Skip to main content

Full text of "Muheet e Zindagi o Ahvaal o Ash'aar e Rudaki - Saeed Nafisi (Farsi)"

See other formats


۱ [55۶ 301۳0۷۵ 
10 3 ۱0۰ 


0۸۲۶ ۲۸8۶۱ 


60۵1 ۷۵۰, 


0۰لا موتیانعع ۸4 
وفزادا :]۱۹ ۷۴ ۰ :2 .[ 
۷۰ 4 مدا عم عطا معط ۵ مه 4عصباع عظ 10بوطو اموط وزج 
عذ عاوو 16 2۰ طم م۶0 4عذبع1 عط لب هد 6 که معوعم نون وم 
۰ 2۶ط هووی‌ط 1۶ 


16 1307۳۵۱۷5 عیو5[ ۱ 
13 ۱0۰[ 12۶ 10 


مبرمی 


تب 
زر 
زر 
وا رروول 


۹ 1 ی 


همم 0 تب ۰ 
۲ساراتکاکازس‌سا 


تهران ۱۳۶۱ 


چاپ اتحاد 


1 


1 8 ۷۰ (۷۲۵ ۲ ۰ 


.رم 7 5 عظر 
را و رها 


۰ شنخه ازاین کتاب بسرمایه کتا بخانه ابن‌سینا درچابخانه اتحاد 
پسال ۱۳۱ طبع گردید 


تصویر 


دود کی که هنرم‌ندان 7 


چیکستا 


ت بمناسبت مراسم هزاد دصد سالگی او از چوب ساخته و بمردم ایران هدیه داده اند 


۱ 
۱ 
۱ 


9 


3 : « ی 


ی 
بر ود 


3 و 


خی ( رصیدصی و اج 


تمی ی هد مس رنه اد دم 
کر مج 
۳ 


داقرد 
دس , 


با 
س 
_ 


۱ 92۹3 


عتع 


30:۳۵ ۱ 
_ 


155۶ 
93 


1300۳0۷۵۵ 
10 


معدمه چاب دوم 


این کتاب که درمردادماه ۱۳۰ ببایان دسید نغستین بار درسه مجلد درسالهای 
۹ ۱۳۱۰9 ۱۳۱۹ چاپ شد. 

در آن ژمان وسایل چاپ در طهران تمرامب بتتر۳از امروز بود وانگهی در 
سی‌سال بیش که این تتاب :را فراهم کردم قهراً بحکمت طبیعت و گذشت روز کگاد بسیار 
تااازمودهتر و نادان تر از امروز بودم و ددین مدت بلتزشها وخطا های فرادان که در 
صحایف‌آن رفته‌است خود یش از دیگران بی‌برده‌ام وبا مطالب دیگر دربارة رود کی و 
مندرجات این کتاب یافته‌ام که قهر آمی‌بایست بر آن‌بیفزايم * بااین‌همه مخصوصات مجلدات 
ال ودوم آن بزودی نایاپ شد وچاپ تازه‌ای از آن ضرورمی نمود» امسال که‌هز ارو پا نز ده 
سال شسمی وهزاروچهل‌وشش سال قبری اذمر گ رود کی می گذردجای آن دارد که باز 
درایر ان بادی اژ او بکنند» 

بهمین‌جپت کتا بفروشی این‌سینا خواستارشد چاپ‌تاژه‌ای اژاین کتاب که نسبت بچاپ 
سایق منقح و پراسته باشد انتشار دهد ۰ من با کمال میل این پیشنهاد دا پذیرفتم و 
هنگام یکه فرستگپا ازخاك ایران دودم اين چاپ دوم را آماده کرده‌ام ۰ ددین چاپ 
برای ایتکه ازحجم کتاب کاسته شود برخی اژمباحث را که اينك دیگر ذاید می‌نمود عمدا 
حذف کردم ۰ زیرا که در چاپ نخستین منابمی را که در تدوین اشمار دود کی بکار 
برده‌ام معرفی کرده‌ام و بسیاری از آنپا که در آن ذمان مجپول بود اينك دیگر کاملا 
معروف شده وحاجتی بعناساندن من نیست ۰اشعار دیگران دا که‌برود کی نسیت داده‌| ند 
دیگر ضرورنیست درین چاپ دوم منتشر کذم» دیوان قطران نیزچاپ شده است وحاجت 
با نتشار اشعار وی که بنام رود کی آورده| ند نیست ۰ ترجمه مقالات خاورشناسان دربارة 
رودکی نیز ضرودنمی‌نماید ۰ 

نسخه بدلپای اشمار نیز درچاپ اول هست وننها برخی از محققان را سودمندست 
و برای درک الق جز افزودن برحجم کتاب فایدتی ندارد ۰ بحث دربارة شاعران معاصر 
رودکی نیزدرخور کتاب جدا گانه‌ایست که [ نرا نیز در دست همه دارم و بجای خودانتشار 
خواهد یافت . 

ناچار این چاپ دوم تما محیط کی رود کی وعصر اوواحوال واشمار وی را 
پیراسته آزهی و دتدری در بر خواهد داشت و کتابی خواهد بود تنپا در بارة وی» در 


۱ 


مندرجات این مجلد نسمت بچاپ سایق تغییرات سیار داده و آخرین‌مطالبی را که دربارةٌ 
رود کی‌بوده است درا رگا نیده و اشعاردیگری دا که|ژو بدست آمده است جای‌دادهام۰ 
بهمین جهت نه تنپا | نچه دربارة رود کی بایستی درجایی گرد آمده باشد ودد چاپ اول 
بوده‌است درین‌چاپ نیز خواهد بود بلکه بسی مطالب درین‌چاپ هست که درچاپ پیشین 
از آن غغلت شده بود یا هنوز بدست نیامده بود و کسانی که آن چاپ دا دادند از این 
چاپ هم بی نیاز نخواهند ماند 
پس زا نتشارچاپ اول بسیاری اژدا نایان ایران و کشورهای دیگر برین کتاب تفر بظ 
نوشتند ومرا بنیکی یاد کردند وچندتن از دانشمندان مرا بخطاهایی که کرده بودمآ گاه 
ساختند و اینك از یکايك ایشان‌سپاسگز ارم وازین که این کتاب نعستین تیف مستقل جامع 
ایر انیان دربادة یکی ازستعن سرایان بزرگ ما بروش نوین بوده‌است می‌بالم و تجدید 
چاپ را بپترین وسیله مراک شک زکز اری از توجه کرک می‌شمارم . 
دانشگاه اسلامی علیگره ۱۱ فروردین هاه (۱۳۳ . 


سعید نفیسی 


آغاز چاپ اول این کناب آراسته ینام برادر 
دانعتم نت بزر کوارم مرحوم کر موّدب نفیسی 
ادها روز بغفرانه بود که هميشه پروردة احسان 
ورهین منن فراوان مادی ومعنوی او خواهم بود. 
دریغا که اينك جمان از وی تنهیست ودل‌همواره 
سو کوار او خواهد بود وچاره جزین نیست که 
درچاپ دوم این کتاب از روح عزیز جاودانی 
وی همت بخواهم . 
سعید نفیسی 


دیاجه 


۰۰ 


بوقت دولت سامانیان و بایان 

چنین نبود جهان. با نبادوسامان بود 

کسائی مروزی 
هزار وپانزده سال پیش در روستای رودك از مرز سمرقند ابوعبدالله جعفر بن‌محمد 
که در پایان ز ند گی نابینا شده بود در گذشت . چون آوازة مرگ وی در رسید ودر 
کرانهای خراسان پرا کنده کشت همه کس گفتة او دا از برداشت ۰ هر کس بزبان ما 
سخن میراند نام ابوعبداه جعفر بن محبد رودکی دا میدانست . ناگزیر پادسی زبانان 
ات از رک او که تمتزله بدر بان پارسی بود سر کال شد بد. این ابو عبدالنة 
جعفر بن‌محمدیکی از نامیتر ین‌مردان آ نروز گار بود. در آن‌روزهای نيك بختی‌بادشاهان 
بور گ سامانی ذد خراسان فرمانروامی داشتند. سیب تازیان از مشری ایران رانا 
بود ودیگر فرما نفرمایان بیگانه برخراسان چیره نبودند. پادشاهان سامانی بسا مردم 
خراسان بر ادرانه رفتار مرادن در مردم خراسان ناچار نبودند زذبان تازی این 
زبان بیگانةٌ درشت» دا بکار بر ند. امرای آل سامان زیر دستان وخراجگزادان خود دا 
بشیوایی‌ها وشیرینی‌های ز بان پادسی اجازت‌داده بودند. سر ایند کان‌نامی چون ابوشکور 
بلخی و ابو الموید بخارایی وفر الادی وشهید بلخی‌و | بوشعیب صالح‌بن‌محمدهر وی و فضل‌بن 
عباس بخارایی و صانم بلغی وخباژی نیشابوری و سبهری بخارایی شعر پادسی جدید 
راباشعر تازی که در اوج فصاحت بود برابر ساخته بودند. زبان پارسی مازمینه هزار 
ساله را اماده ساخته و توشه این راه دراز را باخود برداشته بود. امرای سامانی بشعر | 
صلت‌های گر ان میداد ند. شاعر دردرباد ایشان جای بزر گ‌داشت زیر که این دادمردان 
ایرانی ند ادمیخواستند ایرانرا که ناکهانی بس از سیری شدن ساه‌انیان‌درشکنجه‌تازیان 
افتاده بود از آن گرداب بر آور ند وذبان پادسی دا دو باده بر آن تختی که زبان‌بپلوی 
از آن برخاسته بود بنشانند وشعرای درباد ایشان پهلوانان این جنبش بزرک بودند . 
در آ نروزهای مردی ودلاوری و ددآن بپنه میدان کلك وشمشردبیر وسراینده باسردار 

وسالار تنان ود. 

هنگامیکه | بوعبدابّه جمفر بن محمد فرمان یافت‌ایرانیان افسرده شدند زیرا که این 
شاعر نابینای پیر بزد گترین قپرمان آن میدان بود .کاری را که امد اسمعیل ساماني با 


۴ 


شمش بر ندهٌ خویش آغاز کرده بود این ابوعبدالنة جعفر بن محمد با خامهٌ خویش بپایان 
دسانید . این ابوعبدانه جعفر بن محبد رهبری توانا بود که راه دا بردقیقی و کسایی و 
فردوسی گشود و مپندس هنرمندی بود که خاناٌ جاویدان عنصری و فرخی و عسجدی و 
منجيك و ناصر خسرو را پایهُ استوار نهاد. در آن هنگام که ايران بر ای دهایی از آسیب 
تازیان بخودجنبید جنبا ننده وجنبنده‌ای چون| بوعبدالنه جعفر بن‌محمد میخواستو نيك بختی 
دا که بوی رسید . این شاعر ز ندباف ترن چپارم در لغت پادسی سر آمد بود ؛ موسیقی 
ایرانی دا تيك میدانست , چنگ را در غایت خوبی مینواخت » آواذ فر ببنده و منطق 
شبرین دلر بای داشت که شاهان زمانه و نیبکوان جپان دا میفریفت. در درباد نصر بسن 
امد مامانی از نامی‌ترین مردان بود. شهر یار سامانی بیاو زیست نمیتوانست زیر | که 
وی جاوید کنندة نام پادشاه بود. هز ار و با نزده سال پیش هنگامیکه ابوعبدال جعفر بن 
محمد ما در رودك ی ‏ افت در کشت نش از يك میلیون و سیصد هز ار شعر 
اژو مانده بود. کلیله ودمنه دا نظم کرده بود» چپار مثنوی دیگر داشت دیوان شعراو 
کتابخانه‌ای بود. باية ذبان پادسی دا او در گفتة خود گذاشت و اگر فردوسی توانست 
کاخی بلند بر افرازد که هر گز از باد وبادان گز ند نیابد از آن بودکه پیش از وی این 
ابوعبدانه جعفر بن محبد آمده بود. 

دویست و هشتاد سال بدین هنجار گذشت ددین هنگام در | کناف اير ان پاردسی 
ز با نان‌همو اره گفته‌های| بو عبداله جعفر بن‌محمدماد | میخو | ندندو از شیو ائیها ودلا نگیز یپای 
آن بهره هید منشدند.. نا گاهان سیلی بزرک و گردبادی از کران خراسان برخاست 
و بسوی ایران رهسیار شد. تر کتازان نامردم مغل افسار گسیخته از پیش و این گردباد 
خانمان‌سوز از بی‌ایشان ایران گرامی مارا بخاك وخون کشیدند: ابلعان بز رگ» که‌هنوز 
جهان از چون وی خون خواری سترون مانده است. باخشم و کینی که درخور درندگان 
آدمی خوار است لشکریان نامردم خویش دا بدیس سرزمین ستم کشیده بخون آشامی و 
جگر خواری مهمانی کرده بُود. خوان گستردة ایشان پهنة ایرانشهر. خورش آن جان و 
تن نیا گان ماه بادة آن خون ماددان ودوشیز گان کشنور باستائی ما : ساغر ایشان پیالة 
سرهای پدران ماء سرود وترانة این میپمانی ناله‌های دردمندان» چراغان آن اخگر بر 
کشيدة شپرهای سوذان ما » ومیز بان اين خوان » که تادیخ گیتی هنوز دد برابر آن 
دگری ناورده است چنگیزخان ایلعان مدل بود. آآمدند وسوختد و کعتد و برداکد و 
رفتند. یکی از نعستین شپرهای بزر گ ايران که تر کتازان مردم کش مغل سوختندهمان 
سمرقند سرزمين آبوعبدالنه جعفر بن محبد ما بود. سپاهیان مفل سواره بساجد در آمدنده 
رحلپای قر آن را وا ستوران کردند» افاد اسبان خویش را بدست دانشمندانزمانه 
دادند. خردمندان را کشتند دیپس اژین همه اهانت شپر دا نیز ویرآن کردند. 

تر بت عز یز ابوعبدالنه جعفر پن محبدما سپردة سم ستوران شد .آرامشگاه او نا بود 


کشت عبر اور[ دیران کردئد و ددین میان گفتهٌ او هم از میان دفت و از آن چندین 
ك‌ 


جلد کتاب که مجموعه اشعار وی بودچیزی نماند. از آنگاه که گفتةً این | بوعبدادیهجعفر بن 
محمد ازدست ما شده است ماچون بازماندة خاندا نی کپتیم که یاد کاه بای خوبش 1 
دست داده باشد. زبان ما بی گفتةٌ او چون فرز ندی بی‌مادرست . 

از روزی که من بتتبم واستقصاء در ادبیات پارسی مشغول شده‌ام همواره ددیی آن 
بوده‌ام که آ نچه از اشماد اینابوعبدال جعفر بن محمد در کتب مانده است ای رد نم 
کهلااقل صحیفه‌ای چند از گفتة او فراهم گردد . پس از آنکه دیوان اشعاد وی اژ میان 
دفته است میتوان گفت یکی اذ ادکان ذبان پادسی نابود شده است. اکر گفته وی‌مانده 
بود برین ذبان پادسی‌ماء که تابدین پایه از گوهرهای نایاب توانگر ست ارزش دیگر 
میفزود. شهنامة فردوسی دو میشد. عنصری وفرخی وخیام وسعدی و حافظ انبازی دیگر 
میيافتند.ز بان بارسی کشوری دیگر از کیتی‌میگشاد و کاخی‌دیگر در کرانة جهان میفراشت 
دریغست که گفتة او ما دا نماند. در زمانپای بیشین بژوهندگان بر آن شده اند که اشعار 
وی‌را درمجموعه‌ای گرد آورند و نسخه‌ای تر تیب‌داده| ند که‌چپاريك آن از گفتة دود کست 
و بازماندة آن از گفتارقطران تبر یزی شاعر قرن بنچم‌مقیم آذر بایجا نست و نسنعه‌های "خی 
آن بیار ودر اغلب از کتا بعانه‌ها مانده‌است. دلیل این شبپت نبر بیداست چهابوعدا۳۳ 
جعفر بن محمد شاعردر بار نصر بن احمد سامانی‌بود وقطر ان ممدوحی داشته‌است ابو نصر 
مملان از امرای آذربایجان وهر قصیده‌ای که از قطران بمدح ابونصر مملان یافته‌اند آن 
را بمدح نصر ین احمد سامانی دانسته و بنام ابوعبدایبه جعفر بن محید رود کی ثبت کر ده ند 
داين شبهت ظاهر آ از قرن دهم تا کنون یعنی بیش از چهارصد سالست که درمیان‌پارسی 
زبانان دواجی دارد تخل رد آن ااساست چناتکه دری کات بحای خود خواهد یناشن 
بالجمله | نچه بتام ابوعبدایه جعفر بن محمد رواج داده‌اند بیشتر از گفته وی نیست و از 
سبك سخنان دل‌انگیز وی بسیار دورست» مجموعٌ اشعاری که بنام وی در تهران بسال 
۳ص شاه ادهٌ فر بدون‌ممرز| عمادا لسلطنه بطبع رسیده است از ۱۱۷۰ بت ٩۵۱‏ 
بیت قطعا از قطر انست وا ۲۱۹ بیت که میماند نیز اییاتی چند مشک و کست که از ابو 
عبدابه جعفر بن محبد رود کی باشد۰ پس از آن جیعی از مستشرقین پزرگ اروپا که 
ذبان وادیبات پارسی رهین منت وسیاسکز ار مجاهدات ایشانست همین راه دا پیموده| ند 
ودر جمم گفتاد برا كندة ابوعبدالله جعفر بن محمد کوشش بسیار کر ده‌اند و لی آثادایشان 
بدسترس ایرانیان نیست وبر آن نیز میتوان چیزی افزوده لهذا من بنوبت خویش‌وبباس 
منتی که از, پدر ذبان نیا گان خویش دادم دا گر هنوژ بدین ذبان شیوای پادسی ستن 
میرانم از آنست که‌هزار وچند سال پیش‌این | بوعبداله جعفر بن‌محمد این کاخ دا بر افر اشته 
است. از چند سال پیش در جستجوی اشعار وی وقتی چند گذر | ندم و نزديك چپاد سال‌در 
این خدمت گذشت وا گر ز ند گی خویش‌دا درین دراه گذرانده بودم باز چیزی فرو گذاشته 
بودم* در پایان کار دیگر امیدی نماند که چیزی بر آ نچه گرد کرده‌ام بیفرايم ومجموعه‌ای" 
از اشعاد وی چنانکه درصحایف این کتاب دیده خواهد شد فراهم آوردم که دد برابر 
گفتة او قطره‌ای از دریاست و۸۸۸ بیت از يك‌میلیون و سیصد هزار بیت شعر اوست ۰ 


5 


این‌اشعار پر | کنده در کتب قارسی بنام وی مسطورست ودرهر يك از آ نپا تحقیقی‌جدا گا نه 
رفته است که بنام شاعری دیگر منسوب نباشد و از سيك گفتةٌ ابوعبدالنة ج‌فر بن محمد که 
در دوانی و دل انگیزی فردست بیرون نباشد ۰ در ضمن اشعاد دیگری را که بنام وی 
مشوبست و بشاءری دیگر نسبت نداده‌اند ولی مشکوك می‌نماید که از گفتةٌ او باشد با 
شرحی جدا گانه ثبت کردم وشرح احوالی تاجایبکه باقلت منابع میسر بود بر آن افزودم 
وفصلی در تمیز گفته او با اشعار قطران ترتیب دادم ۰ 
اببات‌بر | کنده وقطعات وقتصابدی که درین کتاب مندرجست از کتب مختلف بدست 
آمدی اغلب آذاییات پر | کنده در فرهنگهای فادسی باستشهاد معنی لات یتست و بمناست 
یکان بودن وذن وقافنه هرجا که چند بیتی فر اهم میشده است‌دد پی یکدیگر ثبت‌افتاده 
ودر ذیل هر قطعه یاییت کتبی که در آ نجا آن قطعه یابیت مندرجست بوسیلهٌ اشاراتمعلوم 
شده است و در باب ماخذ این کتاب در مقدمهٌ این سطور هر اوه توضحی لازم بود 
نگاشته ام وچون دیگر امیدی نبود که چیزی از اشعاد ابوعبدالنه جعفر بن محیدما برین 
مجموعه افزوده شود بطبع و نشر آن اقدام کر دم واز خوانندگان درخواست میکنم که 
را لغز شی درین‌صحاف ببینند در گذر ند وا گر از گفته ابو عبدالهچعفر بن محمدرود کی 
چیزی بیابند که ددین اودا فرو گذار شده باشد باذ کر ماخذ ازرداء مبربانی این 
نگاو نده‌را بفرستند که گر این کتاب‌دد پیشگاه ایرانیان پذیرفته شد و گذشت زمانه‌مجال 
داد که چابپای دیگر از ان انتشار یابد بمرود چیزی رن افزوده گردد . اهیدشت که 
روز گار توانائی بخشد و ایزدیاری کندتا کم کم آن گوهرهای گران‌بها که بر ایگانازدست 
ماشده است از گوشه و کنارها ندست آید وبر آنچه من توانسته‌ام گرد آورم دانشمندان 
دیگر پیز ایند وروزی برس د که صدهزار يك از گفتةٌ ابوعبدالنه جعفر بن محبدما چون آن 
دوزهای نك بختی که بدست بود و بادسی بان میخواندند دو باره رامش افزای ز بان‌هز ار 
واند سالهٌ ما گردد . 
شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت 
شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود 
کرا زد گی و نعمت ز این و آن بودی 
ودا بزد گسی و نعمت ز آل سامان بود 
دز شوب - طهر ان - مرداد ماه ۶ شمسی 
سعید فیسی 


منابع اشعار دود کی 


اشماری از رود کی که درین کتاب کرد آمده از منابع ی که‌دد زیر نام برده‌میشود 
گرفته شده است . در چاپ اول این کتاب در صحایف ۱۰ تا ۵۰ در بارة هر يك ازین 
کتابها ذ کری رفته است: 

۱ برمان جامم 

۲ بر اهین المجم 

۳) بهارستان ۱ 

۶) ندگراه (اتشکده ۱ 

۰( تد کرة دو لتشاهی 

7) تادیخ بیهقی چاپ سابق طبران وچاپ مسود این اوداق 

۷) تاریخ سیستان نستغةٌ خطی وچاپ طبران 

۸) نادیخ بیهقی چا پکلکته 

)٩‏ تادیخ گز یده 

۰۶ تادیخ سیستان در باورقی‌های روز نامه اير ان 

۱) تذ کرء هفت اقلیم 

۲) جنگ محمدتقی‌بن هادی 

۳) دیوان دود کی چاپ تهران 

۶ چپار گلز ار 

۵ چهپاد مقاله 

) حبیب | لسیر 

۷) حدائق| لسحر 

۸) خرابات 

) خزانه عامره 

۰) دستور سخن 

۱) دشيشة کبیر 

۲) ینت امجا لس 

۳) سفینها لشعر اء 


۶) شمم انجمن 
۵ فرهتگک اسدی چاب بر لین و چاپ هر حوم عباس اقبال 
فرهنگ جپانگیری 
۷) فرهنگ رشیدی 
)هت سروری ده متتصر 
۹ ورهتک و ری 
۰) فرهنگ متعلق بکتابخانهً مدرسة علوم سیاسی تهر ان 
۷ ترهنگ انس رای عاصرای 
۳۲( خاموس‌الاعلام 
۳) لباب‌الا لباب 
۶) لغت حلیمی 
۵) لغت فرس اسدی نسهٌ خطی مکمل مودخ ۸۷۷ 
۲۲) لغت شاهنامه 
۷) لعت فرس اسدی نسخه محتصر خطی مودخ ۷۲۱ 
۸) معیار الاشمار 
۳۹ مجموعه اشعار خطی متعلق بمرحوم سید عبدا لرحیم خلخالی 
۰ معیار جمالی 
۳5 مرالزتالصال 
۲) مونس‌الاحراد نسیخهٌ قدیم 
۳) مجمع‌الفرس نسخه مکمل متعلق بپرفسور چایکین 
۰( مجم‌الصنایم 
۰ المعجم فی‌معاییر اشعارا لمجم 
) مجموعة غفوری طالقانی 
۷>) مجمم| لقصحاء 
۸) منتخبات فارسه 
۹ مونس‌الاحراد نسخه متعلق بآقای حاج حسبن آقاملك 
۰ نمونه ادبیات ايران 
۱) نزهت نامه علایی 
۲) نمونه ادببات تاجيك 
۳ سقینه‌های اشعار فارسی 
۶) مقالهً و لد چلبی در مجلة «دارالفنون درسلری» 
0) منتخبات فادسی شفر 
9 ی ماوت تقل از مقالهةٌ دنیسن دس ومکتوب مرحوم محبدعلی ثربیت ودو 
نسخه خطی و نسخة چاپ طبر ان 
۹ 


۷) مجا لس لمشاق 

۸) سفینة خوشگو که بتوسط آقای د کتر دضازاد؛ شفق از نسخهٌ خطی کتا بخانه 
بر لین نسخه برداشته شده 

٩‏ بباض اشمار خطی شمادة ۰۷۲ متعلق بکتابغانة سلطانی برلف‌که آقای 
کر رضازادة شفق نقل کر ده | ند. 

۰) مجموعُ اشعار خطی شمادة ۰۷۳ متعلق بکتابغانهة سلطانی برلین باستنساخ 
آقای د کتر رضازادة شفق 

۱) مجموعه اشعار بضمیمٌ مثنوی ویس ور امین که بشمارة 1۸۱ در کتا بخانة بر لت 
موجودست و آقای د کتر دضازادة شفق نسخه برداشته | ند. 

۲) شعرالعجم 

۳) سفینة اشعار متعلق بمرحوم عباس اقیال 

۶) مقاله رم کر هر مان اته 

0۹3 تدگر عرفات‌العاشقین 

7) تد کرء ریاض|لشعراء 

2۷ دیباچه‌ای که سنایی بردیوان خود نوشته است 

24۸ مدارج|لبلاغه 

) تذ کرء خلاصة‌الافکار 

۰) رسالهً عروض جامی 

۱) مجمعالفر ی سروری نستخهٌ مکمل متعلق بسود این اوداق 

۲) ترجمان البلاغه 

۳ سخنان منظوم ابوسعید | بوالتخیر تألیف مسود این اوداق 


نات و( 


اتدر احوال دود‌کی 


در تدوین تاریخ بغارا و سمرقند وعصس کی رود کی ازاین کتا ,پا استعانت 


رفته است : 


ارل 


۱ تار یخ‌الملوك والامم تألیف محمدبن جریر طبری- چاپ مصر 

۲) کامل التوادیخ - تألیف ابن اثیرجزری 

۳) کتاب فتوح‌البلدان - تألیف احمدبن یحیی‌بن جابرالبغدادی الشهیر بالبلاذدی 
چاپ مصر ۱۳۱۹ 

۶) یتیمةالدهر - تألیف ابومنصور تعالبی - چاپ دمشق 

) تاریخ بخارا تألیف ابوبکر محمدین جمفر ترشعی - ترجمةٌ ابونصر احمدبن 

نصر قباوی - تلخیس محمدین ذقربن عمر - چاپ پادیس ۱۸۹۲ وچاپ طبر ان 

7) کتاب|لفتوح تألیف احمدین اعثم کوفی - ترجمة محمدین احمدینابی‌بکر بن 

احمد مستوفی ملقب بزضی‌الکاتب و محمدین احمدین ابی‌بکر مابیژ نابادی چاپ 
بستی ۷۳۰۰ 

۷ _کتابالسالكالمما لك - تألیف ابیاسحقا بر |هیم بن‌محمدا لفارسی‌الاصطخری 
معروف بالکرخی - چاپ لیدن۱۹۲۷ 

۸) کتاب المسالكالممالك - تألیف ابی‌القاسم محمدین حوقل‌البغدادی- چاپ 
لیدن ۱۸۷۳ 

٩‏ احسن التقاسیم‌فی‌معر فةالاقاليم - تألیف شمس لدین|بی‌عبداله محمدبن احمدبن 
ابی بکر | لبناء| لشامی| لمقدسی معروف بالبشاری - چاپ لیدن ۱۹۰۰ 

۰) کتاب البلدان - تألیف ابی بکر احمدین محمدا لهمدا نیا لمعروف با بن| لفقیب 
چاپ لیدن ۱۳۰۲ 

۱) کتابالمسالكالممالك - تألیف ابن خرداذبه - لیدن ۱۳۰ 

۲) کتاب‌الاعلا| لافیسه - تا لیف ابی‌علیاحمدین عمر بن دسته- چاپ لیدن۱۸۹۱ 

۳) کتاب البلدان - تألیف احمدین ابی یعقوب المعروف بالی‌قوبی - چاپ 
لیدن ۱۸۹۱ 

۶ کتابالتنبیه والاشراف - تألیف ابیالحسن علی‌بن‌الحسین بن‌علیا لسعودی 
چاب لیدن ۱۸۹۳ 

۵ کتاب معجم البلدان تا لیف شپاب‌الدین ابی‌عبدا یاقوت بن‌عبداله الحموی 
الرومی الیفدادی - چاب مصر ۱۳۲۳ 


) کتاب سمریه تألیف ابوطاه‌رو لدقاضی|بوسعید سمر قندی- چاپ پطرز بودغ 
۱۳۲ 

۷ کتاب نخبةالدهر فی‌عجائبالبر والبحر - تألیف شمس‌الدین ابیعبدانه محمد 
ابی‌طا لب‌الا نصاری الصوفی الدمشقی شیخ‌الر بوة - چاپ لابیزیخ ۱۹۲۳ 

۸ کتاب مفاتیح العلوم - تالیف ابی‌عبدالنه محمدین احمدین یوسف الکاتب 
الخوارذمی چاپ مصر ۱۳۲ و چاپ لیدن 

تا تسار ‌الامم ‏ تالف ای‌علی احمدین محمدالمبر وف بمسکویه - چاب 
مصر ۱۳۳۲ وچاپ اوقاف کیب ۱۹۰۹ - ۱۹۱۷ 

۶۰ ) کناب آنادالباقية عن القرون الخالية - تألیف ابوریحان بیرونی - چاپ 
لابیزیخ ۱۹۲۳ 

)ارت رد تر کستان > - تألیف مختار بکر - ترجمهً سید وضا علی زاده - 
چاپ لاهور ۱۳۰۵ ( ۱۳۵ ) 

4۲ قرو۶ ون ری مشاه جارا ‏ مالیف ادن مسمودالمدعو 

بمعین الققرء - نشخهة خطی متعلق بکتابخانةٌ مدرسه ناصری ددطهر ان 

۳) کتاب کشف الظنون فی‌اسامی الکتب والفنون - تألیف کاتب چلبی ممروف 
بحاج خلیفه - چاپ استانبول 

۶ ککتاب الاغانی - تألیف ابوالفرج الاصبهانی - چاپ مصر ۱۲۸۵ 

6 ترجبةٌ تادیخ طبری از ابوعلی محمدین محید بلعمی - نسغة خطی متعلق 
بسود این اوداق 

۲) کتاب زین‌الاخباد- تألیف ابی‌سمید عبدالحی بنضحات بن مسمود گر دیزی 
چاپ برلن - وچاپ طبران 

0۲ کتاب جوامع الحکایات ولواممالروایات - تألیف نورالدین محمد. عوفی - 
نسخه خطی متعلق بمرحوم ملث! لشعرا» بپار 


و 


کتاب اول 


اندر آحو [ل‌ دود کی 
باب اول - محیط ز ند گی رود کی 


را ها ی ی 
سمرقند شپر یست که ابوعبدالله جعفر بن محمد رود کی دراطر اف آن ولادت یافته ودر آن 
نشو و نما کر ده است . 

میان این دوشپر بزر گ ماوداء الثبر سی‌وهفت فرسنگ بیعتر فاصله نیست و از 
آغاز ؛تاریخ این دوشهر بزر گ درسر نوشت بايك دیگر انباز بوده| ند. در زمان‌رود کی 
هردو بزد کترین شپرهای ایالت سغد بودهاند. ماوداء الث که قلیر و ال سامان بود 
بچپار ایالت منقسم می‌شد: طخارستان وچفانیان وخوارزم و سغد ‏ ابالت سفغد دو شهر 
بزرک داشت: سمرقند و بخارا واسم این‌دوشپر مجاورهمواره درتاریخ ایران‌توآم بوده 
استا ودرشمر فارسی پیوشته نام این دوشهر دابا هم بر ده | ند. نژاد ایرانی بش از تاریخ 
درین نواحی زیسته است واز آ نجا بایر ان امزوز آمده است و قطعا دردآن زمانهای پیش 
از تاریخ که درجلگه های اطراف جیحون بوده است‌ این دو شپر بزرگک بدید آمده و 
در زهان پیش ازاسادم دمشهر راک ابالت دا سراف و ار ره 

امرای آل سامان نخست درسمرقند بجنیش بزرک ملی ایران دد قرن سوم آغاز 
کردند وهمینکه ویر کذر تن |زسمرقند به بخارا رفتند وتابودند هردو شپر بدست ابشان 
بود. رود کی نیز چون امرای آل‌سامان|زسمر قند برخاست وچون‌نیرو گرفت ببخادا دفت. 
3 شهر بخارا نسبت بسایر شپر های ماوراء النپر در زمیتی ودر 
موقع بخارا هو ا؛ خشك ساخته شده ‏ چون درمجاورت کوهستانست زودا- 

ی 3 تن 

زودهوای آن تغییر می‌یابد: زمستان آن ممتد وسرد) بهار آن بارانی » تابستان آن گرم 
وخنك وبائیز ان تماط اتکیرست . در دشت‌های کر داکرد ان ها رم سا 
اندك مدت وسردو پر برف وتابستان گرم ومتمادی دارد و بپار وخز ان آن‌سیار کوتاهست 


۱۳ 


ریک زارهای اطر اف آن‌هوایی گرم واناساز ,کار دارد ودرچپادماه از ناستان گرمی 
هوا به ۲۵ درجه می رسد چناتکه مردم را زیستن در دشت دشواد بود و بکوهپایبای 
اظر اف رو ند . 

شهر بغارا درمیان جلگه‌ای دانع شده که نزديك دو رست‌وهفتادهز ارجر یب مربع 
مساحت دارد. ازيك طرف بکوهستان یامن ازطرف دیگر بصحرای دیکستان و از يك 
سوی برود جیحون بیوسته است. ازسوی شمال این جلگه باطر اف سمرقند می پیو ندد . 
آرسوعامدر و بدخ هر خانه وازسوی توب ,سل که چغا نیان: و ازجا نب معرب بدشت خو [رزم. 
این جلگة درمعرق کوهستا نیست واژمغرب دشتی هموارست, وقسمت حامنل خیز آن بنشتر 
درمشرق ودردامنه کوهستان ودر کناررودبادست و بپمن جهة ازقدیم‌این ناحیه مر کز 
عمدة زراعت دراطر اف بخادا بوده است . کوهستان شر قی بخاد | دنبالهٌ کوهپای‌پامیرست 
وسلسله‌ای از آن باسم جبال حصار درمیان جلگهة بخارا وجلگة سبرقند حایل‌شده‌است و 
دود ژرافثان را از رودجیحون جدا ميکند. 

آزشپر بخادا تا کناد جیحون دو روز دراه بود. بطلیموس در کتاب الملحنه.طول 
۳ ۷ درجه وعرش آن دااع درجه نوشته‌بود ودر اقلیم پنجم قر ار داده بود . 

وی نها وری دوکان خراس الطوم زاورده است وید 
محل بحار بسا سای شو ی[ بود وقسمتی از آن درختستان ومرغز ارو نیزار وقمتی 
دک چنان بود که هیچ جانوری در آن بایاب نداشت و از کوهپای سوی سیر فند برف 
میگداخت وددین دشت بخارا کرد می آمد واز رود «ماصف» که در خاك سمرقند بود 
اب و کل بسیار بدین ناحیه می آمد تا اینکه مردم آازهرسوی و از سوی تر‌کتتان کرد 
[مدند واین سر زمین دا آبادان ۴ دب ودد آن ان ودرختان بسیار یافتند وشکار گاه 
بود ومردم نخست درخیمه ژیستند وسیس سرایپا ساختند و کسی را که نام اوتابروی» 
بود بامیری و ی راگن بد ند در آن‌زمان هنوز شهر بخارا نبود ولی روستا های آن | باد 
بودمانند«نور> و«خرفان رود ودوردانه» و«تراوچه> و «سنفنه» و«اسوانه» ۳( 
روستای که امیر بدا نجا ود« ب‌کند »> بود و چون دوز کاری بگذشت ابروی نرو یافت 
وییداد گری پیش گرفت » چيانکه مردم دا دیگر یارا نماند ودهقانان وتوانگران از آن 
دیاریگر بختند وبتر کستان شدند ودرخاك طراز شپری ساختند و آنرا < حم و کت > نام 
کردند چه دهقا نان یک خوای ان ٩‏ ود را« حموك » نام بود ود حموك » بزبان 
بغادا گوهر بود ود کت» شهرو [نکه بزرگ بود بز بان بنعاری حموكگویند و آن‌کسان 
که مخارا مانده بودند زی مر خود اس فر ستادند و داد خو |ستند از ابر وی امر 
بخارا و آن مپتران ودهقانان بسوی پادشاه ترك رفتند که «قر اجورین» نام داشت و از 
بزدگی او دا «بیاغو» لقب کرده بودند واز وی فریاد خواستند بیاغو پسرمپتر خویش 
دا که «شیرکشور» نام داشت پا سپاهی بسیاد بفرستاد دچون او بزمین بعاوا زسیدابروی 
را بگرفت ودر بیکند ببند افکند وفرمودتا جوالیبزد گ از کتب سرخ انباشتند و آبروی 
را در آن افگندند تا بمرد وچون شبر کشور را این دیار خوش مد بنز د. بدر نامه اد و 

۱ 


این سرژمین دا پخواست دی ۰ ۰ و وان دیار بوی: بغشیه « 
شم کشو و انس بحو کت فرستاد و آن کسان را که از بغادا گر يشته بودند بازن وفرز ند 
باز گردانیدهاز آنگاه دسم‌نهادند که هر که ازحمو کت باز گشته بود ازخواص,بود چه‌هر 
که توانگر ودهقان بزرک بودیتر کستان گر بخته بودوتنگ دستان مانده بودند وایشان 
بربستتگان آن باز آمدکان شدند و ددمیان ان خواص دهقانی بود بزرک که ورا 
«بخار خداة» خواندندی چه دهقان زاده‌ای اژباستان بود وزمین بیشتر داشت واغلب آن 
مردم کدیوران و پرستند گان وی بودند .شیر کشود شپرستان بشارا را بساخت:و دیه 
«مماستین» و «سق‌تین» و «سمتین» و«فر بر» نیز بساخت وبیست سال فرمان داند » پس 
ازو دیگری بپادشاهی یه «اسکجکت» نام داشت و «شرغ» و «رامیتن» راساخت 
وسیس دیه «فرخشی» دا بر آودد ددین ذمان دختر خاقان چین رابخارا عروس [وردند 
وا ندرجپاز اوبت خانه‌ای بود که برامیتن نادند ۱(۰) 


محصول بخارا رل تور 
آن سیار فراهم میشود ‏ با وجود اینکه اراضی بعارا آب و 
هواهای مختلف دارد نباتات وحیوانات آن متنوع نست . بادهای منظمی که در شرا سر 
دشت بخارا می‌و زد اغلب محصول آن تاحیه را اسیب می‌رساند " مخحصوصا باد گرمی 
که ازجنوب غر بی می‌دمد واز ریگزار با خودشن بسیارمی آورد و نبانات رامی‌بوشاند» 
کاهی هم باعث خشکی کیاه میشود. این باد دا مردم بخادا امروژ «افغانی» می نامنده 
مپمتربن بيشة مردم بخارا روستائیست واز زمانهای‌باستان جویهاو نپرهای بسیاری‌برای 
آبیاری کشتزارهای اطراف بخارا ساختهاند : روستائیان بحارا در کشاورژی ر نج‌بسیار 
بخود می‌دادند و لی‌چون زمین ایشان ساخته کشت ود وب بسار داشتید درهنگامی که 
آفتاب پرتوخویش دا ددیغ نمی کر دمحصول بغاد اخوب می‌شد. هر گو نه محصولزراعتی 
در اطراف بخارا فراهم میگشت وپنبه نیزمی کاشتند . محصول پالیزی و بوستا نی بخارا 
معروف بود وهمواره خر بوزة آن بشیرینی وخوبی مشپوربوده است. در باغپای بغادا 
رن ات ادن سا 
مقدار ی کثیر غوره ومویز از بغارا بدیاردیگر می‌بر نده چون بیشتر زمین بخارا دشت و 
نیزار و بیشه ومرغزارهای دامنه کوهست پرورش چپارپایان دراطراف خارا بسیار بوده 
است وهمواره این ناحیه بزد کتر بن‌مر کز ماوداء النهر در برورش مواشی بشمارمیرفته 1 
درمیان چپاد پایان مخصوصا گوسفند ومیش بخاراممتازست و نژاد مخصوصی از گوسفند 
دار دکه آمروز ای باسم «قراگول» می خوانند و بوست برةٌ آن معروف به «#بوست 
بخارا» درتمام عالم نظیر ندارد . 
در زمان حاضر بیش از ده‌میلیون گوسفند ومیش دربخارا هست وهرسال نزديك 
دو میلیون بوست بره از بخادا بیرون می بر ند وهميشه بپمین مقداد بوده است. در بخارا 


۱- تاریخ بخاردا ص ‏ - ٩‏ 
۱۹ 


اشتر واسب وخر معمول بوده است. در ناحیه کوهستانی بخارا کاو و بز سیار پرورش 
می‌دهند ودرین زمان ددین ناحیه نزديك بيك میلیون اسب و ششصدهز ار گاو وسیصدهز ار 

صنایم مهم بخادا همواده بافتن پارچه‌های پنبه‌ای و پشمین مخصوصاً قالی و گلیم‌و 
هرقسم چرمینه بوده‌است. قالی و گلیم بخادا در زمانهای قدیم‌شپرت بیارداشته وقالی 
های تر کمان‌تقلیدی ازقا لی‌قدیم بخاراست. پرورش کرم پیله و بافت پارچه‌های ابریشین 
نیز در بخارا همواره معمول بوده است. گذشته ازمخمل ابر یشمین‌معر وف بخاراقماشپای 
دتد از ابر یشم ددین شهر می‌بافته| ند که اسامی خاص داشته‌است وهنوژ در بازار بخارا 
هست »مانند شاهی. قصب. برطاوس. ادرس۰ اذزین قماشها انواع مختلف جامه مانندشال 
کمروفوته وسله و کلاه می‌دوخته| ند. 

ناحیه بخارا اژ حیث معادن یکی از نواحی زرخیزماودا» النپرست چنانکه‌معادن 
طلاو مخصوصاً معادن نيك سنگ (نمك تر کی) دد آن بسیارست ودر اغلب از زود های 
این ناحبه طلاشو ئی‌متداو لست واذقدیم طر زخاصی درطلاشوتی داشته| ند که طلا را بر وق 
پوست میش می‌شو یند و بپمین جپة قسمت اعظم طلابپدر میرود۰ 

متاع معروف بخادا در زمان‌قديم جامپای نازك وجانماز وقالی وجامپای خواب 
فندقی‌و ظروف برای چراغ وجامپای طبری و تنگ اسب که در ز ندان می‌بافتندوجامهای 
اشمو نی وپیه و پوست گوسفند ودوغن کله (۱) ومواشی وبرده وجامپای پنبه و جامهای 
پشمین و بنك (۲) بوده است . از کوه ور کة (۳) که نزديك ترین » بشهر بخارا بود 
سک برای فرش وساختمان می آوردند و خاك برای نوره و ظروف وسنگ گچ . در 
برون شهر معادن نمك واقع شده بود وهیزم شهر را از بستانپای اطراف وبته و خار 
دا از صحرای بیرون شهر می آ ورد ند .چون ژمین بخارا همه جا نزديك بابست و آب 
رودسند در [ تجا اند کست درختان پلند در بخارا نمی‌روید چون درخت گوز ودرخت چنار 
ونادودن ومانند آن و | گردرختی باشد از درختان کوچکت . اما میوه‌های بخادا بهترین 
موه ماوداء النپر بود وبلذیذی وخوش‌طعمی معروف وزمین بدرچه‌ای درخور آ[بادانی 
بود که بیشتر رو ستائیان بعادايك جریب زمین داشتن. وازمحصول همان‌يك جریب زندکی 
اسوده میکرد ند وهر چه برای زندگی لازم بود دراطر اف بخارا فر اهم میشد جز بعضی 
علات وحوبکه از تبرت عبت تفاف مردم دا نمی‌داد و از سایر نقاطماوداء النهر 
می آوردند (ع) . 

کون ور کة در اطر اف بخارا که دامن ری ما بود بقر به ور کةً و تا سم قند 
کشیده است و بکوه‌های بتم (5) منتهی‌میشود وبا سروشنه وفرغانه هی ببو ندد وتا ناحبه 
شلجی وطر از نیز مبرسد تا حدچین معادن بسیار دارد و تمام معادن اسروشنه وفرغانه و 
ایلاق و شاجی و لبان تا زمین خرخیز درین سلسلهٌ جبال بود و از آن معادن, نوشادر 

ها ۳5050۳ 

۴04) - ۰ 


۱۷ 


وزاج و آهن وزییق ومس وسرب وزروچراغ سنگ ونفت وقیروزفت وفیروزه میآورد ند 
و زغال سنگ نیز از حدود فرغانه فراهم میکردند ( ۱) . از بخادا ميوة بسیار بمرو و 
خوارزم وسبرقند می بردند ۰ (۲) 

خراج بخارادرزمان دود کی يك میلیون وصدوشست وهشت هز ارو پا نصدوشست‌وشش 
درم و بنج دانگ‌و نیم بو دکه خراج کر مینه ثر حرواان بود رنالی چون طفیانی در رود 
دخ‌داد و یی ازتواس (طراف بشادا ها آب کرت قیال بات ری ان ی 
برداشتند و بعضی نواحی‌هم بدست علویان وفقپا بود که از آن نیز خراج نگرفتند و بعضی 
املاك پادشاهان سامانی‌شد چون بیکند وروستاهای دیگر که ازخراح موضوع شد و بعد 
خراج کرمینه را نیز از خراج بخارا موضوع کردند ۰ (۳) 

بقولی دیگر خراج بخارا يك میلیون وصدوشست وشش‌هزار وهشتصد و نودوهفت 

درهم غطریفی بود(ع) يايك میلیون وصدوشست وشش‌هز اروهشتصد وهفتادوهفت درم با 
بقول دییات میلیون وصدوهشتادو نه‌هز ارودو ست درهم ولی در ادواد پیش و قبل از 
آنکه درم غطر یفی ستکه؛کنند بیش ازدویست هزار درهم نبود(9) ِ 
در زمان دودکی شهر بخادا چون دیگر شهرهای ماوراء النپر 


وا شهری بوده است مر کب از نژاد ایرانی وشاید یکی ازقدیم‌ترین 
مداین باش د که نژاد ما در آن رحل اقامت افگنده ۵ بپمین جپة مردم آن شپر بحز عدة 
معدود از نژ ادهای دیگر که بعد بواسطه حوادث بدان رفته|ند از تزاد ایرانی بوده‌اند و 
پادسی ذبان مخصوصاً از زمانیکه بخادا پایتخت سامانیان و مر کز ادبیات فارسی شد و 
امرای آل سامان در دواج این ذبان از هیچ فرو نگذاشتند بخارا معروف ترین مر کز 
ذبان ما شد چنانکه هنوز پس ازهز ار واندسال زبان اکثریت مردم بخارا وزبان بازار 
آن ذبان پارسیست وهنوز اکثر مردم آن از بژاد ایرانیند که امروز ایشان دا باصطلاح 
/حلی «تاجیك» می‌خو | نند. 
در اواسط سلطنت ساسانیان ودرحدود قرن پنجم میلادی روابطی در میان دربار 
ایران و پادشاهان تر کستان روی داد وظاهرا از آن ذمان بعضی ازترکان بماوداء النپر 
مده| ند و در شهر های ایرانی آن دیار مقیم شده | ند از آن جمله جمعی هم در بخارا 
سکو نت کر فته | ند 3 
در اواخر قرن اول هجری تا زیان شپر بخارا را کشودند و هم چنانکه فاتحین 
عرب پر شهری از ایران رفتند گر وهی دا از ود گذاشتند در بخارا نیز بضی‌خا نواده‌های 
تازی ماندند ویس از آنکه مردم بخادا بمذهب اسلام گرو یدند بناچار آميزش در میان 
ایرانی وتازی پیش آمد وخون ایرانی با خون تازی نیز آميخته شد وبالتبع پس‌از یکی 
دوقرن مردم بخارا از سه نژاد ددهم | مسخته شد: ایرانیو ترك وتازی. و لی‌چون| کثر بت 
با نژادایرانی بود وهرجای که خون ایرانی با خون بیگانه‌در آءیزد برتری تژاد ایرانی 
۱- اصطغری ص ۳۱۲ ۲- باقوت ۷۱ ۳- تاریخ بخارا ص ۳۱ »- مقدسی ۳۰ 
ه - 99 . و عملعع۲۸۵] (مومدد عظ) «و 10162422 - 82718018 ,۷۷ 


۱۸ 


را بود دربخارا هم فزونی بانژاد ایرانی‌شد» چنانکه آیین ورسوم ایرانی نو ادهای‌دیگر 
را فرا گرفت وا بیگانگان نیز بدان مانوس شدند و هنوز مردم ادا بآداب و دسوم 
تمدن اير ان رست مک 5 

یپودنیز از زمانپای باستان وشایدبیش از ساسانیان درماوراء الثپر بوده‌اند و 
از آن جمله چند خانواد بپودجدا و بعادات و افکارخود ژ ندگی‌میکنند. چنانکه در همه جا 
بپود را عادت بر بنست , 

لو ایان هندوستان در اواسط دورة ساسانیان ودر حدود قرن ششم میلادی بایر ان 
آمدهاند ودراغلب شپرهای ايران چند خانواده ازلولیان سکنی گرفته‌اند » از آ تجمله 
دربخارا که هنوز لولیان باسم «جوکی> در آنجا مقیمند » لولبان نیزچون یبود برسوم 
وافکار خویش بای بستند و بدشواری با دیگران خوی می گير ند بپمین جهة ایشان نیز از 
ساير مردم بخادا بیگانه مانده| ند. 

در بعارا پيشه وروستائی وحکومت ومشاغل اجتماعی‌همواره بدست ایرانیان بوده 
است که ددهرجا بررتری خویش دا بظهود پیوسته‌اند . ایرانیان بعارا پیوسته در هوش 
ودانش بر تری داشته‌اند و بپمین جپة لباس و آداب زنداگی و آیین اجتماعی همواره از 
مردم ابران بوده است . 

بهود بخارا هميشه بیش‌ازچند خانوارنبوده‌اند. معذلك بعضی اژ عادات خویش‌دا 
بمردم شهر آمو هن .مر ین تجارت بخارا جناتکه در همه جای بدست بپودست 
در | نجا نیز مر بپودراست : محصوصا فر وس نبه ویوست بره. رتگ دیزی وشراب‌سازی 
نیز ندست بپودست . 

اماتازیان بعارا نیزچند خاندان بیش نیستند که دراطر اف شهر ومخصوصا دردشت‌ها 
بیرورش چهاربایان وسار با نی‌روز کارمی گذرا نند . 

در زمان رودکی ناحیهُ بخارا جمعیت بسیار داشت؛ چنانکه با وجودآن همه حاصل 
خیزی که هرقسم میوه ومواد خورا کی دراطراف شهر فر اهم می‌شد وهر روستایی از يك 
جریب زمين معاش میکرد کثرت جمعیت بحدی‌بود که کفاف حوایج مردم رانمیدادومجبور 
بودند ازسایر نقاط ماوراءالثهر مقداری غلات وحبوب دراک ۱۱ 

در آن زمان عقیده داشتند که اصل مردم بغادا از شهر اصطغر بوده و در زمان 
آبادی خارا از | نجا اه ذبان مردم بخارا همواره پارسی دری بود وتفاو تی که 
با زبان سفد داشت اندك تحریفی دربعضی مات بود ومردم بغارا دز ادب بر دیگران 
فرو نی داشتند چنانکه اها لی‌ماوداءالنهر بدان فخرمی کردند (۱) دد ژ بان ایشان تکراری 
بود که جای دار دیده نمی‌شد چنانکه می گفتند : «یکی اددمی (۲)» و< یکی‌مردی 6 
و«دادم ادرمی> و نیز کلمةً «دانستی> را در کلام خود بپوده ارم ورن والابازبان 
دری دیگر فرقی نداشت واینزبان‌را دری از آن می گفتند که بدان رسائل ملوك میئ و شتند 
وبدان داستانپا می‌زد ند ودری مشتق ازدر باشد (۳) و زبان بخارا وس‌رقند و مرو را 

- اصطغری س ۳۱ ۲ب يعفي ددم ۳ب مقدسی مس ۳۳۰ 

۷۱۹ 


از تمام زبانپای خر اسان بدتر می دا نستند (۱) معاملات مردم بخارا بدرهم بود و بدینار 
خرید وفروش نمی کردند وژد در نزد ایشان چون اسباب خانه و دادائی بود و ایشان را 
دراهمی‌بود که | نر | غطر بفبه یاغطر یفی می‌خو | ند ند » از آهن ومس زرد و سرب وجز آن 
دلی این دراهم بیرون از بغادا وتوایع آن رواج نداشت وسکٌ آن تصاویر بود ولی اد 
ضرب اسلام و دراهم دیگر داشتند که آنرا مسیبیه و محمدیه می نامیدند و انها نیز از 
ضرب اسلام بود(۲) ووجه تسمیه این سه‌قسم درهم از آن ,ود که سه بر ادر بود ندغطر یف 
ومسیب ومحمد که این درمپا راسکه زدند و بنام ايشان خوانده شد واين درمپا سیاه بود 
مانند فلوس و درخارج از بغارا فقط با سپاهی که بجنگ می‌رفت انتشار می‌یافت وبرددم 
سپید بر تری داشت (۳) ۰ غطریفیه درمی‌بود ازسرب و آهن ومس‌زرد (4) 

در بخادا درزمان خلافت ابو بکر. سیم‌زداند. از نقرة خالس وپیش از آن سیم نبود(5). 

نخستین کسی که در بخارا سکه زدپادشاهی بودنام او«کانا» بخارخداة واوسی‌سال 
بخارا را بادشاه بود ودر بخارا بازار کانی بکر باس و گندم بوده ویرا [ گاه کردند که 
در دیارهای دیگرسیم زده‌اند واوفرمان داد تا در بخارا سکه زدند ازسیم ناب و بر آن 
صورت وی دا با تاج نقش کردند واین بروز گار خلاقت |بوبکر (۱۳-۱۱) بودوهمچنان 
بودتا بروز کار هارونالر شید (۱۹۳-۱۷۰) که غطر بف ن عطاء والی خراسان شد » 
درماه ره‌ضان سال ۱۸۵ ۰ واین غطر یف برادر مادر هارون خبزران نام بودوچوناصل 
ایشان اذیمن بودغطر یف همچنان ددیمن می‌زیست وچون خواهرش خیزدان دا کار بالا 
گرفت او از یمن امد وهارون امارت خراسان بوی داد وچون وی بخر اسان آ مد درمیان 
مردم خراسان سک خوارزم دواج‌داشت ومردم آن سیم‌را با کراه می‌ستد ند وسکة بادا 
از دست مردم بیرون رفته‌بود چون غطر یف بخراسان آمد بزر گان بتادا نزدوی‌شدند 
ووی را گفتند که ما را سیم نمانده است بایست مارا فرمودتا سکه ز نند ویهمان‌سیم زنند 
که درقدیم بوده است وسکه‌ای‌بایست که کس از دست ما وازشهرما بیرون نکندتا بدان 
درمیان خویش‌دادوستد کنیم در آن زمان نقره کمیاب بود؛ پس‌مردم شپردا گرد کردند 
و ازیشان رای خو استند. همداستان شدند که سکه اذشش چیزز نند : 

زر وسیم ومشك وادزیز و آهن ومس وهمچنان کردند و مانند سکه های پیشین.. 
ولی بنام غطر یف » وبپمیت جهة آن دا غطریفی خواندند وعامة مردم « غدریفی > یا 
غدرفی > دفتد 

سکهٌ پیشین ازسیم ناب بود وسفید و این سکه سیاه آمد و مردم بغادا آن را 
نگرفتند وچون سلطان خشم کرد بقهر گسرفتند و شش غطریفی را يك درم سنگ سیم 
ناب بها کردند وسلطان بهمین بها گرفت تارایج شد وبدین سبب خراج بخادا گران 
شد چه خراج بخارا اندرقدیم دویست هزار درم نقره بود» چیزی کم. چون غطر یفی‌سکه 
ژدند وشش درم سنگ نقره رایج شد سلطان بهمان غطریفی بر یشان لازم کرد و چون 

- مقدسی ص۳۳۰ ۲ - یاقوت ص ۸۳ ۳ - مقدسی ۳۰ ۰ ۰- اصطغری ۳۱ 
ه - تاریخ بغادا 1 


۲۰ 
2 ۳/7 


غطر یفی گر ان شد و بدان رسید که درم غطر یفی بدرم‌نقره دوان شد وساطان نقره‌خواست 
وغطریفی خواست خراج بخارا ازدوست هزار نقره چیزی کم يك‌باره يك‌میلیونو شست 
وهشت هزار و بانصد وشست وهفت غطر یفی .شد . 

درسال ۲۲۰ درم نقرة پا کیزه هشتاد و بنج درم غطریفی بود واین غطر یفی‌د| در 
کوشك ماخك بخارا سکه زدند ودرین غطر یفی‌ها نقره بیش ازفلزات دیگر بودوهردرم 
يك چند ژر داشت ودرهر ده ددم بوزن‌نيم درم سنگ تا چپاددانگ‌و نی ی از ان دن 
بخارا در زمان آل‌سامان عدلی بش نار سکه زدند )۱ 

جامهٌ مردم بخارا بیشترقبا بود و کلاه بلند نو کدار و مانند جامپای دیگرمردم 
ماوراء النهر بود(۲): 

مردم بخارا براستکو یی نامی بود ند چنانکه‌مردی از خراسان بتزدتکی ازخلفا رفت 
وروی فرزانه واهل ادب وعارف بمردم خراسان بود » خلیفه وی را پر سید که راستگوی 
تراژ مردم خراسان کیا ننده وی گفت مردم بخارا (۳) . 
شپر بخادا در کنارد رود زرفشان با رودسند واتم شده, مسلمست 
که از زمانبای بسیارقدیم در کنار این دودشپرهای ایرانی بوده 
است؛ درقرن‌چپادم پیش |زمیلاد که‌اسکندرمقدو نی با با لت سغدیان‌دفت شهرمر کندا(ع)بنابر 
گفته بطلیموس د رکنار این‌دود اذزشپرهای بزر گ بو د که همان سمر قندباشدوشهر دیگری 
درهمان ناحیه بود که شاید بخادا بوده باشد. 

از آنچه موّلفیت قرون اول اسلام ازمردم این نواحی نقلکرده‌اند شهر بنعادا از 
بلخ هم قدیم تر بوده است . 

یکی از شهرهای بخادا باسم دامیئن(ه)/یایامیشن(ج) یا اریامیشن(۷) یارامینیه(۸) 
بوده است که نا قرن هشتم باسم دامیتن )٩(‏ معروف بوده و خواجة عزیزان علی 
تساج رامیتنی ازعرفای نامیآن زمان ازمردم آنجا بوده (۱۰) و ددین دباعی خود نام 


شهر بخارا 


- تاریخ بغادا ۳ - ۳۶ ۲ بت اصطغری ۳۱ ۳ - این فقیه ۳۱۹ 
6- ه‌صمطهعه1۷ ( چن اذین پس عدة‌کثیر از اسامی قدرم بغادا و سمر قند ثبت خواهد شد ودر 
مطیعه چاپ کر دن بل لاب بساد دشواد بود چاده جز زین نبودرکه بای تبت عر کات و اعراب 
بحروف لاتین نوشته شود تا خوانندکان پتوانند ادا کنند و حروفی که درین صحایف بکار رفته 
هه ای رم ی 
و برای الف ویاء - مر برای الف و دواد - 6 برای همزه والف ساکن پس اذ خر کتی - 6 برای 
واو ما قبل مضموم - و[ برای ب - و برای پ - + برایت وط - و برای ث و س‌ و ص - 
ژ برای ج -م برای ج - ظ باگ ی ۸۵ ۱ بداکاج 0 یرای دال و برای و و دوش 
وظ ر برای داء - ژ برای دح برای ش - چ برای غ وق - ۶ برای ف - 1 بر ای ك - بر 
برای کاف - 1 برای ل - هو برایم - ور برای ث - ۷ برای واو بو برای یاع) 
۱ 2 ۲نصه ۵12 ٩‏ - صهازم 1232 
۰ - نقحات‌الانس تاألیف نودالدین عبدا لرحمن بن‌احمد جامی - چاپ مطبع حیددی ۱۲۸ 
ص؛ ؛ ۲ ورشحات تألیف علی بن حسین الواعظ الکاشفی مءروف بصفی چاپ کانبود۱ ۱۹۱ص ۳ 
۰ ودیاض‌العارنین تألیف رضاقلی خان هدایت امیرالشعراء - چاپ طهران ۲۰۵ ۱- ص ۱۰۷ 


۳" 


مسقط لر اس خویش را آورده است : 
خواهی که بحق دسی بیادام ای تن و ندر طلب دوست بیادان می تن 
خواهی مدد از دوح عزیزان یابی پا اه سب خود سر 9 
اثری اذین شهر امروز باسم «چپارشنبه دامیتن> هنوز باقیست (۱).والمقدسی(۲) 
آنر | بعارای قدیم «بغاراالقدیمة» دانسته است. در هرصورت مسلمست که چندین قرن 
پیش از اسلام در همان محلی که بخارای امروز باقیست شپری ساخته شده است. در کتب 
چینی اذ قرن پنجم میلادی ببعد اسم بخارا را «نومی» (۳) ثبت کرده| ند و این کلمه‌مخفف 
همان اسمیست که مو لفيت ایرانی وعرب نومجکث (4) و تمومجکث (۰) نوشته‌اند که در 
بعضی کتب بتحر یف بمجکث() و بومجکث (۷) و بعجکت(۸) و بومجکت )٩(‏ و بنمجکت 
وبومسکت شده است. 
بنابر قول مو لف تاریخ‌بخادا (۱۰) شهر بخارا دا چندین نام بوده است. بنسجکت 
و بومسکت ومدینة| لصفریه یاشارستان دویین ومدینةالتجار یاشپر بازر گانان و بغارا که 
از نامپای درتکار معروف‌تر بوده است ودر حدیثی اسم بخارا «فاخره» آمده است. ولی 
کلمه بخارا فقط در سفر نامه مسافر چینی هوان‌چوانگ (۱۱) باد اول‌دیده میشود که در 
سال ۰۳۰ مبلادی بدان نواحی رفته است‌ومسافر مزبور انرا باسم بوهو (۱۲) ثبت کرده 
است. این کلمه ماخوذ ازاسم بخادا در زبان تر کی مغلیست که در آن «بخار» است‌و آن 
هم ماخود از کلمة « وهاد » (۱۳) از زبان سنکریت باشد که بمعنی دیرو صومعه است . 
عطا ملك جوینی در تادیخ جهان گشای در وجه تسميةٌ بخارا مینویسد (۱۶) : 
«اشتقاق بخارا از بخارست که بلغت‌مغان مجمم علم‌باشد واين لفظ بلفت بت‌پرستان 
اغور وختای نزدیکس ت که معابد ایشا ن که معتم) ستانست بخار گویند ودر وقت وضع نام 
شهر بمجکت (۱۰) بوده‌است» . این کلمه بخارو وهارتابت میکند که در بخارا بت‌خانه‌ای 
بر ای مذهب بودا بوده است چنانکه در بلخ وسمرقند نیز بوده وبت‌خانة بلخ‌نو بهادنام 
داشته و شاید دلیل اینکه بتکدة بخادا دا بپار و بغار و وهار گفته‌اند و تکدة بلخ دا 
نوبهاد اذان باشدکه بتعانهٌ بخارا اقدم بربت خانهة بلخ بوده است واین‌کلمةٌ نوبپاد در 
اسم دروازة توبهار که یکی ازدرو اژه های دیش بخارا بوده ظاهرمیشود و نیز درتاديخ 
مسجد جامج بخارا مینویسند که قتیبةبن مسلم آنرا بچای بتکده‌ای بنا کرد و نیز در باب 
خاندان برمکیان که پاسبانان معبد بودایی‌بلخ موسوم بنوبپاربودند نوشته‌اند که صاحب 
بخارا برمك پدر خالد دا کنیزی فرستاد و از آن کنیز کال بن برمك و ام لقاسم و دختر 
دیگری زائیده شدند(۱۳) وان خود دلیلست برینکه دوبخادا نیز بوداییان بوده‌اند وبا 
۱- دایرة| لمعارف اسلام - کلمهٌ بخادا حوماون1ً 86 عن68ع20010 ۲- س ۲۸۱ 
۲ب هد 10 - عهزمسه۳. ۵- ینهآ( ۰( ععتازمصدهظ ۷ -عهعززهصه ۳ 
۸- 4مازمصعظ -٩‏ 24ز0۵ظ ۱۰ ص ۲۰ 7-۱ 2879 - 13027 ۲ ۱- 10 - 0 
۳- ۷7۵828 ۱۶- چاپ اوقاف گیب -ج ۱- ص ۷۰ ودر رساله ملازاده نیز همین تکته تبت 
۲مده است عهتازمدهظ - ابن فقیه ص ۳۲ 


۳۳ 


بوداییان بلخ روابط داشته اند. ازطرف دیگر چنانکه پیش ازین گذشت درتاریخ بخادا 
میئو سند که در زمان بادشاهی اسکحکت از بادشاهان قدیم بخارا دختر خاقان چین را 
ببخارا عروس آورد ند و درجپاز او بتغانه‌ای بود که در دامیتن از توابم بخار | گذاشتند. 

بنایر اطلاعاتی که که موّلفین ایر انی وعرب دد قرون اول اسلامی دوواد تقر یبا 
می‌توان محل این بتکده را در شپر بخارا معلوم کرد چنانکه پس اذین خواهد آمد. 

شبر بخادا مانند تمام شهرهای ایرانی آن زمان مر کب از سه قسعت بود : ارگ 
وقصر کپنة شور که همه جا باسم کپندز نامیده ميشد و بعد بتخفیف کندز شده واعراب آن 
دا قهندز کرده| ند [بادی شپر که بقارسی شهرستان وبزبان تازی مدینه میخو|ندند و 
آبادی‌های جدید شهر که عبارت از محلات بیرون شهر باشد و باصلاح عربی باسم دبش‌با 
بفارسی روستا خوانده میشد کپندز بخادا در همان محلی بوده است که هنوز بجایست و 
در مثری مدای بوده که ات باسم‌دورة ساسانیان«ریگستان» میخوانند. کپندز بخارا 
دو درواژه داشت؛ یکی دروازه ریگستان دل معرات فد تک دروازة غوریان با دروازةٌ 
مسجد آدینه (۱). در مشرق ومیان این دو درواژه خیابانی بود. آ ناد دیوار کهندز بخارا 
هنوز باقیست واز آن آثار پیداست که‌دیواد آن نیم کیلو متر دوره‌داشته وفضای اندرون 
آن #هکتار و ۲ دهم بوده است. 

شپر خارا هفت دروازءة آهنین داشت: دروازة آهن دروازة نود دروازة حقر ه 
دروازء کپندز » درواژهة بی‌سعد » دروازة بنیاسد ۰ یا درو اه مپر » دروازة شهرستان 
(مدینه) که‌همه از آهن بودند. کپندز در بشت دروازة شهرستان واتم بود و قصر پادشاهی 
و خزاین و زندانهای شهر در آن بود » دو دروازه دیگر نیز المقدسی (۲) برای کپندز 
بخارا نام برده است . پاب|لسهله و بابالجامم. اما مسجد جامع بخارا در شهرستان بود 
و صحن‌های تتکو داشت؛ دیش بخارا دا ده درواژه بود : دروازةٌ میدان که بر سر راه 
خراسان بود. دروازة ابر اهیم بسوی مشرق, دروازه مرد کشان یامرردقشه. دروازءة کلاباذ 
ح ‏ ت خر را سف ول ۰ ددداء و ماد ۰ دروازه سبرفند بر سر ده سمرقند 
و سایر شهر های ماوداءالنهر دروازة ففاسکون » درواژة دامیثنیه ( ۳ ) دروازةٌ 
حدشرون برسر راه خوارزم ودروازهُ غشج (4) واصطخری دروازهةٌ یازدهمی نیز پاسم 
دروازة دیو ذکر کرده است. اما آبادی شهر از دیش نیز تجاوز میکرده . در اندرون 
دیش ده دروازة دیگر هم بوده‌است که‌اسامی بهعضی از آنها بااین ده اسم اختلاف داشته. 
قصر پادشاهی بخارا نرديك باپ|لسهلة کپندز ورو بقبله بود ودرهیچ يك ازشهر‌هایاسلام 
بنائی باشکوه‌تر ومجلل‌تر از آن نبود. درر بش بخارا باز ارهائی بود و بعضی‌اژ آن باز ارها 
درواژه داشت. اذ آن جمله دروازهٌ آهن ودروازء پل‌حسان ودودروازه نزديك مسجدماج 
ودروازة رخنه ودرواژه‌ای نزديك قصر ابی‌هشامالکنا نی ودرواذه‌ای تزديك پل‌سویقه(9) 
و دروازة فارجك (2) و درواژه درواژجه و دروازة راء مغان و دروازة سبرقند . 


2۱ اصطغری ۳۹۰ ۲ص ۲۸۰ ۲ طدونمه‌عنهق .. ع زمهمو 
۵ س- 5۵7292 ۱ - علدز۳22 


۳۳ 


در ژمان رود کی شپری دا در اسلام با صفاتر اژ بشادانبیدا نستند وچون کسی‌بر 
فر از کهندز بخار| میشد تا چشم کار میکرد سبزه بود و در مبان سبزه قصور چون گلهای 
ذر اوان می‌در خشد ند ودد هیچ يك از شپرهای ماوراءالنهپر وخراسان مرد چون مرد؟ 
بعارا با بادانی نمیپرداختند وهیچ شهری چون بخار| دراطر اف خود | بادی بسیار نداشت + 

شهر بخارا درزمین هموار ساخته شده بود و گردا گرد شهر پر ازددخت بودو در 
میان آن درختان کاخپا و باغهپا وقرای بیوسته بهم چنانکه دیوار دورة این | بادی دوازده 
فرسنگ بود ودد آن میان زمیت بایر دیده نمیشد . 

محوطٌ شپردیوادی محکم داشت سول بت« سبکت وقلعهٌ بخارا درمیان آن‌دیواد 
بود ودر آن قلعه کاخ امرای لا سامان ۰ 

درخارج شهر نیز محلات بسیار بود» مسجد جامم بردر کم ندز واقع بود‌دد تمام 
شهر نهر هاتی از آب سغد جر یان‌داشت‌وهرچه از آن آب میما ند رو بروی بیکند ودرمجاورت 
فربر بآب انباری که درمحل معروف به «سام‌خاص» ساخته بودند مر بخت واز آن جویها 
منشعب میشد وبا ببادی‌قر ای اطر اف می‌رسید. دواندرون دیوار بخارا آبادانی‌ها وقر ای 
بسیار بود که همه از آن آب مشروب میشدند (۱) ۰ 

شهر بخادا ازخانه‌های کیت ساخته شده بود ۰ بازارهای فراخ داشت . 

ساختمان و سوادآن مانند دمشق بوداز بسیاری خانه‌ها و بهم تیاه کم بامپا و 
کندز در عقب این سواد بود و مساجد و بازارهای شهر تیکو ورسا نود شبری(ابادر 
و بر جمعیت تر اون ی و آهنگ بسوی آبن‌شهر را مبارك‌میدا نستند وعقیده‌داشتند 
هر کس در بغارا وک را بدو خوش گذرد وهر کس که بدان شپر باشد خوراك 
گوادنده و گرمابهای باك‌و کوی و برز نهای گشاده و آب‌سبك وسرایپای ظر یف دادد و 
ازخوراك ووسایل زندگی خوش باشد و میوه بسیار یاید ومجالس وجناعات بیاریا بد 
وعوام شپر دا دانش وفرهنگ یابد و با يك دیگر آميزش بسیار کنند و نادان دد آن 
شهر اندك بود , جز آنکه خانه‌های آن تنکست و حریق سیار درآن دوی دهدو از 
بسیاری مردم شپری بود بد بوی و گرم و سرد و چاهپای نمك داد بسیار داشت و 
7 بشت گاه‌های چر کیت‌وخاك بدولی‌سرایپای عالی و تیمهای‌استوار وتنگ‌ترین شهر‌های 
مشرق بود واقوام‌مختلف دداآن‌می ز رستند و من جپهة فساد در آن | شکارشد و معاملات 
بد شد ومردم در جماعات سستی کردند وسباهی گرد آوردند و حریر ودیبا بوشید ند ودر 
ظر فهای زر وسیم نوشیدند (۰)۲مردم بخارا عموما برمذهب ابوحنیفه بودند ومسجدجا 
شهر شکوه وزینتی‌داشت ودد آن بجز فقها ومفر ین‌دیگر دا اجازت ذ کر نبود(۳) ز ندان 
شهر نیز در قلعه بود و نپر سند اژ میان دبش بخادا می گذشت و آنرا بدو باده میکرد 
و بازارهای شپر در پایان دیش بود (۰)۶اما شهرستان و کپندز بغارا چون بجای بلند 
ساخته شده بود آب جاری نداشت (۵) ۰ 


۰ یاقوت - ص ۸۱ .و اصطغری ص ۳۰ ۲ - مقدسی ۲۸۰ - ۲۸۱ 
۳ - مقدسیص ۲۸۱ ۳۲۷9 .۰ 4- اصطغری ص ۳۰۰ وب اصطخری ص ۳۰۷ 


۳۴ 


یواوه برد درفر ماه روزهای مسلومدادان تر بدو 
فروش میکردند (۱). 1 

مردم شهر بخارا آميخته ازتازی وابرانی‌بودند و هر گز بیگانگانر| از آمدن شپر 
باز نداشتهاند (۲).. 

بیدایش تازیان در بخارابدین گو نه است که جون قتسة بن‌مسلم بارچپارم بخارا 
رفت و بخارا را بگرفت با مردم آن صلح کرد بدا نکه هر سال دویست هز ار درم خلیقه دا 
دهند وده‌هز ار درم والی دا و ازخانه‌ها و املاك يك نیمه مسلمانان دا دهند وعلوفه ستودان 
تازیان را نز افسانی که برون‌شهر ند دهند ودرشهر بخارا کوشکپا بود و عضی‌محلت‌های 
برا کنده و دوراز يك دیگر » دوستا و شپرستان راهفت درواژه بود دروازه اول دا 
درباز ار می‌خواندند وهیچ درو ازه دیگر بنزديك شهر بازاد نبود مگر دروازه عطاران. 
قتیبه شپر بغادا را بخش کرد از دروازهُ عطادان تا دروازه نون دا بر بیعه ومضر داد 
و باقی مردم یمن دا (۳). 

ددین موقم تومی ببخار | بود ند که ایشان دا کتکنان» می‌خو | ند ند با« ال کشکته» 
وایشان مردمی بودند باحرمت وقدرومنز لت وددمیان مردم بخارا شر یف‌تر بودند و لی‌از 
دهقا نان نودند ازیگانگان بودند اصیل وبازرکان وتو نگ قتسه درتقسیم خانه‌ها و 
اسباب ایشان الحاح کرد وایشان خانه و اسباب بگذاشتند مرتازیان دا ودر بیرون شهر 
هفتصد کوشك ساختند وچون بنة شهر بهمان اندازهشهرستان بود کوشکهای ایشان‌بیرون 
شهر افتاد وهر کس‌بر گرد کوشك خویش خانه های چا کران و اتباع خویش را ساخت 
و برد راکو شك خود بوستانی و صحراتی تر تب داد وهمه بدان کوشکپا شدند وسیس 1 
کوشکها ویران شد و بجای آن سرایهای شپرستان ساخته شد ودوسه کوشك مانده‌بود 
که آنرا کوشك مغان می‌خو| ندند چه‌مغان | نجا بوده| ند و آتشکده‌در [ نجا سیارداشته| ند 
بردد این کوشکهای مغان بوستانپای‌خرم وخوش بوده است و آن ضیاع بفایت‌عزیز بوده 
است. چه‌در زمان سامانیان که پادشاهان ببخارا ماندند غلامان و نزدیکان ایشان بخر یدن 
ضیاع کوشك مفان رغبت کردنده تا قیمت‌هر جفتی از آن ضیاع چپار هز ار درم شد ‏ اما 
پیش از آن قیمت این ضیاع بیشتر بود » چنانکه اگر کس خواستی يك جفت گاو زمین 
خرد در سالی نتوانستی ۵ [اکدر بیافتی هر جفتی دوازده درم تکیت نقره بایستی 
داد ( ۶ ) اما کوی های بخادا: از در شهرستان که از برون می آمدند نخستین 
کوی دشت چپ کوی دندان بود و پس از.آن کلیسیای ترسایان و آنجا مسجدی 
بود که آنرا مسجد بنی حنظله میخواندند و چون از در شپرستان بشهر میآمدند 
بدست راست کوبی بود که آنرا کوی وذیر بن ایوب‌بن حسان میخواندند و کوی کاخ نیز 
می‌گفتند واين وذیربن ایوباز سرهنگان قتیبه بود و بدرش یوب بن‌حسان امير بخارا و 


۱ اصطتری ی ۳۱۵ - یقوبی کتأبالبلدانص ۲۰۲ 
۳ - تاریخ بخادا - ۵۱ - ۵۲ > - تاریخ بغادا ۲۸ و ۲۹ 


۳۵ 


نخستیت کس بود که در دور اسلام ازسوی قتیبه‌بن مسلم امیر بخارا شد و پیوسته امیدان 
بخارا در آن کوی‌کاخ می نشستند و آ نجا سرایی بودجدا گانه امرای بخارادا و دهقانی بود 
خنیه نام که چون اسلام آ ورد خویشتن را احمد نام کرد واین کوی‌کاخ جمله‌مر او دا بودو 
ددین کوی‌کاخ این دهقان بود که امرای بعادا پیوسته در آن‌می نشستند و پساز وی این 
کاخ بسال ۱۵۰ از دست بازما ند کان وی‌بیرون‌شد و کدرة خنیه نام که‌بازما نده‌این‌دهقان 
بود پیش ابوجعفرمتصور دوانقی خلیفهُ عباسی این کاخ را دعوی کرد وقبا له بیرون آورد؛ 
يك حدبارة شهرستان پیوستة چوبهٌ بقالان ؛ حد دوم بارة شهرستان پیوسته ببازاد پسته 
شکنان؛ حدسوم راه راستی که از دروازه نون‌تامیان شارستان بود واز دروازه عطاران 
تا دروازهٌ نون که جمله‌يك محلت وچپار يك شپرستان بود درین قباله یاد کرده بودندو 
هزار دکان درباژار شپر بخارا وهفتاد و پنج‌باره دیه‌خاص برودبخارا وفراویزعلیا این 
جمله را برخلیفه دعوی کرد و قبالپا عرض داشت و گواهان گواهی دادند . خلیفه فرمان 
داد تاسجل کرد ند و جمله رابازداد ند واذاآن س فر ز ندان اوهر باره دا بکسی‌فر وختندتا 
درمیان مر دم برااککت صد ,. 

از در عطاران که ی رزوی بسا بود ومسحد بنی‌سعد » حسن بن‌علاء سغدی 
که مردی بزرگ بود درشارستان کوشکی شایت عالی‌داشت چنانکه هیچ پادشاه‌داچنان 
کوشك نبود و کوی علاء بدروازةٌ علا او بنا کرد واین‌حظیره اوساخت وهر ماه هز ارو 
دو بست دینار غله از ین‌حظیر ه اورا دست‌میداد واندر شارستان مستغلپا داشت . در زمان 
حسن بن‌طاهر وژیری‌بود نام او حفص بن هاشم» طمع کرد که این |ملاك را از حسن ین علاو 
کسان او بعرد وایشان نفروختند وایشان را بند کرد وعقوبت بسیار داد وهرهفته ایشان 
را بتزديك خویش می خواند وخریداری میکرد وچون نمی‌فرو ختند باز بز ندان‌می‌فرستاد 
و بر عقوبت میفزود تا پانزده‌سال‌برین بر آمد و ایشان عقوبت و رنج میدیدند و املاك 
خویش نمی‌فروختند , تا دوزی حفص‌بن‌هاشم ایشان دا بخواند و گفت : 

رو زکاری درازشد تاشما درعقو بت‌بما نده‌اید آخر چه می‌یابید ؟ حسن‌بن علاء گفت 
یکی ازسه چیز دا می‌یابیم» یاتو بمیری‌یاخداو ند گارتو ویامابميریم» حفص‌بن هاشم‌فرمان 
داد تا آن‌دو ز بر بند و عقوبت افزودند . يك ماه ازین سعن بر نیامد که حسن بن‌طاهر بمرد 
وغوغا برخاست و ز ندان بشکستند و حفص : بن هاشم بگر یعت و سرای او غادت کردند و 
حفص بن‌هاشم همچنان‌متو اری‌بود تا بمرد وحسن بن‌علا با برادران‌خویش ببخارا باز گشت۰ 

از در بنی سع که میگذشتنددر بنی‌اسد بود واین دردا پیش از اسلام ددمپره می 
خواندند وچون از آن در بیرون میآمدند و بپایان فرود میشدند سرای امیر خراسان بودو 
دروازة دیگر را در گیر یه می‌خو | ند ند زیرا که چون از آن‌درواذه برون‌ميشدند کپندزدر 
پیش بود و آ نجا محله‌ای بود که [ نرا «قعسادره» مینامیدند که سیس گورستان شپر شدو 
خانه‌های تازیان بخارا بیشتر بان دروازه ود درواژه استوادترین درواژه‌ها بود و 
# بزرگک داشت و دراذای آن مقدار شست کام نود ری ارت کرت خانپای سیار بود 
و آنْعمارت‌امیری کر ده بود که «سو ناس‌تگین»> نام‌داشت وهم در آن موضعگورخا نه‌او بود. 


۳۹ 


دروازةٌ دیگر را در«حقره» می‌خو|ندند وخواجه امام ابوحفص کبیر بخاری‌دد آن 
محله می بود وصومعه‌ای‌در آن خانه داشت‌ومستجاب| لدعوه بود وچون بسال ۲۱۷ در گذشت 
در آن‌محله وی‌را بخاك سبرد ند وخاك‌او بدروازء‌نو معروف‌بود و آن‌تل‌را تل‌خواجه‌امام 
ابوحفص می‌خواندند و آ نجا مسجدها وصومعه‌ها بود و پیوسته مجاوران بدانجا بودند و 
مردمان بدان خاك تبرك میکردند و آن موضم دا درحقره بدان سیب می‌خواندند که‌مردم 
بنزد خواجه امام ابوحفص فتوی میبردند و فتوی را حق خوانده‌اند و این جپة حقره را 
حق خواسته‌اند . 

دروازة هفتم دا در نومی‌خواندند ناین معنی که آخر درهای شارستان بود و چون 
بدین درا ندر ميشدند بدست‌راست مسجدقر بشیان بود که نزديك‌سر ای‌خواچه‌امام|بوحفص 
بود و ترا مسجد قریشیان بدان سب می گفتند که مقاتل ابن‌لسلیمان القریشی[ نجا بودو 
آن مقاتل مولای‌حیان بود وحیان مولی طلحة‌بن‌هبیرةالشیبانی» واين حیان مردی‌بزر 
بود و باقدن بغراسان رفت ومیان قتيبةین مسلم وطرخون ملك سفد بوقتی که قتیبه کافر ان 
را بدر بخادا درمیان گرفته بود صلح انداخت و باز همین حیان لشکر بفرغانه بر گماشت 
تا قتیبه را کشتند وحوض حیان بنام وی نامیده بودند (۱). 

در بخاراکار گاهی بود میان کهندز و شهرستان و نزديك مسیجد جامع معروف به 
«بیت| لطر از> که در آن بساطها وشادر وانها می‌بافتند ویزدی‌ها و بالشها ومصلی‌ها و 
بردیهای فدقی از نجامر خلیفة بغدادر| می‌فر ستاد ند وخر اج بخادادا ببافتن يت شادروان 
صرف می کرد ند وهرسال عاملی مخصوص ببخادا می آمد و بچای خراح بخادا شادروان 
می‌برد ودرشپر بخارا استادان مخصوص برای‌بافتن آن بودند واذهرشهری بازار گانان 
سخارا می آمد ند وشادروان وز ندینجی می‌برد ند و تاشام وشپرهای دوم‌این‌متاع میرفت و 
بپرجای خراسان که شاددو ان‌وز ندینجی‌می بافتند بخو بی آن بخارا نمی‌شد و بزر گان‌خراسان 
همه از آن جامه می‌پوشیدند و آنراسرخ وسفید وسبز می‌بافتند . 

نیزدد بخادا بازادی بود که آنرا باز اد ماخ دوز می نامیدند وسالی دوباد هر باز 
يك‌روز در آ نجا باز ارمی کرد ند ودرهر باژاری بتان‌می‌فر وختند وهر روز بیش از پنجاه‌هز ار 
درم داد وستد می‌شد وچون مردم بخارا از تدیم بت برست بود ند از آن زمان این بازاد 
معمول شد ودرآن بت می‌فر و ختند » دریاستان بخارارا پادشاهی بود که ماخ نام داشت. 
اين بازادرا وی برپا کرد ودرود گر ان وصودتگران رارکفت سال تاسال بتان میساختند 
ودد آن دوز بازار فراهم می آوردنة ومی‌فر وختند وهر کس دا که ۳ یا شکسته 
و کهن می گشت چون‌دوز بازاد می‌دسید بتی دیگرمی خر ید و آن بت کهنه را بدورمیفکند. 
ترديكك این بازارمسجدی بود باسم مسجد ماخ وبیش از آن درزمان آن پادشاه بجای‌این 
مسجد صحرایی بود پر لب رود ودرختان سیار داشت و آن پادشاه بدین صحرا بباآزار 
می آ مد و بتخت می نشست تامردم بخریدن بت دعب ت)کنند بس از چندی در آ نج[ تشکده‌ای 


رز مخ کات ات و1 تا ای دا کی من حور سیر 


۱ تادیخ بخادا ۵۲ - ۵۷ 
ر 


ساختند وچون روز بازار شد مردم بآتشکده می‌شدندو آن آتشکده بود تا فتح بخادا 
بدا ست مسلمانان که بجای آن مسحدی ساختزد وآن مسحجد از بناهای دیع بخارا بود(۱). 

ندز باار فک ار درک شرقی منسوب سیاوش بسن کبکاوس بادشاه سلسله 
داستانی کیانست بدین‌معنی که چون سیاوش از پدر بگر بخت وازرود جیحون بگذشتو نزد 
افراسیاپ رفت افراسیاب وی را بنواخت و دختر خویش دا بزنی بدو داد و کشور خود 
نیز بدو داد سیاوش‌خواست که ازو چیزی ماند چه آن ولایت وی دا عاریت بود و کپندز 
بخارا بساخت رس ایا بود وچون افر اسیاب دا بروی بد گمان کرد ند و او را کشت 
در کندز بخارا نز ديك‌دروازه شرقی اندرون دروازة کاه فروشان که | نرا دروازه غوریان 
نیز خوانند او دا بخاك سبردند و بهمین جپة مان بخارا آن تربت را عزیز میداشتند 
و هرسالی هرمردی يك خروس بر آن خاك می کشت * پیش‌از بر آمدن آفتاب نوروز و 
مردمان بغارا را در کشته شدن سیاوش نوحه ها بود و مطر بان بر آن سرود ها ساخته 
بودند و قوالان | نرا «کریستن منان> می‌خواندند. بعضی دیگر گفته‌|ند که کهندز بخادا 
را افراسیاب نپاده است و آن ویران شده بود و مدتها ویران بود تا چون < بیدون > 
بخار خداة شپریاری کست 45 شوی «خاتون» بود و بدر «طنشاده» کس فرستاد واین 
کهندز را آباد کرد و آن کاخ که بود وی ساخت و نام خویش بر آهن نبشت و بردر کاخ 
استوار کرد وچون کپندز ویران شد آن در نیز ویران گشت و نیز گنته اند که چون پیدون 
بخار خداة آن کاخ را بساخت ویران شد وچند باراز نو بساخت » دانشمندان کرد آورد 
وتدییر خواست» بر آن همداستان شدند که این کاخ را بشکل بنات‌النعش ساز ند باهفت 
ستون رتاش ودیگر ویران نشد واز آنگاه هیچ پادشاهی دراین کاخ بپزیمت نشد وهیچ 
پادشاهی بدان نمرد و چون پادشاهی در آن کاخ می‌بود و وی دا مرک نزديك میشد 
سببی پدید می آمد که از آن کاخ بیرون میشد و بجای دیگر فرمان می‌یافت (۰)۲ 

درمیان دودروازة کپندز داهی بود ومحل اقامت بادشاهان و امرا و بزر گان بخارا 
وژندانپا ودیوانپای پادشاهی وحرم سرای وخزینه در کهندز بود ودیوار ها و برجپای 
آنرا ازخشت بته ساخته بودند(۳) ۰ 

کاخ پادشاهان بخارا درموضم دیگستان بود » از دروازهٌ غر بی کهندز تابدروازه 
معبد که همان دروازء ریگستان باشد نصربن احمدسامانی بریگستان سرایی‌ساخت بسیار 
نیکو ومال بسیار در آن بکادبرد وهم در آن سرای عمال مملکت راسرایپا ساخت وهر 
عاملی راجدا گانه دیوانی بود بر درسر ای سلطان چون دیوان وذزیر و دیوان مستوفی و 
دیو ان‌عمیدا لماك ودیوان صاحب شرط ودیوان صاحب برید ودیوان مشرف ودیوان‌مملکة 
خاص ودیوان محتسب ودیوان اوقاف ودیوان قضا . 

بادشاهان‌ساما نی را کاخی‌دیگر در بیرون شهر بخارا بود درمحلی باسم‌«جوی‌مو لیان» 
که پس‌اذین خواهد آمد . 

۱- تاریخ بغادا - ۱۸ - ۱٩‏ ۲ - تاریخ بخادا ۲۲-۲۰۱ واصطخری ۳۱۵ 

۳ - تاریخ بخادا ۲۳ 


۳/۸ 


ازدرو ازة ریکستان تا دشتك درمیان شهر تمام خانها وسرایپای منقش‌عالی‌سنگیت 
ومپما نخانهای مصوروچهار باغهای نیکووسرحوضهای خوش ودرختان کجم خر گاهی بود 
چنان که ازمثر ومفرب ذره ای آفتاب پنشتگاه سرحوض نمیفتاء ودر آن چهار باغها 
مبوه, های تیکو فراوان بود از ناشیاتی و .بادام و فندق‌و کیلاس و عناب و دیگر میوه 
های ننز(۱) . 

درژمان خلافت مهدی خلیفه عباسی (۱9۸- ۱3۹) که بو | لعباس ,ین فضل‌بن‌سلیمان 
طوسی حکومت خر اسان یافت بسال ۱۸ که وی بمرو دفت و بزرگان خراسان نزد وی 
رفتند » از آ نجمله مهتران سغد و اژ حال دیار ایشان پرسید مردم بخارا گفتند که ما دا 
از کافران ترك ر نجست که تازفاء هبیلانند و دبای ما غارت مسکنند و | کترن بتاز کی 
امه اند و دیه « سامدون م را غارت کر ده اند کر از مسلمانان اسر برده| ند . 
ابوالعبای پرسید تدبید چه دارید؟ بزید. بن غورك پادشاه سغد در آن میان بود گفت 
زار سشین تر کان و لایت سید ی مرسانیدند » ذنی بادشاه سفد بود 
و | ندیاررا باده ای ساخت و آن ولایت امان یافت ۱۰ بوالمباس طوسی »رمپتدی بن حماد 
ابن عمروالذهلی دا که حکمران بخارا بود فرمان داد تا بخادا را باره‌ای ز ند چنانکه 
همه روستا های بخادا درمیان آن باره بودمانند سمرقند , تا تر کان پر بخادا دست نیا بند 
و نیزفرمانداد تا آن دیواررا درواژه ها یساز ند و بپر نیمه میلی برچی استواربر آور ند و 
سعد بن خلف بخاری که‌قاضی بخادا بود ایتکارر| انجام داد و آ نرا دیو ار کثبرك‌خواندند 
واين دیوارتمام نشد مگردرعهد محد بن منصورین هلجدین ودق » بسال ۲۱۵ ۰ از آن 
پس هر امیری که ببخادا بود این دیواررا عمارت میکرد ونگاه میداشت و مر نگاهداری 
آن مردم بخارا دا خرجی بسیاربود وهرسال گروهی میبایست پپاسبانی آن بگیر ندتاامیر 
اسعیل سامانی بر بخارا دست یافت . وی آن گروه پاسب‌انان را رها کرد تا دیوارخراب 
شد و گفت تا من زنده باشم بارة ولایات بخارا من باشم (۲) . 

درزمان محمد ین عبدا لله بن‌طلحه از آل‌طاهر ( ۲۶۸ - ۲۵۹) که احمدین خالدامبر 
بخارا بود مردم بخارا از وی خواستن د که شپر اشان را دبضی سازد ۲ شب درواژه‌ها 
بر بندند واز دژدان وراهز نان‌درپناه باشند. پس اوفرمان داد تا دبضی بناکردند بقایث 
نیکو و استوار و آنرا برجهاساختند ودرواژه‌ها نبادند واین در تاریخ ۲۳۵ بود که‌تمام 
شد واذ آن‌بس هر زمان که سیاهی آهنگ بخارا می کرد آآزنم دش را تازه میکر د ند (۰)۳ 
۰ مسجدجامم درسال ٩۶‏ درژمانی که قتیبه‌بن مسلم والی بخارا بود ساخته شده در 
ان محل‌مردم بخارا ۳ بت‌خانه‌ای بود وچون‌مسجدشدهر آدینه در آن گردمی آمدند وهر 
ادینه منادی مردم دا آواذ می‌داد که‌هر کس بنماژشود او را دو درم دهند . 

در آغاز اسلام مردم بغارا در نمازقر آن‌دابپارسی‌می‌خواندند وز بان تازی‌تتوانستندی 


۱- تادیخ بغادا ۲ - ۲۸ ۲ ح تاریخ بخادا ۰۳۲ ۳۳ 
۳ تاریخ بخادا ۰ ۳ 


۳۵۹ 


آموخت ودچون بر کو ع‌میشد ند مردی بود که‌درقفای ایشان باتک نیزر د: «یکنیتا تکنت» 
وچون می با یست سجده کنند آو ازمی‌داد : «نگو نیا نگونی>». مسحد جامع درهائی داشت‌از 
قدیم با صورت وروی آنرا تراشیده بودند ودیگر جاهای آن‌دا هم چنان گذاشته بودند . 
سیب آن بود که در آن مان بیرون شپر بعارا هفتصد کوشك بود و توانگران دد آن 
کوشکها بودند و گردن کش بودند و بیشتر ازیشان بسجدجامع نمی آمدند وجزدرویشان 
۳-۹ بدان مسجد زغبت نمی کرد تا آن‌دو درم‌بگیر د که منادگ نویدمی‌داد ولی تورکیر ان 
دا بآمدن بنماز و ستسدن دو درم رغبت نبود » يك روز آدینه مسلمانان بدر کوشکهای 
تواتگران ببرون شپر رفتند و ایشان را شماژ خواندند وا لحاح کر دند؛ تواتکران از بام 
آکرشتی سنگ می‌زد ند چنانکه جنگی راست شد و مسلمانان را نرو بود»ددهای آن 
کوشکهای ایشانبر کندند و بیاوردند و بدان درها هر کسی پیکر بت خویش ساخته بوده 
چون مسجد جامع بزداکتر شد ان ددها دا بمسجد,‌گذاردند و ان بتترها بت اشدند و 
باقی بگذاشتند و از آن درها یکی تا مدتها بعدمانده بود برسر راهی که بسرای امیر 
خراسان میرفت » در دوم که اثر تراشیدگی دد آن هنوز پیدا بود ۰ این مسجد جام که 
از بناهای قتیبةین مسلم بود یگانه مسجد بخارا بود تا درزمان هارونا لرشید که فضل‌بن 
بحبی بن خالد حکعرانی خراسان یافت ۰چون در آن زمان مسلما نی‌در بخارا رونق گرفته 
بود و مسجد جامع دا کنجایش نبود مردم بخارا اتفاق کردند و بار گیت حصار ساختند 
و میان حصار و شارستان مسحد جامم بتاززکر د ند در سال ۱۵۶ و در آن مسجد جایم 
کهندز نماز آدینه میگزاردند و چون آن مسجد جامع زمان قتيبة بن مسلم و این مسجد 
کهندز هردو معطل شد وبدیوان خر اج تبدیل یافت چون نوبت بامیر اسمعیل‌ساما نی‌رسید 
وی بسیار خانپای‌مردم دا بغر ید و بمقدار يكثلث برمسجد جامم بیفزود ولی بیشتر شکوه 
و زیبائی مسجد ازفضل بی یحبی بررمکی‌بود ووی نخست کس‌بود که قندیلپا در آن مسیجد 
آویخت ۰ دزمان نصر بناحمد سامانی يك روز آدینه از ماه رمضان که مردم بسجد بود ند 
یکباره آن مسجد فرورفت ومردم بسیار در آن هلاك شدند ودرشپر س و کی بزد گ بباشد 
و بعضی از آنمردم دا برون آوردند که‌هنوزدم میزدند و ساعتی بودند تا بمردند و بعضی 
دست و بای شکسته بود ند ومردمی بیارهلاك شدند چنان که بس از آن شهر بخارا تامدتی 
خالی ماند و بازمردم شپریاری کردند و نزدیکان بادشاه هر کس جیزی دادند تا بیکسال 
دو باره‌مسجد آ بادان شد و لی بازسال دیگرویران گشت وهردوسوی قبله فرورفت ولیکن 
مردم در آن تبودند و بس از بنجسال | بوعبدالنه جیهانی که وزیربادشاه بود سال ۳۰ از 
مال خاص خویش منارة مسجد دا بر آورد واین مسجد پیوستةٌ کهندز بود (۱). 

چون قتيبة بن مسلم مسجد جامع را دراندون کپندز و درمیان شهر بمحله ایکه آ نرا 
تک ان میخو | ند ند بناکردان موضم دا نما گاه عبد قر ازداد و مسلمانان را آورد تا 
تماز گاه عید کرد ند ومردم دافرمان داد تا سلاج با خود برون آوردند . چون اسلام‌هنوز 
ریشه نگر فته بود ومسلمانان از کافر ان شهردر یناه نبودند واذ آن پس در بخادا سنت ماند 

۱ تاریخ بخادا ۷ - ۰و 


ف 


که هر کس اهل سلاح بود با خویشتن بنماز گاه عید بیرون می‌آورد و آن دروازه را 
دروازة سرای معبد میغواندند واین محل معبدالخیل مر بغارا بود» ازنماژگاه عید تا 
کپندز بخارا نیم فرسنگ بود وهمه پرمردم بود ودرمواقم نماز عید گروهی‌سیار بدانجا 
3 میشدند (۱). 
درشهر بخارا نزديك دروازة معبد پر تل پزر گی که باتل خواجه امام ابوحقس کبیر 
پیوسته بود موضعی بود که مردم بخادا گودافر اسیاب راآ نجا میدا نستند (۲) . 
در دروازهٌ نو موضمی بود بردرشپر معروف به < کارك علویان > و آنجا ضیاعی 
داشت مخصوص امرای سامانی (۳) . 
یی , دود سند از کلاباد داخل بخادا میشد و آنرا دهانپای گشاده‌قرار 
سیم یسم داده بودند و در آن دها نها چوب گذاشته بودند وچون تابستان 
میشد و آب اندك‌میگشت آن چوبهادا يك یك برمیداشتندتاجائی که آب فزون‌شود وزیادت 
رگید و رت از آن دهانها دوان ميشد واز آنجا به < پیکند > میرسید واگراین تدیی نبود 
آب چندان بود که بخارا را فرا میگرفت و آن موضع دا « فشون > (ع) میناميدند و در 
پانین‌شهر نیزدها نه دیگر بود آ نر ا«رآسالورغ» (9) میخو اندند و آنجا نیز چنین‌بود و آن 
تپرشهر بخارا دا دونیمه میکرد ودر بازارها و کویپا شاحها داشت و مردم را در شهر 
آبدانها بود فراخ وسر گشاده دیر,گردان خانپا بود از لوح ودرها داشت وخود را در 
آن تب فزیی رد وبا سید و دوس های بعارا دراب فرو 
میشد و آن آب کدر بود ودد آن زباله میریختند ومی گفتند اصل اسم بخارا <کوه‌خوران» 
بود وسیس برای تخفیف ها و واودا از آن انداختند و « کخارا > شد » پس کاف را سباء 
بدل کردند و بخارا نامید ند » مصب رود سغد از سمر قند بود ولیآبپای دیگر بدان مبر بخت 
و آغاز آن از کوهستان یود ومقر آن دریاچه ای‌پشت چنانیان تا میرسید به «رأسالسکر» 
واز آ نجا میسقت و (ز |تجعه نب بزد کی بود که از رون شب 
می‌آمد (ج) . 
نهر بخادا نبری بود بزرگ وچندین نبر کوچك از آن بر آورده بودند: یکی از 
آنها معروف بنهرفشیدیزه (۷) که از نبر بخارا گرفته میشد درجایی موسوم به دورغ»و 
ازدروازه مردقشه جاری بود تا جویباد ابی ابر اهيم ومنتهی میگشت به «باب‌شیخ| لجلیل 
ابی الفضل > وبنهر نو کند (۸) میریخت و بر آن نهر نزديك هز ار بستان وقصرها بود بجز 
اداضیواذین مر ناجایی که آب آن کم‌میشد نزديگ نیم فر سنگ بودو نپرید یگر بود معر وف به 
«جویباربکاو» که‌ازهمین نهر فشیدیزه طرفته میشدددمیان شهرو بموضعی معروف به«مسجد 
احید > ودر نو کنده آب آن کم ميشد وازین نپرقسمتی از روستای بخارا و نزديك بهزار 
بستان وقصر بجز زمین مشروب میشد۰ نپری دیگر معروف به « جویبار قوادیریت > )٩(‏ 
۱- تاریخ بخادا ۰ ۱ ۰ تاد تیا اد ات دا را 
5 - وهتع» - 388201 +- المقدسی ۳۳۲-۲ ۷ هعن8نعه ۳‏ ۸ - 2704 
- دوه دج 
۳ 


ودرمحلی اذشهرمعروف‌به «مسجد عارض> گر فته ميشد و بمضی ازروستارا سیراپ‌میکرد 
و آب‌آن برای ومنیا وسسائها از اب تبر کار فراوای بودء یی دب ی 
«جوغشح» که در نزدیکی‌مسجد عارش گر فته‌ميشد و بعضی |زروستاها را سبراب مب‌کرد نا 
بسوی نو کنده ازشپر بیرون میرفت و بجویبار عارش نیزمعروف بود» نبری دیگر پاسم 
نهر «بیکند» (۱) واز نبر بز رد گ‌شهپر نرديك آغاز «سکاختم» گر فته میشد و بعضی اژد بش 
را مشر وب میکرد و ذرنو کند اب آن کم ميشد ۰ 

تپردیگر نپر«نو کنده» (۲) بود داز نهر نزديك خانة «حمدونه» گرفته مت وا 
هایی که بعضی اژروستاها دا مشروب رورا در آن مبر بخت وآن نپر سوی زمینهای بی 
کشت میرفت وروستا از آن سبراب تسف پس ازالان تبر «طاحو »> بود که از نهری که 
درشهر بود گر فته ميشد درموضعی معروف به «نوبپار» واز آن شرب بعضی ازروستا بود 
و گرد آسیابها میگشت وبه «ببکند» مبرسید و مردم بیکند از آن سبراب میشدند نپری 
دیگر معروف بنپر « کشته»(۳) که درشهر کر فته‌ميشد نزديك‌نو بپارو تو بپاراز آن مشروب 
میگشت‌وبسوی قصرها وضیاع و بستانپای بسیارمیرفت و آب آن کم میشد تااینکه از کشته 
بسوی مایمرغ (4) میرفت . 

نهری دیگرمعروف بنهر« رباح > (ه) که از نبر نزديك ریگستان گرفته ميشد و 
تقصر و باح مشتبن شد و ترديك هرادبتان و کاخ دا پجرااداشی مان مکرد . بر دیگر 
پاسم نپر ریگستان که در شپر نزديك ریکستان گرفته میشد و ریگستان و کپندز و 
درالماره راون سرا و او ۱ 
کرت میشداز نپرشهر نزدنك پل «حمدو نة» ودرزیرژمین دوان بود تا با بدانپای‌دروازة 
بنی‌اسند وافزونی آن درپایان کهندز !بکار می‌رفت. نبری د گر باسم نهرژغار کنده که دد 
محلی‌معر وف به «ورغ» از نهر شهر گر فته می‌شد وتا دروازة دروازجه روان بود ویر ان 
باژار درواژجه بودتا دروازة سمرقند واز [ نجا به «سبیدماشه» می‌رفت واز ریم نیز يك 
فرسنگ دورتر می‌شد و بر آن کاخها و بستانبا و کشتزارهای بسیاربود (0) . 
شهر بخارا دا ازقراء وقصبات وشهرهای کوچك تواب‌بسیار بوده 
است که هريك درحد خوداهمیتی داشته و آبادان بوده ومردمان 
بزرگ اذ آن برخاسته‌| ند: 

۱- طواویس (۷) که قصبهً باصفایی بود و بازاری داشت که هر سال يك روز بود 
ودیواری داشت که و بران‌شد ومسجد جامعی داشت که |زمیان‌دفت ولی‌بازادآن بز د گنر 
شد وخر در آن بسیا رکشت (03 وهرسال جمعی کذیر ازمردم ماوراءا لنهر هنگامی معین 
ازسال در آن گرد می آ مد ند واز آن جامه های ینبه شهرهای درک می‌بردند و آن قصبه 
را ستانهای سیاربود و آب فراوان داشت(٩).‏ این قصبه دا نام دیگر «طوایسه» بودو 
نام دیگر «ارقود> ودر ان مردمی بودند با نعمت وتجمل واز داه تجمل هر کسی در خانه 

171200ظ - طح‌صی3161 ۳ - 15064181 ۴ - 1۷157۳۵28 ه - طدطعظ 

اصطغری ۰ ۳۱ ۷ب وووو بو ۸ - مقدسيی۲۸۱ ۰ -٩‏ اصطخری ۳۱۳ 


توابع بخارا 


۳ 


خودرك با دو طاوس داشته است وچون تازبان سخارا شد ند وسترازنان حطاوس ند ید ه 
نود ند ودر | تجا سیار دیدند ان دبه راوادات الطواودس > نام "کر دند و نام اصلی ان 
بر خاست و بعد از آن ذات دا نیز بینداختاد وطواویس گفتند و باز ار آن هرسال درتیرماه 
ده روزبود ورسم چذان بود که هرچه آخریان معیوب داشتند از برده و ستور همه بدان 
باز ادمی‌فروختند و باز دد کردن آن امکان نداشتی ونه خریدار و نه فرروشنده هیچ شرط 
پذیر فتی‌وهرسال پیش از ده هزاد کش بدین باژار حاضر شدی از بازرکان و اصحاب 
حوایج » چنانکه ازفرغانه وشاش وجایپای دیگرمی آمدند وبا سودبسیاربازمی گشتند و 
بدین سبب مردم دیه توانگر بوده انداز راه سوداگری و نه از راه کشاورزی و این دیه 
برسرشاهر اه سمرقند بود وتا شهر بخارا هفت‌فررسنگ بود (۱) وبس از بخادا بزد گترین 
آبادی بود (۲). 

۲ ذ ندنه (۳) که ازسوی شمال بودوضیاع بسیار داشت و آن‌دا حصن ومسجد جامم 
ودب شآ بادان بود(4) . این قصبه را کپندزی بزرگ بود و باژاربسیار و مسجد جامم 
وهر آدینه [ نجا نمازمیکز ارد ند و باز ارمیکرد ند و انچه آزا تسا می‌خاست ز ند نیجی‌می گفتند 
که کر باس باشد یعنی از دیه ز ندنه و آن کر باس نیکو و بسیار بود ودر بسیاری ازدیه‌های 
بخارا نیز می بافتند و آن را هم ژ ندنیجی‌می گفتند» از بهر آ نکه نخست بدین دیه بدید | مده 
بود وا نکر باس بهردیادچون عر ان وفادس و کرمان وهندوستان می بردند وهمه بزر کان 
وپادشاهان از آن جامه می‌ساختند و بقیمت دیبا می‌خر بدند (9) و آن دیه چپارفرسنگ از 
شمال بخارا بود(+) . 

۳) خجاده و آن‌تصبه‌ای بزرگ بود و کپندزداشت ومسجد جامم نیکوی‌ظر بف(۷) 
و آن بردست‌راست راه از بخارا بی‌کند بود بر سه‌فرسنگ وتا آن راه يك فر سنگ‌داشت(۸). 

۶) عفن )٩(‏ آن یزحصن وزیش یکوداشت ومتنجد جامع ناریف و آب ژوان 
وقر اء وروستاهای بسیار(۰ 6 تن ار بخارا نزديك پنج‌فر سنگ بود بر راست ره پکند 
وتا راه سه فرسنگ بود (۱۱).. 

9) نومجکث با نبوجکث» که اسم ازثر | بخطا بمجکث و بوه‌جکت و بومجکت نیز 


ضبط کرده| ند وذکر آن پیش اذین دفت و ان برراست دراه بخارا بطواویس بودبرچپار 
فرسنگی‌وتا رتم راه تیم فرسنگ بود(۱۲) ِ 

این پنج قصبه داخل درحابط بخادا بود» اما قصبات خارج حایط بشارا : 

7 بیکند (۱۳) که برجانب جیعون بود ودر کنارصحرای ریگستان و آن‌را حصنی 
بود بايك درواژه وبازاری آبادان داشت ومسحد جامعی که درمحر اب آن جواهر بود و 
بائن آن دش ود آن باژاد بود و تزديك هار رباط آباد دور ال داشت و آن قصیه را 
یی دا ۱۱ ۰ - امطتدری ۱ ۳- طفجع‌طو2. . - مقس ۲۸۱ 
و تادیخ بخادا ۱-۱۳ ی ۱۱۵ ی ۱ م امطد ری دا 
*- صهتلوم7۷ ۰ مقدسی ۲۸۱ ۱۱- اصطتری- ۲۱۵ ۲- اصطخری ۳۱۰ 
۳- 8271880 


۳۳ 


فضایل بسیاربود وجامع آن نوربود(۱) و بیکند از جمله روستاهای پیرون حایط شهر 
بود(۲) ۰ ببکند دا از جملةٌ شهرها گفته‌اند ومردم بیکند بدان رضا نداده اند که کسی 
بیکند رادیه گو بد راک کر ازمر دم بیکند ببغداد رفته است و اژو بر سیده | ند از کجائی؟ 
گفته است از تن ونگفته است از بخارا ومسجد جامم آن بر راک بود و بناهای عالی 
وتا سال۲۶۰ بردر آن دباطهای سیار بودوزیادت از هزار رباط بوده است دس دیپای 
بخارا وسبب آن بود که بیکند جائی بزرگ و نيك بود و مردم هر دیپی دد آن دباطی 
ساخته‌اند وجماعتی,دا نشانیده وانفقةٌ ایشا از .دیه خویش فرستاده و زمستان که هتگام 
غلبة کافر ان می‌شد |زهردیهی آنجا مردم بسیاد گر دمی مد ند وغزو می کردند وهر قومی 
بر دباط خویش فرود می آمد و مردم بیکند جمله باژر کان بودند و بازاد گانی چین و 
دریا میکرد ند و بغایت توانگر بود ند وقتیبة ین مسلم بگر فتن پیکندبسیار نج بردچه بفایت 
استوادبود و آن دا شهرستان دویین خوانده‌ا ند وقدیم‌تر ازشپر بخارا بود وهر پادشاهی 
که در میت بعادا بوده (انسامتاء ساحته لس واز دنا ند بایان ود رازه 
فرسنگ‌وریگستان بودو آب حرامکام آ نجامیرفت وپیوستةٌ بیکند نیستانبا بودو آ بگیرهای 
بزدگ و آن دا «پارگین مر اخ» می‌خواندند و«قرا کول» نیزمیخواندند ومقداد بیست 
فرسنگ بود و آن را «بحرة سامجن» نیزمی نامیدند وفضل ربا بخاراهم | نجا گردمیآمد 
واندر آن جا جانوران آبی‌بود ند ودرجلهً خراسان آن مقدار مرغ وماهی فراهم نشود 
که آنجا فر اهم گردد. ببکند بر بالای کوه بودو لیکن آن کوه بلندنبود(۳)» ومردم بیکند 
مرادتها کشیدند تامنیری یافتند(ع). 

۷ افشنه (ه) از جانب مغرب بخادا بود وعمل آن واسم بود و جائی بود بسیار 
يا کیزه و نزه )3( وشارستانی بزراک داش و عاری استوار و نواحی بدان منسوب بود 
وهرهفته يك روز بازاربود وضیاع و بیابان اين دیه وقف بودبرطلبهٌ علم وقتيبة بن مسلم 
انجا مسحدی جامم ساخته بود ومحمدین واسع نیز مسجد ساخته (۷) واین‌همان‌قصبه‌است 
که ستاره مادرشیخ الرئیس ابوعلی‌حسین بن‌عبداله بن‌علی‌بن سینا از آن بود و اودابقصبة 
خرمیژن بنکاح برد ند . 

۸ اندیزی (۸) درمفرب بیکند ودر کر ان جلکه بودوحصن داشت(٩).‏ 

)٩‏ اوشر.قصبه‌ای بزرگ بود و باغهای بسیارداشت و بجانب تر کستان می‌پیوست. 
وقراء متعدد | نر | بود (۱۰) ۰ 

۶ دیامیژن یار امیثن یا اریامیش‌یا رامیثینه و بارامیتن, که بخطا نام آن‌دا دامتیت نیز 
ضرط کر ده | ند قصبهٌ قدیم بخارابود واطر اف آن ویر ان گشته بود (۱۱)و کپندزی بزرگ 
داشت ودیپی استوار بود وان را ازشهر بخارا قدیم تر می‌دانستند ودر بعضی کتب ات 


دیه بخادا خوانده| ند وازقدیم مقام پادشاهان بوده است وپس از آنکه بخادا شهری‌شده 


۱- مقدسی ۲۸۱ واصطخریع ۳۱ ۲- اصطخری ۳۱۰ ۳ تاریخ بغادا -۱۷-۱ 
ع- مقدسی ۲۸۱ وب طوصدهعر مقدسی ۲۸۱ ۷- تاریخ بخادات ۱ ۸- عن‌ط 
٩‏ - مقدسی ۲۸۱ ۰ - مقدسی ۲۸۱ ۱۱- مقدسی ۲۸۱ 


ری 


است پادشاهان ژمستان در آن دیه می‌بودند وپس از اسلام نیز چنین بود و ابومسلم چون 
بز مین بخار | ر سید در آن دیه مقام کر دو آن را افراسیاب پانهاده است وهر گاه که بدان 
دیاز می‌رفته جز بدان ده‌جای دیگرمقام نمی گرفته است و اندر کتب پارسیان چنان بود که 
افر اسیاب دوهز ارسال زندگانی یافت ومردی جادو بود از فرژ ندان توح مك و داماد 
خویش سیاوش را بکشت وسیاوش را پسری بود کیخسرو نام بشواستن خون پدر بدین 
دیار آمد با لتکر و سیار وافر اسیاب ده رامیتن را حصار کر د ودوسال کیخسرو باساه 


خویش بکرد حصار بنهست و دوبروی آن دیپی ساخت آن دا «رامش» نام کرد وراش 
بر ای خوشی‌او نام کردندو آن دیه در آن‌زمان هتوز آبادان بودودردیه رامش اتب کده‌ای 
ساخت ومغان چنین می گفتند که آن آ تشکده قدیم‌تر از آتشکده بخادا بود و کیخرویس 
از دوسال افراسیاب دا بگرفت و بکشت ومی گفتند که گور افر اسیاب در شهر بغارا بود 
بدرو از معبد بر آن تل‌بزر ک که پیوسته بودبتل خواجه امام ابوحفص کبیر ومردم‌بشارا 
دا بر کشتن سیاوش سرود های شگفت بود و مطر بان آن سرود ها دا کین سباوش 
میخو اندند (۱) . 

5 برخشی یاورخشه» قصبه‌ای بزراگ بود وحصنی داشت و کرداآن‌عندن بود و 
اب زدمیتن از آن می گذشت و کهندزی داشت ومسحد جامم آن درمیان آبادی بود(۲). 
از جملهٌ دبه‌های بزراگ بود ومانند بخارابوده است و ازشپر بخارا قدیم تر بود و در عضی 
تب بحای ور خشه نام آ ترا «رجفندون» آورده | ند وجای‌بادشاهان بود وحصاری استوار 
داشت چنانکه بادها پادشاهان آنجا دا حصاردادند و آن دا دیضی بود چون دبش شپر 
بخارا ورجفندون و ورخثه را دوازده جویبار بود واندرون بارةٌ بخادا بود و دد آن 
کاخی‌بود آبادان چنانکه بنکوتی آن‌دا مثال می‌زدند و زیادت از هز ارسال بود که بخار 
خداة بنا کرده بود وسالها بود که ویران شده بودتا «خنك خداة» دوباره آباد کرد و 
باز دیران شد تا «بنیات» پسرطفشاده بجار خداة پس ازسلام عمارت کرد و جای نشست 
خویش انجا قرار داد تا هم آنجا کشته شد وامیراسمعیل سامانی‌مردم آن دیه رابشو|ند 
و گفت من پیست هزار درم وچوب بدهم و آن را بسازم و بعضی عمارت آن بجایست شما 
آن دا مسد چام کنید آن مردم دبه تخواستند و گفتند مسجد جامع در دیه ها راست 
نیاید وروا نباشد ودد ان ذمان این کاخ بجای بود واین‌دبه دا هرماه پانزده روزی‌بازار 
بود وچون باذار آخرین سال می‌شد بیست روز بازار می کردند وبیست ویکم روز نوروز 
میک دند ۶ ان دا نوروز کشاورزان می گفتند و کشاورزان بعادا از ان شنار نگاه 
می‌داشتند و بر آن اعتبارمی کرد ند و نوروزمغان پنج دوزیس ازآن بود(۳) 

۲) وخون یا بخسون نیز دیهی بزدگ بود وحص وقهندز داشت (ع). 

۳) کرمینیه (0) یا کرمینه بزر کتر از طواویس بود و آبادتر و پرجمعیت تر 
وخرم تر از آن و کرمینیه‌را فرای بیار بود (۱) واين ازجمله روستاهای بخارا بود و آب 


۱ تاریخ بخادا - ۱- ۱۵ ۲- مقدسی ۲۸۱ ۳- تادیخ بخادات ۱-۱۵ 
> - مقدسی ۲۸۱ وه - طوواعنههعز... < - اصطغری - ۳۱۳ 


۳5۵ 


رن از بعادا بود وخراج آن از خراج بخادا و آنرا روستائی‌جدا گانه بود ك_ِ_ِِ« 
داشت واندر آآرن, ادبا وشعرای سیار بوده‌ا ند و بمثل درقدرم کر مینیه را « بادیة خردك > 
خوانده| ند و از بخارا تا | نجا چپارده‌فر سنک بود(۱) و ازروستاهای بیرون حا ,بط شهر (۰)۲ 

۶) خدیمنکن (۲) از کرمینیه بزرکتر و آباد تر و پر جمعیت تر و خرم تر بود 
وحصن داشت (ع) واذ خدرمنکن تا کرمینیه يك فررسنگ بود ومنتهی میشد بسفد (5) 

03 خرغانکث (7) دوبروی خدیمنکن بودوحصن داشت (۷) ورو بروی کر مینیه 
نیز بود بريك فرسنگ از ورای وادی سفد (۸) و آنرا خرغانکت یاخرغانکث سفلی نیز 
نامیده اند )٩(‏ ۰ 

)مذیا مجکث (۱۰) نیز رو بروی خدرمشکن بود ودر بزر کی با خرغا نکث بر ابر 
بود و آن نیز حصن داشت (۱۱) واين دیه آزت سوی وادی سغد نود و بمقدار كت فرسنگ 
بالاتر از خدیمنکن (۱۲). 

هريك اذاین دیه‌ها دا قراء ومزارع بودجدا گانه . 

۷) فربر (۱۳) يا فرب شهری بودنزديك جیحون و آنرا قراء بود و دیبی بود 
آباد وخرم (۱۶) وازجمله شهرهای بخارا بشماد می‌دفت و نواحی جدا گانه‌داشت واز آن 
تالب جیحون يك فرسنگ بود وچون آب جیحون می‌خاست تا نیم فرسنگ هم میرسد و 
کنات میشد که آب جیحون تا شه رهم مر سید وان مد جامم بزر گ: داشت ودیوار ها 
وستف آن ازخشت پشته بود چنانکه در آن هیچ چوب نبودودر آن امبری بودکته ویرا 
بهیچ حادنه‌ای ببخارا نبایستی آمدن وقاضی بود پیداد گر (۱۵) وفر بر ازجمله دوستاهای 
بیرون حایط شهر بغادا بود (۱2) . 

۸ نود‌جائی رداک رود و مسیحد جامم داشت بارباطهای بسیار و بپرسال مردم 
بخارا وجاهای ار بر بارت بد | تسا می‌درفتند ومردم بخارا در آن کار تکلف می کر دند و 
کسی دا که بزیادت نورمیرفت فضلیت حج می‌نهادند و چون باز می آمد شهر زا خوازه 
یر رز ترا در جا های دیگر نور بخارا می خواندند و بسیاد کس از تابمین تا 
اسوده اند (۱۷ ۰ 

۹ ) اسکجکت. کهندزی بزر گ داشت ود آن مردم توانگر می‌بودند نه ازراه 
کشاورزیزیرا که ضیاع آن‌د یه را و آبادان بهز ارجفت نمی رسید پلکه اذراه‌بازار گانی 
واز آنجا کر باس بسیارمی‌بردند و هر پنجشنبه آنجا بازار گاه بود و آن دیه از جملهً 
خاصه بادشاهان دود وابواحمدالموفق بالله این دبه رامقاطعه داد محمدبن طاهر (۲۶۸- 
۶۹ امير خر اسان واو باز فروخت بسهل بن|حمدداغوانی بخاری وبپا گرفت و نیا 


۰- تادیخ بخادا - ۱۰ ۲ اصطغری ۳۱۰ ۲- صحلععصنمر ‏ - اصطتری ۳۱۳ 
ه - اصطخری ۳۱۰ ( فقو ۰ ۰ ۷ - اصطغری ۳۱۳ ۸ - اصطعری۳۱۰ 
٩‏ - اصطغری ۳۰۹ 2-۱۰ وحلنجه1627 ۱۱- اصطغری ۳ -- اصطخری ۳۱۰ 
۳ عطعه8 ۰ 2-۱ اصطغریت ۳۱ ۰ ۱۵ تادیخ بخادا ۱۷ ۱۰- اصطعری. ۳۱ 
۷ - تاریخ بخادا - ۱۰ 


۳۹ 


گرمابه‌ای ساخت و کاخی بزر گ راکو شای پیات رودو | نر| کاخ داغوانی میخو | ندند 
که تا آن زمان بود واین سهل بن احمد داغوانی دا برمردم اسکجکت خزینه‌ای بودهر 
سالی ده‌هزار درم برخانها قسمت کردی پس ازین دیه خزینه باز گرفتند دو سه سال و 
سلطان باز گشتند واز وی‌باری خواستند و بازماند کان سپل بن احمه‌بروز گار|میراسمعیل 
سامانی قباله برون آوددند وی قباله درست دید ولی دشمنی درازشده بود وان 
شهر میا نجی‌شدند, مردم دیه و بازما ند گان سهل داغوانی دا بصدوهفتاد هز ار درم صلح 
کرد ند ومردم دیه آنرا بخریدند تا آن خزینه ازیشان برخاست و آن مال بدادند وبدین 
دیه هر گزمسجد جامع نبود (۱) . 

۰) شرغ» دو با دوی اسکجکت بود وددمیان این دو دیه هیچ باغ وذمین خالی 
شود نی زودی | روک ان | رود «سامجن» میخو|ندند وسپس وود «شرغ» خواندند 
و بعضی مردم «حرام کام> م ی *گفعند وپلی بسیار بزر گ بود بدین دود میان هردو دیه ودر 
شرغ هر گز مسجد جامم نبود واين دیه را کپندزی بزر گست‌و از بزرگی باشپر مقابله 
توانستی کرد ودرقدیم مردم دیه رابازاری بود درمیان زمستان هرسال ده روز ازولایت 
های اطر اف ودور دست بدین باژار امد ندی و سودا کردندی و آنجه از ۳1 خاستی 
پیشتر حلوای مغزین بود از دوشاب کرده و نیزقنطاری بود وچوبپا ومامی‌شور و ماهی 
تاژه و بوستین از پوست بره و بدا نجا سیار بازاد کانی شدی و نیزرو ی و کر باس از ین‌ده 
برمیخاست و امیراسمعیل سامانی این دبه داباجمله ضیاع وعقار آن بر ید و بر رباطی که 
بدروازة میرفند "کر ده بود در درون شپر شارا وقف کرد واین دیه شرغ واسکجکت 
خوشتر ین دیه‌های بخارا بودند (۲). 

۱ ):وددانه دیپی‌بزد گ بود و کپندزی وحصاری بز ر گ‌داشت و اژقدیم بازجای 
بادشاهان بود وقدیم تر ازشپر بخارا بودو انا شاهبور ملك سااکر ده بود و درسرحد 
تر کستان بود و [ نجا هرهفته يك روز بازار بود و بازار گانی بسیارمی‌شد و | نچه‌از | نجا 
برمیخاست هم ز ندنیجی نیکو بود (۳). 

6 بر کد؛ دیپی فدیم وبزر گ بود و کهندزی عظیم داشت وارن‌دبه را «بر کد 
علویان؟ می‌خو| ند ندیدان‌سبب که امیراسمعیل سامانی [ نر اخر یه بود وده‌دانگ برعلو بان 
وجعفر یان‌ودودانگ بردرویشان بخارا ودودانگ بر بازما ندگان خویش وقف کرده(4). 

۳) غلوة» درمیان خدیمنکن و راه از بخارا بسمرقند بود و دردست راست این 
داه بود (۵) ۰ 

تلو جوی مو لبان» ضیاعی بود بیرون شهر بخادا ودرقديم از آن ملك‌طفشاده بود 
ووی هر کس ازفرژ ندان و دامادان خودرا حصه‌ای داده بود و امیر اسعیل سامانی این 
ضیاع دا ازحن‌بن محمدین طالوت که سرهنگلستمین با (۲۵۱-۲4۸) بود بخرید 
ودرانجا سرایوا وپوستانها ساخت ویشتر برموالیان وقت کرد تااآن زمان هنوز وقت 


۱۱ ۲ ۰ ۲۱ - انیم مخد۱۳۵» ۲ ستادیخ ریجاا ۱۶ 
»- تادیخ بخادا ۱ . و - اصطغری ۰ ۳۱۰۸ 


۳۷ 


پود وت رورا تال مشیول مواالان حرش ود تارو زی‌از کپندز بخارا بر جویه»و لیان 
تاره مکیرد. سباهاک مولای بدرش بیش‌اوایستاده بود . اورا غخایت دوست‌داشتی 
و نیکو داشتی » امیر اسمعیل گفت هر کز بود که خدای تعالی سببی سازد تااین ضباع را 
از بپر شما بخرم ومر ا ز ند کانی چندان دهد تابینم که این ضیاع شمارا شده است از آنکه 
این ضیاع |زهمه ضیاع بخارا بقیمت ترست وخوشتر وخوش هواترء خداروزی کردتاجمله 
بخرید و بررموالیان داد تا«جوی موالیان» نام شد وعامةٌ مردم «جوی‌مو لیان» گویند. و 
پیوستة حصار بخارا صحرائی بود که آنر | «دشتكك» می‌خواندند وجمله نیستان بود» امیر 
اسمعیل آنر اهم ازحسن‌بن طالوت بخرید بده هز اردرم وهم سال‌اول ده هز اردرم‌از بپای 
نی بحاصل آمد » امیراس‌عیل آن موضم راوقف کرد برمسجد جامع و پس از امیر اسمعیل از 
فرز ندان اوهر که امیر شد خویشتن را بجوی مو لیان بوستانها و کوشکها ساخت بسیب 
خوشی وخرمی و نزهت آن (۱). 

۰) الذر ‏ که جزوروستاهای حابط بخارابود )۲ ۰ 

1 فرغید . که آن نیز ازروستاهای حایط بخادابود (۲) ۰ 

۷) وسخر . که آن هم ازروستاهای حایط بغارابود (۲) ۰ 

۸) بودق » که آنهم ازروستاهای داخل حایط شهر بشمار مبرفت (۰)۲ 

۰)۲( بومة » نیز ازروستاهای داخل حایط شهر بود‎ ٩ 

۰ ) تجارجفر . هم ازدیه های داخل حایط بود (۳) ۰ 

۱) کاخشتوان (۶) |زروستاهای اندرون حایط شهر بود (۰)0 

۲ ) اندیار کندمان » هم از آن روستاهای اندرون حایط بود (۱) ۰ 

۳ 2 ۲)سامجن‌مادون وسامجن‌ماوراءدوروستا از رو ستاهای درون حایط بود ند(۳). 

۳۰ فراود سفلی وفر اورعلیا ۰ هم دوروستا بودند باندرون حایط شهر (۰)۳ 

۰)اددان » نیزروستایی بود باندرون حایط شهر(۳) ۰ 

۷) جزة (0) روستابی بود بیردن حایط شهر (۳) ۰ 

۸) شانجش ۰ نیز از روستاهای بیرون حایط شهر بود (۳) ۰ 

خرغانهةا لعلیا » هم از آن روستاهای برون حایط شپر بود (۳) ۰ 

۰) دامند ‏ نیز ازروستاهای خارج محوطهٌ بخارا بشمارمیرفت (۳) ۰ 

| امقدسی چند روستای دیگر ازتوابع بخادا ذکر کرده است (۷) : 

«عروان> و «سیکث» (۸) و «جرغر» و «سشکت»()و «ذدمیژن>(۱۰) و «ففر سین» 
و« کشفنن> و«نوبدك» و «ور کی> (۰)۱۱ 

بو 
نهر سفد درروستاهای بیرون شهر بخادا نیز شاخهای سیارداشت وروستاهای‌ددون 


- تاریخ بخادا ۲۲ - ۲۷ ۲ - اصطعری ۳۰۹ ۳ - اصطخری ۳۰۹ 
۶- 15270040757 ه- اصطخری ۳۱۰ - 22226[ ۷- ص ۲۰۲ 
۸- 1129 *- 5152128 ۰ - صدعنصیح2 ۱ - ۷۵2101 


۳۸ 


د یرون حایط شهر را سیراب میکرد وازروستای طواویس تادرشهر نرهای بسیار بود که 
در کشت زارها ودیه های اطر اف پرا گنده بود ودد کناداین نپرها [بادانی‌های‌اطراف 
بخارابود واز آن جمله این نپرهای معروف : نپری معروف بنهر «سافری کام» که‌از نبر 
شهر کرفته مد وروستاهای حند راسرات میکرد تا آنکه به «وردانة» مرسید و آنرا 
نیزمشروب میکرد . نهر دیگرمعروف < بخرغان دود> که آن نیز ازشپر گرفته میشد و 
روستاهادا سیراب میکرد وبه «راوس» میرسید و نیز آنرا مشروب میساخت. نپردیگری 
موسوم به «نجارجفر» که اذشپر گرفته ميشد وقر ای چند را مشروب میکرد تأمیر سید به 
«خرمیئن> (۱) و آنرا نیز سیراب میکرد . این خرمیثن همان روستائیست که درماه صفر 
سال ۳۷۵خواجة بزر گ ودانشمند معروف ایران شیخ‌الر ئیس ابوعلی حسین‌بن عبداللّین 
حسن‌بن علی بن سینا در آن ولادت یافته است و پدرش مأمورعمل آن ناحیه بود . نپری 
د گرموسوم بنپر « جرغ > (۲) که آن هم ازشپر میآمد تابجرغ میرسید و آنر | سیراب 
می کرد وافزونی آن بنهر شهر برمی گشت. نهری دیگر باسم نهر نو کنده که آنهم‌ازشهر 
می آمد وروستاهای بسیاررا مشروب‌می کرد تابه<فر انة> میرسید و آنر اهم آ بیاری‌میکرد 
نپری معروف بنهر «فرخشة>(۳) که آنبم | زشپر گرفته میشد وروستاهای چندرا سبراب 
می کرد تابه «فرخشة» میرسید و آنر انیز مشروب‌می‌ساخت . نهری‌دیگر باسم نهر کشنه» 
آن هم ازشپرمی آمد وقرای چند راسیر اب می کردتابه « کشنه» میرسید و آنراهم‌سیراب 
می کرد نهری دیگرموسوم بنهر «رامیثنة» (ع) که ازشهرمی آمد وروستاهارا سیراب 
می کرد تانه «رامیئنه» می ز سید و آنراهم آبیادی ی کرد نپر «فر اورسفلی> که از شهپر 
گر فته می‌شد وروستاهارا سیراب میکرد تابه «فاراب» می‌رسید و آنر اهم سیر اب‌میکرد. 
نبری معروف به «اروان» که اب ازشبر گر فته می‌شد وروستاهای بسیار را سیر اب 
می کرد و به معلی موسوم به:« انب> (0) می‌رسید و" آنرا نز مشروب میساغت": نهری 
دیگر باسم نبر فراور علیا که ازشپر می آمد وروستا های چند را مثروب میکرد و به 
«ابوقاد> می‌رسید و آنر اهم سیر اب میکرد . نهری دیگر باسم نپر خامة (7) که از شپر 
کر فته میشد وروستاهای بسیاررا سیر اب میکرد تایجائی باسم«خامة>میر سید و آنراهم 
مشروب میساخت . بازنهری دیگر باسم «نیکان» که آنهم ازشهرمی آمد و چند زوستای 
را سیراب می کرد و وضع «ود کة» (۷) می‌رسید و آنر اهم مشروب می‌ساخت , نپری 
باسم نهر «ن و کنده» (۸) که آنیم از نپرشهر کر فته می‌شد و چند رو ستاراسیر اب‌میکرد 
تمید تن بل موسوم 4 دنویاع‌ال میر> وا نرا هم سیراب می کرد. آنچه ازنمر ملد 
افزون می‌ماند در نبری معروف به «الذر» جاردی می‌شد و آن نپری بو د که دض ارآ 
دا دنه می درد - بیشتراین نپرها را یادای کشتی هایی بود و آب بیارداشتند وهه 
ازثیرداخل حایط بعارا ازحد طواویس گرفته می‌شدند تااینکه بشهر میرسیدند و بپین 


مهه 2۵۵ ۲ - و02[ ۳۳ - دمنهتو۳ 
۴ - 24صهع01قظ ه - موم - 2۵8۵4 ۷۵2۵۰۷ ۸ - طههم(21۵ 


۳۹ 


جهه آبادیاطر اف بخارا سیار بود دبهم بیوسته وزمیت که در آن دیده نمیشد(۱). 
44 
۲ - سمرقند درزمان رود کی 
از جگو نکی سمر قند درزمان دود کی آنچه بمارسیده کمتر از آ نست که‌در باب بخارا 
رسیده است چه بخارا در آن ژمان یزد گترین شهر ماوراء لنپر و پایتخت آل‌سامان بود 
وسمر قند شپری ازدرجه دوم هر چند که پش‌از ان سمر قندر | بر بخارابیشی و فزو نی بوده 
است ۰ بااین همه میتوان دانست که سمرقند درزمان رود کی چگونه بوده است : 
را شهر سمرقند درمیان جلکهة وسیعی واقست که در زمان دود کی 
باسم ایالت سفغد معروف بود و درین زمان باسم ولایت سر قند 
خوانده میشود . سفد ازقدیمترین شهرهای ايران وشای دکهنه ترین شپر ماوداءا للهر بود 
و اذاين حيث با کین ترین شهر هسای ایران برابری میکرد و بهمین جهة تمام مملکت 
ماوراء لنپردا درزمانهای پیش از اسلام بمناسبت اسم این شهر « سغدیان > میخواندند و 
دودییخون, آ ترا از آیالت :«باعتریان» مکهآدوجنوب ستدیان نوی جدامیکر ده آخر بن(یالت 
ایران دراقصای شرق بود .این ایالت جایگاه مردمی ازدو نژاد بود : نخست‌نوادسندی 
بقول مورخیت وعلمای جفر افیای یو نان که ظاهرا ازهمان ناد مابوده‌اند ودیگررطوایفی 
چند از نواد «سك» یا«اسکیث» که تاسیستان «سکستان» و بعضی از نواحی‌مغربخراسان 
نیزپر| کنده شدند . نو اد سندی مردم روستا ودهقانان آن ابالت راتشکیل‌میدادوابالت 
سغدیان حد فاصل میان نژاد ایرانی و نژاد «سك» بود . اداضی جنوبی این ایا لت‌رارود 
سغد یارود ژرافشان سیر اب می کرد و ازقدیم بسیار حاصل خیز بود . پایتخت این ایالت 
اززمان اسکندر مقدونی درتاریخ باسم «مر کند» (۲) یا «مر کو ند > (۳) معروف‌بود 
که ظاهرا همان سمرقند باشد و ازهمان زمان شپرت‌این شپر بو اسطه هفته بازادهای آن 
بود . حداین ایالت ازسوی شمال بسیر دریا می‌رسید و فلاو یوس آریانوس (۶) مودخ 
بونانی قرن دوم میلادی گوید (ه) که درساحل سیردریا درایالت سغدیان هفت قلعه بود 
از آن جمله قلعه‌ای بنام کورشته (<) که کورش بزر گ‌بادشاه هخامنشی‌ساخته بودو نزديك 
آزن ای ۳ مقدو نی شپری نو باسم الکساندرشته ( ۷) بساخت . در زمان اشکانیان و 
ساسانیان ایالت سفدیان بهمان‌حالت‌بما ند تااینکه پس از استبلای تازیان بسه|یا لت‌سمر قند 
(یاسند) و بغارا وفرغانه منقسم کشت وامروز بچپاد ناحیه منقسست : فرغانه, زرافشان» 
سمرقند و بخارا . مردم سفد راژزبان وخطی جدا گانه بودباسم خطوزبان سفد ی که‌هنوز 
اثاری از ان بجامانده است . 
درزمان دود کی ایالت سغد تقریبا يك ثلث |زسفدیان قدیم رادربرداشت. ازسوی 
شمال وشمال شرقی بسیردریا وازسوی مشرق بولایت فرغانه و ازسوی مفرب و جنوب 
۱- اصطخری ۳۱۱-۳۰۹ 


؟ - 42صدله1۷]2 ۴ - 92صبله1]2 ۴ - وعصحتصق معنه ۳12 
ه -کتاب چهادم- فصل ددم و - ماه ۷ - ددع3 همه 


۴۰ 


بایالت بخادا پیوسته بود . سطح این ولایت هشتاد و يك هز ار و نپصد جریب من بست ۰ 
وازجانب جنوب وجنوب شرقی سلسله کوه های بلند وازسوی مغرب بیابان وسیم‌معروف 
به «قزل قوم> آنرا دزبر گرفته است .کوه های جنوب سمرقند ازسه سلسله جبال‌فر اهنم 
شده است : نخست سلسله کوهستانست که از یخجال زرافشان آغاز میشود و بسوی‌خاور 
ده است » سلسله دوم کوهپای زرافعانت که 1 همان بحخجال آغاز میکند صلسله 
سوم کوهپای «حصار>است که‌از کوه زرافشان متفر ع میگر دد ومیان‌ابالث بخاراوایالت 
سمرقند حایلست . این سلسلةٌ کوه چون بسوی خاوز رود از کنار رود«سنگزار» بگذرد 
و بنام کوه «مالگوزار» باشد وچون از آ نجاباز بباختر کشیده‌شود واز اطر اف‌شپر «دیزخ» 
بگذرد بایالت بغارا رسد و کوه « نور آتا» نامیده شود . ازجائب شمال‌شرقی شاخهای 
کوه «تبانشان > درایالت سمرقند نیز وارد شود . درمیان سیر دریا و کوه مالگوزار 
همواره بیابان فراخی‌بوده است که امروز باسم «چول میرزا» ویا «آجوالا»معروفست 
زمین این بیابان افر اخو کشتو زرعست ولی چون آب-بر آن. نمی نشیند بی کشت مانده 
است واین بیابان ازسوی خاور ببیابان «قزل‌قوم» پیوسته میشود . بیابان قزل‌قوم‌ازسوی 
جنوب اند کی بلند تر است وچندین رشته کوه در آن هست که امروزباسم «بوفان داغ"» 
و«ادسلان داغ> و «جیتی داغ» و «سلطان وس‌بابا» معروفست . 

نمكز اری در اطر اف سمرقند هست که امروز باسم« کول نمكك»معروفست وبا ندازةٌ 
سی کیلومتر طول دارد واز آن درزمان حاضر نزديك بدویست هزاد پوت نبك در سال 
فراهم میشود۰ 

در کتار این نمکز ار معدن کلپائیست برای شفاق بعضی یماد یا که هرسال دز 
تابستان جمعی کثیر بد آنجا می رو ند و این نمکزاد نزديك صد و هفتاد متر از سطح 
و لاترهتت ] 

هوای سمرقند دردشت‌ها تابستانابسیار گرم باشد و بسپب‌هبين گزمی ازمرداب های 
آن ایالت بخار بسیارمی‌تر اود و بعضی بیماریها همچون تب و لرزفر اهم میکند؛ در کران 
کوهپا هوا اندکی سردترست ورطوبت پیشتر و زمستان درازتر میشود . 

علت غوری که آماسی در گلوی انسان باشد درین ایالت ماوداءا لنهر بسیارست و 
ظاهرا سبب آن آبپای آهکیست و نیز مرش‌رشته در آنجا شیوع‌دارد وسیب آن نیز | بست 
چه جرم این‌مرض جانوریست‌خرد که نا ارت بیدن انسان اندر آید و در [ نجا بر گ شود 
وباندازة يك گز رسد ویس از آ نکه نیرو گرفت آرام ازبیاز بکرد ودرد بسیارفر اهم کند 
وهم درمیان پوست و گوشت‌دیم آودد واز زمانپان باستان ددایران مسمول‌بوده اس ت که 
آن کرم دا بتدبیر از منافذ بدن برون می آوردند . 

در ولابت سبرقند دروسط تابستان باد گرمی وزد که درینزمان آنرا«گوم سبل» 
خوانند وظاهر] درزما بای باستان «تب‌باد» می گفتند ومعمولا باگزدبادی آغا زکند و 
از بیابان «قزل‌قوم»می‌ورزد ومخمبوصا کیاه‌ها دا آسیب پسیار رساند وب گپای درختان 
را نیژمر د .. ۲ 

۳۰۱ 


قادی‌بفدنه سر رفن دراان ود صحر ائیست خرم وحاصل‌خیز ودشتی گشاده و 
جیپانی در کتاب آورده بود که دشت‌سفغد چون‌چپر ةٌ مردمست که سر آن« بومجکت» باشد 
وپاهای آن« کشا نیة» (۱) و کمر آن«اوفر» وشکم آن« کبوذ نجکث» (۲) ودتر کسفی» 
ودستهای آن «مایمرغ» (۳) و «بوزماجن» و گشاد کی آنرا شصت وسه‌فر سنگ درچپل و 
شش‌فرسنگ نیاده بود وبرترین شهر آن‌دا سمرقند میدا نستند وسپس نسف و کشانیه و 
دیگری گفته است که قصبه‌این و ادی‌سند«اشتیتون> (ع) بود (۵) و آخرین حدخاك‌سمر قند 
اسبیجاب(1) «اسبیشاب> بود (۷) وتاشهر بخارا سی‌وهفت فرسنگ مسافت داشت(۸) و 
تا اسروشنه که مملکت افشین بود پنج منزل بسوی مشرق بود )٩(‏ ۰ 

و زمستان در سمرقند برف بیار میفتد و بهمت جپه دد بپادان 
ی و سمرقند در منتپای ۳ وشادا بیست‌ولی 
بهاد طولانی نیست واذاوایل‌ماه سوم بپاد تقریبا زمين خشك میشود»در ریکستا نهای 
سبرقند گیاهان ستبر بیابانی بسیارست ودر کوهسارها زولفی و قازلیفون و زرشك ودر 
ته‌ها صنو بر واودنگی وعصای موسی بسیار می‌روید» پنبه وانگود ومیوه‌های‌دیگر نیز 
در ایالت سمرقند فر اوان و خوبست . 

در کوهستانهای آن از جانودان وحشی گوزن وغزال و آهو و عقاب و شاهین و 
کاخات بسیار است . 

مهم تر ین پیشه مردم سمر قند اززمانپای باستان روستایی بوده است و چون خاك 
سمرقند بیش ازدیگر ایالات ماوداءالنپر آپ دارد همواره [بادان‌تر ازسایر نواحی بوده 
درجائبکه زمين ست وب فراوان باشد شالی کاری سیارست وبرنج سیر قتد ددین زمان 
چندانست که هرسال دو میلیون و نیم پوت‌بر نج بجای‌دیگر میبر ند» درجائی که آب کم و 
زمین‌بلند باشد گندم می کار ند و نیز یو نج بسیار» قسم اعظم سمرقند را گندم میکار ند و 
پس ازاآن کشت جو وثالی وادژن و شاهدانه و جواری و ماش و کنجد نیز معمو لست ‏ 
چنانکه امروز نزديك‌چهارصد هزار جریب از زمن سمرقند کشتزارست و ازین مقداد 
دویست هزار جریب دا بکشت یو نجه و بیست‌هز اررا بکشت گیاه‌های روغن‌دارو بازماندة 
آنرا بکشت گندم وغلات دیگر بکار می بر ند . 

پنبه کاری نیز درخاك سمرقند بسیارست و نزديك ده‌هزار جریب زمین پنبهزادست 
وهرسال نزديك سیصدهز ار پوت ‌بنبه باك کرده اژزسمرقند می بر ند واذ پنبه‌دانه دوغنی 
میگیر ند که آ نرا «روغن‌چگید» می‌خو | نند و ازتفالهً آن کنجاره برای ستور میساز ند که 
از آن هم بجاهای دیگر می بر ند . 

دیگر محصولی که درمر ز سمرقند بسیارست سبزی وصیف ی کاریست زیر | که هوای 
آن‌دیاد برای سبزی ومیوه بسیار ساز گادست و بیشتر خوراك مردم سبرقند از سبزی و 
میوه‌است وهرسال مقداری کثیر خر بوزه وهندوانه کلم و ییاز وشلغم وچغندر ازسمر قند 


1۳0650672 ۳ - و2 زند‌عتاطه:1 ۳ - 1۷139025 ۴ - صعناه۴ 
و المقدسی ۲۷ تک طفزاطهم ‏ ۷- یمقوبی ۲۱۷ ۸- ان فقیه ۳۲۵ *- یقوبی ۲۹۳ 


۳ 


می‌بر ند» مخصوصا انگور سمرقند فراوان و خوبست و شراب و مویز و دوشاب بسیاد 
می‌دهد چنانکه درین زمان هر سال نزديك بيك میلیون و پانصد هزاد پوت مویز از 
سمرقند می بر ند و جز آن مقداری بسیار غولنك و سیب قاق و کوز و پسته و بادام 
ی در لاش ۰ 

پرودش کرم پیله نیز از قدیم در سبرقند بسیار متداول بوده و اينك بیش عمدهة 
تاجیکان سور قند بیله‌دار پست و هرسال هفتاد و پنج هز ار پوت اسر یشم در سمر قند 
فراهم می کر دد ۰ 

چپاربا دادی تبز از قدیم در سمرقند بوده و هنوز پرورش کوسفند و کاو و 
اسب متداو لست . 

اما ازحیث محصول معدانی نیز تاحیه سمرقئد توانگر مت و مخصوصاً زغال‌ستنگ 
بسیار دارد دددین زمان هرسال نزديك هشت‌صد هزارپوت زغال‌سنگ در خاك سمرقند 
بدست‌میآ ور ند دبجز آن کچ و گل‌سفید وذاج و نوشادر وسنگ ساختمان نیز در آن ایالت 
بسیارست و در منبع رود زرافشان زرشوئی نیز معمو لست . 4 

صنایم دستی ازقدیم در سمرقند بوده است ولی بیشتر برای دفم حاجت مردم آن 
بوده دشهر سر‌قند مخصوصاً مر کزسودا وتجازت‌بود ودر آن‌زمانهای قدیم بزرگترین 
مر کز سودا گری ماوراء|لنهر بشمار مرفت . 

ازجمله مصنوعات معروف سم قند کاغذ بوده‌است که از | نجا بسایر اقطارمیبرد ند(۱) 
و نیز از.متاع معروف آن بوده است جامپ‌ای‌سیمگون و سمرقندیه ودیگپای بزرگ از 
مس ومر تبان‌های خوب وچرم اشتر ورکاب و دهانپای ستور وسمه‌ها (۲) . 

در ناحیه بتم ودر کوهپای ساوداد (۳) دراطراف شمرفند! بهای گرم و سرد بود 
وچشمه‌ای بود که‌چون درتا بستان کرما فزو نی‌مبکرد یخ می‌بست ما نند ستون وازهم بر یده 
ميشد و در زمستان آب آن گرم میشد و چرندگان را در زمستان بدا تجا می برد ند 3 ۳ 

میان‌سمرقند و نزديك ترین کوهپا نزديك يك‌مرحلةٌ سبك‌بود جز آنکه کوه کوچکی 
شهر بیوسته بود باسم « کوهك» که دامنه آن تا دیو ادشپر ببوسته ود ونیم‌میل کشید گی 
داشت وسنگهای ساختمان شپردا از آنجا می آوددند و نیز گلی که در ظروف بکار بود 
و نیز نوره وزجاج وغره از آن‌می آورد ند ومی گفتند که سیم وزر نیزدر آن‌هست‌جز آنکه 
در آن کار نمی کنند (9) . 

ری از باز ار گانی‌های مردم سمرقند برده فروشی و مخصوصاً فروش غلامان و 
کنیز کان ترك بوذ چنانکه یمقوبی گوید (1) که : «جعفر الخشکی مرا گفت که معتصم مرا 
در زمان‌مآمون (۲۱۸-۱۹۸) بسمرقند نزد نوح‌بن‌اسد برای فروش ترکان فرستاد ومن 
هرسال گروهی نزد وی می‌بردم> . 

۱ حتفم در لت و هم 

اه و 

ه - اصطغری ۳۱۶ ٩ص‏ و۲۵ - ۲۵ 


۳۳ 


نقود مردم سمر قند ددهم اسعیلبه ومکسره ودیناد بود ودرمهپائی‌داشتندمعروف به 
« محبدیه» مر کب از آهن ومس و سیم وجز آن(۰)۱ 
رد یا دردمان ارت قلابت ۳ نزديك بنههید و شصت‌هز [ز 
نفر ست که بیست وهفت درصد آن از نواد ایرانیست که امروز 
باسم «تاجيك» خوانده میشود وازین گروه نپصد و بیست وسه‌ه زار نفر مسلم و بیست ودو 
هزاد نفر ترسایان ودوازده‌هزار نفر یپودند و بازمانده از مذاهب دیگر ولی دد زمان 
دودکی وهم در زمانپای پیش از آن بیشتر مردم سمرقند از نژاد ایرانی بوده‌اند واصلا 
این ایا لت ت ایرانی بوده‌است و بهمین جپة تمدن وزبان عمومی مردم سمرقند تمدن وذبان 
ایران بود وهنوز تاجیکان سمرقند در تمدن برسایر اقوامی که در ادواد بعد آمده‌|ند 
بر تری وپیشی‌دارند» تمام روستاه ی وسودا گری وصنایم سیر قند بدست همین تاجیکانست 
ومخصوصاً تاجیکان بخارا بعصب دردین و1 تین باستانی اجداد خویش ورسوم ملی نیا کان 
خود شهر ها ند و از قدیم بدین خوی ممتاز بوده‌اند . 

چند خانوار از لولیان هندوستان نیز درسمرقند اقامت‌دار ند که‌ظاهر آ از زمانپای 
باستان در | نجا بوده‌| ند . 

شهر سمرقند درین زمان نزدیك بنجاه و نه‌هز ار نفرجمعیت دارد ولی درزمان‌پای 
پیشین جمعیت آن بمر اتب بیشتر بود منحصوصا درزمان رود کی ودرعپد سامانیان یکی اذ 
بزد گتر ین شهرهای ماوراءالنپر بشمار میرفت چنانکه باوجود تنزل گویند جمعیت آن در 
فتنه مغل تزديك پا نصدهزار نفر بود. 

درزمان رود کی‌مردم سمرقند همه پارسی ز بان بودند و تفاوتی‌درذبان ایشان‌باذ بان 
ساير مردم ماوراءالنهر نبودجز آنکه حرفی بکار می‌بردند میان‌کاف وقاف و بکردم» 
دا «بکردکم> ودبکفتم» را «بگنتکم» می گفتند که کاف در آن نزديك بقاف بود و درد 
زبان ایشان سردی‌بود (۲) وزبان مردم سمرقند و بخارا ومرواز زبان سایرمردم‌خراسان 
و ماوراءالنپر از همه بدتر بود و اهالی سمرقند دا بجز تعصب دینی تعصب‌های 
کر بود (۳) . 

مردم سمر قند ینیکوئی ورزانت معروف بودند و در مروت وتکلف زیاده روی 
می کرد ند و ازین‌حیث فزونی بردیگر مردم خراسان داشتند تا جاتی که اجحاف باموال 
ایشان می‌دفت(4) . 

مردی که با فرژانگی وادب و معرفت بمردم خراسان بود نزد یکی|زخلفا رفت و 
حلیفه ویر از مرودم حراسان رسد و مت اند رنه بر هی ما کت کف 
مردم سمرقند (6) . 

جمعي از نصاری درزمان رودکی درسمر قند بوده| ند ودرروستای ساوداداذ توابع 
سبرقند[ بادی مخصوصی داشته| ند باسم «وز کرد» (0) . 

۱- اصطخری ۳۷۲۳ ۲- المقدسی ۳۰۵ ۲- المقدسی ۳۳۰ ۰ - اصطخری ۳۱۸ 
ه -اين فقیه ۳۱۹ + اصطخری ۳۲۲ 


۴۴ 


از خصال مردم سبرقند آن‌بود که بسیار بدشواری بیگانگان م چم باه 
ودردلری‌ شهره بودند ودرجنگ بسیارصبور چنانکه درمغازی سلمانان چندبار آن‌شهر 
رکف دق ودواباوم دلیران سمرفند شوریدند و سراز پیمان باز کشیدند (۱)۱. 

۵ ۳ شهر سمرقند ٩۷۵‏ متر ازسطح دریا بلندتر ست و بهمین جهه‌هوای 
زد وت معتدل کوهستانی و سرد و ساز کاردارد سمرقند نو درمجاورت 

سمرقند قدیم ساخته شده ودرم۸+ درجه طول جذر افیائی گر ینو یچ (۲ ۱ است (۳) وفقط در 
میان آن و شهر قدیم باغی هست وشپر زمان رود کی درفتنهة مخل تال ۱۱۳ ویر آن‌شد و 
بقول بطلیموس دد ۱۱۲درجه طول بود ۳) و این‌محل سمرقند امروز از توایم آن بود 
که‌پس ازساخته شدن‌شهری دیگر بجای‌همان شهر قدیم درزمان امیر تیمور گور کن بار 
دیگر ویران گشت و این‌شهر امروز بسال۱۲۸۸قمری بناشد ودرمیان آن میدان بزرگی 
باسم میدان «ریکستان» بر پاست که دزمان آبادانی سبرقند قدیم که این مسحل جزو 
روستای آن بوده‌است همین ناع‌را داشته» درزمان رود کی ظاهر ا شپهر سمرقند و اطر اف 
چپار هزار و شتصد و بیست و ه‌جر یب بوده است . 

در کتب قدیمایران بنای این‌شهر دا بکیکاوس ازسلسلة کیان نسبت داده‌|ند(ع) در 
هر صورت بعضی‌قراین‌هست که‌شهر سمرقند ازقدیمترین آبادیپای ایران‌بوده است‌چنانکه 
در بعضی غارهای اطر اف آن استخوانهای انسان یافت‌میشود (۵) و البته آن از زما نست که 
انسان در غار میزیسته است وهنوز شهر نشین نبوده ومر بوط بزمانهای پیش ازتاربست. 

دروجه تسمیة این‌شهر بسمر فند چند قول آورده| ند ۰ در برهان‌قاطم در لت سکن 
مبطورست که سبرقند معرپ سس کندست ومعنی تز کیبی آنده سبرست وسمر ام پادشاهی 
بوده از ترك وتر کان ده را « کند» میگو بند واين ده دا او بنا کرده بوده است و بمرور 
اباء شپر شده . 

قول دیکر انست که موالف سمر یه از کتاب السالك الممالك آورده (د) و گوید 
«سمر باقر» نام پادشاهی اژاطر اف فرغانه وملك کاشذر بود وچون‌با مردم این‌دیار دشمنی 
داشت بدین ناحیه آمد ودیوارهای شهر دا بکندو انرا مت حبة «س سکند» کنتند و 
چون تازیان بدا نجا آمدند «سرقند» گفتند . 

وجه سوم آنست که هم مو اف سمریه ازتاریخ طبری آورده است (۲) که < سر »> 
نام پادشاهی این شهر دا بنا نهاد ود کند» نام گروهی از مردم ترك بود که نخست‌ددین 
دیار گرد آمدند و نام شهر «سمر کند» شد وبعد «سبرند» 

وجه چهادم | نست که‌هم مو نف سمر یه آورده [۷)و کو بددرجائی از سمر قندچشمه ایست 
که «سمر> نام شخصی [نر | ارت ومردم نخست گرد آن چشمه مقام کر دند و بدین‌جهة 


یی ۳ ۲ 0 
۴- 12۵02 1۵و ای مد ی ۱۰ عم ددع62 - ناه .۲ ع 
9 ۰ - 1909 


- ضبریه - اهر ۲ تا دیدح نت ۱۱ مت من ۱ ۷ سمر یه - ص ۱ 


۴5۵ 


نام این شهر دا «سمر کند» نهادند وبعد بسمرقند بدل شد. 

وجه دیگری نیز اغلب ازموّلفن عرب آورده اند که یکی از شگفت ترین تسمیه 
سازی ه ای مسول مولفت ع ‏ واز ای له افو در مس اللتان زرد 
سمرقند را در زبان تازی سمران (۲) گویند واز بناهای ذوالقر نیت شمارند و از هری 
گوید که [ نر ا«شمراب و کرب» ساخت و آنرا «شمر کنت» نامیدند ومعرب کردند وس قند 
گفتند .مفجم در < کتاب‌المنقذ فی‌الایمان> ودرتاریخ پادشاهان یمن از آن ذکر کرده و 
گوی د که چون «ناشر> بمردپس از وکشورش به «شمر بن‌افر,قیس ابن ابرهه» رسید وی 
پانصد هز ار تفرسیاهی کرد کر دو بعراق | ندرشد و «ویشتاسف»>باطاعت اوتن داد ودانست 
که وی دا یارای او تیست. از سیاری سپاه وشدت صولت او و وی اذ عراق بسوی چین 
رفت وچون در راه سغد رسید مردم آن دیار گرد آ مد ند ودرسمر قند متحصن شدند و او 
ایشان دا شپر بند کرد از هرسوی تا اینکه دیگر ایشان را امان نماند و بسیاری ازیشان 
رات و شهر را ویران کرد ۱9 یس کی نامید ند بعنی ویر ان شده شمر وتازیان 
ی معرب کر دند وس دوع خز اعی درقصیده‌ای که در آن افتخار می کند و 
کمبت دا رد م ی کند وذ کری ازتبا ,مه می آ ورد گوید : 

هم کتبواالکتاب پباب مرو و باب‌الصین کانوا الکاتبینا 

و هم خر بوا سمر قندایشمر و هم غر‌سوا هناك | لتسینا 
وشمر آهنگ چین داشت و بامردم خود ازتشنگی در راه بمرد و سمرقند هم چنان ویران 
ماند تا اینکه «تبع‌الاقرن بن ابی‌مالك بن ناشر > بیادشاهی رسید و او دا اندیشه جز 
کشیدن انتقام نباش‌شمر نودکه درخاك چین هلاك شده بو و وشتاه کر دکر 3 و آماده شد 
وبا سپاه خود بسوی عراق دفت و بهمن بن‌اسفندیار بااو پچنک بیرون آمد و اورا اطاعت 
کرد وبوی خراج داد تا اینکه او بسمرقند رسید و آنرا ویران یافت وببنای آن فرم‌ان 
داد و انجا سوم تا] آنچه تتکو بی تون بجای آ ورد و رفت تا ایتکه بش های کشاده 
رسید وتبت را بنا کرد پس آهنگ چین کرد و کشت و اسیر کرد و صوخت و باز گشت 
یمن واين قصه درازست و نیز گویند سمرقند اژ بنای اسکندرست وهمین‌نکته دا ابن‌فقیه 
هم آورده است (۳) ۰ 

مولف سمریه از "کتاب ااتار البلاد می آورد 63 که نحست بنای قلعه سمررقند را 
کیکاوس بن کیقباد کرد و آغاز بنای این شهر ازوست و کویند که گرشاسب دد آن ذمیت 
بگذشت و گنج بسیار در آن یافت و آن زد دا بسادت این‌قلمه بکار برد وباد دیگرمیان 
تر کستان وماوداءا لنبردیوار کشید وعمارت دوم ازملك «تبع> است وملك تبع پادشاهی 
بود که ددیمن وعر ستان بود واین شپر دا بگشاد وعمارت سوم‌از اسکندوست بر گرد 
قلعهٌ سمر قند دیواری جدا گانه نهادو آن دیوار را اينك «دیوارقیامت> گویند وسبب‌بنای 


- ج ه - ۱۳۱ - ۱۲۳ ۳ - وود رح ۱۳۱۱۱۵۰۱۱۱ 
ع تب سمر یه ساص ۳ - > 


۴ 


ان دیوادچتین بوو که در زمان جنگ و لشکر کشی‌مردم اطر اف شهر بدرون‌دیوار گرد 
ال بهم پیو ندند وبا هم یارشو ند ودرامان باشند ودر زمانهای پیشین مردم باغپا و 
خانهای خود را در درون دیوار اسکندر ساخته‌اند و آنجا [باد گشته است. در زمانی که 
فریدون کشورخویش‌دا میان پسران خود ایرج وسلم و تور بعش کرد وهندوستان دا بسلم 
داد و توران زمین دا بتور وایران مین دا بایرج ودرمیان کشورتور وایرج دودجیحون 
یا آمویه را حد فاصل قر ار داد وخواست که مرتور دراقلعه ای سازد در مین سمرقند 
نقش قلعه ودیو ار باستانی آن نطر(امد بر بالای آن دیوادی دک بنیاد کر دوافر اسیاب 
ترك چون برمنوچهر پسر ایرج چیره شد وتودان زمین دا بدست اندر گرفت همان مقام 
تور را عمارت کر د و آنجا قرادیافت ودر بعضی کتب تاریخ نوشته‌اند که شمر بن‌الحارث 
قلعهٌ سمر فند را ساخته است . 

شهر سمرقند در زمان رود کی دوازده تا امک دوره داشت و در ان بستانپاو 
کشترارها و آسیابها بود و دوازده درواژه داشت واز هر دروازه بدروازةٌ دیگر يك 
کی بود وبالای دیواد شپرطاقها و برجها بود برای جنگ(۱) وهردوازده دروازه 
از آهن بود (۲) یا ازچوب دولنگه (۳) ودرمیان هر دو درواژه سرایی بود برای نواب 
شهر وچون کشتز ارهای‌بیردن شپر تمام می‌شد بر بض‌می‌رسید ودر دبش‌هم بناها و باز ارها 
بود وده هز ارجر یب زمین کشتزارهای روستای سمرقند بود (4) یاشش‌هز ارجریب(ه) . 

اما داخل‌شهر سمر قند چپار دروازه داشت وساحت آن‌دوهز ارو پا نصد جر یب بود و 
در آن‌مسجد جامم و کهندز بود وهما نجابود که سامانیان پیش از آمدن بیشارا در آن‌بودند 
و پر سعد درین‌قسمت ازذشهر جاری‌بودوسدی عالی ازسنک بر آن‌ساخته بودند(3) | 
خانه از آب سفد تهی تبود اگرهم|ندك بود و نیز هیچ سرای نبود که بوستانی نداشت » 
چنانکه چون‌بر فراز کهندزسمر قند می‌شد ند بناهای شهر بو اسطة‌پوشیده شدن از باغستا نها 


اندرون باژاد سمرقند شهری‌بزر گ بودودد آن نپرها وجویپابود وچشمه‌ها و بر 
ک و ددی‌بود از آهن ودر اندرون آن دیگر دری مت از آهن )0۷ 3 

در آن‌زمان هی لفتند رکه |ز مر دند شهری باصفاتر و تازه‌تر وانت‌کوتر دی مود 
و «حصین بن| لمنذرقاشی > درتغبیه آن گفته است که از سبزی چون آسمان بودو کاخهای آن 
چون‌ستار گان و نبرهای آن‌چون کهکشان ودیواد آن چون خورشید و اصععی گفتهاست که 
بردرسمرقند بخط حمیری نوشته بودند که میان این‌شهر وشپرصنما هزار فرسنگست ومیان 
بغدادو افر یقا هز ارفرسنک ومیان سگستان ودریا دویست فرسنگ ومیان‌سمر قند و ارمیئن 


هفده فرسنگ (۸). 
۱۳۷ 1 ایا بط موسرم و 
۱ - .جم‌البلدان - ج و - ۱۲۵ واین فقیه ۳۲۵ ۲ - معجمالبلدان - ۱۲ 
۳ - ابن فقیه ۳۲۵ ۶ - ممعجم‌البلدان ۱۲ ه- این فقیه ۳۲۵ 
7 - معجم‌البلدان - ج - و - ص ۱۲۳ ۷ - معجم‌البلدان - ج و - ص۱۲ 


۸ - معجم البلدان یاقوت - ج ه - ص ۱۲۵ وابن فقیه ۳۲ 


۳۷ 


المقدسیگوید(۱): که سمر قندور تا بستان بهشتست ومردم آن اژ اهل‌سنت» جز آ نکه 
در مردم وهوایآن سردیست بل سوت ودرمیان سر قندشهرستان آ نست 
که‌چپار دروازه دارد: دروازه چین» دروازة توبپان دروازة بخارا ودروازه کش(۲) و 
درو اژه‌نو بپار ودرواژة ارا را 1 (۳) دراسروشنه ودر آهن نوشته است و دبضش 
آن‌هشت دروازه دارد : دروازة قداود (۶) ودروازة اسبسك (۵) ودروازهسوخشین (0) 
و دروازه افثينك يا افشينة و دروازة کوهك ودروازه ورسنین (۷) ودروازة دریودد (۸) 
و دروازة فرخشید )٩(‏ ۰ بناهای آن از گل و چویست و آباد ترین جای آن داس‌الطاق 
باشد و مسجدجامع نزديك کم‌ندزستو بزد گتر ین باژ ادها درر بش باشد و بر شهر خندقیست 
و آب بر آن اندر آید در مجرایی |ژسرب بالای خندق (۱۰) ۰ 

اصطخری گوید: (۱۱) هر کس بسمر قندمی‌رفت‌چشم وی‌بر کوههپای خالی |زددخت 
وصحر اهای بایر میفتاد . 

زندان ودارالامارة سمرقند در کهندز بود وچپاردروازة شپر دا بدین‌تر تیب‌ساخته 
بود ند :: درو ازهچین ازسوی‌مشرق, دروازهٌ نوبپار ازسوی مغرب درواژه بخارا ازسوی 
شمال ودروازة کش ازسوی جلوب . مسجدجامع درمیان شهرستان‌بود وددمیان کپندژ و 
کبتدز را راهی گشاده بود قدد شپرستان نر دارالاماره‌ای آل سامان دا بود بچ آن 
دارالاماره که در یدز بود . اماد ش سمرقند اژورای وادی سفد ازمحلی موسوم به 
«افشینه»(۱۲)بردروازه کوهك آغازمیکردو گرد ورسنین (۱۳) می گشت وپس از آن‌دود 
فنك(ع۱) واز آ تجا بدروازة دیودد(۱۵) واز آن پس بدروازة فرخشید وپس بردروازةٌ 
قداود کشیده می‌شد ویس بوادی سغد ممتد می‌شد ووادی سغد ریش سمر قندر آچون‌خندقی 
بودوازسوی شمال آنر| احاطه م ی کرد ودوره دیواد دیش نرديك پدو فرسنگ بود * 
بازارهای سمرقند همه منتهپی بمحل راس‌الطاق می‌شد و بازادها وراهپا و محلات شهر 
همه بدین محله منتهی می‌شد ودراطراف آن محله کاخها و بستا نپا بود و راهی یاخانه‌ای 
نبود که در آن و روان نبود اکرهم اندك بود . بیشتر از باز ارهاو دکانپای‌شپر سمر قند 
دردبش آن بود مگراند کی که درشهرستان بود وددآن زمان س‌قند بز دوکبربی نز 
تجارت ومجمم سودا گران ن ماوراءالنپر بود واز آنجا متاع بسایر شهرهای ماوداءالنهر 
می‌بردند و تازمان اسمعیل‌بن احید سمرقند دارالامارة ماوراءالنپر بود واز آ نجا ببخارا 
نقل کردند (۱۳) ۰ 

اصطعری کوید )۱۷ بردرو از کش در سمر قند صفحه‌ای از آهن دیدم که 1 
کتابه ای بود ومردم می‌پنداشتند که بز بان وخط حمیریست و بادث می‌دانستند که بنای‌شهر 

۰ - ص ۲۷۸ ۲ - المقدسی ۲۷۸ ۶ 

۴ - 28872 ه - لعدطعظ ۱ - جله50۵ ۷ - صنصد۷2:5 م۸ 020 1:۷ 

۲۹ المقدسی ۲۷۸ و اصطخری ۳۱۸ ۰ ۱۰ - المقدسی ۲۷۸ ۰ 2۱۱ص‎ -٩ 

۳ - 265124 ۱۳ - صنصهوع۷2 ۴ ۳2221 دا - 1:72 

۶ - اصطغری - ۳۱۰ - ۳۱۷ 2-۱۷ سس ۳۱۸ 


۳۸ 


ایشان از تبع باشد و بر زان کت نوشته‌اند که از شهر صنعا بسیر فند هزار فرستست و 
کتابت آن کتبه از ذمان تبع بود ودد ذمان اقامت من‌فته‌ای بسیرقند روی داد که آن‌در 
ب-وخت و آن کتابه ازمیان دفت‌و این دروازه‌راابوا لمظفر محمدین لقمان‌بن نصر بن احمد 
این اسد هم‌چنا نکه بوددو باره‌از آهن ساخت جز آنکه آن کتیبه ازمیان بشد. خاك سبرةند 
از بهترین وخشك‌ترین خاکپاست جز آشکه بشاد بسیان اذرابهای ,دوان برمیشیود ودر 
کوی وبرذنهپاستد وددخت بسیاردادد (۱).تمامشهر سمر قند کوی وبرزن ومحلات وراهپا 
بود و معابر آن بجز اند کی پوشیده ازسنگ بود(۲) . 
ی اردر اه های شهرسمرقند ظاهراً کتیبه‌ای بودازه‌خامنشیان (۳) . 

اززمانهای بسیار قدیم همواره شهر سیر قند در نیکویی معروف بوده‌است چنانکه 
ابومنذر هشام ین لسائب الکلبی گوید که چون قتیبهة بن مسلم برفیروزین کسری بزد گرد 
هنگام فتح خر اسان چیره شد دخترش اسف ((2) دا بکر فت باوی سبدی بود دستی 
و آنرا بحجاج‌بن دوف فرشتاهاوججاح وی,د| پوانیدین عبدالملك برد واژو یزیدالثاقش 
زاده شد وحجاج آن سبد دستی رابشکست وددان نبشه‌ای بپادسی یافت وذ ادان‌فروخ‌ین 
بیری‌الکسکری دابخواند ووی ترجمه کرد ودر آن چنین‌یافت: «بسم اه | لمصور » قبادین 
فیروژاقلیم‌خودرا تمیزدادو آ بپاوخا کپارا وذن کرد تاایشکه خو یش زاشهری‌سازد که‌در آن 
فرود آید » پس آغاز کرد ارعراق که ناف اقالم آوبود و عره ی جایبار! ده این 
یافت : مداین وشوش وجندی سابورو تستر وساپورواصفپان وری و بلخ وسبرقند و باورد 
وجایگاهی بنهاو ند باسم «روذ آور» (ه) وماسبذان ومپرجانقدق (0) وتل ماسترو .. 
سمکترین آ بهایاقليم خوددا ده آب یافت :آب دجله وفرات و آب جندی سابوروماسبذان 
وبلخ وسمرقند وقزوین و آب سودا (۷) وچشه ای درقر ماسین و آب< ذات المطامر »> 
هی ات مامتان (۸) ومادون اثر شیم نت دیا اور 
است که بر سه از آ نها فرود آمدم 5 یکی دمشق دودیگررفه و سوم ری و منزل چپارمن 
مرفند > (۵) و نیزاغلب ازمولفت آن دمان وشته اند که دد جهان بقعتی خرمتر و نزه‌تر 
از سمرقند و کپندز آن تبود (۱۰). 

داخله حایط سمر قندپنج هز ادچر یب بود دشهرستان آن دوهز ارو پا نصد جر یب (۱۱). 

شهر سمرقند دا دیوادی بزر گ بود که دیران شد و هارون الر شید (۱۹۳-۱۷۰) 
آنرا باد دیگر بساخت (۰)۱۲ 
ار قسمت اعظم ایالت و از رود سفد يا رود زر افشان سیراپ 

می شود؛ این دود از وهای زرافشان روان می شود و ابپای 
بسیاردر آن میریزد ودر وادی زرافشان وسمرقند و بخادا جویپا و نپرهای بسیار از آن 


رود سفد در سمر 


۱- اصطغری ۳۱۸ ۲- اصطخری ۲۱۹ ۳- ان فقیه و۲ - وجمتویتوی 
۵ - ۳025۷27 7- 1۷1612509271 ۷- 50۲8 

۸ - این فقیه ۲۱۱-۲۰ ٩‏ آين فقبه ۲۳ ۰-بن فقیه ه ۱۰یعقوبی ۲۹۳ 
۱ - ابن فقیه ۳۲ ۲ - بعقو بی ۲٩۳‏ 


۳۹ 


می گر ند۰ نحست این رود از یخچالچای کوه زرافشان‌برون میآید واز خاك بغادامیگذرد 
و صعر ای «قراگول» فرو می شود وفردابپای بسیارفر اهم می‌سازد ۰ درازای این دود 
نزديك ۰۰ کیلومترست که ۰ کیلومتر آن در خاك سمرقند و بازماندة آن در خاك 
بخارا روانست.»درین زمان از دود سغد ۸۳ جوی یا نپر بز رگ گر فته اند و۲۰۰ هز ار 
جرا یت زمین را سبراب می کند ۰ 

اند کی از خاك سمرقند دا نیزرود سنگز ار واند کی راهم سبردریا مشروب‌میساژد. 

اما رود سند ویا زرافغان که آ نرا درسمرفند ‏ کوهك» نیز نامنداب بسیار دارد 
واز مان کوه جنوبی و کوه شرقی جاری می شود و بیشتر آب آن از کوهپای شرقیست و 
ازچشمه ایکه آنرا «گول اسکندر» می‌خوانند ودرسمرقند از آن جویپا و نپرهاساخته | ند 
نپری بز رگا آن روددرشپر سمر قند روان بود و بر آن سدی عالی ازسنگ ساخته بودند 
که آب بر آن دوان بود تا این که بشهراندرمی شد ازدروازه « کش» (۱) ودوی آن نهر 
را تمام ازسرب ساخته بودند و در خندق شهر نیز سدی بود و از آن آب جربان داشت و 
آن نهرددمیان بازاردوان بود درمحلی معروف به«باب الطاق» که [ بادان‌ترین جا های 
سمرفند بود ودراطر اف نپرخانها بود از آن کسانی که پاسبانان نهر بودند از مجوس و 
زمستان وتابستان نگاه میداشتند وازین نپرجویها ساخته بودند وبر آن بستان بسیار بود 
و کوی وخانه ای نبود که آب در آن دوان نبود اگرهم اندك بود و هیچ خانه اذبوستان 
نبی نبود (۰)۲ 

این رود سفد نغست از جبال بتم جاری می شود بر پشت چفانیان و آنر| مجمع آبی 
است که «جن» می خواندند مانند دریاچه تی واطراف آن دوستا ها بود و ناحیتی‌معروف 
به «برغر» (۳)»پس ازمیان کوهپاجاری بود تا به «بومجکث» میرسید واژ آ نجا بموضعی 
باسم «ورغسر> (۶) که «راس السکر > معنی می کر د ند واز آ نجا بنهرهای‌سمر قندمنشعب 
می شد وروستا های آن|ذمغرب وادی سند سوی سمرقند . اما نپرهای مشرق و ادی‌سند 
را رو بروی ورغسر درمحلی معروف به دعو با میکحت و در آنجا کوهپاگشاده تر 
میشد وزمین ی که درخور کشت باش دآشکارمی کشت وجوپا در آن روان بود ؛ اژورعس 
جویپایی می گر فتند از آ نجمله نبر«برش» و نهر«بادمش» ونپر«بشمین» . اما نپر برش 
نهری بود که بر پشت شپر سمرقند ممتد ميشد و نپرهای شهروحایط آن و روستا هابی که 
بدان پیوسته بود از آن نهر بوداز آغاز تا انجام » نهر بارمش دنبالةً اين نهر بود از ناحیت 
جنوب و بر آن روستا ها بود واز بدایت‌تا نپایت آن‌نزديك يك مرحله بوده اما نهر بشمین 
از نپر بارم شگرفته میشد وازجنوب دنبالةٌ آن بود واز آغاز تا انجام دوستا های بسیاررا 
سیر اب مس کفرن جز [ نکه انقطاع آن جزانقطاع آ ندو شمراد تگر نود و برد کترین این نپرها 
برش وپس از آن بادمش بود وهردو درخور کشتیرانی و اذین نپرها باز نپرهای دیگر 


180-۰ ۲ - معجم الیلدان -ج ه- ص ۱۲۳ 
۳ - و802 ۴ - و۷۵۳۵ 


مر-) 


تک( واز ورغر تا دیگر دوستایی که مسروف به «درغم>(۱) بود اذین نبرهاآباد 
بود واين آبادانی ده فرسنگ‌طول وچپارفر سنگ‌وچیزی عرض داشت وتمام این‌روستاها 

معروف بود به «ورغسر» و «مایمرغ» (۲) و «سنجر ففن>(۳) و «درفم» . اما نپرهابی 
که از«غوبار» گرفته میشد نهر «اشتیخن» (4) بود و «سناو اب» و «بوزماجن» وازوادی 
سغد نپرهای بسیارمنشعب می‌شد بر امتداد آن و دو بروی هر آبادی وهرروستا و از آن 
جمله بود نهر «دبنجن» (6) و نهر های «دباسیه» (0) و نبرهای « کرمینیه > تا این که 
ببخارا می پیوست وشماره آن نپرها درروستای سمرتند افزون میشد بواسطه فزو نی دیه 
های آن دست من بود که‌روستایی دو نپرداشته باشد یا سه پر ودرشپرشاخه های‌نپر 
بجویبارهای کوچك بسیارمیشد با ندازة محلات وسرایپا و کاخ ها و کسی که برفراز بلندی 
وادی سفد می‌شد جزسبزء گشاده چیزی نمیدید و جز کاخ و قلعه چیزی آن سبزه را ازهم 
زمی‌شکافت . در ورغسرتا کستانپا وضیاع بود و بساتين بسیار که از آن خراج نمی گرفتند 
و بجای خراح مردم آن‌ناحیت میبایست این نهرها دا نیکو نگاهدارند ودرتابستان ازبرف 
کوههای سس واسروشنه وس,رقند این آب افزو نی هی یافت )۲ 2 - 

ام ری له درس تفر زان بود | نرا از سرب ساخته بودنه. و آن را 
شادروانی عالی ازسنگ ساخته بودند که بر آن آب جاری بود واذ دروازه کش باندرون 
شهرمی آمد وروی آنرا تمام از سرب پوشیده بودند و درحوالی شپرخندقی بود پست که 
خاك | نرا درساختن دیوارشپر نکار برده نودند واز آن خندقی بزر گ مانده بود وچون 
نم از آن می گذشت بشادروانی و ندی حاچت بود و آب را بدان بند اژین خندق می - 
گذرا نیدند و بجایی درمیان شهر معروف برآس الطان میرساندند کهآباد ترین جا های 
سمر قند بود و دردو سوی این نپر بزر گ بنایی کر ده بودند برای صافی کردن آب آن و بر 
آن باسیانان ازمجوس کماشته بودند که زمستان و تابستان را پاس دارند (۸). 

این دود سفغد را مردم سمر قند خود«ماسف» می‌خواندند که نخست درخاك‌سمررقند 
ردان بود وسیس بوادی سغد مرفت واز آ نجا باسر وشنه وخاك سمر قند واشتاخنج )٩(‏ و 
اسروشته و شاش را سیراب می کرد (۱۰). 

1 وی شهرسمرقند دا نیزچون بخادا اذ قراء وقصبات دشپرهای کوچك 
7 ی توابم بسیاربوده است که هر يك درحد خود اهمیت بسیارداشته و 
مردان از آن برخاسته اند:" 

۱ بنجکث (۱۱) با بنجیکث روستایی بود درجنوب نهرسفد (۱۲) وبرمیوه وخرم 
ودارای‌درختان گوز دجز آن(۱۳) وشهر آن نیز همین‌نام داشت(ع۱) و پس از آن کوههای 
«ساوداد» (۱۶) بود ودد آن منبر نبود (۱7) . 

1۲2-1370 ۴ ۷۵9302 ۴ - صموداتوزجه: ۲ - مجنلای ۳ 

۵ - هدزدء‌ط۳۵ 7 [۳7۵:عططط 

۷ - اصطغری ۳۲۱-۳۱۹ ۸ - اصطغری ۳۱۷ 


- زعحه»۱8 ۰ ب یعقو بی ۲۹۳ 
 802[0128 -۱‏ ۱۲ - المقدسی ۲۸ ۳ - المقدسی ۲۱۷۸ 
6 - اصطخری ۳۲۱ - 7۵2۲و - اصطضری ۳۲۱ 


۱ 


۲) ورغسر(۱) که ان بر ازدوستاهای حون نبر تشد بود( ۱ دنه ۳ 
شهرهردویکی بود و آن بست تراز بنجکث بود (۳) و این دوستا جزو روستای مایمرغ 
بود واز آن جدا شد (۶): 

۳) مایمرغ (ه) که آن نیز از روستا های جنوب نهر سند بود (0) و در میان 
روستاهای سمرفند روستائی نبود که مانند آن قراء ودرختان و خبر ات‌داشته باشدوجایگاه 
«اخشید» پادشاه سمر قند و کاخهای وی در [ نجا بود (۷) و این روستا درمیان‌جبال ساودار 
و ورغسر بود که منتهی ميشد بسمرقند ودرمجاورت سنجرفتن ودر آن منبر نبود و دداین 
روستای مایمرغ مکانی بود باسم «ریودد > (۸) و آن قریه‌ای بود مکان اخشیذ ملك 
سمر فند و کاخپای اخشیذد در آن بود وروستاهای‌سنجر فغن وورغسر هر دوازمایمر غ بود ند 
واز آن جداشدند واین روستای مایبرغ بروستای درغم پیوسته بود )٩(‏ ۰ 

6) سنجر ففن(۱۰) که آنبم از رو ستاهای‌جنوب نهر سندبود (۱۱) وروستای کوچك 
بود وقرای سیارنداشت ولی آبادان بود واذحیث هوا بهترین روستاهای سمر قند بود 
و یش‌ازهمه روستاها جرا گاه و اب داشت ودرازی آن نزديك بيك منزل بود(۱۲) واین 
روستا درمیان جبال ساودار وورغسر بود که منتپی‌میشد بسمرقند ودر مجاورت مایمرغ 
ودر آن منبر نبود و آن نیز چون ورغسرجزو روستای مایمرغ بود واز آن جداشد(۱۳) 

5 ) درغم(ع۱) آنهم ازروستاهای جنوب نهرسند بود(۱۵) که بروستای مایمرغ 
پیوسته بود و ازسوی دیگر بروستای اشرو دراآن مثبر نبود ( ۱0 ) و این روستا ازحیت 
کشترارها پا کیزه تر ازروستاهای‌دیگر بود وانگود آن برسایرجاها بر تری‌داشت(۰)۱۷ 

7) اوفر که آن نیز ازروستاهای‌جنوب نهر سفدیود (۱۸) وذمیت آن‌بی آب‌مید وید 
وقرای بسیارداشت ومردم آن چپارپایان داشتن و درازی آن نزديك بدو منزل بود و 
می گفتند که چون غلات آن میرسید درسکوی جلو سرایپا میماند و دربخادا بیش از دو 
سال نمی‌ما ند (۱۹) ۰ 

۷) بار کث (۲۰) یایار کت ازشش روستای شمال رود سفد بود (۲۱) و بالاترین 
روستاهای شمالی و بخاك اسروشنه پیوسته بودو آبباری کشتزارهای آن ازچشمه بود و 
زمین سیارداشت که بی آب‌می‌رو یید وچراگاه‌ها و کشت زارهای نیکو بسیارداشت(۲۲) 


ودر آن مثبر نبود و آب آن از آب سفد نبود (۰)۲۳ 


- و۷۵۲۵ ۲ - المقدسی ۲۸ ۳ - المقدسی ۲۷۸ واصطغری ۳۲۱ 
 »‏ اصطغری ۳۲۱ - و۷۲22[ > - 1لمقدسی ۲ 
۷ - المقدسی ۲۷۸ ۸ - 1:7423 ٩‏ - اصطخری ۳۲۱ 
۰ - صدود)تدزده 5 ۰۱ - المقدسی ۲ 
۲ - المقدسی ۲۷۸ ۳ - اصطخری ۳۲۲ ۶ - 2-27 
۵ - المقدسی ۲ <- اصطعری ۳۲۲ ۷- اصطخری۲ ۳۲ 
۸ - المقدسی ۳۹۸۰ ۸ - | لمقدسی ۲۷۸ ۰ - 1۷۵21۵8 
۰ . --المقدسی ۳۰۰ ۲۲- المقدسي ۳۷۷ ۳- اصطعری ۳۲۲ 


ارت 


۸( بودنمذ (۱) یابوژنن که آنهم |ژروستاهای شمال رود سفد بود(۲)» روستای 
کوچك بود وقرای کم داشت (۳) و آن روستا دنباله اسر‌وشنه بود ودر آن مثبر نبود و 
بروستای یار کث پیوسته بود (4) 

۹( بوزماجن (۵) که اسم آنرا بوژماجز هم نبشته اند و آن هم ازروستاهای شمال 
رود سند بود (2) و آن‌نیز بروستای یار کث بیوسته بود وشهر آن ابار کش(۷) یابار کث 
بود واژته‌ام روستا های سمرقند گشاده بود و سشتراان فراء ودونت مترلمتد (۸) 
واین دوستا پیوسته بشهر سمرقند نیز بود وازسوی دیگر برروستای کیوذ نجکث .)٩4(‏ 

۶) کودنجکك (:۱) که آن نیز ازروستاهای شمال رود سقد بود (۱۱) وترا» 
و اشجاردرهم وببوسته داشت وشهری مین اسم دز آن بود (۱۲ فان رفسای و دماج 
بیوسته ود وقراء آن اژهم فاصله نداشتند وروستای وذاد دریشت این روستابود(۱۳). 

۱) وذاد (۱۶) که آ نیم ازروستاهای‌شمال رودسند بود (۱۵) وشهری بهمین‌اسم 
داشت ومزارع بسیاری‌دد آن بود و کوه‌ودشت‌و زمین‌هات ی که مت وبا آب‌می‌رویید(<۱) 
واين دوتا بر پشت روستای کبوذ نجکث بود و بسیاری اژقرای این روستارامردمی بود 
از بکر بن وائل معروف به «سباعیه» وایشان رادرسمرقند ولایت‌هابود ودرضیافت وخوی 
نيك شپره بودند و باین روستای وذاد دوستای مرژزبان بوسته بود (۰)۱۷ 

۲ مرذبان (۱۸)) که ان نزازروستاهای شمال رود سغدبود )۱٩(‏ "ود آن مثبر 
نبود (۲۰) وپیوسته بروستای وذادبود ونام این‌روستا ازنام «مرزبان بن تر کسفی> بود 
که ازجمله دهقا نان سفد بشمارمیرفت واورا بعراق خواندند (۲۱). 

۳ دیودد (۲۲) اذشهرهای کورسمر قند بود (۰)۲۳ 

۶) اش (۲۶) نیز ازشهی‌های کورسرفند بود (۲9) و نیز نام روستابی بود که 
پیوسته بود بروستای درغم ودر آن‌منبر نبود و آنرا غراج بود وقرای آن بیشترازروستای 
سر قند بشمارمیرفت وزمین های آن سیار حاصل خیز و می گفتند که يك قفیز تخم در آن 
صد قفیز حاصل می‌داد ودر آن چراگاه های بسیار بود و آن از دوستا های جنوب وادی 
سفد بود (۰)۲۳ 


۵) اشتیخن(۲۷), ازشهررهای کورسمر قندبود(۲۸) وشهری بود بزرگ‌ودرطبیمت 


- عحصصه ۴ ۲ - القدسی ۲۸5 ۳ اس ۱ 

4 - اصطغری ۳۲۲ ۰ - صدزمعه 8 7 - اصطخری ۲۰۰ 

۲ - عماعودام ۸ - المقدسی ۳۷۹ - اصطغری ۳۲۳ 

۰ - 226 زه عت طدع1 ۱ - المقدسی ۲۰ ۲ - المقدسی ۲۷۹ 
۳ - امطخری ۳۲۳ ؟ ۱- تدعد۲۷ المقدسی ۲۰ 

-- المقدسی ۲۷۹ ۷ اصطخری ۳۲۳ ۸- صدط1۷۵2۵ 
۶ - المقدسی ۲۰ ۰ - المقدسی ۲۷۹ ۱ - اصطغری ۳۲۳ 


۲ - 3:74 ۳ - المقدسی ۲۱5 ۶ - ححوطم 
۰- المقدسی ۲۰5 ۲۰ اصطخری ۲ ۲۷- «ه‌تاء ۲۸- اامقدسی ۲۹۲ 


5۳ 


و آبادانی وخیرات مشهور وروستای‌ان نزديك پنج‌متزل طول‌داشت دريك‌منزل‌عرض(۱) 
وداين دوستا |زروستاهای جنوب وادی سفد بود وشهری بود در عمل مفرد آزسمرقند» 
دارای روستاهاوقراء و بستانپا و متنزهات بسیار و آن را شپرستان و کهندز و دبش و 
جوی ها بود وعجیف‌بن عنبسه ازیکی اذقرای آن بود وبازاد های آن دا معتصم صافی 
کرد وپس معتمد مرمحمدین طاهر بن عبدالنه بن طاهررا پدانجا تبعید کرد (۲) و ازجانب 
شمال سغد بود (۳) ۰ 

7) کشانی (۶) یا کشانبه ویا کشان (9) ازشهرهای کورسمرقند بود() وشهری 
بز رگ بود وددطبیعت وعمارت و خیرات معروف وعرض روستای آن نرديك بدو منزل 
واژ جانب شمال سغد بود (۷) و آبادترین شپر‌های سغدبود ودربزر گی بااشتبخن برابر 
بودو آن‌دا قراء وروستاها بود ولی کتر از اشتیهن وقلب‌شپرهای سفد بشارمیرفت(۰)۸ 

۷- دبوسی*(٩)‏ نیز ازشهرهای کور سمرقند بود(۱۰) و بر جنوب‌وادی برسر داه 
خراسان بود (۱۱) . 

۸ ) کرمینیه کهآ نرا نیز جزو شپرهای کور سبرقند شمرده اند(۱۲) وهم جزو 
شهرهای توابع بخارا ۰ چنانکه پیش ازین گذشت(۱۳) و ظاهرا این‌روستا مشترك میان 
سمرقند و بخادا بوده زیرا که از بخارا که بسمرقند می‌شدند نخست روستای کرمینیه و 
دز آارد روستای دبوسیه وسیس دوستای رد بنجن واز آن بس روستای کشاننه وبس‌ازآن 
روستای اشتیخن و بعد سمرقند بود . (۱۶) 

- دبنجن(۱5) یا ادبنجن و یا دبنجان که آنهم از شپرهای کورسمرقند بوده 
است(۱ )و این شهر درجنوب وادی و بر سرراه خر اسان بود واژحیث‌روستا ربنجن بزر کتر 
ازدیوسیه بود (۱۷) وابوالعباس فضل بن‌عباس ر بنجنی‌شاعر معروف معاصر دود کی اذین 
شهر بوده است . 

۰ ) ساوداد(۱۸) نام کوهیست در جنوب سبرفند و در تواحی‌سمرفند روستائی 
خوش هواتروحاصلخیز تر از آن نبود که مانند آن میوه های نیکو داشته باشد و مرردمش 
هت از آن باشند وطول ان بش از ده فرست بود ودر ساودار مر نصاری دا ابادانی 
بود معروف به «وز کرد» (*۱) 

ابن‌فقیه(۲۰) شهر کش(۲۱) و نسف وخجندة(۲۲) دانیز ازتوابع و مضافات‌سمرقند 
شمرده است سل ات این هر سه ازشهر های بزر گ ومعروف ماوراء التپر بوده | ند 
و در باب کش و نسف اصطغری نیز اشاره‌ای دارد (۲۳) 


۱-۰ حقدسی ۲۷۹ ۲ - اصطغری ۳۲۳ ۳ - المقدسی ۲۷۹ 

> - نحدء162 و این فقیه ۳۲۵ 7- المقدسی ۲۸5 ۷- اامقدسی ۲۷۹ 
۸ + اصطغری ۳۳۳ ۰ - 2۳۲021۵4 ۰ - المقدسی ۲۰۰ و اين فقیه ۳۲ 
۱ -- اصطغر۱ ۳۲۳ ۲ - المقدسی ۲۸ ۲ ما ۶ ۱۵ 

6 -- اصطغری ۳۱۶ ۱۵ - صودزدهط82 . ۰ ۱5۰- المقدسی ۲ و این فقبه ۳۱۲۵ 
۷ - اصطعری ۳۲۳ ۸ - 5828 .۰ ۰ ۱۹ - اصطخری ۳۲۳ 

۰ - سس ۲۲5 - 1:36 ۲ - 201270184 ۳ - ص ۱۰ ۳ 


وت 


۳ ) محیط ز ند ی رود کی 
سمر قند و بخارا که مو لد ومسکن رود کی بود همواره در زند گی انباز بوده اند 
وبیش ازاسلام این دو ناحیه يك ایالت‌دا تشکیل میداد وقامرو سغد عبارت اژاین‌دو تاحیه 
بود » مردم این خاك همواره درتار یخ ايران بدلیری و دلاوری معروف بوده اندو در 
زمان‌سلطه تازیان نمو نه های بر جسته‌ای از تعصب نژ ادی خود نشان داده‌اند ودرهر زمانی 
در نبذیرفتن بیگانگان پایدادیها کر ده‌اند وجان فشانی‌ها برو زداده اند وبا آ نکه تادیخ 
این ناحیه در زمانپای قدیم درست دوشن نیست بازهم میتوان دانست تا چه حدمردم آن 
سلحشور و بی‌باك بوده اند و در زمان دود کی احوال اجتماعی مردم سغد یعنی‌سمر قندو 
بخارا بپمان حالت باستانی مانده بود . 
2 ایا لت‌سغداز قدیمتر ین زمانپای تادخ‌ایران 
احوال اجتماعی سمر قندو بخارا معروف ۳ اوستا 9 
ایالت «سوغده(۱) آمده(۲) ودر يك جای اوستا ذ کری‌از آن رفته است: و آن در باد دوم 
از فر گرد(۳) اول از کتاب دیدیوداد(ع) با و ندیداد(9) است : «دومین‌جا و کشودعالی 
که من‌اهورمزد(0) آفریدم دشتی بود که سوغدها (مردم سند) در آن‌سکنی گر فتند»(۷) 
و از اینجا بیداست که این اسم نخست نام ملت بوده است . در زمانی که کورش کبیر 
پادشاه هخامنشی باقصای مشرق ایران بجنگ رفت نصت شپربلخ دا گرفت و بساز آن 
ایالت مرژیان(۸) که مرو باشد رام شد واز آن پس ابالت سغدیان راهم گشود و تاساحل 
رود سیحون یا سیر دریا رفت ودر آ نجا چند قلمه ساخت(٩)‏ واين و اقعه پیش‌از آن بود 
که بغتح بابل دود یعنی پیش از سال۵۳۹ بیش از میلاد(۱۰) . 
در کتیبةٌ دادیوش جزو ایالات ایران اسم این ایالت «سوغوده(۱۱) ذکر شده 
است(۱۲) ۰ هر ودت(۱۳) مودرخ معروف یو نانی‌ددقرن ابنجم پیش ازمیلاد جائی که‌ساتر اپی 
های ایران‌دا می‌شمادد(ع۱) میگوید ساتراپی‌شا نزدهم شامل‌پارتپا وخرسی‌ها(۱۵) و 
سندیها و آریاتی‌ها بود وسیصد تالان یو نانی (هرتالان نقره هزار وصد وبیست تومان 
و هر تالان طلا یازده هز ار ودویست تومان ببول امروز) می برداختند . اذین‌جا پیداست 
که در سفد مردمی از نژاد مخصوص باسم (سغدی) بوده اند . درزمان اس‌کندر مقدونی 
یعنی ددقرن چپادم پیش از میلاد باز این ایالت درشپرت خود باقی بود و در زمانی که 
۱ - ع8ت5 ۲ - ایران باستانی - تالیف حسن‌پیرنیا طهران ۱۳۰۰ ص۱۷ه 
- 8توویجع در بعضی ازقمت های اوستا بمنزله سوره است 
- 1:8:788548 ۶ - ۷۵۵0:8858 - 5۲۵-۵24۵ 
۲ - 1 .۷-11-80 1892-1893 عج2ظ2- 2000-۸7202 رهظ ععصده[ 
۸- صقنزتع1 11 *- 48 ۰ - 1925 8۵:5 - عتوناهد 226ظ دب - )من اععصفن 


۰ . ایران باستانی - ص ٩۱-۰‏ - 50535 
۲ - ایران باستانی ص۱۱۸ و ۵۱۷ ۳ - 130700040 
۶ - کتاب سوم - بند ٩*۳‏ ۶ - وعواجدوهتمطه 


ده 


اسکندر بجنگ بدان نواحی رفته است مورخیک یونانی ذکری اذین موضوع کرده اند 
چنانکه مورخ معروف ۳د کوپیترک رس 6( کف ) در ۱ 
اسکندر بوحشیان امان داد با سپاه خود برابر مر کند ( که همان سمرقند باشد) دسید 
و دیوار های این شپر فضائی معادل هفتاد استاد (۳) ( هر استاد معادل ششصد پای 
یونانی بود ) را در برداشت وحصار الاثرا باروئی نبود ۰ است‌نندر پس از آ نکه ساخلوی 
از سیاه خود بدانجا گذاشت قرای اطراف دا تاراج کرد و سوخت و آنجا نمایند گان 
اسکیث ها (سگپا) نزد او آمدند ۰۰ .> ونیز < فلاو یوس آریانوس >(4) مورخ یونانی 
قرن دوم میلادی که تاریخ اسکندر را نوشته است درجندجا ذ کری ازین ایالت اودده . 

۱) يك جاکوید(ه) : « اسکندر برای اینکه دوباره سوادان خود دا مجپز کند 
اسبانی را که از آن نواحی گرفته بود بکاد برد زیرا که اسبان بسیار از سپاه او چه در 
شین از دودآمویه وچه هنکام بازارگخت تلف شده بود واز آن‌بس سوی مرکند رفت 
که بای تخت سفدیانست .۰.۰ > 

۲) و هم جای دیگر گوید(+) : « درین زمان (یعنی درزمانی که اسکندر بجنگ 
با سکها مشغول بود) آ گهی دسید که اسپیتامن(۷) کسانی دا که درمر کند مانده بودند 
شهر ند کرد نود . ۰ .> 

۳) و نیز جای دیگر(۸) : « چون اسپیتامن بر آن کسانی ازمقدو نیان که درحصاد 
مررکند مانده بودند باسیاه خود حمله برد ابشان اک بان ترفن مد و گروهی سیار 
از دشمنان را کشتند و بازمانده را فرار دادند وخود تندرست بحصار راز ککستی و 6 

64 وهمو جای دیگر(٩)‏ گوید: « چون باسپیتامن‌خیر رسیدسپاهی که بیاری شهر بند 
شد کان حصار مر کند فرستاده اند نزدیك شده‌| ند او از مساصره یت نید و باسعت 
ایالت سغدیان رفت ولی فارنو کس(۱۰) و کسانی که باوی بودند کوشیدند که در گر یز 
بوی برسند و تاسر حد سعدبان [ورا دنا ل درد ند و با او ناگپان درقامرو سگپای‌چادر 
نشین وارد شدند . .. > 

ه) و نیزاو گوید جای دیگر(۱۱) : «اسکندد چون‌ازین‌خبر !| گپییافت ازشکست 
سپاهیان خود سخت بشکوهید وفوراً عزم کرد سباهی بجنگ اسپیتامن و وحشیان برد . 
بهمین جپت نیمی ازقوای همدستان خو در | بر داشت که همه‌مر دان سیر دار بود ند با کما ندار 
و در هر حال تند کارتر از سپاهیان چابك و بسوی مر کند دفت چه باو آ گهی دسیده 
بود که اسبیتامن بد | نجا رفته وا اس را که درحصار بودند شهر ند کر ده ات . . .> 

3[ و نیز جای‌دیگر(۱۲) آودده‌است: واست‌کتدر حود سیاه خو یش را بپنج بخش کر ده 


01۲6 -6اصنته0 ۲ کتاب هفتم بند 1" ۳ - 550 

> - عتصدنععظ :1۲12 تِ_ کتاب سوم - فصل۳۰ - بند 5 

اه لت رس ی موس رات بو ۷ - هجخصه)زوو نام پادشاه سکپا بود 

۸ - کتاب چپارم - فصل ه - بند ۲ 4 - کتاب چهادم - فصل ه - بند ۳ 

۰ - ععطهتصیج۳ یکی ازسرداران اسکندر ۰۱ - کتاب چپارم - فصل +۱ بند ۳ 


۲ - کتاب چپادم - فصل ۱۰ - بند ۲ 


ات 


فرماندهی دو بخش اول دا به «هفشتین»(۱) و بطلیموس(۲) که باسبان شخص او بود 
سرد و به « بردنکاس» (۳) فرمان داد که فرماندهی سیاه سوم را بدست کرد 8 
<« کنوس» (>) و «ارتاباز> (6) را بفرماندهی سیاه چپارم کماشت وجون سیاه بنجم را 
خود بدستگررفت بناحیتی که بسوی مر کندست اندر شد ۰ .۰ . > 

۷ و همو بحای دیگر (<) آورده است : « سباه بدانجا اندر شدند وهرارکش ان 
چنانکه می‌توانست بدرون آمد ودشمنان را که باندرون حصار بناه برده بودند بردن 
کردند فالن:کسان را که مبخواستند امان یابند امان داد ند . جون اند کی پساذ ان تمام 
این سیاه که قسمت‌اعظم ایالت سعغدیانراعبر ه کرده بود ند درم کند کرد شد ند اند ر 
هفستن را فرستاد که مپاجر نشین هائی در شپرهای سغدیان راست کندو از آآرن ارت 
وت وادتایاد وا برد عا فر دور | مسکفته‌که اسییتامن ندانسا بناه برده‌اشت 
و خود با بازماندة لشکرخویش بقلمروی که مردم سفد بدانجا گر بخته بودند اندر شد و 
بی دنج بسیار بيك حمله آخرین قلاعی را که بذدست خاکنان هانده نود بکهاد > 

و نیز در کتاب دیگری که پاسم «سفر نامه اسکندد» (۷) بزبان لاتین نوشته شده 
و کال ده ور مان تالف( نموم دست دریات همی سفر ذ کری ازابالت سند رفته (ست 

در يك جا (۸) مسطودست : « اسکندر بس از آنکه مقدمات کارخویش را آماده 
ساخت اسبان سپاه خودرا که تا | نجاشمارة بیاری از آن باشکالمعتلف وددپی‌هر گونه 
دشوادی از میان دفته بودند دوباده انزود و خود بسوی مر کند راهی شد که بایتخت 
سفغدیانست . . . > 

و نی جای و۱۹۵ از آن کتاب(») نوشته شده : « مقدونیانی که بقلعهٌ مرکند بناه 
برده بودند بی آنکه منتطر سیاهی شو ند که ساری ایشان عی آمد اکن زد برون آمده 
بود ند ودشمنان دا س شانیده و گریزانیده بودند و بمسافت سیار تا اندرون ایالت 
سغدیان ایشان را دنبال کرده بودند نجا در باب باز گشت خویش شور کرد ند و سوی 
رود « پلی تیمتوس » (۱۰) آمدند و در | نجا برابر قسمتی ازحوزه این رود رسیدند که 
بش از ان اکسی بدانجا نرفته بود و چون سگها ایشان دا دنبال میکردند در جائی که 
رود ازهمه جا ژرف تر بود بیستادند .. » 

و هم جای‌دیگر از آن کتاب(۱۱)آمده است: « پس از | نکه این وقایم‌را باستکندر 
گفتند بشتاب بسوی مر کند دفت وچون درحال شتاب اسپیتامن را دنبال میکرد که بانی 


- عوناءط۲6۵ یکی از ندیمان اسکندر که در ؛ ۳۳ پیش از میلاد مرد . 
۲ - ۵16و سرداد معروف که از ۳۲۳ تا ۲۸۳ پیش از میلاد بادشاهی مصر یافت. 
۳ - ووعع:8وو سردار اسکندر وجانین او در بادشاهی‌شرق که در ۱ ۲ ۳ بیش از میلاد کشته شد. 
> - عحوصوزی نز از سردادان اسکندر . 
ه - ععطهاعق ظاهرآزیکی از سیاهیان ایرانی در خدمت اسکندر بوده است , 
+ - کتاب چپارم - فصل +۱ - بند ۳ ۷- تتهههل دهم 
۸ - ند ۷۹ بش بوار 
2-۰ نوزم همان رود زرانشان باشد ۰۱ - بند ۸۷ 


۷ 


این جنایات بود وی‌را با تما یارانش بکشت . * 

بطلیموس عالم معروف یونانی در کتاب جغرافیای خود که آئینه اطلاعات قرن 
دوم بعد از میلاد بوده و تا قر نپا سرچشمهٌ دانشمندان تمام عالم بوده است نیز ذ کری 
ازین شپر مر کند بمیان آورده وموسس خودنی(۱) مودخ معر وف ادمنی که دراو اخر 
قرن چپارم واوایل قرن پنجم میلادی می‌زیسته نیز در کتاب جنرافبای خود (۲) ذکری 
اذین نواحی بمیان آورده است وایالتی اذایران دا اسم می‌برد بنام « ادیان» ودرباب 
کر کات : داریا ن‌ازسوی باختر مادا و یاردسست وتا هندویستان اک سر ده است و نزديك 
هیر کانیا(۳) است وقسمتی ازسکستان . این ایالت یازده ناحیه دارد که از آن‌جمله‌است : 
اسکورپیوفر (ع) ودمن(۵) ی و کر اناپات() که ایرانیان آنرا کرمانیای 
سردمی نامند . ازسوی شمال پارتیاست چنانکه بطلیموس گفته است وددمیان کرمانیای 
سردوهیر کانیاست . ولی ایرانیان امروز بسیب شهر بهل(۷) [ نرا «بهلی باميك> (۸) نامند 
نی متعلق به < بلمیان > ( مرو بلخ ) بهلرودین(؟) ( بهل بامداد ) ۰ کتاب مقدس 
تما آریان دا نامع پارتیا داده است » گمانم بسیب قلمرویست که بدست بارتپا بود . این 
ناحیه را ایرانیان«خر اسان» می‌نامندیعنی«شرقی> ودد آن‌این ولایاتست: « کشمه» (۱۰) 
«ود کان>(۱۱) «اپرشپر>(۰)۱۲ «امر>(۰)۱۳«مرد>»(۱۶):<هر و >(۱۵)< گچان>(۱۳) 
«کز کان» (۱۷) که اسب پادشاهی‌در | نجاست: «گز بن>(۱۸ ) تارودی که«ار نك»>(٩۱)‏ 
تام دادد . ازین رود که در سر آن کوازک ات و بسیار فراخ و ژرفست , چون 
رود « فیزون > (۲۰) که ایرانبان ترا « و هرود » (۲۱) نامند این دود دا ژرف و 
از لقب نهاده | ند زیرا که ملل بزرگ ایرانی وهندی از آن را کادست رب 
دشت «هرو> که در اقصای هي کانیاست ؛ [نجا ایالت < ورد کس کِ (۲۲) باشد که 
کشیشان‌مقدس‌ما در آن شهید شدند.> . مولف مز ,ور | ند کی بعد در باب ایالت سک تا 
گوید که در آن « ابختری »> (۲۳) ها زند کی میکنند که ترکان باشند > از اینجا معلوم 
میشود که تر کان .لااقل اذقرن چپارم میلادی بقامرو شرقی ایران آمده‌اند و شاید اسم 
بخارا هم از همین کلمة < ایختری»> آمده باشد و انبم از کلمة «باختر> فادسی‌مشتق شتق باشد 

در زمان اشکانیان ایالات باختریان و سغدیان ایران پواسطهٌ گشاده شدن راه 


5ع202 1265 ۳- 6-1881-۳,55-56 دنه ۷- 0۵:۵۵ 46 10186 0۵ ونطودتوه66 
۴ب وزجوهعو _ ایالت ایران در جذوب ددیای خزر 


۶ ۵عمطو0۵10ع5 - عمحد6 دودصهع1 

۷ - لطعظ اسم قدیم بلخ ۰ ۸ - ونجعه‌طنلم8 بلخ بامی 

۷621۵8 - ۱ 1068832 - ۰ 1821127870015 - 

۲ - عطوم‌ووو _ نام قدیم نیشابود ۱۳ - عصق ۱ - م22 ظاهر] مروالر ود 
- موق نام قدیم هری یا هرات ۰ - عفووی ظاهر] همان توچان امروز 
۷ - صدوده6 کوذ کان که عر بها[ نر اجوزجان کرده| ند و کوز کانان و جوذجانان‌هم کنته | ند. 
۸ - 602058 - 5227016 ۰۶۰ - علاط , 

20821 - ۳ ۷۵216۵5 - ۲ ۷۵۲04 - ۱ 


5۸ 


تجارت مندوستان ومخصوصاً چین با ممالك مفرپ آسیاوامپر اطوری روم مر کز تجارتی 
مهم شد و در میان ملل متمدن [ترمان موده توجه گفت . ناحیه باختریان. بادشاهان 
مستقل داشت که مدت چپارصد سال متحدین وفادار دربار دوم و دستیاران مهم سیاست 
دوم در اقصای آسیا بودند . در آ نزمان باختریان بثاحیتی گفته می‌شد که در جنوب دود 
[مویه وددمترب وجتوب غر بی کوهپایی بود که ازسوی‌شال گرد هندوستان‌دا گر فته| ند 


بهمین جپت این ناحیه اهمیت بسیار در روابط دول داشت زیرا بگانه داه خشکسی 


در مبان اسف طر ی وهندوستان از يك‌سو و تاتارستان و چن از سوی ی ء در 
همان ناحیه بود که نخست ملت هند و آریائی متوقف گشت و پس از اگذشتن از سر زمین 
کوهستانی شمال شرقی بایران آمد و نواد ابرانی امروز دا تشکیل داد و نیزهمان ناحه 
سر چشمه بسیاری ازعقاید | یین زردشت بود . شهر باختریا «با کترا» (۱) بقول مورخین 
قدیم پایتخت‌این ابالت بود و آنرا قدیم ترین‌شهرجهان می‌دا نستند و آنرا «مادرشپرها» 
یا «ام القری> لقب داده بودند معمولا درهرچیز ایالت باختریان با ایالت سفدیان که 
درمیان جیحون وسیحون بود دوش بدوش راه میرفت ودرهر کاری همداستان وانباز بود 
وهردو این ناحیه دااکودت ثم واستکندر مقدو نی با دنج سیار کشاد ند ودر کتیبه مدای 
هخامشیان اسم هردء ایالت توآمست ومورخین یونانی مخصوصاً هردت این دو ناحبه را 
همیشه با هم ذکر کرده اند . بعدها ایالت باختریان ناحیه بلخ دا تشسکیل داد و ایالت 
سغدیان تاحبهً سمر قند و با را یا باصطلاح قدیم‌ثر ناحیه سفد را اسم قدیم بلخ لت 
یونانی « باکترا > و در کتیبه مای هخامنشی «باختری» (۲) است ولی در کتاب اوستا 
دد جزء موسوم به ۸ و ندیداد >(۳) یا «ویدیواده(ع) اسم این شپر « بخنی» (۵)آمده 
است()ودر کتاب «بو ندهش>(۷) از کتب‌پپلوی اسم این‌شهر دا «بلخ» ثبت کردهاند . 
تا زمانی که بسط پادشاهی ساسانیان در | کناف ايران پادشاهان کسوچك را 
بر نینداخته بود ایا لت باختر بان و سغدیان در بروی از يك سلسله پادشاهانمحلی‌همدست 
بودند. ازین پادشاهان جزچند اسم آنهم بطرزی که مو لفین لاتین نوشته‌|ند دیگرچیزی 
بجا نمانده است وحتی سکه و کتیبه ای نیز نیافته اند که اسامی هريك و مدت پادشاهی 
ایشان دا معلوم کند ولی | نچه ازمودخین یونانی ورومی برمی آید بدین قرار است : 
درحدود سال ۲۶۰ پیش‌از میلاد سپاهیان یونانی که پسازجهان گیریهایاسکندر 
درمبالك شرق چیره شده بودند ایالت پاختر یان‌را از پادشاهان سلو کی گرفتند و پس از 
آنکه اداضی دوطرف‌سیحون وجیحون بدست‌ایشان افتاد از کوه «هند کوش» نیز گذشتند 
وبسوی دشت سند فرود آمدند . | ند کی بعد قلمروایشان ازيك طرف رود سیحون . از يك 
سوی رود گنك و ازسوی دیگر خلیج گکامبی(۸) بود. 
دستیادان و پایبردان این سلطنت باختریان مخصوصاً یو نانیانی بودند که ازیو نان 
- 20175ظ ۳ - 82۱21 ۳ - ۷۰۵۸۵24 ۴ - ۷101:7120 ه - 2«721ظ 
- .266 ۰ 8۰ 26 ۱۰ ۲۰ - ۸۲6۵4۵ - 2688 - صوعتعووط تناممووم 


2 ۰ ,1۲.1 ۵)وهظ - (ووواوو 
۷ 3000666 ۸ - ۲6دطصعت 


24 


زاین یه رد زیرا در دیار خویش باوری از بعت ندیده بودند و در بی 
کامیا بی بسوی این دبار دهیار که بودند ادلی بش ززصدسال نگذشت که یونانیان 
دراثر آب وهوا درخوی و طبیعت نرم تر شدند و آن پادشاهی که نخست رونقی داشت 
رو بناتوانی دفت ومردمی از نواد سک بر آن چبره شدند که از سرحد چیت |مده بودند 
وبیمت جپت از آن بعد بطلیموس ودیگر مولفیت یونانی دو لت جدید باختریان دا پاسم 
دو ات هندوسکایی نامیده اند و وچه این تسمیه از انست که ازيك‌سو چندا با ات‌هندوستان 
را جزو قلمرو خود کرده بودند وار وید کر اصلا از نراد سسکا بودند و نیز بهمیت 
جپتست که بو ستداکان بونانی وروم ی که بس‌از بطلیموس ای این دوات را 
دولت هند و گاهی دو ات باختر نامیده اند , در آن زمان دو لت چین نءز روابط تجادتی 
با دول آسیای مر کزی و آسیای غربی باز کرد و کم کم سرحدات چین گشاده‌تر شد و 
بقلمرو دولت باختر یان رسید وچون دولت باختریان درمیان قلمرو اشکانیان‌وهندوستان 
وچن واقع شده بود استقلال خویش‌را درخطردید وسیاست خودرا منحصر بدان‌دانست 
که مواژنتی درمیان این سه رقیب برقر ار کند و لی چون بخودی خود از عهدة این کاد 
دشوار بر نمی آمد درصدد شد که ازدولت روم یاری چوید . 

از طرف دیگر امیراتوران دوم در کشمکش های فراوان ی که با اشکانیان داشتند 
هیچ موقم دا از کف نپشتند که از پادشاهان باختر بان یاوری کنند زیرا توانایی ایشان 
دا ناتوانی اشکانیان می دانستند . 

درباب پادشاهان یونانی که‌در باختریان شهر باری کر ده| ند مورخین یو نانی‌ودومی 
هیچ ذکری نکرده‌اند و تنپا چیزی که از کتب‌ایشان برم ی آید چند اسم کسانست واسامی 
دیگر از سکه هایی بذست آمده که تقریبا هشتاد سال پیش یافته اند . اما در باب 
پادشاهان‌هند وسکایی که جا نیت بادشاهان یو نانی شده‌اند باز بیانات نویسند گان‌یونانی 
ورومی معتصر ترست . از میان نویسند گان‌رومی فقط «هراس>(۱) و «ویرژیل» (۲) 
و «برو برس» (۳) و « تیبول » 03 رو از بادشاه‌باختر کرده اند که درزمان اشان 
میز بسته است ولی چون بیان ایشان شاعرانه و مبپست بهیچوجه چیزی نمی‌توان اذ ان 
گفته ها بدست آورد . یرت آمازن چینی نز چیزی درباره این بادشاهان نگفته | ند ۳3 
که درآن زمان هنوز مردم جیت با از دیاد خود فراتر نگذاشته بودند وازمالت بیگاه 
خبری نداشتند فقط استرابن (0) میگوید (2) که پادشهان یونانی باختریان تا سرحد 


۰۱ - عون شاعر معروف که از سال + تا ۸ پیش از میلاد زنده بود . 

۲ - ویو معروف ترین شاعر دومکه از ۷۰ تا ٩۱‏ پیش از میلاد می‌زیست 

۳ - هط شاعر دوم ی که درحدود ۲ ه پیش از میلاد ولادت یافت و در حدود ۱۵ 
بیش از میلاد مرد . 

۰ - 16»ط11 شاعر دومی که در حدود ۶ه پیش از میلاد متولد شد و در حدود 

۶ بیش از میلاد در گذشت . 

و - «هطهتاک جنرافیادان یو نانی معروف که درقرن اول میلادی بوده است 

و - کتاب يازدهم - فصل ۱۱ 


۰ 


چیت دفتند و شاید مراد او از سرحد چین جی-‌ون يا سیحون بوده باشد . اما درباب 


بادشاهان هند وسکایی باختر یان اطلاعات قدری بشتر ست زیر | که مو لغین چینی‌چند نفر 
از نهادا ذ کر کرده‌اند. ازطرف دیگرچون مردم باختر در آن زمان الب بمذهب بودا 
آگرونده ودند طلما با هم کیشان خود راه داشته اند و گذشنه از موّلفیت چینی بعضی از 
بودائیان نیز در باب باختریان اطلاعاتی داده اند ۰ پادشاه باختریان که با قیصر روم 
مارك آنتوان )۱ روابط داشت ومکرر < ویرژیل» شاعر باوتاخته است معتقد بمذهب 
بودا بود وددافسانه های بوداییان بز بان‌سنسکریت وزبان چینی ذ کر مفصلی اژو هست. 

چندی پس از آ ترمان مردمی از نژاد دیگر بر باختر یان فرود آمدند وبر آن مسلط 
شدند که موّلفین ایرانی وعرب عموماً ایشان‌دا باسم «ترك» نامیده|ند این کلمه مأخوذ 
از لغظی است که رد لت ستستربت هست و در آن کتب «توروشکه» (۲) نوشته شده . 
هندیان بپیروی ایرانیان قدیم ویو نانیان بایشان اسم «ساسس»> (۳) میداد ند و لی چینی‌ها 
این نژاد دا بجز اسم «یو ئتیجی» () یا «یوئتی » (۵) باسم در دی اد نخستین 
کر اذین نز اد که باختر بان نرودآمدان ناحیه را بینجح فعتدررد وهر قسمتی استقلال 
داخلی یافت . 

ازمیان این پنج قسمت يك قسمت بود که چینی‌ها آنرا باسم « کو نیو انك» (د) 
میات کان ادمنی آنرا « کوشان» (۷) نوشته‌اند و اسم تمام باختریان 
دانسته اند و نویسندکان سریانی آنرا « کشان» (۸) ضبط کرده| ند و شایداین‌همان کلمه 
باشد که درزمان‌های اسلام به « کشانیه» و« کشانی> و یا «کشان» تبدیل شده‌است ۱ 
دیااسم شور <«کش> از هان ماده ات ۰ 

بنا بر گفتة مولفین چینی یادشاه کوشان بزودی تمام دقیبان خویش دا ازمیان 


برداشت وتمام آن دیاد دا بکشاد واز آن پس از جیال هندو کوش بگذشت و پیش از 
همه دایت استقفلال را در دره سند بر افراشت . مولفین چینی اسم این پادشاه دا 
« کیئوچیشوخیو> (۱۰) ثبت کرده‌اند و بنابر گفتة ایشان جانشین او «یان‌کائ و چین» (۱۱) 
نام داشت و پساز وی دیگری بنام « کیانی سو کیا» (۱۲) بشهریاری رسید. چون این 
سه بادشاه درهٌ کشمیر را هم جزو قامرو خود داشتند اسامی ایشان درتاریخ کشیدچنین 
ثبت شده‌است: «هوشکا» (۱۳) و«جوشکا» (ع۱)و «کانیشکا» (۱0) ومخصوصا درباب 
کانیشکا شرح مبسوطی امه است . ۱7۱) 

این کانیشکا همان کسیست که دوابطی بامارك | نتوان قصر روم گشود و مقتدر تر ین 


- مصذه‌فصط - تج که از ۳ | ۳۰ پیش اذ میلاد در سلطنت بود . 


۱ 

۲ - ع 10۳ - 8۰5۶ - ۱»- 11061 ۵ - 4 - 2166 
- وعقته - 16061 ۷ - 156851 ۸ - 12680 

ب رجوع شود بصحیفه ۱۰ ازین کتاب ۶ - ملد - 6و - 16160 

- تال - 1680 - 118 ۲- 1618 50 - ند - 1618 ۳ - 106168 
۶ - 0618[ - 11201016۸ 


1 9 و8 .11 ,۷ -ونته ۲ - 12۵۵۲ ,12 عدو «تحصعطه 16 ۰ 6:زه)عنظ - نصنودهعه)دزه ۳ 


له 


بادشاهان هندوستان درعصر خود بود و در میان معتقدین مذهب بودا شپهرت سیاری 
درد د یر[ دی ازمر وچین معروف این مذهب بوده است دض بناهای سیار بر ای 
معابد بودائیان ساخته که بعضی از آنها هنوز موجودست . ازجمله آثاد معروف‌اومعیدی 
بوده است نزديك شهر نشاور امروز که تازیان در موقع فتح آن تواحی ازاان سار 
در شگفت مانده اند , 
سکه هایی ازین بادشاه تقریباً در هشتاد صال پیش بیدا شد و يك روی آن بخط 
و ذبان یونانی و دوی دیگر" بعط وزبان محلیست » بعط یونانی اسم کانیشکا دا بشکل 
« کانر که > (۱) ثبت کرده‌اند و از دراه تشر حرفف رای ای دتیر دد بان 
یونانی قدیمست . 
این پادشاه بواسطه وسعت قلمرو خود در سکه های خویش عنوان « شاهنشاه > 
بخود داده است . از طرف دیگر اهالی آن نواحی لقب « خداوند جامبودویپا » (۲) 
باو داده بودند که بمعنی خداو ند تمام هندوستان باشد . 
اینکه سکه های پادشاهان این سلسله بدو زبان بوده دلیلست که پس از انقراض 
پادشاهان یونانی باختریان زبان یونانی در آن دراد مانده بود و پس از گشایش 
هندوستانژ بان محلی دا نیز بدان افزوده بودند ودر درباد ایشان چون دربار اشکانیان 
دو زبان بکار مبرفته است . 
درسال ۱۸۳۰ میلادی یکی از سردادان فرانسوی که در لاهور یعنی در قسمتی 
از قلمرو سابق کانیشکا بود درصدد شد یکی از برجپای بودائی دا که بکانیشکا نسبت 
میداد ند ويران کند و پس‌از انهدام آن چند سکه از کانیشکا یافت وچند سکه از زما نهای 
اخیر جمپوریت روم که تاه ترینآنها از زمان ژول‌سزاد(۳) و مارك آنتوان بود و اذ 
اینجا معلوم میشود که کانیشکا با مادك نتوان و ژول سزار روابط نزديك داشته است 
ممالك این پادشاه با قلمرو چین همسایه بود بهمین جپت روابطی میان او و پادشاهان 
چین نیز برقراد بوده است . 
روابط ابران وچین فقط ازقرن اول بیش | زمیلادست . نخستین بار که قشون‌چین 
ساحل رود رین[ درتاریخ چین چند سال بیش از سلطنت کانیشکا ذ کر شده یعنی 
بین سال 4٩۹9۸۷‏ بش ازمیلاد (۶) . نخستین رابطه تجارتی میان ایران و چین نیز از 
همان زمانپاست و پیش از آن اکر تجارتی درمیان ایران وچین بود نه ایرانیان بچین 
می‌رفتند و نه چینیان بایر ان می آمدند و متاع هر دو مملکت را بیکانگان حمل و نقل 
می کر دند ن‌ 
عضی قراین هم بدستست که می‌رسا ند کانیشکا درزما نیکه متحدین او اولیای دوم 
دوچار جنگی ميشدند کمك های نظامی بایشان میکرد . در زمان ماركآ نتوان روابط 
- 1276716 ۲ - دونظ - تاطصد[ 
۳ - عون وولو سرداد ممروف که اذ ۱۰۱ تا عع پیش از میلاد حکمرانی کرد . 
تّ 


- ۵ وخمعنطن رد1۳ جواوهه)1۵ چاه وعتوعهجد5۵ - )2و ۸6 هط 
034 0 6616 


و۱ 


روم با کانیشکا سیار لو سسهاگ فت چثانکه وبرژیل شاعراشارات سیار درشاب دارد . 
پرو برس شاعرهم ازین روابط سخن میگوید وحتی درباب کسی سخن می‌راند که 
از طرف مارك آنتوان مأمور شد نزد کانیشکا دود و روابطی با او بگشاید ولی او دا 
باسم مستعاد « لیکتاس» )۱ نام می برد ووقایمی که او دراشمار خود می‌آورد مر بوط 
بسال ۲۱ پیش از میلادست که در [ نزمان دوباد تمايندة مزبور بشپر باختررفته بود(۲) 
که پایتخت‌ممالك کانیشکا بود و بعد «ا گوست» (۳) امپر اتورهم روابطی با اين پادشاه 
آغاز کرد ولی هذوز این دوابط بجائی نرسیده بود وچون وقایعی که بروپرس درک 
میکند مر بوط بزمان امپراتوری اگوست بوده است معلوم میشود آنکسی که از طرف 
دولت روم نزد کانیشک رفته بود نخست ازجانب مارك نتوان عازم باختریان گشته بود 
و سپس باد دیگر از سوی اکوست پاین ماموریت رفته است و حتی از فحوای کلام 
پرو پرس برمی آید که مأمور مز بور درزمانی که در باختریان بوده است بیاری کانیشکا 
با چینی‌ها جنگ کرده و اذاین‌قر اد درهمان زمان جنگی‌میان دوات باختریان وچین روی 
داده است . 
پیش از | نکه کانیشکابا | گوست اتحاد کند در روم وی دا دشمن ا گوست میدا نستند 
و ویرژیل شاعر درچند شعر خود باین معنی اشاره کرده است . 
دولت باختر یان عپدنامه هائی با دولت روم منعقد کرده بود که بعضی از آنها 
تجارتی و بعضی دیگر تجارتی وسیاسی بود وهمچنانکه ازطرف دولت روم نمایندگانی 
بباختر دفته بودند از سوی دولت باختریان نیز نمایند ان و سفرا بشپر روم شده 
بودند و اورلیوس ویکتر(ع) و هراس هردو ذکری از سفیر دولت باختریان در باره 
الکو ست کر ده اند , 
در ضمن این عپدنامه ها که در نتيجه روابط چپار صد ساله بسته شده بود يك 
عهدنامه سیاسی هم بود که معلوم نیست با کانیشکا یا با جانشین وی منمقد شده است 
و فقط اور لیوس ویکتر ذکری از آن کرده است و نیز هراس اشاره‌ای بدان دارد ولی 
اشارة هراس بز بان شاعرانه است و اذفحوای کلام اونتوان دانست که این عپدنامه در 
کدام زمان بسته شده ولی چون استرابن نیز ذکری اژ آن کرده و گوید این عهد نامه 
با پادشاهی ازسلاطین هندوستان بسته شد که ششصد شاه در فرمان وی بودند و در آن 
زمانپا پادشاهی تواناتر از کانیشکا درهندوستان نیامده است ظن غالب بر آنست که این 
عپدنامه با کانیشکا بسته شده باشد . 
دیگر ازوقایع ذمان کانیشکا که از نویسندگان رومی برمی‌آید آنست که پرو پرس 
اشاده‌ای از محاصرء شهر باختر دادد و ویرژیل از دفاع که هند کوش بتوسط سیاه 
کانیشکا ذ کری کرده است . 


۰ - )1۲۵ ۲ - کتاب پروپرس - مرئيهٌ کتاب چهادم 

۳ - فاعتودظ که از ۳+ پیش اذ میلاد تا سال ع ۱ میلادی زندگی کرد . 

- «6اه:۷ عدطاه‌یو کنسول و مورخ دومی دد قرن چپادم میلادی در کتاب موسوم به 
و۳ 1 


ون 


پس از تیه ادمنستان بدست سیاهیان ددمی افناد روابط دوستانه کانیشکا با 
درباد دوم بدشمنی بدل شد و مخصوصا چون رومیان برخلیج فارس دست یافتند جنگی 
در میان ایشان ودولت باختر بان در گرفت . 

سیاه روم بجنگ با کانیشکا که خداو ند باختریان وایالك سندبود رهسپار شدولی 
کانیشکا بگردنه های جبال هند کوش که برسرراه باختریان بپندوستانست پناه برد و 
طوایف هند و سکانی دا گرد خویش جم م کرد ومصیم شد که با شکست دهد و یا کشته 
شود » درآ نزمان جنگ دداان تواحی کار سیار دشواری بود ذیرا که تمام ان دیاد 
کوهپایی بود که گردنه های دشوار داشت و برسر هر گردنه‌ای ده تن می‌توانست هزار 
تن را از عبود مانم شود و کوههای آن سرزمين پوشیده از جنگلهای بسیاد انبوه بود 
که حتی تبرهم درمیان ددختان آن رخنه نداشت وتمام این کنذرگاه‌ها را سیاهیان 
هندوسکای ی که از کمان مسلح بودند کسرفته بود ند ولی سیاه رومی چند فوج سواره 
همر اه داشتند و بعضی آلات جنکی مانند منحنیق و خشت انداز و جز آن و همواده ددین 
حتی سواده ها حمله میکردند و سربازان بوسیله خشت و منجنیق از پی ایشان راه را 
همواد می‌ساختند وجنکی سخت با شمشیر و نیزه وتیرو کمان وحتی سنگ در گرفت و پس 
از اندکی کار بجنگ تن بتن رسید و جنگجویان یکدیگر دا از فراز کوه سر نگون 
می‌ساختند ودرضین آ نکه ژمین بوشیده ار ان نود سیاه دومی بجایی بلندر سید که 
پاسبان نداشت و چون سپاه هندوسکایی دیدند که از فراژ بلندی سنگ بر سرایشان 
می‌د یزد بتردید افتادند . سپاه‌رومی‌دو باره بنیروی خودافزود واین‌بار یشتر ازلشکریان 
کانیشکا راه فرار پیش کر فتتا و کانیشکا خود کشته شد با بجابی گر یخت . در هر صودت 
عاقت وی معلوم کت رسان دومی بقلهٌ هند کوش رسید و بدین هچ سلطنت کانیشکا 
در باختریان و سند منقرش شد . بادشاهی کانیشکا منتهپای اوج دولت باختریان بود و 
در ضءن میتوان گفت اک رن نیز بشمار میرود چه پس از آن باختربان در استقلال خود 
دوامی نکرد وبدان دواق پیشین نرسید ۰ 

چون دولت باختریان ازموسسات یونانیان بود تمدن مخصوصی در اتصای شرق 
ایران فراهم ساخت که اژزتمدن ایران بکلی‌جدا بود . پادشاهان یونانی باختر یان‌مذهب 
بودا دا بدان جپت که جنبةً اجتماعی سیار داشت مساعد تور دند و ظاهرأً عضی ازاان 
پادشاهان خود بودایی بوده اند و در اواخر ورود پادشاهان هندوسکایی نیز اوضاع 
باختریان بهمان حالت باقی ماند . 

در زمان پادشاهان یونانی باختریان سپاهان بیشتر یونانی بودند و بزبان یونانی 
سنن می‌راندند و نیزاغلب عمال‌دولت باعتریان میت ذبان متکلم برد وا بو ان 
آن دیار بدین ز بان‌خ و گر فتندمردم ی که محصوصاً ازیو نان میآمدندفرژ ندان‌شاهز اد کان 
وتوانگران باختررا زبان و ادیات‌یونانی می‌آموختند وجاذبهةٌ تمدن یونان در باختریان 
بدرجه‌ای بو د که درمیان همسرهای متعدد شاهزاد کان آن دیار زنانی بودندکه اصل 
ایشان از یونان بود وبتمدن یونانی پرورش یافته بودند وحتی بعضی از مودخیت دومی 


۴ 


تصر یج کر ده| ند که دوات روم دختران جوان ذیبایی پرورش میداد که برای پادشاهان 
باختریان می‌فرستاد تا بدین وسیله دل ایشانر! بخود جلب کند » بپمین جهت در زمان 
پادشاهان یونانی باختریان دسایل دولت بزبان یونانی نوشته میشد » سجم سکه ها 
بیو نانی بود وحتی درژمانی که زبان بومی دا هم بکار می‌بردند زبان یونانی دا ازدست 
نداد ند ودرسلطنت بادشاهان هند وسکایی همین احوال باقی ماند . 

درباب دواج ژبان یونانی در آن دیار اشارات بسیار اژزمورخین یونانی و دومی 
هست ‏ از آن‌جمله «فیلستر ات> (۱) گوید که درفرن اول میلادی ژزبان یونانیرا دردربار 
این پادشاهان حرف میزدند وتمام باسوادان آن سرزمین بدآن مانوس بودند . 
سنك(۲)حکیم معروف در باب نابایدادبودن این‌جهان‌چنین‌می گوید(۳) : « آن‌شپرهای 
یو نانی که درمیان دبار بیگانه ساخته شده و آن زبان مقدو نی که درمیان هندوستان و 
ابر ان بدان سخن می دا نند از چراست ؟ سر زمین سکها ووحشی تر ین دیارها ماشپرهای 
یو نانی نشان میدهند ۰۰۰ > از طرف دیگر پلوتادك(ع) مورخ معروف دد شرح احوال 
اسکندر مقدونی می‌نویسد شمارة مپاجر نشین های یونانی که اسکندر دد مشرق زمن 
داست کرد بهفتاد می‌رسید و بس از آن گوید که سرزمين باختریان و « قفقاز هندوستان » 
بخداو ندان یونانی گرویده بودند و آسیا خراج گذار آداپ و رسوم یونانیان شده بود 
واز آن ری زا : «بدستیاری آسکد ر آسیا می‌توا ند کتا بپای همر (۵) را ددمتن اصلی 
خود بخواند : فرز ندان ایران ومردم شوش می‌توانند تثیل های سفکل(1) وادیپید(۷) 
دا از بر بیآموزند(۸) . 

درتمدن دور تادیخ قدیم ایالت باختر بان گذشته ازاهمیت سیاسی اهمیت تجارتی 
نیز داشته ژبرا که بررسرراه تجارت از شرق شرب انا بوده است ومتاعی که ازمشرق 
آسیا بغرب می‌بردند از دود سند ورود کنكت میگذر|ندند و با ستور ازجبال هندو کوش 
عبور میدادند و از | نجا اس از دود جیحون می گذدشت و بدریای خزر میرفت و 
ددین باب منتسکیو(٩)‏ حکیم معروف فرانسوی در کتاب معروف خود «روح القوانن > 


۱ - عاحعاوهملنوظ مودخ یونانی که ازحدود ۱۷۵ تاحدود ۲٩‏ میلادی می‌زیسته است. 
۲ - معوخدعو که از سال ۲ تا سال 5+ میلادی می زیست . 
۳ ر در رساله موسوم به و دسالة دلدادی خطاب به هلویا 12 فصل چپادم . 
> - عستوعدانز۳ متولد در میان سال های ه؛ و .ه میلادی ومتوفی در حدود ۱۲۵ 
معفصمقق بزدگترین شاعر یونان قدیم که در حدود سال ٩۰۰‏ تا ٩۲۰‏ پیش 
از میلاد زندکی معکرد (. 

۲ - 0616و شاعر معروف یونانی که در حدود ۷ تا ٩۵‏ پیش از میلاد متولد شده 
ودد ۰ > در گذشته است . 

۳ - 86:ونعوظ شاعر بزر کک یونانی که ددحدود ۸۰ پیش‌اذمیلاد تو لد یافته و دره ۶۰ 
یا ۰ فوت کرده است ۰ 

3 بت دسالهٌ معروف به و رسالهً نيك بختی اسکندر » جزو آنار پر | کنده پلو تارك . 

6 - هندو 1018 متولد دد۱۱۸۹ ومتونی دره ۱۷۵ میلادی , 


1 
ح 


كَ 


بول (۳) اذپادتر کل () 


اشاره‌ای دارد (۱) و گوید : < اداستن > (۲) و آدیستو ۳ 
امیرالبحر سلو کوس نیکاتر(۵) شنیده| ند که متاع هندوستان ازرود جیحون میبگذشت واز 
آنجا بدریای حرر مشد. وادن(1) میگوی که درزمان پمپه(۷)دد نات با مپرداد(۸) 
دانستند که ازهندوستان سرزمین باختریان و بکناد رود «ایکاریوس> ٩)‏ که بجیحون 
مر بزد هفت روژه می‌رفتند و از | نجا متاع هندوستان را بدریای خزر میبردند ...۰ > 
همین مطالب را نیز پلین (۱۰) عالم یونانی ذ کر کرده است(۱۱) و اغلب ازمولفین که 
درین باب بحثی کرده اند اشاره بدان دارند (۱۲) ولی در آنزمان تجادت ددین نواحی 
و آمد ورفت در آن دیار بسیار دشواد بود وموّلفین دومی اشاداتی دد دشواری تجارت 
با باختریان‌دار ند از | نجمله «پومپو نیوسملا» (۱۳) گوید (۱6): « تجارت ددان دیار 
دشوارست نخست از | نجپة که راه ندارد ودوم از آ نکه مردم آن وحشی‌اند و بدین جهت 
زراعت درآن نیست و این مردم وحشی سگهای آدمی خو اره| ند ی توریس اد ارت پلین‌هم 
بپمان مضمون گوید(۱۵) : «سرزمینی که از دماغة قلمرو سگپا آغاز میشود بواسطه 
فرونی برف قابل‌سکونت نیست و پس از آن دیاد دیگر یست که لم‌یزدعست زیر که مردم 
آن در نده | ند وسکپا در آن دیار ند که ار کوشت آدمی خوراك مکی ۰ > مورخین 
چینی هم از چند راهی که ازچین بساحل رود جیعون میرفته است ذکر کرده اند ولی 
مد کرشده‌اند که تسام یداه ها دسول ور اش وه ات ۱ از سر ۳ 
معلوممیشود که بازر گانان باختر یان بدیار پیگا نه هم‌میرفته| ند چنا نکه‌دیون کر یز ستوم(۱۷) 
که پسازمر ک‌نرن(۱۸) ودرزما نی که‌وسپازین(۱۹) تاژه‌بامپر اتوری بر گز یده‌شده‌بود 

۰۱ - کتاب ۲۱ - فصل 1 

۲ - )۳22 حکیم معروف یو نانی که درسال ۲۷ پیش از میلاد ولادت یافته است . 

۳ - 1عطهاعزوور ملف بپود که در اسکندر یه‌درحدود سال ۱۵۰ پیش ازمیلاد زندگی می کرد 


۴ - ۳20۲0612 
9- 212402 عده‌ومزهو از سرداران اسکندد وموسس‌سلسله سل وکی‌ها که از ۳۱۲ تا ۲۸۰ 


پیش اذ میلاد سلطنت کرد . 
- عهجیج۷ از کنسو لپای دوم درترن سوم میلادی . 
۷- 66وجورو_ قنسول وسردار معروف رومی که ازسال ۱۰ تا 4۸ پیش از میلاد می‌زیست. 
۸ - مراد»مپرداد دوم بادشاه معروف |شکانیست که ازع ۱۷ ۱۳-۱ بیش |زمیلادشهر یاری‌داشت. 
٩‏ - عونعمع1 دودی بوده است که بجیحون می‌ریخته و درین زمان تشخیص آن ممکن نیست. 
۰ - عون معروف به «پلین قدیم» يا «پلین طبیعی دان» متوفی ددسال ۷٩‏ میلادی. 
۱ - کتاب + - نصل ۱٩‏ 
۳ - .6)ذتی1224 06 و16وردنظ 2ع0 ععععصسصده» دق بع عتونانزهم 12 16 - 166268 


49 .0 .12 ۲۰ 
۴ - 11۵1۵ ودنده‌ورمرو جنر افیادان دومی درترن اول میلادی 
6 - کتاب ۳ - فصل ۷ ۵ -کتاب ۷ - فصل ۲۰ 


۲ - 1066:0676 طه 646 0 عمصنطه رد1 ع0 جهنعدع)۲ - دود (وطم۸ 
۷ - عصدهادهورصدت_ ووزوز عالم معروف یونانی قرن اول میلادی 

۸ - جهع2[6 امپر اتود دوم اذ > ه تام میلادی 

۶ - جماعدوعو امبراتور دوم اذهد ۷٩۱‏ میلادی 


11 


در اسکندر به بوده است درضمن‌ایتکه از اوضاع تجارت اسکندر به سخن میرا ند گوید(۱) 
که دراسکندر به بازد کانپائی ازمردم باختریان وازسگها وایرانیان وهندوان بوده | ند. 
درقرن اول میلادی اطلاعاتی در تاریخ چین دریاب باختریان یافت میشود و آن 
مجملا بدین قراد است (۲) : < درسال ۸۰ مبلادی «یان‌چاتو> (۳) یکی|ذمعروف ترین 
سرداران چینی بسوی مغرب چین تاخت وسرزمین کاشفر را که ازاتحاد باچین باز گشته 
نود بکشاد و پس اذین فتح سبت هزار تن سباه خود افزود تا بدیار « کوئتی‌چو >(۶) 
( بیش بليك «9>) حمله برد ولی این جنگ دا بآسانی جنگهای پیش بپایان نبرد . از 
زمانی که بان‌چاتو بسا لك مفرب چین وارد شده بود جز آن نتوانسته بود که هشت‌مملکت 
2 ذ ان ماج اجاگر [دچینآکنه ببمی‌جهت دوسال ۶ مبلادی,عزم کرد که باسپاهی 
مشتر بجتنگک روو وسیاهیان این هشت مملکت‌را گرد آورد و بیاری ایشان از کوهپای 
«سون‌لینگ» () که بیوسته بوشیده از بر فست بگذشتو بر بادشاه « یو ته چی> (۷) (بادشاه 
باختر یان که با دومیان اتحاد داشت) حمله برد وویر | کشت. پادشاه «خوئتی‌طسو» (۸) 
که زنده‌ماند بنا گزین ماننددیگر پادشاهان آن‌دیادبفرمان چین در آمد. «شکست قطعی 
«هیو نگ‌نو > (٩)های‏ شمال (تاتارها) که بدست«توهیان»( ۰( سردارچینی‌صورت گرفت 
و تسلیمتمام آن ناحیه‌ای که امرو ز باسم ناحية بخارا معروفست باعث شد که پانچا توفتوح خود 
راتادریای‌خز رهم‌رساند و بیش از بنجاه مملکت‌را بفرمان‌خو ش‌در آورد وو لیعپدهای‌این 
ممالك رابدر بادامپر اتورچین‌فرستاد که در آ نجا گرو کان‌بما نندو پدران‌ایشان پیمان‌خودرا 
کت در تال ۲ میلادی بان‌چائو همان خیال دا برای قلمرو دوم داشت ولی 
سرداری که مامور این جنگ شد با ایرانیان از نیت خود سخن راند وایرانیان او دا 
منصرف کردند که این جنگ بطول خواهد کشید و بی خطر نخواهد بود بپمین جپت او 
اژ نیت خود باز گشت . ددین جنگها دولت اشکانیان نیز بفرمان چین در آمد (۱۱) ِ 
نمز از تار بخ چین چنین برمی آید که در همان زمانپا جنک در میان اشکانیان و 
بادشاهان باختریان روی داده است زیرا درتادیخ چین یکی از پادشاهان « یوته‌چی» دا 
باسم «کی‌تولو> (۱۲) نام میبر ند که در درةٌ رود سند مقیم بوده است و بمحش اینکه 
سپاهیان اشکانی بدو نز د يكت‌شد ند پسر خو یش دا باسباهی با نداژه درشهر«پورویابودا»(۱۳) 
که ظاهراً همان شهر پیشاورامروز باشد گذاشت وخود بباختریان دفت که نرديك‌عده‌ای 
بیشتر ازسیاهیان ورعایای‌خود باشد و پس از مدت زمانی دو باده ازجبال هندکوش 
گذشت و بوادی سند باز کشت . اذین قرار سلطه اشکانبان بر باختریان چندان زمانی 
نکشیده است . در همين مورد مورخين چینی ذ کر کرده اند که «بوتهچی» ها درآ نزمان 


۰ - جلد اول از کلیات او - خطابه ۳۲ 
66-۳ ۰ .1۵916 86 وهو9)عنط عمع1ط12 - طام<و1012 


۴۳ 20 - ۲2۲ ۴- لاه - 16061 :۱ - 1109 - 191076 
6-۷ - 1206 ۸ - 45۲ - 2061 - ۷ - 1111070 7*۰ ۱127 - 10 
۱- ۵6610626 ۰ 861 2646 0 عزمدنه ۰ 1 06 صمنعصه۳4 - )دونص6 و 
٩۵ - 10 6۳‏ - :16 ۳ 0۷2۵ - ۳۷۳۵۵ 


۷ 


با | نکه چادر نشین بوده‌| ند نمدن داشتند وسکه درمیان ایشان رواج داشت ولی تا کنون 
معلوم نشده است اسم حقیقی پادشاه باختریان که در زبان چینی به « کی‌تولو > تحریف 
کرده اند چه بوده است (۱) 
اما درباب هجوم سکره با بباختر نان که در نیمه اول قرن بنجم میلادی اتفاق افتاده 
است اطلاعات کافی بدست نیست وهمینقدر معلومست که درآ نزمان نواد سك یا اسکیث 
تمام اداضی را که درمیان سواحل جیحون و سواحل سند واقست مورد تاخت و تاز 
خویش قرار داده » این نژادرا مو لفین یو نانی‌ورومی اسکیث ومورخین‌چینی «یوله‌چی> 
خوانده‌اند واین کلمه میت که متوالیاً برای نسمیه ملل وحشی شمال اروبا و [سیا 
بکار برده| ند ولی بیشتر برای ملتی متداول بوده است که مدتها بر باختریان چیره بود ند 
ك با دو لت روم مدتپای متمادی انحاد داشتند . مو لفن ابران وعرب همیشه این نواد را 
باسم « ترك» خوانده اند ولی تا ازن و بی‌مقدمه درحدود سال ۶2۲۰ مبلادی بجای کلمةٌ 
اسکیث متداولمورخین یو نانی‌ورومیو کلمةترك معمول‌مودخینایرانی‌وعرب لفظ دیگری 
بیدا هت ااست که مودخین ایرانی و عرب ۳1 « هیاطله » و مورخین روم الصغری 
«هفتالیت» (۲) وءودخین ارمنی «هفتال» (۳) ضبط کر ده اند . تمام طوایف این نو ادرا 
باسم عمومی *هون» (ع)خوانده اند وفقط برای امتباز ازقبایلی که درمغرب‌دریای خزر 
بوده‌اند باین طوایف شرقی باختریان اسم «هون سفید» داده اند ولی بااین همه معلوم 
نیست این همان نژادی باشد که چینی‌ها آنرا «یوئه چی> خوانده|ند زیرا که تادیخ چیف 
اشارة صریحی ددین پاب‌ندارد وچیزی که مطلب را دشوارتر میکند ايشست که دروقایم 
آنزمان درکتب چینی ملتی باسم « یه طا > (0) ذکر کرده‌|ند . 
تنها نکات روشنی که درباب این نژاد بدستست بدین قر ارست که دسته‌ای از نراد 

هیاطله درسپاه ایران بوده است وپر کوپ(0) که درجنگ با ایران همراه بلیزد(۷) 
بوده است گوید (۸) که هیاطله مدتهای مدیدست دردیار خود جا گرفته‌اند و تمام مزایای 
مردم شهر نشین درایشان هست وهمین نکته را نیز مورخین چینی درباب « یه چی» ها 
ددفرن پنجم میلادی ذ کر کر ده ند و در تادیخ چین ددوقایم سال 2۲۶ تا 2۵۱ میلادی 
مسطور است(٩)‏ که تاجری از دیار «یوئه‌چی» ها بدربار امیراتور چیت آمد و پیشنهاد 
کرد شیشه‌های دنگین دا که پیش از آن ازدیاد مغرب میررسید و بسیار گر انبها بود بسازد 
بنا بردستور وی کاوشی در کوهسارها کردند وسنگپائی که برای ساختن شیشه بکار بود 
یافتند و آن بازرگان توانست شیشه های رنگین بسیارزیبا بسازد . امپراتور چین از آن 
شیشه ها تالاری‌ساخت که گنجایش صدتن داشت وچنان ذیبا ودلبذیر بود که آنر امصنوع 

۰ - 224 64 220 ۳۰ 1 .) 2912401165 وه وصهل6ه 00۷76۵ - )2و :۳6 (وطم۸ 

۳ - 0100214)0ع1۱ ۳ - 132۶621 ۴ - 138 ۵ - 16-13 

-٩‏ عوهعمعج مورخ یونانی متولد دراواخر فرن پنجم و متوفی دد ۲+ میلادی. 

۷ - مرزده:61 سرداد »مروف رومية الصغری متولد درحدودع ٩‏ و متوفی در ۵+ه میلادی 

۸ - در کتاب موسوم به معنووهو 8110 ع9 ( جنك ایران ) کتاب اول - فصل ۳ 

- 15516-۳.134 00 0216069)عنظ عببادم[طد1-ظ204حر101 


#۸ 


کا متکر دند و از آن‌زمان بپای شیشه درچین سیار نازل شد. 

بالجمله هیاطله تا اواسط قرن ششم میلادی بر باختریان مسلط بودند و دد آن 
زمان طوایف ترك جای ایشان را کرفتند وا آن پس تر کان درشمال آسیا برملل‌دیگر 
فزو نی یافتند . هريك از قبایل ترك را سر و پیشوائی جدا بود ولی تسام آن طوایف 
روک و فرمابرداری از بت رت سعروند که باسم حاقان با خان:خانان میعواندند 
سلطهٌ تر کان در آسیای مر کزی مصادف‌شد با ورود ابریشم بیونان و رومیةالصفری و با 
ترقی کشتی دانی چین وبهمین جهت ابریشم دا اژداه دریا بدیار مفرب بردند . تا بیش 
از آ نزمان تجادت ابریشم منحصر بمردم سفدیان بود وچون داه کشتی‌دانی چین بدیاد 
باختر باژ شد و تجارت|بر یشم |زدست مردم سفدیان پدر رفت مردم باختروسفد این ضرد 
دا ناشی ازسیاست ایران دا تیوه همو اره از دردشمنی با دولت روم در می امد وراه 
مشر ق آسیا را ازمیان اداضی خویش بتجار روم بسته بود و بهمین جپت|زخاقان ترك که 
«دیزابول>(۱) نام داشت خو استار شدند که با دو لت ان دوع گوکند و[ نز مان‌مصادف 
با بادشاهی خسرو اول انوشروان بود . دیزابول سفیری نزد شاهتشاه ساسانی فرستاد 
وچون شهریارایران جواب‌صریح نداد خاقان ترك مصمم شد از امپراتور دومیةالصفری 
استعانت جوید که در آنزمان ژوستن(۲) دوم بود . 

سفیردیز ابول برای اینکه اذاردوی خاقان‌ترك تاقسطنطنیه پایتخت رومیةا لصفری 
برود مطمتن نبود که از قلمرو ساسانیان بگذرد و ناچار ازسوی شمال دور دریای خزر 
گشت واز ننگه های قفقاز عبور کرد و بساحل دریای سیاه دسید واز [نجا راه قسطنطنبه 
را رت کفرات » ژوستن امپراتور رومية الصذری هم نمی توانست جوابی دضایت بعش 
بخاقان ترك دهد و لی چون درصدد بود دل او دا بدست آرد تا درموقع لازم و برا بحان 
پادشاه ساسانی بیندازد ازسفیر تر کان پذیرائی‌شایان کرد وحتی سفیری باردوی دیزابول 
فرستاد وشرح این سفارت دا بزبانی شیوا ودلپذیر «مناندر» (۳) یکی از نویسندگان 
عصردریکی اژ کتب‌خود(4) ثبت کرده است(ه) . 

سفیری که از درباد دوم نزد دیزابول فرستاده شد «زمار کوس»>(1) نام داشت 
و در همان زمان سفیری اژ ددباد ایران نزد او بود ولی دیزابول بواسطه دلگیری از 
خسرو انوشیروان شاهنشاه ساسانی بسفیر وی بی احترامی کرد وچون بسپاه خویش 
اطیتان داشت رن شتنه با ابر آن ستی در . ازجزئیات ابن‌جنگ اطلاعی بدست 


۰۱ - لطوعن ۲ صناعه که از مده تا ۸اه میلادی سلطنت کرد . 

۴- عع8عمه116 علقب با «ماههامیوج مودخ قرن ششم میلادی . 

> - درکتاب *وسدم با عطعمالدوع1 و داوتوع۳ چاپ مووو صفحه 5 ۲٩‏ و ماد . 

۵ - صختعدم5 ۴۳۳1۲6 ۲ وع۱9۱عصصصه» ۵ وهتوناناه ۶ مصومنادم- 0 موونه 1۷7۰8 

3 ۵71۶6 ظ - علوعدهم عزو۸ 1 معوج که دد قسمت راجم بتاریخ باختر یان در زمان های 
قدیم اغلب از آن استناده دفته است . 

26۳02-01105 - 1 


15 


نیست(۱) ویگانه اطلاعی که درین باب هست [نست که بحمد بن خاوند شاه بن محمود 
معر وف بمرخواند درکتان «روضة الصفا» آورده است! ۲( ر کی رات انوشیروان « مد از 
انتظام امور مملکت لشکر بطخارستان کشید » کاپلستان‌وچغا نیان و بلاد هیاطله را مفتوح 
ساخت . ددین اثنا خاقان اهل مملکت خود را جمع کرده بر سم جپانگری از دارالملك 
خویش بیرون آمد به‌ف قانه وسمرقند و بخادا و کش‌مستولی گشت » این سغن بسمع کسری 
رسبده وفرژ ند خودرا که هرمز نام داشت با زیر عظیم بدفع او نامزد کرد وهرمز 
متوجه خاقان شد . چون نزديك باو رسید خاقان ولایتی را که یافته بود گذاشته باقصی 
وللابت اسان شتافت > ۰ چیزی که مسلمست اینشت؟5ه بش‌ادذین جنگ ترکان از دود 
جیحون تجاوز کرده بودند ویس از | نکه هرمز داس(۳) تقوال کنت پلوی وهرمز بقول 
مودخین دوره اسلامی بجتگ با تر کان رفت ایشانرا دوباره بعقب راند و بار (ایکار رود 

جیحون سرحد ايران میان قلمرو ساسانی و سرزمین ترکان شد (۶) 
پیش ازساسانیان چنانکه گذشت حکومت یونانی ددباختریان تشکیل یافته بود و 
مدتپای مدید دو لت‌مز بور تمدن بونائر | دراقصای‌شرق ایران دواج میداد چنانکه آثادی 
نیز ازحجاری ومعماری یونانی که با سبك حجاری ومساری مذهبی بودائیان آمیخته شده 
است در آن نواحی بافته | ند کی ازجز کیات تاریخ باختر بان درزمان سلطنت پادشاهان 
یونانی اطلاع مبسوطی بدست نیست و مختصر اشاراتی در آثار «تر گ‌پمبه»(9) باقیست 
که آنهم از نگارش «بوزید و نیوس» (1) مأخوذکشته و «ژوستن» (۷) مختصری از آن 
آورده است و نیز اطلاعاتی ازسکه های این‌سلسله که تا کنون بدست آمده میتوان استنباط 
یه وهمینقدر پیداست که موّسس این سلطنت «دیودوتوس» (۸) دوم بوده است که‌پدر 
وی دیودو توس اول نام داشته ووی سکه های چپار درهمی داشته است که باصطلاح 
یونانی آ نترمان باید «تتر ادراخم» )٩(‏ نامید و تخست صورت آنتیو کوس دوم(۱۰) دا در 
سکه های خویش نقش کرده و ص از | نکه خودرا استقلال داده است ستکه با صورت 
خویش زده است وممالك وی ازسغهدیان ۳ مرژیان یعنی از سمر قند تامر و بوده است(۱۱) 
بهمین جهت درزمان اشکانیان این ناحیه اژایران مستقل بوده و جزو قلمرو ایران بشمار 
۰۱ - 1882- ۷۵21 - ۸۱0 وطه‌تده1۷۵ له/صهنده مهو طصهووو 136 - موعصناسح؟.ی 

90-1 .ظ ,11 ۷۰ 
۲ - چاپ طهران ۱۲۷۰ - جلد اول ذکرسلطنت انوشیروان 


۴ - 1102062028 - ایران باستانی - ص ۳۷۲ 

۰ - 6وصدظ مومت مورخ دومی که در زمان سلطنت اگوست بوده است و مولف 
کتابی باسم تادیخ عمومی 

7 - عدندهة‌زووع حکيم ومورح معروف که از ۱۳۵ تا ۰ه پیش ازمیلاد بوده است 

۷ - صنامی[ مودخ دومی قرن دوم میلادی که تاریخ تر ک بمبه دا خلاصه کرده است 

۷۱ 11000405 - ۸ 

۰ - عماجم بادشاه سلوگی که اذ ۲۰۰ تا :۲ پیش از میلاد بادشاهی گرد 

۰-۷ 128 06-0۰ 3741 ۳256 دب )عد۳ کممعدعت 


۷۰ 


نمی رفته است ولی‌چون‌ساسانیان بشهر یاری رسیدند پادشاهان محلی باختریان وسفدیان 
ازمیان رفتند . چه از يك طرف هباطله وتر کان بدید اآ مد ند وازطظرف دیگردولت‌ساسانی 
ثیرف گر فت د بهمین جبة درتمام دورة پادشاهی ساسانیان مگر گاهی که هیاطله و تر کان 
بدرین نواحی تاخت‌وتاز میکردند آن‌سرزمین همواره جزو ایالت خراسان بود که یکی‌از 
رک لور کت ایران بشمار میرفت و پپیست وشش ولایت منقسم میشد » از آ نجمله 
ولایی باسم « دزدویین » که همان پبکند با ببکند باشد که بمدشپر بخارا را دد آن 
محل ساختند (۱) ۰ 

درسال 15۱ میلادی مطابق با سال ۲٩‏ هجری یزد گرد سوم آخرین پادشاه 
ساسانی کشته شد ودیگر تازیان دا که فتح ایران دست داده بود مانعی‌نبود که بررممالك 
ساسانی فرمانروائیکنند ولی خر اسان و ماوداء النبر تاهدتیای مدید و تا سال وه از 
هجرت که پای تازیان بماوداء النهر باز شدیعنی تا مدت ۲۵سال باستیلای اعراب تن نداد 
و پاد‌شاهان محلی که ظامر بازماندگان حکام زمان ساسانیان بودند در خراسان و 
ماوراءلنپرحکمرانی ی دید وازسالههجری که عمال‌عرب بماوراءا لنهر | مد ندتاسال 
۸۰ اذهحرت نیزحو مت بدست‌همارن: بادشاهانمحلی بود وخراج بعمال‌عر ب‌میداد ند شماره 
این خانواده های محلی دژ ماوداء الثپر که پس‌از تجزيةٌ دولت ساسانی دایت استقلال 
افر اشته اند بشمارة تواحی مهم بوده است و هرخاندانی لقبی وعنوان سلطنتی‌داشته که 
تمام افراد آن‌خا ندان بدان مشپور بوده اند چنانکه پادشاهان کش« بندون ( و بادشاهان 
فرغانه « اخشیذ » و بادشاهان اسر وشنه «افشین» و پادشاهان شاش یا چاچ « تدن » و 
یادشاهان سمرقند « طرخون » و پادشاهان ترمذ « ترمذشاه » و پادشاهان خوارزم 
« خوارزمشاه » وپادشاهان بغارا « بخار خداه» و پادشاهان گوز گانان یا جوزجانان 
« گوز گان‌خداه » نامیده میشدند(۲) واین پادشاهان هر گاه نیرومیگر فتندبرعمال تازی 
میشوویدند وچون ناتوان میشدند بخراج گزاددن عمال تازی را می فر یفتند . 

ددین زمان دست تر کان ای مر کزی و ماوراء الثپر گشاده ترشده بود و 
بیمیت جهة پادشاهان محلی ماوراء النهر از يك طرف با ترکان وازسوی‌دیگر باتازیان 
سرو کارداشتند تا اینکه کم کم ضعف ایشان باعث‌این‌شد که ازيك طرف تر کها وازجانب 
دییر بایان را نواحی چیره شدند و درین میان پادشاهان محلی دا که چندان توانا 
نبود ند ویاهم نمی ساختند برانداختند وترك وعرب برماوداء النهر چیره گشتند . 

از آغاز پیدایش ترك ددین نواحی ذکری معتبردر کتب تاریخ نیست وفقط میتوان 
از تاریخ چین تا اندازه‌ای دانست که تر کان در کدام زمان بکشورستانی آغاز کرده اند 
نخستین باد که در تادیخ چین ذ کری ازتر کان میرود در وقایع سال 0٩5‏ میلاد بست که 
جنگی درمیان تر کپا که مردم چین ایشانر! «ت و کی‌ئونه» (۳) می نامیدند. باچینیان روی 


۱ - ایران باستانی - ص ۵۲ 
۲ - ثادالباتیه - جدول القاب ملوك و مناتیح الملوم - ص ۷۳ ۳ - 1656 1۲0 


۷" 


داده است . از زمانی که «ون‌تی» (۱) امیراتود چت بیادشاهی سید یعنی ازسال 5۸۱ 
اورا برانگیشتند که درمیان‌ترکان نفان اندازد وچون تفرقه‌ای ددمیان تر کان‌جنوبی 
افتاده بودآن تفرقه‌را دامن زد ودتاتتو>(۲)نام دئیس‌تر کان غر بی‌دا بریشان‌برانگیشت 
وهمین باعث شد که از آن بعد 9۹ همواره دودسته بودند يك دسته تر کان جئوبی و 
دیگردستة تر کان غر بی‌وهمواره مپیای‌تاخث وتاز بیکدیگر بودند و بواسطهٌُ این کدود تی 
که ددمبان دودسته افتاده بوددرسال ۰۹۹ ملادی تانتو کوششی کرداله دو باره ایشارد[ 
متحد سازد ولی این تانئ و که مورخین‌رومية الصغری‌اورا «تاددو> (۳) نامیده| ند یاوجود 
اانتکه درسال۵۷۵ میلادگ‌سفیرروم را که «ولانتین» (۶) نام داشت باتفرعن بسیار پذیر فته 
بود وبا آنکه مکتوبی با کمال غرور درسال9۹۸ میلادی به «موریس>(9) امپراتوردوم 
نوشته بود نتوانست دربرابرشورش یکی |زقبایل ترك موسوم به «تولوس>(1) پایداری 
کند و ناچار شد که بسال 1۰۳ بناحبة «کو کونر» (۷) بناه برد ودیگراثری اژوی‌پدیدار 
نشد وجانشن های او مدتی برسر تاج و تخت زد وخورد داشتند . درین زمان در اقصای 
مشرق قلمرو وی نوه‌اش باسم «شه کوتثی خاقان> (۸) اندك قدرتی یافت و پیش از سال 
1-۹ میلادی‌حکمرانی بشهر تاشکند فرستاد . درهمن ذمان بیشواءا در باسم «چو لو 
خاقان» )٩(‏ ظاهراً برنواحی دیگر دست داشته است ولی چولو خاقان بواسطهُ شدت 
بسیار طایفهٌ تولوس وطایفه دوکر را که «سیرتردوش» (۱۰) نام داشت با خود دشمن 
کرد وچون ددین ضمن دو لت چین درپرده دقیب وی شه کوئثی خاقان‌را دستیاری‌میکرد 
دد۱۱ چاره‌ای جزین ندید که بدربار چین پناه برد وشه کوئتی خاقان تنپائی سشوائی 
تر کان غربی باقی ماند (۱۱) 

این‌وقایم نخسنین وقایمی‌است که ازتاریخ تر کان‌در کتب‌چینی آورده‌اند و لیا اصل 
ایشان ذ کری‌نیست و آ نچه بعضی‌مو لفیت نوشته| ند هنو زمسلم نشده‌است از | نجمله<میخائیل 
سریانی» (۱۲) مورخ دومیةا لصفری گو ید( ۱۳) ملت «تور گایه»(ع۱ با« تور کایه "(۱۵) 
از نواد یافث بوده‌است‌زیرا که از نسل‌ما گو گک(۱۱) بوده| ند وچنانکه موسی نبی گفته است 
ما گ و ک پسر یاف و یافث پسر نوح بودوملت بزر گ وتوانائی که‌سا کن ناحيهة شمال‌شر قیست 
از نسل او ددین جپان با کادت کشت است . > واین‌عقیده ایس ت که محصوصا دد میان 
مورخین شرق همواره رواجی داشته است . 

اما [ نچه ازتادیخ برمی‌آید اینست که ترکان از نیمه اول قرن ششم يا اواسط قرن 
هفتم میلادی بزر کترین قوة آسیای مر کزی‌را بدست‌داشته اند این‌طوایف ظاهرآبازما نده 


۰ - :1 769 ۳ - 165 12 ۳ - 127110 ۴ - صنادمل ۷ 
ه - ععزیوو2 امیراتور روميةٌ الصغری که دد ۰۰۲ کشته شد 

06-161 119358 - ۷ 1611-161-1107 - ۷ 10108 - 

- 1697 ۲-10 ۰ - 132006 تز5 

۱ - 260-265 .0 16:06 10 ععصصه2۲ظ0 ۳ - 5۷2167 16 1۷7۲:6۳61 

۳ اش کتاب چپاردهم از تار یخ او 

۴ - 1095۷76 ۵ - 101279 ۲ - 1۷۲۵9095 ماجوج 


۷ 


قبایلی دیگر بودند باسم «هیو نگ نو> (۱) که پیش‌اذ ایشان یوده,اند و آنادی اذایشان 
پس از انقراض ددسواحل رود «ایرتیش>(۲) مانده بود ودد نیمه‌ادل قرن‌ششم مبلادک این 
۰ ی ‌ ‌ ۳ 4 شا ۷ 

و هه رن 
وی بعدها اسم‌هیو نگ نوازمیان رفت واسم‌ترك یا بقول چینی‌هادتو کی ئو ؟ > بمیان مد 

درسال۵ ۶ میلادی یکی از بیشوایان مغرب چین سفبری نزد تر کان فرستاد و در 
آنزمان ترکان اعازکرده بود ند هسایگان خودرا ازخو دش بترس آور ند ودر آن عصر 
میگفنتد که جز طوایف کوچك چند نیستند که از گر گ ماده‌ای زائیده اند و بجنوب کوه 
آلتابی آمده بود ند وچون کی ازقال این کوه بشکل کلاه خودست وخودرا بز بان خود 
«تو کی توه» می‌نامیدند این اسم‌را برای نژ اد خو یش‌اختیار کرد ند . درسال 6 ۵مبلادی 
تو لوس‌ها که طوایف ایغود ازهمان نژادند برقبایل ژوان ژوان تاختند ولی تر کان‌ایشان 
دا درهم یس و ژوان ژوان ها با کمال کبر و غرور از گزاددن پاس خدمت تر کان 
خوددادی کرد ندودختری از نجیبز اد گان خودرا به بیشو ای‌تر کان نداد ند. «نااکو نیع 3 
دئیس قبائل ژوان ژوان دا ننگ بود دختر بکسانی دهد که تاپیش از آن آهنگر بودهاند 
در نتیجه پیشوای تر کان که « تومن>(0) یا« بومین‌خاقان> (1) نام داشت ویسر جبفوی‌بزر گ 
«تووو> (۷) بود بچین دفت ومردم چین اذو پذیرائی شایان کردند وشاهز اده‌ای ازچن 
بهسری روی دادند ووی بر منهء‌میت قدیم خویش بتاخت وژوان‌ژوان‌ها دا بسال۲ ۵ همیلادی 
شکست فاحش داد » بپین جپت [اتا کوشی بس از [آنکه ازشدت نومیدی بسرخودرا که 
«آن لوشین>(۸)نام داشت کشت خود دا نیز بکشت و بومین خاقان که پساذین غلبه تمام 
قلءرو وی‌دا بدست آورد و درسال ۵6۷ مالك|لرقاب ترك‌شد بخود عنوان « خاقان » و 
بز تش عنوان «خاتون داد. درباد يا اددوی عمدة وی دردامنةٌ یکی از کوه هایآلتایی 
و د رکناد دود ایرتیش بود . از آن پس تر کان بدو گروه منقسم شدند , گروه جنوبی و 
شرقی یادسته «ادخن>(٩)‏ و گروه شرقی ودسته ادخن از نو آد همان تومن با بومین‌خاقان 
بودند ازاواسط فرن ششم میلادی|یندودسته ازتر کان متمایز بود ند و لی تفر قه‌سیاسی ایشان 
فقط ازسال ۲ ۵۸میلادی‌است که در | نسال‌درمیان« تا لو بیت>(۱۰) پسر«موهان خاقان»(۱۱) 
و بسر عمش «شاپو لیو»(۱۲) که خاقان تر کان جنو بی بود جنگ در گرفت فسر این نفاقپا 
بو اسطٌدسیسة چینیان بود که پیوسته این‌دو قبیلة ترك‌را بجان یکدیگرمی| نداخته| ند. پیشوای 
تر کان‌جنو بی لقب‌خاقان(سا بقاا« تان‌یو»,۱۱۳) داشت و پیشوای تر کان‌غر بی‌دا«جبنو» (ع۱) 
لقب می‌داد ند تومن یا بومین خاقان که باسم «ایلی‌خان۱۵(6) نیز معروفاست درسال 0۵۲ 
میلادی مرد و بساژو متوالیاً سه‌پسرس پپادشاهی رسیدند: نجست «خولو> (۱2) تس 


- 11:09 ۳- 120701 در سییر ی ۳ - هد[ صعد[ 

۴ - 6 ا-دودظ ۵ - 168 1۲0 یت حو12 دزن 
۸ ۰ ۰ 1۲1 ۸ - صذه 10 دم - 09۵7 

۰ - 3161 - ملد؛4 ۱- 148957 127 - 1*0 ۳- 1:0 - 0 م68 

۳ - ۷۷۵ - 137 ۴ - اط5[ ۵ - 87 :11 - 2010 


۷۳ 


«سکین»(۱) که اسم«موهان خان>(۲ ) باوداد ند وا بش«نابوخان» (۳) بپادشاهی ری 
موهان‌خان‌درسال۵1 ۵ درجنگی باجینیان‌شر کت کردودرسال ۵۸ میلادی یکی از امپر اتودان 
جین دختر وی ر| که «سناه 03 نام داشت گر فت . پر اد تومن که «شه تیه می>(9) 
یا«ایستامی>(0) نام داشت جد تر کان‌شرقی بوده‌است و پسری داشت بنام«تین کی تونه>(۷) 
یا «تاتئوخاقان» (۸) که پیشو ای‌تر کان‌غربی بود و تا لوبین که جد حقیقی‌تر کان‌مشرقی بوده 
است بوی بناه برد , شایو لبو در ۵۰۸۷ میلادی تالو بین را اسیر رد و ترکان غربی 
« نیلی خاقان )٩(»‏ دا بجای او بر گز یدند که در ۰۰۳ مبلادی مرد و پسرش ک-» باسم 
« چولوخاقان» (۱۰) جانشون وی شد. درا ۰۱ میلادی بدر بار چین پناه برد. ترکان دد 
سلطنت موهان خان برقامرو خود بسط دادند . ازسوی مشرق تا مغرب درياي ختای » 
اژمترب تا ۵۷۰۰۰۰۰ متری دریای خزر. ازجنوب تا شمال کویر گبی (۱۱) و اذشمال 
تا ۲۸۸۰۰۰۰ یاء ۳2۵۹۰۰ متری دربای‌شمال ۰ در آن زمان تر کان گیسوان بلند داشتند 
و جامپائی می بشید ند که دامن آ نرا بطرف چب می آو بختند و درچادر های ری 
مک ند و بپرجائی که اب و گیاه بود بدا نحا میر فتند و سشه عمدة ایشان گله بانی وشکار 
بود . برمردان دا وقعی نمی نهاد ند و بمردانی که درنیرو تمام بودند رت مس 
چندان درست کار نبودند واز بدکاری شرمگت نميشدند و آیین و داد گری نمی دانستند . 
پس از آنکه ژوان ژوان‌ها ازمیان رفتند تر کان با هیاطله همسایه شدند و طالقان 
در مغرب بلخ سرحد میان ایندو طایفه بود . هیاطله با پادشاهان ساسانی همواده از دد 
مخاصمه درمی آمدند و خسرو اول انوشیروان پس از | نکه جدش فیروذ با این طایفه زد و 
خوردهائی کرد صلاح را در آن دانست که با بادشاهان هباطله که در اقصای شرق ایران 
بیگرفت کرده نود وصلتی کند ودختر آن بادشاه را که در چینی«شه‌تیه‌می» نامیده | ند 
ودد کب ایران «دیزابول» (۱۱) بادسلزبول» (۱۳) حواندانت دسر ود( 
کرد وپسر وی هرمز چپارم ازین مادرزاد بهءیث جپت باو < ترك‌زاد » میگفتند . 
مدتها پیش از آن وقایع ژوان ژوان هاطخارستان دا متصرف شده بودند و بنا بر 
گفتهٌ مورخین چینی سس ازفتح طخارستان بدست ژوان ژوانپا در آن ناحیه طایقه‌ای از 
«تایوتهچه» مانده‌بود باسم«هو ۱6(»1) بادشاه ایشان «یتا » (۱5) نام داشت و بمناسبت 
نام او این طایفه را هیاطله یا بقول مورخیت روم هفتالیت نامیده| ند . مورخین چین‌عقیده 
دار ند که این طایفه «یتا» ازشمال سرحدچین آمده‌اند و از کوههای [لتامئی برخاسته اند 
وسیس بجانب‌جنوب متوجه شده ودرمغرب‌ختن مانده‌اند . باتعت‌ایشان بیش|ز۱۱5۲۰۰ 
متر از دود جیحون مسافت داشته و بادشاه ایشان در شپری که مودخیت چینی اسم آنرا 
2 باتی‌ین» (۱۳) ضبط کر ده | ند مقیم بوده‌است . بی‌شكت وطن اصلی هباطله بدخشان بوده 


- صن - 5 ۲- 0 ۳0۳۵0 ۳- 37 00 5) ۴ - 5-5695 

۵ . ند - ون 6 ٩‏ - :1542701 ۷- 16106 ط10 ۸- 15937 46۱ 12 
1۵9250 :1 - 11 ۳-۰ 1287 10 - تاو ۱" 1طهت 

سس [ت 1123 ۴ 51121۲11 ۳ 1305 ۵ 645 761 - 1) - 2 


۷۴ 


است وظاهراً این کلم پاتی‌ین تحریفی ازهمان بدخعان است و نیز ممکنست فرش کرد که 
این کلمه تحریفی ازبامیان یا بادغیس نزديك هرات باشد . کاشغر و کشمیر نیزجزوقاءرو 
هیاطله بود . ددسال ۸۶ میلادی پیروز پادشاه ساسانی دا پیشوای هیاطله که مورخبن 
ایران اودا باسم «خشنواز» ذکر کرده اند کشت . این‌اسم خشنواز تحریفی است از کلمة 
«اخشو نوار» (۱) که درخط فادسی پیش مده است و«تثوفان» (۲) مورخ معروف دوهی 
الصغری نام اورا «افتالانوس»(۳) ذ کر کرده و کلم افتالیت» یا «هفتالیت» که پس از 
آن مورخن رومی برای تستمیه هیاطله بکار برده‌ا ند ازهمین اسم آمده است . بیش‌اذین 
واقعه هیاطله بپادشاهان سلسلهٌ کوشانی کابل نیزحمله ای برده بودند . 

چون ازسال ۰۳ ت۵۷ میلادی دو باره جنگهایی درمیان اير ان وهیاطله دخ داد 
هیاطله از میان رفتند و رود جیحون سرحد میان تر کان وایرانیان شد و پس ازمدت ی که 
نبروی ساسانیان اذمیان رفت وتازیان برایر آن چبره شدند کرت از ناتوانی دربارایرآن 
کستاخ شدند و بازما ندهٌ قلمرو میاطله دا گر فتند وحتی درسایرایالات ایران نیز پیشرفتی 
کردند ولی بمحض اینکه تررکان با ایرانیان همسایه شدند روابط دشمنی در میان ایندو 
نزاد آغاز کرد . مردم سفد که پیشتر دابط و دلال تجارت ابریشم بودند چون ازسلطه 
هیاطله بیرون آمدند و بقید تر کان افتادند بیادی تر کان در صدد شدند که تجارت ابریشم 
دا درایران توسعه دهند ولی چون ایرانیان نیز این تجارت را بخود منحصر می خواستند 
دو باره مر دم سعد در اک شش های خود ناکام شدند و لی تو ید نگشتند و بیشوای مردم 
سغد که «مانیاش» (ع) نام داشت بسر پرستی تر کان و دیز ابول پادشاه ترك درسال4۸ه 
سغیری نزد ژوستن دوم امپراتور دومية الصغری فرستاد ند » بدین امید که درقلمرو روم 
باز اد تجادتابر یشم را که ددایران بروی ایشان بسته بودند بگشایند . مردم‌سفد چنانکه 
پیش اذین اشاره دفت از تژاد مخصوصی بودند وهمواره این نژاد در آسیای مر کزی و 
ماوراء النهر مقام مهم داشته است . این طایفهٌ ایرانی ناد که هنوذ ددین ذمان آثاری 
از آن در درهٌ یغنوب واقع در مشرق سمرفند وحتی تا دامن جبال هند کوش میتوان یافت 
در آ نزمانبای قدیم تا ناحيةٌ تورفان یعنی سراحل کویر گبی هم رفته بود و بعضی قبایل 
این نژاد مدتپای مدید در کوهپای آلتایی بوده است و چنانکه بش آذین آورده شد 
ژبان وخط مخصوصی داشتند و بدان خط وژزبان کتببه‌ها یافته شده است . 

پرو کوپ (9) درقرن ششم میلادی از ورود پیشوایان مذهب هندوستان بدرپار 
قسطنطنیه سخن میر اند(1) و نمایند گان مز بور بامپراتور دومية السنری پیشنهاد کردند 
که دیگر ابر یشمی دا که برای حوایج خود لازم‌داشت اذایرانیان نخردوایشان وسیله دا 
بدوخواهند آموخت که ایریشم دا درقلمرو خود فراهم سازد و گفتند ابریشم از کرمی 
مخصوص پدیدآید که آنر| زنده نتوان آورد ولی تغم آنر| میتوان بپرجا برد و بپر جا 

۱ب 7۵7 اهاط ۴۳ عدعطوهع ]7 ۳- و حد1د) و۱ 


ه - عم مورخ یونانی متولد در اواخر قرن پنجم ومتوفی درحدود ۵-۲ میلادی . 
7 - در کتاب موسوم ٩‏ معنطامی 110ظ 26 


۷۵ 


شکننه می‌شود . امپر اتود هم اجاژه داد که باین‌کار آزمایش کنند ۰ تخم کرم بریشم در 
رومبة الصنری شکفته شد و آغاز پرودش ابریشم درقلمرو دوم از آ نزمان بود. 

درهمان ژمان مناندر می‌نویسد که در سال۵۸ میلادی سفیری از جانب تر کان با 
مانیاش برومية الصفریآمد و ژوستن امپراتور بنوبت‌خویش با مانیاش سفارتی‌با ددوی 
خاقان ترك فرستاد که زمارك(۱) نامی در رس آن بود . سغیرقسطنطنبه رابا احترامات 
در اق‌طاق بذیرفتند واین واقعه درزمانی بود که دیزابول تهیهٌ جنگ با ایران‌دا میدید 
در موقم باز گشت زمارك سفیر روم بچنگ ایرانیان افتاد ولی خودرا برهاند و از راه 
طرابوذان بر گشت , 

پس از آن‌سفر ای‌دیگر نیزدرزمان«او تیکیوس>(۲) و «هرودین»(۳) و«بول»(4) 
ازجا نب‌رومية الصغری بدرباد خاقان ترك رفتند(ه) بالاخره ددسال ۵۸۰ میلادی‌تیبر (0) 
دوم چون می‌خواست‌تر کان‌دا بجنگ باایران مجه ز کندسفارت دیگری بر یاست و الانتن(۷) 
فرستاد ولی پسر دیزابول که مورخین رومی نام اورا « تاردو > (۸) و مودخین چینی 
«نانتو» )٩(‏ ضبط کرده اند ودر آ ترمان پادشاهی‌میکرد چندان خوب اذین سفیرپذیر ای 
نکرد (۱۰) ۰ 

بالاخره فتنه ها و دسیسه های ترکان باعث شد که جنگی طولانی میان پادشاهان 
ساسانی و امیراتوران دومية الصغری در گرفت که از ۰۷۱ تا ۵۹۰ میلادی کشید و این 
جنکها هردو مملکت را ناتوان ساخت و چنان از بای در آورد که باندك حمله‌ای تازیان 
در قرن اول هجری (قرن هفتم میلادی) هردو سلسله را اژمیان برداشتند و بزودی نو بت 
بجود نر کان رسید . 

نخستین بهانه‌ای که بر ای جنگ میان ایر ان ورومية | لصغری‌بیش آمدارمنستان بود . 
بهانةٌ دوم آن بود که ژوستن در سال هفتم امپر اتوری خود زمارك دا بسفارت نزد تر کان 
فرستاده بود که ایشانر! بجنگ باایران برانگیزد » درا نزمان ترکان نه پادشاه داشتند. 
نخستین پادشاهی که سفیرروم را دید وسبب سفارت ویر| دا نست نجست بنای گر به گذاشت 
وچون گریة وی تمام شد سفیر وسپاهیانی که با وی بودند سبب آن گر یستن دا پر سیدند 
پادشاه بپاسخ گفت : پدران ما می گفتند چون نمایند گان دومیان دا که درمفر بند دیدید 
که بسوی تر کان آمده| ند نهب وغادتی درتمام جپان دوی خواهد داد ومردم یکدیگر را 
خواهند کشت ومن چون شما دا دیدم بیاد آن گفتةٌ پیشینیان افتادم ورنج وغصه بمن روی 


- 2670216 ۳ -0105 )۳1 ۳- 116200:68 
۴ - 1و۳ معر وف به مزعنا 86 ۲1و ۵ - 169 .۳ ,2 .1 ,2-۴<0176ظ ,1,۵62 
- 11۳76 ۷ طناحجهل2 1۷ ۸- 1320010 - ۳۲6۲ 7۲6 


۰ ۰ 96 203 1-۳8۰ .) بل 26 620598۲۰ - 0020162 1/۷16 


۷۹ 


داد قاکر یس ی بان فیرات هایست که بیش خواهد[مد >(۱) 

درهمیت اوان بعنی سال ۰۰ میلادی تولی خاقان با ژن خان که بر‌طو ایف تر کان 
شمالی حکمرانی‌داشت عنوان « کی‌مین‌خاقان»(۲) یا « کیژن»(۳) بخود گرفت و چون 
در سال ۰۰۹ میلادی بءرد پسرش «تو کی»(ع) يا «شه‌بی‌خان» (0) بجای‌وی نشست و 
آدهم چون بدر دختری ازخاندان سلطنتی چن تهمسر ی گرافت ِ 

اند کی پس‌ازین وقایم یعنی درسال ۰۱5 میلادی که «یانگ‌تی>(7) امبراتورچین 
مشغول بازدید ولایات جنوبی قلمرو خود بود خاقان تر کان جنوبی که همان تو کی‌باشه‌بی 
باشد چون اذین سفر ‏ گاه شد خواست باصد هز ارسیاهیان خود اورا بفقلت گبرد زتللی 
شاهز ادةٌ چینی که همسرتو کی بود امبر اتور چین دااز نیت او آ گاه کرد ووی در یکی از 
حصارهای دیوار چین خو یشتن‌را سنگری ساخت ودر آن حصار بما ند تا همسرخاقان ترك 
دو باره تدببری کرد و بدروغ خبری انتشار داد که درخاك تر کان شورشی روی‌داده است 
و توکی برای دفع آن شورش بسر ژمین خود باز گشت وامپر |تور چین رها شد . 

درمیان تر کان غر بی «شه کو تی‌خاقان»(۷) نوة « تاتئو» بپادشاهی رسیده بود ؛ 
و برادرش جبفو «تونك» (۸) یا « تو نك شه هو»(٩)‏ دد۸ ۱ یا 1۱٩‏ میلادی بجای او 
نشسته بود و بیشتر محل اقامت او درموضم معروف به « هزار چشمه » درشمال تاشکند 
بود و با ایرانیان جنگی کرد ولی در سال ۰۲۸ عمش موسوم به «کیولی سبی > (۱۰) 
یا«موهوتو> (۱۱) اودا بکشت و بجای وی بپادشاهی نشست . 

درسال ۰۲۸ که سال‌دوم پادشاهی«تی‌تسو نك » (۱۲) امپر اتورچین بود نعستین‌بار 
سفیری باهدایا ازدیاد «کانگ» (۱۳) یا «سامو کین»(۱۶) بگفتهُ چینبان نزد او آم د که 
همان سمرقند باشد که درجنوب رود دنامی » (۱۵) ( زرافشان) واتع بود پیش . از آن 
بواسطةٌ وصلت < کیوموچه» (۱۰) پادشاه آن سر زمین بادختر خاقان تر کان غربی؛ ناحية 
سمر قند پیروی از تر کان غربی میکرد ۰ 

در سال ۰۳۲ میلادی مردم آن دیار خواستار شدند بفرمان امیر اطورچین در آیند 
ودرسال ۳9+ نما یند گانی نزد وی فرستادند که بیو ندی درمیانه برقرار گردد ۰ دراینموقع 
پادشاه سمرقند درجنگ با تادیان بود وددین جنک شتکست خورد و پس ازاآن روابظ 
اين پادشاهان بادربار چین هم‌چنان برقر ارما ند چنا نکه‌بازده باردیگر سفرای آنسرزمین 
در سنوات ۷۱۷ و ۷۲۶ و ۷۲۸ و ۷ و ۷۰ و۷24 و ۷۵۰ ۷۶۱ و ۷۵۶ و ۷۵۵ 
و ۷۷۲ میلادی بدربار چین رفته اند . 

درین‌سال ۰۲۸ که سفیر سمرفند بدرباد چین دفت تر کان غربی بسیار ناتوان‌شده 


315 ,314 88۰ بل .1 - 592162 16 (مطه:۷] ۳ - 1629878 صلحد - 161 


۳- 62[ - 1 ۴ - 1۱ 10 ۵ - صح ذو وت 

) وصد۲۳؟ ۰-۷ ۵929 نممز ون ۸ 10 - 1 و6 و9 ]1 
۰ -- 56۳1 - 1 - دا16 ۱- 4۵ 10 20 ۳ -- وتتاو) 21 

۳ -- 11۵59 ۴ - 10:08 تس 2700 بت و 

۵ سس نهد س خ[1 -- 66 1۷1 حا1 


۷۷ 


بودند زیرا که نفاقی در میان ده قبیله ایشان افتاده بود و بدو دسته منقسم گشته بودند . 
این ده قبیله هريك مزایاتی داشتند و خاقان ترکان غربی برای هرطایفه تیری از سوی 
خود می‌فر ستاد که تصاانه افتخاد بود ودرضمن‌ایشان را باهم متحد می‌ساخت ‏ این‌ده قبیله 
بدو تیره متقسم شدند يك تيرة راست ويك تبره چپ » تبرة چپ‌را (ووتولو) (۱) نامیدند 
و پنج نفر پیشوا برای خود زوین کدرد لا » تعرة راست را < وونوشه‌بی » (۲) خواندند 
وایشان نیز پنج پیشوا داشتند . تبره راست خاقانی داشت باسم «سه‌شه‌هو» (۳) که در 
محاصرة شپر بلخ کشته شد وپس ازو خاقانی دیگر باسم «تی‌به لی‌شه» (4) که درحدود 
۹ میلادی درفرغانه مرد و بس از وی «شه هو> (0) و«شه کونه تی> (7) و «چن‌چو- 
شه‌هو» (۷) . تيرة چپ نخست خاقانی داشت باسم « ری ( ۸ رات لیر 
مجبورشد بکوهپای آلتایی فررار کند و بجای او «تولو> )٩(‏ نام بپادشاهی رسید که در 
۶ میلادی مرد وجانشین وی برادرش «شایولیوته لی‌شه» (۱۰) شد. 

درهمین زمان خاقان طایفه دیگری از ترکان که مودخین چین ایشان دا باسم 
«تویوهوتن» (۱۱) نامیده‌اند و«فویون» (۱۲) نام داشت چون بسیارفر توت شده بودو 
نمی‌تو| نست بکارهای کذور خودبرسد مجال‌داده بود که کسی‌بنام «تین‌چو وانگ» (۱۳) 
برمملکت او مستو لی‌شودو وی تحاوزی بخاك چین کرد؛ پادشاه چین هم کی ازسردادان 
خود دا بجنگ وی فرستاد وفویون ددبرابر دشمن نیرومند خود باز گشت وددباز گشت 
خود هرچه سبزه و گیاه بود بسوخت ولی سپاه چین باین مشکلات اهمیت نداد ودشین‌دا 
دنبال کر دو عاقبت‌فو یونر | کشتندو پسرش«شون»(۱۶) یا«تا نینگ وانگ>(۱5)را بسلطنت 
برداشتند ووی رواک زا رکفت امیر |تورچین بادشاهی‌شون‌ردا برسمیت شناخت و 
اورا «سی‌بنگ» (۱۰) لقب داد و لی‌این‌خاقان رز[ رس در اغاز پادشاهی‌سپاهیا نش 
کشتند و بدستیاری چینیان « نوهوپو » (۱۷) یا «ووتی به پالهتئوخان» (۱۸) که پسر شون 
بود درسال 1۳ میلادی بخاقانی بر گزیده شد واودا بچینی (هویوئن کیون‌وانگ»(٩۱)‏ 
لقب دادند . 

سال بعد.رعنی‌درسال 1۳ میلادی«۱ شناشوّل > (۲۰ )یکی از پسر ان «چو لوخاقان»(۲۱) 
پادشاه تر کان جنوبی نزد امیراتور چین رفت که بدرش درء ۲مبلادی مرده بود» پس‌از 
مراک دوک و (۲۲) در زما نی که‌ده نفر ازفرز ندان وی بررسر تاج و تخت با هم 
کشکش داشتند آشناشتول بك‌نبمه ازقلمرو پدررا که صدهز ارتن جمعیت داشت بگرفت 
و عنوان «توپوخاقان» (۲۳) بخود داد ولی درجنگ با تورفان شکست خورد و بدربار 


۰- ۷۱-0-10 ۲ - 1-۵0 ۴ تب ت-ع6-و 

۴ 116-116 هب 66-0 - 0-1061 تست 

۸ - 1۷۲6-10-41 - 7۲1-15 ۰ - ۵-11-26) تاه 

۱ سدع 1-11 1111-17 ۳ سس 111-7 ۳ - 116۳-011-737 

۴ - 62 ۵ ۰ ۷۲۵89 وسنصد1 ۲ - ۳8 51 

۷- 00 10 170 ۸ - ۵7اع) و[ 2 ۲ 46 ۷۰ - ۷379 1610 762 10 
۶۰ - 01 - 28206 - 66 - 5 - 12957 10« 

۲ - 0 129258 - ۳ 83 - 6-1 . ۳ 


۷۸ 


چین پتاه برد . 

ازطرف دیگر تر کان غربی که در آ نزمان«تو لوخاقان>(۱) بریشان‌حکمراتی داشت 
نیز [سوده تبووند وچون وی بادشاهی جاه طلب بود بخبال تجاوزات افتاد و بر ای اینکه‌در 
سلطنت مدعی نداشته باشد درسال۱ ۶ میلادی «شابو (وشهوخاقان» (۲) دا کشت که خود 
بتنهاگی پادشاه باشد و بس از [نکه فتوحاتی و بر ادست‌داد مغرور شدو بنواحی‌جنوب‌سمر قند 
و قلمر و سند حمله برد ولی‌قسمتی ازقبایل ترك تن بغرمان تولوخاقان ندادند واز امپراتور 
چین‌پادشاهی‌دیگر خو استندووی «بی بی‌شه کو نتی>(۳) بسر «یی کیو لی‌شه‌بی بی‌خاقان> (4) 
دا بخاقانی بر گزید وچون تو لوخاقان خویش دا ازفرمان‌برداری کسان خود بی‌بهره‌دید 
بطخارستان گر بعت و [ نجا بسال ۵۳ برد . 

درهمین اوان نام طاقه دنور در تاریخ جچین ظاهر میشود که مورخین چیتی ایشانرا 
«هونتی‌هه» (0) می‌نامند . شکی نست که این طایقه از نژاد ایرانی مخلوط با نواد تركت 
بوده اند واشورهای امروز اژه‌مان نژ ادند که | نپادا درتار بخ چین نخست «کائو کیو»(7) 
و سپس « تیه له » (۷) نامیده اند . این طابقه خراج گزاد ترکان غر بی بودند و در سال 
۵ ملادی در زمان پادشاهی «جو لو» )۸ خاقان برو شور بدند . نخست‌مردمی بودند 
چادر نشین که ازغارت و دارگ وکذر ان میکردند 1 بس‌از کشت «یو کوشاد» )5 سر 
«هیه لی‌خاقان>(۱۰) این‌طایفه‌قدرتی کر فتندو | ند کی بعد بیشو ای‌ایشان که «تومی‌تو>(۱۱) 
تام داشت «تومی‌خاقان» (۱۲ راز تکیت راد 

در سال ۰۶۷ میلادی این طایفهٌ هونتی‌هه را دو لت چین حکومت دسمی داد کی 
ایشان تن بحکومت منظم نمی‌داد ند و ازسال 16۸ تومی‌تو عنوان خاقان بغود داد وهمان 
عادات قدیمی حکومت ترك را تجدید کر د اما بر ادرژاده‌اش موسوم به < ووهو >(۱۳) 
اورا کشت و ووهو را تین دقگرای بنام «یو تن لیچن» (۱۶) سر برید و بالاخره امیراتور 
چین محبور شد که با ایشان اتحاد کند و «بوژدن» (۱5) پسر تومی‌تو دا بریاست ایشان 
اختبار زد 

در سال 9۳+ « بی‌پی تولو خاقسان > (۱۰) پادشاه تر کان غربی مرد و پسرش 
«هیدپی‌تالو> (۱۷) باسم « چن‌چوشوو» (۱۸) بسلطنت رسید . 

درسال 1۵۸ 1۵۹9 میلادی جنگی ددمیان چین وتر کان غربی در گرفت و ددین 
باکت اشورها نیز بهچین کمكت کرد ند و پس ازشکست ترکان سلطنت ایشان بکلی برافتاد 
و امپراتورهای چین تمام اداضی دا که از ماورای رود جیحون تا کنار دود سند بود 


۱ 1227 1۲ - ۲ ۴- 28و12 ۲« - 6۵ 10 - ۲ - 6۵ 

۴ - 161 - ۵ - 1 تب لا ۴ - و12 ذ - 7 - وه - 1 - تال[ - 171 

۵ س- 116 1561 7- 11 1620 ۷ 1۵ 416 

1116 1: ۳۵9۵7 - ۰ ۷ 15 ۰820 - 4 - 10 - ۸ 

0- 4 - :50 - 4 ۳ -- 163937 ند 40 ۴ - 10 - ۷1 

۴ - 65 - نا[ - (6 7 ۵ - «عداز - و۲ ۰-٩‏ 1639358 21-0161 
۷ م. 15 - 43۵ - ذب - 1:0 ۸ -- تا و 66 ,۲ - ۵۲ 


۷۹ 


متصرف شدند ولی طولی نکشید که در داخله چین انقلاباتی پیش آمد و از طرف دیگر 
تازیان از سواحل جیحون پیش دفتند و هرچند چینی‌ها باز در ۷۶۷ مبلادی فتحی دیگر 
ددین نواحی کردند ولی تسلط ایشان بر سواحل جیحون دوام رن . قلمرو تر کان از 
سوی مغرب که ددااآنزمان بدست سپاه چین افتاد بدوقسمت میشد : يك‌قسمت که در سال 
۹ بدست دولت‌چین افتاد ماوراء النپر بودوقست‌دیگر که درسال 11۱ مبلادی متصزف 
شدند ازسواحل جیحون تا کناررود سند بود . 

از آن‌پس یعنی |زسال۱6۵۷ میلادی ببعد قلمرو تر کان غر بی بدو قسمت منقسم؟کشت 
وهردوقسمت درحمایت دولت چین قرار گرفت . 

پس‌ازین واقعه آ نچه در تادیح چین درباب ایران میتوان یافت مناسباتیست که پس 
از برچیده‌شدن سلطنت‌ساسانیان روی داد و تفصیل آن باجمال بدین قرار است که نخستین 
باد اسم ایران که چینیان | نرا *پوسه *(۱) نامیده‌اند درسال ۰۱۹ میلادی درتادیخ چین 
امده است و در انزمان پادشاه ایران غباد یا بقول کتب پهلوی «کواذ»(۲) سفیری 
بدر بارچین فرستاد( ۳)وظاهر [ پیش از آ نهم‌در ۶1192۱ میلادی دو بارسفیر ازایر ان بچین 
رفته بود(ء) که مصادف با ژمان پادشاهی بلاش بدر غباد میشود ویس‌از آن باز غباد سفیری 
دیگر بدر باد چین فرستاد : ۲ 
سفرای چیت نیز بئوبهٌ خود بدر بارخسرو اول انوشیروان آمدند ووی راارمغا نپا آوردند. 
درسال ۵۷ مبلادی که باز درزمان انوشیروان بود سفیر دیگری ازسوی ایران بدربار 
چین رقت وشاید برای آن بوده باشد که ازعکومت چن برای دفع ترکان که در آنزمان 
بسرحدات باختریان تاخت و تاژ میکردند یاری بخواهد . در سال ۱۳۸ يزد گرد سوم 
آخرین پادشاه ساسانی که چینیان نام اودا «بی‌سه‌سه > (۵) ضبط کرده‌اند پس از آنکه 
از تازیان دراستخر شکست خودد از«تاتی تسو نك» (0) امیراتور چیث یاوری خواست و 
درضمن تمام خزاین و اموال خویش دا بچین فرستاد زیر که خبال داشت ات از عهدة 
تازیان بر نياید یکباره بچیت بناه برد ۰ این‌و اقعه درزمانی بود که‌هر قل‌یاهر | کلیوس(۷) 
باایران جنگ کرده وایران دا اژپادر آورده بود و تاذیان ناتوانی هردو دقیب دا مفتنم 
شمرده از يك سوی ازسال ۰۳۳ تا۱۳۸ میلادی سوریه (شام)را گرفته بودند و بسوی‌مصر 
میتاختند ( که ۱۳۹۱ ٩۶۱۱7‏ میلادی فتح آن کشید ) ۰ عبدال‌بن مقفع [ورده است که 
درمیان ذخایرهفت هز ارظرف طلا بود که بفرمان غباد ساخته بود ند وهر يك از آن‌ظروف 
دوازده هزارمثفال بود وجز آن مقدار کثبرسکه های سیم از بادشاهان‌ساسانی و نیزهزار 
بارشمش طلابود ومقداری کثرسکه های زر( )۸‏ 


- 56 30 ۲- 162722 
۳ - 54 .0 ,1۷ - صدود[ فصد حعنطه ده عوهت 8هد ۲۵/62( ی 62 زعسط» 265 


۴ - 184 ,0 -1 4۰ - فصت1۳ 062 >تذهاعن - دعصونهی 1 

۵ - 56 - 56 - ۷1 - وحناد؟ ن) 

۷- عهز1ه 13622 امپر اتوری دومةالصفری متوفی دد۱) + میلادی 
۸ 203 و۲ ,۷ ,4 )062 13 06 1:۷6 عب , 110824 


۸ 


درسال ۳۸*ملادی یز د گر دسفیری بچین‌؛ر ستاد که کتب‌چینی نام‌اودا «موسه بان»(۱) 
ذکر کرده اند . سغیر مزبور حامل احترامات وخراج پادشاه ايران بود و حیوانی باسم 
«هوئو ژوچه (۲) باخود آورد که شکل موشی‌داشت ودنگی مایل بسبزی و نه بندا نگشت 
قد داشت ومی‌توانست موش را ازسوداخ بگیرد (۳) وظاهراً این حیوان گر به اصت که 
نعستین باردرسال ۱۳۸ میلادی اژايران بچین برده‌|ند . 

پس ازین واقعه سباه بزدااگرد بقرما ندهی ذوالحاجب بپمن مرد انشاه درسال۲ 16 
باردیگر ازتاژیان شکست خورد و سباه عمر بن خطاب از دراه بغداد و همدان بعراق یعنی 
قلب ايران آمدند وفرمانده ايشان نعمان‌بن مقرن که درهمان‌جنگ گشته شد|زهیچ بیداد 
خووداری‌نمی کرد.یزد گرد ناچار بطلغادستان گر یخت که مورخین‌چینی آ نر ا«نوهو لو ۰ (4) 
نامیده اند . در آنجا نماينده تائی تونسكک آمرانودجت بوی رسید او اورا ۱ کاه‌کرو لکه 
چین ازیاوری بااوشانه تپی‌م ی کند . اند کی پس از آن پادشاه ساسانی درمننهای بدبختیو 
بیچاد گی بسال *مملادی درمر و کشته شد بابگفتة ,عضی از ومیدی خودرابرود مرغاب 
| نداخت و بس‌ازو دو بسررماند تک بنام « بیر وز » ودیکری نام «بپرام »وچپار دختر. 

بگفتهٌ دیگر «یزد گرد آخرین پادشاه ایران چون دید که دیار وی بخاك و خون 
کشیده شده و سباه وی از مان رفته ز باکر سته و بر ازکندهاکشته است و چون دانست 
که دیکر نتواند ایرانیان دا ددبرابر بی‌با کی تازیان نگه دارد خود داه گر یز پیش گرفت 
واز بر ابر تازیان بگریخت و بسرحد مرژزترکان رفت یعنی بناحیت « مراگانی > (0) که 
اسان نامند و پنج سال خودرا بنپان داشت تااتکه اشته شد . چون برد اک رد 
بادشاه خواه بدست تاذیان وخواه بدست تر کان کشته شد شهر یادی این سلسله‌ایر ان که 
آنرا «بت ساسان» می‌نامیدند يك‌باده اذمیان دفت , این سلسله مدت 2۱۸ سال‌خودت 
داری کرده بود . آغاذ ان درسال ۵۳۸ یونانی بااردشیر سر با بك بود وبایان آن‌سال 
7 بونانی باهمین بزد گرد که آخسرین پادشاه بود . در زمان هراکلیوس امپراتود 
رومیان وعمر پسر خطاب پادشاه تازیان () . 

چون این شهریار ساسانی که در دم مرک بیش از ۳6 سال نداشت ازمیان دفت 
نیروی ساسانیان که درسال ۲۲۸ میلادی جای نشین اشکانیان شده بودند ناچيق‌شد. این 
سلسلهٌ ساسا نی خاندانی متعصب و ایران پرست بود وتمدن ايران دا که درژمان اشکانیان 
درز یر نفوذ بیگانگان در آمده بود دوباده باك کرد واز آن بس‌غلبة تازیان بر ایر ان بسال 
۱ مبلادی بزد گترین لظمه برایران ونمدن آن بود . 

پسریز گرد موسوم به‌فیروز یاپیروز که مورخین چینی‌نام اودا + بی لوسه> (۷)ضبط 
کرده| ند نزد بادشاه طخارستان بود ووی اودا تخت نشاند ولی چون تازیان بر وی‌حمله 


- طعح - هو - 1۷0 ۲ - ۵ - 0[ - 1100 

۴- وتده‌طه۳۵۱۵2 - مه شاده3زععه من - 4۵۱ وع1 وه فصن و . وقصصم فطت 
2 0 - 1903 

۴ - 16 10 - ۰ ه - اصةو 12۵ ۲ - 424 .0 رل ٩,‏ - صونعوو 16 1۷:66 
۷ - 80 - 10 - ۳۱ 


۸. 


بر دند بچین پناهنده شد وددچین عذوان فرمانده قز اولان دست راست. بوی دادند که « 
ازمهم تر ین مناصب در بارچین, بود + با آآرن فرو ز مدنپادرشهر «چانك نگان ۰ )۱( 
متوقف بود وظاهرا]ً درهمان شپر مرد ودر آن شهر سال ۷۷ میلادی معبدی بر ای‌مذهت 
ژردشت ساخت که آنر | معبد ایران > نام نهاد وپس|زمر ک پسری از وی ماند بنام 
« نرسی» یا «نرسس ۰ که مودخین چینی اسم اورا «نی‌نبه سه> (۲) ضبط کرده| ند . 
این پیروز که باید وی راپروز سوم از سلسلة ساسانی داست س از مر گ بدر 
بشپر باری بجای او نشست ودرهما 
بکوهستان طتخارستا 
می کوشید.و از« کاء 
تاطخارستان 


مان زمان امیر اتور چین وی دابدین مقام بذیرفت و وی 
ن پثاه برد و آ نجا برای بدست آوردن تاج و تخت نيا گان خویش 
توتسونك» (۳) امپر اتورچین‌باری خواست و لی‌وی چون مسافت ازچین 
سیار بود و نمی‌توااست سیاهی بباری فیر و زفر ستد بیاری او بر تخاست. اما 
طتحارستان خودرا مساعدتر نشان‌داد وموقعی‌را که‌تازیان دیکر بسوی وک نمی تاختندبادشاه 
فرصت شمرد وفیروژرا درممالك خود پذیرفت . درسال 1۱ مبلادی که در بارچین‌ادازة 
ممااك غر بی خوددا بدست گرفت که پس |زغلبة 
بود در آن مما لت حکومتی ایرانی سل داد ورباست بفیروژ سپرد. باتعت .این 
ومت ‏ را بو چینیان آ نر ا«تسی‌لینگ» (4) مینامیدند ودرین مسامله فقطدر بار 
خی عم بسا بقه می 5 رد وفقط باسم اختیاری 0 درشهر: نی اسف بود و 
خودرا شهر یار اير ان می‌نامید. اماشهرتسی‌لینگ هرچند که قطعاً معلوم نیست کدام‌شپر 
بوده‌است ولی چون پادشاه طخارستان پیروز رایاوری کرد ووی هر گز ازاقصای شرق 
ابران تجاوز نکرده است نناچار این شپر باید یک ی‌اذ شهرهای اقصای مشرق‌ایر ان باشد 
وظن غالب محفقین بر آنست که شپر «زرنج» پای تخت سیستان‌در | آ نز مان بوده است( 6( 
ولی پیروز نتوانست مدت زمانی درمقر خودبما ند زیرا که تازیان بر وی اه برد ند وتا را 


٩‏ برتر کان غر بی درسال 19۸ متصرف‌شده 


شدکه بچین بگرا یزد . درسال ۰۷ بحضورامیرانور چین رفت:و پذیرائی شایانی ازوی 
کفرردزان وچنا نکه گذشت بسال ۱۷۷ اجازت خواست که معبدی سازد ( 1 ) و اندکی 
پساز آن مرد . 

اش و کت پدردرچین بود و ؛ پئی‌هینک کین» (۷) درصدد شد بوسیلهً وی 
آبران را درانحادی برضد ترکان شر کت دهد ونر سی رادرشهر « نگان‌سی ۸(۰) نزه خود 
خواند وچون وی نزد اورسید ببپانهٌ شکارروسای چپارطایفه چین‌را بخودخواند وسپاهی 
گر دکرد و بدین وسیله معاندین خودرا در مغرب چین ازمیان برداشت و بعد بسال7۷۹ 

۱ صعود - وه ۳ - ۵و - 9:6 - 1 ۳ - 120-45079 

۴ - و135 - :و1 


۵ - وعصصجعطی ٩‏ 1 ۰ 8 1۷11 ر 1-5 ۰ ,تعطنط) هد ۲2 هد «دطادت - ۷۵1۵ 
7 8۰ ۰ ۲ا61601۵عه و - 00 168 تاه ۵2)6 ۳۵6020 


- ۰42( , صطونصصاعه1۷. 64 10ظ رط 3 
۷- «6: ,وعصناا , ۳۵۱ ۸ - و ,و1 


«+ِآآ۸۰ 


ار سی دا بطارستان فرستاد ووی بیست سال آنجا بماند:(۱) ولی طو|یف طخارستان 
براگنده شد ند ودز آغاز سلطات و کينك لو نك 4 )۲ که از ۷۰۷ ۱ ۷۰۹ مبلادی بود 
رسی باردیگر بدر بارچین رفت که فرمان بردادی خودر ادا کند و در [ نزمان اقب‌فرما نده 
قراولان دست چپ رابوی داد ند 45 از ا لقاب ومناصب بزر ک چین بود ولی وی بیمارشد 
وببرد ودر آ نزمان بادشاه ایران را جزقلمرو غرب ی کشودش دیگر چیزی نمانده بود و 
بس‌از آن از ۲ ۷۵۵7۷۶ میلادی ده بادسفرائی اژایران بدربارچین رفتند وتختی ازعنیق 
و بارچپای بشمین قلاب دوزی آتشین رنگ ودسته‌ای ازرقاصان بچین فرستادند(۰)۳ 

مودخین چینی بازددوقایع سال ۷۲۲ میلادی کسی را باسم «بوشان هوئو» (2 ) 
بعنوان پادشاه اير ان نام می‌بر ند که احتمال میرود نام او«بوشنگ» بوده باشد و بعد در 
وقایع‌سال 9۷۲۸ ۷۲۹مبلادی دندرک را بنامدخسرو>ذ کر کردهاند که ازفر ژ ندان یزد گرد 
بوده است .و بعد درسال ۷۳۲ بادشاه‌ایر ان که نام وی‌دا نیاو رده ند کشیشی نستوری‌داباسم 
«کی‌له» (9) بسفارت نزد امپراتورچین فرستاده‌است (0) ۰ 

مقادن همین احوال تازیان اراضی اقصای مشرق ابران دا متصرف شده بودند و 
بادشاهان محلی ان نواحی‌را بر ا نداخته ویاچین هسایه شده بودند ۰ بهمین جپه از آن 
رعد روابطی درمیان اعر اب وچینیان پیش اآزمده‌است . نجستتن واقعه‌ای که در تار یخ‌چین 
ذ کر کرده‌اند مر بوط سال ۵ سملادی است ودرین سال‌مردم تبث بامواففت اعر اب که 
مورخین چینی ایشان‌را ۰ ناشه» (۷) یا «تازی>(۸) خوانده| ند(و اي ن کلم از تازی‌و تاجيك 
لفظ فارسی گر فته شده‌است) درصدد شدند کسی‌را سلطنت فرغانه یا« پاهانا» )٩(‏ بقول 
چینیان بگمار ند که در کتب چینی نام اورا < 1 آئوتا+ (۱۰) ضبط کرده‌اند. بهمین جهة 
اعر اب وه‌ردم تبت بیادشاه فرغانه حمله بردند ووی بشهر نکان سی رفت واذچین یاری 
خواست . فرماندهی ازسوی چین باده هزارسپاهی چینی وناتار بچنگ |۲4 ۶و تا رفت و 
پس از شکست فاحشی اورافر ارداد ودر نتیجه هشت ناحیه از خاك ماوراءالنهر پفرمان چین 
در آم د که از | نجمله ناحیة سمررقند بو د که در کتت چینی باسم" کانک کیو»(۱ ۱ نام بر ده| ند 
و ناحیه تاشکند باسم «تایوتن» (۱۲) که انبم پیروی اذچین کرد (۱۳) سردارسیاه چین 
که ماموراین جنگ بود بس‌از آنکه پادشاه فزغانه را بتخت خودد باز نشاند مظفر بچین 
بر-گشت ودرآن نواحی ستونی ساخت وشرح پیشرفت خودرا بر آن بنوشت . 

بیش از آن درسال ٩۵۱‏ مبلادی سفیری ازجانب خلیفة سوم عثمان‌بن عفان بدرباد 
چین رفته بود و بعد در سال ۷۱۳ نیزسفیر دیگری ازجانب تازیان بچین دفت وسیس‌دد 
سال ۷۲۲ سفیر دیگرعا ازجانب سیامان بن عبدالملك خلیفه اموی و سپس دن۷۵۹سفیری 


(۱ نس. 14 و 1۷۰ ۱ , ۷۵1118 , 15 .ص ععصصهعطت ۲ 1:9 ,ود( 

۳ 113 .۲ رتامظه وصه ۲۳ رفعصصه قطن ۴ - 90ظ رصق بلاط ۵ - هار1 
,5117 4 257 ,113 :2 ,نداد ۵6696 ع( رنه وم( چاه عاوصصتهوظ رمصصهتدط6 
۷- 18-66 ۸- :ع12 8- ۳2-۵8 ۰- 43- ۸-1650 

15 ۳۵۵5 -6۳ 187-1610 -۱ 

۴- 148-149 .۲ وموصمجعی 5 204 ,0 ۰۱۷ ,1۷22111 - 


۸۳ 


دیگر | ژسوی| بوجعفرهنصوردو | نقی خلیفهءباسی و سال بعد یعنی درسال ۷۵۷ «سو تسو نك » (۱) 
امیر اتور چین بدستبادی تازیان دو شهپر « چانك ت ۳ ‌ )۲ و« لويانك » (۳) دا 
گرفت . درسال ۷۵۸ میلادی گروهی ازمسلمین با کشتی بچین آمدند وشهر «کانتن»(4) 
راغارت کر دند و پس از آنکه شهر را سوختند و پنج هزارتن بازر گان بیگانه دا کشتند با 
کشتی کر بختند واز آن بس رواب چین‌بااعراب بسیاد بوده‌است . دداین‌میان که‌روا بعطی 
بین چین واعراب پیداشد ناچارماوراءالنپر نیزدراین روابط شريك‌بود زیرا که آن‌ناحه 
بدست اهراب افتاده بود وراه خشکی تازیان بچین بود. چنانکه پس زاین بتفصیل‌خواهد 
آمد درژمان خلافت ولیدین عبدالبلك یمنی از سال ۷۰۵ تا۷۱۵ میلادی قتيبة بن مسلم 
بغارا وسبرقند وفرغانه وخوارزم رابکشادودرین زمان حجاج که ازجانب خلفه‌حکمران 
عراق بود ازيك سوی قتيبة‌بن مسلم وازسوی دیگر مجمدین قاسم را که بفتج سند رفته بود 
بگشادن چين تحریش میکرد ووعده میکرد که هريك اژیشان زودتر بچین رسدحکومت 
چین وی داباشد. بهمین‌جهة قتيبة بن مسلم تا کاشفررهم رفتو بنای تهدید بچینیان‌را گذاشت 
واز آن سوی هم محمدین قاسم پیش‌می‌رفت و لی مرگ ولیدبن عبدالملك وفرمان یافتن 
قتيبة بن مسلم مانم از پیش‌رفت شد . درهمین زمان قتيبة هیثتی‌مر کب از دوازده نفر بسفادت 
بدر بادچین فرستاده نو دوکه امپراتودچین ازیشان بذیرالی شایان کرد . مردم نمت نیز از 
سوی رود سیحون یاوری از تازیان می کردند و بهمین جپة درسال ۷۱۷ مبلادی ایشان 
حمله‌ای بچین بردند ولی‌مردن قتیبةبن مسلم مانع اژپیشرفت شد . 

درسال ۷۸۷ میلادی چینی‌ها برای جنگ بامردم تبت ازتازیان یاری خواستند ۰ در 
سال ۷۹۸ هارون‌الرشید خلیفه عباسی سه سفیر بچین فررستاد . 

ددین میان مذهب نصاری ازراه ابران بچین دفت . چه درسال ۳۳ میلادی آثر 
مذهب نصاری درمرو وطوس بود ودرسال ۲۰ کلیسیای طوس بکلیسیای جامم بدل‌شد 
وبمد درحدود ۶۳۱ میلادی جمعی دیگر از نصارای‌نستوری بایران گر يخته بودند وظاهراً 
بعضی از یشان درماوراه|لنپر سکنی گرفته بودند وحتی آثادی در سمرقند و بخادا اذیشان 
تامدتهای مدید باقی مانده‌است و کم کم مذهب ترسایان از راه ماوداءالنبر بچین دفت 
وجمعی بدان مذهب گر و بدند ودرحدود اواخرفرن ششم مبلادی نصارای چین نیرو گر فتند 
ومذهب خودرا آشکار کردند تااینکه درحدود سال ۲۰ ۷میلادی‌مر کز دسمی‌مذهب نصاری 
درهرات وسبرقند وچین تأسیس شد وظاه را دربی همین وقایم بوده‌است که درسال ۷۳۲ 
میلادی کی‌لیه نام کشیش نستوری چنانکه پیش از این اشاره دفت اذ جسانب پادشاه 
ایران به سفارت به چین رفته است و درین سفر شجصی از صال زرف ان تم 
« بان نامی » (۵) بقول مودخین چینی با وی بوده است وددچین بویلقب«حقیقة‌دلیر» 
داده| ند و بکشیش مز بورجامه ای بنفش و پنجاه تنگ ابریشم لطیف ادمفان داده اند و 


۱- 1:09 55 ۴- و۱( وحهو ۴- وهعهع ما , ۴- عوادوع5 
۱ 


۸۴ 


۳ 
باحتر ام ایشان دابایر ان باژ گردانیدند (۱) ۰ اژین بعد دوابط چین باایر ان دیگر چیزی 
بتار یخ ابر ان نمیفز آید زیرا که تازبان درماوداءا لنهر درل عفد یات بر دی 
نمام گر فتند و چون وازة فتوح ایشان در مشرق و مغرب در گرفت و امپراتودان چین 
بتوانائی ابشان بی بر دند همواره احتباط کرد ند که راه کین و ببکار راباعمال نازی که در 
ماوداء|لنپر بودند نگشایند (۲) و بعد که پادشاهان ابر انی‌نژاد درماوداءالنهر بشهر باری 
آغاز کردند وقدرت تازبان اژاقصای مشرق ابران برافتاد درماوداء سبحون پادشاهان 
دتگرری از نو اد تر ك سداشدند که سدی مبان ايران وچین کشید ند و گاهی تاسان قاکهی 
بچین دست درازی میکرد ند وتازمانی که مغلابر انو تر الستان‌د سین را باهم بلوای‌اطاعت 
خویش آوردد همواره بادشاهان ترك درمیان ايران دچین سدی و را 
بهمین جهة دیگر ازاواسط قرن هشتم میلادی ببعد درتادیخ چین ذ کری‌اذایران نیست . 
امافتح ماوراء النهر بدست تازیان که اوضاع سمرقند و بخادا دا دیگر گون کرد 
و مپمتر ین واقعه در تاریخ آن دیارست در نتیجهٌ فتح سایر بلاد مرتازیان هت داد ‌ 
مقدمات این وقایم بدینقر ار است که در ظهور اسلام عر بستان از سوی مغرب همسایبه 
رومیان بود وازسوی‌مشرق همسایه ایران » درمغرب عر بستان امبراتور های روم سوریه 
و فلسطین وسواحل بحراحمر را بدست داشتند و بادشاهان غسان که ظاهرآ استقلالی 
داشتند در باطن دست نشانده رومبان بودند . درمثرق عربستان عران وسواحل خلیح 
فارس و بحر ین بدست‌ایران بود و بادشاهان حیره که در ظاهر مستقل بودند باطنا ایشان 
هم دست نشاندة شپریادان ساسانی بودند و گاهی بط بادشاهی ایران بجائی‌میر سید که 
سباه ایران بز نگبار نیز میرفت . از اواسط سلطنت اشکانیان 4-5 دولت روم متصرفات 
یو نانیان ومقدو نیان‌را در آسیای صفیر گرفته واشکانیان نیز قلمرو خوددا بسواحل دجله 
وفرات دسانیده بودئد طیعاً این دودو لت همبایه از در دشمنی با اکن تک در آمدند و 
يك سلله بای ممتد درمبان دوات روم و رومية | لصفری با دولت اشکانی وساسانی 
در گرفت که|غلب عنوان ظاهری آن مئلهٌ ارمنستان و نراع عسوی وزو تشتی درارمنستان 
نود ولی عنوان باطنی همانست که همواره در مبان دو همایهٌ توانا درسط قدرت پیش 
می آید . درزمانی که مذهب اسلام ظهور کرد و پس ازرفم جنگهای خانگی و کشمکشهای 
درو نی خلیفه عرب سیاست خارجی ین ککی ی و در ار قامر و اسلام ره 
رشتهُ عداوت‌درمیان ايران ودوم بسرحد کمال‌رسیده بود وحتیاعراب هم خواهی نخواهی 
درس اکشس کش وارد شده بودند ژیرا هر گاه چکش در میان دودو ات مقتدر درمیگرفت 
ساسنه بحمایت روم و مناذره ببادی ابران بر میخاستند و طبع باهم زد وخورد میکر دند 
و نتیجه این زدو خوردها ون شده بود که هم دولت روم از با درافتاده وهم دولت ايران 

- ۳80-1904-0.54 وصتاه۲ - ومصصه مد 

۴- 2766 فعهذاع1ه: مهو 06 ۵۶ مصنط6 1۶ 80 ع1هعهدو >۵12اعنلا- ۵019 هلا 


که درقسمت راجع بتار بخ چین ودوابط آن باایر ان 0 اد( 1 ۷۰ - وتعوصدتاک عودم وم[ 
همه جا بدان استعانت رفته است . 


1 


نانوان گشته بود و اعراب چون خواستند با از کلیم خود فراتر نهند ناچار ,ك‌بای ایشان 
در اراضی‌ایر ان وبای دینکر درخاك روم نپاده شد دای با این همه دراوایل کار تاز بان 
هنوز چندان دلیر نشده بودند وازناتوانی درباد ایران | گاه نبودند وچون اندك زمانی 
هنوز اززه نج و خسرو دوم برویز اذهمسا ان وداک فته بود نگذشته وباد گار 
های ژنده از آن فتوح نمایان دربرابر دیدگان اعراب بود درخودآن دلیری نمی دیدند 
که ببرزمین ِ تجاو زی کنند ول یک م کم آمدوشد مافر ین و سفرای عرب بابران 
ویکی دو تن ایرانی ناباك زاده بعر بستان و ۱ کاهی ازحال درونی دولت ساسانی باعث 
که چشم تازیان بازشد و داننند که آن قدرت ساسانی از میان رفته و جز ظامری 
خوف تشر چیزی با نمانده است . 

درین میان چند علت اصلی و درد ددونی چون کره‌ی که بدرخت افتد در پیرامون 
درباد اير ان دخ داده بود و از اندردن بکاهش تن وتوش مشدول ود مب ترین علت 
بدی حالث اجتماعی جامعه زرتشتیان ایران بود » چه در تشکبلات مذهبی که ساسانیان 
داده بودند چون میخواستند باتکای حس‌ایرانی و نعصب نژادی کر ایند مذهب را 
یکی اذعو امل سلطنت‌خود و پشتیبان ناج وتغت خویش ساخته بودند و بپمین جپت‌مو بدان: 
موبد نیشوای مذهب زرنشت را ددایر ان اختیاداتی بسیار داده ودندکه برهمه یر از 
دادائی وشئون مردم مسلط بود و حتی احکام مذهب دا میتوانست واه ای ان 
تغییر دهد و بیشتر درنکاح وارث احکامی سود این وذیان آن صادر میکردند. نتیجه‌این 
ش د که هنوز ات مه قرن از تعکعیلات ساسانیان نگذشته اذهان مردم ابران و 
ازاحکام مذهب زر نشت و ناسخ ومنوخ موبدانگشت و بهمف جپبت بمحش ایتکه مانی‌دینی 
آورد که ژزیاده رویپای مو بدان را مانع میشد و جنبه سیاسی وحقوقی مذهب را میتگرفت 
و جنبه عرفانی واخلافی بدان میداد و دخالت درامور مدنبه را محدود میساخت جمع ی کثر 
بدان میگرویدند وحتی پادشاه ايران خود بدان میگروید و بعد که پادشاهی دیگر بیاری 
موبدان می آمد ومیخواست مذهب پیشین‌را براندازد سباست خشنی بخطا بیش‌می گرفت 
و بزجر و کشتار معالفرت‌خودرا می هر اسانید وا ین نکته درتاریخ ملل ثابت شده است که 
هرلا کنر خواسته است مذهبی دا بزجر وقتل ار بردارد جز | که | نمذهب‌را وی نر 
کرده است کاری ازپیش نبرده ‏ بهمین‌جپت جامعه ایران ازهمانروزی که جنک درمیان 
زرتشتی ومانوی در گرفت رنجور و ناتوان‌شد و درین میان مذهب نصاری نیز در بعضی 
نواحی ایران از سوی مغررب بیشرفت اغاز کرد و از جانب مشرق از راه ماوراء الثبر 
مذهب بودا هم بخاك ایران آآران و نفان در میان ملت ايران افتاد و در تمام این مدت 
بادشاهان مقتدر ساسانی جز سیگ با روم و ارمنستان کاری نداشتند و عد در اواسط 
ساسا نیان دشمنانی دیگر اذاطر اف ایران دا احاطه کردند » خزرها ازمغرب دریای خزر 
و تاتارها ازمشرق آن وهیاطله وتر کان از سواحل سیحون و جیحون بنای تاخت و تاز دا 
گذاشتند و نتیجه آن شد که بادشاه ساسانی بر ای‌حفظ خویشتن نها بيك وظیفه اژوظائف 
شپریاری خود عمل میتکرد و آن وظیفه نظامی بود یا بعبادة اغری کشورستانی می کرد 


۸ 


وءکشور بانی را از نظر خویش, دود ساخته بود و دد پیر آمون ملت ایران:موبدان بکند 
و کاو مشغول بودند ودرخت دا ازمیانه می‌سودند تا اندك | دك تب گر ده و ببادی از نا 
درافتد . درین‌مبان مذهب مزدك هم که راه طفره‌ای از بوغ مو بدان بود ددایران اشکار 
شد.و باز ساسانبان همان خطتایی دا که در باه مذهب مانی کرده بودند ددین مورد 
میتکتشد ندر9 | زگذاشته عبرت "نکر فتند و دردی دیگر بر آن درد های پیشین افزودند» 
بهمین جپت تمام قدرت خسرو اول انوشبروان بس ازمر گک او بك باره ازهم گسیخت ۳ 
چند خبط سیاسی پی‌ددبی که از خدرو دوم پرویز سر زد سبب شد که شیرازة گسستة 
اوراق دا باد خزان داد و اگر تاذبای دراقصای عالم هم بودند بچشم خود می‌توانستند 
دید که چگونه این کاخ بوشالین فرو میریزد و پوست دریده اندرون تپی‌دهل را آشکار 
می کند ۰ 

ازطف دی روت تاه درمدت آزدیكت بپارصد سال ازجپاد سوق جبان 
درخزاین ساسانیان گرد آمده بود و برایگان و بی‌د نج ودشواری بچنگ آمبه وچند پشت 
بی ددبی تنعم و ناز پرزورددگی و کامیابی.های بیابی بادشاه ساسانی دا تن برور و نعمت 
بروددکرد» بود چنانکه باداگاه خسرو برویر حر محفل سازد نوش خوااری"ننود او در 
ضمن از زمانی که غباد مذهب مزدك را پذیرفته بود ومو بدان درخلع او دلرشده بود ند 
از بك طرف درخاندان ساسانی پر ابر-ندر کستاخ وبرادد بر بر ادر چبره شده بودو از 
سوی دتیر رچال دربار نیز گاهی بحکم سابقه اندیشه سلطنت در سر خود می بختند و 
کاهی سپاهی را که بفر مان خویش داشتند. دستیار خود می‌ساختند و جلبشی میکر‌دنداو 
مخصوصاً از خسرو پرویز ببعد این اوضاع عمومی شده بود کته پدر پبر میکشت و بسز 
بیترد ان بجای پدرمی نشست وسردار سپاه دعوی سلطنت میکرد. ازهما نروز که سفرای 
تازی را باان شو کت و شکوه در درباد تیسفون پذیر فتند و بای خبره کردن‌ایشانآنسه 
زر و گوهر داشتند بيك جای درچشم ایشان کشیدند . چون این فرستاد گان" تازی بدیار 
خود باز گشتند وبا همان مبالفه واغراقی که لازمةٌ نژاد عربست شرح آن نفایش‌را گفتند 
خون تازیان پرهنهةٌ زروسیم و کوهر ندیده از آژونیاز بچوش آمد ومررگ را ددبی‌تاداج 
این ذخایر اندك شمردند وانگپی ایشانرا مانعمی ددیش نبود » چه هردم پادشاهی کشته 
میشد و آن کشنده که بتخت بود بنوبهً خویش در معرض کشته شدن بود ؛ رجال دبا 
همه باخیانت خ و کرفته بوداند سپاه ایر ان چپارصدسال‌بی‌ددپی اذین‌سوی و آنسوی جپان 
چنگیده و بدم باز سین رسیده بود » مردم ایران بایکدیگر دشمن بودند " در هرشپری 
ودپی مزد کیان شنه خون مانو بان وهردو خصم زرتشتیان وزرنشتیان و رک 
بودند ۰ اگرهم درجایی اتفاقاً این نفاق مذهبی نبود وممه یکدل ویکتا بودند باز ایمان 
درست نداشتند زیرا همواره خوی ملت‌ایران بوده است که شش و نعمت و نازخو یشتن 
را در داه عقيدة خویش اژدست نمیدهد وبتن آسایی ذیستن‌دا از کشنه شدن درراه عقیده 
و ایمان خویش بهپتر میشمارد » با این احوال وبا اين افکار متلاشی و حکومت درمانده 
ناتوارکهچون ف‌نوت توانگری بود که «ینگاهبا نی, اندوختة خو یش توانا نبود. پیداست: 


۸۷ 


| ند نیر ویی که ازهر کجا می آ مد بزد گرد سوم دا ازتعت خویش سرنگون می ساخت 
عمال وی را مجال میداد که پریشانی اوضاع را غنیمت شمادند و کیسة خودرا اززدوسیم 
آناشتهکنند ودر کوش هة آسایشی بثاژ و نعمت بخسیند وخراج گزادان بر هرن نبزاز خدا 
می‌خواستند که کسی لقمه از دهان ایشان باز ندارد » با اینهمه تازیانر| هنوز ندال 
و ذهره نبود که با بادشاه ساسانی یا «کسری» بقول خود درافتند واز آ نهمه «مر از به> 
و « اساوره > دروغین که فقط ظاهری توانا داشتند اندیشه میکردند » فقط می‌خواستند 
در داخلة عر بستان ملوك حیره یا مناذره دا فرمان بردار خویش سازند » ددین موقم 
دو ات اير ان نیروی خویش‌را نسنچیده مرتکب خطایی شد که تا روز رستخیز کس-بران 
آن نتواند و آن اینست که بیپوده و ازراه غرور کودکانه بیاری زیر دستان دیرین خود 
بر خاست و اینجاست که بزر گواری وجوانمردی‌دا تاریخ معفو نمیدارد و بنادانی داتلهی 

چون -یاه اير ان پرا کنده و پر یشان‌افکار بیاری ملوك حیره رفت وتازیان باایشان 
رو پرو شدند یکباره پرده از کار بر افتاد و اعراب دانستند که « کسری» راهم میتوان درهم 
شکست و«عجم» را هم میتوان پیرو فرمان خود کرد . 

تجاوز اعر اب برخاك ایران ازسال هشتم هجرت آغازشد که جمعی تاذیان بحرین 
آمدند واین قسمت ازقلرو ایرانر | از پادشاه ساسانی منتزع کردند ولی تا دسول خود 
زنده بود چون سیاست جپانگیری نداشت بادر بادایر ان ازراه دوستی پیش آمد و گویند 
سفیری باینمقصود بدرباد خسرو پرویز فرستاد وبس ازویابوبکر نیزچون مردی گستاخ 
نبود و بیشتر سیاست دوستی ووداد داشت جزچند حملهٌ مختصر بخاك ایران نکرد و آن 
بیشتر اذین داه بود که میخواست بتدبیر درباد ایران دا بخود رام کند وک زک 
میکرد ولی چون خلافت بعمربن خطاب رسید که مردی دلیر بود و سیاست کشور ستانی 
داشت دیکر چیزی توانت تازیار| ار له حوو ار ار 0 
سلسله جنگهای پیاپی در گرفت که درسال۱۳هجری بفتح قادسیه انجامید ورستم فررخز اد 
سپهسالارایران که یگانه مرد ایران در آن گیرودادخيانت وبی‌قیدی بود اژسپاه سعدبن 
ابی‌وقاص شکست خورد ودرفش کاویان بدست تازیان افتاد واز آن بس تاسال۳۰هجری 
در زمان خلافت عثمان بن عفان بتددیچ ایالات ايران بجز گیلان و ماوراء النبر وقسمتی 
ازخراسان بدست اعراب افتاد و لی خر اسان وماوداء النهر نیزمیبایست دیر باژود کشاده 
کردد چه جزدلاوری و تعصب مردم [ ندباردیگر چیزی مانم تازیان نبود و آنم‌نمیتوانت 
درمقا بل آن‌سیل بنیان فکن که تمامت ایرانرا ابا افکنده بود بایداری کند . 

از همان روز های اول "که تازیان بایان ر و وکار تافته ود هرس ک0 
ماوراءالنهر را در دل خود می بختند : 

رسول گفت بغراسان شیر ی شاد شود » اندر بس رودی که | نرا جیعون خوانند 
ارس | نام بخاراست که رحمت گرد آنرا فرا گرفته است و در آن میان فرشتکانند 
ومردم آن بربستر خفته اند چون کسی که شمشر در راه خدااز نیام بیردن کشد ویشت 


ید 


آن شهرست که آنرا سیر قند خوانند ودر آن‌چشمه‌ای از چشمه‌های بهشت است واکوری 
از کودهای پیامبر ان و باغی از باغپسای جنت و مردگان آن در روز رستاخیز با شهدا 
همندین باشند (۱) ۰ 

د نیز شیخ ابوسعد عبدالکریم بن محمد اپن منصور سمعانی گفت که ابوالفضل 
محمدین عبدالبهة بن‌مظفر الکسبی درسمر قند گفت ازابوالعسن علی‌بن اسمعیل خراط شنیدم 
و او اژ عبدالجبار بن احمد بن خطیب و وی اژ ابوبکر محمد بن عبدالی خطیب واو از 
محمد بن عبداله بن علی‌الساتج الباهلی و وی از تم ی اس ن فعل ور از 
مسمود بن کامل ابوسعید السکاك شنوده بود که جابر ین معاذ الازدی مارا آورد از ابو 
مقاتل حفص بن مسلم الفر ازی واو از برد بن سنان » از انس بن‌ما لك ووی گفت شپر ست 
اندرپس جیهون که آنر| سمرقند نامند » پس گفت سبرقند مگوئید و «مدینةالمحفوظه» 
وت سس اس کفت ای ناتسم ه چه زر | حفط ند ؟اکفت مرا رسمول دای کمت که 
شهر بست درخراسان اند پس رود که آنرا «محفوظه > کویند و آ را درهائیست که هر 
ددی دا بنج هز ارفرشته نگه دارند و تسبیح وتلیل گویند و بر فر ازشهر پنج هزار فرشته 
است که بالپای خودرا گستر یده| ند تامر دم ال نگاهبا نی کنند و بر فراز آنها ۶ر شمه ای 
است که اورا هزار-رست وهز اردهان وهز ارزبان وفریاد کند «یادالم . بادائم یاالنه یا 
صید » این شپررا نگاه داد » و اندر پس شپر باغیست ازباغپ‌ای بپشت و برون شهر 
آبیست شیرین و گوادا . هر که از آن نوشد از آب بپشت نوشيده است وهر که خود را 
در آن شوید از کناهان خویش پاك شود . چون روزی که از مادر زاده است و بیرون 
شهر برسه فرسنگی فرشتگانند که گرا گرد آن گردند و روستایآنرا قاه دار ند و در 
ی خود خدای را باد کنئد و اندر پس این درشتگان رک اه که در آن مارانند و 
هرماری چون انسان بر آید وبانگ کن دکه «ای بخشایند؛ این گیتی و بخشاینده آن گیتی 
برین «مدینهٌ محفوظه » ظ ببخشای» و هر کس در آن يك شب عبادت کند خدای از وی 
بطاعت هفتادسال بپذیرد وچون کس ددآن يك‌روز روزه دارد مانندآن کسست که بیوسته 
روزه داد بوده است وهر کس دد آن بريك تهی‌دست ببخشد هر گز تنگ دستی درسر ای 
او داه نیابد و هر که درآن شهر بمیرد چونانست که در آسمان هفتم مرده باشد و در 
روز رستاخیز با فرشتگان هم نشین بود واين حدیث در «کتاب الافانین » سمعا نیست(۲) 
و بحدیثی نام بخارا < فاخره > آمده است و خواجه امام ژاهد واعظ محمد بن علی - 
التوحابادی حدیتی روایت کرده است اسلمان فادسی دضی‌اله عنه که او گفت که دسوال 
صلی ان علیه و سلم فرمود که جبررئیل گفت صلواة ال علیه که بزمین مشرق بقمه‌ایست که 
آنرا خراسان گو یند » سه شهر ازاین خر اسان روزقيامت آداسته بیار ند بیاقوت و مرجان 
و نوری ازیشان برمی آید و گردبر گرد اين شهر ها فرشستگان بسیار باشند » تسبیح و 
تحمید و تکبیر می آر ند. این‌شپر‌ها دا برعرصات آر ند " بعز و ناز چون‌عروسی که بخانهً 


۱ - معچم البلدان یاقوت - ج ۲ - ۸5 
۲ - معچم البلدان پاقوت - ج و - ص ۱۲۵ - ۱۲5 


۸۹ 


شویش بر ند وهر شهری دا ادین شهر ها هفتاد هز اد علم بود وذیر هر علمی هفتاد هز ار 
شپید بود و بشفاعت هر شهیدی هفتاد هز ارموحد بارس ی گوی نجات‌با بند و بپرطرفی اد ین 
شپرها ازراست وچپ . از پیش و از س ده روزه راه بود که همه شهید باشند روژقیامت ؛ 
حضرترسول صلی‌الن علیه و سم گفت یا جبرئیل‌نام این‌شهرها بگوی ‏ جبزمیل علیه‌|لسلام 
گفت یکی ازین شپرهارا بتازی «قاسمبه» خوانند و ببادسی «نتشکرد» ۰ دوم را ستازی 
«سمر ان» خوانند و ببادسی «سمرقند» سیوم‌را بتازی«فاخره» خوانند و ببادسی «بخارا» 
دسول صلیالنه علبه وسلم اکعت تا رتیل ورازناد ه اند کف از که ۱ 
روز قيامت برهمةٌ شهرها فخر کند بسیاری شپید » رسول صلی‌الن علیه و سلم فرمود: 
7 اللهم بارك فی‌فاخرة و طهر قلو بهم بالتقوی وزاك اعما لهم و اجعلمم رحیمافی امتی>(۱) 
اژ بهر این معنیست که برحم دلی بخاریان از مشرق تا مغرب گواهی میدهند و باعتقاد و 
بااکی ایشان(۲) . گذشته اذین فضایل معنوی که برای شهرهای ماوراء النپر قائل بودئد 
فضائل مادی نیزر برای سضی تقاطآن مدانستته تاک را رف می گفتند که 
چون اسکندر ذوالقر نين گرد جهان گذت بزمین سمرقند رسیث و آنجا بمارشد و پزشکان 
و برا دارو کردند و درآن ذمیت فرود آمد وپزشکان وی را گفتند بدانخا بماند و گفتند 
یمادی وی در آ نروز دو بکاهش‌رود و سبیی جزسا زکاری هوای این‌سرزمین ندانیم 
و وی نجا ماند وفرمان داد که دب دتم از بادشاهان وامیران با وی بود.مرخویشتن زا 
ری سازد ورن سرای جوبی روان کند و دوازده هزاد تن با وی بودند.و دوازذه 
هراد خانه ساخنند و دوازده هزاد جوی روان کردند (۳) ۳ 

ازین تکات بیداست که نازیان تا بحه حد نوچه بماوراء النپرداشته اند والبته مدتها 
تشن از آ نکه فتح این بلاد ایشان را روی دهد آرزوی گشادن آن میکرده اند ذیرا 
که در آن زمان ماوراء النپر ومخصوصاً نواحی سمرقند و بخارا بخوش هوائی و حاصل 
خبری معروف بود . بپمین جپت از روزی که قسمتی از خراسان بدست اعراب افتاد 
همواره میکوشیدند سایر نلاد خراسان وماوراء الثپر دا نیز بگشایند . اما فتح خراسان 
نعست درسال ۲۳ هجری روی داد وپس از آنکه تازیان نواحی ری واکرمش رااکشاد ند 
بسوی خراسان رهسار شدند و نعستین ناحبتی|که ازخر اسان گرفشد ناحیت نشایود بود 
بهمین جهت آنرا مر کز عملیات خود درخراسان قراد دادند وعمال تازی که بحکیرانی 
خر اسان‌می‌رفتند در نیشا بور اقامت میکرد ند و نخستون والی که بایالت خراسان مامورشد 
احنف بن قیس بو دکه بسال ۲۳ از هجرت بامارت خراسان بنیشا بور بنشست و پس اذو 
عمیر بن عثمان و از آن پس عبدانه بن قیس بابالت خراسان مامود کشت که تا بال ۱ 


ی خدابا فاخره دا برکت ده و دلهای مردم | نرا ببارسائی با کیزه کر دان و کر دارهای 
ابشان را باك‌کن وایشان را درمیان امت من بیامرز . 
۲ - تاریخ بخارا - ص ۲۰ - ۲۱ ۰ 


۳ات تخب آلذهن ت ص ۲۲۲ ۰ تایه پیت 


۹۰ 


هجری مامود خراسان بود و پس اذو ابن امید والی خراسان گشت و در همان سال ۳۲ 
هجری فیس بن هیثم بنیا بث دالی خراسان گشت و بعد در سال۳۳ هجری عبدالله بن خازم 
نی بت یافت و سپس بسال ۳۹ خلید بن کاس از موی امیرالبومنیت علی بن ابی طالب 
بایالت خراسان آمد و پس ازو بسال ۳۷ خلید بن قره البر بوعی باز از سوی علی بن 
اپی‌طا لب حکهر انی خراسان یافت و بعد بسال 2۱ معاویة بن ابی‌سفیان خليفة اموی قیس 
ابن هیثم دا بار دیگر بفرما نروائی خر اسان فرستاد ودر همان سال۱ 4 بدا پن خازم 
نیز باد دیگر بولایت خراسان مأمورشد وسپس بسال 46 هجری حکم پن عمرو الففاری 
بخر اسان رفت که بسال۵۰ در گذشت ودرسال 46 عمیربن احمر الیشکری بنیابت خراسان 
بر گزیده خد ودرمال ۶۷ انس بن آبی انس بن دبیم بن, ذیاد الخارثی بنیابت بغراسان 
دفت و در سال ۸ غالب بن فضالهة اللیتی بجای وی بنیابت دقت وسیس بسال ۵۰ خلید 
ابن عبدابنه الحنفی بایالت خی[سان دسید و ددسال 9۱ انس بن ابی انس باددوم و بسال 
۳ عبیداللّه بن زیاد و بسال میدن عبمان بن عفان که اندك زمانی در خراسان 
بماند ودرهمان سال اسلم بن زرعه شابت متصوب شد ودوسال درخر اسان بود ودرسال 
۸ عبدا ار حمن اين ذیاد بن این‌سغیان ودرسال سم بن زیاد و در سال 1۶ عبدالن 
ابن خازم بار سوم از جانب عبدالنه بن ذ بر بخر اسان امد و تا سال نجا دود و در 
همان حال 1۶ مهلب بن ابی صفره بئیابت ایالت خر اسان بر گزیده شد و بسال۷۰ اوس 
اين تعلبة بن ظفر بن ودیعة پن مالك بن تیملاه بن تعلبة پن عکبه و بسال ۷۱ عبدال بن 
خازم بار چپاردم از جانب عبدالنه بن زیم مامور شد که درجتک مرو سال ۷۲«کشته شد 
ود ال ۱ بن وشاخ ودر سال ۷۳ امیه بن عبدالنه بن خالد بن اند بن‌آبیالعیم" 
ابن امیه ودر سال ۸ مملب بن ابی صفوه و بسال ۸۲ بزیدین مهلب وسال ۸۵ مفضل 
ابن مپلب و در سال ۸۰ قتیبة بن مسلم‌ین عمرد ین حسین بن دبيعة بن خالد بن اسد ین 
قداعی بن هلال الباهلی که در سال 4٩‏ هجری متولد شده بود و در ماه ذیا لحجه سال 
ک کته شد(۱) در سال ٩۷‏ پزید بن مپلب بار دوم » در سال ٩٩‏ جراح بن عمدالن 
ای لز جات هس ی صد الم یه »ار سال ۱۰۰ عبدالرحین بن. نعتان العرشی ؛ 
در سال ۱ سید بن عمرو بن اسود الحرشی ازجانب بزید دوم . در سال ۲ مسلمة 
ابن عبدا لملك که دذضتن فلت عراق تبر داشت ودرهمان سال ۱۰۲ سعیدین اعدا لعز یز 
ابن حادت بن حکم بن ابی‌العاص دا بنیابت از سوی خود بخر اسان فررستاد و در همان 
سال عمر بن هبیره ولابت خراسان وعراق یافت . وی بسال ۱۰۳ سعید بن‌عمرو الحرشی 
دا بنیابت از سوی خود بخراسان فرستاد . در سال ۶ مسلم بن سعید پن اسلم بن 
زرعة الکلابی باز پولایت خراسان وعراق بر گزیده شد . در سال ۱۰۵ خالدین عبدالث 
القصری نیز حکمرانی عراق وخراسان یافت و نا سال۰ ۱۲ ددین مقام بود و وی. نوابی 
ددین مدت ازسوی خود بخر اسان کسیل کرد : درسال ۵ بر اددخویش اسد بن عبدالن 
القصری دا بسال ۱۰۹ حکم تفا ای ار دد ال نی ۱ اشرس ین ,بدا 


۱ - وفیات الاعبان این خلکان . 
نت 


السلیمی دا » بسال ۱۱۱ جنیدین عبدالرحمن بن عمرو بن حارث بن خادجة بن سنان بن 
ار العارنة المسری دا که سال ۱۱ فرمان یافت » در سال ۱۱۹ عاصم بن عبدانث بن 
یز ید الهلالی را » بسال ۱۱۷ اسد بن عبدا را بار دوم بسال ۱۲۰ جیفر بن حنظلة 
البپرانی را که موقة شات خود گماشت وویآخرین تایب خالدین عبدالنه بود . درسال 
۰ یبوسف بن عمر بن شبرمه فرمانفرمای تمام مُشرق شد و وی نصر بن سیاد الکنانی دا 
از جانب خود نیابت دادکه تا سال۱۳۱ درنیابت بود ولی درین میان بسال۱۲۵ نخستین 
بار ابو مسلم خراسانی در خراسان خروج کرد و در سال ۱۲۵ نصر پن سیار حکمران 
مستقل خراسان گشت و بسال ۱۳۱ که کار ابومسلم در خراسان بالا گرفت نصر بن سیار 
کر یعت . درسال ۱۳۰ ابو مسلم عبدالرحمن از جانب بنی‌العباس حکمران خراسان شد 
و در سال ۱۳۲ حکمرانی جبل‌دا نیز بوی دادند و او تا ۲۶ شعبان سال ۱۳۷ که زنده 
بود (۱) ددین مقام بود » بسال۱۳۷ ابوداود خالد بن ابراهیم الذهلی حکمران‌خراسان 
شد , درسال ۱6۰ عبدالجباد بن عبدالرحمن الازد ی که عصیان کرد وددسال ۱6۱ کشته 
شد. سال۱ع۱ محمد المپدی عنوان‌حکمرانی خراسان‌یافت ووی ازسوی خود بسال۱۶۱ 
سری بن عبدابنه و بال۱۵۰ خازم بن خزیمه را نیابت داد وتا سال ۱۵۱ عنوان ظاهری 
حکهرانی‌خراسان بامپدی بود؛ درسال ۱۵۱ حمید بن‌قحطبةبن شبیب بن خالد بن معدان 
الطامی حکرانی بافت که ددسال ۱۵۹ مرد و درهمان سال ابوعون عبدالملك بن یز ید 
|الخر اسانی ولایت یافت » در سال ۱۰ مسعود بن مسلم » بسال ۱۳ مسیب بن ذهیر بن 
عمر بن مسلم الضیی » درسال ۱۷۸۳ ابوالعباس فضل بن سلیمان العو سی؛ بسال۱۷۱ جعقر 
ابن محمد بن‌الاشمت. بسال ۱۷۳ بسروی عباس بن جمفر » در سال ۱۷۶ خالدا لغطر یف 
این ءطا۰ ووی درهمان سال سلیمان بن رشید صاحب الغراح را نیابت داد» سال ۱۷۲ 
حمزة بن مالك » بسال ۱۷۷ فضل بن بحبی البرمکی » در سال ۱۷۹ منصمورین یزیدین 
منصورالحمیری. بسال۱۸۰علی بن‌عیسی بن‌ماها ن که تاسال۱۹۱درولایت بود وددین‌میان 
بل ۵ ری ی ارت مدت بیست‌روزی حکه‌ران خراسان شد وبسال ۱۸۲ 
عنوان ظاهری حکرانی خراسان دا بمامون دادند . بسال ۱۹۱ هرنمة بن اعين والی 
خراسان شد ‏ درصال ۱٩۳‏ عباس‌بن جمفر باودوم ازجا نب مامون حکمرانی یافت » بسال 
۸ سحسن بن سپل حکمران تمام مشرق گشت و وی از جانب خود چند نایب بغراسان 
فرستاد . درسال ۱٩۷‏ علی‌بن حبن ین قحطبه دا بسال ۸ هر ئمة بن‌اعین‌را باد دوم 
که درصال ۲۰۰ فرمان یافت » درسال ۲۰۲ مامون از نیشایور عاژم شداد شد وازجانب 
حسن بن سهل درهمان سال غسان بن‌عباد نیابت یافت » بسال ۲۰۵ ذوالیبینیت طاهر بن 
حسین ولایت خر اسان یافت واين مقدمةٌ استقلال خراسان و تجزية آن از خلفای عباسی 
بود » معذلك تا جلوس امیر اسععیل بن اعید سامانی بسال ۸ ای م۱ 
صفار:که بر خراسان مسلط بودند عنوان حکمرانی خراسان داشتند و خلفای بداد ایشان 


« - ونیات الاعیان ابن خلکان . 


۹۳ 


دا بدین مقام گزین میکرد ند بیمین جهت کسانی‌را که در نیشا پور تا سال ۲۸ حکمرانی 
دنه میالسقیقة باید اژحکسآنان عرب شمرد ۰ بدین قراز : درجمادی الاخرة ۲۰۷ 
طلحة بن طاهر از جانب بر ادزتن عبدالنه بن طاهو نیابت حکوهت خراسان یاف » ور ماه 
دجب ۲۱۳ علی بن طاهر پس ازمر ک طلحه بثیابت بر اگز بده شد و تا ورود عبدار ن 
طاهر بخر اسان درین مقام بود " درسال ۶ عبدالنه بن طاهر حکمرانی خراسان یافت 
و وی تا سال ۲۳۰ که زنده بود این مقام داشت و نیابت وی با معمد بن حبید الططوسی 
الطاهری بود . بسال ۰ طاهر بن عبداه منصوب شد و وی در ۸ فرمان یافت و 
ددین مان سال ۲۳۵ عنو ان ظاهری ولابت خراسان را معتز بن متو کل دادند سال 
۸ مهد بن‌طاهر بن عبداینٌ دالی خراسان شد ووی بسال ۲۵۳ محبدین اوس الانباری 
را که مفلوب بعقوب صفاری شد نیا بت داد . درسال ۲۵۹ طاهر بن محمد بولایت خراسان 
رسه ح سال ۱۱ امد بن عداله الخجستانی که موفق وی دا اسبر کرد " درسال ۲-۱ 
قوب بن بیك شمی نشایور دا گر فت و وی نوابی چند فرستاد : بسال ۱ خجستانی 
دا که عصیان کرد ؛ بسال ۷۰۲ عبدالعز یز بن الساری را که خجستانی وی دا بیردن کرد 
و هم ددین سال حسین بن طاهر نیشابور دا گرفت و تا سال ۲-۳ بدست وی بود ‏ 
سال ۵ عغمر وین لبث نیشابور را گشاد و سال ۲۰۷ خجستانی وی را شکست داد ری 
عاقیت خجستانی در ۲۸۸ کشته شد و در همان سال دافع بن هر ئمه بر نیشابور مسلط 
کشت وتا ۹ دد آن نواحی بود * درسال ۲۸ ابوطلحه منصور بن‌شر کب در نیشابور 
عصیان کرد؛ بسال ات و و او ارت ولی مشلوت امد اسمیل 
سامانی شد وخراسان وماوداء النپر را از دست بداد ودربفداد بقتل رسید و ازآن پس 
سامائیان برخراسان و ماوراه الثپر پادشاهی کردند (1) . 
گردیزی ددزین‌الاخبار(۱) فهرستی ازحکام تازی که‌درشهرهای مختلف خر اسان : 
گویان (جوین) " مرو * زرنگ (زرنج) » بلخ » هراة ؛ بخادا " طوس »کش فرغانه, 
کم کنزنن تیشابون فرمانروایی کرده اند داده است . چنان می نماید که گردیزی انتکر نه 
مطالب را از کتاب « التادیخ فی اخبار ولاف خر اسان > تألیف ابو علی سلامی بیهقی 
در گذشته درسال» ۳۰ گرفته باشد که در درباد چغانیان و از ادیبان معروف زمان خود 
بوده و کتاب دی از میان رفته اما در کتا بهای مختلف از آن سیار نقل کر ده اند و آن 
فهر ست بدینگونه است : 
عبدال بن عامر پن کریز در ذی الحجةٌ ۷۳ 33 جوبن وین اعس شکر هار 


- ۱۱۵۸۵۱۲ تتوو مژوله‌دوعه ۶ »وله 66و ی ۱۱ 

41-8 ۰ 1927 ۲2۵ وصد- و1۱ و 

۲ - ذین‌الاخباد - از ابوس‌ید عبدالحی بن ضحاك بن محمودکردیزی - شامل تاریخ ساسانیان 

و سیرت رسول اکرم وخلفا و اخبارامر ای خر اسان تا پایان دور؛ صفاری - با تصحیح و مقدمه و 

فهرست ها وحواشی سعید نفیسی - طهر ان ۳ 2 نا آذین پس برای امتیاز این قسمت ازقسمت 
دوم که در برلن چاپ شده اين قست بعنوان ج ۱ نامیده می شور . 


۹ 


ذیالحجةٌ ۲۷ در مرو . عامر ین کر یز دو.ذی| لح ۲۷ در زرنگ ؛ جقداة بن هبیره در 
مرو در همان سال ‏ عبدا ارحمن بن ابدی ااخزاعی در ابلخ در ۳۱۰ ۲ عبدالنه بن عامر ین 
کر بزدزهر ات‌درع ۳.ز یاد بن ابی‌در بلخ در۳۸ عبیدالله بن‌زیاد درمرودرع ۰6 سعیدین عتمان 
ابن عفان درمرو در ٩۲‏ ؛ عبدالرحمن بن زیاد درمرو درهه , سلم بن‌ژیاد درمرو در8۸ 
عبدال بن حاژم در مرو در 1۲ ۰ بعر بن ورقا درطوس در ۰۷۱ امیرین عبدال در مرو 
در ۰۷۲ حجاج بن یوسف در کش د۷۹ ۰ قتيبة بن مسلم درمرو در ۰۸۷ بزید بن مپلب 
در ۸۷ دکیم بن ابی‌سود درفرغانه » یزیدین مهلب باردیگر در گر گان دد ۸۷ جراح 
این عبدالله حکمی درمرو درسال ۲۱۰۰ عبدا لرحمن بن نعیم عامری در مرو در۱۰۱ ۲ 
سعید بن عبدالعزیز درمرو در ۰۱۰6 عمر بن هبیره در مرو در ۱۰۷ ۰ خالدین عبدالله 
درمرو » اشرزس رن عبدالله سلیمی درمرو در ۰ ۰۱۱ خالد بن عبدالبه در تتشابور در ۰۱۲۰ 
عاصم بن حمید هلالی در نیشا تور در۰ ۰۱۲ نصر بن سیار در نیشابور در ۱۲۰ ۰ابومسلم 
عبدا لر حمن در نیشاپور در ۰۱۲۰ ابو داود ذهلی در نیشابور در ۱۳۷ ۰ عبدالجباد بن 
عبدالرعمن درسیستان در۱۳۲ ۰ خاژم بن خزیه درنیشا بور در ۰۱۶۲ ابوعون عبدا لملك 
ابن یزید در نیشابور در۰۱2۳ اسدین عبدال دز بایخ در ۰۱۵۰ عبده بن قدید در سیستان 
"در ۱۵۱ ۰ حمید بن قحطبه در طوس در ۰۱۵۹ ابوعون عبدالبلك بار دیگر درمرو در 
۰۶ مماذ بن مسلم در نیشابور در ۰۱۷۱ مسیب ین زهیر درمرو در ۱1۶ ۰ ابوالعباس 
فضل بن سلیمان درطوس در۱۱۵ ۰ جعفر بن محمد درطوس در ۱۷۷۲ ۰ عباس بن‌جعفر در 
مرو در ۱۷۵ . ۶طر یف بن عطا در بخارا دد۱۷۷ ۰ فضل بن بحبی بر مکی » بزیدین 
منصور در نیشابور در ۰۱۸۰ علی بن عیسی بن ماهان در بلخ در ۰۱۸۹ هر ثمین اعبن 
در بلخ دد ۰.۱۹۱ حسن بن سهل در مرو دد ۰۱۹۸ غسان بن عباد در مرو در ۲۰۲ ۰ 
طاهر بن حسین بن مصعب در نیشابور در ۲۰۶ ۰ طلعحةٌ بن طاهر در نیشابور در ۰۲۰۷ 
عبد له بن طاهر کدرا ۱۱ 
درین مدت که تازیان بی خرازسان چیره بودند و زاروگی(ران نازی بش در شور 
نیشابود می‌ز بستند و نقریبا بای‌تعت ایشان بود ژمیت ماوراء النپر تاسال 9۳هجری از 
تساط ایشان معاف مانده و پایداری کرده بود و فقط در سال ۵۳ بود وا بای تاذیان 
بماوراء النپر باز شد ومدت سی سال یعنی ازسال۲۳ هجرت که بخر اسان آمدند نا سنال 
۳ در خراسان بودند بی آنکه بتوانند بماوراء النهر دست یازند . در سال ۵۳ هجری 
عبیدالّه بن زیاد یکی از اشقیای معروف عرب از جانب معاوية بن ابی سفیان بحکه‌رانی 
خراسان منصوب شد وحکمرانی وی درخر اسان دورة بیدا گری تازیان ددمشرن‌ایر ان 
بوده است چنانکه حکایات بسیار در کتب تادیخ از آن ثبتست . در زمانی که عبیدال بن 
ژیاد عکمران خراستان شد در سمرقند و بخادا هنوز دو ساسله از شاهزادگان محلی 
ی داشتند : از جزئیات احوال پادشاهان سمرقند اطلاعی نیست جز چنه اسم که 


بر ارت بجای خود خواهد آمد ولی اذ پادشاهان بخارا تا انداژه ای اطلاعات تافص 


۴ 


هست. : نخییتیین کسی که در بخارا شهز باری کر ده 2ابروی > نام داشته است وچون وی 
بنای بیداد. بررمردم بخارا گ‌ذاشت قراجودین > پادشاه تر کستان بیاری مردم بخارا 
سپاهی بغ‌ها ندهی برش «شیر کشور» بجنگ او فرستاد ووی پسازغلبة بر ابروی در 
بخارا ماند و ازجانب پدر بادشاه شد و پیشوای مردم بخارا در زمان وی «بخارا خدات» 
لقب داشته است , پس ازشیر کشور«اسکیکت» سلطنت رسیده ودختر پادشاه چبن همسر 


او بوده است و بعد که ظاهر أ مدتپای مدید پس از آن بوده است در زمانی که قتيبة بن 


مسلم والی خراسان بود «طغشاده» پادشاه بخارا بوده ووی سی‌ودو سال پادشاهی کرده 
ویس ازهکشته‌شلن قتینه ده شال دایگرخکمر انی کرده وابومسلم خراسانی ویر | کشته‌است 
و پس‌ازو «سکان» پشرش بپادشاهی رسیده وهفت سال‌سلطات رده و او نیز درغوغایی 
ند شده و پس‌از وی بر آادرش « بنیات > بحکترانی دسیده و او نیز پس‌از هفت سال 
آکشته شده ادت داین خاندان تا زمان امیر اسمعیل سامانی در بغارا بوده‌اند (۱) چنانکه 
پس این خواهد آمد . 
درزمانی که عبیدالنٌ بن (یاد مامور خراسان شد بخارا خداة که نام او بیدون بود 
مرده بود و پسری شیرخواره از وی مانده بود باسم طفشاده و مادرش خاتون بجای او 
بادشاهی میکرد و بانزده سال بودکه درسلطنت بود و در زمان وی نازیان چند بار 
سخارا آمدند و وی هر بار صلح می کرد و خراج می گز ارد وددی ذنی صائب رای بود 
و مردم وی را و بودنه و چنان عادت دأشت ده هر روز از در حصار بغارا بیرون 
می آمد و براسب میستاد بردروازة دیگستان که دروادة علف فروشان نیز خوانده اند 
3 بر تخت می نشست دپیش وی غلامان وخواجه سرایان میستاد ند وویرا قاعده آن بود که 
از دهقاتان و مك زاد گان روستای بغارا ات رن دشر ال در ده 
بخدمت وی می آمدند واز دور میستاد ند دچون خاتون بیرون می آمد همه خدمت میکرد ند 
و بدوصف میستاد ند و او برع ور خویش میرسید و همچنين از بامداد تاچاشت گاه 
می نشست و ش از آن بحصار اندر آمدی و خوانها میفررستاد وهمه حشم‌را طعام میداد و 
- چون شیا نگاه می شد بی‌ین حال بیرون می آمد و بر تخت می‌سست و از دهقانان و ملك 
زاد گان بدو صف پیش او میستاد ند و هر سال هرقوم را چهاد دوز نوبت ميرسید (۲) . 
چون عبیدالله از آب جیحون بگذشت ببخارا رفت و بیکندرا بگشاد ورامتین دا نیز پگرفت 
دسیاد یردهکرد و چپار هز ار برده از بخادامبی(ی خو یش گرفت: و چون بش ار 
فد صف دوبن کشید و منجق مایت کرد * خانون کس نزد ترکان فررستان و از 
ایشان :باری خواست داکس مان بن. زیاد فرستاد و هفت روز مپلت خواست و کسفت 
من در طاعت توام, وهدیه مای بش تاد جون درین هفت دوز زمان بشید درگ بار 


هدیه درد هفت 33 در مد خواست ورین میان لسع بر بر سید و مردمی 


۱ تادیخ بغارا - ص و - ۷ 
۲ - تادیخ بخارا - س سم . 


۹0 


دیگر گرد آمدند و لشکر بسیار کشت و جنگ های بسیار روی داد " آخر مردم بخادا 
منپزم شدند و تازیان در پی ایشان افتادند و بسیار بکشتند و خاتون ,حصار بغارا رفت 
و تر کان بدیار خود باز گشتند وددین‌جنگ اعر اب سلاح و جامه و ژرینه و 2 سیار 
یافتند وجمی کثیر برده گرفتند و يك بای‌مو زة خاتون با جورب گرفتند و آن موزه وجورب 
از زر بود مرصم بچواهروچون قیمت کردند دویست هزار درهم در آمد . عبیدالنُ فرمان 
داد تا درختان میکندند و دیپا دیران می‌صاختند و شپر را نیز خطر بود . خاتون کس 
فرستاد و زینهار خواست ‏ صلح افتاد بر هزار بار هزار درم و مال بفرستاد و عبیداله 
آن مال بگرفت و باز گشت و آن چپار هزار برده با خویشتن برد واین واقعه در اواخر 
سال ۵۳ واوایل‌سال4ه هجری بود(۱) با درسال؛5 (۲). ظاهر ] عبیدیثه بن زیاد نختین 
کسی است از فرمانر‌وایان تازی که بخاك ماوراء النپر رفته است و نیز ازظو اهر بیداست 
که وی از بخارا فراتر نرفته است . 

معاویه خراسان بیسر او ( زیاد بن ابیه ) عبیدالب؛ بن زیاد داد وعبیداله بغراسان 
آمد ورود بگداشت ‏ با شانزده هزار سوار و نخستین کسی از مسلما نان که ازرود گذاره 
شد او بود و مهلب بن ابی صفره را بغارا فرستاد ۰ با چپار هزار مرد تا بخارا دا 
غارت کرد و بغارا جدهٌ بغار خداة داشت خاتون و بسرش هنوز کودك بود و همه عجم 
بنزدي خاتون گرد آمده بودند » عبدا همه را هزیمت کرد و خواستهای ایشان بغنیمت 
بگرفت واز بخارا چپارهز ار برده گرفت و ببصره بازشد وهفت سال ولایت‌عراق اوداشت. 
تا ابر اهیم الاشتر اودا بکشت(۳) . 

بس از عزل عبیه‌الله بن زیاد سعید بن عنمان والی خراسان شد . درسال"هجری 
مماوية بن ابی سفیان خلیفةً اموی سید بن عثمان بن عفان دا حکمرانی خراسان داد و 
وی دومین کسیت که تجاوز باراضی ماوداء الثپر کرده است . تفصیل حکمرانی سعیدین 
عثمان بدینقر اراست که معروفی بود از اصحاب علی بن ابی طالب نام او خالدبن معمر- 
السدوسی که از قدیم ملازم خدمت علی بود و در صفیل خدمات بسیار کرده ؛ چون علی 
ابن ابی طالب ازین جبان برفت این خاله با دیگری از معاریف اصحاب علی که وی دا 
اعور بن عبدالها للیئی میخوا ندند بنزد معاو یه رفتند وچون بدرسرای وی رسید ند اجازت 
خواستند و نزد معاویه شدنه . معاو به ایشان‌را نیکو بیر سید واندیشه کرد امادت خراسان 
مر خالد بن معمر را دهد » اتفاقاً در همان آن سید بن عثمان بن عفان نزد معاو یه شد ‏ 
مماوبه وی را بنواخت و بنزديك خویش بنشاند ۰ پس دوی بدو کرد و گفت : ای سعید 
این چه سخنس ت که از توبما همی گویند » سعید گفت چه گویند ۲ معاو یه گفت : گویند که‌تو 
گفته ای پس از معاویه من بخلافت سزاواد ترم از پسر وی یزید . سعیدگیفت : چه شود 
اگر چنین گفته باشم که این سنعن راست بود و بعن.. بدان خدای که یگانه است که پدر 


۱ - تادیخ بخادا ص ۳۷-۳۰ ۰ 


۲ - طبری - ج + ص ۱۸۰۲۰ 
۳ - زین‌الاخباد ج ۱ ص ۷۹ 


۹۹ 


من از پدد یزید بپتر بود ومادر من اژمادر او و من ازو بهترم » با این همه ما این کار 
بتو تسلیم کردیم و بر تو اتکاری ندادیم . معاویه چون این سخن بشتید بشندید وگفت 
داست گوئی » ای بر ادرزادة من » عثمان به از من بود ومادد تو به ازمادر بز ید بود چه 
دن فرشی بمتراژ ژن بمنی بود ء اما آنچه میگوئی من بهش اژیزیدم مرا دل بدان داضی 
نشود و بدان خدای که یگانگی صفت اوست اگر ازعراق تا اینجا که من نشستهام دسنی 
باشد و از | نجا ۳ اینجا مانند تو کسان دست در آن دسن کرده باشند من‌یز بد را آزهه 
دوست تر دادم لیکن ترا حقوق بسیارست ‏ دل خوش دار که خراسان تو دادم مثال 
وعلم بستان و بنيك بختی بدان سوی دوان شوء پاشد که خدای آن دیار بدست تو بگشاید؛ 
پس فرمود تا وی دا متال نوشتند وعلم بدوداد وفر‌مانی نوشت ببصره بزیاد بن ابیه که 
مر سعید بن عثمان را داتبی معين گر دا ند وچندا نکه وی‌دا مرد ومال وسلاح حاجت افتد 
یادی کند و مردی کافی یا وی هسراه سازه تا از حال خراسان با خبر باشد . چون سید 
ببیرون دفتن ازشام عزم کرد عبیدالنه بن ای کر ودیگر بر ادد وی عبدا لرحمن نزد او 
آمدند و عبیدای وی دا گفت : کی از آن من در هبره است این نامه که ندو از جپت 
تو نوشته ام بستان و پدو دسان و مالی که دهد فرا گیر و پدان ساز سفر کن . سعید آن 
نوشته ومثال عبیداله پستد ویجانب بصره روان شد . چون ببصره رسید بنزديك زیادبن 
ابیه دفت و فرمان معاویه بدوداد » چون‌زیاد بخواند فرمود تامردم سلاح دار گرد کرد ند 
و جمعی از اهل فسق و فساد که در بند بودند برون آوردند و عرض دادند ؛ جمله چپار 
هود مره بای فزیاد چپاد هراد دنم بداد ۰ بش سید و کل مدا بن ایس کر را 
بخواند و آن نوشته بدو داد » چون برخواند گفت بپذیرم و مرا فرموده است که دو یست 
هزاد درم يا بچپاد هزار هزار درم مد دکنم 

سعید گفت همانا چندین نفرموده باشد مگر غلط میکنی .و کیل گفت : هیچ غلط 
نمی کنم » تومال بستان و فادغ دل باش . سعید از کرم ومروت عبیدالن شگفتی ها کرد 
و ندانست که چه گوید . خدمت‌گاری از آن وی گفت : ای‌خداو ند ؛ مصلحتآنست که‌چایزه 
و عطای عبیداین بستانیم و بدان اختصار کنيم و بخراسان این مبلغ ما را تمام باشد . 
سعید از بصره بیرون آمد و سادات عرب ووجوه معارف بصره درخدمت اوروان شدند . 
چون بفارس دسیدند مالك بن الر یب الماز نی ازبنی‌تمیم که درفادس بود پیش او آمد . 
این مالك مردی بود بسیار فصیح و نیکوروی و دلر ویش از آن درتواحی مدینه بودی 
و دراه زدی . مروان بن‌حکم کسان فرستاده بود تا ویرا بگیر ند مالك خبر یافته و 
بگر یخته بود » حادث بن حاجب الحطمی که نایب مروان حکم بود مردی ازانصار بطلب 
مالك ویاران وی فرستاد » مرد انصاری در دفتن شتاب کرد و کوشید تا مالك‌را دریانت 
وبگرفت وخدمتگاری از آن او که ویرا جردیه گفتندی هردو دا بگرفت وباز کشت و آن 
هردو _بغلام خویش سبرد وحجت گرفت که ایشان دا باحتیاط نگاه دادد . غلام ایشان را 
می‌داند وسوار بود » شمشذی برمیان سته داشت ناگاه مالك برجست و قبضه شمشیر 
او بگرفت » غلام نیام شمشیر پگرفت و شمشیر از نیام بر آمد . مالك آن شمشیر بر سر 


۷ 


غلام زد وغلام را بکشت و بینداخت و براسب او برشد و برعقب انصاری بتاخت و اورا 
نیز دریافت و کت و کت و بحرین شد و از نحا بفارس دهمان عادت دزدی و 
داه زدن پیش گرفت . 

چون سعید بدا نجا رسید مالك نزد ان تن سعید اژو بر سید گفتند که بچه سان 
زند.کانی میکند 3 درشگفت شد و اورا اندام و روی و شمایل مالك خوش مد . از وی 
| خر مردی بدین تیتکولی و مردانگی که توبی چرا دراه زدن دوا می‌داری و مال 
مردم بناحق میبری ۰٩‏ 

گفت: ازغایت تنگدستی ودیگر | نکه پیوسته خواهم که بخشش کنم ودرحق دوستان 
احسان روادادم زر نداد این کار بضرودت بدست گر فته ام ۰ می‌ستانم ومی بخشم ومیخور) » 
سید گفت: | گرمن‌تراازینکادبی نیاز گردانم بترك آن گویی؛ گفت : چر| نگویم»درخدمت 
نو آثارخوب پدید کنم‌وشکر آن بر خو بشتن لازم‌شمارم‌سعید گفت : بیو سته‌درخدمت من‌میباش 
تا نچه خدای‌روژی دهدپاهم خر کنیم و من‌ترا بجامه 5 اتکی بایستنی‌ها نیماد دادءو 
هر ماه پانصد درم دهم تابکسی که میخواهی ببخشی . مالك گفت : بدین دضا دادم وپس 
بخدمت او پیوست ودرموافقت وی ازفارس بنشا بوررفت . چون سعیدبنشا بوررسید گروهی 
از اصحاب عبدا بن‌عامر آ نجا بود ندبویپیوستند.سعید|یشان را بنواخت ویکماه در نیشابور 
بیستاد وجزیت ازاهل‌دمه ستد ودریود بر بل ت ول ان ۱۳۱ 
عبره کردند و خویشتن در مقدمه لشکر عبره راد در ان مان له از ی 
آواز دو تن شنید که علامان حویشتن وا اون مکدر دنت کی مت ای در ۱۳ 
دیگری میگفت ای « ظفر > . سمید از نام علوان وظفرفال نك ورفت و لفت مارا دست 
بالای دست دشین باشد و ظفر خواهیم یافت و از آنجا برفت تا بیخارا رسید . بردر 
درواژه سرت نی نات بادشاه بخادا ذنی بود که ویرا و ی حانون هنیا 
شوی او که پادشاه بود مرده بود و او کار شپر بخارا ضبط میکرد و بر مردم بخادا 
بادشاه شده بود , سعید عزم کرد که بامردم شهر بچنگد و جنگ را آماده ساخت . 
خنگ خاتون جمعی ازمعاریف بخارا پیش اوفرستاد وازوصلح غر سس الیافت: تفرن و 
برسیصد هار درم صلح افتاد و بدان شرط که خنگ خانون راه سبرقند دا بر و کشاده 
دارد و ویرا داهتمایی دهد » برین هر رک و سعید مال صلح ستد و بیست سر 
از سر ان‌ماوك بخارا بگر و کان بگرفث وی اون اورا ارمغانپا فرستاد ورهنمایان 
راه دان چابك همراه کرد ۰ سعید از آ نجا بسوی‌سمرقند دوان شد» چون بسمرقند رسید 
و فرود آمدگروهی انبوه از مردم حد وک تا وی آمدند و میان ایشان و سعید 
جنگی بزرگ رفت و «اخشید بن سارك» که پادشاه بخارا وسمرند بود لشکر خویشتن 
را بجنگ ردان آذروه . |زهردو جانب ووشش سار رفت و کشش بی قباس افتاد ؛ در 
میان چنگ مبارزی از سباه سرقند برون آمد. براسبی زرد نشسته و در میدان جولان 
کرداو مارز خواست ‏ از لک سسداکس دعت و با وی رو با دوی گردد» 
مالك‌بن الریب بر سیدآکه: این‌مرد که بمیدان آمده است چه گو ید : گفتند: مبارژهمی‌خواهد 


ار 


کف ره تسمت ازشما که برابر او رود ؟ گفتند : همگان از وی همی تر سند کاکس را 
رهرهآن ت5۳ سادرت زو برون شود . مالك گفت : این ,بزد گ عیبی بود.. یکی از 
بادان مالك گفت تراادغت میفت د که باان میارز بکوشی ٩‏ مالك گفت : میفتد » بس بر 
اسب تازیانه زد و بمیدان تاختن گرفت وبر آن مبارز حمله برد . هردو بنیزه جنگ آغاز 
نپادند , مبارژ سغدی در آمد و نیزه‌ای بینداخت , نيزه برزین کوهه رسید وزین ,شکست 
و مالك از اسب پیفتاد و در حال برجست و نیزه همچنان بدست داشت » نیزه بر مبارز 
سغدی زد و از اسیش بینداخت . سفدی خواست که برخیزد ‏ مالك برو دوید وخویشتن 
را درو انداخت و اورا بگرفت و می‌دوانید تایش سعلآآورد و برذمین کی , سعیید 
اودا آفرین ها کرد و گفت : هرچه خواهی با او نکن . مالك او را نکشت و بجپارصد 
درم او را بقوم وی بفروخت و اسب و سلاح او بپشتصد ددم باز فروخت و آن روز در 
میان اشتعر سعید و ساه مهد جتکت سخت افتاد و تا نماز شام وراان جنک بودند . 
چون شب در آمد از کدی کر باز گشتند وتا يك ماه تمام میان ایشان توت بود وهرروز 
ظفر مررسعید دا می‌بود تا ازیشان خلق بسیار بکشت و برده بسیار گرفت . مالك پیش 
سعید هردوژ مبارزت ها می نمود و مردیپا میکرد و سعید را با وی مردمی بسیار بود 
و از دلیری و شجاعت وی بسیارخوش بود . مالك.طمع انعام و پاداش میداشت و چون 
روا نمی‌شد در آن معنی شعری گفت و از سعید شکایتی کرد . سعید آن بشنید و التفاتی 
نکرد . پس از آن مالك ویرا هجایی گفت . سعید اندیشید که او دا بکشد ولیکن از 
نزدیکان ویادان او |ندیشه کرد و اودا بخواند و تشریفی نیکو فرمود وعذرها خواست 
مالك عذر او بیذیرفت و سعید هم چنان بر ظاهر سمرقند جنگ میکرد و روز و شب 
نمی آسود . عاقبت چون دانست که سمر‌قند را بجتگ نمی تو | ندستد با مردم سمر قندصلح 
کرد ومردم شپر صلح را خواهان بودند . بر پانسد هزار درم صلح رفت و بدان قرار 
افتاد که آن درم‌ها در شپر باز نپند و سعید از يك دروازه در آ ید و نکر درواژه 
بیردن شود . اهل شهرمال صلح بگزاردند و درشهر باز نپادند . تا سعید با هزار سوار 
از يك درواژه در شد و از دیگری بیرون دفت ‏ ملك سمرقند سعید را ارمغانپبا و 
تحفپا فرستاد و سعید همه ببذیرفت و لشکر را اجری و داتبه بداد و از در سمرقند 
برخاست و بجانب بخادا باز گشت . 

چون بخارا رسید روزها بر در شپر مقام میکرد ۰ بادشاه شب کسان نزد وی 
فرستاد که ما بگفتهة خویشتن وفا کردیم تو نیز بپیمان خود باش و پسران ملوك را که 
بگرو بتو داده ایم اجاذت ده تا بشهر اندر آیند . سعید روی در کشید و آن پادشاه 
زاد گان داباز ندادو از آنجا کوج کرد تا ازجوی‌بلخ بگذشت وببرو آمد . مالك بن‌الریب 
در مرو بیمار شد و عظیم رنجود گشت . چون دانست که اذین بیی‌اری بر تخیزد 
قصیده ای گفت و ویرا درمرو فرمان‌رسید وجان بداد وخاك او درمروست وزیا تگاهی 
متبرك . سعید چون ان دیار دست بافت و مال سیار او را کرد آمد سوی مدینه 
پاژ کشت , پس‌چیزی بمعاویه نوشت واژ امارت خراسان استعفا خواست . معاویه دانست 


۹۹ 


که ویرا اندیشه چبست ومال سیاد بدست کرده است و نخو اه که از آن پس‌خطر کند 
اورا معاف داشت وسعید درمدینه مقام کرد وان بادشاه زادگان را که از بخارا بگرو 
آورده بود بدهقانی خرا رای وس ات و اسان را سخت ناسند آمد چه 
دهگانی و برزیگری کار ایشان نبود . روزی سعید بگردش خرماستانپای خویش شده 
بود . آن بادشاه زادکان اورا فروااک فد و بکهتند و بکوه بناه بردند . مردم مدیثه 
دد پی آیشان رفتند و اشان دا درااان وه بافتند رک کنر اشای فرو گرفتند و 
نگاه مد | شتند تا درد آارن که از کرت ی ز ی بمردند و سعید را اذین سفر مالی 
بسیار فراهم شده بود (۱) . 

سار سعید بن عثمان بخر اسان و ماوراء الثپر بیش از چند ماه نکشیده است و 
از آ نجه آورده شد بخو بی پیداست 4-5 سعید بن عنمان در ماوراء الثپر کاری اذ پیش 
نبرده است جز آنکه مالی بحیله از بخادا وسمرقند ستده وراه دیار خویش گرفته است 
و بیشتر برای غارت ومال ستدن بدان سرزمین رفته است و ددین سفر اسحق بن‌طلحه 
از جانب معاو به مأمور خراج خراسان بوده و این اسحق پسرخاله معاوبه و مادرش 
ام ابان دختر عتبة بن دبیعه بوده است ولی اسحق در راه در شپرری د رگذشته وبس 
از آن‌معاو به سعید را نیزمامور خراج‌ستانی کرده است وددین سفرراوس بن تعلبة | لتیمی 
صاحب قصر اوس و طلحه بن عد الله بن خلف العزاعی و مپلب بن ابی صفره و 
دبیعةً بن عسل از بنی عمرو بن بربوع نیز با سعید بن عثمان بوده اند . اما شمارةٌ 
شاهز اد کانی را که سعید بن عثمان از بغارا کرو گان‌گرفته بود بجای بیست که پیش 
از ین گذشت بنجاه هم نوشته اند و درین سفر مدتی سعید در شپر ترمذ مانده است(۲) 
و ازینجا پیداست که تازیان پیش از آن بترمذ دفته بودند وسعید بن‌عثمان با مردم ترمذ 
تتکنی نکرده است و ددین سفر جنک ی که بیش آمده با مردم بخارا بوده که نتیجه ای 
مرتازیان دا نبخشیده است و اینکه مردم بخارا نتوانسته!ند چون سمرقندیان از عبدة 
آعر اب پس اند از آن جهت بوده است که بادشاه ایشان ذنی بوده والبته ذن ناتوانست 
و هرکر ادن ی و دی زاو دیده نشده است والا اگر در بخارا هم 
چون بادشاه سمرقند مردی کافی می‌بود شاید تا ذیان نمی توانستند بآسانی بدان شهر 
در آبند جنانه سس از ین گذشت . 

اما جزئیات معاملةً بغارا با سعید بن عثمان بدین قر ارست : 

چون عبیدال بن زیاد بسال ۵5 از امادت خراسان معزول شد سعید بن عثمان از 
جانب معاویه مامور خراسان کشت ووی از جیعون بگذشت و ببخادا آمد » خاتون کس 


۱ - ترجمهٌ کتاب الفتوح اعثم کوفی - چاپ بمیثی - ص 6 ۳۳۷-۳۳ ( چون این چاپ 
نقائی و تحر یفات بسیار در اسامی اخاص و اما کن دادد در تجر بر این سطور همه جا از نسخهً 
خطی متعاق بنگار نده استعانت رفته است که دد سال ۰۳ نوشته شده و همه جا با نسخه چابی 
اختلاف دارد ) . 

۲ طیریت ج 2 ۰۱۷۱ 


۷۱۰۰ 


تسار و رشان صلحم که با عبیدالن بن زیاد کرده ام واز آن مال بعضی فر ستاد 
که ناگاه لشکرسغد و کش و تخشب رسیدند وشمارة ایشان صدو بیست هزارمرد بود . 
خاتون از صلح و آنچه فرستاده بود پشیمان شد » سعید گفت : برهمان قولم »و آن مال 
بازفرستاد و گفت :م۱ را صلح فیْست ۰اه لشکرها جمع شد‌ند و درمقأ بله استاد ند 
و صفپا بر کشید ند و لی‌سهم در دل ایرانیان افتاد تاانبقه الشکر ها بی‌جنگ با کشت 
خاتون تنها ماند» باز کس فرستاد وصلح خواست ومال زیادت کرد و بتمامی فرستاد . 
سعید گفت : من | کون بسند و سمرقند می‌روم و تو برراه منی از تو گروی باید تا راه 
برمن نگیری و مرا نر نجاتی . خاتون هشتاد تن ازملك‌زادکان و دهقانان بخادا بگرو 
بسعید داد . سید از در بخارا باز گشت ورفت و دیگر باز نگشت . این خانون بریکی 
از چا کران شوی خو یش دلداده بود و مردم می گفتند که طغشاده بسر وی از آن مر د 
بود و وی آن سردا برشوی خویش بسته بود واز بخارا خداة نبود » گروهی ازلشکر 
وی گفتند ما این دیار را بخدات زادة دیگردهیم که بی‌شاث پادشاه زاده باشد وخاتون 
اذین | ندیعه ایشان! گاه بود و تدیس می‌ساخت تا ایشان را ازخود دقع کند . چون این 
صلح با ععد شاه و سسه [روی درو حوااست خاتون حیله کرد و آن گروه را که این 
اندیشها کرده بودند بگرو داد » تاهم ازیشان بازرست وهم از سعید بن‌عثمان » چون 
سعید باخاتون صلح کرد خاتون دا گفت : باید بسلام من بردن آیی » خاتون همچنان 
کرد و بسلام وی بیرو نآمد .گفت : باید بسلاع مپتران من‌نیز یرون آبی»خاتون بسلام 
هريك ازسران لشکروی بیرون آمد ویکی از آن‌سران سپاه عبدالنه خازم بود » بفرمود 
تزا عظیم اندرون خیمهٌ اوافروختند واوایستاده بود و بغایت گرما بود واين عبدالنه 
مردی‌سرخ بود وچشمانش آزتاب انش سرخ شده بود وسری بزر گ داشت» چنا نکه‌و بر | 
بدان مثل‌زدندی ومردی یم ناك بود و سلاح برداشت و شمشیر در کال بسنشت , چون 
خاتون بنزديك او اندر آمد ازو بترسید و زود بگر یعت ومیگفت : 

خوبت [راست ۰ ای‌غلام ۰ ابزد چشم بد دور . خه . بنام ایزد 

سلیمان لیثی گفته است که : چون سید با خاتون صلح کرد ببنخارا رسید و بیماد 
کشت خاتون بیرسش آو یامد کسه‌ای داشت برزد» دست در کیسه کرد ودوچیز از 
0 بر آورد و گفت 1 کی از بپر خویشتن نگاه میدارم تا اگر بیمار شوم بخورم 
ِ این دیگر ترا دهم . تا بخوری و به شوی . سعید را کت اس کت ان بسا 
خاتون با این عزت وبزد کی می‌دهد : چون خاتون بیرون دفت سعید پنگریست, خرمائی 
بود کپنه کشته . کسان خوددا فرمود تا پنج شتر بار خرمای تاژه بار کردند و بنزديك 
خاتون بردند . 

خاتون جوالبا بگشاد و خرمای بسیار دید » کیسه بگشاد و آن خرمای خویشتن 
بیرون کرد وبا آن خرماها برابر کرد وهمچنان بود که خاتون داشت و بمذراندر آمد و 
گفت : مادا اذین جنس بسیار نباشد و ایندو خرما سالهای بسیاد نگاهداشته ام از بپر 
بیمادی .آورده اند که این‌خاتون ژن شیرین بود وبا نیکویی بسیار ؛ سعید بروی شیفته 


۱۰ 


شد و مردم بخارا دا بز بان بخادی ددین,معنی سرودها بوده است و نیز آورده اند که 
در آن هنکام که سعید بیخارا بود قثم بن عباس بیخارا رفت » سعید اودا | کرامی کرد و 
گفت : ازین غنیمت هر کس‌دا يك تير بدهم وترا هزاد تير ؛ فتّم بن عباس گفت : نخواهم 
بجز يك تیر . چنانکه فرمان شر یعتست و از آن پس تنم بن عباس بمءرو دفت و آنجا 
جان بداد و بعضی گفتند بسمرقند جان سیرده است . چون سعید از کارهای بخارا فارغ شد 
بسبرقند و سفد دفت و جنگهای بسیا ر کرد وظفر اورا بود و آنروز سمرقند دا بادشاهی 
نبود و از سمرقند سی هزاد تن برده کرد و مال بسیار بر گرفت » چون ببخادا دسید 
خاتون کس فرستاد و گفت : چون بسلامت باز گشتی آن گرو بما بده , سعید گفت : من 
هنوز ازتوایین نشده ام گرو با من باشد تا ازجیحون بگذدم , چون ازجیحون بگذشت 
خاتون باز کس فرستاد ؛ گفت : باش تا بمرو دسسم ؛ چون بمرو رسید کسفت : باش تا 
بنیشا بور رسم » چون بنشا بور رسید گفت : تا پکوفه دسم وازآنجا بمدینه " چون بمدینه 
رسید غلامان دا فرمود تا شمشیرها و کمرها ازیشان بگشادند و هرچه با ایغان بود از 
جامهٌ دیبا و زد و سیم همه ازیشان بگرفتند وایشان را کلیمپا عوض دادند و بکشاورزی 
گماشتند » ایشان بغایت تنگدل شدند و گفتند این‌مردرا جه خواری ناندکه باماتکرد 
و مارا ببند گی گرفت و کار سخت می‌فرماند . 

چون در خواری خواهیم هلاك شدن باری بفایده هلاك شویم ‏ بسرای سعید اندر 
اامد‌ند و درها ستند وسعید را بکشتند و خو یشتن‌را نیز بکشتن دادند و این وقتی بود که 
پزید بن معاویه خلیفه بود (۱). 

گردیزی در زین‌الاخباد(۲) در بارة سعید بن عثمان بن عذان چنین [ورده است : 
«پس معاویه خراسان مررسعید بن عثمان دا داد » |اندرسنه خمس وخمسین و اسلم بن‌زرعة 
الکلابی دا خراج خراسان داد و با سعید پيك جای برفت و اسلم بر خراج مرو صد هز ار 
درم بیفزود و تا بدین غایت موصلست و سعید بن عثمان بخادا و سغد و سبرقند بگشاد 
و بر در سمرقند تیری رسید برچشم سعید ويك چشمش بشد واورا پردة سپاه بود » که همه 
سپاه اورا اندر آن سرای پرده جای بود و اندر ولایت سعید عرب بمرد ضیاع و مستفل 
وخانمان ساختند و | نجا قرار کردند » بفرمان معاویه ‏ تاترکان از اپ گذاره نکنند > . 

پس از باز کشت سمیدین عثمان از ماوداء النپر در سال ۵٩‏ هحری تا سال ۶*۱ 
یعنی مدت پنج سال ظاه را تا زیان دیگر بماوداء النهر ترفته اند تا ایشکه بسال ۰۱ سلم‌بن 
زیاد بن اببه در ماوراء النهر اقدامات کرد و درین باب مورخین دا اختلافست : بعضی 
نوشته اند که سلم بن زیاد خود بخر اسان نرفت و حکم بن عمرو الغغاری را فرستاد (۳) 
و سا حکم بن عمرو غفاری درسالعع مستقلا خود والی خراسان شده و سال۵۰ 

۱ - تاریع بخارا ص ۳۹-۳۷ 


۲ج ۱ ۱ 
۳ - کتاب الفتوح - ص ۳۳۷ ۰ 


رف 


دد مرو پس از باز گشت ازجنگ کوهستان .اشل در گذشته است(۱ )ویازده سال پیش از آن 
واقعه جان داده است و معضی دتگر نوشته] ند که سام بن زیاد خود بخراسان دفته است۲۱) 
و یعضی آورده | ند که سلم بن زیاد نخست از جانب خویش حادث بن معاوية الحارئی جد 
عیسی بن شبیب دا بغر اسان فرستاده و ویرا برای این کار از شام خواسته است وسیس 
خود بخراسان دفته (۳) و البته قول اخیر از حیث اعتبار مولفیت مقدمست . در هرصورت 
در باب این وقایم در کتاب الفتوح آم ده است (4) که چون سعید بن عثمان بن عفان 
را بکفتند درخراسان امیری نبود. معاوبه نامه‌اک نوشت بسلم بن زیاد بن ابیه(۵) که 
کار خر اسان ضایم و مهملست ۰ کسی که سزاواد امادت خراسان باشد بر گزین و مثال 
بئویس وکار او بساز و بعراسان بفرست . چون نامه بزیاد دسید غلامی از آن خویشتن 
را گفت : برو و حکم نن بشر القفی را بخوان ۰ چون غلام دا دریی او فررستاد نشست 
و بنام او مثال خراسان وشت . غلام برفت وحکم بن عمرو الغفادی دا بخواند , چون 
آآزن مرد نزد سلم بن زیاد امد دانست که غلاع بخطا رفته است بخندید و گفت‌من‌خیری 
میخواستم وخدای جز آن میخواهد و حکم مرخداراست , ساخته باش که امادت خراسان 
بتو دادم و ترا برمحادبت اهل عداوت وستدن خراج والی آن اقلیم گردانیدم . این حکم 
مردی بود اژ نیکان و خدمت رسول یافته بود برستخن سلم بن زیاد اتکار نکرد » مثال 
بستد و از تزديك وی بیرون رفت و منادی کرد که : هر کس را دغبت غزوست بجانب 
خراسان ساخته باید شد . گروهی انبوه بر و گرد شدند . سلم بن‌ژیاد همه را مواجب داد 
و ارذاق فرمود . حکم بن عبرو با سپاهی آراسته پجانب خراسان روان شد ‏ از راه 
فارس و از فارس بشارع دوی بخراسان نهاد . يك‌يك شهرهارا خراج می‌ستد تا بمرو 
رسید . آنجا مقام کرد . چون لشکر وی بیآسودند روی باطراف خراسان‌نهاد بوضعی 
که پیش ازو نگشاده بودند و چند شهر و قصبه پر دست او گشوده شد و غنایم بسیاد 
یافت ومالی بسیار پدست آورد . باز آمد و بشهرمرو شد واز آنجا نامه‌ای نبشت بسلم بن 


زیاد و اودا ازفتحها که بردست اومیسر گشته و اموال که‌فر اهم آمده بود[ گاه کرد .سلم‌بن 


۱ - طبری -ج + ص ۱6۰ و ابن اثیم چاپ ۱۲۹۰ -ج ۳ص ۲۰۲ 

۲ - تاریخ بخارا- ص ۳۹ . 

۳ طبری تج ٩‏ ص ۲۷۲ و این اند جع ۲ 

ع سب ۲۳۷ . 

هب ددین کتاب همه جا نام « سام بن زیاد بن ایبه > که بسال ۰۰۱ حکمران خراسان شده 
بخطا و زیاد بن ابیه » [مده است و حال[ نکه زیاد بن ابیه هر کز والی خراسان نشده و مدتها 
پیش اذ سال ۱+ هجری در گذشته است و نیز خطای دیگر آ نس ت که این وقایع را بلافاصله پس از 
دجعت سید ازخر اسان قراد داده است وحال [نکه سعید چنانکه کذشت بسال «ه اذ ماوداء النهر 
و خراسان باز کشته و این وقایم پنجسال بعد روی داده است اما زیاد بن ابیه که حکمران بصره 
بود وی (ذسال و (طبری -ج ۰ص ۱۲۳ و این اثد ج ۰-۰۳ ۱۸۳ ) حکمران بصره شد 
و بسال۲ه در گذشت ( طبری ج + ۱۹۱ و این ادج ۲ص ۲۱۱ ۰ 


رف 


ژیاد نوشته او بیزید بن معاویه فرستاد (۱) وازوی خواست با این اموال که حاص لکرده 
است چه میباید کرد ؟ 


یزید بن معاویه مرسلم بن زیاد دا نوشت : در جواب نامه حکم بن عمرو بتویس 
که | نجه اززرسرخ وسیم بدست آمده‌است بردست معتمدان خویش به بیت المال فرست و 
بازما ند چیزهایی که فراهم آمده است برلشکرخویش بخش کن . 

سلم بن زیاد هم بر آن جمله که یزید بن معاویه نوشته بود درجواب نامه حکم‌بن 
عمرو نوش . چون نامه سلم بن زیاد بعکم بن عمرو برسیه برخاست و خطبه کفت 
رن از آن مردم دا گفت که یزید بن معاوبه فرموده است هرچه ما دا بدست آمده است 
به بیت| لمال شام فرستیم و من |زرسول شنوده ام که : کر اآزسمان و ذمین چون حلقه‌ای 
شود و در گردن مردی افتد که او از خدای بترسد خدای ویرا از آن بلا برهاند من 
گفتة دسول گیرم » او لی‌تر از کفتهة یزید بن‌معاویه و گفتةُ سلم‌بن زیاد . شما غزا کرده‌اید 
و غنیمت يافته . بنج يك آن غنایم بیرون کنید و بازمانده از آن شما باشد . حکم برین 
جمله رفت » پنج يك بیرون کردند و بازما نده بسپاهیان خویش گذاشت و پس دعاییگفت 
برین منوال که :با خدایا " من غنایم بسویت برمسلمانان بخش کردم. بار خدایا . من از 
بنی امیه ملول شدم وایشان هم ازمن | زرده گشتند » بار خدایا * مرا ازیشان وایشان دا 
ازمن بازرهان . این دعا بگفت واز آن پس بیش ازيك هفته زندگی نیافت وجان سپرد . 
این خبر بسلم بن زیاد رسید » مردی را بخواند که‌ویراغا لب بن عبداب اللیشی گفتندی (۲) 
و او را مثالی نوشت بامادت خراسان و بخراسان روانه کرد واین‌غالب مردی بود نامی 
ووی نیز خدمت رسول را دریافته بود »س باشارت زیاد روی‌خراسان نپاد و بمرو فرود 
آمد و چندان ماند که لشکرش یاسود پس بطخارستان و مضافات آن دفت و آن ولایت 
بگرفت و ویرا فتحهای نیکودست داد و غنائم بسیار بستد و پنج يك اذ آن بیرون کرد و 
بزیاد فرستاد و بازمانده برساه رساول آکررد واین غالب را دشمنان مستولی پدید آمدندو 
با لشکر ساخته روبوی آوردند و الب مرژیاد بن ابیه را از آن حالت اعلام کرد و ازو 
باری خواست » زیاد بن ابیه هم دبیم بن زیاد الحادئی و عبدالنه بن ابی عقیل الثقفی را 


۱- اینجا نیز موّلف را خطائی روی داده است و معاو یه نوشته وحالآنکه معاویه بسال 
ء «هجری یکسال پیش‌اذین وقایع در گذشته و باید یزید بن معاویه باشدکه در آن زهان دد خلافت 
بوده است . 

۲ - اینجا مو لف خلطی شکفت کرده است چه اولا نام این شخص غالب بن فضاله اللیئی 
پود نه غالب بن عبداین و ثانیاً وی بسال مء اذ جانب زیاد بن ابیه بنیابت ولایت خراسان دفت 
ودر آ نزمان حکم بن عمرو الغغاری هنوز درخراسان بود و در سال ۰ه که حکم بن عدرو ددمرو 
«مرد وی در آن تواحی بود تا اودا عزل کرد ند و خلءد ن عبدارُ الحنفی‌دا ولایت خراسان داد 4 
(طبری ج > ص ۱۳۰ و ابن اثید ج ۳ - ص ۱۹) پس مولف کتاب الفتوح تمام این وقایع 
را که مر بوط بسال ءء :اه است بیپوده پس از امادت سعید بن عثمان درسال *ه آودده است 
و درین صورت مر بوط بزمان زیاد بن ابیه پدر سلم بن زیاد می‌شود و در آن زمان هنوز حکم بن 


عمرو ژنده بود . 


۱۴ 


که عم‌حجاج بن یوسف بود با سپاهی بمدد غالب فرستاد » چون ایشان بدوپیوستند غالب 
زیر و گرفت وچیره شد و کرد اقلیم خراسان بگشت و بیشترشهرها بگشاد و غنایم بسیاد 
یافت ‏ پنج يك از آن جمله بیرون کرد و بزیاد بن ابیه فرستاد و باژمانده بر لشکر حصه 
کرد ودد شهرمقام کرد و لشکر بکشودستانی باقطارخراسان فرستاد . 

درتاریخ بخارا درباب وقایع ماوراء النپر درزمان‌ولایت سلم بن زیاد بن ابیه(۱) 
چنن مسطور است (۲) : سلم بن زیاد بن ابیه امیرخراسان شد وخر اسان رفت واز آ نجا 
لشکر ساخت و بخارا رسد . خانون آن لتکن و ساز بدید دانست که با این سیاه بغارا 
نتواند یادا کردن ؛ کس فرستاد بنزديك طرخون ملك سفد » گفت من ترا بزنی باشم و 
بخارا شهر تست باید که بیایی ودست تازیان اذین دیار کوتاه سازی ۰ طرخون بیامد 
با صد و بیست هزار مرد و بیدون نیز ازتر کستان بیامد . با این لشکر خاتون با سلم‌بن 
ژیاد صلح کرده بود و درواژه ها کشاده و درهای کوشك که دد برون بود هم گشاده 
بیدون برسید و از آن دوی خرقان دود فرود آمد . سلم بن ژیاد دا خبر آوردند 4-5 
بیدون رسید وخاتون بوی پیوست و دروازه های شپر بستند . سلم بن ذیاد کس بنزديك 
مپلب فرستاد و گفت : بفوی نا برود فان لیر رز بیند که بچه اندازه است و آ نچه 
شرط طلایگی باشد بجای آرد ؛ مپلب پاسخ داد که چون منی دا کس بدین کار نفرستد» 
من مردی مشهودم ‏ کسی دا فرست که ا گر بتن درستی باز آید ترا خبرردرست رد وا گر 
هلاك شود در کر وشتنسی بدیدار نگردد . سلم بن زیاد گفت : هر آینه ترا باید رفتن 
مپلب گفت : اگر هر آینه مرا باید رفتن از هر علمی مردی با من فرست و اذ دفتن من 
کس را آگاه مگردان . همچنان کرد و پسس عم خویش دا با او فرستاد و ايشان شب 
با وی دفتند و پیدا کردند بی آنکه سیاه دشمن دا آ گاهی دسد * چون دوز شد سلم بن 
زیاد نماز بامداد گزارد و رو بمردم کرد و گفت : من دوش مپلب را بطلایگی 
فرستاده ام , خبردر لشکر فاش شد وتازیان بشنودند و گفتند: امیرمپلب دا بدان فرستاده 
است تا پیش اذ وقت غنیمت ان ااک که بودی مارا با وی فرستادی . زود جمعی 
سواد شدند و براثر مپلب دفتند تا بلب رود " مپلب چون ایشان دا بدید گفت ؟ خطا 
کردید که پیامدید؛ من پنهان بودم وایشان آشکارهمی آیند» | کنون دشمن‌همه دا بگیرد » 
مپلب بشمرد تازیان نهصد تن بودند * گفت واه کسه پشیمان شوید از انجه کرده اید . 
آنگاه صف پر کشیدند و طلايةٌ لشکر بیدون ایشان دا بدید » تازیان زود بو زدند و 
همه برك بارسوارشدند و صفپا بر کشیدند وملك ترك بریشان تاخت وتازیان درماندند . 
مپلب کفت : من دانستم که همین شود * گفتند: تدبیرچیست ؟گفت : پیشتر روید . باز گشتند 
و بیدون ایشان را اندر یافت و چپارصد تن دا از تازیان بکشت ودیگران بگر بختند تا 
لشکر گاه . بامداد دیگر شد وبیدون از آب بگذشت و رديك امیرختن آمد که میان ایشان 


۱ - منتبی در[ نجا هبه جا « مسلم بن ژیاد > چاپ شده . 
2 ۲۶ - ۱ ۰ 


سنگ بود و جنگ در پیوست . 

مهلب پیش اند رآمد و جنک سخت شد و دشمنان حمله کردند و او دا در میان 
۴رفتند » مملت بانگ کر دکه : مرا اندر یابید » سلم بن زیاد خیره شد و گفت : این 
باتک مهلیست . عبدال خودان آن‌ذمان پیش سلم بن زیاد ایستاده بود » خاموش ماند " 
سلم بن زیاد گفت : چه بوده است ترا که سخن نمی گویی * گفت : بالثه که | گرمپلب‌دا 
پیم مرگ نباشد وی فریاد نکند » من باری بر نفینم و آنچه برمنست بکنم » اگر باری 
هلاك شوم روا دارم ویرهرهر بتک رز مد 
ساعت صبر کنید ».ددین میان سلم بن زیاد خوان خواست و نان خورد . عبدالله خودان 
گفت چه هنگام خوردنست ؛ خداوند ترا سبر کناد * هلاك شده‌ای * خبرت نیست و مرد 
جنک نبوده‌ای سلم بر زرا کقایت ۵ اکن تب هه کته سوادان دا بکوی تا 
بیاده شوند و بحر بگاه رو ند همچنین کردند . عبدالله بن خودان بتاخت بنزديك مپلب 
و مپلب سخت ددمیان ای رد * گفت : سپس خویش نگرید * چون نگریستند مردان 
راز ویک بیاری‌ایشان می آمدند» قویدل شدند و برجستن گرفتند و کارر| سخت کردند. 
در آن میا نه بیدون کشته شد » بازیان ککس ند و دشسان بيك بار هزیمت شدند و 
تازیان در پی ایشان همی دفتند ومیکشتند تا دمار از کارایشان بر آمد و تازیان بسیار 


ور 


غدمت گر فنند 9 تر ور بخش کردند » هرسواد دا دوهز ار و چپارصد درم افتاد » خاتون 
کس فرستاد وصلح خواست » سلم بن زیاد با وی صلح کرد و مال بسیار بستد . خاتون 
7 : از تو درخواست دارم که عبددالنه خازم مرا نمایی » چنانکه صورت اوست که يت 
بار دیده ام و بی‌هوش شده ام » مرا چنان می‌نماید که ادمی نست. سلم. بن زیاد مرعبدالنه 
خازم را بخواند بمپما نخا نه ای که داشت و بخانون ندود و حبهٌ خر نیلکون مبداشت و 
دستار سرخ » چون خاتون اودا بدید سجده کرد وهدیپا فرستادش |زعجب » سلم بن‌زیاد 
مظفر وبا غنیمت بسیار باز گشت و از ماوراء النهر بعراسان دفت ‏ 

اما طبری(۱) و این اثیی(۲) در باب‌جنگهای‌سلم بن زیاد درخر اسان‌وماوداء الثهر 
چنت آورده اند که ابا حرب سلم بن زیاد بن اببه نزد پزید بن معاویه دفت و وی دا 
بیست وچهاد سال بود و یزید اور گفت : ای ابا حرب, آیا پسندق که ترراکاربراددانت 
عبدالرحمن و عباد بخشایم (۳) ؟ وی گفت : هرچه امیرالمومنیت پسندد آن بود و ویرا 
ولایت خراسان وسکستان داد » سلم بن زیاد هم حادث بن معاويةٌ الحارثی جد عیسی بن 
ست | به خراسان فرستاد و وی دا برای این کار از شام بعواست و سلم بن 
زیاد شود ببصره دفت و درآنجا سپاء آداست وبغراسان رفت وحادث بن قیس‌بن الینم 
السلمی دا بگرفت ودد بند کرد و پسرش شبیب را بزد و برادد خویش بزید را بان 


ات ۲۷۱-1 ۲۷۲ - 

۷ سح 4 - ۶۱ - ۶ ۰۱ 

۳ مراد عیدا لرحمن بن زیادست که از سال ۸ه تا ۱+ والی خراسان بود و عباد بن 
زیاد در همان زمان امارت سکستان داشت . 


۰۹ 


فررستاد وعبیدالب بن زیاد بسباد برادد خویش توشتن ک4 با وی دوست‌تر بود و خبر از 
امادت سم بوی داد و عباد | نجه در بت‌المال بود میان چا کران خویش بخش کرد و 
منادی کرد که هر که پیش خواهد داد از وی خراح بستاند و عباد ازسگستان برون شد 
و چون بجیرفت رسید بوی خبر دادند که بسلم نزديك شده است و میان ايشان کوهی 
بود و اذ آن بگذشت و ددین شب از عباد هار چاکر باکت دوه آکمتر بن ایشان با ده 
هزاد بود وعباد بغارس دفت و نزديك بزید بن معاویه شد ویزید |زوی برسید که : مال 
کجاست ؟ گفغت من خداو ند آآرت دیار بودم و همچنانکه خواستم میان مردم بخش کردم و 
چون سلم بخراسان رسید بزید ببرادرش عبیدالنه بن زیاد نوشت که شش هزار سوادوی 
دا بر گزیند و سلم سران سپاه خویش دا بر گزید و عمران بن الفضل البرجمی و مپلب 
این ابی صفره و عبدالنه بن‌حازم السلمی و طلحة بن عبداننه بن خلف | لخز اعی وحنظلهین 
عراده و بحیی بن یعمر العدوانی وصلة بن اثیم العدوی و ابوحزابة الو لید ین نهبات , 
یکی اذ بنی دبيعة بن حنظله و گروهی پسیاد از سوادان بصره با وی بودند و گروهی 
دا که بجهاد راغب گشتند باخود برداشت . چون سلم بخراسان وسید از بپر جنگ از 
رود جیجون بگذشت و ام محمد دختر عبدابُ بن عثمان بن اپی‌العاص الثقفی با وی بود و 
او نخستین زن از ژنان عربست که |ژرود جیحون گذشته است ودرین زمان عمال‌غراسان 
درجنگ بودند و چون زمستان دسید از میدان جنگ برو شاهچان شدند وچون‌تازیان 
دس از جنک دشدند بادشاهان خراسان در غبری از شر های تراسان که آن سوی 
خوارزم بوواکر دا مد ید وهمداستان شدند که : يك كت بجتگ اندو نو ند و باکندتیر 
نستیز ند و در کارها با هم مشورت کنند و تازیان‌ازین همداستانی هر اسیده بودند » چون 
سلم بن زیاد بدانجا رسیدآهنگ‌جنگ کرد ومپلب بن ابی صفره وی دا حنتک دل داد 
و با شش هزارتن بسوی آن شهر دفت وایشان را شهر بند کرد وازیشان طاعت خواست 
وان ملوك عراسان که ددشهر بود ند صلح خو استند که خودرا بتن خویش بدو سیار ند 
و وی بذیرفت وبیست هزار هزار درهم صلح افتاد وهم ازشرایط صلح بود که اشیابی 
چند بدهند وچون چپار پایان و ستور و کسخت را بنیم بها اژیشان گرفتند و آنرا قیمت 
کردند پنج هزار هاردیناد بود وسلم بن‌ژیاد مهلب را با مرزبان مرو نزد یز یدفرستاد 
و آن مال با ایشان دوانه کرد و پساز آن سلم با زنش اممحمد دخترعبدال بن‌عشان بن 
ابی‌العاص الثقفی رسک سمرقند دفت و ددین زمان سلم دا پسری زاد که او دا صفدی 
اد ۳ ات ویت) نا بادووزن سلم |زهیت‌ساخ تلا ما آرن نوزاد 
دا عاریت کرد که با خود جامةٌ کودك نداشت وازجملة آن جامپا تاجی بود که ذن صاحب 
سفد بآن نوباوه بخشید و دریی سفرسلم بن زیاد جنگی هم با مردم خوادزم کرد و بمال 
بسیار مصالحه افتاد و نیزسلم بن زیاد سباهی جنگ بخجنده فرستاد و مردم آن دیار را 
ثبر شکست داد . 

گردیزی(۱) دد بارة حوادث ذمان سلم بن زیاد چنین آورده است : «چون یزید, 


۱/۱ ۱ ۱ 
۱۰۷ 


(منه اه بنشست مر سلم بن زیاد دا بخراسان فی‌ستاد و عجم با خاتون یکی شده بودند » 
بماوراء الثهر و سلم , که بغراسان سید لشکر بکشید و بماورا»النپر دفت و عجمیان 
تسش او آمدند بحرب و کارژاری هول بکردند و آخر عجمیان دا هزیمت کرد و انددین 
حرب هیچ کس دا آن اثر نبود که مپلب بن ابی صفره را , که او کارهای نيك کرد و از 
وی سیار کارهای پسندیده آمد » اندر آن حربگاه وچون سلم از شغل ماوداء الثهر دل 
فارغ کرد ولابت‌سیستان‌مر طلعة| لطلحات را داد اورا طلحه بن‌عبیدالل الخزاع یگفتندی . 
آخر سلم بر طلحه خشم گرفت و چون طلحه خبر یافت بگریعت ‏ با اصبهیذ ستکزی و 
نزديك بزید بن معاویه شدندی , تا مرگ بزید آنجا بماندند و چون بزید بمرد ایشان 
بسیستان باز آمدند و کارشان راست شد وطلحه بیستان بماند» تابروزگادفتتهٌ عبدالین 
الز بپروسلم بن زیاد خراسان بعرفجة بن عامرالسعدی سپرد وخود سوی مکه دفت» ۰ 

سلم بن زیاد تا سال ۶" هحری ای خراسان بود و با مردم ماوراء النپر بصلح 
رفتار میکرد » درسالع1 امارت خراسان دا بعبدا پن ژبیر دادند و وی اژجانب خود 
نوابی فرستاد ولی ددین میان تا سال ۸٩‏ که قتيبةً بن مسلم بن‌عمرو بن الحسین‌ین دبیعة 
ابن خالد بن اسد بن قداعی بن هلال الباهلی بخراسان رفت دیگر جنگی‌ددمیان ایرانیان 
و تازیان در ماوراء الثپر درنگرفت و آن سلسله جنگپای ی که درژمان قتیبه روی داد 
آخرین جنگپاییست که درماوراء النپر پیش آمده است وپس از آن ماوراء الثپر یکسره 
بفرمان تاژیان در آمد واگر ه مکاهی جنبش کوچکی روی میداد چندان نبود که مانع از 
غلبه تازیان باشد . تا آنکه خراسان و ماوراء النپر بيك باره مستقل شد . 
در بارة حوادث خراسان از ذمان سلم بن زیاد تا زمان قتیبة بن‌مسلم درز ین‌الاخبار(۱) 
چنین امده است : 

عبدایث بن خازم - وچون سلم قصد مکه کرد عبدای بی خازم با وی برفت و سلم 
را اندر راه خدمت کرد و چون با وک کستاخ شد عهد خر اسان را از سلم بخواست 
و سلم عهد خراسان بیدا داد » بمرو آمد و با عرفجه حرب کرد و عرفجه را بکشت 
و خراسان بگرفت و بنزديك عبداله بن ز بیر نامپا نوشت بیمت خویش و مردمان دا 
بطاعت او خواند . میان عبداله بن خازم ومان مصریان بر راد وان مادت 
گرفت و بشپرهای مرو و مرورود وطالقان وهرات شورش خاست و کروهی اذتمیمیان 
پسرش را که عبدان بن محمد بن خازم بود , بکشتند که امیرهرات بود وعبدال بکیت 
پبر قومی ازایشان بکشت و کار عبدالّ بن الز بیر بالا گرفت وعبدابث پن‌خازم بماند اندر 
خراسان هشت سال وپنج ماه و بیست وپنج روز, تا وقت فتنهة مصعب بن‌الز بید باعبداليلك 
این مروان و مصع بکشته شد و عبدالملك مر عبدالً ن خازم دا بطاعت خواند اجات 
نکرد و سرمصعب سوی پسر غازم فرستادند وبطوس پيك دیگر رسیدند و حرب کردند 
و وکیم بن الدور قیه ۰۰. برادر و کیع را بکشتند و و کیم با عبدالّه برابر اوفتاد و 


۱ج ۱ص ت ۸۰ ۸۳ 
۱۰۸ 


بیاو بختند , و کیم مررعبدان دا برزمین زد و برسینه او نشست وسر او سرید و پیش بحر 
آورد و بحر اووا ستود و آن سرعبدالبٌ را سوی خالدین عبدالبُ التستری فرستاد وخالد 
سوی عبدالملك بن مروان فرستاد . 

بحر بن ودقا- پس عبدالملك بن مروان ولایت خراسان مر بحر بن ورقا را داد » 
اندر سنة احدی و سبعین وچون کار او داست شد عبدالملك فرمود تا از خراسان هم 
وظابف و عطاها و زیادتپا و اقطاعپا که اندر وقت عبد ال بن‌الز ببر نهاده بودند ‏ 
بیفکند و نظرهای کی کرد » اهل خر اسان‌را و بحرمردی عاجز بود واندر دست‌سیاهیان 
درمانده بود و بدین سیب حال خراسان با خلل‌همی بود. پس نامه نوشتند سوی‌عبدالملك 
که : خراسان دا جز مردی از قریش نتواند داشت وعبدا لبلك بحررا معزول کرد وامیه 
را بحای او فرستاد . 

و این امية بن عبدالله بن ابی‌العاص بن عبد شمس بود وعبدا لملك خراسان‌را بامیه 
داد . اندر سنةٌ نی وسبعین و امیه بخر اسان آمد » بحر عاصی‌شد و کپندز مرو دا حصار 
گرفت وچند گاه اندر آن حصار بود در امیه اورا فرود آورد و بکشت ودو برادد بود 
مر بحردا » یکی بدل نام بود ودیگری دا شمردل . آن هردودا نیز با او بکشت وامية بن 
عبدایبء هفت سال در ولایت خراسان بما ند واز بودن امیه بردل‌حجاج بن یوسف همید نج 
بود و حيكت ها ساخت تا عبدالملك امیه دا معزول کرد و خراسان و سیستان بحجاج بن 
بوسف داد . 

و عبدالملت خراسان مرحجاج بن یوسف را داد و حجاج مهلب بن‌ابی صفره دا 
بخر اسان بفرستاد » اندرسنة تسم وسبعین و او بشهر کش شد وبا مردمان سغدصلج کرد 
و ملك سفد اندر آن دوز گاد طرخون بود ‏ از وی‌گرو گان بستد و مهلب بمرو اندر 
ناحیت مرودود . بدهی کهآ ترا زاغول گویند و پسر خویش, پزید را خلیفه کرد و پسر 
او چپارسال برخراسان خلیفه بود . از جهة حجاج و اذ پس او حجاج خراسان برادر او 
مفضل بن مپلب داد و مفضل مردی دانسته و آهسته و مردم شناس بود . حجاج سیستان 
مرعبدا لرحمن بن محمد الاشعث را داده بود وچون بسیستان رسید | ندرحجاج عاصی شد 
و بروی بیرون آمد و میان حجاج و عبدا لرحمن هشتاد حرب سوفتاد و اندر دیر الجماچم 
عبدالرحمن هزیمت شد واز آنجا بکابل دفت » بنزديك دتبیل امیرکابل , و حجاج دسول 
فرستاد و اودا از دتبیل بازخواست . دتبیل عبدالرحمن را برسول سپرد و رسول او دا 
بند کرد ويك حلقه بند بر پای او نهاد و يك حلقه بر بای مردی دیگر و اند راه بمنز لی 
فر ود | مد ند و بر بام خانه شدند و عبدا لرحمن خویشتن دا از آن بام فرود انداخت » باان 
مرد وهردو ,مردند وچونو لیدبن‌عبدا لملك پنشست حجاج مفضل بن‌المهلب‌را معزول کرد 
از خراسان و فرز ندان مپلب دا اندرمطالبت کشید وهند دختر مپلب دا که زن حجاج 
بود » طلاق کرد وصد هز ار درم کابین او فرستاد , تا هند آن‌مال بدوباژ فرستادو نپذیرفت 
وحجاح مر پسران مپلب را سه سال ببصره بازداشت . تا یزیدین اپومسلم در باب ایشان 
سین گفت وشش باد هزاد هز اد درم ضمان کرد وایشان دا بامو کل طلاق کردند وایشان 

۷۱۰۹ 


هرچپاد برادر ‏ حیلتها کردند و بعتیان ساخته بودند, بکر بختند و بشام شدند ودجاء بن 
حیوة | لکندی را گسی کردند وازوحاجت خواستند, تا حدیث ایشان باسلیمان بن‌عبدالملك 
بکفت و سلیمان ایشان دا اجابت کرد » پس سلیمان بن عبدالبلك و عبدالعزیز بن الو لید 
|ندد ایستادند و بسیار شفاعت کرد ند بو لید بن‌عبدالملك ‏ تااجابت کرد وسلیمان دا فرمود 
که : ایشان‌دا نزديك وی فرستد . سلیمان پسر خویش, ایوب را با پزید بن ولید فرستاد 
و ایوب را گفت : « يك زمان ازیزبد برش اه الب خایت بای اک سم وال کید 
نخست تاتر | کنند > . پس بزید بن المپلب پیش ولد آمد , ولید شفاعت سلیمان بپذیرفت 
ویزیدرا سوی سلیمان باز فرستاد» سه بارهز ارهزار درم |زمصادر؛ اوفرونهپاد وحجاج را 
فرمود که : «هر کی آذفرد ندان مپلب و تبار ایشان. بنزديك تومانده اند همه دا زینهار 
ده و بشام فرست > و همه بدمشق آمدند بنزرديك سلیمان وشش سال ات بما ند ند ۳99 
آ خر عهد ولید بن‌عبدالملك قتيبة بن مسلم والی دی بود » فرمودش بخراسان شو . 
اما وقایم زمان قتیبة بن مسلم بدین قرار است : 
در سال۸۱ هجری قتیبة بن مسلم |زجانب حجاج بن یوسف بن‌حکم بن عقیل بن 
عامر بن مسعود القفی که ازسال ۷۵ تازمان مر گش بسال۱(۹۰) والی تمام ممالك‌مشرق 
بود بامادت خراسان مأمور شد و بخر اسان وماوراء النپرردفت وجمله خراسان را راست 
کرد وفتح طخارستان بردست او بر آمد و بسال۸۸اذجیحون بگذشت مردم پیکند خبر 
یافتند و بی‌کند را حصار دادند و ان‌حصار غایت استوار بود و بت‌کندرا درقدیم شارستان 
می‌گفتند و شارستان رویی می‌خواندند از استوااری بسار . قتیبه جنکهای بیار سعت 
رد ومدت بنجاه روز تازیان بیچاره شدند ورنح دیدن وحیله کرد ند و گروهی درزیر 
دیوار در کر نی بر برج واندرون حصار بستور گاهی بر آمدند و دیوار حفره کرد ند 
ورخنه افگندند وهنوز تازیان بحصادنمی‌رسید ند وازرخته در آمدند ؛ قتیبه آواز بر آورد 
که : هر کس بدین دخنه برااید دیت‌ وی میدهم و اگ رکشته شود بفر ژندان وی دهم » 
تاهر کس دغبت کرد بدر آمدن وحصار دا بگر فتند ومردم بیکند زنهار خواستند . قتیبه 
صللح کرد و مال ستد و ورقاء بن نصرالباهلی را پرشان امیر کرد و خود روی بخارا 
نهاد . چون به «خنبون» سید خبردادند که مردم حصار پبکند خلاف کردند و امیر را 
شتند . قتیبه لشکرخویش دا فرمود که بروند و بکند را غارت کنند و خون‌ومال ایشان 
مباح دانند و سبب آن بود که اندر پیکند مردی بود » اورا دودختر بودباجمال ؛ ورقاءبن 
نصر هر دو را رن السته ای رکش ٩‏ تن شم ری کت | از همه شپر 
دو دختر من م ی گیری؛ و رقاء پاسخ نداد مردبحست و ورقاء را بناف | ندر کاردی بزد 
و لیکن کاری نیامد و کشته نشد . جون خبر شتیبه سید باز کشت وهر که دربیکند جتاکی 
وسیاهی دود کت و آ نچه باژزمانده بود برده کرد 3 جناتکه | ندرهمه ات کنر تما ند 
و بیکند ویران شد و مردم بیکند بازار گانان بودند و بیشتر پبازرکانی دفته بودند , 
بولایت بلدة چین وجای دیگر وچون باز کشتند هرزندان و نزدیکان خویش زر طلب 


۱ - و فیات الاعیان ابن خلکان . 


۱۷۰ 


گردند واز تازبان بر بدند وباز ببکند را[ بادان کردند . گفته اند : هیچ شپری نبود که 
جمله آن ویر ان شد وتهی بماند و باز بدست همان شهریان زود[ باد گشت مگر پیکند . 
آورده اند که : چون قتیبه ببکند دا بگشاد در بت‌خانه بتی سیمین یافت بوزن چپارهزار 
درم وسیمین جامها یافت وجمله دا گرد کرد وبر کشید, صدو بنجاه هزار مثقال بر آعد و 
دو دانه مروادید یافث هر د چون بیضه کبو تری َ قتیبه گفت : این مروارید‌ها بدین 
بزر گی‌اژ کجا آورده اید ؟ گفتند : دومرغ آورده است بدهان گر فته و بدین بتکده |نداخته . 
پس قتیبه آن ظرایف همه جمع کرد و با آن دو مروارید نزديك حجاج فرستاد و نامه 
کرد بفتح بیکند و تصهٌ آن دو مروارید در نامه یاد کرد . حجاج بپاسخ نبشت که آ نچه 
تاد کر دی معلوم شد ومر ا اژذین دو مروارید رک واز مرغان که آورده اند شگفت آمد 
و ازین شگفت تر دهش ت و که چنین چیزی فاخر بکف کردی و بنزديك ما فرستادی ؛ 
بارك‌ابه عليك . پس بیکند سالیان سیاد ویران ماند چون قتیبه از کار بیکند سرداخت 
بعنبون باز گشت و جنگپا کرد و خنبون و « تاراب » و بسیار دیپای خرد بگرفت و به 
«وردانه » رفت و آ نجا پادشاهی بود « وردان خداة » نام وباوی تدای سای آثر د و 
بعاقبت وردان خداة بمرد و قتیبه بسیار دیپا بگرفت و اندر میان روستای بخارا میان 
قاراب و حنتون و رامیت لیر ها زگرد اامدیت بای و فتبه را اندر میان گرفتند و 
طرخون بادشاه سعد باسآه خوش یامد وحنک خداء باالکرگ سیار و وردانخداة 
با سپاه خویش‌وملك کوربنانون خواهرزاد؛‌فتفورچین‌دا بمزد گرفته بودند و باچپل‌هز ار 
مرد بامده بودتااورایاری دهند یجنگ قتیبه و لشکر‌ها گرد [مدند و کار بر قتیبه‌دشو ار شدو قتسه 
و یادان وی بی سلاح بودند قتیبه آواز کرد که : بیش سلاح ازخود دود نکنند و لشکرها 
رها نکنند وسلاح دا ازین سبب قیمت شد . جناتکه نیزه ای بنجاه درم شد و سبری رجاه 
درم یا شصت درم و زره بهفتصد درم . حیان البطی مر قتیبه را گفت : من خود آن می‌جویم 
تا فردا مرا امان ده . چون بامداد شد حیان نبطی بنزديك ملك سفد کس‌فرستاد و گفت : 
برمن | ندرزست برتو باید که هردو پيك جای گرد آییم . طر خون گفت : رواست » چه‌وقث 
کرد شویم ؛ حیان گفت : بدانگاه گه لشکر بجنگمشنول گردد و پیکارسخت‌شود . هم‌چنان 
ناگی برن جنک سخت شد حیان نبطی طرخون دا دید و گفت : ملك از تورفتست و 
خیرنیست . گفت : چگونه ؟ گفت : ما اینجا چندانی توانیم بودن که هواگرم بود. اکنون 
هوا سردست و گاه رفتن ما شدست و تاما اینجايیم این تر کان جنگ کنند وچون ازینجا 
دویم جنک با تو کنند چه ولایت‌سند جایی خوشست ومانند آن اندرجهان نیست بخوشی. 
یشان سند دا با تو کجا مانند تا بتر کستان رو ند؛ وتو در رنج اندر مانی وملك توایشان 
بگیرند . طرخون گفت : جاره من چیست ؛ گفت :| نکه با قتیبه صلح کنی و چیزی بدهی و 
بتر کان چنان نمایی که ما دا از حجاج یادی رسیده است. براه کش و نعشب لشکری 
عظیم وتو گویی من بازمیکردم تا ایشان نیز باز گرد ند وچون تو باما صلح کر ده باشی 
و از ما پیمان گرفته باشی ما ترا بد نعواهیم و نر نجانیم وتو اذین دنج بر آیی. طرخون 
گت مرا تتکو اندرز دادی . هم‌چذین کنم » امشب پارو ی توش شلد طر حون 
کس فرستاد بنزديك قتیبه وصلح کرد ومال فرستاد . دوهزار درم و بوق زدند و دوان 

۱" 


شدند ‏ دهقا نان وامیران گفتند . چه بود ؟گفت : زنپاد. پوش باشید که حجاج کر 
کزان فرستاد از سوی‌ کش وت زان ما رای فا راز دمن ۱۳ 
باژ میگردم بدیارخویش . کود بغانون ترك کس فرستاد و خبر پرسید. اذین حسال او دا 
ی دادند او نیز بوق زد وباز گشت و ولایت غادت. میکرد ند ومیرفتند. آن بلا از 
تازیان باز گردانیده شد وچپارماه بودکه قتیبه اندرمانده بود ودرین مدت خبر قتیبه ۰ 
و پاران او بحجاج نرسیده بود و حجاج دا دل بدین سوی نگران میبود و در مسجدها 
قر آن میغو|ندند وختمها میکرد ند ودعاها میگفتند " قتیبه و یاران او باز بشارا رفتند 
و این چپارم بار بود که ببخارا آمدة بود وجنگ کرد 
کرده و برده تا یمرو برفتی و باز آمدی بخارا (۱) ۰ 
ازسال۸۸ تا سال ٩۵‏ که قتیبة بن مسلم در ماوراءالنهر بود بیشتر دربخارا توقف 
داشت و هر گاه" که ازجنگ مان مییافت ببعادا بازمیگشت . نعست خاتون مادرطنشاده 
بر بخارا حکمران بود و چون وی بعرد پسر او طنشاده بزدگ شده بود و بیادشاهی 
شارسته گشته واه زکس در ملكت طمع مرو ۶ کت وذزیر ازتر کستان آمده بود نام او 
وردان خداة وناحیت وردانه اورا بود وقتیبه را باوی سیار جنگپا بایست کردن . این 
وردان خداة بمرد وقتیبه بغارا بگرفت وچندباد ویرا از آن دیاد بیرون کرد که بگر بعت 
و بتر کستان رفت . قتیبه بخارا را باژ بطغشاده داد و اورا بشپر باری بنشاند و ملك بر 
وی راست کرد وهمه دشمنان اورا دست کو تاه ساخت وطغشاده بدست قتبه ایمان آورده 


ه و بعضی را کشته و بعضی را اسیر 


بود وملك بغادا میداشت تا قتیبه زنده بودء یعنی تاسال۹۵ و پس زو بروز کار نصرسیاد 
۲سال خاك بخادا بدست او بود(۲) . 

بادچپارم که قتیبه بسخارا شد بامردم آن دیار بدرفتاری‌ها کرد وچنانکه گذشت(۳) 
خانبای‌شهر بتعاراد| درمیان تازیان که با وی آمده بودند و بعادیان بخش کرد و گروهی 
ازمردم بغادا باسم کنکثان یا آ ل کنکثه خانه واسباب خویش‌تازیان‌را بگذاشتند وبیردن 
شمر هقتصد 5و شات خویشتن راساختند وازشپر بخادابرون دفتند. 

اما آمدن تازیان ببخارا وظاهر شدن اسلام در آن دیار بدینگونه است که در زمان 
خردی طفشاده وهنکام ی که مادرش خاتون‌حکم اومی‌را ند هر آکس برملكت |وطمع‌میکرد 
وخاتون‌را اززمان عبیداث بن زیاد وسعید بن‌عشمان تا زمان قتیبه تدبیر چنین/,بود که گاه 
با تازیان جنگ کردی و گاه صلح » تازیان بیشتر تا بستان ببخارا می آمدند ومی‌جنگید ند 
و زمستان باز می‌گشتند و چون خاندان بخارا خداة آ ندیار را نخست بجنگ گرفته بود 
مردم آن سرزمین ازشهر باری ایشان خشنود نبودند وایشانر| دشمنان بود وچون تازیان 
بیخارا می آمدند مردم آن دیاد مسلمان می شدند و چون تازیان باز میگشتند بات 


۱ - تاریخ بخاد - ص 9-۲ . 7 ّ # 
۲ - تاریخ بخارا - ص ب . ۱ 
۳ - ص ۸۲-۸۱ ازین کتاب ۰ 7 


۱۷۳ 


نيا گان خویش رجوع میکردند ولی این باد چپادم قتیبه جنگ کرد وشهر بخارا بگرفت 
ویس از دنح بسیار مردم را بآیت اسلام اندر آورد و از هرسوی کار مردم سخت کرد تا 
ایشان اسلام پذیرفتند بظاهرو بباطن بت پرست بودند . قتیبه صواب چنان دید که نیمی از 
خانهای مردم بخادا بتاژیان دهد تا تازیان با ایشان باشند وازاحوال ایشان آ گاه باشند 
ومردم بخارا بضرورت‌مسامان بمانئد و بدین طریق مسلمانی در بخارا | شکاره شد واحکام 
اسلام بریشان لاژم گردید وقتیبه مسجد ها بر آورد ورسم گبری برداشت و کوشش بسیار 
کرد و هر که در آبین اسلام کوتاهی کردی کیفر میدید ومسجد جامم بنا کرد ومردم دا 
فرمود تا نماز آدینه آوردند (۱) . 
مسجد آدینه بخارا که قتيبة بن مسلم ساخت چنانکه گذشت(۲) بسال۹4 از هجرت 
ساخته شد و لیکن مردم بخارا نخست بایین اسلام از جان و دل راغب نبودند و قتیبه آن 
تدییر کرد که تازیان دا درشهر بغارا بنشاند وددمیان مردم شهر پر | کنده کرد . نخست 
که قتیبه بار چپادم ببخارا آمد صلح کرد بدانکه هرسال بخاریان دویست هز ار درم 
خلیقه را دهند و ده هزار درم امیرخراسان را و از سرایپاو ضیاعپا يك نیمه تازیان را 
باشد وعلف ستوران تازیان وهیزم و آنچه خر گردد کسانی که در روستای بخارا و از 
برفن شهپر باشند دهتدو انزمان اندرشیر توش‌با بود و بعذی محلت های‌بر | گندة دور 
از تک ی چون دوستاو شپرستان را هفت درواژه بود. در اول دا در بازار سکن 
که پس از آن دد عصادان خوانده اند و آنروذ بپیچ درواژه بتزديك شهر بازاد نبود 
مور ری درواره س سر رات درد اازانااه ار درواازه بازار اند مدید 
5 بدر نون بر ربیعه و مضررا داد وباقی مردم یمن داو چون بشپرستان اندر می آ»دند 
نخستین کوی که بدست چپ بود | نرا کوی ر ندان می‌خواندند وازپس آن کلییای‌ترسایان 
بود و آنجا مسجدی بود که آنرا مسجد بنی حنظله میخواندند وچون از در شهرسنتان 
| ندر می‌شدند بدست راست کویی بود که آترا کوی وذیر بن ایوب بن حسان میغواندند 
یا کوی کاخ و این ذیر بن ایوب سرهنگی از سرهنگان قتیبه بود و پدرش ایوب امیر 
بحارا بود و نعتین کس بود که پس از تسلط تازیان بر بغادا امبرشد و از سوی قتبه 
بامیری دسید (۳) . 
اما شرح دایم زمان قتیبه درد خراسان وسایر بلاد ماوراء النر بدین قرادست که 

وی بسال ۸۰ عازم خراسان شد و درین زمان مفضل سیاه تازیان دا برای جنک آهاده 
کرت بود ومیخواست تکار ون وا شومان از بلاد طخارستان رود ۰ 4-9 بر ناد بان 
خطبه خواند وایشان را کی بر ااکشعی و کت : خدای این دیار را بر ما حاال ٩۳‏ د 
که این ویرا بدا نجا بر ید واا ثرا از کفر بشو بید ومال شما افزون گر دد وایشا یلا آا بات 

۱ - تاریخ بغادا - +4 

۲ - س ٩۳-٩۱‏ اذین کناب . 

۳ - تاریخ بخارا ص ۱ ۵۲-۵ . ۰ 


۱۳ 


قران درفضیلت جپاد و شپادت خواند . پس قتیبه سیاه خویش دا عرض داد و اباس بن 
عبداله بن عمرو را درمرو بجای خویش گذاشت وستدن خراج دا بشان بن‌السعدی سپرد 
وچون بطالقان رسید دهقانان بلخ و بعضی ازبزد گان | ندیار بوی رسیدند و باوی بر اه 
افتادند و چون قتیبه از جیحون بگذشت < بیش الاعور > پادشاه چغانیان با ارمغانها و 
کلیدی رد ین نزد او امد وویرا بدیار خود خواند و بادشاه کفتان با هدایا نزد وی شد 
و ویرا بدیار خود خواند و قتیبه با بیش بچغانیان رفت و آ ندیار بوی تسلیم شد و ددین 
ژمان پادشاه آخرون و شومان با بیش در جنک بود و کار برو سخت گرفته بود و قتیبه 
بسوی آخرون وشومان شد وغیسلشتان بادشاه 1 ندبار بنزديك وی شد و با وی صلح کرد 
واورا فقدیه داد . س قتیبه بسوی‌مرو دفت و بر ادرخویش صالح بن مسلم‌را در فرما ندهی 
سپاه بجای رک ارسنت وصالح کاشان و اورشت را از فرغأنه کات وس اخسیکت را 
که شپر قدیم فرغانه بود بگرفت و نصر بن سیار درین جنگ باصالح بن مسلم بود و 
و شش سارک د وقربه‌ای را که «تنجانه» نام داشت‌بوی بخشیدند. پس صالح بر ادرش 
قتیبه بیوست وقتبه اورافر ما نروای‌ترمذ کرد کفته دیگر آنست که‌قتبه بسال۸۵ بخراسان 
رفت و سیاه خویش را بشمرد وسیصد و بنجاه مرد زره پوش در سباه وی بود و بجنگ 
آخرون وشومان رفت واز آانجا بکشتی بامل دفت و درپی او سپاه وی اژراه بلخ بمرو 
روانه شد وچون این خبر بحجاج رسید ویر ملامت کرد وسرژنش داد که : سپاه‌را ازخود 
جدا گذاشته است و بدو نوشت که : جون اک ری عرد انس بت ساه باش و چون 
بل کدردض اندر بس ایشان باش . گو ند : درین سال بش ارت قتیبه ازجیحون بگذرد 
دربلخ بماند ذیرا که بعضی اذمردم بلخ ازوی بر گشته بودند وبا ایشان جنگ کرد واز 
کسانی که بدست وی افتادند ذن برمث ابی خالدین برمك بود و برمك در و بهاد بلخ 
بود و آن ذن یبدا بي مسلم معروف پفقیر بررادر قتیبه تعلق گرفت و مردم بلخ فردای 
آنروزی که قتیبه با ایشان جنگ کرد با وی صلح کردند وقتیبه فرمان داد که اسیران دا 
باز دهند و زن برمك مرعبداله بن مسلم را گفت که : من بتو آبستنم وعبدالث بن مسلم دا 
مر کت در رسید و وصیت کرد فرز ندی که از آن ذن زاید ویرا باشد و ذن دا برمك 
تاروگر دانند  )(‏ 

در سال ۸۷ چون قتیبه با پادشاه شومان صلح کرد نيزك طرخان پادشاه بادغیس 
بعضی اسرا ازتاژیان نزد خود داشت وقتیبه بدو سر ان بسا را بخواست و اورا 
در نامه خود بیم داد » نيزك ازو بپراسید و ان اسراا را رها کرد و نزد قتیبه فرستاد و 
قتیبه سلیم الناصح دا که مولی‌عبیدالته بن ابی‌بکرة بود بتزديك او بفرستاد و ویرا بصلح 
بخواند وویرا زینهار داد و نامه‌ای بدو نب ۵ و خدای را سو کند خورد که بجنگ وی 
نرود وسلیم با نامهٌ قتیبه نزد نيزك شد ونيزك بصلح بنزديك قتیبه آمد و بسال۸۷ مردم 
بادغیس باوی صلح کر د ند تا ببادغیس نرود(۲) - 


۱ - طبری-ج ۸ - ص ۹-۵۹ و این اثیر -ج > -ص ۲۱۵ ۰ 
۲ - طیری تج ۸ص ۲-۱ و این اتیر- > ص ۰۲۱۷-2۲۱۵ 


رز 


درهمان سال ۸۷ قتیبه بجنگ بیکند (۱) برفت و آن و اقعه بد تکو نه ات که :چون 

قتیبه با نيزك صلح کرد » در اندیشة جنگ دیگرشد و پجنگ بیکند دفت و از مرو برفت 
و بمرو رود رسید واز | نجا بآمل شد ‏ پس به < زم > رفت و از دود جیحون بگذشت و 
ببیکند دسید که نزديك ترین شهر های بخادا بجیحون بود و آنرا شهر باذار گانان 
( مدينة التجار ) میگفتند و چون بنزديك آن شهر دسید مردم بیکند از ردم سفد یادی 
خواستند واکر وهی بان کرد (آمدو رام بر وگرفتتد چنانکه ۳ ده ماه کس تجو | تست 
بئزديك قتیبه شدن ۰ چون خبر بحجاج رسید مردم دا گفت که درمساجد دعا کنند و این‌خبر 
دا بشپرها بنوشت ,گویند قتیبه دا پاسبانی بود ازایرانیان که ویر | « تنذر > می نامیدند 
مردم بخادا اورا مالی دادند که قتیبه را ازیشان دور کند ووی نزد قتیبه شد و اوراگفت 
ای تا سل کر ۵3ات ووریگوی بای توف عتاده وبهقر | نس کهبدر وبا گروق 
و قتیبه از بیم آنکه این زار تگودد فرمان داد تا ان از اکمرت زدند » س 
قتبه یادان خودرا گفت که : جفکت بشیر بو شند واااثر وزتا ذرودفتن آفتاب کشتار کردند 
ومردم ببکند هز یمت یافتند ودرصدد شدند که تشر از گرد ند وتازیان در بیایشان‌دوان 
کشتند و میکشتندو |سیر میکرد ندو یشان || زرفش‌شهر ما نع میگشتند. قتیبه کروه‌ی‌دا بگماشت 
که دیواد شپررا ویر آن کت و حون مر دم بیکند چنین بدبد ند خواستار صلح کشتند و قنسه 
باایشان صلح کرد و کسی‌دا از بنی قتیبه بریشان گماشت ودای باز گشت کرد » چون پنج 
فرستگ دود شد مردم بکند بمان شکتد وازوباز کشتند و امد را که قسبه برشان 
گماشته بود با کسانشکشتند ویا بینیو گوش بر یدند . چون خبر بقتیبه‌رسید بسوی‌ایشان 
باز گت وایشان شپر اندرشده بودند و يك ماه سکن ی و قتبه کسان کماشت که 
دیوار شپر دا سوراخ کنند فان چوب ند واندیثه داشت که آن و ژزند . 
مردم شهر باز صلح خواستند ولی قتیبه نیذیرفت و بشپر اندرشد و گروهی بسیاد از آن 
مردم دا بکشت وجمعی دا سیر کرد وازاآن کسان که درشپر اسر گرفته بودند مردی بود 
اعو رکه فرمانده سیاه تر کان بود و او قتسه را کف تکه : من خویشتن‌را هنج هز ارطاق 
حریرچینی می‌خرم ,که بهای آن هزار هزاد باشد . قتیبه با یاران خود رای زد ایشان 
فتند : بپترآنست او را تکشیم و آن خواستة گز اف که برغنایم ما می‌افزاید بستانیم و 
وی که ری وا تاه وتان کت فه بت رف ویر مان اور 
5و1 چون قتبه شپر ماد را بگش‌اد اورا مالی عطیم دست داد ازژزرینه و سیمینه که 
تاو نت وا نستند کر دو عبدالنه بن و آلان | لعدوی یکی از بنی‌ماکان که‌قتیبه‌و بر | «امبن بن الامین > 
می‌نامید و ایاس بن بیپس الباهلی دا ببخش کر دن رن عنیمت ها گماشتند و چون ظر وف 
وت ها دا باوردند چپل هز اراز آ نرا بقتیبه داد ند و از آن ظروف و اعنام که گداختند 
صد و پنجاه هزار مثقال زر وسیم بر آمد و درین گشادن بیکند چندان مال بدست تازیان 
افتاد که در هیچ شهری ازخراسان آن مال مررتازیان دا فراهم نشد . از آن پس تتیبه بعرو 


۱ - رجوع شود بصحایف ۳-۳۳ اذین کتاب . 
۱۱۵ 


باز گشت وتازیان نیرو گرفتند وسلاح وخیل خر یدند وستور فراهم ساختند وچندان سلاح 
مرسیاه خویش را گرد کردند که بپای نیزه‌ای بپفتاد دسید وایشان را در خزاین از ساز 
والات جنگ بسیارفر اهم شد . پس قتیبه بحجاج نوشت و از وی دخصت خواست که این 
سلاح را در سپاه بکار برد و وی اجاذت داد و | نچه از ساز جنگ وسفردر خزاین بود 
بر آوردند ودرمیان سپاهیان تازی بخش کردند . چون بپار رسید قتیبه بآمل رفت و از 
زم .بیتخاراشد و به نومشکث» (۱) رسد که‌ازتوایم بخارا بود و بامردم آن صلح کرد(۲). 

در سال ۸۸ تفه نومشتکت و رامیثنه(۳) روی داد وان بد بتک نه است که قتبه 
در سال ۸۸ بجنگ نومشکث دفت و در مرو برادر خود بشاد بن مسلم را بجای خویش 
گماشت وچون بامردم نومشکث صلح کرد برامیثنه رفت و مردم آن دیار نیز صلحکردند 
وازیشان باز گشت ولی‌تر کان بیاری‌مردم سغد ومردم فرغانه بجنگ وی[مدند ودویست 
هزاد تن بودند و پادشاه ایشان « کوربغانون» ترك خواهرزادة پادشاه چین بود وچون 
تر کان که مردم سغدوفر غانه با ایشان بودند بایشان‌رسیدندمسلمانان ازراه‌خود باز گشتند 
و بعبدالرحین بن مسام باهلی رسیدند ووی درساقة لشکر ودرمیان وی‌وقتیبه و بیشروان 
لشکر يك میل راه بود و نزد قتیبه فرستادند واودا آ گپی دادند و بجنگ آغاز کردند و 
چیزی نمانده بود که تر کان غالب شوند ولی سیاه تازیان بازمیکوشیدند وتاظهر آنروز 
جنگ کردند و درین هنگام نيزك باسپاه خویش رسید که همراه قتیبه بود و چون او 
د_سید ترکان کت ورد ند و برا گنده شد‌ند وقتیبه آهنگ مرو کرد و از جیجون بگذشت 
و بترمذ رفت واز آنجا ببلخ و بمرو شد(ع) . 

درسال٩۸‏ باد دیگر قتیبه در بغارا جنگ کرد و رامیثنه را گشود . بدین معنی که 
قتیبه پس از آن وقایم که گذشت براه بلخ باز گشت و چون بفادیاب رسید مکتو بی از 
حجاج بدو رسید که ویرا بسک با وردان خداة فرمان داده بود» س قتیبه سال ۸٩‏ 
باز گشت و بزم رسید وازجیحون بگذشت وبا مردم سفد و کش‌و نسف جنگ کرد ور یشان 
ظر بافت و سوی بخارا رفت و در خرقانه سفلی آمد که برراست وددان بود و گروهی 
سیار باوی رو بروشذند ودوشب ودوروزجنگید تاظفر یافت وسیس باوردان‌خداة بادشاه 
بغارا جنگ کرد وهیچ يك پیش نبردند و بمرو باز گشت وخبر آن واقعه بحجاج نوشت 
وحجاج ویرا پاسخ داد که : صورت وی بفرستد واو آن صورت بفرستاد » پس حجاج بدو 
تصت که رسای مارد بر کید ((ج)) « 

بسال۰٩‏ چون آن نامه حجاج بقتیبه رسید که وی دا از باز گشتن از وردان خداة 
عراز ت9۳ رده بود قتیمه بخارا باز گشت ؛ وردان خداة کس بنزد مردم سغد و ترکان 


۱ - درجوع شود بصفحهٌ ۳۳ اذین کتاب . 

۲ - طبری -ج ۸ص ۳-۰۲ و این اثیر - 4 - ۲۱۸-۲۱۷5 ۰ 
۳ - رجوع شود بصجایف ۲۱ و ۳ ازین کتاب . 

ء - طبری - ج ۸ - ص و ابن اثیر ج ۲۱۹-4 - 

ه - طبری - ۸ ص ۷ و ابن اثیرت ج 4 -ص ۲۲۰-۲۱۹ . 


۱۹۹ 


فرستاد و ایشان را یاری خواست وایشان بیاوری وی آمدند وقتیبه گرد اشان‌دا بگرفت 
وچون باران ایشان را بیر ون شدند و تازیان بیش |[ مد ند وفتسه درصف شین 
بود وردای زرد بر روی سلاح بوشیده بود وسیاه ایزائیان بشرفت یافت , تابجایی که 
بلشکر گاه تازیان اندر شد ولی تازیان ایشان دا تا لشکر گاه خود پس نشانیدند و پس 
ازجنگی‌ممتد که در کنار یکیاز نپرهای بخارا روی‌داد عاقبت سپاه ايران مغلوب شد و 
قتیبه نانک بر آوزرد ,که : هرک سرا دشمتی رد زگرد اورا صد درهم باشد و ویرا 
سرهای بسیار آوردند ودر | نروژ خاقان وپسروی زخم برداشتند وقتیبه بمرو کت 

هم در آ نسال دوباره درمیان قتیبه وطرخون پادشاه سفد صلحی‌افتاد بدینگو نه که 
چون قتیبه آن چشم زخم بمردم بخارا دسانید و سپاه ایشان پرا گنده گشت مردم سفد در 
هر اس شدند وطرخون بادشاه سغد با سوادان خود باز گشت و چون بنزديك لشکر گاه 
قسه رسید ستاد ودرمیان ایشان نپر ادا نود و اژقتیبه خواست کس نزد وی فرستد 
که با او سخن گوید و او کس فرستاد و طرخون خواستار صلح شد و وعده کرد که 
قدیه ای دهد . قتیبه بپذیرفت و صلح افتاد و ازو گرو گرفت تا آن مال که بصاح مقرر 
شده بود بفرستد و طرخون بدیار خود باز گثت و قتیبه نیز از آن دیار برفت و نيزك 
باوی بود . 

وهم‌درسال ٩۰‏ نيزك بر تاذ یان‌غدد کر دوصلحی که‌درمیان| یشان بود بگسست‌ودو باره 
جنگدرمیان‌در گر فت:چون‌قتیبه از بخارا باز گشت نيزك باوی بودو از آن پیشرفتها که‌مررتازیان 
ر ادست‌داده بودمی‌هر اسیدومر کسان‌خودر | گفت که: دل آسوده ندارم‌وا گرمرااذن باز گشت 
دهند باز آگر دم. جونقته با مل رسد ویر ااذن باز گشت‌داد ووی‌آهتگ طحارستان کرد ودر 
رفتن‌شتاب آورد تا بنوبپار رسید وچون بدانجا رسید کسان خویش دا گفت که: البته قتیبه 
ازباز گردانیدن من‌پشیمان شودو کس‌نزدمنیرةبن بدا فرستدو بیند کردن‌من‌فرمان دهد 
قتیبه چون دفتن نيزك بدید همچنان که او اندیشیده بود پشیمان گشت و کس نزد مفیره 
فرستاد و ببند کردن نيزك فرمان داد و نيزك براه افتاد ومغیره اندر بس وی دهسپار شد 
و بوی سید وددین میان نيزك نامپابسوی سپپید بلخ و باذان پادشاه مرورود و پادشاه 
طالقان و پادشاه فاریاب وبادشاه جوز جانان فرستاد وایشان‌دا برانگیعت که در بهاد 
کرد آیند وبا قتبه پیکار کنند و نیز نامه بکابل شاه نوشت واژو یاری‌خواست . اماجینویه 
پادشاه طخارستان ناتوان بود و نيزك او دا بگرفت و اورا بز نجیری ذدین بیند کرد و 
حال [ نکه جیغویه پادشاه و نيزك دست نشانده وی بود . پس عامل قتیبه از دیاد جبغویه 
بیرون دفت و مر قتیبه را خبر برد و آن زمان پیش اززمستان بود وسپاه قتیبه پر گنده 
گشته بود . بس قتیبه برادر خویش عبدا لرحمن دا با دوازده هزاد تن بسوی بروقان 
فرستاد ووی درآ نجا بماند و بکاری دست نزد وچون زمستان بگذشت بسوی‌طغارستان 
رهسپارشد وچون‌پایان زمستان رسید بقتیبه بشهر نیشابورودیگران نامه نوشت که :,ویرا 
سپاه فرستند و چون سپاه بوی رسید بسوی طالقان دفت و پادشاه طالقان نیز از نيزك 
پیروی کرده بود وقتیبه بطالقان رسید و گروهی بسیار ازمردم طالقان دا بکشت وددین 


۱۱۷ 


موقع سال ٩۰‏ بپایان رسید و جنگ هم چنان برقراد بود و بسال ٩۱‏ کشیده شد (۱) . 
در سال ٩۱‏ چون شپر طالقان گشاده شد قتیبه برادد خویش عبر بن مسلم دا بان دیاد 
گماشت واز آنجا بفاریاب‌رفت و پادشاه فاریاب فرمان وی بپذیرفت وجنگی پیش نیامد 
و این خبر بپادشاه جوزجان رسید و بکوهستان گر بخت و مردم جوزجان بنزديك قتیبه 
شدند و ویرا فرمان بردند و آنجا چنگی روی نداد و قتیبه مرعامر بن مالك‌الحمانی دا 
بر ان دیا بکماشت وبلخ باز گشت و مردم بخ نزد وی شدند و بیش از يك روز نجا 
نماند و درین ژمان نيزك بشهر بغلان رسیده بود و جنک در تنکةً خلم در گرفت و در 
قلعه ای استواد کون سوی تنگه بود بماند وچون قتیبه بای آن تنگه رسید از آن 
تون که هت وراه دا نمی دانست و هم چنان سر گشته مانده‌بود که کسی نزد او آمد و 
از وی ژنهار خواست تا اورا بسوی قلعه‌ای که آن سوی تنکه بود رهنمایی کند و قتیبه 
با وی چند تن فرستاد و ایشان بقلعه‌ای رسیدند که آن سوی ننک خلم بود و کسانی را که 
در آن قلعه بودند ت‌کشتند وهر کش ز نده بماند بگر بشت. س‌قتیبه بتنگه اندر آمد و بقلعه 
اندرون شد و بسمنجان رسید و چند روز آنجا بماند سپس بسوی نيزك رهسپار شد و 
بر ادرش عبدالرحمن بوی دسید و نيزك از جایگاه خود بیرون شد و ازسرزمیت فرغانه 
بکانسته و آنچه داشت نزد کابل‌شاه فرستاد وخود داهی کی ظا مک (زردسست وعبدا لررحمن 
قدرس ا می‌دفت و رو بروی کر زرسید وقتیبه بمنزلی فرود امد که ۳ منز لگاه عبدالرحمن 
درو رسک رررو و نيزك در کرز بماند و قتیبه ویرا دو ماه شپر بند کرد تا آنکه دوزی 
و توشه بر نيزك تنگ شد ومرض آبله بریشان مستولی گشت وجبفویه آبله گرفت و قتیبه 
از زمستان دد یم شد وسلیم ناصح را بخواندو گفت : سوی درت نو وچاره‌ای اندیش» 
که وی را بما دام کنی وا گر ذنهار خواست زنپاد ده و از سوی دیگر گروهی گماشت 
که چون نيزك از آن سوی تنگه برون آید بر وی زنند و سلیم ناصح بحیله نيزك دا 
بفریفت و وی دا باخود بنزديك قتیبه برد » چون بقتیبه رسیدند نيزك را ببند افگند و 
از حجاج فرمان خواست که وی را بکشد و پس اژچپل دوز نامه حجاج رسید و وی دا 
بکشتن نيزك فرمان داد وقتیبه نيزك‌را بخود خواند وفرمان داد بکفتندش هفتصد تن از 
کسان وی دا نیز بکشت وسرنيزك بحجاج فرستاد . چون قتیبه نيزك طرخان دابکشت 
رای با رکشت و یادشاه جوزجان کس بوی فرستاد و ازو زینهار خواست و وی اودا امان 
داد بدان شرط که بنزديك وی شود ووی دا هرود دهد و بادشاه جوزجان او دا چند تن 
از خاندان خویش بگرو داد و بسوی قتیبه شد و چون باز گشت درطالقان بمرد و مردم 
طالقان گفتند که وی دا زهردادند وحبیب بن عبدالب بن حبیب الباهلی دا که قتیبه بریشان 
کات رون تدای وقتیبه هم آن کسان را که نزد وی بگر و بود ند بکشت » هم درسال ۰۱ 
بار دوم فتته درشویان وقکشس ود ۹ وبا طرخان بصلح در آمد) بدینگو نه 
که : بشومان شد و آ نراحصار داد و سبب آن بود که پادشاه شومان فرستادة قتیبه دا از 


۱ - طیری - ج ۸ - ۷۰-۹۸۸ و این‌اثیرت ج 4 -اص ۲۲۳-۲۲۲ 
۷۱۱۸ 


خود رانده بود وفتیبه دو رسول بر وی فرستاد یکی از تاذیان که نام او عیاش بود و 
دینگری از مردم خر اسان » تاملك شومان دا وادار کنند [ نچه بدان صلح کرده بود بدهد 
و آن هردو رسول بنزديك شومان رسیدندو مردم آن دیاد برون‌شدند و آن مرد خراسانی 
بهر اسید و بگر بخت وعیاش با ایشان‌جنگ کرد و وی‌دا پس از آنکه شصت زخم برداشته 
بود بک‌شتند . چون خبر کشتن عباش بقتیبه رسید خود بسوی شومان راه افتاد و صالح 
بن مسلم برادر خویش دا نزد پادشاه آن دیارفرستاد و آن پادشاه با وی دوست بود و 
رک نزد او فرستاد و وی را بغرمان برداری قتیبه اندرزداد و لیکن آن بادشاه نبذیرفت 
و قتیبه بجنگ اند [مد وپادشاه شومان بغپر خویش شد وتازیان وی‌را شپر بشد کرد ند 
ومنجنیق نهادند و سنگ بادان کردند , چنانکه ددمجلس پادشاه يكتن کشته شد وچون 
بادشاه را ترس بگرفت آنچه مال کر در قلعه داشت گرد آورد و در چاهی در قلعه 
پینداخت » که کس ته آن نمی‌دانست وقلعه را بگشاد واذقلعه برون شد وبا تازیان جنگ 
کح و کشته شد وقتیبه آن قلعه تلا سر و بگرفت واز [ نجا تکنش و نسف شد و آن‌دوشپر 
نثر بگشاد و از آ نا بغاریاب شد و آنشهر را بسوخت و آن را «محتر قه» نامیدند و از 
"کش و نسف برادد خویش عبدالرحمن دا بسغد نزد طرخون بادشاه آن دیار فرستاد و 
عبدا لررحمن | نچه بر آن طرخون با قتیبه صلح کرده بودازوی بستد و گروهایی که باوی 
بود بدو باز گردانید ونزد قتیبه ببخادا باز گشت و وی از کش و نسف بدانجا بازگشته 
بود و باهم بمرو رفتند و در آنزمان که قتیبه در بخارا بود بخارا خداة را پادشاهی داد 
و وی خرد سال بود و کساتی دا که می‌ترسید با او اختلاف آورند بکشت و گویند که 
قتیبه خود بسغد دفت و چون از آن دیا باز گشت مردم سندامر طرخون را گفتند که تو 
بخوادی تن دردادی و جزیت دادن بپذیرفتی » با آ نکه سالخورده‌بودی وما دا دیگر بتو 
نیاژ نیست وویرا ببند کردند وغوزك‌را بجایاو گماشتند وطررخون خو یشتن‌دا کشت(۱) . 

درسال ٩۳‏ قتیبه با خوارزمشاه صلح کرد وخام جردرا بگشاد بدین گو نه که پادشاه 
خوارزم ناتوان بود وبرادرش خرزاد بردیار وی استیلا یافت و اژو کپتر بود و چون 
اودا آ گپی می‌رسی که : کسی دا کنیزی یا مالی یا زر وسیم ویا دختر و خواهر و زنی 
زیباست کسان می‌فررستاد و میگرفت کی دا یارای برابری او نبود و چون بیادشاه 
می نا ليد ند چاره نتوانستی کردن و چون این بیداد اد کسید خوارزمشاه بقتیبه نوشت 
واودا بدیاد خود خواند تا از آن برادد برهد ویکی از مرزبانان خویش‌دا بدین‌خواهش 
بنزديك قتیبه فرستاد وقتیبه وی دا اجابت کرد وجنگ را آماده شد وچنان وانمود کرد 
کهآهنگ سند دارو و از مرو برون شد . خوارزمشاه سباه خویش و دهقانان خود را 
لور کین وایشان‌را گفت که : قتیبه آاهنگ سنددارد ومارا بااکی نیشت و بپاد دا سپوده 
نگذرانیم سس بنوش خواری و باده گساری تعستید واه نبودند تا اینکه قتیبه پژاد 
اسب رسید . خوارزمشاه بشپر فیل درماوداء الشهپردفت »که نیکوترین شپرهای‌خو ادزم 


۱ - طبری - ج ۸ص ۸۰-۷۵ واپن‌اثیرت جع ص ۷۲۷-۲۲۵ 
۷۱۹۹ 


بود وفتیبه از جیحون نگذشت و هدس بوی فرستاد و بااد صلح کررد؛ برده 
هز ار چپادبای وستور و بدانکه درجنگ با پادشاه خام جردوی‌دا یاری کند . پس قتیبه 
"رادر خویش عبدالر حمن دا خام جرد فرستاد و بادشاه | ندیار باخو ارزمشاه در نی و 
و عبدالرحمن با پادشاه خام جرد جنگ کرد و او را بکشت و بردیاد وی دست یافت و 
چپارهزاد تن برده کرد » پس خوارزمشاه را برادری بود که ازوی در دنج بود و برای 
از میان برداشتن وی و یادانش قتیبه را بخوارژم خواند و قتیبه بدانجا رسید ان پرادر 
و باران وی دا گرفت و بخو ارزمشاه سبرد واوایشان‌را کشت و دادایی ایشان دا بقتیبه 
داد و قتبه خود بشهر فیل از خوارزم اندر امدو آنچه خوارزمشاه بدان مصالحه کرده 
بود ستد و پزار اسب باز گشت . هم ددین سال ٩۳‏ ی رس رت ز ان 
شپرادا تکماد ۶ بدین معنی که چون قتیبه با خوارزمشاه صلح کرد وی را گفتند که : ا گر 
آهنگ سند داری گاه آن رسیده است ۰ زیرا که مردم آن دیار فرستاده ترا ببذیر ند و 
تاآن سرزمرن ده روز پیشترراه نیست * چون فردا رسید قتیبه برادر خویش عبدالرحین 
را گفت : آن‌مالها که ستده بود بمرو برد وباسواران براه افتد و چون‌شب‌شد سدا لرحمن 
نبشت که آن مالها بمرو فرستد و با سوادان بجانب سند شود و آن خبر پوشیده دارد و 
وی در بی او خواهد بود . عبدالرحمن آن‌چنان که فرمان یافته بود کرد و قتیبه مردم دا 
خطبه کرد و سفغد رفت و عبدالرحمن پس از سه يا چهار روز بدو رسید و با وی مردم 
خوارزم و بغارا بودند ویکماه جنگ بکشید ومردم سند در شهر بند بما ندند و چون از 
دراز کشیدن محاصر ه سنّد بشید ند بادشاه شاش و خاقان و اخشاد فرغانه نامه کردند که 
تازیان ظفر یافتند و از دوزخویش اندیشه کنید و از پادشاهزاد گان و پسران مرزبانان 
وسوادان خویش ودلیر ان بر گزینید و بباری ما فرستید وایشان گرومی ازبر گزیدگان 
وش فرستادند که ساه بازی,را سس گرم دزر تور 
خبر بقتیبه رسید از سیاه خوش چپار صد یا ششصد تن ره همه از دلیران 
بودند و صالح بن مسلم را بسر کردگی گماشت و این سپاه راهی شد و بردو فرسنگی 
لشگر کاه بآن گروه رسیدند و صالح بریشان کمین کرد و چون نیمه شب رسید جنگ 
در گرفت وعاقبت تازیان بشبیغون ظفر یافتند و چون خبر ببردم سفد رسید درهم شدند 
وقتیبه منجنیق‌ها راست کرد وت سخت شد وچون کار برمردم سغد سخت گرفتندااکسان 
نرد قتیبه فرستادند گفتند : يك امشب مادا زینهار ده . تا فردا بصلح گرائيم و فردای 
آنروز قتیبه بردوهزار هزار ودویست هزار مثقال درهرسال صلح کرد وهم بدان شرط 
که هرسال وی دا سی هزاد سواد دهند و شپر را رافد > هی آکنند و یدز له را 
مسجدی راست کند و نماز گز ار ند وخطبه کنند و بیایند و برو ند وچون صلح بپایان رسید 
ومسجد نهادند وشهرتهی کردند قتیبه بشپر اندرشد با چهارهز ادتن » پس بسجد انددون 
رفت و آنجا نماز گز ارد وخطبه کرد و بخورد و گویندشرط صلح آن بود که وبرا صدهزار 
سوار دهند و آتشکده‌ها و بتکده‌ها وزیورهای بتان دیرا باز گذادند وقتیبه ان بر گرفت. 
وبت‌ها بستد و آن بتکده چون‌کاخی بزرگ بود, و آنرا بسوخت . پس غوزك نزد وی‌شد 


۱۳۰ 


و گفت : این بتان مسوژ چه ,در آن میان بتانند که اگر, بسوزی ببیری» قتببه گفت : من 
بدست خویش سوزم , پس آتش‌خواست وتکبیر گفت و برفروخت و آن بتان بسوختند .و از 
باژ ماندة آن بتان بنجاه هزار منقال زر یافتاند و در سفغد دختری از تخمهة رسد رود 
پدست تازیان افتاد (۱) که وی دا بحجاج فرستادند وحجاج بولید فرستاد واز آن دختر 
یزید پن ولید بزاد(۲) . گویند در آنروز مردم سمرقند باتازیان جنگ کردند و گروهی 
بسیار ازمردم آ نشهر کشته شدند.. از آن‌بس قتیبه بمرو باز گشت ومردم خر اسان می گفتند 
که : قتیبه با مردم سمرکند غدر کر دا 
درسال۹ قتیبه با مردم شاش وفرغانه جنگ کرد نا بخجنده و کاشان اذ شهرهای 
فرغانه دسید » بدین گوته که ازجیحون بگذشت ومردم بغارا و کش و ندف وخوارزم را 
و اداد کرداکه بست هزاد تن پیادی وی دهند وچون این‌گروه بوی رسیدند ایشان را 
بشاش فرستاد وخود بفرغانه رفت و بخجنده رسید وبا مردم آنشهر چند جنگ کرد و در 
هرجنگ پیشرفت مر تازیان را بود پس قتیبه بکاشان یکی‌از شپرهای فرغانه رسید ودر 
انجاان سپاهی که بشاش فرستاده بود و آنشهردا گشاده بودند بوی رسیدند و کاشان را 
نیز بکشادند و پیشتر آنشهررا بسوختند واز آنجا بمرو باز گشت(۳) . 
بسال ٩۵‏ باد دیگرفتیبه بجنگ بشاش رفت بدین گونه که : حجاج سپاهی ازعراق 
بنزد قتیبه فرستاد وچون آن سپاه بسال ٩۵‏ بوی دسید بچنگ دفت وچون بشاش یا به 
« کشماهن» رسیدخبرم زگ حجاج بوی دادند و آن درماه شوال بود ووی بمرو باز گشت 
و آن کسان دا باز فرستاد وایشان دا برا گنده کرد و گروهی در بخارا گماشت و گردهی 
بکش و نسف.فرستاد ۰ پس بمرو باژ گشت و آنجا بناند و ناهه‌ای اژولید بوی رسید که 
او دا از آی مغازی آفرین میکرد (ع) . 
درسال ۰ فده تک کاشغررفت و آن کسان که با وی بودند عیال خویش را 
همراه برداشتند وخود میخواست که عیال خویش دا درسمرقند بگذارد » چون‌ازجیتعون 
آگذشت يك تن را از کسان خویش که ویرا:خواوزمی میخواندند بر کنارجیجون بگماشت 
و او دا گت هیچکس را اجازت گسذشتن, ندهد جز [نکه جوازی داشته باشد و از [نجا 
بفرغانه دفت وددفر غانه‌خبرمر گ و لیدبوی رسید واز آنجا بسرحد چین رفت(ه) و جنگی 
با مزدم چین"و کاشفر کرد که بیشتر برای تهدید بودولی چون خبرمر گ ولید بدو رشیده 
بود کاری از پیش نتوانئت بردن وبماوراء النهر.و خراسان باز گشت » چنانکه پیش اذین 


۱ طبری - ج ۸ - ,۹۰-۸۳ و این‌اتیرت جع سا ۳۳ , 

۲ -دد یادة این بازمانده پزد کرد رجوع کنید بکناب من «یزد کرد سوم - طبر آن 6۱۳۱۲ 
7 تجح : ۱ 
ری 2 ۸ص ۱و این‌اثیرد جع -ص م۳ 

6 - طبری -ج ۸ - ص ٩‏ و ابن‌اتیر-ج 4 ساص ۲۳۸ 

۵ - طبری س ج ۸ص ۱۰۲-۰ و ابی‌اثیر- ج وه - ص ۳+۲ .. 

۱۳ 


گذشت و لی چندان نکشید که در همان سال٩‏ قتیبه کته شد » بدین گو نه که : ولیدین 
عبسدالملك اندیشةٌ آن داشت که برادر خویش سلیمان را از ولایت عهد باز دارد و 
عبدالمزیز پسر خویش دا بجای او کمارد و حجاج وقتیبه نیز اجابت کردند . چون و لید 
بمرد و سلیمان بجای او نشست قتیبه اذوی بهر اسید وترسید که سلیمان مر یزید بن‌مپلب 
دا بولایت خراسان فرستد و بسلیمان نامه‌ای نوشت‌وو یر | خوش آیند گفت وازستمپای ی که 
درخدمت عبدا لملك وو لید کشیده بود بگفت و گفت که : اگر ویرا عزل نکند در راه او 
نیز چنان خواهد کرد و نیز نامه دیگر بدو نبشت ودر آن‌نامه پیشرفت‌ها ورنجهای خویش 
و بزز آذي مقام خود دا بتزديك بادشاهان ابران و ۹ از وی دار ند یگفت و ددآن 
نامه از خاندان مپلب بد گویی کرد و نامه سومین سز نوشت و ددان نامه یز ید را ِ 
"هرد و الان نامبا ر( با مردی از کسان خویش فرستاد و ویرا گفت که : نامه نخستن را 
بو ده رواک رت سا نود و آن‌نامه بوی داد نامه دومن نبزوی را ده واگر آنرا نیز 
خواند و بیزید داد آن‌نامهٌ سوم نیز بو رک قارب نخستین را خواند و مر بز ید را نداد 
آندو نامه دیگر نگه دار . فرستادة قتیبه نزد سلیمان شد ویزید بن مپلب نزد او بود و 
چون نامه نخستین را داد بخواند دنگ بگرداند واز آن پس قتیبه دا از امادت خراسان 
خلم کرد ودرین میان که قتیبه ازسلیمان باز گشته و بروخلاف کرده بود چون ابوالمطرف 
و کیم بن حسان بن قیس الغدانی دا اذپیذوایی بنی‌تمیم عزل کرده بود و و کیم در صدد 
شد که وی را چشم زخمی رساند وددینهان سپاه وی‌رابرو بشودانید و ببپانة بیمادی ازو 
روی باز گردانید ودرزمانی که وی بفرغانه بود خودرا بدو ژد و وی دا با یازده تن از 
کسانش درماه ذیحچه سال ٩۱‏ بکشت (۱) ۰ 

در بارة قتيبة بن مسلم و کار های او در خراسان و ماوداء النپر کردیزی در 
ذین الاخبار(۲) چنین آورده است : 

« قتیبه اندر سنهٌ سبع و ثمانین بعراسان آمد » ازداه قومش » پیش از آن از داه 
پادس و کرمان آمدندی » چوی قتیبه بقومش دسید عهد خویش طلب کرد » نیافت که 
بری فراموش کرده بود . کس فرستاد و اذ دی بیاوردند و مر یزید بن المپلب دا 
بعراسان بوستانی بود» بس خرم » قتیبه آن بوستان دا دیران ساخت واشتر خانه کرد . 
پس مرزبانی اودا پرسید که : «چرا چنین کردی ۶> قتیبه گفت : « پدرمن اشتر بان بود » 
پدر پزید بوستان بان > . واندر سنهةً سبع وتمانیت لشکر بکشید و بروز کار او بیشتر از 
شپرهای بخار | گشاده شد و کش و نعشب وسمرقند و گویند که : خوادزم و کابل ونساهم 
بروز کار او گشاده شد و از پس آن * اندر سنه خمس‌و تسعین ‏ فرغانه بگشاد و اندران 
سال حجاج بمرد و اندر خزینةٌ او دویست و نوزده باد هزار هزار درم یافتند و ولایت 


۱ - طبری -ج ۸ - ص ۱۱۲-۱۰۳ و آبی اثیر - ج ه-ص»-۸ و نیات‌الاعیان آبن‌خلکان 
چاپ پادیس ۱۸۲-۱۸۳۸ - ج ۱- 8۹۹-۵۹۸ . 
۱-۲ ص ۸-۸۳ 


وارل 


حجاح پیست سال بود . چون قتیبه خبر مرگ حجاج بشنید غمناك شد » بمرو باز آمد و 
ولید بن عبدالملك سوی قتیبه نامپای نیکو نوشت ووعده های نیکو کرد وقتنبه بفرغانه 
باز شد و بیار کثش کرد و بردة سیار بگرفت و پس صلح کرد با ایشان» گرو کان بستد 
واشوی مرو باز کشت ۰ چون بکشمپن رید خبر م رکه والید شنید وه تشستن سلیمنان بل 
عبدا لماك واژسلیمان بترسید وسلیمان بدو رقعه نوشت بتهدید و تنبیه و سلیمان یزید بن 
ال ۱3 ماکان نامرد کرده بوداه چون لاف یه ارشیل تواعلکزاد فا مور قترنه 
نوشت بتاز گی وبدست سول باژفرستاد و دلش قرار نگرفت وازسلیمان همی ترسید که 
معزول کندش ومیان سلیمان وقتیبه بد بود » از آنکه قتیبه اندر بیعت عبدالعزیز بن‌الو لید 
بود و انددان بیعت موافقت کرده بود وقتیبه ازسلیمان بدین سب ترسان بود ۰ پساندر 
سلیمان عاصی شد » با بيشتر سرهنگان ویادان خویش وپیش از آنکه عاصی‌شد مرو کیع 
ابن ابی سود الفدانی دا از مپتری تمیمیان معزول کرده و سوض آن شغلی ۳ نداده 
بود او دا و آن مپتری مرضر ادین حصین الضبی دا داده بود وو کیم بدان سیب بر قتیبه 
کینه گر فته بود و سپاه دا تحریش همی کرداو خویشتن را بیمار ساخته بود و چند وقت 
اندرخانه نشسته بود وچون بیرون آمد با آن قوم دست نی کرو و بفرغانه فرصت بافتند 
ومرقتیبه را بکشتند ویازده تن ازفرزندان مسلم بکشتند . از آن هفت پسر مسلم بودند, 
چون قتیبه وعبدالرحمن وعبدانٌ وعبیدابه وصا لح ویسار ومحمد بنومسلم وچپار ازفرژند 
زاد گان مسلم واز اولاد مسلم هیچ کس نرست مر عمرو » که تور راکانان بود . و کیم 
بفرمود تا سرهای همه بریدند وسوی‌سلیمان بن عبدالملك فرستاد . » 

در مجمل‌التواریخ والقصص(۱) در شرح خلافت عبدالملك بن مروان نخست چنن 
آهمده است . 

ورن عال قشاد وسه شهر عرق مهلب ان ابی سفره سرد و برش بوید ببای 
وی سس > بسن یزیه دا معزول کرد عبدالملک و مفشل برادزش بجایوق بتعمت» 
۲ حجاع قتبية ین مسلم را بخراسان فرستاد و مفضل را معزو ل کرد 6 

اند کی پس از آن(۲) ددشرح خلافت ولید بن عبدالملك چنین آمده است : 

وت دس شک رسب دود ماوداه الهر و زمین شومان واکش و تسف وان 
نخشب است ودیگر بارقتبه خوارزم بگشاد و چاج و فرغانه ویس بچین رفت و با نصرت 
باژ امد > . 

پس از آن(۳) در بارة یزید بن ولید چنین آمده است : «مادرش شاه آفرید بنت 
یدود بن یزدجرد بن شهریاد » که اورا قتیبه فرستاده بود پیش حجاح بوقت فتح سمرقند 
وحجاح پولید فرستاد بهدیه » . 


۱ - چاپ طهران ص ۳۰ . 
۲ ص ۳۰۵ 
۳ص ۳۱۱ . 
۱۳۳ 


مولف کتاب العیون و الحدائق » فی اخبادالحقائق (۱) نعست در وفایم سال ۸۲ 

می‌آکو بد : 

« درین سال قتیبة بن مسلم‌وارد خراسان شد , پس ازعزل یزیدین المهلب از آ نجا 
وقتيبة بن مسلم یاهلی درخوادزم و کش و شهررهای دیگر غزا کرد و همه آنها دا بزود 
بگرفت ویس از آن سمرقند را شاد رک رات دس [[ ۲ را در يك سال بگرفت > . 

پس از آن(۲) در بادة حجاج میگوید : «درزمان اوقتيبة بن مسلم وادد کاشفر شد 
که نخستین شهر چنن باشد > . 

سیس در حوادث سال۹۳٩‏ (۱۳ می‌زکو 3 

« چون قتيبة بن مسلم امیر خراسان شنید که ولید مرده است و برادرش سلیمان 
( بن عبدالملك ) خلیفه شده از سلیمان ترسید وسبب این بود که عبدالملك بن مروان 
برای پسرش و لبدعهد گرفته بود و سبس برای بسرش سلیمان پساز ولید و چون ولید 
پامادت رسید بگروهی از امیران اطراف فرمان داد برادرش سلیمان دا خلم کنند واز 
کسان ی که اجابت باین کار کردند قتيبة بن مسلم باهلی بود و چون سلیمان بولایت رسید 
قتیبه |زوتر سید ومی‌پنداشت یزید بن المهلب را والی کندز یر| که در میان یزید وسلیمان 
دوستی بود وقتبهة بن مسلم بسلیمان نوشت و اورا بخلافت تهنیت و بر ک برادرش ولید 
تمزیت گفت و دنجهایی‌دا که در خراسان برده بود وفتوحات خوددا بیان کرد و گفت از 
عبدا لماك وولید فرمان برداری کرده وهم چنان پرو فرمان او خواهد بود بشرط آنکه 
اورا ازخراسان عزل نکند وسیس نامهٌ دیگر باو نوشت وشمارة فتوح خود ودشوادیپای 
خود و بلندی پایهٌ خویش را در برابر شاهان عجم و هیبت خود دا در دلبای ایشان و 
دوری بانگ خود دا در ایشان در آن نامه آورد و از مپلب وال مپلب بد گفت و بغخدا 
3 خورد که اگر یزیدین بن المهلب دا براسان بفرستد او را خلع کند و سپس نامه 
سومی نوشت واورا در آن نامه خلم کرد و این سه نامه‌دا بامرردی فرستاد که ازباهلیان 
بود و باو گفت این‌نامةً نخستین دا باو ده و اگرخواند و بیزید داد این نامه دوم را ده 
و اگر آنرا هم خواند و باو داد نامه سوم را بده واگر نحستین نامه مرا خواند و بز ید 
نداد دونامهٌ دیگررا نگاه دار. فرستادة قتیبه رفت و برسلیمان واردشد ویز بدین| لمپلب 
نزر او نود . نامه نخستین را باو داد ون | حواند ۵ بر بن| لمپلب داد وفرستاده نامه 
یکیو[ دادو [ نرا خواند و نزد یزید انداخت ووکه نامه سوم را داد وردرککایی هکدر کزن 
شد ودر,دست خود نگاه داشت و سیس فرستادة قبه فرمان داد درمیمانخانه فرود آید 
ناکت شد سلیمان او را نزد خود خواند و کیسه‌ای باو دادکه دد آن دیناد هاک 


- دوعوم ععه‌صنادهء وتصخدظ عجصه۳ رجتدهعاطهتظ عفن د)صعدو۳:2 
6 .[ 1 هو رطلنه1-21تبدططنه ۶ ۷۵۱1281 صتهو۱1-0ه طد)ع1 عذده‌دره صدناده) 
2 .0 ,1869 رت 2)2702ظ1 خصه؟ وا روده[ 0 .ظ به وزههت 
۲ - ص ۱۱ 
۳- سب ۱۷ - ۱۸۰ 


۱۳ 


چند بود و گ‌فت این پاداش تست و این عپد خداو ند کار تو بر خراسانست برو و این 
فرستاده ایست که برای عهد با تو خواهد آمد و آن‌باهلی وفرستاده دهسپار شدند و چون 
بحلو ان دسید ند مردم بایشان خبر دادند که قتیبو خلم شده است و خراسان پریشان 
کته وان فرستاده عهدرا بغر ستادة قتیبه‌داد وباز کشت . اما فتسه پس‌از آنکه آن نامپا 
دا بر ای‌سلیمان فرستادبا بر اددان خود در بارهٌ خلم سلیمان دای زد و بر ادرش‌عبدا لرحمن 
دای باین کار داد و گفت مردم را بخلم او بخوان کی با تو خلاف نخواهد کرد ووی 
سلیمان را خلم کرد ومردم را بخلم اوخواند س[زا ته خطبه‌ای برای ایشان خواند 
ووعده‌ها داد و آرژوها داد اما کسی اورا اجایت نکرد ووی درخثم شدو گفت : ایمردم 
پست. خدا کسی‌را که پاشما باری کند گر امی نمی‌دارد دمن نمی گویم‌شما مردم بلتدپایه‌اید 
سیس دسته دسته مردم را بد گفت و فرود آمد .مردم اژید گویی قتببه در خشم شد ند و 
بعلاف با او کرد آمدند و اژو روبر گرداندند و ازخلم سلیمان| کراه داشتند ورایشان 
باین‌قر اد گر فت که‌این‌د یاست دا بمیم بدهند » نزدو کیم‌بن|بی[سودرفتند و باوی بدین کار 
ددخر اسان بیعت کرد ند » پاهمة قبایل نزديك پنجاه هزادتن و ازموالی هفت هزار بودنه 
بقتیبه گفتند مردم برو کیم گرد آمدند و باو بیعت کرد ند و توخفته‌ای ‏ قتیبه مردی را نزد 
و کیم فرستاد وینهانی با او بیعت کرد و کار او برقتبه آشکار شد .و قتیبه نزد او فرستاد 
و ویرا بخود بخواند دک سود دا بحوشی زد «عدیاآورد > سا شرطه تور 
گفت نرد و کیم بغرست و اودا پیش من بیاور و | گرتن در نداد گردنش دا بزن ۰ این 
خبر ژودتر بو کیم رسید . برون آمد و مردم نیز بااو یرون آمدند ود کیم مردم دا آواز 
داد » قتیبه بیرون آمد و گروهی برد گرد او آمدند. بمردی دستورداد بانگ بر آورد که 
خدا و خوبشاو ندانتان شمارا بخود میخوانشد . یکی اذایشان گفت توازخویشان گسسته‌ای . 
کات را رستاخیز شما را بخود میخواند . مردم مضر گفتند ماهم در بارة خدا همت را 
می‌گویيم . و کیم بح ان نیطی که موالی سپردةٌ باو بودند گفت | نچه بمن نوید داده‌ای 
ان سرد تم گرد یدنه و بریارانش آفروده شد و مر ور و 
قتییه و بر ادرش وهفت‌تن ازپسرانش و گروهی از نردیگانش را کشتند و و کیم سرقتیبة بن 
ات ان درد ده نم ان غراسان کد بریی از ایا باکت 
ای گروه ید با که ارگ از ما می‌بود ود مه وه 
می‌مرد وتابوت اورا ۱ روزرستاخیز ان میداشتیم وهنکامی که غز ا میکردیم بان فال 
ی کرفتم و اصبمید گنت :-بشدا که ازکر قییه دوس زمین منرب می بود هی او وو 
دلهای ما می‌افتاد وشاعران دد دثای قتیبه سیار سغن کفتند . 
دربادة دختری که درزمان‌قتية پن‌مسلماسیر شده‌است‌مو لف کتاب |لمیون‌والحدائق(۱) 
در پایان خلافت یز یدین ولید بن عبدالملك چنین آورده است : 


مادرش شاهفر ند دختر فیروز بن یز دجرد بن شهریادین کسری ایرویزین هرمز ین 


۱۸ - ۱5۸ 0 2 
۱۳۵ 


انوشیروان کسری ین قباد بن فیروز بن یزدجرد بن سابور بن اددشیر بود ... ابوالحسن 

مداینی گفته است بزید بن ولید . . . مادرش ا ولد از فرژندان مخدج بن یزدجرد بود 

ومخدج درخراسان اد هنگامی که قتيبة بن مسلم خراسان را کشاد ۰ جاریه‌ای ازفرزندان 

معدج بن یزد گرد نزد او بردند ووی آنراا تزد حجاج بن یوست فرستاد و حجاج او را 

بولید بن عبدالملك هدیه داد و یز ید بن ولید اژو زاد ۰۰ . و اینست که یزید می‌ گوید : 
انا اين کسری و ابی مروان و قیصر جدی و جدی خاقان(۱) 

پس ازقتیبه و کیم بن‌ابی‌اسود غدانی حکمران خراسان شده است . در بارة وی 
گردیزی درزین‌الاخباد(۲) چنین آورده است . 

و کیم بن آبی‌اسود الفدانی - پس سلیمان عهدخر اسان بنزديك و کیع بنابی‌اسود 
الندائی فرستاد و و کیم سیاستی هول فرونباد و هر کسی که از حد خود تجاوز کردی 
و یا اندك مایهٌ خیانت بکردی در وقت بکشتی * تا بدان جای رسی دکه روزی مستی را 
پیش او آوردند » بفرمود تا آن مست دا گردن بزدند. اورا گفتند : «بر‌مست کشتن‌و اجب 
نیامد » بلك حد تازیا نه واجب شود > و کیم گفت : « عقوت من تازیانه و جوت تن وه 
الا شمشیر » وچون مردمان آن بشنیدند هبه ازوی بتر سیدند و نیزهیچ کس جرمی‌نکرد » 
که آنرا ادب و عقوبت لد تن واجب آمدی , تا آخرروزکاد او هم براآن جمله بود و 
ابتدای او اندر سنه سبم و تسین بود . 

پساذ آن یزید بن المپلب حکمران خراسان شده است و کردیزی درزین‌الاخباد(۳) 
درین زمینه می‌گوید : 

بزیسد بن المپلب پس سلیمان بن عبدالملك خراسان یزید بن مپلب دا داد دیگر 
باره و یزید پسر خویش مخلد دا بخلیفتی خویش بخراسان فرستاد و یزید خود براثر 
او پیامد » هم اندرسنه سبع و تسعین و کم بن ابی‌اسود دا بگرفت و کاردادان قتبة س 
مسلم ۳ شکنجهای بسیار کرد وخواستپای ایشان ستد ومال سیار از آن روی جمع کرد 
و ازم‌رو سوی‌گرکان رفت » اندرسنه تمان و تسعین » ازراه نسا» ازجانب دژ آهنین و 
کر گان بکشاد وچون باز گشت گر کانیان دیگر مر تدشدند. پس‌یز بدبن|لمهلب دیگر باره 
لشکر بساخت وبگر گان دفت » مردمان گر گان اندر کوه گر یختند و یزید از پس ایشان 
اندر کوه شد و دوازده هزار مرد ازیشان بکشت و مو ند خورد که تایجون کر کانیان 
سا و وارد کت ار اماب واز آن آرد نان نیزد و بدان نان چاشت کند 
از آنجا نرود و چون مردم همی کشتند خونهایشان همی بفسرد و اژ جا نمی برفت ۰ پس 
برید راگفتد » بفرمود تا اب انگندند و آسیاب بگشت و آرد کردند واز آن ادد نان 
بختند تا او ورد و سکن و ار وشش هزار برده از گر گانبان بگرفت 


۱ - رجوع کنید بکتاب : یزدکرد سوم بقلم سعید نفیسی - طهرا۱۲۵ ۱۳ ۲-۱۵۲ 
۲ج ۱ص ۰۸6 
۳ج ۱ ص ۸۱-۸۶ ۰ 


۱۳۹ 


وهمه را بیندگی بفروختند وفتح نامه نوشت , سوی سلیمان. بن عبدالملك " بفتح گر کان 
و کت : « این ولایت را از گاه شاپور ذوالا کتاف کس نگشاد قکس را هرمز و 
عمر بن | لغطاب وهر کس قصد کرد ند بر همه بسته بود » کس‌دا دست بدین ولایت نر سید 
وا کنون امیرالءومنین دا کشاده کشت . پس‌صول مر یز ید بن| لمپلب‌دا گفت : 7 ندرمسلمانی 
از توجلیل ترهیچ کس نیست , تا من بردست اومسلمان شوم ؛ > بزید گفت : « امیرالومنیت 
ازمن جلیل ترست>. صول گفت: «مرا بنزديك اوفرست» . یزید اورا سوی‌سلیمان‌فرستاد 
پس‌صول مررسلیمان دا کفت : « اندد مسلمانی هیچکس اذ تو بزر کتر هست ؛ » سلیمان 
گفت : «امروز اندرمسلمانی ازمن جلیل‌تر کسی نیست » جز گود پیشمبر » علیه|لسلام »که 
افضل است» صول گفت :مرا آنجا فرست تا مسلمان شوم» . سلیمان|ودا بمدینه فرستاد 
و او بر گودپیشمبر" صلی‌ علیه و آ له وسلم . مسلمان شد و باژ گشت , بتزديك یزید آمد 
و با وی همی بود و کارهاهمی کرد » تا کشنه شد » | ندرعمد مسلمه تم عبدا لملك ومحمدین 
صول از اعیان بزدک آل عباس بود و عبداب بن علی او دا بشام بکشت و یزید بن 
المپلب پسر خویش , مخلد دا * برحراسان خلیفه کرد و خود باز گشت . سوی سلیمان 
دفت وچون ببادس رسید خبرمر گ سلیمان شنید و در ولایت عسر بن عبدالعزیز آهنگ 
بصره کرد و چون اندر بصره آمد عدی بن ارطاة الغز اری ‏ که امیر بصره بود » بیش او 
آمد با نامه عمربن عبدالزیز , بتصلیم عمل . بسد این فرستادند مریزیدین المپلب را 
سوی عمر * وچون يزید نزديك عمر رسید او را بازداشت و هر که اندر معتی بزید پیش 
هر صون لفت اس بل شغاعت :۵ جواب مر آن بود که هیر ید مر دی کشنده اس 
اورا جایی بهتر از ندان نیست» وپس بفرمود تا یزیدرا مطالبت کردند» بآن‌خواستهایی 
که در نامه نوشته بود * سوی سلیمان و ان همه خواسته ازوی بحاصل آورد ند 5 

در بارةٌ پزید بن المپلب ووقایم حکمرانی او درخراسان مولف کتاب العیون و- 
ااحدائی(۱) چنین آورده است که : 

پزید پسر خود مخلد را از سوی خود پیشا بیش بخراسان فرستاد و مخلد رفت و 
مردم بدیدارش شتافتند و پیاده درد دکابش بر فتند و و کیم با ایشان بمرون آمد . مخلد 
اودا گرفت وبند کرد وپیش از آنکه پدرش برسد اوراآزاد کرد و چون یزید بخراسان 
رسید و کار گزادان خود را درآ نجا کماشت در اندیشه رن ید که کر اکان را بکشاید و 
بآنجا دفت وبا وی سی‌هز ادتن بودند و پسر خود مخلد را بجای خویشتن درخراسان 
کر رک وی راز «-ر خود ماو به را کماشت ورفت کارگک کمن 
رسید و در آنپنگام در آنجا شهری نبود . کوههایی بود که گردا کرد آن در بند ها بود 
ومردم در آ نجا می نشستند . پزید بدانجا وارد شد و کسی اودا باز نداشت ومال فراوان 
یافت و خداوند کر گان در آن روز گاد صول ترك بود » چون شنید یزید آمده است 
مال خود ویادان وپیروان خود را گرد آورد و بدریاچه رفت و دد | نجا در پنج فرسنگی 


اس تس ۲-۲۱ 


۱۳۷۲ 


رکان جزیره ای هست . یز ید هم بدوی آن دریاچه رفت و بصول نزديك شد و او را" 
در حصاد گرفت:.صول چند روزی برو برون آمد و با او جنگ کرد و باز بدژ خود 
رتست زا اس ناتوان شد و راه خوارپار اژو بریده شد . نزد بزید فرستاد و صلح 
خوانشت: یزید با اوصلح کرد وخود واموالش وسیصدتن از کسان و نزدیکان وی‌ذا بصلح 
بذیرفت ومال و یادان وی داگرفت . بزیدگروهی ازترکان را کتت وچون نزید از کر 
صول فارع آمد و گر گان دا گرفت طمع در طبرستان بست که آنجا دا هم تفای 

بدا نجا رفت وعبدالن بن معمر را باچپار هزار تن از بش بر ستاد و یزید وارد شپرهای 
اصبهیذ شد . او هم نزد وی فرستاد وصلح خواست تاوی ازطبرستان برود و بز آن دست 
نیابد . یزید تن درنداد و برادد خود ابوعبینه(۱) را ازيك سو وخالدین یزید را ازسوی 
دیگر فرستاد ویزید خود در لشکر گاه ماند و اصبهیذ از مردم گیلان ودیلم لشگیر حوا| ست 
و ایشان آمدند و در کناد کوهی بیکدیگر رسیدند و مشر کان شکست خوردنداو مسلا نان 
ایشاتر دنبال کر دند قا نت بدهانه ای رسیدند . مسلمانان وارد شدند و مشرکان بالا 
رفتند و سنگ و تیر برایشان باریدند و مسلمانان پلشکر گاه یزید باز گشتند و در بی" 
بکدیکر می رفتند و مشر اکن از دمال یر دن ان -وویلری در ۳ 
فیروذ(۲) نوشت که در آن سوی سرزمین کر کان بود بدوسته بدامان (۳) و مسلمانان 
درخانه های خودآسوده بودند برایشان تاخت وهمه ه-امانان در يك شب کشته شدند و 
عبدالثه بن معمررا باچپارهز ارتن ازمسلما نان بامداد کشته یافتند وه‌یچ کس ازیغان‌دهایی 
نیافت و از یاران بزید بن مپلب نیز گروهی کشته شدند . یز ید در رکشت وا تماق 
نبطی دا نزد اصبییذ فرستاد و خواستار صلح شد . بدین صلح کردند که هرسال پانصد 
هزار دینار و چپارصد خروار زعفران با بپای آنرا برای بزید بفرستند و چپارصد مرد 
که هريك يك جام نقره و یث تای جامة حریر و کسوت داشته باشد . یزید از طبرستان 
چشم پوشید و پس از چشم بوشیدن و مصالحه با اصبهبذ آهنگ مرژبانی دا کرد که بر 
یادان و کسان اوتاخته وایشانرا کشته بود » زیرا که بزیدین مپلب با این مرژزبان صلح 
کرده بود وبا هم پیمان بسته بودند و مرزبان آن پیمان دا شکست و آن‌کار ها را کرد؛ 
رکه مسلمانان از سوی او در زنپاد بودند و چون خبر نزديك‌شدن بژید بمرذبان 
رسید فاران خود دا کرداورد و در درخستا: رکه شهر بود تحص لگ رف 5 ۳4 
کس دا بآن دسترسی نبود ۰ بزید ایستاد؛گی کرد وهفت ماه اورا در بندان کرد وا کاری 
از پیش نبرد وایشان نیز هم چنین کاری نکردند ۰ اکر از الشکریان یزید بن مپلب کسی 
بشکار می‌رفت يت دیدبان با ریسمانی با او می‌فرستاد که دد پی او ناشد و همیشه دد بیْ 
او :ود تا کته سیاهیان دشمن بوی نز ديك می‌شدند و سیس تازمیکعت وااهتک: یادان 


2-۰ 5101-0727285 
۲ - در وفیات‌الاءیان : فیروذ ین خول ‏ 
۳ - در فتوح البلدان بلاذری چاپ ارو پا ص ۳۳ : البیاسان و در تادیخ این خلدون ساسان 


۳۳۸ 


خود میکرد و می تر سید درباز گشت در راه او را رهنمائی ند و قبا ودستارخودرا 
بدبیترمی آدددد بردرختی .می بست وااین نشانه‌ای:بود تا[ تکه نود یز ید باز میگفت ای 
ناو خیر می‌رساند . پزید مردانی را بر گز ید وایشان درراه سواده رفتند ودشین از ان 
آگاه نشد, تا آنکه شمثیر برشا نهای ایشان زدند وتکبیر گنتند و پزید از درواژه پیش 
آمد و مانعی درد یش نداشت و بر اموال و دیناد های بی شمار دست. یافت و کسانی که 
در شهر بودند بر ای جنگ بیرون آمدند و وی چوب در راست وچپ داه گذاشت وچپاد 
فرستک ایشان‌دا دنبال کرد ویارانش‌تاختند ومسلما نان ایشانرا با نتقام خون بر ادرانشان 
چندان کشتند که دشت وراهها بندآمد ویزید شپز گر کان‌را ساخت که تا آنروز شهپری 
نبود و کوهستان بود .:یزید فتح نامه برای سلیمان نوشت و این کار را بزرک داشت 
و .گفت خندای تعالی کر گان و طبرستان را بر ای ا»یرالمومین کشاد که بهرة شاپور 
ذوالا کتاف و کری وقباد و کبری بن هرمز .و بپرة عمروعثمان وخافاک خدای تعالی‌هم 
که پس ازیشان بودند نشده بود و نوشت پنج يك آنچه را که خدای بپرة مسامانان 
کرده است برای اومی‌فرستد که شش هز ادهزار دیناد باشد وخود آنرا با خویشتن برای 
امیرالمومنیت می آورم . 

پس از آن مولف کتاب المیون والعدائق جای دیگر(۱) در آغاز خلافت عدر بن 
عبدالعز یز چنین آورده است : 

چون کاد برعمر بن‌عبدا لعز یز استوار شد . بیزید بن‌مپلب نامه‌ای نوشت و باو گفت : 
اما بعد » شلیمان بنده‌ای اژبندگان خدا بود و چون اجلش سید خدای جان اوراگرفت 
و بخواست خدای کاد بمن و پس از من بیزید بن عبدالملك افتاد و خدای این بایه را 
بمن نداد مگر آنکه می دانست گرایشی بزن گرفتن و مال اندوختن ندارم و درین باره 
آنچه بمن دسید بیش از آنست که بپیچ کس‌دسیده باشد وهر کس ازپیش بامابیعت کرده 
باشد ما با او بیعت ميکنيم » بخواست خدای . چون بزید این‌نامه را خواند گفت : این 
مرد لامحاله مارا عزل می کند زیرا که عبر دوزی یزیدرا دیده بود که بی‌خبر برسلیمان 
وادد شد و گفت من در سر وی تباهی می‌بینم . سلیمان گفت : ای ابوحفس این دا مگوه 
پزید مردیست که با ماست یزید برو تندی کرد وچون بسرای خودرفت گفت‌چر| ما باین 
دراز گوش برخوردیم. سبس یزید نزد اورفت واژو پوزش خواست و بزبد چندان نما ند 
پس اذین نامه‌ای که عمر بدو نوشته بود نامه دیکر باورسد وفرمان داده بود مردی را 
بجای خوزد بکماژد ونزد او برود ووی پسرش مخلد را بجای خود گذاشت ورفت وسران 
مردم خراسان هم بودند , در آن میان و کیم بن ابی اسود بو د که بش‌ازذ ان درد ند نود 
و اودا باخود برده بود و نیزعبداٌ بن هلال هجری معروف بصدیق الابلیس با او بود 
دیهان و رات دا در کر امیی انیس واه شد ی بزید 
پیش ازمر گ سلیمان بواسط رسید و ازو خواسته بود دستوری دهد وارد بصره شود و 


2-۱ ام 2۷ - 4 
۱۳۹ 


ی دستوری داده بود واو اذمرک سلیما نآ کاه نبود وعدی (۱) دا چون وی اذ واسط 
رفت باو رسید وباو پیوست ؛ این گفتهٌ ابو عبیده است و درست تر آنست که وی پس از 
مرگ سلیمان و ارد واسط شد وهئوژ ام بود و آهنگ هر ه "کر 3. چون وارد نهر معقل 
شد و از دور بصره دا دید گنبدی(۲) دید که بآن «چهارطاق» (۳) می‌گویند و در آنجا 
کشتی بسیار دید . 

پس از آن در جای دیگر(ع) می‌کوید : عمر بن عبدالءز یز خراسان دا بجراح بن 
عبداله داد ویزید را ز ندانی کرد ۰ 

در جای دیگر (۵):دد بادةٌ بزید بن مپلب و عدی بن ارطاة فزاری فرمانروای 
عرا که بزید را در بصره گرفت و نزدعمر بن عبدالمزیز فرستاد میگوید : 

اورا با موسی بن وجیه الحمیری فرستاد و یزید موسی‌را گرفته بود که ذن خوددا 
طلاق گوید و آ نزن خواهر ام الفضل ذن یزید بن مپلب بود . وی گفت : من باین کاد تن 
در نمی‌دهم و اورا چندان زد تا درژیر تازیانه زنرا طلاق کفت واين درزمان سلیمان بود 
وموس ی که درداه می‌رسید باو ناسزا میگفت و یزید باومسکفت : ای سس خوانده و وی 
باو گفت : « ای پسر مروزیه > (0) ۰ . مگرمن مولای عثمان بن ابی‌الماص نقفی نیستم ؟ 
مگر ابو صفره مجوسی نبود و نام او « یسفروج > (۷) نبود که شما باو ابو صفره 
می‌گفتید ؛ 

سپس درجای دیگر(۸) دربارة یزید بن مپلبآورده است که چون‌بصره دا گرفت 
مدرك ین المپلب دا بغراسان فرستاد . پس از آن(٩)‏ میگوید یزید بن‌المپلب روز جمعة 
چپار شب مانده از صفرسال ۱۰۲ کشته شد . 

جای دیگر(۱۰) میگوید جراح که عامل عمربن عبدا لعز یز بود باو نامه نوشت که 
چورن وارد خراسان شدم مردمی دیدم که سر فتنه دارند و بستتر دوست دارند از دین 
بر گردند وحق ی که خدای برایشان دارد نگز ار ند و چیزی جز شمشیر و تازیانه برایشان 
پسندیده یست . عمر باو نوشت ای این ام الجراح تو در فتنه ازیشان حریص نری مبادا 
مومنی یا معاهدی را تازیانه بزنی مگربحق و از کیفر بترس . 

پس از آن(۱۱) درحوادث ال ۱۰۱سا اول خلدفت نت ات و 
یزید بن عبدالملك خراسان دا بعبدالة بن سلیم داده بود و وی چوی خبر خلع بزید بن 
المهلب را شنید در نزدیکی کوفه ماند تا کار بکسره شد . 


س‌اذ یزید بن مپلب جراج بن عبدالله کی حکمران خراسان شده است و پس 


۰ -خل :علی . ۲ - در اصل : چنبذة . 

۳ - در اصل : الشپاد طاق . 4ص و 

و - ص ٩‏ . یا این المروذیه . 

۷ - خ ل : بسفروج . و در معجم البلدان یاتوت چاب لایبز يك ج۱ ۸۹ ۱: سقرفح ۰ 
۸ - ص ۵٩‏ . - ص ۷۱ ۰ 

۰ ۱ ۰ ۱ص ۷ 


۱۳۰ 


اژو عبدالرحمن بن نعیم عامری وسپس سعید بن عبدالءزیز و گردیزی درزین‌الاخباد(۱) 
دربادة این سه تن می‌تویسد : 

«جراح بن عبدابهُ الحکمی, وععر بن‌عبدا لعز یزخراسان مرجراح بنعبداله الحکمی 
را داد و او سوی خراسان دفت وعمر اورا فرمود تا مخلدین بزید را سوی او فرستد و 
چون جراح بخراسان آمد, اندر سنة تسم و تسین , دروقت مغلد دا بگرفت و بازداشت, 
پس او دا اندر ز نجیر کشد وسوی عمر فرستاد و مخلد تا کوفه رسید اندر زاه هشتصد 
هزار ددم بخشید وهمه مردمان نیکوخواه و نیکو گوی او شدند و اندرین وقت که جراح 
امیر خراسان بود » محمد بن علی الامام. میسره دا بعراق فرستاد و بخراسان و داعیان 
دیگرفرستاد » بسیار مردم دا انددین بیعت آوردند وباز گشتند . 

عبدا لر حین بن نعیم العامری - پس عمرربن عبدا لمزیز خراسان مر عبدالرحین بن 
نعیم دا داد ء اندرسنه ماعه وعبدا لرحمن اندرین‌سال بخر اسان آمد و چون مخلدین بز ید 
ابن‌المپلب بنزديك عمر بن عبدا لعز یزرسید عمرمررمخلدرا پسندیده داشت واژوی نیکویی 

مت و فرمود : « این بپتر از بدرست » و بغرمود تا او دا تعرضی ننه‌ودند . 

سعید بن عبدالعز یز - و یزیدین عبدالبلك خراسان سعید بن عبدالعز یز را داد و 
سعید مردی خوش کار بود واندر فضولی وستمکاری مجال نبودش وچون بخراسان رسید 
با مردمان مجاملت کرد واز کسی زیاده نطلبید و يك‌سال برشغل خراسان بماند واز پس 
يك سال اودا باز خواندند وعمربن هبیره را فرستادند . 

درسال ۱۰۲ که سعید بن خذینه حکمران خراسان شد وی‌باتر کان جنگ ی کرد و نیز 
بامردم سغد پیکار کرد بدین معنی که مردم سفد پیمان خوددا با تازیان گسسته بودند و 
با ترکان یاری کرده وسمید از جیحون بگذشت و بجنگ با ایشان شد وترکان با گروهی 
از مردم سغد باوی رو برو شدند وشکست خوردند و چون تازیان ایشانرا دنبال کردند 
بسیل گاهی رسیدند که تر کان در آنجا کسین کرده بودند وچون تازیان بدانجا رسیدند 
از کمیت برجستند وایشانرا درهم شکستند اما تازیان باز گشتند و بفرصت نهستند و بار 
دیگر ترکان را شکست دادند(۲) ّ 

درسال ۰۳ ۱سعید خذینه ازخر اسان وماوراءالنبر مء‌زول شد وسییدبن عمرالحرشی 
بجای وی دفت وچون او بخراسان رفت جنایی دیگر بامردم سفد کرد و ازجیحون بگذشت 
ودرجائی باسم «قصر الر یجح> که تاد بو سبه دوفر سنگ بود فرود آمد وچون سیاه دورن 
نگشته بود دای ماندن کرد وپسرعم پادشاه فرغانه نزد وی شد واورا گفت که مردم سغد 
درخجنده اند واو گروهی باوی فرستاد و در اسروشنه فرود آمدند و با آن مردم صاح 
کردند و از آن پس خجنده را شپر بند کردند و چون ازشهر مردم برون آمدند تازیان 
ایشان را کشتند و ناچار مردم سفد صلح کردند بدان شرط که بدیار خود باز گردند و آن 


۱ج ۱ ص ۸٩‏ . 
۲ - طبری ج ۸ ۱-۱ و این‌الاثیر ج ه ص ۳۹ . 


۱۳ 


زنان که ازتازیان برده کرده بودندبازدهند وخر اج گز ار ند ودرین‌ژمان دهقانی بر سمرقند 
امیر بود که «دیواشتح» نام داشت ونازیان نام اورا معرب کرده و«دیوشتی > می گفتند و 
وی دراین واقعه کشته شد و پادشاهی در کش‌و نسف بودکه « سبغری > نام داشت و او 
نیز کفته شد (۱) 

در شتی یادیواشتج که ضبط درست نام وی « دیواستی > بوده از نیا گان خاندان 
معروف میکالیان باال میکال ددایران بوده است )۲( . درنسب خاندانمیکالبان نام وی 
ر شورچپارم ضبط کرده‌|ند . نسب میکال نواده دیواستی که جد آل میکال بوده در 
تایبا باختلاف آمده است . میکال پسر عبدا لواحد ین خرمك بن"بکرین دیواستی‌بوده 
است و کلمهٌ خرمك را دد برخی راز تا رد بجبر گیل نیا . نسب دیواستی را 
دیو استی شود بن‌شور بن‌شود بن‌شودبن فیروزبن یز گرد بن بهرام گور نوشته |ندو پیداست 
که دیواستی خود وسه تن از نیا گانش لقب < شور > داشته‌اند که از القاب حکمرانان 
مستقل شرق ایران در ذمان ساسانیان بوده و نظایر بسیار در آن زمان‌داشته زيراهريك 
از حکمرانان مستقل این ناحیه که حهمرانی بادث بایشان می‌رسیده لقب خاصی‌داشته|ند 
که درباره همه مکرر می شده است واذاین قرارشورلقب حکمرانان سند یاسمرقندبوده 
است . درمیان القاب حکیرانان این ناحیه اذایران قدیم لقب شاه بامیان را « شیر > و 
شاه ختلان دا نیز < شبر> وشاه غرجستان را « شاد» وشاه‌ماوداءالنهردا نیز < شار» 
نوشته اند وپیداست که « شود» ضبط دیگری |زهما نکلمةً شیرو شارست . 

در کتا بپای فارسی و تازی این کلمهٌ دیواستی دا باشکال مختلف‌ما نند «دیواشتی» 
و « دیواشتج » و « دیوشتی > و « دیواسی» و « دیواشی > و « دیوشی» و «دیوستی> 
و «دبوسی > و « زواشتی > و « زواشی» و« رواشی» تحر یف کرده‌|ند ِ 

آنچه تاکنون معلوم شده ایس تکه دراواخر دورة شاساز نی سر ز مین سغد بادشاهان 
محل بی مستقل داشته است و نعستین کس اذاين تحاتت| ن که نامش دراتارتا الا احشید 

0 نام داشته وشاید شارك هم ضبط دیگر یامصنر هما ن‌کلمة شور باشد . اخشید 

سر ضاوات جانشینی داشته است بنام «طرخون > وجانشین طرخون «غوزك » وجانشین 
غوزك همان دیواستی بوده اس تکه درسال ۱۰۶ درجنگ باتازیان کشته شد واو پسری 
داشته است بنثام طرخون که معلوم نیست بشاه. ی‌رسیده باشد واین‌طرخون می‌بایست همان 
تويم باشد که در نسب نامه خاندان میکالیان نام اودا بکر آورده|ند وشاید پس‌از آنکه 
9 چنانکه در آن زمان بسیارمعمول بوده نام خودرا گر دا نده و نام تاژی بکردا 
اختیار کرده باشد ویاشاید طرخون برادداین بکر بوده باشد . 

طبری ددوقایع سال ۱۰۶ در زمان حکمرانی سعید بن عمرو حرشی درخ-راسان 


۱ - طبری س ج ۸ب ص ۱۷۳-۱۷۰ و ایناتیرب جح هس4۳ > ۰ 
۲ - تاریخ مسعوری معروف بتادیخ بیهقی اذابوالفضل محمد بن حسین کانب بیپقی پا مقابله و 
تصحیح وحو شی و تعلیقات سعید نفیسی - مجلد سوم - طهر |۲۵ ۱۳۳ ۱۵۹۱۱۰۰۸-۹۱۹ 


۱۳ 


ذکری ازدیواستی کرده (۱) و گوید : ۰ 

7 "گویند دیو اشنی دهقان مر دم سمرقند بود و نام او 7 دیو اشنح > بود و ان دا 
معرب کردند « دیواشنی > گفتند و یش از شرح جنگ اوباتازیان و کشته شدن وی گوید 
فرش راسراق‌ودست راستش دانزدسلیمان نن ابی‌ایسری تخارستان فرستاده| ند. اینکه 
درین مورد از تاریخ طبری نام این مرد «دیواشنی> و «دیواشنج» ضبط شده بیشتر بدان 
می‌ما ند که کاتب یا ناشر 7 دیواستح > معرب « دیواستک > دا بدین آکوانه تج یف کر ده 
باشند زیرا پیداست کلمه‌ای که درز بان دری «دیواستی» نوشته شده می‌بایست در بپلوی 
دبواستک بنویسند. درتاریخ الکامل|بن‌الانیر(۲) هم که ایننو اتمه آمده ناماو «دیواشتج» 
و < دیوشتی> چاپ شده ات , 

ثابت بن عنمان بن سعود از پیشوایان تازی ددین و اقعه دیواستی دو بیتی سروده و 
نامهپای کسانی وجاهایی دا دداین حادثه آورده است واین دو بیت‌تازی درتاریخ طبری 


چنین ۳ 
اقرالمیف مصرع کار ز نج و کشین و مالاقی بیاد 
و دیواشنی ومالاقی‌خلنج بحصن خجند | ذدمر و افباروا 
ودر تاریخ الکامل ابن‌الاثیر بدین گونه است : 
اقرالعیت مصرع کارز نج و کشکیر و مالاقی ساد 
ودیوشتی وما لاقی‌خلنج بحصن خجند اذادمر و | فبادو | 


مهم ترین سندی که دربارة دیواستی بمارسیده است نامه ایست از او که در کوه 
مخ در تاجیکستان ۱-۱ فریمان خاورشناس معر وف شوروی بدوخط وز بان یعنی‌خط وزبان 
سغدی و خط وژبان تازی دد۱۹۳۳ بدست آورده است واین نامه رادیو استی بجر اح ین 
عبداین حکمی نو شته که درسال ٩۱۹زسوی‏ عمر بنعبدا لعز یز حکمر ان خر اسان و ماوداءا لنپر 
بوده است ودرسال ۱۰۰ معزول شده وعبدالرحمن بن نعمان قر شی بجای اورفته است * 
متن تازی این نامه بخط نسخ قدیم نوشته شده ودد نتیجه مرور زمان کسیختکی‌هایی بهم 
زده و آنچه از آن مانده بدین گونه است (۳) : 

2 بسم النه| ار حمن| لرحیم ۰ للامیرا لجر اح بن عبدالنه من مولاه دیواستی: السلم‌عليك 
ایپاالامیه ورحمةا ۰ فانی احمداليك اب الذی لاالهالاهو ۰ اما بعد ... اصلح ایّالامیر و 
امتم به * فانی ... للامیرحاجتی وحاجة ابنی طرخون وان‌الامي . امتع ال به » ذکرابنی 
طرخون بخید , فان را الامسیر من‌الرای ان یکتب الی سلیمن بن ابی‌السرگ فیلیعث بهما 
الی‌الامید فلیفعل اویامر لی‌الامیر بدابة من دو اب لبرید ۰ فا بسث‌علیها غلامی بات‌بها الامیر 
فان ال جعل قدمالامیرلاهل| امط ۰ غیاث ورحمة . اسل‌الله ( ... والسلم عليك, ایپاالامر 
ورحمة‌النه > . 


۱- چاپ لیدن ع ۲ ۸-۱0 ع۱ وچاپ قاهره ج ۸ ص ۱۷۲ . 
۲ - چاپ لیدن ج ه ص ۲ م وچاپ قاهره ۱۲۹۰ ج ه ص 4 
۳ 55 .1 1934 ۶ وهسندوب! رطلاهدهطو نلاولنة و5 


۱۳۳ 


ازین نامه کاملا پیداست که درسال ٩٩‏ دیواستی خود دا مسلمان وانمود می کرده 
و بچر اح‌بن عبد ال حکمی فر و تنی می کرده وخودرا«مولای» اومی خو | نده و بسرش‌طرخون 
دا نیزفرمان بردارحکه‌ران تاذزی می‌دانسته وحاجت خود وپسررا ازومی‌خواسته وددین 
سند معتبر نام او با کمال حراصت«دیو استی> نوشته شده و پیداست که مطابق‌قاعدة تعریب 
شین را بسین بدل کرده و < دیواشتی > را « دیواستی» نوشته است وبااین سند دب گر 
تردیدی درین ژمینه نمی‌ما ند . 

چنین می‌نماید که بازما ند گان دیواستی سغد سر زمین پدران خودرا ترك ک-رده| ند 
زیرا که دراواخر قرن سوم هجری |ثرشان‌در بنداد پایتخت خلافت بنی| لعباس‌دیده‌می‌شود 
واحتمال میرود چنانکه در آن زمان بسیار معمول بوده است همین که دیواستی‌رادرسال 
6 کشته‌اند پسرش طرخون یاپسران وی از آن جمله بکر نام دابگرو کان با سر بريدةٌ 
او بدر بارخلفا برده‌اند یااینکه بازماندگان وی برای اینکه دریناه باشند بدا نجارفته| ند 
وزینهار خواسته‌اند . درهرصورت از پسرششم دیواستی که شاه بن میکال نام داشته و 
در بغداد می ژیسته اثری هست و آن اشت که ازممدو خان ابوعباده ولیدین عبید بحتری 
شاعر معروف متو لد درحدود ۲۰۶ ومتوفی ددع۲۸ بوده‌است و بحتری درستایش‌اواشمار 
فراوان دارد که بسیاریاز آنها معروفست ودر کتابپا نیز شاهدآورده‌اند وازشاهکارهای 
بحتریست (۰)۱ این شاه بن میکال بر ادری داشته است محمد نام که جد خاندان میکالی 
خراسان بوده است . 

پس‌از آن حکمرانی خراسان بعمربن هبیره و خالدین عبدالبه قسری رسیده است‌و 
گردیزی دد ذین‌الاخبار (۲) درباده ایشان چنین می‌گوید : 

2 عمربن هبیره - پس یزیدین عبدالملك خراسان مر عمربن هبیره دا داد و عمر 
مر سعید بن‌عبدا لعز یز دا صرف کرد؛ ازخراسان و بجای اوسعیدین عمروا لعرشی‌دا فر ستاد 
وسعیدین عمرو اندر خراسان آمد اندر سنه ادبم و مائه ویس روز گار برامادت نما ند 
که عمربن هبیره او دا معزول کرد و بجای او مسلم بن سعیدین اسلم دا فرستاد و مسلم 
بخراسان بما ند سنه ادبع وتمامی سنهٌ خمس وچند ماه ازسنهٌ ست ومائه . 

خالد بن عبدالله القسری - وچون کار مملکت برهشام بن عبدا لملك راست شد وی 
خراسان مرخالدین عبدالله را داد واورا بغراسان فرستاد و عراق هم اورا داد وخالد 
بعراق باز ایستاد و برادد خویش اسدین عبداله را بغراسان فرستاد و سه سال بماند و 
تعصب ها کرد بامردمان و نصربن سیاررا بگرفت و عبدالرحمن بن نعیم را » که بر کار 
خراج بود و بحر بن درهم را ۰ که برعمل سباه بود وسورةالحرالدادمی وایشان را تپت 
کرد که . « شما همی ارجافها افگندید » وبدین بهانه ايشان دا بتازیانه بزد و سرها و 7 


۱ - دیوان بحتری چاپ قحطنطنیه ۲۳۰۰ ج ۲ ص ۷۵-۲ ۱۵۸9 و چاپ بیردت ۱۹۱۱ 
ص ۰۱۷-۶۹۸ و ۰۳۸ ۰ 
۲ج ۱ص ۸۷-۷ ۰ 


۱۳۴ 


ریشهای ایشان بسترد ودستهای ایشان نعل کرد وهمه راسوی برادر خویش فرستاد واین 
مردمان بدانچه بدیشان دفته بود مرهشام را آ گاه کردند وهشام با لد نامه نوشت ‏ تا 
تا ایشان را دست بازداشت وایشان هم بعراق وشام باز نشتند و نیز هیچ کس بخراسان 
باز یامد » تاخا(د زنده بود . 4 

مولف تا العیون و الحدائق (۱) در حوادث سال ۱۰۸ می‌نویسد در این سال 
اسدالنه بن عبدای درختل جنگ کرد و چیزی نگذشت که مشر کان شکست وود ند و از 
ایشان برده وغنائم باکر فنده ودرشپرها آاشکار شدند و هشام خالدین عبدالنه قسری 
دا ازخراسان عزل کرد و پر ادرش اسد دا نیز از آنجا برداشت واین واقعه درسال ۱۰۹ 
بود واشرس بن عبدالنه سلمی را بخر اسان فرستاد و باوفرمان داد بخا لد بو سد واشرس 
مردی نبکو کار وفاضل بود و بواسطهٌ فضلی که داشت اورا کامل نام داده بودند و چون 
اشر س وادد خراسان شد مردم | نجا ازفشل وی شادی کرد ند واسدین عبدالد. دابواسطه 
خود خواهی که داشت بد می داشتند و اسدین عبدالن چون وارد خراسان شد بردروازة 
بلخ فرود آمد و برستگ ی که آنجا بود نشست و مردم برای دیدار او آمدند وچون اورا 
دیدند نصر ین سیادایشان دا گفت شیربست که برسنگ نشسته است و بخدا که شمااژو نیکی 
تمی بینید ومردم خر اسان اورا دشمن گر فتند . 

درسال اشر سین عبدالله السلمی مامورخراسان‌شد ووی بسال ۱۱۰ نزد مردم 
سر قند وماوراء| لنپر فرستاد وایشانرا باسلام خواند تاجزیت ازایشان بردادد و در آن 
ژمان خراجی ازهرسو در خراسان و ماوراءا لنپر هی فد رحس بن عمر طهالکندی 
مأمور ستدن خراج از سمرقند گشت واشرس نوشت که خراج نیروی مسلمانانست و مرا 
گفته‌اند که مر دم سخد ازدل و جان ایمان نیاوردند واز بیم جزیه است که دعوی مسلما نی 
نید وتو هر کس که مختو نست وفر ایش همی گز ارد و سوره‌ای از قر آن می‌داند خراج 
آزاو بستان وازدیگران جزیت بکید . پس آشرس مرحسن بن|لعمرطه دا عزل کرد وهانی 
این هانی دا فرستاد ووی باشرس نبشت که مردم اسلام آورده| ند ومساجد نپاده.اشرس 
وی دا فرمود از آن کا ن که باید خراج ستاند و از آ نان که اسلام آورده| ندجز یه نگیرد. 

هانی در خراج گرفتن بیزدگان آن دیار سعت‌گرفت و دهقانان را دشواری ها 
کف تااینکه مردم یجان آمدند و برخاستند وجامه های‌ایشان را در بدند و کمر بندهاشان 
را بگردنشان انداختند وایشان باز کفر آوردند ومردم سغد و بخارا ازتازیان باز گفتند 
وازتر کان یاری خواستند ‏ ناچار اشرس بجنگ برخاست وبامل رسید وسه ماه درا نجا 
پماند وباده هار مرد ازجیحون بگذشت وبامردم سند و بغارا که خاقان ترك باایشان 
بودند دوبرو شد واز آن گروه شکست خورد رو ند دفت ودشین آب ازوی‌وسپاهش 
ببرید و يك شبانروژ تشنه بماندند وفردای آنروز بچنگ شدند و هفتصد تن ازیشان از 
تشنگی بعرد وعاقبت تازیان چندان کوشیدند تادشمن دا از آب دور کردند وچون سیراب 


۱ص و 
۱۳۵ 


دب سختی در گرفت تااتکه دشتان تککت ورد ند وک واشرس ببخارا 
رفت ومردم آنشهررا بحصار گرفت ۵ 

بس خاقان «کمرجه» را که ازیزد کترین شهرهای خراسان بود حهاردادودر آن 
گرومی اذتازیان بودند وبا خاقان مردم فرغانه وافشینه و نسف و گروهی ازمردم بعارا 
نیز بودند ؛ مسلمانانی که درشپر بودند پلی را که برخندق شهر بود ببربدند. پس پسر 
خسروبن یزد گرد نزد ایشان شد و گفت ای مردم خود دا بکشتن ندهید من آن کسم 
که نزد خاقان شده‌ام که پادشاهی من بازستا ند ومن شمارا زینپار ستانم ولی مردم اودا 
ناسز| گفتند ومدتی این شبر بند بکشید وسپاه خاقان نتوانست آنشهررا گشادن‌تاایشکه 
سپاه تازیان برسید و لشکرخاقان باز گشت و بجنگ شد ولی باژ باددیگر بزودی بحصار 
دادن راد باز گشتعند واین‌باد مردم شپر بجان آمده بودند ومسلمانان جز آن ند ید زد 
که از تررکان زینپار خواهند , بد آن شرط که از کمرجه برون شوند و بد بوسیه روند 
وچند تن ازغویش نزد ترکان بگرو گذارند که چون بد بوسیه سند ترکان آن کسان 
رها کنند ومسلمین هم چنان کردند وچون بد بوسیه رسیدند تر کان را ۲ گاهی دادئد و 
ایشان آن کسان را که بگرو گرفته بودند رها کردند و مدت شپر بند کرجه ۵۸ روز 
کشید ودراین مدت ۳9 روز نتوانستند ستورخویش دا آب بدهند (۱). 

در بارةٌ حوادث دور حکمرانی اشرس بن عبداله گردیزی دد زین‌الاخباد (۲) 
چنین آورده است : 

اشرس بن عبدالله - وهشام خراسان اشرس بن عبدالله دا داد » مرین اشرس را 
از فاضلی که بود » کامل خواندندی و اواندر سنهٌ عشرومائه بخراسان آمد وسیرت خود 
بگردا نید و بسیارنارو اییها کرد بررعایا ستمهاو بیدادیپا فراوان کرد ومردمان خراسان 
بشوریدند و بتظلم نزديك هشام رفتند . اشرس دا معزول کرد . 

هم در 1 سال ۱۱۰ مردم کردر روی از تازیان برتافتند و کفر آوردند و ترکان 
ایشان دا یادی میکردند ولی تازیان با ايشان جنگ کردند و اشرس گروهی از سپاه 
خویش‌را بکردر فرستاد که هزارتن بودند وایشان برترکان ومردم کردر ظفر بافتند(۳). 

در سال ۱۱۲ جنگی از نو درمیان خاقان و جنید بن عبدالرحمن والی خراسان و 
ماوداء الثپر در طواویس و کرمینیه (4) در گرفت و باز تر کان شکست خوردند(ه) . 


۱ - طبری- ج ۸ - ص ۰-۱۹۰ ۲۰۳ واین‌الاثیر .ج ه ص ۸ - ۸۱ 

۱۲ص ۷۸ 

۳ - طبری -ج ۸ - ص ۲۰۳ و این‌الاثیر -ج ه - ص ۱ 

6 - کرمینیه درین زمان معروفست به «کرمینه» یا «میان کل» و شپر کوچکیست که تا 
بخارا سه منز لست و بر صر راه بخادا بسمر قندست حول و۵و۷۵۲2 - دو‌طته۷ مهنصصتز 
(169 ,0 - 1873 - ۳8216 ,60 22 - ع1هعاوع0 ۱۸816 عصعة 06۳1616 120۳ 

ه - طبری - ج ۸ ص ۲۱۳ و این اثید -ج ه ص ۷ ۰ 


۱۳۹ 


"ور دیزی در زین‌الاخباد(۱) در بارهٌ این واقعه, میگوید . 
جنید بن عبد الرحمن - پس هشام خراسان مرجنید بن عبدالرحمن دا داد و او 
بخراسان آمد ء اندر سنهٌ ائنی عذرو مائه دچون بعراسان خاقان ترك بیرون آمد» چون 
جنید با خاقان حرب کرد خاقان دا هزیمت کرد و ازسپاه خاقان فراوان مردم بکشت و 
دیگر سال خاقان باز آمد وجنید قصد او کرد » سوی سورة بن‌الحر الدارمی ؛ که امیر 
سمرقند بود نامه نوشت واز وی استعانت کرد و سورة بیرون آمد وباتر کان بر آو یخت 
و تر کان هزیمت شدند و سورة نیز اندر آن تباه شد و جنید اندر رسید وترکان دا يك 
بادگی هزیمت کرد وخاقان بگریغت و چون از آنجا باژگشت حرث بن سریج خارجی 
را » که بخر اسان برون آمده بود بگرفت با قومی انبوه و همه دا تکشت و اندرسته 
ست عشر ومائه اندر گذشت . 
بسال۱۱۵ درخراسان قحطی سخت ومحاعه روی داد وجنید بن عبدا لرحمن هر تنی 
دا يك درهم داد و چارهآن قحطی و مجاعه کرد(۲) . 
سس از آن گردیزی درحوادث سال ۱۱۲ (۳) چنین آورده است : 
عاصم بن عبدالنه الهلالی - پس هشام خراسان عاصم دا داد » اندرسنهٌ ست‌عشرو 
مائه وچون عاصم بخراسان آمد هنوزشغلهای امادت بواجبی نظام نداده بود که حادث‌بن 
شریح بیرون آمد و گوز گانان و طالقان و فاریاب بگرفت و بقر آن و باخباد پیفیر 
صلی ان علیه و آله وسلم » دعوت کرد و خلافت مروانیان پدید کرد و چنان نمود که اهل 
ذمت دا بذمت وفا کند وازمسلمانان خراج نستاند و بر کس بیدادتکند ومردم بسیار باو 
کرد آمدند و روی بمرو نپاد و قصد عاصم کرد . عاصم با حارث برد حربآگر دند و 
متوسطان اندر میان آمدند وصلح کردند ۰ میان ایشان» بر آن جمله که تارسول بنزديك 
هشام فرستند واذین حال اودا خبردهند » ا,گرمراد حارث بدهد فبها وه »گر ندهد 
حرب کنند وهم برین جمله هردو فریق اتفاق کردند . 
خالد بن عبدالنه القسری - پس‌خبرحارث بپشام رسید , خراسان مرخالد بن‌عبدالله 
القسری دا داد و بعداو هر براددخویش مر اسدین عبداللرا بفرستاد, اندرسنهٌ ست عشرو 
مائه ورسولان حارث وعاصم پیش اسد آمدند» ایشان دا باز گردانه داحد بمریامن با 
بیست هز ار مرد وقصد حارث کرد و بدر ترمذ برابر يكد مگ اوفتاد ند وحرب پیوستند و 
با عادت موی تراکستان هریت شد و اسد گروهی مردمان دا » که داعیان ال عباس 
بودند » بگرفت و بکشت و چون از خالد» بر اددخویش » استطلاع کرد » خالد جواب 
نوشت که : «خون مکن» و اسد چپار سال بخراسان بماند و اندر سنةٌ عشرین و مائه 
فرمان یافت وجعفر پن حنظله را خلیفه کرد وجعفر پنج ماه بخراسان ماند ودیه اسدآباد 
از دوستای نشابود , اسد ین عبدالّه بنا کرد و تا روز گار عبدالبّه بن طاهر فرز ندان او 
۱-۱ ص ۸۷ ۰ 
۲ سب طبری -ج ۸ ص ۲۱۸ . 
۱۳ص ۸۸-۸۷ ۰ 


۱۳۷ 


داشتند » پس عبدای بن طاهر آن دیه دا بغرید و برابناء الدبیل وقف کرد . 

چنانکه مولف کتاب العیون‌وا لحدائق(۱) آورده است : 

درسال ۱۱۷ هشام حکمرانی خراسان دا بار دیگر بخالد بن عبدای داد و خالد 
بر ادرش اصد را دوباره با نجا فرستاد وچون وی رفت بر خلاف گذشته سیاست نرم پیش 
گرفت برخلافآنچه بار اول دد حکمرانی کرده بود واسد با ترکان جنگ کرد و شاه 
ایشان دا کشت و با او گروه بسیاری دا کشت و غنایم و برده گرفت و اسد و مسلمانان 
رهایی یافتند . 

اسد در سال ۱۲۰ از دملی که درد شکم او بود مرد و جانشین او دد خراسان 
جعفر بن حنظله شد و چپار ماه در انجا ماند و فرمانروا بود سبس هشام ددسال ۱۲۱ 
نصر ین سیار را فرستاد . 

جنگ اسد بن عبدابٌ در ختلان درسال٩۱۱‏ بوده است وبس از آن دنجهای بسیار 
ناکام باز گشت چنانکه بتفصیل در کتابپای تادیخ در حوادث این زمان آمده است(۲) و 
چون ببلخ باز کشت مردم بلخ وی دا بز بان فارس یگفتند : 

از ختلان آمدیه برو تباه این 
آباد باز آمدیه خشنك نزار آمدیه 

بسال ۱۲۰ نصر ین سیار الکنانی والی خراسان شد و درین زمان سی و دو سال 
طفشاده ملك بخارا بود تا کشته شد و وی دا درین ذمان پ-ری شد او دا قتیبه نام کرد 
از آنکه قتيبة بن مسلم با وی دوستی کرده بود واين پسرپس ازپدر بتخت بخارا نست 
ومدتی مسلمان بود تا باز از آن آبین باز گشت وابومسلم خراسانی اودا بکشت (۳) ۰ 

اما سیب کشته شدن طنشاده درزمان نصر بن‌سیار بدینگو نه است که بسال4(۱۲۰) 
هشام بن عبدالملك بن مروان مر نصربن سیار دا بخراسان امیر کرد و منشود خراسان 
بوی فرستاد » چون او بماوداء النپر دفت و با ترکان غزا کرد و فرغانه را بگشاد و 
تر کان دا بپراگند بسرقند باز کشت چون بسمرقند رسید طنشاده بخاد خداة بنزديك 
او شد و نصر وی دا کرامی‌کردی وحرمت داشتی که دختر او دا خواسته بود . طغشاده 
ضیاع علیا خنبو ن که «کاريك علویان» میگفتند ویر داده بود . چون طنشاده بنزديك 


۰. ٩۲-٩۱ ۱ص‎ 

۲ طبری -ج ۸ ص ۲۳۰ - ۷۰ و این اثیر -ج ه - ص ۸۵-۸ و فتوح‌البلدان 
بلاذری - ص ۳٩‏ - و کتاب الفتوحات الاسلامیه تالیف سید احمد بن السید زینی دحلان - چاپ 
مکه ۱۳۰۲ ص ۱۳ ۰ 

۳ - تاریخ بخادا - ص ۸ . 

ء - مولف تاریخ بغارا درینجا اشتباهی کرده و آغاز -کمرانی نصر بن سیار دا بسال ۱۳۲ 
نوشته است و حال آنکه خود تممریج کرده است که در زمان هشام بن عبدالملك بود و هشام بن 
عبدا لملك از سال ۱۰۵ تا سال ۱۲۵ خلافت کرد و نصربن سیاد بسال ۱۲۰ مأمود خراسان کشت 
(طبری ج ۸ - ص ۲۵۷ و ابن‌ائدج ه ص ۸۹) 


۱۳۸ 


نصر بن سیار رسید نصربن سیاد بر در سرا خویش نشسته بود و ماه رمضان بود » 
گاه فرو شدن آفتاب و نصربن سیار با بخار خداة سخن میگفت ؛ دو دهقان از بغارا 
اههد و هردر راز خویان بسار حداه بودند هر دو بردست ثصر سار اسلام (آورده 
و بزر ک زاد گان بودند ؛ هردو دد بیش نصر سیار از خارخداة داد برد ند و گفتن دکه 
بخارخداة دیه های مارا بغصب گر فته است و امير بخارا واصل بن عمرو آنجا بودء از 
وی نیز داد خواستند و گفتنه این هردو تن دست کی کر ده اند و املاك مردمان دا 
می‌ستانند وطفشاده نرم نرم سخن میگفت ‏ ایشان گمان بردند که طغشاده از نصر بن‌سیار 
درمیخواهد تا ایشان را بکشد ؛ ایشان عزم کردند و بايك د گر گفتند که چون بخارخدة 
مارا خواهد کشتن باری دل خود خوش کنيم . طفشاده با نصر سیا رگفت که این دو تن 
هردو بردست تو ایمان آورده‌اند . این‌خنجرها برنیان ایشان از چراست ؛ . نصر سیار 
ایشان را گفت : این خنجرها چرا برمیان میدارید ؛ ایشان گفتند : میان ما و میان بشار 
خداة دشمنیست » ما خویشتن از وی ایمن نمی‌دانيم ۰ نصرین سیار هادون بن سیاوش دا 
فرمود تا خنجرها ازمیان ایشان بگشاید وامیر بر یشان روی‌ترش کرد . آن هردو دهقان 
دورتر شدند و تدبیر کشتن ایشان کرد ند . نصرسیار شماز برخاست واقامت کرد و اماء‌ی 
برد و‌نماز یکزارد و بخارعداء ر کرسی تشسته بود ونباز نمی گرارد از آنکه هنوو 
اسلام نیاورده بود اندر سر » چون نصر سیار از نماز فارغ گشت بسرا برده اندر دفت و 
طفشاده را بخواند . طغشاده را بر در سرای پرده بای بلغز ید و بیفتاد » یکی از | ندو 
دهقان بدوید و کاردی برشکم وی بزد و شکم او بدرید و آن‌دیگر بواصل‌بن عمرو اندر 
دسید وی هنوز پنماز بود , دشنه اندرشکم واصل زد . واصل بن عمرو چون اودا بدید 
بندی شمشیر بزد وسر آن دهقان بینداخت و هردو بيك بار بمردند و نصر بن‌سیاد فرمود 
تا آنکه راید کرد زده ود تشد ۰ در ال جار خیاه وا سرا ده ردند ‏ 
نصر بن‌سیار اورا بر نپالین خود ننشاند وقر بحة طبیب‌را بغواند وفرمود تا اودا معا لجت 
کند و بخارخداة وصت میکرد ويكت ساعت بود و بمرد. چاکران وی در آمدند و گوشت 
از وی جدا کردند و استخوانهای او دا ببخادا بردند . وی سی و دوسال پادشاه بود . 
نصر بن سیار برواصل بن عمرو نماز گزارد واندر سراپردة خویش گور کردش وبشر بن 
طشاده را ببخار خداتی بنشا ند وخالدین جنید را بامیری بخادا بگماشت (۱) . 

بسال ۱۲۱ نصربن سیار سه‌بار در ماوداء الثهر جنگ کرد؛ پاداول از بلخ بماوراء- 
الثهر دفت و بسرو باز کشت ومردم را خطبه کرد و ايشان دا خبرداد که منصورین عمربن 
ابی الخرقاء دا بر کشف مظالم گماشته است و از کسان ی که اسلام آورده اند جزیه را 
برداشته و از آنکسان که گمان می‌رود مسلم نباشند خواهد گر فت * پس بار دوم دز 
ورغسر و سمرقند جنگ کرد و باد سوم از مرو بجنگ شاش دفت و با وی‌گروهی 


۱ - تاریخ بغارا - س ود . 
۱۳۹ 


از مردم بخارا وسمرقند و کش ونسف بودند که شماره ایشان بیست هزاد می‌رسید ۰ 
حرث بن سریح که درمیان تر کان دفته بود و نرديك دوازده سال در میان ایشان مانده 
بسال ۱۲۷ از مسلما نان زینهاد خواست و بمرو آمد و در سال ۱۲۸ کشته شد . ددین 
هنگام که حرث بن سریح در شاش بود یوسف بن عمر حکمران عراق و خراسان بنصر 
نوشت که بشاش رو واين ازدین بر گشته دا برانداز و اگر خدای ترا برو ومردم شاش 
پیروذ کرد شهر‌هایشان دا دیران کن وفرذ ندانشان (۱ بر دهون .۰ نصرحون بشاش رسد 
با پادشاه آن دیار آاستی ند و با او شرط کرد که حرتث بن سریح را از شاش برون 
9 . پادشاه شاش هم نصردا از | نجا براند و بفاراپ فرستاد . سبس نصر بفرغانه دفت 
و در آن سرزمین با دهقانی جنگید و پسرش را اسیر گر فت . (۱) 

در سال ۱۲۳ نصر بن سیار بامردم سفد صلح کرد کی کم چون در زمان 
اسد ین عبدالنه خاقان ترك کشته شد تر کان دربلاد بر گنده شدند و مردم سند موقم دا 
مناسب دیدند که دوباره از پیمان تازیان سر باز گردانند و بدیار تررکان رفتند و چون 
نصر بن سیار بحکمرانی سید کسان نزد ایشان فرستاد و ایشان را بباز گشت خواند و 
گفت هرچه خواهید روا دادم و ایشان را شرطهایی بوره تسه ساير امرای خراسان نعی 
پذیرفتند و از آن جمله بود که ار از اسلام بر گردد وی دا عقاب نکنند ودد دین 
هیچ کسی را متعرض نشو ند و نصر بن سبار کس بپشام بن عبدالملك فرستاد ووی‌دا بدین 
کار فرمان داد (۲) . 

مولف کتاب العیون و الحدائی(۳) آورده است که نصر بن سار در خلافت هشام 
غزاهای چند کرد و در همه جا پیش برد و ازخر اسان برای هشام اذخراج وغنیمت چندان 
بردند که بشمار درنمیآید و آنپا دا از عراق برای هشام و موالی او بردند و همه دا 
در خزانه گذاشت و چیزی دا از میان نبرد و از جمله چیز هایی که یوسف‌بن عمر برای 
هشام فرستاد پاره یاقوت سرخی بود که درازی آن یك‌قبضه ونیم بود و دانه‌ای مروارید 
که کویند وزن آن سه مثقال ونیم بود و گویند این پاره یاقوت از آن رائقه جاریه عبدانه 
قسری بودکه آن را سیصد و هفتاد هزار دیناد خریده بود . 

در ژین‌الاخباد(ع) در باد نصرین سیار چنین آمده است : 

نصر بن سیار - هشام خراسان مر نصربن سیاررا داد » اندرماه وجب سنه عشرین 
و مائه و عهد خراسان سوی او فرستاد و ببلخ بدو رسید و نصر با عبد السلم بن مزاحم 
بگفت و هردو بنزديك جمفر رفتند و نامهٌ تسلیم عمل بجعفر دادند و جعفر نصررا بجای 
خویش بنشاند وخود اورا تپنیت کرد و مردمان بتپنیت آمدند و نصر مراهل خراسان دا 


۱ - طبری - ج ۸ - ۲۷۱-۲۲۸ و این اثید -ج ه -ص) ۹۵-٩‏ . 
۲ - طبری -ج ۸ - ۲۷۹ و این الائد ج ه- ۰ 

۱ 

۰ ٩۱-۸۸ ۱ص‎ 7 ۶ 


۱۴۳۰ 


تالف کرد ومو نتهای ایشان سبك کرد و نصر مریحیی رن ذیدین علی بن‌الحسین‌ین علی‌بن 
ابی طالب » دضوان این علیهم را که سلخ متواری بود ء از پس که بدرش دا هشام 
بکشته بود » نصر مریحیی بن ژید دا بگرفت و بازداشت و هشام بمرد و محمد بن علی 
الامام . رح اف هم انددین وقت بمرد و مپتران شیعه بفرمان او دوازده نقیب کردند 
یکی سلیمان بن کثیرودیگر قحطبة بن‌شبیب وسوم موسی بن کمب وچپارم مالك بنالپیثم 
و پنجم ابو داود و ششم خالد بن ابراهیم و هفتم بکر بن العباس و هشتم لاهز بن قربظ 
و نهم شبل بن طهمان و دهم ابوالنجم بن عمران بن اسمعیل ویاژدهم علاء بن حریث و 
دوازدهم عبرو و عیسی ابنی اعیت و علا بخوارزم شد. بدعوت کردن و طلحة بن زدیق 
بجای او بیستاد و چون هشام بمرد ولید بن یزید بنست و عهد خراسان بنصر بن سیاد 
فرستاد و اورا بقرمود تا بحیی بن زید را دست باز داشت و بحبی چون بروستایی رید 
از ولایت نشابور » ولیدرا خلم کرد وخویشتن دا دعوت کرد وباز گفت » باصدو بیست 
مرد بدر تیشایور بدهی فرود آمد وعمرو بن زدادة القسری امیر نشابور بنزديك او 
فرستاد که : «ازین ناحیت بیون شو» . بحیی گفت: «تابر آسایم وستودان نیز بیآسایند» 
چون بنزديك عمرو دسید در وقت بر نشست وبیرون آمد وحرب کردند وعبرو دا هزیت 
کردند واندر هزیمت کشته شد و یحبی بن زید قصد بلخ کرد و نصربن سیار » چون خبر 
یافت. مرصاحب شرط خویش‌دا سلم بن احوزدا » بطلب یحیی فرستاد و یحیی بیادغیس 
شد واز | نجا «مر ووطا لقان و فاریاب وسلم از یی‌او همی‌دفت ‏ 5 ککو زوکاتان» اندر یافت 
اورا بقصبه اینسوحرب کرد ند ویحبی بن زید را بدشتند وسرش بیر یدند و برچوبی کردند 
و بمرو بردند وولید کشته‌شد بشام اندر جمادی‌الاخرة سنهٌ ست وعشرین ومایه ویزیدین 
الو لید شعست ء آاندر سال صد و پبیست و شش و چون کار یز ید راست شد عهد خراسان 
ننزديك نصر ین سیارفرستاد و نامه نوشت سوی تم ر 45 : «نا حارت بن‌شر بح دا زینهار 
دهی > و حارث مرو باز امد و یز ید برد و ابر اهیم بن الو لید نشت ۰ اول ذی| لحجه 
سنهٌ ست و عشر ین و مائه و کار او راست نعد که مروان بن محید بیامد » اورا خام کرد 
و خود بتشست . اندر صفر سنا سبع و عثر ین ومائه و ابر اهیم دا مخلو ع نام کردند و 
مروان دا مروان! لحمار خواندندی که بز بان تازی هرصد سالی دا که ازدولتی بگذرد 
آن سال را حمار خوانند و دولت پنوامیه بصد سال نزديك رسیده بود و مروان حمار 
عهد خر اسان سوی نصر بن سیار فرستاد و یمانیان و دبیعه از نصر اعراض کردند و سوی 
جدیم بن‌علیالکرمانی شدند وجدیم ازجملهةً شیعه بود وحارث بن‌شریح باایشان مطابقت 
کرد و با نصر ین سیار حرب کردند و جهم بن صفوان " مپتر جهمیان » با حارث بود, 
کشته شد وپسرش علی بجای او سستاد واذ شیبان حروری نصرت خواست و بز بنهار او 
شد بمرو و یمانیان ومضر یان‌وحرودیان یکی‌شدند وبا نصر حرب بیوستند درمدت ه ماه 
حرب بپیوستند درمدت نه ماه هفتاد حرب افتاد . میان ایشان . همه وقت ها ظفر نصررا 
بود * مگراندر حرب که نصر بایومسلم مشغول بود و ابومسلم بیرون آمده بود ‏ اندر 
ماه رمضان سنهُ تسم وعشرین ومائه . دعوت کرد بآل محمد . صلی ال علیه و ۲ له وسلم » 
و کنده کرد و ابو مسلم از اصفهان بود. نامش عبداارحمن بن مسلم و ابراهیم الامام 

۷۱۳۱ 


ابومسام دا بخراسان فرستاده بود و چون ابر اهیم الامام خبر این خلافها بعنید , نامه 
نوشت م سوی سلیمان بن کثیر که : « شمشیر برهنه کن » برنصر بن سیاد» و چون فساد 
خراسان بسیار شد نصر بن سیار ازمروان استعانی رد»البته هیچ جواب نیامد وهر نامه 
نصر بن ِ_ِ بل * بزیدین عمرو بن هپیره دسولان نصر دا همی 
باژیاشتی ازمردان دنامها پشهان مس نت 
حروری مشفول بود و بنصی ترسیدد ای کل وال زو زب زا باب کر 
پودند وشیبان حروری را باخویشتن یار کرد وبا خویشتن اندر کنده آورد وروی سوی 
نصر نهادند . ازیشان بگر بخت وازمرو بنشابور آمد ودچون نصر برفت ابومسلم کاردانان 
خویش را بشیرها وناحیت های خراسان هرت ف وس انار زا ۲ 
نصرین سیار بفرستاد وقتحطبه مر تمیم بن نصررا بطوس |ندر یافت و حربکردند و تمیم 
کشته شد و نعبر قصد عراق کرد و چون بساوه رسید آنجا بیرد . 

درسال ۱۲ ابومسام خراسانی نخستين باد درخراسان وماوراء الثبر ظپو ر کرد 
وبسال ۱۲۵ نصربن سیار مستقلا حکمران خراسان شد ولی باز درسال۱۳۰ بار دیگر 
ابومسلم در خراسان ظهود کرد و نصر بن‌سیار از او بگر بعت و خراسان و ماوداء النپر 
بدست ابومسلم افتاد . 

ددین مدت که ابومسلم خراسانی برخراسان و ماوراء النهر دست داشت قتيبة بن 
طفشاده که پادشاه بخارا بود از اسلام باز کشت و ابومسلم چون خبر یافت او را بکشت 
و برادد اورا نیز با کسان وی‌هلاك کرد وپس ازو بنبات.بن طنشاده پادشاه شدکه وی 
در اسلام زاده بود وچندی مسلمان بود تا مقنم پدید آمد واتباع او در بغارا آمدند » 
وی بدیشان گروید(۱) چنانکه پس ازین خواهد آمد . 

هم در آن‌زمان مردی‌بود ازتازیان بخادا که مردی مبارز بود ووی دا شريك‌بن 
شیخ المپری گفتندی و مذهب شیمه میداشت و مردم دا بفرزندان علی می‌خواند و 
می کفت ما از دنج مروانیان| کنون خلاص یافتیم ومارا رنج العباس نمی‌باید و فرز ندان 
پیامبر راست که‌جانشینان وی بوند. گروهی بسیارپرو گردشدند وامیر بخادا عبدالجبادین 
شعیب بود و با وی بیعت کرد و امیر خوارزم عبدالملك بن هرشه . وی نیز بیعت کرد 
و اتفاق کردند و امیر برزم مغلدین حسین هم با وی بیعت کرد و پذیر فتند که این دعوت 
را آشکار کنند وهر کس پیشآید با او بجنگند . این‌خبر بابومسلم دسید زیادبن صالح 
را با ده هزار تن ببغارا فرستاد و بفرم‌ود چون بآموی دسی باشی و جاسوسان فرستی 
تا از احوال شريك خادجیآ گپی دهند و باحتیاط ببخارا روی . ابوسلم اژمرو بیرون 
رفت و از راه موی بات مترل الشکر 3۳۰۳ و از هرسوی سپاه خویش گرد آورد» 
زیاد بن صالح را گفت من آنجایم » اکر ترا بلشکر نیاز باشد خبرده تا بقرستم * ژیاد 
پبخارا شد و لشکر گاه زد . شريك بن شیخ باسپاهی بسیار بردر بخارا لشکر گاه کرد 
وله رم بخارا با وی بجنگ اتفاق کردند ومدت سی‌وهفت‌روز جنگیدند وهیج روز 


۱ - تاریخ بخارا -ص ٩-۸‏ .۰ 


۱۳۳ 


نبود که بیشرفت شريك بن شیخ را نبود و هر روز بسیاری از سپاه زیاد بن صالح کشته 
میشد و اسیر میگشت تا سلیمان قریشی مولای حیان نبعی با پانصد تن بدد شهر وفت . 
حمزءة الیمدانی از شهر بخادا ببرون شد و با او بیستاد و سلیمان چهاد صد.مرد 

در کمین نپاده بود وخود با صد مرد پیش جنگ حمزة الهمدانی آمده . حمزه بنداشت 
که مر دش بیش از آن نیست مش ر امد وجنگ کرد و آن‌چپارصد تن آزاکسن بدر آ مد ند 
و گروهی بسیار بکعتند و بازمانده بشهر اندر بکر یختند و قتيبة بن طفشاده بخارخداة 
باده هزاد تن بی مد و علامت سیاه آشکارا کرد و بازیاد بن صالح جک در بوست و 
بفرمود تا در ک شترا تکهاد ند و بر دد شپر بخارا هفتصد کوشك بود» مردم آن 
کوشتیک دا بفرمود تا علامت سیاه تک دا/کر د ند و درین کوشکها مردم بیش از آن 
بودند که در شهر ولیکن در شهر بود با مردم شهر ودر کوشکها از تازیان کس نبود » 
بخارخداة مردم روستا و مردم کوشکها دا بفرمود با لشکر شريك ددها بسته دارند و 
خوراك وعلف ندهند وفرمود تا خوراك وعلف پلشکر گاه زیاد بر ند و از هرروی کار 
برالشگی سر رت تنگ کردند تا لشکر بسختی اندر ماند و گرسنه شد وستور ایشان علف 
نیافتند و از کار فروما ندند . تدبیر کردند بر آن همداستان‌شدن که بردر شپر نزديك‌تر 
روند تا ازشپرخوراك وعلف‌بیرون آرند وشهردا پس بشت کنند ودوی سوی دشمن کنند 
وازشهر نیزسپاه دیگربا ایشان یار شود ولیکن بروز نتوانستند دفتن از آنکه لشکر گاه 
زیاد و شارخداة پرسرراه بود. بشب رفتند تا بيك‌فرسنگی شهررسیدند, زیاد آ گهی‌یافت 
بیرون آمد وداء بریشان بگرفت وهم‌جنگ سخت دربند کرد ند وهزیت برلشکر زیادو 
بخارخداة افتاد. بخارخداة گفت صواب [نست که برساقةٌ لشکر زنیم که| گر ماپیش‌ایشان 
بردن آییم جایی‌دا بز نند و کار برما دشوادشود چون برساقه زنیم مقدمة ايشان خویش 
دا بشهر انگنده باشد , بشتاب پا گردند دسنگ سستد و مصلحت برما بر‌آید » پس 
همچنین کردند و بما ندند تا بعضی برد اااتک اه برساقةٌ سپاه زدند و جنگ در گرفتند 
و جنگ میکردند و می‌رفتند تا بت وکنده رسیدند » بخارخداة زیاد بن صالح را گفت 
که این مردم گر سنه اند و امسال ایشان انگود و خربزه ندیده اند و نعورده » چون 
بنو کنده وسند بمانیم تا ایشان خویشتن‌را بانگور وخربوزه مشغول کنند ومقدمة ایشان 
بشهر رسیده بود » آنگاه بریشان ذنیم . چون بنو کنده رسیدند پراکنده شدند بطلب 
اتکور وخربزه ومیوه ومقدمه بشهررسیده بودند ؛ آنگاه بخارخداة و زیاد بریگان 
زدند و بتاختند و گروهی بسیار بکشتند وبأزمانده بپزیت شدند ودرین میان شريك بن 
شیخ که صاحب | لدعوة آن گروه بود اژ اسب بقباد وروشته شد وزیاد بن صالح بدر ماخ 
که بعد مسجد مفاك خواندند فرود آمد اندر لب رود و بفرمود تا | تش‌اندر شپر زدند 
و سه شبانروز شهر بسوخت ومنادی فرمود که هر کس برون آید اورا زنهار دهند وزیاد 
سپاه را ازشهر دورتر مانده بود که ایشان بیرون آیند و پسر شريك بن شیخ ویکی از 
کلانتران لشگرش دداین شب بردرشهر رسیدند » هردوتن‌دا بگر فتند و بنزديك‌زیاد بردند 
۱۳۳ 


قره‌ود تاهردورا بردار کردند ودیگر بادمردم شهر بددل گشتندو بدین‌منادی‌بیرون نشدند, 
ازپس سه روز زیادبرددشهر دفت و بکوشك بخار خداة که بردد حصاد بریگستان بود 
فرود آمد ؛ فررمود تاسپاه بدر شپررفتند و باز جنگ پیوستند وجنگ می کردند و تکبیر 
می گفتند » چنانکه زمین می‌لرزید وجنگ سخت‌شد وتنی چند ازمعروفان بیرون شدند و 
پدرعطاران جنگ شد و بسیاد کس اژمردم شپر کشته‌شدند وزیاد بفرمود تاهر کر اازشهر 
بگر فتند برددشهر برداد کر دند وعاقبت‌شهر رابگر فتند وچون زیاداز کار بخارادل ببرداخت 
بسوی سمرقند رفت و آنجا وی دا جنگها افتاد وبازبسوی خراسان باز گشت (۱) 
ظهور ابومسلم خراسانی درخراسان بسال ۶ نود در باب این مرد بزرک که 
یکی ازدلیران نامی تادیخ ایرانست وددخروج برتازیان فتح باب کرده است ومسبب‌حقیقی 
نبضت ایران وی راباید دانست مورخین اختلاف بسیار کرده اند : بعضی گفته اند که وق 
آزاده بود, آزادگان باصطلاح آن زمان یا بگفتة اعراب «احرار» و بقول‌مو لفین‌وشعرای 
ايران « حران > ظاهر] مردمی بوده‌اند اژ بازماندگان نجبای ایران دردودة ساسانیان 
وظاهر] لفظ < حر> ترجمه کلمه.« آزات» بمعنی زاد ازذبان پپلویست زیرا که نحیت 
زادگان ایران دا درزمان ساسانیان «[زاتان» می‌گفتند(۲) و گویند نام وی ی 
عثمان بن بشار بن سدوس بن جودزه از اعقاب بزدکمبر بن بعتگان بودکه بعطا وی 
دا وزیر انوشیروان خسرو اول دانستهاند و ازحقیقت احوال او اطلاعی نیست"(۳) و نیز 
گفته اند که کنیت اوابو اسحق بود ودراصفهان تولد یافت وپدرش وی رابمیسیبن‌موسی 
السراج سپرد ووی اودا بکوفه برد واو دد آن زمان هفت ساله بود » چون بابراهیم بن 
محمدین علی بن عبدالله بن عباس بن عبدا لمطلب‌الامام بیوست وی اورا گفت نام خویش 
دیگر کن زیرا که تانام خویش دیگر نکنی ماراکار باتور راست نیاید و وی خویش را 
عبدالرحمن بن مسلم نامید و کنیت ابومسلم گرفت ووی دداین زمان نوزده سال‌داشت و 
ابر اهیم‌الامام دخترعمران بن اسمعیلالطائی دا که ابوالنجم معروف بود بزنی بوی داد 
و آن دختر با بدرش بخراسان بود وابومسلم بدین کار بخراسان دفت وویآ نجافاطمه‌دختر 
خودرا بمحر زین ابراهیم ودختر دیگررا که اسماء نام داشت بفهم‌بن محرژ بزنی داد ۰ 
اسماء فرز ند ژاد امافاطمه‌رافرژ ندنیامد وفاطمه‌همانست که خرم‌دینان ازویادمی کنند(ع). 
بعضی گفته اند که نام پدر پدرش سیار بود و بشار نبود و نام نبایش « جوددن » بود 


۱ - تاریخ بخادا- ص ۰۰ - 1۳ 
۳ - توعطدهو1:0 و36نصعوعد؟ دوع هزور2 با - صهعصه)فنعطت تتطادظ 
45 - 44 .۳ - 1905 
۴ - دنالهیدوند0 د4ع۸ -طنمدزندعظ عودء 0 1696286 دبا - صهعصه‌اعندطن عبطادظ 
3 . 81 0۳۰ - ]۷11 


ء - ان اثیر سج ه - ص ۱۰۱ 


۱۴۴ 


و نه «جودزه» (۱) و پدرش ازروستای فر بدین (۲) بود وازقر به‌ای باسم «سنجرد» (۳) 
و نیز گفته| ند اژقر یه‌ای بود باسم « ماخوان> (ع) که برسه فرسنگی مرو بود واین قر یه 
باچند قریهٌ دیگروی‌دابود . وقتی باستور خود بکوفه میرفت و بروستای‌فر یدین‌رسید(ه) 
واورا ناتوانی دست داد وعامل اآزن دیاد کس بوی فرستاد که اورا بدیوان برد ووی را 
ازد اذین بنداد (7) بن وسیحان بردند کنیز کی بود که‌و شیکه نام‌داشت که‌از کوفه آورده‌بود 
ووی آن کتيزك را باخود برداشت و کنيزك باد داز بود و باهم بآذربایجان رفتند و در 
روستای فایق بعیسی بن معقل‌بن عمیر بر ادر ادریس بن معقل و جدابو دلف عجلی رسیدند 
ودداین زمان عیسی بن معقل گر فتاد شد و بیش‌از آشتکه گر فتار شود ابومسلم را قره‌ای 
ازروستای فایق فرستاده بود که له وی‌را از آنجا بیاورد. چون خبر گرفتاری عیسی به 
ابومسلم رسیدآ نچه غله نزد وی‌بود بفروخت وبهای آنبرداشت و نز داو بکوفه شدوددین 
زمان جمفی ازفرستاد گان امام محمد بن علی بن عبدالُ بن عباس بن عبدا لمطلب بکوفه 
آمد ند کب ازشیعه خراسان باایشان بودند وابومسام |زخدمت عیسی بن‌معقل عجلی 
بخدمت آن کروه بیوست و باایشان بمکه دفت و نزدامام ابر اهیم‌بن محمد شدندوابوسلم 
نزد آن امام بماند وچون امام را مردی می بایست که بدعوت بخراسان فر ستد لفت من 
این اصفهانی را (۷) آزم‌وده‌ام ووی‌دا بغراسان فرستاد وچون چندی بگذشتامام| بر اهیم 
مرسلیمان بن کثد بن الحرانی دا بغر اسان مامود کرد ابومسام دا فرمان داد که باوی‌یار 
باشد وا بومسلم دعوت بنی| لعباس دا درخراسان آشکار کرد ۰ (۸) بقول حمزه اصفهانی 
| بومسلم از تبار حمزة بن عماره بود ودریکی‌ازقرای اصفپان سال ۱۰۰ ازمادر بز ادواین 
درخلافت عمر ین عبدالءز یز بود و نسب او بگودرزمی پیوست وچون وی درخر اسان بدعوت 
خود آغاز کرد گفت که من ازفر ز ندان سلیط بن عبدابُ عباسم . عبداسثُ عباس کنیز کی 
داشت که خدمت اومی کرد ین یکیاذغلامان وی آنکنیز دایگرفت واز آن غلام سری 
آورد که عبداله اورا تدای خود گرفت وسلیط نام نهاد . چون عبدالله بن عباس فرمان 


۰ - در وفیات‌الاعیان چاپ پاریس چنیذت (ج ۱ - ص ۳۹۳ ) و ود نسهٌ خطی «تعاق 
بنگار نده که بسال ۱۱۳۹ نوشته شده «جودون» وددچاپ تهران ۱۲۸4 (ج ۱ ص ۳۰۳) ددهتن 
«جوزد» ودد نسخه بدل «جوددن» . 

۲ - همان بو کیست که امروذ دراطراف اصفهان با-م « فر یدن» خوانده میشود و ددچاپ 
طهران ددمتن «فندین» ودر نسخه بدل « فریدین 6 ولی در دو نسخه دیگر فریدیاست و اکر فندان 
باشد نام یکی ازقراء مرو بودء است (معجم‌البلدان - ج + -ص ۲ )۰ 

۳- دداصل هرسه نسخه چنینست و لیاکر نام بلوك فریدین یافریدن باشد |-:دال میدهم در 
این‌اسم هم تحر یفی دفته باشد وشاید در اعل «دستجرد» بوده‌است, معرب‌رستگ و ازتو ابع اصنهان. 

> - یاقوت درمعجم البلدان (ج ۷ - ص ۳۵۲) دوقر یه ازتوابم مرو ذکر کرده استکی 
باسم «ماخان» ودیکر باسم «ماخوان» وهردورا مولد |بوم‌سلم دانسته است . 

ه - ازهمین جا پیداست که نام آن.بلوك فریدینس ت که برسرراه خراسان یکوفه بوده 

. » در نسخه خطی وچاپ طهر ان «ادین بنداد‎ - ٩ 

۷ - این نکته نیز اشادهایست ,ای ن که |بومسام دداصغپان بود.است و باصفپانی‌معر وف بوده 

۸- و فات‌الاعیان- چاپ پادیس-ج۱ ۳۹-۳۹۳ وچاپ طهر ان-ج۱ ص۰۳ ۳۰-۳ 


۱۴۵ 


یافت سلیط بزر ک شد و بخدمت و لیدین عیدالملك پیوست وچون همواره ددمیان بنی‌امیه 
و بنی|لمباس اختلاف بود و لیدین عبدالملك مرسلیط را بر آن واداشت که گوید از پسران 
عبد ال عباسم وچند تن دزمحکمه فاضی دمشق اورا کر دادند وچون‌قاضی خلافرآی 
ولید را یارا نداشت حکم بدان داد که سلیط پسرعیدالله بن عباس بود ویس از آن سلیط 
رانرانگشت که ازعلی‌بن عبدالنه میر اث پدر بخواهد وازین داه علی بن عبدای را آزار 
بسیار کرد (۱) . اماسیب پیوستن |بومسلم خراسانی بخدمت عباسیان بدینگونه اس تکه 
بمالع ۱۲ گروهی ازاتباع امام ابر اهیم که سلیمان‌بن کثبر نیز ازیشان بود از خراسان آهنگ 
مکه کردند وچون بکوفه رسیدند نزد عاصم بن یونسالعجلی شدند که بیند بود ووی را 
بدعوت عباسیان خواندند وععسی وادریس پسران معقل عجلی نیز [ نجا بودند و ابوسلم 
ورآن زمان باایشان‌بود واودا نیز بدعوت گرفتند و گفته | ند که| بومسلمازروستاییان‌املاك 
عجلیان در اصفپان بود یاازسایر دیاد جبل و وی دا ابراهیم نام و «حیکان» لقب بود و 
نخست باموسی‌السراج بودو وی دازین وساز اسب می‌ساخت‌ودرزین سازی‌وچرم سازی 
زبردست بود وباوی باصفهان وجبال ونجزیره وموصل و نصیبین و آمد وغبره رفت‌وچون 
دعوت عباسیان پذیرفت نزدامام ابراهیم بمکه شد وچون |ذابراهيم کسی را خواستن دکه 
بجر اسان فر ستد وی ابومسلم رامآمود کرد (۲) ۰ درزمانی که ابومسلم بخراسان میرفت 
چون بنیشابور رسید درکاروانسرایی افتاد و بمپمی بیرون شد ودر آن میان جمعی|ز او باش 
دزاز گوش او دا دم بریدند چون باز گشت از کاروانسرا| دار برسید نام این محل چیست 
کفت بویاباد (۳) آبومسلمگفت اگراين جاراکند آباد نازم ابومسلم نباشم و چون بر 
خراسان دست یافت آن محل دا ویران ساخت (ع) . نیز در همان سفر روزی ابومسلم 
بردرخانهٌ یکی ازدهقا نان معتبر خراسان رفت که « فاددستان» (9) نام داشت ويك تن‌از 
ملازمان وی دا ,بگفت خداوند این سرای را بگوی که پیاده‌ای آمده و ازتوشمشیری و 
هزاردیناد چشم دارد » فادوستان بااهسس خویش که دی وراه بود رای ره رن ات 
تااین مرد بجایی قوی دل نباشد چنین‌جرآت نخواهد کرد فادوستان آن‌خواهش|بومسلم 
دا روا کرد وچون ابومسلم برخراسان مسلط شد آن دهقان راسزاهای نیکو بداد («) . 
ابومسلم دعوت خویش را درمرو روز آدینهٌ ۲۱ یا ۲۵ ماه دمضان سال۱۲۹شکاز کرد 


روضةا لشفا درذکر خلافت مروان بن محمد وابن اثیرج هت ص ۱۰۲ 

۲ - ابن اثین ج هو -ص ۱۰۱ 

۳ - درروخة الصفا (نسعهٌ خطی متعلق بنکار نده که درسال ۱۲۳۱ نوشته شده ) «نواباد > 
ودراین اثیر «بونابان ولی ازکلية وکندپاد» که ابومسلم ببقاپله کنته است بخوبی پیداشتکه 
وبویاباذ» باید باشد » ازبوی و ]باد . 

- این اثر ت ج ها ص ۱۰۳-۲ وروضه الصفا در موضم سایق الذ کر . 

۵ - ددامل جنشت والی احتمال می‌دهدمز5ه و نادوسبان» بوده باشد معرب «بادوسپان» 
که یکی ازاسامی بسیارمتداول ایرانیان ورزمان ساسانیان وددترون اول هجری بوده‌است ودرضیط 
پپلوی «بتکوسوان > 

+ - روضهة |اصفا - درموضع سابق‌ا لد کر. 


۱۴۹ 


ووالی خراسان در آن زمان نصر بن سیار بود )۱( ووی دابر اددان بود از آن جمله بسار 
جد علی بن حمزة بن عمادة بن حمزءین بساداصفپانی وولادت وی درسال ۱۰۰ درخلافت 
عمر بن عبدالعز یز درروستای «قایق» نود درتر به‌ای که ۳ ماوانه > می‌خو | ند ندومردم 
شپرجی اصفپان مدعیند که مولد وی در شهر جی بوده است (۲) . |بومسلم مردی بود 
کوته قدء‌گندم گون ۰ زیبا : شیرین سخن » گشاده روی, باچشمان فراخ » پیشانی کشاده» 
دیش پر پشت زیبا داشت » مویهای بلند . پشت فراخ , دانبا و ساقهای کوتاه . با بانگی 
پست ‏ پز بان فارسی وتاژی فصیح » شعر بسیاد میدانست و درکارها دانا بود . جز بوقت 
نمی خندید وروی ترش نمیکرد وازحالت خویش نمی گردید» | گروی دا پیشرفت بزرک 
رخ میداد شاد نمی گشت و چون دشوادی بیش امد غدکن نمی شد ۰ چون .کین 
می‌گشت د کر گونه نمی‌شه و بیش ازسالی يك باد با زنان نزديك نمی گشت . در غیرت 
ومردی ازسخت تر ین مردم بود (۳) ۰ 

گردیزی درز ین‌الاخبار 2 در بارة ابومسلم چنن آورده است. : 

ابومسلم عبدا لرحمن بن‌مسلم - وابومسلم صاحب دعوت ازمرو بیرون آ مد وخانه‌او 
بده‌ماخان بود وچون دل از کار نصرفارغ کرد نامه نوشت سوی تحطبه تا بگر گان شد و 
باثبانة بن حنظله که والی گر گان بود وچپل هزارمرد؛ ازشامیان؛ با او بودند حرب کرد 
ونباته رابکشت وچند پسران او دا نیز بکشت ومردم بسیار کشته شد و مردان سپاه پیش 
قحطبه پفرستاد . براه شهر زور وعمرین هبيرة بن یزید از کوفه سوی اورفت وابومسلم 
بنثابور آمد» | ندرصفر سنه احدی و ثلثن ومائه‌وعنمان؛ سر کر مانی بطخارستان بود با 
ابوداودبود ابومسلم با بوداود نامه نوشت که : «عثمان دا بکش» ابو داود مرعثمان را 
بکفت ویش اذان اپومسلم مر علی‌بن جدیم| لکر مانی دا » اندرشوال سنة احدی وثلائین 
ومایه بکشت وپیش از ابومسلم برعلی کرمانی بامیری سلام کردند و لشکرسوی تحطبه 
همی فرستاد تا هفتادهز ارمرد گرد ره تصدیق آن خبر» که اذعلی بن عبدالنه بن | لعباس 
روایت کنند» که وی گفت : 

< |زمشرن هفتادهز ارشمشیر آید بنصرت اهل‌بیت» وقحطبه باصفهان شد‌باعامر بن 
ضباره حرب کزد وعامر را بکشت و بسیارمردم ازسپاه او بکشت ۰ اندر دجب سنهٌ احدی 
وثلثین ومایه و پس‌نهاو ند را بکشادواز [ نجا بحلوان‌شد ومسچد جامم مروا بومسلم بنا کرد 
ومسجد جامع نشابورهم ابومسلم کرد که آنجا فادوسپان ابومسلم رابخشیده بود واین 
فادوسیان از دهقانان نشابور بود و بر استای ابومسام سیار نکویی کرده بودء اندر آن 
روز گار که ابومسلم دعوت پنبان همی کردوچون ابومسلم را کار نيك شد حق فادوسپان 


۱ - وفیات‌الاعیان چاپ پادیس - ج ۱ - ص۳۹ وچاپ طهران ج ۱ ص ۳۰ 

۲ س وفیات‌الاعیان - چاپ پادیس - ۱ - ص ۳۹ و چاپ طبران ج ۱ - ص۳۰۵ 

۳ - وفیات‌الاعبان - چاپ پادیس - ج ۱ - ص ۳۹ وچاپ طهران ‏ ج۱5 - ص ۳۰ 
وروضه السفا در موضم سابق‌الذکر. ٍ 

٩۵-۱ -ص‎ ۱ - ۶ 


۱۴۷ 


بگز ارد ده فرید مغ اندر روستای خواف و ست نشابور برون آمد وا: 

ف ذوزن و وانددمیان مان دیرب ری برد وبم ارم دم با ۱۳۱۱۹ 
کرد وهفت نمازفر بضه کرد سوی آفتاب ۰ هرجای که باشد. اذین نمازها یکیاندد توحید 
خدای» عزوجل ودیگر اندر آفر یدن آسیان وزمین‌وسوم اندر آفر ینش جانوران ودوزیپای 
ابشان وچپازم اندر رکفت وپنجم اندر رستخیز وشمار وششم اندر بپشت ودوزخ شدن و 
هفتم | ندر تحمید وسپاس دادی بهشتیان و گوشت مردارحرام کرد بر ایشان خوردن و نکاح 
مادر وخواهر وخواهرزاده و بر ادر زاده که حرام بود مباح کرد وکابین زن ازچهار صد 
درم گذشتن حرام کرد . هفت يت بخواست ۰ از خواستهای ایشان وازدست ر نجشان همچنین 
کان مت رمتان تاه در و پس مویدان پیش |بومسلم آمدند واز بهافرید شکایت کردند 
و گفتند: «دین برشما و برما تباه کرد» ۰ پس ابومسلم مر بپا فر بد را بکرفتا وبردال کرد 
وقومی دا که بدو گرویده بودند بکشت و ابومسلم مرابوعون دا بعرب مروان الجباد 
تن برد وچون‌قحطبه بکنارفر ات رسیدیز ید بن‌هبیره بجنگ او آمد ودرشب میان‌ایشان 
جنک شد. لش دحطه ظفر یافتند » اما قحطبه در[ 


۳ ن بهافرید از 


ب افتاد» غرق شد . چون چند روز بشد 
۹ حن بن قحطبه را برخود امر کرد ند ویکونه در آ مدند و عبدالنه بن محمد ب 
عبدابه بن عباس را که 


بن‌علی‌بن 
بسفاج ملقبست وبا برادران در خانهً ابوسلمه حلال بنپان بود » 
ببرون آوردند و بخلافت بدو بیعت کر د ند ۳ سفاح عمویان خود» عبدالب وعبدالصمد را و 
ابوعون دا بجنگ مروان فرستاد وچون مروان خبر ایشان دا بشنید بحرب ایشان بیامد 
و بزودی هزیمت پذیر فت وروی سوی مصر نهاد وابوعون براثر اوهمی‌شد ‏ تا او را بصعید 
مصرء اندرعین | لشمس؛ دریافت وعامر ین اسماعیل با مروان برابرشد , مروان دا بتکشت 
و سرش بیرید وپیش ابوعون آورد و آبوعون‌بنزديك ابوالعباس السفاح فرستاد و کشتن 
مروان اندر ذوالعقدة سنه انثی وثلئین ومایه بود وچون ابوالعباس تلافت بنشست برادر 
خویش » منصور را بعراسان فرستاد» تا بیعت |بومسلم واز آن همه اهل خراسان بستد و 
چون ابر اهیم الامام کشته شده بود |بوسلمةا لخلال دا » که امبر کوفه بود»میل بعلویان 
افتاد وابوالعباس دا آن‌معلوم کشت واپومسلم دا از آن حال خبرداد. پس ابومسلم‌مرادبن 
انس را فرستاد تا ابوسلمه را بکشت و شر بات بقرغانه بود" مرابومسلم را مخالف شد و 
بال ابوطا لب دعوت کرد دمرد اد گر دورد پسابوهسلم مرزیادین صالح‌زابفرستاد؛ 
بحرب شريك وچون زیادین صالح بختل رسید بغارخداة بزینپار او امد وبا وک بعراب 
شر يك رفت و حرپ کردند و سیارمردم کشته شد رد و شريك را دستگیر کردند و سرش 
ببر ید ند و بنزد يك |بومسلم‌فر ستاد ند وانومسام سوی |بوا لعباس‌فرستاد اندر ماه‌ذیالحجه 
اثنی‌و ثلثین ومایه وچون کارخر اسان راست شد وازهیج جای مشغو لی‌دل نما ندا بومسلم 
با هشت هز ارمر دسوی‌حج رفت وجون شیشابوررسید و ری همه را مر تفن وبا هس 
و را گفتند:«پیری که نیز باز نیائی>. تس 2 
را؛ که ابتدای دعوت بآل‌رسول علیه | لسلام او کرد؛ + ت دچون 9 ات 
یماج ره یادا کار که مک نو نش 
چون پیش او آمد او دانیکو برسید وچون اپومسلم بحج ,رفت بواله: 


۱۴۳۸ 


یافت. اندرین ذی| لحجه سنه ست و لین ومایه ومنصود براددا بوالعباس > بتعلافت ششست 
وچون ابومسلم ازحج باز آمد منصور.او دا بحرب عم خویش عبدا بن‌علی * فرستاد و 
ابومسلم او دا هزیمت کرد وخواستهای او بفنمیت گر فت وجمپودبن مر اد عبدالّ بن‌علی 
دا ائددان حرب سیر گررفت دیش ابومسلم [ورد وابومسلم او دا بتزديك منصورفرستاد 
ومنصود او دا باز داشت » تا آخرعهد علی و برزبان ابومسلم هر چیزی رفته بود و آن 
همه پسعع منصور وسیده بود همی جست کشتن |بومسلم دا وچون ابوسلم ازحج‌باز کشت 
اورا گفتند بحیره ترسا بیست دویست ساله و ازهرچیزی خبردارد. ابومسلم اورانزديك 
خولشس خواند " جون ان پا بومتلم‌دا بدید گفت: « کردی کفایت و بتمامی دسا نیدی‌عنایت 
ورسانیدی بنهایت ۰ خویشتن سوختی و کارخویش پر | کندی و کشتن خویش‌معاینه بدیدی» . 

ابومسلم اندوهگن شد. پس بر آو و کت : « ه از حزم تمامت خلل امد و نه 
ازرای صواب و نه از تدییر سودمند و نه ازشمشیر بران ‏ و لیکن هیچ کس بپيةٌ آرژو ها 
ثرسد الا که زمانه او را اندریافت و بعضی ازمراد حاصل نشد» ۰ابومسلم کفت اورا : 
«چه گمان می‌بری کار یکجا دسد؟» . پیر گفت : چون دوخلیفه بر کاری متفق شدند آنکار 
تمام شود و تقدیر بنزديك آن کسست که تدبیر با او باطل شود . اک مارا شوی سلامت 
مانی>.ابومسلم خواست که و منصور کسان فر ستاد که : «زود بیای» و قضا امده 
بود. |بومسلم‌رابصر بشد. پس یکی راپرسید که : «توچه گویی که بامن‌چه کننده> . گفت: 
نیکویی و مکافات آنچه تو بجای ایشان کردی جز نیکویی نباشد » . ابومسلم گفت : 
من جز این‌پندارم» و ابتدابر کشتن ابومسلم از ابوجفر منصور آن‌بود که منصورمر یقطین 
را پابومسلم فرستاد واو ابومسلم را گفت ۰ «مرا بدان بفرستاد تا بنگرم که‌این خواسته 
مراین حثم‌را بسنده باشد یانی؛» وابومسلم دانست که نه‌چنانست که اومی‌گوید. پس‌راه 
خراسان گرفت ۰ بررمخالفت منصود‌تا بحلوان رسیده فرود آمد. منصودمر جر بر بن یزیدین 
جریر بن عبدالنه البجلی دا بفرستاد فا بت زر تن بود و داهی بود که او دا 
همتا نبود و بسیارافسون ونر نج برابومسلم بخواند تا اورا باز گردا نید سوی‌منصوروچنین 
گوینه که :, چون |بومسلمازحلوان پاجر بر لبجلی نزديك بوجعفر آمد اسبی‌بخواست که 
درهمهة آ خر اواز آن بهتر نود و بدان اسب نشست که پیش منصورخواست رفت .اسبش اندر 
سر آمد », زیر اپومسلم , سه باد . پس یکی از یادان | بومسلم گفت :«باز گرد» »بومسلم 
گفت :1 نچه خدای‌تعا لی‌خواهد بباشد> وچون پیش‌منصور آمد او را بنشا ندو نیکو بر سید 
وپس گفت :9 تواین چند فتحپا وحر بها بکدام شمشیر کردی؟>. ابومسلم گفت:« بدین»و 
اشاورة بدان شمشیر کرد که‌برمیان داشت. منصور گفت:« مراده > بمتصورداد. پس‌منصور 
گفت :«دانی که تو باین‌چه کردی؛چنین کردی» ویکان یکان‌همی‌شمرد وا بومسلم جواپ هر 
يك همی داد تا منصور,بتر شید و بانگ بروژد. |بومسلم گفت : « یا امیرالمومنین . این 
نه مکافات آن نیکویبهاست که من کردم ومنصود گفت : « یا ابامجرم» یاد دادی‌که تو 
پیش ابوالعباس آمدی واو را خدمت کردی ومن | نجا نشسته بودم بمن‌التفات نکردی ؟ و 
یادداری که بسر بر ادد مرا عیسی‌بن موسی دا» گفتی : خواهی تا اپوجعفر دا خلعکنم 

ارل 


وترا بخلافت بنشانم ؟ ویاد دادی که مرا بشام پیش بقطین بن موسی دشنام دادی و پسر 
سلامه خواندی؟ وسلامه کمتر ازمادرتوبود؟> ابومسلم‌هر یکی دا جواب‌همی‌داد. پس‌منصور 
گفت : « این نه بدوستی ما کردی» بلك این کاری | سما نی بودوعنا یت ایزدی » که قیام‌دو لت 
ما بود» ۰ پس منصور اشادت کرد, آن کس دا که بر سر اپومسلم ایستاده بود » شمشیر 
بزد وابومسلم بیفتاد. گفت: واه ؛ ۱۰1 » . منصود گفت : «ای فاعل فعل جبادانو بانگ 
کودکان > و نخستین مرابومسلم را عثمان‌بن نپيك زد که پیش از آن سرهنگ اپومسلم 
بود و پس بو | لخصیب | لحاجب شمشیر اندرنپاد وا بومسلم دا سپری کرد و لشکرابومسلم 
بردرغوغا کردند. | بو لخصیب بیرون آمد و پیغام منصور بحشم خر اسان بداد که:«امیر المومنیت 
اد 3 امیر ابومسلم بنده ما بود واندر نافرمانی سیاست فرمودیم» سا را بر آآرن 
سبیلی نیست» و يك ساله صله فرموده ازخزینه بستانند. همه بیارامیدند. پس سر ابومسلم 
سوی ابوداود فرستاد. تا درهمه خراسان تکر داد 3 

مولف کتاب‌العیون والحدائق نیز شرح مبسوطی در باره قیام ابومسلم (۱) داردو 
گوید آغاز کاروی درسال۱۱۹ بود... در بارة زادگاه اوو نسب وی اختلاف بسیار کر ده‌اند. 
برخی گفته‌ا ند از اصفهان بود ودیگران گفتهاند ازخراسان و نیز گفته‌|ند ازتازیان بودو 
خود دعوی داشت که پسرسلیط بن عبدالّبن عباسی بود اما ابودلامه او دا از کردان 
دانسته و گفته است : 

افی دولة المپدی حاولت غدرة الاان اهل‌الغدر آبافك‌الکرد 

ومتشاً او نزد ادریش بن‌عبدالله جدابودلف بود ‏ در سرزمین اصفپان فرود آمده 
بود و گفته| ندا بومسلم مدعی بودازفر ز ندان سلیط است‌می بنداشت مادرش کنیز كعبدالله بن 
عباس بوده است وعبدالبه درین کاردست نداشته ومدلل‌نیست که فرز ند او باشدبلکه بنده‌ای 
بود خدمت گز ار وچون بنی‌مروان بحمیمه درسرزمین شراة بشام رفتنددرمیان این سلیط و 
علی بن عبدالث گفتگویی در گرفت واوبدمشق ببستانی که آباد کرد دفت و زن گرفت و 
فرژ ند یافت وابومسلم می پنداشت اذفر ز ندان‌اوست واین ازاسبایست که‌منصوردر کشتن 
ابومسلم برای او برمی‌شمرد... درسال ۸ ابر اهیم امام ابومسلم رایغر اسان فرستاد... 
باو گفت :ای عبدالرحمن توازخاندان مایی... وهر کسی دا که دربارة اوشك دادی‌بکش 
(اقتل من شککت فی امره > ... و لبدین یز بدین عبدا لملك درسال ۵ نصر بن سار را 
حکمرانی همه خراسان داده بود ... بوسف بن عمر که حمکران عراق بود ددسال ۱۲۸ 
بنصر بن سیار نوشت وفرمان داد نزد وی برود و آنچه می تواند هدایا واموال و طرف 
ببرد وچون نامه وی بنصربن‌سیاد رسید دادن‌هدیا را درمیان مردم خراسان وکا ر کز اران 
خود تقسیم کرد رد یر رابا ندازةٌ بایه‌اش ددین‌توذیع وارد کرد و درخر اسان کنیز کی 
ود ی وا ری ات۱۳ 1۳۰ درین‌شمار نیاوردند وهز ار زرخر یدخرید وایشان دا سلاح 
داد ووارد سیاه کر دو پا نصد زن خدمتکارشمرد وفرمان داد آبریزهای زروسیم و آوندها 
وتمتالها بسازند وچون ازین کار آسود و آنهادا گرد آودد بولید نوشت ودفت تابیپق 


۰ 2 ص ۱۷ - ۱۹۹ ۲۱۰9 ۲۱۳ - ۲۲ 
۱5۵۰ 


رسید وو لیدباو نوشت وفرمان دادبر بطبا وطنبورهابی بفررستد وهر چه کنيزك درخر اسان 
می‌با بدو آ نچه بازشکازی در آ نجا هست گرد آورد واو آنجه را خواسته بود گرد آورد نا 
بدست بزد گان خراسان ودر بلخ آخترشناس دانابی بود نتام‌ضدةة بن‌و ثاب که نصر بن‌سیار 
با اوماًئوس بود و بانصر همنذین بود واین اختر شناس نصر را بوقو ع‌واقعه‌ای | گاه کر دو 
بپرا کند کی کار بنی»ءرو ان خیرداد و نصر بدر نگ راه می‌ببمود و نامپا [زعر ای "باوهر سید 
وهم‌چنان درنگ میکرد که یوسف بن عبر کس نزد اوفرستاد وفرمان داذ بشتا بد وا گر 
دزاتکت کند درمیان مردم این خبر را انتشار خواهد داد که خلم شده است . نصر بن‌سیار 
از بر یشانی کار ولیدا گاه شد وچون بروگ آشکارشد که همواره یلید باده گساری‌و 
بی‌اعتنایی تکار دشت اژو بر گشت ۰ ددین هنگام درخراسان ددمیان یمانبان و نزادیان 
اختلاف افتاد و کارجدیع بن‌علی| لمعدی| لکرمانی آشکار شد واو را کرمانی بدان نامیدند 
که در کرمان زاده بودو با نصربن سیارخلاف ورزیدو برهريك از ایشان گروهی‌بیاری 
کر وت 0 بود که کرمانی در خکمرانی اسدین عبدالنه قسری در بارهٌ نصر بن 
سیاز یکی کرده بود وچون نصرفرما نروای خراسان شد او دا اژکار برداشت وجایگاه 
او دا بحادث‌بن عاءر داد . جنگ درخراسان بالاگرفت ودرمیانشان خلاف افتاد و نصر 
جدیم کرمانی دا س ازجنگ ی که درمیا نشان در گر فت کشت آما یکت هم چنان‌درمیان 
نصر و علی‌بن جدیع کرمانی باقی ماند ... هنگامی که ابراهیم امام ابومسلم را بآشکار 
کردن دعوت اودرخر اسان گماشت دورابت برای اوفرستاد یکی‌بنام «سحاب > ود ی 
بنام «ظل> و تأویل این‌دو نام یعنی‌سحاب وظل این‌بود که سحاب (ابر) مین دامی‌خر اشد 
ودعوت بنیالعباس همین بود وظل (سایه) یعنی زمین ازسایه تبی نیست و همچنین زمین 
از دعوت خلیفه هاشمی‌هر کز نهی نشواهد ماند ... 
ابومسلم بروستایی ازمرو رسید که بآن سفیذ نج میگفتند ودعوت خود را از آنجا 
ااصا ره ودرشب بنجشنبه بنج روزمانده از رمضان سال۱۲۹ ددفثی دا که‌ابر اهیم 
امام فرستاده و نام آن ظل بود برسر نیزه‌ای بر افراشتند ودرفش دیگر را که سحاب نام 
داشت برنيزة دیگر کردند ودعوت بدینگونه آغازشد وا بومسلم وسیلمان بن کثر هر دو 
سیاه پوشیده بودند وابومسلم دوبروی درفشها ایستاد واینآیه دا خواند : «اذن‌للذین 
بقاتلون با نپم‌ظلمو او آن اله‌علی نصرهم لقدیر > ودد آن روستا تن آفر وختند... فردای آن 
روز ده‌هز ارسواز و پیاده گرد آوردند وهمه‌درسفید نج گرد آمد ند وروژعید فطر بکار آغاز 
کردند... نجستین کسانی که‌این دعوت دابذیر فتند مردم شپر نسا بودند وسیس مردم مروو 
مروالرود .۰ درنامه‌ای که اپومسلم پس از دعوت خود با بوسلمةً خلال توشت‌نوشته بود: 
«ازعبدالرحمن| پومسلم امین آل محمد بحفص بن‌سلیمان وزیر آل معمد...» ... نصر بن‌سیار 
که ازپیش لشکریان ابومسلم می‌ گر یت بگر کان نزدنباتةبن حنظلهٌ کلابی رف ت که از 
سوی یزیدین عمربن هبیره در آنجا فرمانروایی داشت ویزید او دا بیادی نصر بن سیار 
فرستاده بود... در جنگی که قحطبه با ایشان کرد خطیبی ددمیان لشکریان اوبرخاست 
و گفت: 
۱5۵۱ 


« ای مردم خراسان , این سرزمیت از آن بدران شما بود و ایشان دوک عف 
نیکورفتاری بردشمنان خود چمه‌ميشدند وچون دکر گون شدند و بیداد کردن گر فتند 
خدای برایشان خدم گرفت وفرماترهایی دا آزشان ستدویت نرین مردم سی تاز نان 
دابر یشان چیره کرد وایشان برشهرهای شما دست یافتند و زنان شمارا بزنی گرفتند و 
فر زندان شمارا برده کردند و پدران شا کته واین کاررا بداد گری و بیمان گز ادی 
از پیش بر د ند ویاری ازستم دید کان کردند سس دک کون شد ند ودرفرمانروایی یداد 
کردند ومردم دیندار ازخاندان رسول را خداشمادا برایشان چیرگی داد» و ددپایان 
خطبه گفت : « ای هردم. بايك دی ری » زیرا شما بامردمی کارزارد م ی کنید که 
خانه خدارا سوختند > این سخنان ایشان رادلیر کرد ودل داد و ستگ ااعاز کردند... 
پساز شکست و کشته شدن پنانه تصر ی سای تواار هر رن 
ودرراه بیمارشد و بعرد ... درسال۱۳۳شر يك بن شیخ مپری بر ابومسلم در بخارا بر خاست 
ومی گفت برای این با خاندان محمد باری نکردی م که خون بر یز ند و کار ناروا مککنید و 
پیش از سی‌هز ار تن با اوهمداستان‌شه ندو | بومسلم زیادین‌صا لحرابجنگ اوفرستاد ولوتی 
کرد ووی دا کشت و نیز گروهی دیگر برابومسلم برخاستند ووی بس‌از جنکهای بسیاد 
ابشان را کشت وابومسلم تنها در کار ند بر (اشکار ولثتکریان ال زموده بود و تتک نی 
واقبال بااویار بود و آغاز نيك بختی اووپرا کندگی‌کار دولت او بود و نیکی بعتی ازو 
روی ۰ و کوشش در آن کارسودی نداشت... درسال۱۳ که ابومسلم از خراسان 
سمراق مبرفت تابحج رود با گروهی بسیار ازمردم خراسان رهسپارشد .| بوالعباس سفاج 
باو نوشت باپانصد تن سپاهی بیاید وابومسام نوشت ازمردم می‌ترسم و بجان خود زینهار 
ندادم . باردیگر باو نوشت باهز ادتن بیاید ... ابومسلم در دی مردم دا پر|گنده کرد و 
اموال وخزاین دا درری گذاشت و باهز ارتن دفت ... درمیان ابوجعفر منصور و ابومسلم 
یگانگی نبود ذیرا که ابوالعباس سفاح چون کارش درعراق داست‌شد ابوجعفررابخراسان 
فرستاد که باابومسلم عهد کند وبیعت برای ابوالعباس و پسازو برای ابوجعفر بگیرد وابو 
مسام ومردم خراسان با او بیعت افر دند و ابوجعفر درا ماند تا کارش راست شد اما 
ابومسلم اورا خرد می انگاشت وچون باز گشت ببرادر خود شکوه برد و چون ابومسام 
آهنگ حج کرد ابوجعغر باو گفت 

«ای‌امیرالمومنین » سخن مرابشنو وابومسلم رابکش و بدا که درسر آو نر تکست؟, 
گفت : « ای برادر » اذ بلای او و آ نچه دردل دارد گاهم > 4 ابو جعفر گفت : « ای 
امیر المومنین " هر کس ببختیادی ما بود | گر گر به‌ای‌دا هم‌میفرستاد بهمان‌جای‌می‌رسید»., 
ابوالعباس باو گفت : « من درین اندیشه‌ام اما این سخن داتس موی 6 و 
« بدا اگر این‌کاد دا بفردا بگذاری فردا فرصت ازدست می‌رود > ... چون ابو جعف 
منصور کسانی دا نزد ابومسلم فرستاد که اودا بغریبند ووادار کنند نزد او برود ابومسلم 
بایاران خود رای ژده ابن‌الیثم که از نزدیکان او وچون وذیر او بود گفت مرو وپایدار 
باش وازدای خود باز نگرد * نيزك صاحب ری گفت دای اینست که نزد او نروی:و بری 


ارت( 


بروک ود [ نجا بمانی و | نجه درمیان خراسان‌وری هست برای تو بما ند که همه لشکر یان 
تواند وخراسان در یشت سر تست وهیچ کس باتوخلاف نخواهد کرد؛! گر کار بر نو استّوار 
شد استوار باش وا گر ازتوبر گشت توبالشکریان خویش باش ... چون ابومسلم نزديك 
ابوجه‌فررسید ابوجمفر باو گفت : < ای عبدالرحمن برو بیاسای..۰» فردای آنروذ که ابو 
مسلم رسیده بود منصور عثمان‌بن نبیک و چپارتن ازژورمندان حرس راخواندوبایشان 
گفت : ددپس این رواق باشید وچون دست بهم زدم بیرون آیید وابومسلم رابکشید .. 
درضمن عتا بپایی که ابو جعفر باابومسلم می کرد و کنامان اورا میشمرد گفت:« آیاتو آن 
کسی نیستی که چون بمن نامه مینویسی نام خوددا پیشترمی‌بری وچون مسی‌نویسی آمنه 
بنت علی خطاب مت و کمان می‌بری پسر سلیط بن عبدالب پن عباسی ... » سرانجام 
دستپا را سم زد واین نشانه درمیان وی ومردم حرس بود و ابشان برو ببردن آمدند 3 
چندان اورا زدند که کشتند واورا درپارچه‌ای دچیدند ودرمیان لش با نش زر بر آاکتد ید 
وایشان دا بدان سر گرم کردند وسرش را دد پیش ایشان انداختند ... گویند ابو مسلم 
می گفت 8 « بخدای که مر ادرروم خواهند کشت» و اورادرسر زمین‌رومیه‌درمداین کشتند... 
سپس حکمرانی خراسان دا با بوداود خالدین ابر اهیم دادند .۰ مردی بغراسان برخاست 
معروف بسنباد وسپس نام خوددا فیروز اصبپذ گذاشت و بخون خواهیابومسلم برخاست 
واین مرد مجوسی بود و خشم خوددا برای کشته شدن ابومسلم آشکار کرد و کیفر آنرا 
می‌خواست و ببروان او بتیار شدند و بر نیشابور وقومس وری دست‌یافت وخزاینابومسلم 
را که |ژومانده بود برداشت وابوجعفرهم جپورین مر ارعجلی دا بابیست هز ارتن بحذ 
اوفررستاد ودرمیان همدان وری بیکدیگررسیدند وسنبادشکست خورد و از پیروان وی 
شست‌هز ار اکس کشته شد ند و کسانشان وز نا نشان |سیر شد ند سیس سنباد درمیان طبرستان 
وقومس کشته شد ودرمیان خروج وی و کفته شد نش‌هفتاد شب گذشت 

اذین سخنان پیداست که ابومسلم خودرا از بازما ند گان سلیط بن عبدایث بن عباس 
می‌دانسته ودرنامپایی که می‌نوشته نام خودرا |بومسلم عبدا لرحمن می آورده و کسانی 
که با و خطاب می کرده‌| ند باوعبدا لرحمن ممی گفته| ند . درسکه هایی که در فرمانروایی 
خراسان زده و اينك باقیست نام خود دا « عبدا لرحمن بن مسلم > نوشته است و درنسب 
نامه‌ای که |زودد کتابها مانده و نام و سب اورا «ابراهيم بن عثمان بن بشادین‌سدوس بن 
جودژه » نوشته اند بیداست که سدوس باید تحر نفی از کلمةً سروش فارسی و جودزه: 
تحریفی از نام «گودرذ> ایرانی باشد . 

این همه‌گویا درین که ابومسلم ایرانی ذاده بوده باشد شك نتوان کرد زیر ااز 
کارهای او بیداست . این مرد بزرک که یکی اذغیرتمندان نامی تاریخ ایر انست‌وسیاست 
بسیازبزد کی در کوتاه کردن دست تازیان وستمپای بنی‌امبه اذایران پیش گرفته است و 
پیروی از آل عباس دا پفرژانگی تمام وسیلةٌ رهایی ایران از آل,سفیان قرار داده بود و 
اساس خلافت بنی| لعباس‌دا بر تمدن و آیین ایرانی‌نهاده‌است نعست درخراسان‌و مخصوصاً 
درشهر مرو بکار خویش آغاز کرد و بهمین جهت |زسال ۱۲4 پبعد درخراسان نهضتی 

۱5۳ 


بردفع عمال خلیفةٌ تاژی روی داده‌است که عاقبت منچر باستقلال خراسان و ماوراءالهپر 
و بلکه‌تمام مشرق وشمال شرقی‌ایران گشت . : 

ازجمله نهشت های ایرانیان بردفع تازیان ظهور مقنع درخراسان بود بلاین گونه 
که بسال ۱۵۹ مردی اذمردم مرو باسم عطاء خروج کرد و وی مردی يك چشم و کوته 
قد بود ووی داحکیم می‌خواندند وروی پوشی اززدساخته بودکه برردوی خویش‌می نهاد 
تاهر کس اورانتواند دید و بدین جپه‌اورا«مقنع» خواندند ووی می کفت که خدای [ذمدا 
بیافر ید واورا بگونةً خویش در آورد و پس از آن نوح دا هم دا بدآن‌ گونه افرید تا 
بابومسلم خراسانی دسید وپس از آن هاشم دا آفرید که وی باشد ووی معتقد بتناسخ بود 
و گروهی بسیار اژمردم وی داپیروی کردند و بپرجای که بودند وی را سجده می بردند 
وجون جنک می‌شدند ازهاشم یاوری می جستند و گروهی از بیروان وی در در قلعهً 
«سیام » و «سنحرده » ازروستاهای کش گرد آمدند ودر بخارا وسعد نیز یاران سیاریافت 
وتر کان نیز باوی دستیارشدند وتازیان دا غارت کردند ووی ابومسلم را از دسول برتر 
می شمرد . بروان وی دکش کر دا مداند و بر بعضی از کاخپای آن دیاروقلعهٌ «نوا کث» 
دست یافتند وچند بارابوالنممان وجنید و لیث‌بن نصر باایشان جنگیدند وحسان بن‌تمیم بن 
نصر بن سیار وه‌حمدین نصر وچند تن‌دیگرر [ گنه وچپار ماه تازیان درشهر بومجکت 
باایشان پیکار کرد ند وهفتصد تن از آ نگروه در آن واقعه کشته شد و لی بهزیمت نشدند 
تااینکه مهدی خلیفه عباسی ابوعون دا بجنگ ایشان فرستادوچون وی‌کادی از بیش نبرد 
معاذین مسلم دامآمور کرد (۱) و بسال۱۸۱ وی‌بدین جنگ آغاز کرد (۲) ظاه رآددضمن 
همین جنگ ها درحدود کش و نخشب بوده‌است که مقنم ماهی |زچاه بر آورد واذافسانة 
آن باسم < ماه نخشب» یا «ماه کش» ویا «ماه چاه کش» یا «ماه سیام> یا«ماه کاشغر» 
یا « ماه مقنع > در کتب نظم و نثر فارسی ذکر بسیار دفته است وظاهرا تفصیل آن 
بدین قرادست که دردوفرسنگی شهر نخشب یانسف چاهی بوده‌است بردامنة کوه‌سیام که 
يك حد آن تس آفمر باشد وحدی دک بسرزمين کاشغر ومقنغ بحادو گری |زسیماب و 
دیگرچیزها ماهی ساخته. بود که تادوماه از آن چاه برامیآمد وتاچپاد فرسنگ درچپاد 
فرسنگ پرتو آن می‌رسید( ۳). 

گردیزی دد ذین‌الاخبار نعست دربارة خلافت مپدی عباسی (4) میگو ید ود 
سفید جامه بروز گار او بیر ون اد و دعوت اراد خلق‌دابدین تناسخیان و آخرزشتهاگفت 
و بسیار مردم بدین مقنع فتنه شدند وسبب آن بوداکه براروی جراحت داشت وروی بکس 
ننمودی وچون این خبر بمهدی رسید مسیب‌بن زهیررا بحرب اوفرستاد و [ نجارقت‌و بسیار 
حر بپا کرد وچند وقت اندر آن بماند . تاسرانجام لشکر مقنم مقهو رگشتند و آن‌حصارها؛ 


۰ - این اثیر ج ۰بص ۱۵ 

۲ - طبری - ج ٩‏ - ص ۳۲۸ 

۳ - فرهنگ آنند راج - چاپ لکنهو ۳-۱۸۲ ۲ ص ۱۶۷-۱۶ 
5 


۱5۵۴ 


که تصتعیان؛گزفته ودند » همه بازستد وچون بدان قلعت‌رسید که مقذم بودی» بسیاور نج 
دید تا آنرا بگرفت ومقنع چون چنان دید زهرخورد » بمرد » اودا مرده بیافتند.اندر آن 
قلعت » سر اودا بریدند وسوی مپدی فرستادند . 

سپس جاک دیگر (۱)در بارة حکیرانی ابوداودخا لدین|براهیم ذهلیوعبدا لجبادین 
عبدالرحمن و ابوعون عبدالملك بن یز ید و اسیدین عبدالُ که پس از | بومسام‌ددخر اسان 
حکمرانی کر ده ند چتین آوردهاست : 

ابوداود خالدین ابر اهیم | لذهلی و منصور ولات خراسان مرابوداود دا داد * 
اندرماه رمضان سنهً سبم و ثلثین ومایه وا بوداود بر آن ولایت‌تابسر گ بما ند و اوراسپید 
جامگان پکشتند » اندرماه د پیع‌الاول سنه ار سین و مایه و آن طبقه که مر اورا کشتند از 
قوم سعید جولاه بودند » آخرقوم |بوداود آن همه دابگرفتند و بکشتند و سید جولاه دا 
که دئیس آن قوم بود» نیز گر فته شد و اوراباایشان بکشتند. 

عبدا لجبار ین عبدا لرحین - و این عبدا لچبارصاحب شرط منصودبود. چون ابوداود 
ذهلی کشته‌شد. عهدو للایت خراسان‌مر عبدا لجباد بن‌عبدا لر حمن را داد و او یمرو آمده باچپل 
استر بر ید ودپیرش معاویه نام بود, با او بود و کادها همی راند. بس عبدالجباد بخویفتن 
غره شد و بمنصوز نامه نوشت, تا عبال وفرز ندان او را بخر اسان فر ستد. منصور نفرستاد 
وعبدالجبار قصد خلاف کرد وخراج مرو و باخ و بسیار ازشهرهای خراسان زیادت کرد 
و نشابود مرخواهرژاده خویش, خطاب بن‌یزید را»داد وخطاب سیرت بد گرفت وستمها 
کرد برمردمان ورعایا پیش منصود از وی شکایت کردند ومنصور سوی عبدا لجبارنامه 
نوشت تا خطاب دا پیش اوفرستند نفرستاد وعذر آورد وخلاف کرد . عبدالجپار را بر 
مردی دلا لت د ند » نام او بر از بنده بن پیروذ واین «رد دعوی کرد ,که او ابر اهیم بن 
عبدایه الهاشمی است و بخویشتن دءوت کرد. بدو کس فرستاد وسرخویش با او بگفت و 
با او بیعت کرد وعلم سپید کرد ومردمان دا بطاعت براز بنده خواند و ازخزاعیان قومی 
را بکشت. چون عصام که صاحب شرط ایو داود بود و بوالقسم تاجی و بر ادرش و عمر بن 
اعین ومرادین انس واپوالقسم خزاعی وشر یح‌بن عبدالنه وقدامةالحرشی» دسول منصور 
وابو وهب و بارمانی وا بوهلال طالقا نی ومحتاج واين همه سرهنگان بودند» که بدعوت 
اجابت نکرده بودند . پس منصور خر اسان دا بپسرخود مپدی داد ومپدی حرب‌ین زیاد 
دا بجنگ عبدالجبارفر ستاد. چون اين خبر ببپدالجبار رسید او سوار دابا پنج هزرازمرد 
پیش جرب فرستاد . 

حرب مرسوار دا هزیمت کرد ومتوجه مروشد. چون نزديك رسید عبدا لجبار یجنگ 
یرون آمد ودر آن جنگ شخصی که خود را ابر اهیم هاشمی نام کرده بود » بر دست 
حرب کشته شد وعبدا اجبار منپزم گشت واز لشکرش بسیاری کشته شدند وعبدا لجبار براه 
زم گر یخت وراه گم کرد ودرپنبه زاری» ددنزدیکی خانهای ازدیان, افتاد وعبدالتفاربن 


٩۸-۵ ۱ص‎ 
۱۵۵ 


صالح طالقانی » با جمعی بطلب. اومی آمدند ودر | نجا او را بافتند , او رابا دبیرش‌معاوبه 
کر‌فتندوهرد دستش»بیستند و براسس ی یت ور با ی را ۱۳ 
وحرب اندر سرای امارت فرود آمده بود. ایشان دایز ندان کردو نامه نوشت‌سوی‌مپدی» 
بدان فتح و آن نامه بخازم‌بن خزیمه که خلیفه مهدی بود , رسید. خازم بر خویشتن. بست 
واین‌هز یمت روزشنبه بود, ششم ماه دبیم‌الاول سنة اثنی واربمین ومایه وخازم بمرویما ند. 
وحرب را بپرات وطالقان فرستاد وحسن‌بن حمران دایببلخ وزم و آموی فرستاد.پس‌خازم 
استعفا خواست . ممدی او دا عفو کرد و از شفل باژ نشست . 

ابوعون عبدالملكك بن یزید - ومتصور خر اسان مرابوعون عبدالملك بن یزید دا 
دادو ابوعون بىرو آمد, اندرسنه تلث وادبمین ومایه وهفت سال بخر اسان بما ند و برو ز گار 
اوحسن بن‌جمر ان و بر ادرش داغوغای لشکر بکشتنده از بپرروزی خواستن راوا ندرسنه‌ست 
و اد یمیت ومائه منصور بنای بغداد تمام کرد واز واسط | نجا بیامد وابوعون دا اندرسنة 
تسم وار بعین ومایه معزول.کرد وازخراسان بازخواند. 

اسیدین عبدالله - ومنصودخراسان مراسیدین عبدالله را داد واسید بخر اسان آمد ۰ 
اتدرماه رمضان و این اسید صاحب حرس منصور بود و بروز کار امادت او بخراسان 
استاسیس بادغیسی بیرون آمد وبپیشمبری دعوت کرد وراه بپا فرید گرفت و سبب آن 
بود که: بها فریدیان بادغیسی‌سوی مهدی نامه کردند که : «ما مسلمان شدیم بر دست‌تو» 
مارا تقددیری کن» ومپدی مر محمد شداد دا بغز و کایل فرستاد واين بادغیسیان دا باوی 
بفر ستاد وایشان دا از آن فیء (۱) تقدیری کرد ومحمد برفت وچند روز حرب کرد و از 
آن‌فیء ایشان را چیزی‌نداد. پسایشان بغانهای خو یش بازشد ند ومر تد گشتند واستاسیس 
بیرون آمد ومپدی ابوعون دا وخازم را بحرب استاسیس فرستاد وچون استاسیس خبر 
یافت با قومی از یادان خویش بزینهاد ابوعون آمد و او همه را پذیرفت و ونا کرد و 
استاسیس را وقاضی را و سر ش را دست باز داشت و آن قلعه بگرفت. که ایشان داشتند؛» 
با هرچه درقلعه اندر بود و گروهی جنینزگو تننکه :مرا در استاسیس بود که مادر 
مامون بود وغالب پسر استاسیس بود خال مامون . که فضل‌بن سهل را بسر خس اندر 
کرمابه بکشت » بفرمان مامون واسیدین عبد ال بمرد» |ندرخمسین ومایه . 

در بارة استاذسیس يا استاسیس در کتاب العیونو الحداق (۲) رای ال ۳ 
چنین آمده است : 

دزاین سال استاذسیس برمردم هرات و بادغیس وسیستان و جز ان از شپر های- 
خراسان بیرون آمد. وچنانکه گفته‌|ند وی سیصده زار مرد سیاهی داشت و ایشان برعامه 
مردم خر اسان پیروزشدند و گروهی ازمردم خراسان برایشان بیرون آمدند و وی ایشان 
را شکست داد واسیر گرفت‌وجنگ کرد وز بون کرد ومنصورخازمبن خزیمه رانزدمم‌دی 
فرستاد که در آن هنگام درنیشابور بود وجنگ با استاذسیس دا بخازم بن خزیمه سپرد 


۱- فیء مالی که درجنکت با کافران بمسلمانان برسد. ۲ص ۲۰۲ - ۲6 
۱۵1 


وسران دا با اوهمر اه کرد وغازم با بیست‌وهشت‌هز ارتن رهسیارشد وچون بدشین نزديك 
شد آمادة جنگ شدوبرای لشکریان خودخندق ساخت وخندن دا چپاد دروازه قراد 
داد وهر کسی را که میخواست در آن جای داد ودشمنان یش [مد ند وبا خود دسمان و 
انبان و تبر آورده بودند ومی‌خواستند خندق دا پر کنند وسپس برایشان بتاژ ند. پس از 
یکی از درواژه‌ها شندق رسید ند و بکادین مسلم برین ددواژه بود ‏ حمله‌ای سخت تر 
1 ند و ای بان وی شکست خوردند تا ایشان و ارد خندی شدند . وی بیادان 
خودبانگ زد که : ای‌بنی|لفو اجر مسلمانان‌از پیش دوی من می آیند و گروهی‌ازیادانش 
و کسانش با او رهسپارشدند و مانع آن درواژه شدند ووی بیش آن درواژه دفت که 
خازم‌بن‌خز یمه‌حرشی(۱) بر آن درواژه بود واومرد سیستان بود و کسی‌بود که در کارهای 
استادسیس تدییر میکرد و چون خازم آنرا دیدهیثم بن شعبه را فرستاد و فرمان داد از 
درواژه‌ای که پس از آن بود بیرون دود ومردم ددپی اوبرو ند ووی این‌کار دا کرد و 
مسلمانان منتظریادان خود بودند که می‌بایست گروه سیادی از تخارستان برسند ومردم 
جنگ پرداختند وهیثم بن شعبه با,درفشهای خود تکیر گویان یش آمد وچون :مسلمانان 
وی‌دا دیدند تکبیر بر آوردند وچون‌استاذسیس این‌دا دید ویارانش نیزدید ند گفتندابوعون 
. وعمر بن سلم‌بن قتیبه‌|ند که از تخارستان بیادی می آیند ودلهای ابشان سردشد و یادان 
خازم برایشان سخت کر فتند وهیتم هم بایشان بیوست و نیزه زدند وتیر انداختند وایشان 
را شکست داد ند و شمذبر براروسفان کشد ند و مسلمانان بسیاری از ایشان ند و 
از ایشان هفتادهز ارتن کفته شد وچپادده هز ارتن اسیرشدند واستاذسس با گروهی از 
یادان خودبکوهی پناه برد و خازم بن خز بمه بنزديك آن چهارده هز او اسیر دفت و 
ای ایشان دا زد و بجایی که استاذسیس بدان یناه برده بود رفت و گردا گردش 
ر گر فت تا آنکه بفرمان ابوعون فرود آمد و بفرمان اوخازم بن‌خز یمه تن در دادوچون 
فرود آمدند فرمان داد استاذسس وسران وخاندا نش را بآهن ببند ند و دیگران راآزاد 
کنند وایشان سی‌هزادتن بودند وخازم فرمان‌ابوعون را برای آ گاهی ازبیروزی سوی 
مهدی فرستاد ومپدی بمنصور نوشت وازین پیروزی او راآ گاه کرد. 
پس‌اداان درژین‌الاخباد (۲) وقایع خراسان و ماوداغ النپر در زمان حکرانی 
عبده بن قدید وحمیدین قحطبه وابوعون عبدالملك بن یز بد ومعاذین مسلم و مسیب‌بن زهیر 


چنین امده | 


+ عبده‌ین قدید - پس خراسان مرعبده‌ین قدید را دادند و او بعرو آمد اندرمحرم 
سته۰اخدی وخسین ومایه وهفت ماه بروللایت خراسان بماند ویس مء‌زول کرد ندش. 
حمیدین قحطبه - و منصور ولایت خراسان مر حمیدین قحطبه را داد اندرغره 
شعبان سنه احدی وخسین ومایه وحمید از داعیان بزر گ بود و بروز گار اومنصور بمرد 
ومپدی بخلافت بنشست وعهد خراسان بنزديك حمید فرستاد و اندر امازت حمید مقنع 
سس ۳۳ 
۱ دد اصل : الحرسی. ۲ سج۱ ص ۱۰۱۲-۹۸ 


۱5۷ 


ببرون آمد وعلم سپید کرد واین مقنم مردی يك چشم بود و بیرو گازدی کردی و حکیم 
نام بود واول که بیرون آمد دعوی پیشمبری کرد آخر بخدایی دعوی کرد و مردمان دا 
ببتد گی‌خواندی و خویشتن دا دوی‌پوش یکرده بود از زر و آن پیش دوی داشتیءتا کسی 
روی او ندیدی » از پس که کریه لقا بود و چنین گنتی که : « خدای عز و جل آدم را 
پیافر ید و اندر صورت او شد و چون او بمرد اندر صورت نوح شد و پس اندر صودت 
ابر اهیم شد و اندرصورت موسی شد و |ندرصورت عیسی و اندر صورت محمد علیهم السلام 
شد و همی تا اندر صورت ابومسلم شد واز پس ابومسلم اندر صورت هاشم شد» ‏ یعنی 
مقنم و اين مقنم خویشتن را هاشم نام کرده بود و بسیار کس از کمراهان » بدو 
بگرویدند و او را سجده کردندی و اندر حربگاه بانگ کردندی که : « یا هاشم » 
یادی ده» » چنانکه کس ازخدای »عز و جلء یاری خواهد ستد وخلق بسیار بر وق گرد 
آمد و قلعهً سیام »که اندر روستای کش است » بگزید و آن قلعه را حصار ساختند و 
سپید جامگان بخارا و سند پدید آمدند واو را یاری کردند وترکان کافر داانیز بخواند 
باکر فت وواسیای مسلانان همی‌غارت کر دند و بیشتر کار ایشانْ بسغد بدید آمد و 
ابو تعمان‌قصد ایشان کرد وهیچ نتوا نش ت کرد وساحیت وشپر کش امد ند و کویپا بستتاند 
وحسار نو کث بسیام وسنگرده بستدند و ابوالتعمان وجنید و لیثبن نصرو حسان‌بن تمیم- 
ابن نصر بن‌سیار ومحمدیننصر با ایشان حرب کردند وهیچ کس با ایشان بر یامد و همه 
بهزیمت باز گشتند . پس مپدی سر جبر ئیل‌بن بحبی و یزید برادوش دا بفرستاد و بسپید 
جامگان بخارا مشغول شدند که اندر روز کارحسین بن معا بدید آمده نوذند » اندرسنه 
سبم وخمسین ومابه وجبر ئیل با ایشان حرب کرد » اندد شپر نومجکت و هفتصد مرد از 
ایشان ؛بکشت وحکیم بخاری‌ر! بکشت. که مپترایشان بود ودیگران بهزیمت شدند‌سوی 
مقنم دفتند . پس‌جبرئیل بسمرقند رفت وقصد سغدیان کرد ومپتری دا ۰ ازیشان؛ بکشت 
وحمیدین قحطبه بنرد و برش عبدالله بن حمید. اژیّس او خراسان بداشت تا تمامی سنه 
تسم وخمسین وماه . 

ابوعون عبدالملك‌ین یژید -مهدی خر اسان مرابوعون دا داد و بسراو بر مقدمه 
بر آمد» روز دوشنبهةً نیمه صفر ستین ومایه و يك سال و يك ماه خراسان او داشت و با 
مقنم سرب کرد و یوسف ثقفی‌حرودی بیرون آمده بودء | ندر روز کارحمید وحکیم‌طالقانی 
و بومعاذ فاریابی با وی بودند و پوشنگ از مصعب بن زدیق بستده بودند و یوسف بر 
مرورود وطالقان و گوز کانان غلبه کرده بود» تا هاشمیان بلخ با او حرب کردند واو را 
هزیمت کردند و بومعاذ فادیابی دابگرفتند و بنزديك مپدی فرستادند ومپدی بفرمود تا 
بومعاذ دا اندر بفداد بردار کردند» پس مپدی مر|بوعون دا ازخراسان معزول کرد. 

معاذین مسلم - ومپدی خر اسان مرمعاذ بن مسلم را داد ومعاذ بر ادد خو رش‌سامه 
را بخلیفتی خویش بخر اسان فرستاد و اندرعقب او خودیر امد اندرماه دبیم الانخر سنهة 
احدی وستین ومایه و بروز گاد او نیشا بور بنام پسرش حسین کردند وبروز او قحط افتاد 
ومردم بسیار برو گرد آمدند وازقعط بنالیدند واز گرانی نرخ و از وی اندر خواستند 


۱5۸ 


که : «غله بغر وش که تادتگران بتونگر ند و بفرو شند» حسن گفت : «خواستمی که يك 
دا نه گندم بدینادی بودی». مردمان نومید گشتند ودعا کردند , هغته‌ای نگذشت که حسین 
بمرد وچون معاذ بسرو رفت و کارهای خراسان راست کرد پس قصد مقنع کرد و سیدین 
عمرو حرشی دا برمقدمة خویش کرد ومسیب‌بن سلم نیز بطواویس با ایشان یاد شد و 
بسیرقند رفتند و خارجه » کس مقنم ۰ با پانزده هز ار مرد سپید جامه با چبر ئیل بن‌یحبی 
حرب کردوجیر تیل ازایشان سه هز ارمرد بکشت دسید وچون این‌مدد اندر رسیدمسلما نان 
تر سیددند .... و سید جامگان ضعیف تر گمتنن و بسیاری از سید جامگان گشته شد بل وباقی 
سوی مسج باز شد ند ومقنم پیش‌قلعةً سیام کنده کرد وبا مسلمانان حرب کرد و کار بر سپید 
حاانتتکت شد وصبر هی کردنده تا کار بتجایی رسید که پوست يك دیگر بشوردند و 
یس <حت ی علم مقنج وحریی (جابت درد وسیه تز ادمرد ,از کته بیرون 
امس و بر فتند ومقنم بمانده با دوهزار مرد . مردان و امتان متابعان او ومیان سعید 
حرشی ومیان معاذین مسلم وحشت ود ومعاذ از عمل خراسان عفو خواست از مپدی و 
اجابت یافت وسوی عراق باز گشت . 

مسیب‌بن زهیر - پس مهدی خراسان مرمسیب بن ژهیر را داد و او زا بغراسان 
فرستاد ومسیب | ندرجمادیالاو لی‌سنه‌ست وستین ومابه بخر اسان امد و در وقت که فرا 
رسیدی خراج صیانت کرد و آهنگ بعار! کرد وقصد مقئع نمود. بس خبرفتح یافت .که 
سعید حرشی کرده بود وبرمقنع حصار تنگ کرده وچون مقنم ازجای خویش نومید شد 
همه زنان خویش دا گرد کرداوزهری بساخت وایشان همه دا بپشت بذیرفت تا همه از 
آن زهر ,خوردند. همهاندر ساعت بمردند ومقنم زهر نیز بخورد ودیرتر همی‌مرد.فرمود 
۳ یکی از زان باران او مر‌مقتع را گردن بزدووصیت کرد تاتن او دا تاش سو ختند» 
تا تن اورا باز نیا ند و بء‌ضی‌از آن گمراهان. که باو اقتدا کرده ره باسمان 
بشد» و گروهی بدین سبب بروفتنه شدند وتا پدین غابت مقنعیان هنوزهستند و لشکر اندر 
آن قلمه افتادند وقلعه ازمردم خالی‌بود وچیزی که يافتند برداشتند ومسیب‌بن زهیرهشت 
ماه بخراسان بماند و بر وظیفت خراج زیاده کرد ورعایا ازوی گله کردند. تا مپدی او 
را معزول اراد ودرم مسیبی, که در ماوراءا لنهپر دود . بدو باژ خوازند چنانکه غطر یفی 
بنطر یف بن عطاء انکندی و محمدی بمحمد بن ژزبیده و این در مپا با روی وارزیز 
آمیخته باشد. 

در کتاب| لعیون‌والحدائق (۱) دربارة مقنم چنین آمده است: درسال ۱۱حکیمب 
المقنم در خراسان برون آمد واومعتقد بتناسخ ارواج بودو گروهی سیار را وک د 
و کارش بالا گرفت و بماوراء لثبر دفت ومپدی چندتن اژسران دا بجنگ اوفرستاد ودر 
میانشان معاذین مسلم بود که فرمانروایی خراسان دا دد آن هنگام داشت . سپس مبدی 
سعیدا لحرشی دا بتنهایی بجنگ او فر ستاد واين سران دا با او توآم کرد ووی در چند 


۱ اس ۲۷۳ 
۱۵۹ 


دژ خواربار بر اق محاصره گرد آورده بود سیس لعتکر یان مقنم را ناچار کردند 7 
بدژ خود برود و چون یقین کرد هلاك میشود زهری فراهم آورد و آنرا بخورد ذنان 
خود داد و سپس خود نیز از آن آشامید وهمه مردند وسرش را نزد مپدی بردند که در 
حلب بود . 


بکفتة مولف تاریخ بخادا مقنع مردی بود از روستای مرو از دیهی که آنرا 
کازه> امیجواندند و نام اوهاد وین جک بود ووی در نت گازری‌میکرد وبس از آن 
عون پرداخت واذهردانشی بهر برد وشعبده و نیر نگ وطاسم بیاموخت وشعبده 
نيك می‌دانست ودعوی نبوت نیز میکرد ومهدی بن‌منصورش ملاك کرد سال ۱۷ هجری. 

وی نیر نجات بیاموخت و بغایت ذيرك بود و کتب بسیار از علوم پیشینیان خوانده 
بود و در جادو استاد شده و بدرش را حکیم نام بود و سردکی وه وار ان 
امیر خر اسان بروز کاد |بومتصور جعفر دوانقی و از بلخ بجود و وی دا مقنع بدان 
خوانده اند که سر و روی خویشتن پوشیده داشتی از آنکه بغایت زشت بود وسری داشت 
کل ويك چش.ش کود بود و پیوسته مقنعةً سبز برسر و روی داشتی واين مقنم پروز گاد 
ابوسلم صاحبالدعوه سرهنک بود از سرهنگان خراسان و وزیر عبدالجپارازدی شد 
و وی دعوی بیامیری کرد و ذمانی برین بود و ابومنصود جمفر دوانقی‌اودا کس فرستاد 
و از مرو بغداد برد و زندان کرد سالها از یش آن چون دهایی یافت بمرو باز مد 
مره تیزا کر کرد یکت دانید که من کیم؟ مردم گفتند تو هاشم‌بن حکیمی . گفت خطا 
کرده‌اید من‌خداک شمایم وخدای همه عالم و گفت من خود دا بهر کدام نام خواهم‌خوانم 
و گفت من آن م که خود رابصورت آدم بخلق نمودم و باز بصورت نوح و باز بصورت ابراهیم 
و باز بصودت موسی و باز ,صورت عیسی و باز بصورت محمد و باژ بصورت ابومسلم و باز باین 
صورت که می بینید. مردم گفتند دیگراندعوی باه ر کر ند تودعوی خدابی‌میکنی؛ گفت 
ایشان تفسانی بودند من روحانيم که اندریشان بودم ومرا این‌توان هست که خود را بپر 
صورت که خواهم بنمايم و نامپا نوشت بهر ولایتی و بداعیان خویش داد و اندر نامه 
یی تست ( ۱ 

« سم ال | لر حمن| ار -یم» من‌هاشم بن‌حکيم سیدا لسادات الی‌فلان بن‌فلان*| لحمدنن | لذی 
لا لهالاهو؛ال» آدم و نوح وابراهیم وعیسی وموسی ومحمد وا بومسلم مان للمقنم|لقدرة 
والسلطان والعزة والبرهان بمن گروید و بدانید که پادشاهی مراست وعز و کرد گاری 
مر است وجزمن‌خدای دیگر نیست وهر که بمن گر ودبهشت او راست وهر که‌نگرود دوذخ 
اوراست» هنوز بمرو بود و داعیان بپرجای بیرون کرد و بسیارمردم بدو گرویدند وبیرو 
مردی بود |ذعرب, نام اوعباله بن عمرو و بوی‌بگروید ودخترخویش‌بوی داد بزنی‌و این 
عبدانبه |ذحیجون بگذشت و بنخشب و کش‌دفت و هرجای خلق را دعوت هی زارد بت 
وخلق بسیاد بر و کرویدند واند راکش وروستای کش سر وتات دم سطرت دیپ ی که بمقنم 
۱۹۰ 


در آمدند ودین اوظاهر کردند دیپی بود در کش نام آن دیه «سو بخ ۰ (۱) ومپتر ایشان 
عمر وسو بخی بودء ایشان خروج کردند وامیر ایشان مردی بود |زعرب و پادسا بود» وک 
را بکشتند وا ندرسفد اغلب دیه‌ها بدین مقتع در آمدند واژ دیه‌های بخادا نیز بسیار بدو 
ار 9 مداد و این فتنه عظیم شد و کار بر مردم تنگ کشت و کاروانپا می‌زدند ودبه‌ها غارت 
می کردند و بسیاد خرابی کردند و خبر مقنم بخر اسان فاش شد ‏ حمید بن قحطبه که 
امیر خراسان بود فرمود او دا بند کنند ؛ او از دیه خویش بگر بخت و پنپان می بود 
چندانکه وی را معلوم شد که بماوراء النهر خلقی عظیم بدین وی گرد آمده | ند ودین وی 
آشکار | کرد ند قصد کرد که ازجیحون بگذرد * امبرخراسان فرموده بود تابر لب جیحون 
نگپیا نان‌اودا نگاه دار ند و بیوسته صدسوادبر لب جیحون برمی آمدند و فرودمی آمدند 
تاک شکذره از ول ند . 
وی با سی وشش تن بر لب جیحون آمد وعمد ساخت وازجیحون بگذشت و بولایت 
کش دفت و آنولایت اودا مسلم شد و خلق بر وی رغبت کردند و بر کوه سام حصاری 
بودشایت استو ارواندر وی آب‌دوان ودرختانو کشاورزان وحصاری:دیگر از ین استوادتر» 
آن دا قرمود تا عمارت کردند و.مال بسیار ونعمت بی‌شماد [نجا گرد کرد و نگاهبانان 
بنشاند وسقید جامگان بسیار شدند ومسلمانان| ند ر کار ایشان ناتوان ما ندند و نفیر ببغداد 
رسد وخلیقه مپدی بود انددآن روز گار » تتگدل شد و بسیار لشکرها فرستاد بجنگ 
وی و باخرخود آمد بنشابور بدفع آن فتنه و بیم آن بو که اسلام تباه گردد و دین مقنم 
همه جهان بگیرد ومقنم تر کان بخواند وخون ومال مسلما نان بریشان مباخ‌گردانید و از 
برکستان لشکر او بطمع غارت بیامد و ولایت‌ها غارت می کرد ند و زنان وفرزندان 
آسیر می بر د ند ومی کشتند و بعارا گر وه سید جامگان که از بیعت کرد گان مقنع بودند 
تخست پدید آمدند و بدیپی رفتند که آن دا نمجکت خوانند و بشب مسحد آند رامد ند او 
موذن دا با پانزده تن بکشتند وهمه مردم دیه بکشتند واین درسال۱۵۹ بود وامیر بخارا 
حسین بن معاذ بود واز مبتران بروان مقنم مردی بود ازمردم خارا نام او حکیم احمد 
و با وی سه سرهنگ دیگر بودند نام یکی خشوی و دوم باغی و این هردو [ز کو شت 
فضیل بودند و نام سوم کردك بود اذغجدوان(۲) و این هرسه مرد مبارز بودند و عیار 


۱ - دجوع شود بعجم‌البلدان - ج هو -ص ۱۰ و سوزتی سمرقندی شاعر هءروف قرن 
ششم در قصیده‌ای بدین مطلع : 


«یکرد عارش آن ماهروی چاه زنخ سپاه زنک در آمد بسان موروملخ» 
دئیی آن‌دیه را که معاصر وی بوده است مدح کرده و گوید : 

دل دمیده غزل دا بمخلس آوردم پمدح صاحب صدر ریاست سوبخ 
محمد بن عبر مپتری که خاطر من مرا مدحت‌او مرحبا زد و بخ بخ 


۲ - غجدوان اذقرای بغارا بود (معجم | لبلدان ج 7 ص ۲۳۸) ودیهپی بود بز رگ 
مانند شهری برشش فرسنکی بخارا که خواجه عبدالخالق غجدوانی عارف معروف قرن‌شثم درآ نجا 
ولادت یافته وهم در[ نجا مدفون شده است. ( نفحات الانس جامی چاپ ۲۷۹ ۱-ص 2۲ ۲۳-۲ 
و رشحات تالیف علی بن حسین کاشفی - چاپ ۵-۱۹۱۲ ۲۰-۱۸) 


۱3 


و دونده وطراد » چون مردم دیه را بکشتند وخبر بشپر رسید مردم بخارا جمع شدند و 
بنزديك امیررفتند و گفتند هر آینه مارابا این سپید جامگان جنگ می‌باید کرد » حسین‌بن 
معاذ با لشکرخویش و قاضی بخارا عامربن عمران با مردم بخادا بیرون آمدند درساه 
رچب سال بر 5٩‏ ۱ورفتند تا بدیه « نرشخ > که‌بعدآ نرا «نرجق>(۱) نامیده اند ودرمقا بله 
ایشان لشگر گاه‌ژدند » قاضی‌بغادا گفت ماایشان دابدین حق خوانیم مادا با ایشان‌جنگ 
تشاید کر د» پس‌قاضی با اهل‌صلاح بدیه | ندرشد ندتاایشان را براه‌راست‌خواننده ایشان گفتند 
ما اینبا که شما گویید ندانیم هر روز بر کار خویش افزودند و اندرز نپذیرفتند » آنگاه 
جنگ ندر پیو ستندو نخستین کس که بر یشان‌حمله بر دمردی بود از عرب نام او نعیم بن سهل بسیاد 
چت )کرد و چندنککس را گت رباتر کی سد رربررست ماکان افتاد وهفتصد 
مرد ازیشان کشته شد » دیگران بگر یختند و آنروزبپایان رسید. چون بامداد شد رسول 
فرستاد ند و زینپار حواستند واکفتند ما مسلان شدیم با ایشان صلح کردند و صلح نامه 
نوشتند وشرطها کردند که‌دیگرراه نز نند ومسلمانان دانکشند وبرا گنده شوند بدیه‌های 
خویش وامیر خویش‌دا طاعت دار ند وعهد خدای و رسول بریشان استوار کردند و همه 
اعیان شهر بر آن صلحنامه گواهی نوشتند و چون مسلمانان باز کشتند ايشان نیز از آن 
پیمان باز گشتند و باز بر اه زدن مشغول شدند ومسلمانان دا می کشتند و کشتهای سبزسر 
کین دا حصار نر شخ اندر میبردند و کار برمسلمانان سخت شد . مهدی که خلیفه بود 
وزیر شیخ جبرییل بن یحبی دا بجنگ مقنم فرستاد * او ببخارا شد و بدروازةٌ سمرقند 
لشکر گاه زد تایجنك مقنع دود » حسین بن‌معاذ نزديك اودفت‌و گفت تومرا اک ید 
جامکان یادی ده تا چون ازین‌کار فادغ‌گردیم باتو بچنگ مقنم دویم . جبرییل اجابت 
کرد و لشکر برداشت و برفت تا بدیه نرشخ و بفرمود تا گرد دیه‌خندق کندند و اندرون 
خندق لشکر گاه زد ند وبفرمود تالشکر بپوش باشند تاسپید جامگان بیرون نیایند وبرما 
شباخون نر نند وهم‌چنان آمد که او گفت: شب نخست بیرون آمدند و بر یشان زدند و بسیار 
دیرانی کردند * چون حسین بن معاذ که امير بخارا بود چنان بدید بسیار جبرییل‌را لطف 
کرد و گفت تا بیخادا باشد و بکش نرود چندانکه این کارتمام شود. جبر بیل جنک ببوست 
وچپارماه موسته جنگ درد ند ء بامدادوشبا نگاه وهی روز نبود الا پیشر فت‌سییدجامگان 
را نبودی » مسلما نان بیچاره بودند تدببرجستند مالك بن‌فادم گفت من تدبیر بگویم : بفر مود 
تا جویی کندند از لشکر گاه تا بدیوار حصار مردمان باسلاج نجا فرستاد و بفرمود تا 
هرچه می کندند بجوب ونی وخاك استوار میکردند و می‌بوشانیدند تا بزیردیوار حصار 
بر سیدند و با ندازة بنجاه گزجای سوراخ کردند » یاستو نپا استوارمی کرد ند » چون پنجاه 
گزجای بر کنده شد آنرا برهیزم کردند و نفت بزدند و آتش اندربزدند تا آن ستونها 
بسوژزد ودیو ادحصاد بیفتد آتش کار گر نشد از | نکه آتش‌دا باد بایدتا کار کندواندرحصار 
آنجا پادرا راه نبود ۰ منجنیق‌ها بنپادند و داست کردند بر آن بر جکه زیر آ گنده بود 
۱ - نرشخ یانرجق دیهی بوده است ازتوابع پخادا مولدا بو بکر محمدبن جعفر بن ذکریابن 
الخطاب بن شريك بن یز بع الثرشضی مو لف اصلی تاریخ بغارا که دد ۲۸۰ متولد شد ودد۸ ۳ 
در گذشت (کتابآلا نساب سمعانی - چاپ او قاف کب - ص 59۸ ) 


۱ 


ستکپا انداختند, حفره شد وباد داه یافت و آتش کار کرد و آن ستونپا بسوخت ومقدار 
پنجاه گز بیفتاد ومسلمانان شمشیر | ندر نپاد ند و بسیار کسدا تکتدند وباقی ز نپارخواستند 
و باز یمان کرد ند برهما نکهاز آغاز کرده بودند که‌مسلما نان‌دا نر نجا نند و بدیه‌های‌خویش 
پازرو ند ومپتران ایشان‌را نز ديك خلیفه فرستند وسلاح باخود ندارند» بدین‌شرطهاپیمان 
بستند و بیرون آمدند و ازخندی بگذشتند و نپانی سلاح باخود داشتند ومپتر ایشان‌حکیم‌را 
جبرییل بعباس پسرخود سیرد که وی‌دا بسرای پرده بنشان وینهان وی‌دا بکش و ایشان 
امتتال‌فرمان او کرد ند +بسرآپرده بردند وایشانازدور ایستاده بودند وجبر یل بسرابرده 
دفت » سبید جامگان خشوی را که یادحکیم بود فرستادند وجبر ییل را گفتند ما بی حکیم 
نرویم وخشوی موه نو پوشیده بود ؛ این‌سخن میگفت که عباس پسر جبر یی ل آمدو گفت 
که حکیم دا کشتم . جبرییل فرمود تاخشوی‌را ازاسب فرو کشيدند و در حال بکشتند . 
سپیدجامگان بانگ بر آورد ند وسلاح بیرون کشیدند وجنگ‌شد » جبر بیل‌بفرمود تالشکر 
همه سوارشدند وجنگاندر پیوستند » از آن قوی‌تر که‌بود جنگهای سخت کردند تادیگر 
باده بپز یمت شدند و گروهی سیار ازیشان گشته شد و آآنکه ماند تراست و عداوند 
دیه نرشخژنی بودشوی‌اودا شرف‌نام بود واوسرهنگ!بومسلم بود وابومسلم اورا کشته 
بود. این ذن دا بنزديك جبرییل آوردند و باوی يك‌پسرعم ناپینا بود بغایت پلیدو بدکار؛ 
جبر ییل آن‌ژن دا گفت که بومسلمدا بحل کن, او گفت| بومسلم پدرمسلما نان‌د| گویندو او پدر 
مسلمانان نبود که شوهرمر| کشته است , جبرییل فرمود تا آن ذن دا اذمیان بدو نیم زدند 
وبسرعم اورانیز بکشتند و کردك بنزديك‌مقنم دفت‌وباغی که‌هم ازیشان بود درجن گکشته 
شدوجیر ییل‌سرهای ایشان‌را بسغد برد تادل‌سپید جامگان‌سندبشکند ومردم سندرا امبری 
شده بود از نقیبان مقنع نام اوسغدیان. مردم سغدباوی همداستان شدند وجیر بیل‌رابامردم 
سفد جنگهای بسیار افتاد وبآغر مردی |زمردم بخادا این سندیان دا بکشت و آن‌گروه 
پرا گنده شد ند وجیر بیل از | نجا بسمر قند رفت و باتر کان و سفید جامگان اورا جنگهای 
بسیار روی داد . تا امعرخراسان معاذ بن مسام شد سال بر ۱۱ بود که بمرو دفت و از 
آنجا کارساخت وپییابان آموی فرورفت. چون ببغارا رسید ازمردم‌بشارا دهقانان مردان 
جنگی جمع کردند پا نصد وهفتاد هزارمرد جمم شد » معاذ بن مسلم فرمود تاآ لت جنگ 
بسیار ساخته کردند وسه هزارمردکاری دا با تیشهاوییلها و کوزها و تبرها وازهر گونه 
صناعتوران که اندر لشکر بکار آیند آماده کرد و منجنیق‌ها وعرادها بساخت وبنیکوترین 
تعبیه دوی بسوی سفدنهادودرسند سییدجامگان سیار بود ند ولشک رترك بسیار آمده بود 
وامرهری اذهری ده هرا تسد ورد بود و باخود همی برد . معاذین مسلم اورا گفت 
اینجا ترکان مارا دشمنان نردیکند وایشان را بگوسفند رغبت بسیارباشد این گوسفندان 
دایبخارایمان‌یا بمن بفروش‌تابلشکر قسمت کنم. داضی نشد, خیلی از تررکان بر آمدند و بتاختند 
وجملهٌ گوسفندر| ببرد ند |ندرمنز لی که میان‌اد بنجن(۱) وزدمان(۲) بود لشکر در بی‌ایشان 
۰ - دجوع شود بصحیفةٌ ء ه ازاین کتاب / 

۲ - زدمان از قراء سفد بود و تا سمر قند هفت فرسنکك (معجم‌البلدان - ج4 - ص۳۸۵ 

و کتاب الا نساب - ص۷۳ ۲- رویه دوم .) 
۱۳ 


برفتند » ایشان بعضی را بکشتند و بعضی بپزیمت باز گشتند ومعاذین مسلم بسفد وسبرقند 
رفت و باتر کان وسیید جام‌کان جدگهای بسیار کرد ؛ تادوسال گاه بیشرفت اودا بودو گاه 
دشمنان وی‌را وازس دوسال عفو خواست وامیرخراسان مسیب بنژهیرا لضبی‌شد بمرو » 
درتاریخ جمادی‌الاو لی‌سال بر ۱۳وددماه دجب ببخارا شد وامبر بخارا جنیدبن خالدبود؛ 
اورا امبرخراسان بو ارزم فرستادو ببخار| سرهنگی|زسرهنگان مقنم بود« کولادتگین» 
نام بالشکرو حشم‌ساخته با اوجنگها کرد. پنجاه هز ارتن‌از لشکرمقنم آزمردم ماوداء الثپر 
ازترك وغیره بدرحصارمقنم گرد آمدند وسجده وزار ی کردند واژوی دیدارخو استندهیچ 
پاسخ نیافتند » | لحاح کردند اد باز نگردیم تا دیدار خداو ند خویش بینیم . مقنع ۳ 
غلامی بود حاجب نام اودا گفت بندگان مرا کوی که موسی اذمن دیدار خواست ننمودم 
که تاب نداشت و هر که مرا بیند تاب نیارد و در حال بمیرد . ایشان تضرع و خواهش 
بر افژ ودند و گفتند ما دیدار خو اهیم ای رواباشد وی ایشان‌را وعده کرد که‌فلان 
روز بيایید تاشما دا دیدار نمایم . پس بفرمود تا آن ژزنان را که با او در حصاد بودند؛ 
صد ژن بودند ازدختران دهقا نان سغد و کش و نخشب که باخود میداشت ووی‌را عادت 
بود که هر کجا ری ژیبا بود اورا نشان دادندی وی آن‌دا بیاوردی و باخود داشتی و 
با وی درحصار کس نبودی مکراینز نان واين غلام خاص و آنجه حاجت ایشان بودی از 
خوردنی هرروز یکبار درحصار بگشادی وازبرون سوی و کیلی بودا نچه بایستی آماده 
کردی وغلام وی بخواستی و بحصارا ندر آوردی و باژدرحصار بر بستی تارو زدیگر. هیچ 
کس روی ذشت اودا ندیدی‌از آنکه مقنعهٌ سبزی برروی خویش داشتی »پس‌وی] نز نان 
دا بفرمود تا هرزنی آیینه‌ای بگیرد و ببام حصاربر آید و برابر یکدیگرمیدار نده بدان‌وقت 
که پرتو آفتاب بزمین‌افتاده بود وجملة آیینه‌ها بدست گیرند و برابردار ند بی‌تفاوت +خلق 
گردآمده بودند . چونآافتاب بر آن آینه‌ها تافت بعکس آن حوالی بر تورشد,۳( تکادعلام 
رکفت مر د کان مرااکوی که حدای وی توش ها مد ۵ 
جهان پر نوردیدند * بترسیدند وهمه بیکبار سجده کردند و گفتند خداو ندا این قدرت و 
عظمت که دیدیم پس باشد . اگر ذیادت اذین بشم ذهره‌ها بدرد و همچنان در سجده 
می بود ند تا مقنم فرمود آن غلام را که مرامت مرا بگوی تا سرها از سجده بردار ند که 
خدای شما از شما خهنودستو گناهان شما را آمرزید. آن‌ گروه سر ازسجده برداشتند باترس 
دبیم .نگاه گفت همه ولایت‌ها برشما مباح کردم وه رکه بسن تک ود خون‌ومال و فر ژ ندان 
او بر شماحلالست و آن گروه از آ نجا روی بغارت آوردند و آن‌قوم میرن می ناز ید ند 
ومی گفتندما خدای را دیدیم. اماسپب ملاك شدن مقنع. بر که بود که‌سعید|میرهری بدر 
حصاروی بنشست با لشکر بسیارو خا نپاو گرم بها بنا کرد ند وتا بستان‌وزمستان | نجا با ندند و 
| ندر حصارچشمة آب بودودرختان و کشاورزیو خاصگان‌وی| ندرحصار بود ندی وسپپسالادان 
بالشکرقوی واندر آن حصارحصادی دیگر بود » برس کوه وهیج کس دا بدان حصارراه 
تبودی.وی باان ز نان‌درحصارمی بودوعادت‌وی آن بود که‌هرروزی با آن ز نان‌طعام بخوردی 
و بشراب بنشستی و با ایشان‌شراب‌خوردگ و چپارده سال بر ین کاروی بر امد» چون‌امیرهری 


۱۴ 


رب وی تک کرد ۶ لعکروی براگنده شد این سیپسالار که درحصار بود در حصار 
بگشاد وبطاعت بیرون آمد و اسلام بذیرفقت ومسلمانان حصار بگر فنتد , مقنم دا نست که 
حصار اندرون را نتواند داشتن روزی ژ نان‌را نشاند بطعام وشراب برعادت خویش و 
اندرشراب زهر کرد وهرژزتی دا يك‌قدح خاص فرمود و گفت چون من قدح‌خویش بخودم 
شماباید که جمله‌قدح‌خو یش بخورید پس همه خورد ند جزيك زن که در گریبان دیخت ووی 
ندانست و آن ذن همی گفته است که همه نان سفتادند و بمردند » پس مقنع برخاست و 
نگاه کرد و همه زنان, دا مرده دیدء نزديك غلام خود رفت وشمشیر بزد وسروی برداشت 
وفرموده بود تاسه روز بازتنورتفتا نیده بودند » بنزديك آن تنوررفت وجامه بیرون کرد 
وخویشتن دا درتنورافگند ودودی بر آمد وهیچکس درحصار ژزنده نبود و سیب سوختن 
وی آن بود که پیوسته گفتی که چون بند گان من عاصی شوند من بآسمان روم و از آنجا 
فرشتگان آرم وایشان دا قپر کنم » وی‌خوددا از آن‌جپت سوخت تاخلق گویند اوبآسمان 
رفت تافر‌شتگان آرد ومادا از آسمان یاری دهد ودین اودرجهان بماند . تامدتپای دراز 
آن‌قوم از بروان وی مائده بود ند در ولایت کش و نخشب و بعضی ازد به‌های بخاراچون 
کوشك‌عمرو کوشك خشتوان ودیه زرمان وایشان خود ازمقنع هیچ‌خبر نداشتند و برهمان 
دین وی بودند و مذهب ایشان آن بود که تماز نمی گز ادد ند وروزه داشتند وغسل از 
جنابت تمگ گرد زد و لیکن بامانت می‌بود ند واین‌همه احوال ازمسلمانان نپان مبداشتند و 
دعوی مسلمانی میکردند و ذن خویش دا ببکدیگر مباح میداشتند و میگفتند زن همچو 
گلیست هر که بوید از آن چیزی کم نشود و چون مردی بنزديك زنی اندر شدی بخلوت 
علامت بردرخانه بمانه‌ی که چوی شوی آن زن برسیدی بدانستی که آن‌زن بامردی درخانه 
است و اد زر بعیزی ]ارم رد فارغ شدی وی بخانه خویش اندر آمدی و ایشان را 
دریسی بودی|ندردیهی که‌ایشان بغرمان‌وی‌می بود ند(۱) و بجززاین‌تپمت‌های متیر تاد 
رازده‌اند که‌از آن خویشتن داری او لیست . 

در زمانی که اين فتن سبید جامگان در بخارا روی داد بنیات بن طغشاده بادشاه 
بخارا بود ووی دراسلام ژاده بود ومدتی مسلمان بود » چون مقنم بدید آ مد وفتنه سیید 
جامکان بروستای بخارا | شکارشد بشات بایشان ما کرد و ایشان دا یاری داد تا دست 
سپید جامکان در از گشت وغلبه کردند, صاحب برید بخلیفه خبر فررستادو خلیفه مهدی‌بود. 
چون مهدی از کارمقنع وسپید جامگان فارغ گشت سوادان فرستاد وبنیات بفرخشی بکاخ 
بر نشستهدرمجلسشر آپ‌میشوزد وازمنظر نظاره میک داژدورسواان‌دید که پشتایمی [مدنه 
بفراست دانست که اینها ازخلیفه| ند » درتدارك آن بود که دسید ند وهیچ سخن تگفتند و 
ش‌شیرها کشید ند وسروی دا برداشتند واين درسال۱1 بود وخیل وی همه بگر بختند و 
آن سوادان همه باز گفتند وچون قتبةً بن طفغشاده بسبب ردت که اژ وی ظاهر شده بود 
ابومسلم اورا بکشت‌ومر بر ادرو اهل‌بیت اوراضیاعات ومستغلات اوراببنیات بن‌طفشاده‌داد 
تا بروز گادامیراسبعیل‌سامانی با وکمی بود.چون بنیات ردت آوردو کشته‌شداین‌ضیاعات در 


۱ - تادیخ بخادا صس - ۷۳-۰۳ 
كت 


دست فرز ندان بخارخداةمی بودو آ خرن کسی که این‌مملکت از دست‌وی بیرون‌دفت| بو اسحق 
ابر اهیم بن‌خا لدین بنیات بود وابراهیم ببخارا بودی ومعلکت دردست وی بودی ؛ هرسالی 
از ارتفاعات وغلات ازطرف ماوداء النپر بنزديك برادر خودنصر فرستادی تابمقتدر خلیفه 
رسانیدی وامیراسمعیل سامانی این‌ضیاعات ومستغلات ازدست‌وی بیرون کرد بسیب آنکه 
احمدین محمدلیث که صاحب شرط بود دوزی امیررا گفت که یا امیراین‌ضیاع بدین نبکویی 
با هندین غله با ابواسحق از که مانده است ؟ امیراسمعیل سامانی گفت این ضیاع ملك 
ایشان نیست ملك سلطانیست » احمدین محمد لیث کفت ملك ایشان راست اما بسیب‌ردت 
پدر ایشان خلیفه ازدست‌ایشان بیرون کرده است وملك بیت‌المال کردانیده وباز برسبیل 
اجری وجامگی بایشان داده ووی‌خدمت بسزا| نمیکند وچنین میداند که این ضیاعات ملك 
اوست ‏ درین سخن بودند که | بواسحقابر اهیم آمد . امیر اسععیل ساما نی گفت یااباسحق 
ترا هرسال اذين ضیاعات چقدرغله بحاصلآید؛ |بواسحق گفت از بعدر نج بسیار و تکاف 
سالی بت هز ار ددهم بحاصل ید امیر اسمعیل فر مود احمد بن‌محمد لیث‌ر | که این‌موضم 
دا توبگیر وابوالحن عارض دا بگوی تا هرسال بیست هزاد ددم بوی دهد . بدین سبب 
این ضیاع ازدست وی بیرون دفت و بدست‌او باژ نیامد ۰ ابواسحق ازدنبابرفت بسال ۳۰۱ 
وفرژ ندان وی بدیه «سفنه» و «سوبخ> ماندند(۱) . 

در بادة آخرین حکمرانان خراسان ازسوی بنیالعباس که پیش از خاندان طاهری 
بفرمانروایی آن سر زمبن بر گز بده شده | زد در زین‌الاخباد (۲) چنبن آمده است : 

ابوالعباس الفضل بن سیلمان - و پس مپدی خراسان ابوالعباسالفضل بن‌سلیمان 
طوسی‌دا داد ۰|بوالعباس مر سعید بن بشیردا بمقدمه بفرستاد وسعید بمرو آمد اندرمحرم 
سنسبع وستین ومایه و بنزديك مسیب شد ومسیب هیچ خبر نداشت و بروی سلام کرد و نامه 
تسلیم عمل بدو داد وچون بخواند ازجای خویش برخاست و کفت : «مجلس تر است > 
وپس ابوالعباس نیز بیامد » اندرماه دبیم‌الاول سنه هذه وسیرت گرفت و پنج هزار بست 
آب که سرهنگان و مپتران بغلبه گرفته بودند . ببردمان مرو باز داد و مسجد مرو 
بزرگ تر کرد وجایها خرید, ازحایطپا وباغها واندر گورستانپای مرو انزود ودوزی 
سرهنگان افزود و بخشش خراح میان مردمان داست کرد و بقپستان وطبسین و آمل و نسا 
و باوردوهرات و پوشنگ چنان کشت که جز رسم وی نیسندیدندی و هرچه مسیب زیاده 
کرده بود, اندرخراجهپاء ازمردمان برداشت وفضل آباد » اندربیا بان آموی , اوینا کردو 
میان سفد و بدارا دیواری عظیم بکشیدند ۰ تا ازتر کان ایمن تر باشند وخراجهای مپتران 
تازیان سبك‌تر کرد وهادی بروز گاد او بغلافت بنشست وبهمه روز گادهادی‌امیرخراسان 
ابوالعباس بود وچون هرون‌الر شید بخلافت نشست جعقر بن‌محمدالاشعث را داد . 


جعفر بن محمدالاشعث - پس هرون‌الر شید خر اسان مرجعفر بن محمد بن‌الاشعث دا 


۰ - تادیخ بخادا - ص-۱۰-۹ 
۲ -جاص ۱۰۱ - ۱۰۷ 


۱۹۹ 


داد واو را بغراسان فرستاد » واندرذی| لحجه سنهست وسبعین ومایه پسر‌خویش عباس‌را 
بکایل فرستاد وشابپاد دا بکشاد وهرچه خواسته بودا ندد شابپادهمه غنیمت کرد وجعفر 
را بازخواندند . گویند که : جمفر دوزی پیش هرون شد وهرون بریکی خشم گر فته بود. 
جمفر گفت : «یا امیرالمومنیت * خشم ازبپر خدا باید گرفت وهر خشمی که از بپر خدای 
کیری , بیش از آن مگیر که خدای عزوجل کیرد > . هرون را خوش آمد و بر آن مرد 
خوش گشت . 
عباس ین جعفر - وچون هرون مرجعفرراباژز خواند خراسان پپسر اوداد؛ عباس‌بن 
جمفر ووی بخراسان آمد وهم بررسم پدر رفت وسه سال برولایت خراسان بماند واندر 
سنهٌ خمس وسبمین ومایه باز کردندش . 
غطر یف بن عطاء الکندی - و بس هرون خراسان مرغطر یف بن عطاء الکندی 
را داد وغطر یف داودین یزیدین حاتم دا بخلیفتی خویش بفرستاد و براثر خود بیامد ؛ 
| ندرشپودسنه خمس وسیعین ومایه وعبر و بن‌جمیل دا بفرستاد » تا حیویه را از فرغانه 
بیرون کرد وچندگاه آنجا بود و ددم غطریفی درحرب حصین فرمود زدن » که ببخارا 
بدوستد وداد کنند واندر ولایت غطر یف حصین خارجی‌بیرون آمد ‏ ازمردمان اوق و 
امیرسیستان عثمان بن عمارةبن خزیمه بودوحصین لشکرعثمان دا بشکست وپس بخراسان 
آمد بپوشنگ وهرات وهرون بفرمود تا او دا طلب کنند. پس غطر یف خلیفت‌خویش؛ 
داودین یز ید را و بر ادرش دا؛ جریربن یزید دا با دوازده هزادمردبفرستاد و گویند 
که با حصین سیصد مردبود وحصین جمله ازیشان بکشت و چون باسفزار بشد آنجابازن 
آاگشته هد اندرسنة سبع وسبعین ومایه . 
| لفضل بن یحیی| لبرمکی-پس‌رشید خر اسان‌مر فضل بن بحیی | لبرمکی‌دادادو فضل بن‌یحیی 
مر بحیی بن‌معاد را بخلیفتی فر ستاد. بخر اسان از بپر خو یش و یحبی | ندرماه رمضان سنهسبم و 
سیعین ومایه بخراسان بیامد وفضل‌بن‌یحیی|ندرمحرم سنة ثمان وسبعین ومایه بیامد و بذزو 
ماوراء لنپررفت؛ خاراخره که ملك اسر وشنه بود بیش او باز آمدء که پیش از آن‌بیش هیچ 
کس نیامده بود و هیچ کسی دا فرمان نبر ده بود و خراشة بن سنان الخادجی بایام او 
بیرون آمده بودودینوربگرفت وفضل بن یحیی* بر اهیم بن جبر ییل را بفرستاد تاخراشه دا 
هزیمت کرد واندرسه روز نود فر ستناگ رک رشعت, »تا شپر زود واز آنجا تا ۳ ۰ 
آنجا بگرفتند و بکشتندش وهرون مرمحبدالامین دا اندر کنارفضل‌بن یحبی پرورده بود 
ومامون دا اندر کنار جعفر بن بحیی‌و یحیی بن خالد را پدرخواندی ووزیری بیحیی بن‌خالد 
دادوفضل وهمهٌ برمکیان با سخاوت بودند؛ چنانکه دوذزی پیش فضل بن یحیی گفتند که : 
«عمرو بن جمیل مردی سخیست ومپمان دوست ». فضل او را دویست هزار درم فرمود و 
برخراسان خلیفت کرد اورا؛ بدین‌حکایت که از وی کردند و چون فضل‌معز ول‌شد عمرو بن 
جبیل بچغانیان اسباب ساخت و آنجا بماند واو دا بچغانیان عقب بسیار ماند و تا بدین 
غایت از نسل اوبیارهستند و چنین کویند که : عمرو روزی روباهی دید که بسوراخی 
فرو دفت. آن سوداخ دا بکند واندر آ نجا مالیعظیم بدید همانجا کوشکی‌ساخت و آن 


۱۷ 


مال برداشت وهمه خویشان او گردا کرد کوشك جایپا ساختند و رشیدمر فضل بن یحیی 
را معزول کرد . 

منصوربن بزید - رشید پس خراسان منصورین بزید را داد و او خال مهدی بود 
ومپدی پسرخویش , سعید را خلیفت کرد وسعید بخراسان آمد اندر ذوالقعدة سنة تسم 
وسبمعین ومایه ومنصوراندر ذوالحجه سنهٌ هذه بیامد واندر ولایت منصورحمزة بن آذرك 
العارجی بیرون آمد و بقپستان رفت و اهل قپستان هر چه حمزه خواست بدادندش و 
باز گشت (۱) ۰ 

علی بن عیسی بن‌ماهان - سس هارون خراسان مر علی ین عیسی بن ماهان را داد و 
او پسرخویش بحبی دا برمقدمه بفرستاد ویحیی‌بن علی|ندرخراسان آمد؛ باول‌سنة تمانیت 
ومایه وده سال اندر ولابت خراسان بماند ودیس او حفص‌بن منصورمروزی بود وحفص 
بمرد واز وی شست کودك بماند: بست بز دک وچپل رد وتاب حراج خراسان حفس 
تألیف کرده است و اندر ولایت علی بن عیسی حمزة خارجی بیرون آمد تا بوشنگ . 
ولابت هرات مرعمرویةین یز ید الماژدی دا بود وعرویه با شش‌هز ادمردپیش‌حمزهدفت 
وحبزه او دا هزیمت کرد ومردم سیار از لشکر اوبکشت واز کرمای سخت که بودجمله 
نیز بمزدند وعمرو به نیز از آن گرما بمرد وباز آوردند و بگور کردند وحبزه باستراباد 
شد وعلی بن عیسی بن ماهان بسر‌خویش, حسین دا بفرستاد. با ده هز ارمرد و بباد غیس 
آمد و بحمزه نامه نوشت وز کوة بدو دادوبا وی جک یراد » تا بدرش بدین سیب وی 
دا معزول کرد. پس‌دیگر پسررا؛ عیسی, بفررستاد و با حمزه حرب کرد وحمزه لشکرعیسی 
را بشکست واو ببلخ باز آمد و پدرش لشکردیگر داد و بحرب حمزه رفت و بسیاد مردعاز 
لشکرحمز ه بکشت وحمزه باچپل‌هز ادمرد سوی قپستان‌هزیمت دفت وعلی‌بن عیسی‌چندتن 
از هتکان و را باوق‌فر ستادو بگوین؛تا هرچه خارجی‌قعدی(۲)یافتندههمه رابکشتند 


و دیپپایی که حمزه را نصرت کرده بود ند مردمان آن دیهها را ب‌کشتند ودیههارا بسوختند 
با بزرنج دسیدند و چنین گویند که : سی‌هز ارمرد را بدی نگو نه بکشتند وعبدالٌ بن‌عباس 
را بزدنج تکداشتید » با چپار هزار مرد وعبدایه سه باره هزار هزار درم خیانت کرد و 
حیزه تا سبزه وادییش او آمد نجا حرب کردند وسغدیان و تعشبیان حرب کردند» تا 
حمزه ستوه شد, پس حبله آورد ندوی‌ادانش روا کست عبر روی حمزه جراحت کرد ند 
و عبدالله بن‌العباس آن خواستها بر داشت و برفت وحمزه اندر دیپپاهمی افتاد وهر کرا 
یافت همی کشت تا بدببرستان بر سید وسی کودك رابا استاد بکشتند وچون‌طاهر(۳) بشنید. 
آندر دهی قعدیان بودند» که حرب کرد ندی و بغانپا نشسته بودند» چون سیصد مرد و 


۱- دربارة حمزة بن آذرك شادی سیستانی پپلوان معروف دجوعکنید بتاب‌تار یخ خاندان‌طاهری 
نوات ی راك ص ی ۱۶۲ ۱۳۵ ۱۳۳ ۱۱ 
امتدرات اه تا 

۲ - قعدی یعنی مردم شهر نشین وده نشیت 


۳ - مراد طاهربن حسین ذوالیمینیت است که‌حاکم پوشنکت بوده است . 


۱2/۸ 


زن بکشتند وخواستهایشان برداشت وایشان دابیاورد ودوشاخ قوی از درخت برسنهای 
قوی فرازيك دیگر کشیدندی ودوبای قعدی بر آن شاخ ببستندی وپس دسن بگشاد ندی» 
۳ 1 دوشاخ بوت خویش‌مرد را دوباده کردندی ومبان مردمان عیسی ومر دمان‌حمزه 
حربها سار افتاد و کارعیسی راست ستاده و ده‌اس ببلخ عیسی بنا کرد 

هر تمةین اعین - ورشید خراسان مرهر تمه بن‌اعین را داد واو بخراسان امد اتدر 
سنه احدی و تسین ومایه و رافع بن‌اللیث‌بن نصر بن سبار بسمر قند عاصی‌شده بود وهر ثمة 
بدومشغول شد »چندگاه بیس هر ثمه او دا امان نوشت و ننزديك رافع فرستاد . دافع 
بدان آلتقات,ت‌کرد وچون رشید این خبر بعنید گفت : «هر که زینپاد نامه رد کند خوار 
گردد» وهر ثمهین اعین؛ طاهر بن حسین را بنزديك خویش خواند وخراسان ازحشم‌خالی 
شد وحمزه بیرون آمد و کشتن وغادت کردن گر فت و کاردادان هرات وسیستان سوی وی 
آمدند . عبدالرحمن نشابوری بزدنج بیرون آمد و بیست هزارمرد غازی باو پیوستند ؛ با 
عبدا لرحمن گرد آمدند» | ندرسته ادیع وتسمین ومایه قصد ح زر فرکرد ند. نامز ه شش‌هز ار 
مر دبود و سشتر ازمردمان‌حمزه کشته شدند وحمزه راککعتد بپرات بشد وغاز یان بر اثر 
او بشدند» آخراو را بکشتن اندرشپورسنهة تلث عشروماتين و ابواسحاق قاضی بجای 
او بیستاد وهر ثمه سمرقند دا حصار کرد» بر دافع بن اللیث و بسیارحرب کرد تا سمرقند 
را تشاد ودافع دا بکشت وماوراء لنر بیحبی بن‌معاذداد ند اندرسنه خمس و تسعین‌ومایه 
وازپس آن معزول کردش وباینجور راداد, اندرشبان سنه تسم وتسین ومایه ومارون 
چون خبر دافع‌وهر نمه بشنید تنگدل گشت و از بغداد برفت وقصد سبرقند کرد.چوس بطوس 
رسید بمرده» اندرسنه ثلث وستین و مایه . 

المامون عبداللة بن شید - وچون رشید فرمان یافت مامون برو بود ورشیدوصیت 
کرده بود که : < مالی که‌با منست همه بمامون رسانند» وفضل بنا ار بیع خیانت کرردوهمه 
مال سوی پغداد پردند بنزديك محمدین زبیده برخلاف آنچه رشید وصیت کرده بود و 
مامون اذپس امیت و لی‌عبد بود وچون مامون بخراسان بود» بوقت وفات پدن هم آنجا 
قراد کرد و ولایت خراسان دا ضبط کرد وامین ۰ موّتمن دا » از ذمیت مغرب‌بازخواند 
واو دا بقرمود تا خویشتن را خلم کرد وامین مر بسرخویش دا بیعت ستد واودا الناطق 
بالحق لقب‌نهاد و نامه نوشت بمأمون و او دا بازخواند ازخراسان ومامون‌بس زيرك 
وهوشیار بود وغرش محمدالامین همی دانست» عذری آورد و ببغداد نشد. س محمدالامبن 
مر علی‌بن عیسی دا بحرب مامون فرستاد وچون مامون خبریافت بافضل‌بن سهل مشورت 
3 وباتفاق واشارت او وذوبان منجم . طاهر بن|لحسین بن‌مصعب دا پیش علی‌بن عیسی 
بفرستاد و بريك منز لی‌دی بملاقات یکدیگر رسیدند و بر آویختند و حرب کردند " بس 
روز کاری‌نشد که طاهر ظفر یافت و علی بن‌عیسی کشته شد وطاهرسر او ببر ید وسوی‌مامون 
فرستاد و از آ نجا روی سوی عراق نباد وعبدا ار‌حین‌بن جبله دا محمدامیت با سی هز ار 
:کین بحرب طاهر فرستاد ودر نزديك همدان میان ایشان‌محار به عظیم‌دست دادوعبدا لر حمن 
منهزم گشت وبپمدان در آمد وطاهر شهر را محاصره کرد. پس‌عبدا لرحمن بزینهاد آمد 
ويك چندی بود. انگاه حیلتی ساخت و باقومی که از بغداد بمدد عبدالرحمن آمده بودند 


۱۹۹ 


نیم روزی | ندر لشکر طاهر اوفتاد ند وطاهر بیرون آمده بود ویحرب پیوستند و آن هبه 
قوم دا بکشتند وعبدالرحمن دا بگر‌فتند وسر او بپر یدند وسوی مامون فرستادو پس‌قصد 
بغداد کرد وهر ثمةبن اعين بیدد طاهر ازخراسان اندر رسید و بینداد شدند و لشکر اندر 
حوالی بقداد فرود اوردند وحرب بیوستند و بغداد را حصاد کردند و کار بررمحمدین ز بیده 
تنکت هد چون از حد بشد ودرخز ینه مال نماند وهمه حشم وسپاهیان ورعیت ومولایان‌از 
محمدالامن اعر اض کرد ند و او تنها بماند وهیچ حیله نماند ورقعه نوشت سوی هر مه که : 
«من امشب بنزديك تو آیم» وهر ثمه اندر زورق نشست وبراه دجله ببغداد آمد و محمد 
بنزديك اوشد وهردو | ندر زودق بودند وطاهر ازین حال‌خبریافت راه بر محمد بگر فت» 
بفرمود تا سنگ همی انداختند تا زودق محمد بشکست و کشتییان همرنبه را بگرفت و 
بیرون برد ومحمد شنا دانست. از دجله بیرون خواست شد. غلامی از آن طاهر او را 
بگرفت و بغر پشتهةٌ خویش برد وطاهر را خبر داد وطاهرهبان غلام را بفرمود تا سر او 
داببرید. پس‌سر آن محمد ز بیده ورداو قصب ومصلی پیغمبر. صلی‌النه علیه و آلهوسلم؛ پدست 
محمدبن | لحسین بن مصعب. پسرعم طاهر بتزديك مامون‌فرستاد ومامون محمدین|لحسین را 
هز ارهز ار درم صله دادوچون مامون بخراسان بندست همه داد وعدل کرد وهر روزاندر 
مسجد جامم مرو آمدی و آنجا مظالم کردی و سغن مردمان بغنیدی و انصاف های 
ایشان بدادی . 

غسان بن عباد - و چون سرمخلوع بخر اسان آوردند و خلیفتی برمامون راست شد 
ولایت خراسان مرغسان‌ین عباد دا داد اندر رجب سنهٌ اربع و ماتیت و غسان مر لیث بن 
سعد را از سیر قند معزول کرد و نوح‌ین اسد راداد وبروز کار اومامون از مرو برفت و 
ببغداد شد وعلی‌بن موسی‌الرضا بطوس فرمان یافت» رضی‌الله تعالی‌عنه وفضل‌بن سپل‌را 
اندرسرخس بگرمابه بکشتند وچون تر کات او بنگر یستند اندرمیان آن درجی یافتندیمپر 
وقفلی در آنجا نپاده قفل باز کردند حقه‌ای زرین‌یافتند» بند کرده باز کردنداندر [نجا 
پاده‌ای حریر بود بر آ نجا نوشته یافتند: «بسم الا لررحمنالرحیم» این حکم فضل بن‌سهلست 
که از بپرخویشتن حکم کرده است وعمریابد چپل‌وهشت سال, پس بکشندش میان آبو 
انش > * هم بدین مقدار عمر یافت وخال مامون عالب‌بن استاسیس او داشپر سرخس 
اتدر گرمابه بکشت . 

پس اذزین وقایم تا سالع۲۸ که آغاز دشمنی وزدوخورد های پی دربی دد میان 
عمروین اللیث صفار با خاندان سامانیانست دیگر درماوداءالنبر واقعه‌ای که ذ کر دا 
شاید روی نداده است. درین میان تا سال ۲۸۶ ماوراءالنپر بدست آل‌طاهر بوده‌است: 
درماه شوال ۲۰۵ مامون خلیفه امادت خراسان وماوداءالنپر دا بذوالیمینیت طاهر بن 
حسین بن‌مضعب داد(۱) که از دجال بزرگ دربارمامون بود وفتح بفداد کرده و بر اددرش 
امین دا از خلافت باز داشته بود وطاهر نخست خود بخراسان نشد و خلیفه‌ای از سوی 
خود فرستاد ولی درماه دبیع‌الاول ۲۰۳ خودبغر اسان شد و يك سال و تیم در امادت 


۱ - زین‌الاخباد - ج اول ص ۱۰۸ و ج ۲ چاپ برلن ص ه و تاریخ خاندان طاهری 
۱۷۰ 


خراسان بود تا اشکه در خطبه‌ای نام مامون دا نیاورد و اندیشةٌ آن داشت که دایت 
استقلال برافر ازد و لی‌همان شب بمرد واين واقعه درجمادی‌الدخرة سال ۲۰۷ بود و پسر 
خویش طلحة‌ین طاهر دا خليفة خود کرد (۱) پس اذ آن اولاد طاهر باسم آل طاهر تا 
سال ۲۰۱ باستقلال در خر اسان‌وماوراء| لنپر حکمرانی کرده‌اند وسکه بنام خودزده اند 
واين آغاز استقلال‌خر اسان وماوراءا لنهر بس از اسلامست. بنج‌تن از اولادطاهر درخر اسان 
وماوداءا لثپرحکرانی داشته | ند بدین‌قر ار: 

۱ طلحةبن طاهر ازجمادی‌الاخرة سال ۲۰۷ تا رجب سال ۲۱۳ 

۲) ابوالعباس عبدالٌ بن طاهراز ماه رجب سال ۲۱۳ تا سال ۲۳۰ 

۳) طاهر بن عبدالنه بن طاهر ازسال۲۳۰ تا سال ۲۶۸ 

6) محمد بن طاهر بن عبدالة پن طاهر از سال ۲2۸ تا سال ۲۵۹ 

۵) طاهر بن محمدین طاهر بن عبدایث بن طاهر از سال۲۵۹ تا سال ۲۸۱ و ددین 
زمان یعقوب‌بن اللیث صفار آن ملك ازیشان بگرفت وتا سالع۲۸ خراسان وماوداءالنپر 
بدست صفاریان بود . 

درسال ۲۸ عمروین لیث صفار که مردی بس هوشیار وروشن دای بود ازمعتضد 
خلیفه درخواست‌نا عپد ماوداءالنپر بدوفرستد. معتضد مر جعفر بن فعلافرالحاجب راسوی 
عمروفر ستادو تحیت وهدیه ها جعفر بنزديك عمرو برد . چون عمروین اللیث آن نسخه بخواند 
از آن همه هدایا تولیت ماوراءالنپر بیشتر خوش آمدش ؛ پس جعفر سوی مکتفی علی‌بن 
معتضد رفت که بری بود در وقت عپد ماوراءا لنهر نوشتند وسوی‌وی فر ستاد ند بهءر اهی 
نصر | لمختاری» که غلام اپوساج بود وجعفر با عپد وهدیه‌ها نزدعمروشد واندر آن هدایا 
هفت دست خلعت بود و بدنه‌ای بودمنسوح بزد ومرصع بجواهر و مروارید وتاجی مرصع 
بیاقوت وجواهرو یاژده اسب بود از آن جمله ده اسب بزین وستام زدین یکی دا ذین‌و 
ستام و لگام زو ودمرصع بیاقوت ومرو ارید واسب نید وجناغ آن همه مر بجو اهر و 
چهار دست وپای اونعل زرین بسته وصندوق های بسیار. پس این هدیه ها پیش عمرو 
کک رد ند وصندوقها | ندرسر ای عمرو بنهاد ند وجعفر آن‌خلعت‌ها یکان یکان | ندرعمر وهی 
پوشید وهردستی که ببوشیدی‌دو ر کمت نماز گزاردی دشکر آن کردی. س‌عپدماوراءالنپر 
یش او بنهاد . عمرو گفت این دا چه خواهم کرد که این ولایت از دست اسمعیل بن‌احمد 
بیرون نتوان کرد مگر بصد هزار شمشیر کشیده .جعفر گفت این تو خواستی اکنون 
تو بهتر دانی . عمرو آن عبد بگرفت وبوسه داد و برسر نهاد وپیش خویش بنهاد وجمفر 
بیرون شد . پس عمرو بن‌اللیث محمد بن بشروعلی بن‌شروین و احمد دراز دابراه آموی 
بر‌مقدمه پیش اسمعیل بن‌احمد فرستاد واسمعیل ین احمد براه < رژم رود > بگذشت و 
تشاشان امد و جک ود و . احمد دراز بزنپار اسمعیل بن احمهه دفت ومحمدین بشر 
هزیمت شد و لشکر بطلب اورفتند. اواندر آن هزیت کشته شدبا هفت هز ارمرد وعلی بن 
شروین دا اسیر گر فتند واين روز دوشنبه بود هیجدهم شوال سال۲۸. 

چون علی‌بن شروین دا اسیر گرفتند احمد دراز شفاعت کرد تا او را نکشتند و 


۱ - زین‌الاخباد درهمان مورد 


۱۷" 


ببعادا بر ندان باز داشتند تا مرك واسمعیل بن‌احمد ببخارا رفت ولشکر سیستان سوی 
عمرو باز آمد بهز یمت و بنیشا بورشدند. چون عمروایشان دا بدید شوریده گشت و بسیاد 
تنکدلی کرد. گفتند ای‌امیر از زن نیکو تر مائده‌ ای بز رگ پخته| ند وماهنوز يك کاسه نخوردیم 
هر که مردست کوبشو باقی بو عمروخاموش کشت . پس عبرو بن اللیث لشکر بساخت 
وسلاح بداد وبا لت بسیار وابهتی‌تمام دوی بماوراءالنر نهاد ازنیشابود ۰ چون بلخ 
رسید با اسععیل بن‌احمد براپرشد وجنگ کردند وبس روز کاری نشد که عمرو بن اللیث 
را بشکستند و لشکرعمرو هزیمت یافت وا ندر آن عمروبن اللیث دستگیرشد واو را اسیر 
اکردند و پیش اسمعیل بن احمد بردند واین هزیمت عمروروزسه شنبه بودنیمة دبیع‌الاول 
سال ۰۲۸۷ در وقت اسمعیل او رابسمرقند فرستاد وچون خبر بمعتضد رسیدسخت‌شادمانه 
گشت وعبدالثه بنالفتح رابغ اسان‌فرستادوعهد و لوا وتاج و خلت‌های بسیارا ندرسال ۲۸۸ 
سوی اسمعیل بسمرقند فرستاد واشناس را بفرستاد تا عمرو دا با او بفرستد وچرن عمرو 
را بغداد ردنت ی بش مه ی الحمد که شر تو کفایت شد ودلپا ازشغل 
توفادغ گشت و بفرمود تا اورا بزندان باژداشتند وتا در ککت | ندرز ندان بود وم روک او 
اندرسال ۲۸۹ بود (۱) ۰ 

از آن پس سلسله معروف سامانیان درخراسان و ماوداءاللهر سلطنت کرده اند 
ودورةٌ مجد وعظمت شهر بخارا پایتخت ایشان آغازشده است. این‌سلسلهٌ خردبرودایران 
پرست بلاشك متعصب‌ترین خاندان|یرانیست که درایران شهریاری کرده است وتا کنون 
هیچ خانواده‌ای ددایران بشپریادی نرسیده است که مانند ال سامان سیاست محصوص 
نو ادی وملی داشته باشد وا گرهنوز استقلالی از ایران مانده است قطعا از آن جنیش 
مردانه‌ایست که ان خاندان‌خرد برور دلیر بایر ان‌داده است وشکی نیست که یرال انار 
بجپانبا نی نمی ر سید ند ایرانی‌چنان در تمدن و زبان تازی مستپلك شده بود که امروز 
ایران نیزچون مصر وشمال افر یقا وسوریه وعراق قلمرو نژاد وزبان عرپ بشمارمیرفت 
ومرچه درعلومقام پادشاهان این سلسله ومخصوصاً موسس‌دلیر آن امیربز رگ |-ممیل‌بن 
احمد مبالغه کنیم باز از گز اددن حق وی وباس‌منن او کوتاه آمده‌ایم و کتابپا لا زمست 
تا فرزندان ایران را بمقام بلند ان رادمردا ن که ز نده کنن دگان ابران بوده‌|اند 7 نان 
سازد و گذشته از اهمیت سیاسی این دوره برای تادیخ ایران‌نباید فراموش کرد که‌ددین 
زمان همواره ايران مت ور خراسان اذبرتو دانش بروری های آل‌سامان هر گز از 
داشند رک درهرفنی‌تهی نبوده‌است وهیچ دوره‌ای ازتاردیخ ایران‌نیست که مانند این 
دوره مردان بزرگ ودا نایان درجهً اول برورده باشد. 

نسب ساما نیان بسامان خداة می رسیده است وسامان خداة با بامان خداه ام 
شخصی نبوده بلکه لقب پادشاهی وحکرانی‌بوده است چون بخارخداة ووردان خداة و 
گوز گان خداة وغیره که القاب امرای بخارا و وردانه و گوزگان بوده است واین‌امرا 
هبه در اواخر ساسانیان وصدر اسلام برماوراءالنپر وخراسان مسلط بوده‌اند وچون‌نام 


۱ - زین‌الاخباد -ج اص ۱۱5 - ۱۱۹ و ۲ص ۱۷ - ۱۵ 
۱۷ 


سلطنت و لقب شپر باری داشته| ند معلوم میشود نجیب زاد گان ايران بوده‌اند که درزمان 
ساسانیان حکومت موروث داشته| ند وشاید هم شاهزاد گان ساسانی بوده‌اند» پسر ددین 
صورت اینکه بعضیازمورخث نسب سامانیان دا بعصر ساسا نان و بر ام‌چو بین‌رسا نیده| ند 
با آنکه سضی دیگرمتکر آن شده|ند » چندان ازحقیقت دودنبی‌نماید و قراین ظاهری 
حکم می کند که نسب ایشان ببپرام چوبین مجمول نبوده است وسامان خداة کلمه‌ایست 
مشتق ازسامان نام محلی وخداة يا خداه که کلمهٌ خدای فارسی از آن برون آمده است 
و آن مشتقست از لفظ «خوتای» بپلوی بمعنی خداو ند گار و خداو زد ومالك وسامان خداة 
یا سامان خداه بمعنی خداو ند سامان بوده است یا عبارة اخری‌امیر و حکمران سامان . 
اما سامان آنچه ظاهرا بنظرمی‌رسد نام سه‌قر به یا سه ناحیه از ایران بوده است:نخست 
قریه‌ای که مو لفین قدیم آنرا ازمحال اصفهان شمرده‌اند ودد تقسیمات جنرافیایی امروز 
جزو چپاره‌حال خاك بختباریست وهنوز قریه‌ای | بادا نست وعمان سامانی و دهقان‌سامانی 
ازشعر ای معروف قرن اخبر اذ آن دیار بوده‌اند. دوم قریه‌ای از نواحی سبرتند و سوم 
قربه‌ای از توایع بلخ (۱) ولی ظاهرا قلمروی که مقرحکمرانی اجداد سام‌انبان بوده 
همان ناحيهٌ دوم در اطراف سمرقند بوده است زیرا نخستین بار که اثری از آل سامان 
در تاریخ آ شکارمی‌شود ازهمان توابع سبرقندست واژین قرارناحبهٌ سمررقند باسم سامان 
از دو ناحیهٌ دیگر معروف‌ترو بزر گتر بوده زیرا که پادشاه و بعبارة اخری امرای مستقل 
داشته است وباید اصل سامانبان را ازهمان توایع سمر‌قند دا نست(۰)۲ 

سلسلهة تسب امیر اسمعیل‌بن احمد سامانی نخستین پادشاه این خاندان باصح اقوال 
بدین قر ادست : اسمعیل بن احمد ين اسدین سامان خداه بن جثمان ) ۳( بن طفاث (۶)ابن 
نوشرد (9) بن بهرام چوبیت ( ) * در ضبط بعضی ازین اسامی مولفیت دا اشتباهات 
روی داده است وچون اسامی بیگا نه و ناما نوس ایرانبان بیش‌اذ اسلام بوده است درنقل 
اذین کتاب بدان کناب تحریفات کرده اند » چنانکه یاقوت چنین ضبط کرده است : 

«سامان خداه بن جباین طفاث‌بن نوشردین بهرام جور» و گوید در ضبط کلم 
جبا اختلاف کرده‌اند سمعانی‌جبا نوشته است‌بضم اول آن و با بای موحده ومستغفری بفتح 
دانسته و کرت باتاء وباحاء وباخاء نیز گفته | ند وباقوت خود نسب ایشان را ببهر ام 9 
دسانیده است (۷) . در کتاب الانساب سمعانی چنین چاپ شده است (۸) : 

«اسلن دس لسن سامانبن حباد بن مارین توشوت بن طعان رن رام 
حوت» ‏ 


۱ - معچم‌البادان - ج و - س ۱۲ 
1 .8 - 1895 - و1122 - طعاطصه‌صدآظ ععطه عنصدت ‏ تاوتاز صوصلا وس ۴ 
0 - 6 82 (۴ حقصود[ - ۲ 
0 ۰ .610 0۰ - )ف[ ٩-۲.‏ 
۷ - معچم‌البلدان - ج و - صض ۱۲ 
۸ - ودق ۲۸۰ - دويةً دوم 


۱۷۴۳ 


این اثئبرنسب این خاندان دا چنین ذ کر کرده است )۱ : «احمدین‌اسد بن سامان 
خداه بن حیمات‌بن طمفاث بن نوشرذین بهرام جورجنشنش» و گوید بهرام جنشنش ازری 
بود وهرمز بن| نوشیردان وی دا مرزبان آذربایجان کرد. کامل‌ترین نسب نامه‌ای که اذزین 
خاندان در کتب آمده استآنست که گردیزی در ذین‌الاخبار(۲) آورده منتپی‌ظاهر] در 
نسغه‌ای که از روی آپ چاپ کردهاند پمضی تحریفات راء یافته است واينك هم چنانکه 
در نسخه چاپی مندرجست نقل کرده آمد و ار ی مت بود ایراد کرده شد : 
«سامان خداء‌بن خامتا(۲) بن‌نوش (ع) بن‌طفاسب(ه) بن شاول(1) بن بهرام چوبینبن 
بهر احسیس(۷) بن کوزك‌بن انقیان )۸ بن کر داد(٩)‏ بن دیر کاد بن‌جم بن‌جر بن ستادین 
حداد(۰ ۱) بن دنجهان بن فیر (۱۱)بن فراول بن سیم‌بن بهرام بن شاسب ی نکوزك بن 
جردادین سفرسب بن گر گین بن میلادبن مرس(۱۲) بن‌مرژوان (۱۳) بن‌مپر ان بن‌فاذان 
ابن کشر اد(ع۱) بن سادساد(۱۵) بن‌بشداد(۱۹) بن‌اخشین(۱۷) بن‌فروین‌بن ومام (۱۸) 
بن ارساطین بن دوسر منوچهر )۱٩(‏ ب نکوزك (۲۰) بن ایرج بن افریدون بن اثقیان 
۱ - در وقایم عال ۲۶۱ ۲-۲ - ص - ۱٩‏ 
۳ - جثمان بنابر ضبط صحیح 
> - نوشردبنا براصح اقوال و آن هم پدرطفات بوده است ونه پسر او 
و - طفات بضبط صحیح 
+ - درهیج یك ازنس نامپای دیکر چنین اسمی برای سر بپرام چوبین نیست وهمه نام آن پسر 
را طغات دانسته‌اند . 
۷ - هم در ین‌ضبط زین الاخبار وهم‌درضیط این یر «جنشنش » خطاست وصحیح آن «جسنش» بوده‌است 
نام عده کثیری ازدجال ایران حتی‌درز مانبای بعداز اسلام‌وووهو نب 2۰ 354 .ع .اه .0 - قاعت) 
۸ - ممکنست که در اصل <آنتین» بوده باشد چنانکه پس اذین هم اشاده خواهد در فت. 
٩‏ - شاید در اصل« کودرز» بوده است . 
۰ - شاید دراصل «جرداد» بوده باشد چنانکه دیکری ازین خاندان همین اسم را داشته است . 
۰۱ ممکنست دراصل «فیر وز» بوده باشد . 
۲ - ظاهرادر اصل «نرسی» بوده است, 
۳ - این کلمه املای دیگر یست از لفظ ومرزبان» . 
۶ - شاید در اصل <کشواد» بوده باشدکه درمیان پپلوانان شهنامه نام اوهست . 
۰ - باید دراصل وساسان» بوده باشد. 
- شاید دراصل « پیشداد» بوده است. 
۷ - ممکنست که در اصل «افشین» بوده باشد. 
۸ - ظاهر] «رهام» بوده است که بدین شکل تحر یف شده . 
- می بایستی دوسر بن منوچهر باشد وشاید در اصل «ذو بن منوچپر » بودهاست. 
۰ - درشهنامه تام پدرمنوچپر وداماد ایرج «بشنك» 7 مده‌است ومنوچپر دخترزاده ایرج بود؛ 
پسرماه آفرید دختر ایرج . 


۱۷۴ 


سك بن (۱) سك بن سودکاو بن احشین (۲) کاداین (۳) رسد کاوین دیینکاو (4) بن 
بیفروش بن حمشید (0) بن دلونکهان(0) بن اسکپد بن هوسنك (۷) بن‌فر داك (۸)بن 
منشی )٩(‏ بن کیومرث (۱۰) . پیداست که این‌نسب نامه مجمول در دوره سامانیان نیست 
وشاید همان سلسله انسابی‌باشد که در زمان ساسانیان برای بهرام چوبین قایل بوده‌| ند 
وددینکه بهرام چوبین از نجیب زاد گان ایران بوده است‌بپیچوجه تردیدنیست. پسا گر 
شکی ددین انتساب باشدو چنانکه عضیکفته اند قبول کنیم که سامانیان نب خود را 
ساخته اند فقط درانتساب خود ببپرام چوبین جعلی کر ده اند وا بهر ام چوبین‌تا کیومرث 
ظاهر مجعول ایشان نیست وا کرجعل شده باشد دد ذمان خود بپرام چوبین یا درد عصر 
ساسانیان شده است . اما درینکه سامانیان پیش از دسیدن بسلطنت چند پشت نجیب و 
نجیب ژاده بودند شکی نیست : صامان خداة مذهب زرتشت داشت ودر زمانی که 
محمد الامیت در خلافت بود و مأمون در مرو اقامت داشت ( ۱۹۰۸-۱۶۳ ) سامان 
خداة بنزديك مآمون شد وبر دست او اسلام آورد و او دا پسری بودنام اواسدومآمون 
این اسد را سخت نیکو داشتی و او دا چپارپسر بود نوح واحمد ویحیی والیاس ومأمون 
ایشان دا نیز نیکو داشتی و بدو نزديك بودند از آن سبب که مردمان اصیل‌بودند وچون 
مأآمون بغداد دفت (بسال ۱۹۸) و بخلافت بنشست وخراسان مرغسان بن عباد دا داد او 
را اندرمعنی ایشان وصیت کرد؛ پس‌غسان سمرقند مر نوح بن اسددا داد وفرغانه احمدین 
اسد را وشاش واسر وشنه‌یحیی‌بن اسد دا وهری‌الیاس بن اسد دا . چون طاهر بن‌حسین 
بخراسان شد اسان راهم براآن شغلبا ناه داشت وازین جپادیس (حمد بکار آمده‌تر 
نود و جون اومرد او دا ده رماند تصر واسسل و بروز9گاد طافریان سمرفند و ار 


۱ - شاید در اصل «انقیان سك بن» بوده باشد و لی ددهرحال نام پدرفر یدون دد شهنامه < آبتین» 
است که دراصل آتبین بوده ورر بسیاری از کتابپا اثفیان نوشتهاند . 
۲ - ظاهر افشین باید باشد چنانکه نام دیگری ازین خاندان هم بوده است . 
۳ - ممکنشست در اصل « افشین کاوین > بوده باشد چنانکه پدر او دا < رسد کاو > و جدش را 
«دیمنکاو» نام بوده است . 
> - دداصل این کلمه هیچ نقطه ندارد و بمظان معنی اشتقاقی اصلاح کردم . 
ه - واضحست که باید «جمشیدم باشد . 
+ - محتملست که دو اصل « دیونگپبان » بوده باشد زیرا که بکفتهٌ شهناهه ,در جمشید طهمورت 
ملقب بدیو پند بود . : 
۷- تردیدی نیست که «هوسنك» همان‌محرف «هوشنت» است وشایدکلمة «اسکهد»+حرف «اسپهبد» 
باشد ودراصل اسپپبد هوشنك بوده و« بن » دا درمیان این دو کلهٌ »حرف بیپوده افزوده باشند 
زیرا هوشنك بدرطم.ورت بوده است . 1 
۸ - ممکنست این کلده هم محرف «سيامك» نام پدر هوشنك بنا برشهنامه باشد . 
٩‏ - واضحست که این کلمه ءحرف لفظ «مشی> است زیرا در اوستا نام انسان اول «کومر ته» 
داه‌ععمصعه‌ودی ضبط شده ودر [ نجا آمده است که پس ازچهل سال ازتخمةٌ وی مرد وزن نخستین 
پدید آمدند باسم مشی ومشیان . 
۰ - زین‌الاخباد - ج ۲ ص ۱٩‏ 

۱۷۵ 


ایشان داشتند : سمررقند نصر داشت و بخارا اسمعیل ومیان ایشان کار نیکو همی رفت ۳1 
بداکو ان در آن میان افتاد ند ووحشت‌افکندندتا کار ایشان بجنگ کشیدو اشکرها تشد ند 
و بجنگ یا دیگر رفتند و بسال ۲۷۵ جنگ کردئد و اسمعیل بر نصر بیشی‌جست و نصررا 
دستگیر کرد ند و پیش اسمعیل بردند » چون اسمعیل را چشم بروی افتاد پیاده شدوپیش 
او دفت, بر دست او بوسه داد واژ وی عذر خواست و او رابخوبی با همه حشم وحاشیت 
بسمرقند بازفر ستاد واژ پس آن اسمعیل مر نصر دا بر همه ماوراءالنهپر خلیفه کرد و کار 
نیکوهمی دفت (۱) 

اما آغاز کارسامان خداة بدینگونه بوده است که چون اسد بن عبدایه القشیری 
امیر خراسان شد و بخراسان دفت همانجا بودتا بمرد بسال ۱۹۲ و وی مردی نیکو کار 
بود وجوان مرد ودل اوبدآن سوی نگران که خاندانپای برر ک کپن دا تیماد کردی 
و مردم‌اصیل دا نیکوداشتی چه ازتازی وچه ازپارسی وچون سامان خداة از بلخ بگر بخت‌و 
بنزديك وی بمرودفت او دا | کرامی کرد وحمایت کرد ودشمنان اورا قهر کردو بلخ‌راباز 
بوی داد » سامان خداة بدست وی ایمان اورد و اورا سامان خداة بدان سبب‌خوانده|ند 
که دیهی بنا کرده است و آنرا سامان نام کرده اورا بدان نام خوانده اند چنانکه امیر 
بخارا را بخار خداة )۲ 

چون سامان خداة دا پسری آمد از دوستی او پسر را اسدنام کرد وسامان‌خداةاز 
فر ز ندان بهرام چوبیث ملك بوده است (۳) . 

سلسله اسلاف واخلاف بادشاهان سامانی بدین قراربوده است: 

۱ اسدین سامان خداة چپار پسر داشت : ۱-نوح خکهران فد ور و۱۹ 
۲- احمد حکمران فرغانه درحدود ۱۹۸ومتوفی در ۲۵۰ ۳- بحیی‌حکمران چاج و 
اسروشنه در حدود ۱۹۸ ء - الباس حکمران هری در حدود۱۹۸ . 

۲) احمدین اسد نه پسرداشت : ۱- نصربن احمد که از ۲۵۹ تا ۲۷۹ حکمرانی 
کرد. ۲ - اسممیل بن احمداکه در فرغانه بسال ۱۳۶ موالت مدیدن ار ال ۱۹ 
در گذشت ۰ - منصور . 2 - یعقوب ۰ ۵- یحبی ۰ لسن کا» درسال ۳۰۳ ببندافتاد. 
۷ - حمید . ۸ - ابراهیم ٩۰‏ - اسد . 


۳) الباس بن اسد يك بسر داشت : ابواسحق محمد . 


۰ - زین‌الاخباد - ج ۲ ص ۱٩‏ - ۲۰ 

۲ - اینجا مولف تاریخ بخارا را ظاهرا دو شبهه دوی داده نخست[ نکه چون مامان خداة از بلخ 
۲ مده و باز بار دیگرحکهرانی بلخ یافته است وی را ازسامان نزديك بلخ دا نسته است و نه‌ازساءان 
تزويك سمرقند وحال [نکه حکم بظاهر آنست که اصل‌ایشان ازسمرقند بوده باشند وایشکه دداوایل 
قرن دوم اسلام آورده‌اند قرینه ایست بر ["نکه از ناحیه ای دورتر از بلخ بوده| ندکه دیرتر از بلخ بدست 
تازیان افتاده است ودوم [نکه نام وی ولقب حکیرانی او همکن تیت از دیپی باشد که اوساخته 
است زیرا همواره درین مواردکسان دا بنام جایی می‌خوانندکه پیش از آن بوده باشد یا جایی دا 
بنام کسی می خوانندکه او 7بادکرده باشد و نهآ نکه کسی جایی دا پسازد و نام خود دا از آن بگیرد : 
۳ - تاریخ بغارا - ص ۵۷- 9۸ 


۱۷۳۹ 


6) تصر ین احمه چپار پسر داشت: ۱ - احمد ۲ - توح ۳ - الیاس ‏ - یحیی. 

5 اسمعیل بن‌احمد پنج پسرداشت : ۱ - احمد بن اسمعیل بن احمد متوفی در ۳۰۱ 
۲- نصر ۲ - منصور. - ابراهیم ۵ - یجیی . 

2( یعقوب بن احءد يك پسر داشت : صعلوك . 

۷ اسحق بن احمد سه پسر داشت : ۱ - ابوصالح منصور که بسال ۳۰۵ در ری 
رحلت کرد ۰ - الباس . ۳ حسمن ۰ 

۸) اسدین احمديك پسر داشت : حمویه . 

)٩‏ یحی‌بن نصربن احمد يك پسرداشت : علی. 

۰( احمدین اسمعیل بن احمدپنج پسرداشت: ۱ -نصر بن احمدین اسمعیل که در ۱:۱( 
جان سپرد ۲۰ - ایراهیم ۳ - یعقوب ع- اسد. ه ی 

۱) الباس بن‌اسحق دوپسر داشت : ابوعلی‌محم د که از۳۲۲ تا ۳ در کرمان 
بود و بسال 0۳۷ در گذشت وابوالحسن‌علی آغاچی شاعرمعروف (۱). 

65 حسن ین اسحق يك بسر داشت : »حمد . 

۳ نصر بن احمد بن اسمعیل چپار بسر واشت ۰ ان [سمسیل که یش از یدز مرد . 
۲- نوج بن‌نصر متوفی دد ۰۳6۳ ۳ - احمد . ء - ابوجعقرمحمد درحدودسال ۰۳۳۷ 

۶) محمدبن حسن‌بن اسخق يك پسرد|شت : محمد . 

5 نوح بن نصر بن احمد سه پسر داشت : ۱ - عبدالملك متوضی در ۳۵۰ ۰ 
۲- ابوصالح منصودبن نوح متوفی دد۳۲۱ ۰ ۳- محمد . 

)٩‏ منصودبن نوح‌بن نصرسه پسر داشت : ۱ - نوح‌بن‌منصودین نو ح که دد۳۸۷ 
ستتافتاد ۰ ۱ - ابو گر با 5 دد ۳۸۹ ببند افتاد . ۳ - ابوصالح که اونیز دد ۳۸۹ 
ستد افتاد . 

۷)نوح‌بن منصود ین نوح پنج پسرداشت:۱ - ابوالحادث منصودبن نوح‌بن‌منصور 
که در۳۸۷ بحکمرانی دسید ودر ۳۸۹ خلم شد. ۲ - عبدالملك بن نوح‌بن‌منصو رکه در 
۹ ببند افتاد . ۳ - ابو ابراهیم منتصر که او نیز د۳۸۹ببند افتاد ودره ۳۹ کشته‌شد. 
2 - ابو سقو که اوهم بسال۳۸۹ ببند افتاد اما پسر پنجم او را نام معلوم نیست وهمینقدر 
پیداست که وی پسری داشته باسم |بوجعفر.(۲) . 

از مطالعة این سلسلهٌ انساب نکتهٌ میمی بخوبیآشکارمی گردد و آن ایستکه 
آل سامان افزون بر خصال بزدگ دیگر که داشته‌اند و پس ازین خواهد آمد دارای 
خصلتی بوده‌اند که آنرا بزر گ ترین خصایل مردمی می‌توان شمرد و آن احترام بيك 
دیگر وتکریم وتعظیم نزدیکان ونیا گان بوده است وچنانکه اسامی ایشان همواره‌اسامی 
افر اد خا ندان‌ایشان بوده است وددمیانایشان سه‌تن باسماسد وچپادتن‌باسم نوح وچپادتن 
۱- دجوع کنید پلیاب الولباب تألیف محمد عوفی با تصحیحات جدید و حواشی وتعلیقات کامل بکوشه 


سعید نفیسی-طهر آن۵ ۲-۱۳۳ ۰۳ ۲۱۳۰۵۸ ۲ و نس نامه میان صحایف ۲ س و ۲+ 
0 ۳.۰ .010 .0 سب لاف[ .۲-۲ 


ففل 


باسم احمد و پنج‌تن باسم یحیی وسه‌تن بنام الیاس وسه‌تن بنام‌نصر ودوتن بنام اسععیل و 
پنج‌تن بنام منصور ودوتن بنام یمقوب وسه‌تن بنام ابراهیم وشش‌تن بنام محمد ودو تن بنام 
عبدا لملك بوده | ند و نظر این ازهیچ حانو | ده د در در تادیخ ايران سراغ ندادم و این 
نکته بهترین دلییل حرمت بنزدیکان ونیا گانست زیرا مسلمست کسی فرژ ند خویش دا نام 
یکی از اجدادیا اسلاف خود می‌نبد که مرایشان دا حرمت داشته باشد و بیداست که | گر 
این خصلت درخاندانی بدین درجه آشکار باشد تا بچه پایه آن خاندان بزرگ وجلیل - 
| لقدرست . 

اعاذ بزد ی 6ر سامایان بدن و * است که دافع‌بن هرئمه بر هادون‌الر شید 
خروج کرد وسمرقند بگرفت هادون مرهر ثمةّین اعیث دابجنگ‌وی فرستاد ورافع‌سمرقند 
را حصار کرد هر ثمه دا کار فرو سته شد و مأمون با هارونالرشد شراسان آمده بود 
بسیب همین حادثه ودل هارون شایت رن آن کار بود؛ مأمون نامه ای گرد بفرژ ندان 
اسدبن سامان خداة و بفرمود تا هر ثمه را درجنگ دانع یاری ده‌ند وفر ز ندان اسدرافع 
را بدان داشتندتا با هر ئمه صلح کرد ومیان مصاهرت افتاد و دل هارون از آن‌کارفادغ 
کشت وخطر آن‌بودکه دافم همه خراسان بگرفتی واین کار بنزديك مأمون‌نيك درموقم 
افتاد ودرین سفرهارون بطوس وفات یافت وچون خلافت بمأمون رسید غسان بن‌عباد را 
امیرغر اسان کرد وغسان بسران اسد را هريك ولایتی دادچنا نکه گذدشت واین‌سال۲۹۲ 
بود . چون غسان از خراسان باز گشت وطاهر بن حسین امیرخراسان شد ایشان دا از آن 
ولایت ها باز نداشت و نوح بن اسد را که بر ادر ور کختر بود خلعت داد و وی سمرقند 
می‌بود وچون اوببرد برادر خویش احمد را خلیفه کرد و این احمدین‌اسد مردی بودعالم 
وپادسا و بسمرقند می‌بودتا ازجهان برفت و پسرخویش نصرین احمدین اسد را خلیفه کرد 
وچون وی بجای پدر نست ازخلیفه واثق‌با (۲۲۷ -۲۳۲) منشور اعمال ماوراء النپر 
بنام وک بر سید بتاریخ دوز شنبة غرة رمضان سال بر ۲6۱ (۱) ۰ بقول دیکر در ماه 
رمضان سال ۲۰۱ فرمان امادت ماوراءالنهرو بلخ بنام نصربن احمد صدوریافت و نصر بن 
احمد بسال ۲۷۹ فرمان یافت . سبب اینکه نصربن احمد حکمرانی ماوراءالنپریافت این 
بود که پس ازمر ک طاهر بن حسین بسرش طلحه بجای وی نشست ومأمون احمد خالدرا 
بخراسان وماوراءالنپر فرستاد تا بضبط آن دیار کوشد واز کیفیت کارطلحه تحقی قکندو 
وی دا خبر رساند . چون احمدین خالد بخراسان رسید فرز ندان اسد بوی بیوستند و 
بنزديك او مقام یافتند و چون ترکان خاك فرغانه دا از امد بن اسد؟-رفته بودند 
احمد بن خالد بسیار کوشید تا فرغانه دا بازستد و دوباره باحمد بن اسد داد وپس از 
در گذشتن نوح بن اسد سامانی طلحة بن طاهر سمرقند را ببر اددان خود که یحیی و 
اسد بودند سیرد واحمدین اسد مردی بودبا برهیز گاری و نیکو کاری بسیارووی‌پس از 
چند گاه بخشنودی طلحهة‌ین طاهر سمرقند را بیسر خودنصرین احمد داد و تاانقراض 


۰ - تاریخ بخارا ص > ۷۵-۷ 
۱۷۸ 


ال طاهر این خا ندان امارت سمرقند داشتند وچون یعقوب بن‌لیث آل طاهردابرا نداخت 
تن عللعه متغورایا لت ماوراءالثبر رابنصر بن‌احمد فرستاد و نصر سمر قند را اقامت:گاه 
خویش کرد و بر ادرش اسمعیل‌بن احمد دا ببخارا کسیل کرد . چون اسمعیل ببخارا رسید 
میان وی ددافعبن هرثبه که برخراسان مستولی‌بود بد بود ولی از آن بعدبا يك دیگر 
دوستی‌استو ار بهم زد ندتا بجایی که اسمعیل از رافع درخواست که خوارزم داباو باز گذارد 
واين هعنی بنظر مردم شگفت آمد ومقسدان نصر بن احبد دا گفتند که مراد اسععیل از 
دوستی با دافم آن بود که بیاری وی ترا از ماوراءالنبر بیرون کند و نصردر اندیشه شد 
و خود را آماده کرد که بر بخارا بتازد وچون‌اسمعیل ازین | گهی‌یافت حمو یه بن اسد بن‌علی 
را بغراسان فرستادتا از دافم یاری خواهد. چون حمویه پیام اسمعیل دا بر دافم برد 
دافع خویشتن با لعکری آدراسته آهنگ ماوداء لنهر کرد وچون از آمو یه بگذشت حمویه 
ازفرونی لشکر او با خود اندیشید که دافع با این سباه بآسانی‌تواند آن دیار رابگیرد 
وشاید پس از درهم شکستن نصر ویعقوب براددش بر آن شود که اسمعیل را نیز ازمیان 
بردارد ویا وی دا پیرو خویش گرداندواین‌نشگی بزرگ خواهد شد. پس دافم دا گفت 
صواب در آنست که براددان دا با يك دیگرسازش دهیم زیرا تواندبود که براددان بیش 
از آن همداستان شو ند و ترا در دار بیگانه چشم زخمی رسد . دافم این سخن حموبه را 
بپسندید ورسولان نزد اسمءیل و نصررفرستاد که صلاح هردو درصلح بود و چندان ددین 
باب پای فشاری کرد که بر اددان باهم صلح کرد ند ودافع از کنار آمویه بغر اسان باز کشت 
وحمویه کیفیت آن تدبیر مراسمعیل را بگفت واسععیل را بدین کار بسیارستایش کرد ووی 
را ارجمند کردانید وچندگاه میان نصر واسععیل آن دوستی‌بود تا آنکه بازبد خواهان 
درمیان افتادند و دو برادردا بریکدیگر بدگمان کردند و کار بدانجا کشید که باز نصر 
ازسمرقند سپاه برداشت و آهنگسمیل کرد این‌بار اسمعیل‌با سپاهی گر ان بجنگ بر اد 
دفت وبس از زدوخورد بسیاربیشرفت اسمعیل دا بود وی زا دست دی کر اند و نزد وی 
بردند ؛ چون اسمعیل برادرخویش را اسیر بدید درحال وی دا بتخت باز نشاند وخودچون 
رتصه کان, دست سته بیستاد بواز بزد گ داشت اوهیچ فرو نگذاشت و چندان در ا کر ام 
کوشید که نصر گمان برد وی‌دا استهزی‌همی کند و لیاسمیل‌مر آن برادد دا باشکوه‌بسیار 
سوی سمرقند فرستاد ودر دم دفتن وی‌را گفت که من بنیابت‌تو ددین دیارمی‌باشم (۱. 

نکته‌ای که بعضی ازمورخین درنسب آل سامان ضبط کرده‌اند اینست که‌پدرسامان 
خداة چند گاهی نزدیکی از اعیان سادبان بود ولی بنابرعلو همت سر بدان کار بر نیآورد 
و پای دروادی عیاری وراهز نی نهاد وچون اندك شو کتی‌بافت شپرچاچ دا بگرفت(۲) . 
۱ - مجمم‌التواریخ تألیف حیدربن علی| لحسینیالر ازی (که ددسال ۱۰۲۸ تألیف آن تمام شده ) 
نسخهةٌ خطی متعلق بنکار نده - جلد دوم - در ذکر حکومت آل سامان وروضة|لصفا - چاپ بببثی 


س ج ۲ - ص ۱۱ وحبیب‌السیر - چاپ ببثی ۱۲۷۳ -ج ۲ - ص ۷ ( جزو چپارم از 
جلد دوم ) 


۲ - حبیب |لسیر - موضم سابق‌ال ذکر 
۱۷۹ 


این اثیرمی‌نویسد (۱) غسان بن‌عباد بسال ۲۰۶ سبرقند دا بنوح بن‌اسد وفرغانه 
را باحمد بن اسد وچاج واسروشنه دا بیحیی بن اسد وه‌ری دا بالیاس‌ین اسد داد و در 
ژمان طاهر بن حسین ایشان در امارت خود ماندند و لی‌نوح‌بن‌اسد بمرد و طاهر براددان 
دی یحیی و احمد را مقام او داد واحمدین اسد مردی بی آز بود و نیکوسیرت و از کت 
دشوت نمی‌ستد ویادان وی نیز چون اوبودند وچون الیاس‌بمرد عبدالنهبن طاهر پسروی 
ابو اسحق محمدین الباس دا بجای وی گماشت ووی درهری بماند و احمدین‌اسد را هفت 
پسر بود (۲) نصر و ابویوسف یعقوب وابو ز کریا یحبی و ابوالاشعث اسد و اسععیل و 
اسحق و ابوعاصم حمید و اسععیل‌بن احمد بسال۲۱ اژجانب برادرش نصرحکمران خارا 
شد وسیب این بود که چون یمقوب بن لیث برخراسان دست یافت نصرسپاهی برود آمویه 
فرستاد که نجا را ازعقوب نان دارد ودرمیان سپاه نصر و یعقوب جنگی در گرفت و 
لشکر نصر ببخارا باز گشت واحمدین عمر که‌نایب نصردر بخارا بودبرخویشتن بترسید واز 
آنجا بگر بخت وابوهاشم محمدینالمنتشر بن‌دافع‌بن اللیث بن‌نصربن سیاد بر بخادا امیر 
شد؛ پس وی داعزل کرد ند و احمدین‌محمد بن‌لیث پدر ابی‌عبداه خرم را حکمران کردند 
ووی دا نیز از کار باز داشنتد و حسن نن‌محمد از فرزندان عبده‌بن مدید را والی کردند. 
پس او نیزعزل شد وبخارارا امیری‌نبود ورئیش بخادا| بوعبدالنه بن ابی‌حفص بنصر نوشت و 
ازو کسی خواست که بخارا را ضبط کند ووی‌بر ادرش اسمعیل را فرستاد ووی بادافع بن 
هر ثمه والی خر اسان یارشد و بار اول نصر براسمعیل بسال ۲۷۲ حمله برد و بار دوم بسال 
۵ میان دو بر ادرجنگ در گرفت 0 

آغازحکرانی نصر ین احمد برماوراءالنپر و بلخ دردمضان سال ۲۶۱ بود (۳) و 
دحلت وی بسال ۲۷۹ روی داد و برادرش اسمعیل‌ین احمد را امارت ماوراء رود بلخ 
دادند (ع) و وی درشعر تازی نیکوسخن بوده است (9) . 

آغازشپر باری آل سامان دا بایدازهمان سال ۲۱ دانست که نصر بن احمدحکران 
ماوراءالنپر شد » هرچند که بعضی مورخین آغاز | نرا از سال ۲۷۹ دانسته‌اند که بدایت 
امادت امیر اسمعیل بوده‌است.پایان سلطنت این سلسله زاو گ که قطعا بپتر ین‌سلسله‌ایست 
که بعد از اسلام در ایران شهریاری کرده است بسال ۳۹5 بود که ابوابراهیم اسمعیل 
المنتصر بن نوح آخرین پادشاه آل سامان مقبور امرای طخارستان و بادشاهان غز نوی 
کشت و کته شد . مدت سلطنت ال سامان ازین قر ارصدوست وهشت سال بوده است 
وددین مدت چپارده تن اذین خاندان شپر باری کر ده ند بدین قر ار : 

۱ بوا لحسن نصر بناحمد حکمر ان‌ماوراءالنپر از۲9۰- متوفی‌درماه‌جمادی‌الاخرة 


۱ - دد وقایم سال ۲2۰ 

۲ - نه پسر بود ونه هفت پسر رجوع کنید بصحیفه ۱۷ ازین کتاب که اسامی| یشان[ نجا آمده‌است. 
۳ - طبری- ج ۱۱- ص ۳۳5 

ء - طبری - ج ۱۱ - ص ۳۶۱ 

و - ابن‌اثیر- وقایم سال ۲۷۹ 


۱۸۰ 


۹ (درشهر خیلام ازفرغانه درخانهٌ خیربن ابی‌الخیر تو لدیافته بود(۱) . 

۲) ابوابراهيم اسمعیل بن احمد- حکمر ان بخارا از ۲۳۰ تا ٩۲۷۹‏ امیرماوداء| لشبر 
از جمادی‌الاخرءة - متوفی دد۱ صفر ۲۹۵ . 

۳) امترشپید ابو تصر احناین اسمعیل آز۱۵ صقر ۲۳۰۱۸۲۹۵ جماوی لاغز ۳۰۱ که 
درفر بر بدست غلامان خود کشته شد . 

۶) ملك سعیدنصر بن احمد ازع ۲ جمادی‌الاخر ۳۰۱2 تا ماه دجب ۰۳۳۱ 

8) اسحق بن احمد که درسال ۳۰۱ پس‌از کشته شدن پدر دعوی سلطنت کرد . 

7) میکایبل بن جعفر که |۳۰ تا ۳۰۸ دعوی سلطنت داشت . 

۷) ملك حمید ابومحمد نوح‌بن‌نصر ازشعبان ۳۳۱ تاسال۳۳. 

۸) مك موید یا موفق یا رشید ابوالفو ارس عبدا لملك‌بن نوح |ز۳۶۳ تا۰ ۳۵ که 
درچو کان بازی از اسب بیفتاد وابمرد.. 

)٩‏ نصر بن عبدا املك که‌درسال۳۵۰ پس‌ازمر گک پدريك روز پادشاهی کرد وچون 
کودك بود وی دا خلم کرد ند . 

۰) ملك سدید ابوصالح منصورین‌نوح |ز۳۵۰ تا ۰۳۰۲ 

۱) ملك دضیابوالقاسم نوح بن منصوداذ۳۰ تا ۱۳ رجب ۰۳۸۷ 

۲) ابوالحادث منصود بن‌نوح از ۱۶دجب ۳۸۷ تا ۱۱ صفغر ۳۸۹ که | بوا لفو ارس 
بکتوزون او دا کود کرد وخلم کرد. 

۳) ابو الفو ارس عبدالملك بن توح از ۲ ۱صفر ۳۸۹ تا ۳۹۰ ( در ۱۰ذیقعده سال 
۰ ایلك خان بادشاه تر کستان او دا اسیر کرد ). 

6) ابوابراهیم النتصرین نوح از۳۹۰ تا ماه دییم‌الاول ۳۹۵ که کشته شد و 
پادشاهی آل‌سامان با وی منقرض گردید . 

ازجز ییات ز ندگی نصربن احمد موسس این خاندان جز آنکه پیش اذین گذشت 
دیگرچیزی درکت تاریخ نمی‌توان یافت زیرا که اغلب|زمورخین‌وی راددشمار پادشاهان 
آل سامان نیاورده‌اند وتادیخ این سلسله دا اژاسمعیل بن احمد آغاز کرده‌اند . امااز 
پادشاهان دیگر تادرجه‌ای‌تاریعی میتوان نوشت. منتهی چون عصرز ند گی‌دودکی بسلطنت 
نصر بن احمدین اسمعیل منتپی میشود ددین صحایف فقط بشرح سلطنت‌سه‌تن از بادشاهان 
اول این خاندان بس‌از نصر | کتفا میرود : 
این امیر تأمی و سرداد بزرک بلا شت چه ازحیف سیاست و 
جپانگیری ودلیریو تعصب‌ایرانی وچه ازحیث کرمو بزر گواری 
ودانش پرودی بزر گتری پادشاه این خاندان ویکی‌از درل مردان تاریخ ایران 
بوده‌است . درخصال بزرگک اودسخن بسیارست از انجمله دانشمندان رادوست می‌داشت 
وایشان داکلی می رش رد وببر کت همین بود که پادشاهی‌درخا ندان وی بما ندو شپر یاری 


امیر اسمعیل بن احمد 


- اصطخری بت ص ع ۳۳ 
۱۸۱ 


درخاندان وی دير کشید چنانکه |بوالفضل محمدبن عبیداله بلعمی گفته است که من از امیر 
ابوابراهیم اسعیل‌بن|حمدشنیدم که کفت من پسبرقند بودم وروزی‌بسظالم نفستمو برادرم 
در کنادمن بود ۰ ابوعبدایه محمدین نصر فقیه شافعی برمن وارد شد ومن بپاس‌دانش‌وی 
ازجای بر خاستم وچون دی برفت براددم اسحق بر من بتندید دکفت تو امبر خراسانی 
و بر تومردی اذفرمان بردادان تودر آید توبرو برخیزی وسیاست توبدین برود . من‌آن 
شب بواقعه دسول رادیدم که برمن و برادرم اسحق بگذشت ودسول پیش آمد و بازوی 
مرابگرفت ومراگفت ای اسمعیل ازحرمتی که مرمحمد ین نصرداداشتی پادشاهی ,سر تو 
و برپسران توبماند » پس بسوی اسحق نگریست و گفت پادشاهی‌از اسحق وفرز ندان‌وی 
برود » از استخفافی که مر محمدین نصردا کرد و این‌محمدین نصر ازدا نشمندان بز رگ بود 
و بررمذهب شافعی فقیه ودانا بعلوم آن ووی رامصنفات بود وددپی‌دا نش ,پر دیارمیرفت (۰)۱ 
دیگر از خصال بزر ک اسمعیل آن بود که روزهای برف و باران بر نشستی‌ودرمیدان بیستادی 
تا کنر تین راحاچتی بودی مظلمه او بشنودی وداد وی بدادی .۰ ,س چون دیری‌درمیدان 
بیستادی و کسی راحاجتی نبودی ازمیدان برون شدی و گرد دبش شهر بر آمدی‌وضمیفان 
راصدقه دادی وددفراغ ایشان بکوشیدی و دروقت از کسیر ودو در کعت نماذ بشکرانه 
گزاددی بر آن توفیق که یافته بودی و گفتی سپاس خدای را که حق این دوز بفراخود 
وتوان خویش بگز اردم ۰ اورا گفتند ای امیر دوز برف وبادان بز رگان ازسرای برون 
نشو ند و امید ددین ایام بر نشیند ورنج برخود نهد سبب چیست ؛ بپاسخ گفت که درچنین 
روزها غریبان تنگ دل‌تر باشند . روزی برعادت دیرین برظاهرمرومی گشت, درنواحی 
شهر شتر ی دید که بکشتی دفته بود و آن کشت زاد را می‌خورد . غلام دا کفت بیاده شو 
و نکر وکه اشتر داغ که دادد ؟ غلام بنگریست و گفت داغ امیر دارد . بفرمود تاشتر را 
بگر فتند وسواری‌دا فرمود برو و سادبان دا بیآور و خود در آن صحرا بماند وسوار 
هم در صاعت قطار دار دا بیاورد » بر جمازه نسته و آن اشتر طلب می کرد . از وگ 
پرسید که شتر من در کشت زار مردم چه میکند : ساربان سو کند خورد که این شتر از 
دوش باز دمیده است و سسر اه مرا معلوم شد که کر یخته است . از آن گاه باز بر 
جماژه نشسته‌ام و او را می جویم . امير گفت چون عذر تو پسندیده افتاد خداو ند کشت 
رابیآور وی رابیآوردند ‌ امیراورا گفت اشتر من د رکشت تورفته است و بعضی از آن 
کشته خورده . بپای آن کشت چند بوده‌است ؟ آن مرد براستی بگفت » امير فرمودکه 
همان دم بپای غله بثرخ روز باودهند . [نگاه مرحاضران دا گنت اگرمن انصاف ازخود 
ندهم انصاف از کسان نتوانم ستد (۱) . دیگر اذاوصاف او درجپانبانی آورده‌اند که 
درژمان وی والی اسبیجاب سردم یغاد کرد واسمعیل چندبا اورا بخود خواند ووی 
مر کرد ی حضرات تام سرهنگی ازدر گاه نامزد کردند تابا گروهی ازحشم برود 


۱ - این اثیر - وقایع سال۲۰۱ وروض‌الصفا - ج۲ ب ص۱۱ ومجع التو اریخ ددموضع 
سابقالذ گر و کتاب جوامعالحکایات و لوامعاروایات عوقی 
۱ - جوامم|لحکایات و لوامعالروایات 


رال 


واورا بعنف آدد وچون آن سرهنگ بدان جای دسید والی اسبیجاب با او پیکار کرد و 
اورا بگرفت واسیاب وسلاح آن گروه بستد وایشان رابگذاشت ِ 

باددوم بپلوان اشکر احمد را بقر ستاد ند تالی‌کر وسیاه واحمد ازنام بر آوددگان 
سیاه بود . چون بدانجا برسید والی اسبیجاب بااوجنگید واحمدرا تیری زد واز آن‌هلاك 
شد و لشکراو ددهم شکست . چون دو بار کسان اسمعیل شکسته شدند امیر باو زیر خویش 
مشورتی کرد » وذ یر گفت پادشاه در دو لت و اقبال بما ناد والی اسبیجاب دا اين محل 
نمی‌بایست نهاد تاچنین چشم ذخم نیغتادی؛ من خود بيك لحظه کار آن دیار داست کردمی 
ومردی چون احمد درسر آن کار نشدی . اسمعیل ازجای بشد و کفت : ای خواجه » این 
سین که گفتی | ندرخور خردمندان نیست مگر دروصایای اردشر نخو | نده‌ای که بادشاه را 
با ید نخست اندیشه تخت خود را دارد آنگاه اندیشه ان صفه که تخت درو بود و آنگاه 
| ندیشه آن خانه که صفه درو بود و آنگاه | ندیه آن محلت که خانه درو بود و آنگاه 
اندیه آن شپر که آن محلت درو بود و آنجه بدو نزديك ترست بای که اندیشه آن‌بدارد 
وا گرمن اسبیجاب دامپمل فرو گذادم ازری وهمدان و کرمان وسیستان وغز نين چه‌طمع 
دارم و درین مالك هر کس راهمین فتنها در دماغ افتد که | کر اسمعیل دا نیرویبی بودی 
تدارك کار اسبیجاب کردی چه آن بوی نزديك ترست . این بارلشکری باید فرستاد که 
تمامت‌تر کستان بر آن کشاده شود ومباد| که‌سپاه بناکام باز گردد که| گرچنان شودبکفایت 
آن مبم خود بروم و آن عاصی رابدست آرم وسزای او بدو رسانم . یا در آن فرو شوم 
یااز آن ننگ بازرهم . چون وزیر آن گفتاد بشنید واندازة حمیت پادشاه بدانست لشکر 
آماده کرد تاوالی اسبیجاب دا بقپروغلبه بگرفتند و آن عاصی را دستگیر کرردند ودرغل 
و بند سضرت آوردند واوفرمان داد تاحکم سیاست رادرمیدان دد برابر همه کس بروی 
را ندند و پس از آن دیگر کس دامجال تمرد نماند (۱). 

اما اژعدل و دین دادی این بادشاه بزرگ چنین گفته‌اند که چون برعزم گشادن 
خراسان‌سپاه کشید کر وهی دا ازحشم برمقدمه فرستاد » پپلوان آن‌لشکر بخدمت وی‌نامه 
نوشت وازدآی اواستمداد کرد کت بادشاه مارا بفرماید که چون بادشمن دو بروشویم 
بکدام سلاح جنگ کنیم وچون لشکر نزول کند حفظ آن بچه واجب دادیم ؛ امید توقیع 
فرمو د که ازدین هیچ نگاه دار نده تر نیست وهیچ بنایی ازداد استوارتر نه (۲) . 


ازحرمت وی مر نزدیکان خویش را چنین آورده اند که چون امیر نصر برادرش 
بر آ نگو نه که گذشت بامادت بنشست کشو نشب و بخارا وی داداد و آن کامیابی بر عمروبن 
اللیت وی دا دست داد و برادر اذزو اندشیند شد ووی را بغود خواند. چون نامه نصر 
بر امیر اسمعیل‌رسید و برمضمون آ نآ گاه گشت! بومنصورطلحه‌را بخو اند و اواز یر کان‌و کار 
آمدان‌زمانه بود وددین معنی دأی خواست . ابومنصور گفت | گرچه رآی‌امیر بر ترست‌ولی 


۱ - جوامعا لحکایات و اوامعالروایات 
ات جوامعالحکایات و لوامع‌الروایات 
۱۸۳ 


وا تکه ت ی ۷ آن پندی که تواند دریغ ندارد ومرا دأی راست آنست که 
امبر بخدمت برادر دود , چه ملك دابرادری وفر ژ ندی‌نیست ولیکن عذرگ تمپیدباید کرو 
ورفتن درتوقف داشت . ام اسمعیل گفت بچه عذر خویش‌دا ازخشم اوبیرون‌توانم آورد؛ 
گفت پیاید نبشت که اینجا دشمنی پدید آمده است چون دافع بن‌هر شمه و اومردی گر بزست 
وچون دیادتهی بیند هر آینه لشکر کشد واین سرزمين دافرو گیرد وتدارك‌نتوان کرد . 

پس اسیعیل بدین منوال نامه نوشت و ابو منصود دا گفت این‌کاد بزر گست بتن 
خویش بدین مهم بباید رفت ..ابومنصور گفت من خدمت کردم وساخته شدم و باقاصد نصر 
روی بحضرت نهادم وچون بدرگاه رسیدم ارمغانها رسانیدم " سه شبانه روز بادنیافتم 
و پس‌اژ سه شبانه روذ چون مراباردادند خدمتها عرض کردم و البته نبذیرفت و گفت من 
بدین مغرورنشوم » فرمان بدان جمله است که هم درروز باز گردی واسمعیل‌را بیش تخت 
آوری . کفتم رای امیر دا مقررباشد که دافع بن هرئمه در خراسان قوی حال شده است 
رای تکیت کت زک آارن دیاد تپی ند هر آینه بتازد وولایت بستاند. گفت بسیار 
مگوی مراپاسبانی تر کستان اولیتراز بخاداست . ابومتصو ر گفت این دم سی هزار مرد 
درسیاه ویندا گر بدین سو آهن گکند این‌زمین لشکر او بر نتابد . نصر گفت مرا ازسپاه‌او 
ترسانی؛ بعدای که ا کر بدآن لشکر بدد دی کریزد اورابگیرم و آنچه سزای ویست در 
کناروی نهم . م نگفتم تکرام سل بداند که خشنودی‌خداو ند درینست که‌او بحضرت 
ید ترك همه بگوید و بخدمت شتاید ۰ امیر نعبردا این سخن خوش امد .گغت که اوم ر[ 
برادد ست و از همه جهان گرامی‌تر » اما میخواهم که زبان مردم بسته شود و نگوین دکه 
رکش اسر مت 

|بومنصور گوید من باز گشتم و ببعارا شدم و آن حال باامیر اسمعیل گفتم ۰ گفت 
رآی تودرین چه صواب بیند ؛ گفتم صواب آنست که بادافع بن هرئمه بسازیم‌وجهان بر 
امیر نصرچون حلقةٌ خاتم گردانیم . امیر اسععیل آنرا بپسندید و گفت هم ترابباید رفت و 
آن کار بررآی و کفایت خویش بباید ساخت ۰ پسابومنصور بنشا بوررفت وارمغا نها بنزديك 
دافع بن هرشمه برد واژ وی باری خواست . دافع لشکر بسیار آماده کرد وروی ببخارا 
نپاد ولی همچنا نکه بیش‌ازین اشاره رفت ابومنصوررا درمیان راه بشیمانی دست داد و 
دافم راباز گردا نیدو اسمعیل‌را با بر ادرصلح افتاد (۱)وباردیگ رکه جنگی‌درمیا نهدر گرفت 
و نصر بصلح تن درنداد ۰ نا که گداعت ‏ اسعیل بر نصردست یافت بافروتنی سیار نزد 
اوشد و برو ستم تتکرد ۰ 

اما ازانصاف ومروت وی مرزیردستان وخدمتگزادان خویش دا چنین گفته[ ند 
که چون عمروبن لبث برو لشک ر کشید بدآنگو نه که آوردهام خواص امیر اسمعیل چون 
جوانی عمرو بدیدند وازفرونی لشکروعدت وی پیندیشیدند بايك دیگررآی‌زد ند وگفتند 
که بازایستادن بااین گروه برجان خویشز نها دخودد نستو بی‌ضرور ت کر یختن و بی‌حاجت 


۱ - جوامعالحکایات و لوامعالروایات 
۱۸۴ 


فتنه انگیعتن ازخرد نبود وصواب آنست که دایی ذ نیم و تدییری کنیم ومر عمرو بن لیث را 
نیرو دهیم که اومردی داناست و پادشاهی کافی وهر که دانا وخردمند بود اژوک بیم نبود 
چه کشتن و گرفتن کار ابلهان باشد . یکی‌ازیشان گفت این سخن نیکوست واین‌پندازشفقت 
دورنیست وزیر کان گفته اند که درست ترین دایها آنست که مرد درخود بد کمان بود تا 
آنچه هراس در آن بود پیش خاطر ودل آورد و آغاز کند و رنج دد آن برد. پس برین 
قرار نبادند که شبی گروهی ساز ند واین دآی تمام کنند ؛ شبی بنشستند و سروین لیث 
نامپا نبشتند و خو یشتن را بدوستداری بدو نمودند و اژو ز نپار خواستند . عمرو لیث نامپا 
درخریطها نپاد وایشان دا امان داد ودرشب پیمان بستند . چون اسمعیل را ظفر رسید 
وسیاه عمرو لیث دابیالت وسازیشکست هر خزینه او شارت دفت رت 
خریطها که آن نامپا ددآن بود بدست اسمعیل‌افتاد . پس خواست که آن نامپابخواند 
اما رآی راست وخاطرصافی وی را از آن اندیشه بازداشت و باخود گفت اک این نامپا 
بخوانم برخواص خویش خشم گیرم وایشان بسبب بد عهدی امن هراسان شوند واذبیم 
جان خود برجان من ژ نبار خورند و بمخالفت بیرون آیند و آتش فتنه بالاگیرد و بهیچ 
آبی فرو ننشیند. وبزد گان ن گفته اند که نبر وی بادشاهان بلشکر بود وچون‌سیاه بیاکزدد 
پادشاهان ناتوان شو ند که سباه بشت ملو کست برجنگ» درحال‌خواص خویش را بخو اند 
وازجوانمردی آن خر یطهابخواست , بمپرعمرولیث بود . همچنان بایشان نمود و گفت 
این نامپاست که گروه لشکریان بعمرو لیث نبشتهاند واورا ازداه پیش بینی تقرت‌جسته|ند» 
خدای در گردن اسعیل ده خم یمه کر وان گس اهر ندرک اب الم ککت واا زر 
راستست در گذشتم ی استغفار آوردم . پس آتشی برافروخت و آن نامپبا 
درپیش ایشان بسوخت وچون مردم این مکرمت بدیدند دلپای همه بصفا باژ آمد و جمله 
درصدق متایعت وی یکدل شدند ومر این ری دا پسندیدند و بخصال‌ستوده‌جملگی‌دا دهین" 
بندگی خویش گردا نید (۱). 
ازدورا ندیشی و باريك بینی وی چنین آورده‌| ند که‌درزمان او مردی بود توانگر و 
بانعمت » درحوالی مروالرود» برسر شاهراه می‌نشست ودست با کرام واطعام برمیگشاد 
وچندان چیزداشت که مردم دور و نزديك از انعام ومواشی آویتنگک امد ند و هکس "که 
بر آن شاهراه بگذشتی اودامیهما نی کردی و بر خوان‌احسان خویش نشا نیدی.تا کار بآ نجا 
رسید که جمله مردم ذبان بر ستایش آن مردگشادند و نيك نامی وی در زبانها افتاد د 
آوازةٌ بخشش‌او درجهان سمر گشت و آن نیز بگوش اسمعیل رسید . بنزديك او فرمان‌داد 
که ا گرچنانست که ایزدعزوجل ترائروتی‌داده است‌ومالی بخشیده چرابرسر راه نشته‌ای 
وخوددا برمردم عرضه کردانیده‌ای ؛ فرمان بر آن جمله است که ازسراه برخیزی ودد 
کوشه‌ای نشینی ودر نگاهداشت مال خود باشی . تاازخشم مایمن گردی . چون فرمان 
بآن مرد رسید آزسرراه برخاست واآن خبر کنسته کشت وارکان دولت اسمسیل‌را از آن 
معنی شگفتی درفزود چه اسمعیل پادشاهی نیکوسیرت فایش انعام بود وروز کاردو لت‌او 


- جواع| لحکایات و لوامع‌الروایات 
۸5۵ 


باقامت خرات وادامت طاعات مستغرق بودی و کس ند| نست که انگیزة منم کردن آن 
مرد ازمیهمانی چه بود » تايك تن ازخواص درمقام خلوت اذامیر اسمعیل بپرسید که سبب 
چه بود آن مرددا اذمیهمان دادی بازداشتی ؟ امیر اسمعیل گفت : مردی از دعایا برسر 
راهی ششیندودست بافاضت احسان وافادت انمام برکشاید ومایده| کر ام بسط کندوصادر 
ووارد دابرخوان احسان خود بخواند تازبانها باد اوگردان شود ودلما بپراووکر ان 
بدان سیب دماغ اوخلل کند و نخوتی درظاهراو پدید آید وشاید که رغبت‌مردم بموافقت 
ومصادقت اومروی داحاصل کردد و عمال مادا تمکث نکنند و در گزارد خراج تقصیر 
واچب رانند ومادا ازبراک شکوه ملك وپايهٌ پادشاهی اورا سیاست باید کرد و مردم 
ببدی مارا بدآن سیاست درز بان گیر ند وستمگرو بد کرداد نام نپند پس من این فتنه ها 
بحزم از نهاداو بر یدم‌تا پسکارخود نشیند و بنبکوداشت مردمان‌فر يفته نشود وفتنه‌ای نز اید 
که اورا بلایی ومارا وبالی باشد . آن مرد چون این جمله ازامیر بشنید دانست که [ نچه 
فرمود شرایط حزم را کرده‌است وازراه دوراندیشی فرمان داده (۱). 

از پادسابیو باك‌دامنی این‌مرد بزرک وپرهیز گاری و بی‌نبازی"اوچنین گنته‌|ند که 
چون عصیان عمرو بن| للیث درخراسا نآ شکاره کشت معتضدغلیفه نزدامیر اسبعیل کس‌فرستاد 
ووی‌را گفت تا بالشکری از جیحون بگذرد و باعمرو مصاف‌دهد . |میراسمعیل لشکر بر نشاند 
و از آب عبره کرد و گویند اسمعیل خزانه زیادت نداشت ولشکر اورا استعدادی و نوایی 
نبود تا جایی که آودده‌اند که بیشتر لشکر او دا و کابپا چوبین بود » اما برهیز گاری 
ایشان بجابی بودکه تمامت لشکر او دا گذر بر دیواد باغی بودکه دد آن باغ درخت 
سیب رسیده بسیار بود و آن‌درختان سرازدیو اد بر کشیده. تمامت آن لشکر |زذیر [ ندرختان 
بگذشتند که يك کس بدان سیب آسیب نرسانید . چون با عمرو لیث روبرو شدند و لشکر 
اورا هز یت دادند وعمرو دستگیرشد اورا بند کردند. عمرو کس فرستاد و یکی|ژحجاب 
خاص‌اورا بخواند ووی دا پیغام فرستاد که مرا مردی ودلاوری سپاه تو درهم نشکست 
بلکه برهی زکاری تو وتابا کی من‌مر | در بندانگند » | کنون‌قضاکارخود کرد و تقدیر کار گر 
کشت وجزرضا بقضا وتسلیم بحکم ازل سود نخواهد بود ومرا معلوم شده است که این 
خلیفه مرا ز نده نگذارد و آنچه من کردم سزای من بدهد و عهد ولوا بتو فرستد » پس 
طومادی بنزديك اسمعیل فرستاد ‏ و گفت من مال بسیار وخزینه ودفينة بی‌شماردادم و آن 
جمله دا بتومی‌سیادم , تاعرا بدان استظپاری باشد واین طوماد نسخت آن خزینهپاست ۰ 
باید که‌جمله بردادی . امیراسمعیل آن‌حاجب دا بگفت برو وتحیت مابوی بر سان و این‌طوماد 
باز برو بگو ی[ نچه ت و گفتی شنیدم و برمطاو ی آن تمام واقف گشتم ومرا وئوقی تمام بود 
ب رآ نچه تومنکوب ومغلوب خواهی شدن از بپ رآنکه بنای‌کاد تو برستم بود وهر بناکه 
بر بیداد استوار باشد و هراساس دول تکه آن برداد نبود پایدارنباشد اما آ نچه نسخت 
بئزديك من فرستادی از خزاین ودفاین دانم که غرض تو در آن اخلاص نیست ولیکن تو 


۱ - جوامع الحکایات و لوامع الر وایات . 
ال 


این دم دل ازجان بر گرفته ای وازز ند گی خویش نومید شده ‏ غرض ت و آنست که فردای 
قیامت خویش دا مپری‌طلبی واین مال‌تو و بر ادرت اژدزدی و کشتاد ومکابر» ومصادره 
بدست | مد ه است وبپر ددمی از آن مال دشمنی دارید که فردا چنگ درشما خواهدزدن 
و امروزخواهی که فردای رستخیز آن‌حسابپا وشمارها بمن‌حوالت کنی و بمن باز گردانی» 
تا اگر ازتو پرسن که آن مالها چه کردی؛ گویی اسمعیل دا دادم ۰ مرا بدان مال نیاز 
نیست والبته بدآن سبب يك دیناد نستد واین اژ کمال‌زهد وورع او بود (۰)۱ 

از گذشت و بخشایش اوچنن آورده اند که وی دا غلامی بود اودا صافی شرابداد 
خو |ندندی ومبترشر ابدادان بود ؛ دوزی جنایتی ازوی سرزد و ترسان‌شد ودوغلام دیگر 
ترك باخود همراه ببرد و از جیحون بگذشت و بسوی کر کان گر بختند و ببحبد هاددن 
بسرخس که والی گر گان بود پیوستند . صاحب برید گر کان بحضرت انپا کرد که سه غلام 
و دور کابدار بگر گان رسیدند و بمحمد هادون پناه بردند . امیراسعیل بفرمود تا بمعمد 
هارون مثال نوشتند تا آن غلامان که ازدر گاه گر بخته‌|ند و بتو پیوسته باید که ایشان دا 
پکیری وباحتیاطی هرچه تمامتر بحضرت ما فرستی . چون آن فرمان بسحمد هارون رسید 
گفت غلامان که پناه بمن دارند وزنهاد بمن آورده من ایشان دا چگونه بسپارم » چه از 
مروت دور باشد بز نپادی ذنهپاد خوردن . بس‌خواب نامه نبشت و گفت غلامان ناه من 
آمدند اگر ايشان را بازفرستم هر گز کس برمن اعتماد نکنه » امیراسمعیل چون پاسخ 
او بشنید نامه دیگر بر تپدید و توعید فرستاد . چون مثال بگر گان رسید جوابی نه بصواب 
داد و نپتك‌و تپور یش آورد. صاحب برید بوشت و بحضرت‌انپا کرد ۰ امیراسمعیل بر تجید 
و آن معنی را با کس نگفت وبعد از سه روز لشکر بر نشاند و ازجیحون بگذشت . محمد 
هارون راخر شد که امیراسمعیل بر آید , از گر گان بامل مقام کرد وامیراسمیل‌بگر گان 
شد وروژی‌چند [ نجا بما ند پس با مل‌رفت ومحمدهارون از آ نجا بری گر بخت » امیر اسععیل 
بأمل مقام کرد وتاش را بلشکر بری فرستاد واو در آمل کوشکی نهاد وغرض او آن بود 
تا دشمنان بدا نند که وی ازعفو نت هوای ماز ندران نمی | ندیشد واثر آن کو مك‌تاسالپای 
دراژ(۲) بجا بود و آن را کوشك اسمیل میخواندند» چون محبد هآرون مضطرب شد 
ز تبارخواست. امیراسمعیل اودا زینپار داد ووی بخدمت بیوست وبد آن واقعه هیبت‌امیر 
اسمعیّل‌دردلها جای گرفت ویس از آن کس در بردن‌فرمان وی آهستگی نکرد واسمعیل‌دیار 
ری درفرمان خود کشید و برادر خویش ابواسحق دا آنجا بنشاند و گر کان دا بامیری 
ره ومحبدهارون دا اذحضرت‌خلینه فر مان‌رسد که یحو بت زد ده اورا گشاده 
نباید گذاشت , اما امیراسعیل پیمان نشکست واورا بند نکرد , روزی امیربنماز آدینه‌رفته 
بود ومحمد هارون درخدمت امیر بودودو اسب گشن داشت. چون رکابدادان بنماز گرم‌شدند 
اسبان‌درهم افتادند واسبامبراسمعیل اسب محمدرا فرو گرفت و بمالید » يك تن ازحاضران 


۱ - جوامع الحکا یات ولوامع‌الروایات . 
۲ - یعنی تا اوایل قرن هفتم که محمد عوفی موّلف جوامع العکایات و لوامع الروایات این 
حکایات دا آودده است . 


۱۹۷ 


گفت باری اسب امبر انتقام خود دا از اسب محمد هارون درخواست » اک امیر خود 
نتوانست کرد " امیر اسمعیل پشنید وخشم تازه کرد» روزدیگر یکیثال امیراسمعیل بیرون 
آورد و بمحمد هارون‌نمود که فرمان امير برین جمله است که ترا ددموضعی بند کنم. محمد 
هارون گفت امیررا در گرفتن وامتتال من چه نیازست ؟ پس بفرمور تا اورا بندکردند و 
بقلعهٌ بخارا پردند(۱) ۰ 

دیگر از خصال بزد گاین‌پادشاه بزر گوار آن بوده‌استکه همواره دراحوال بیشینیان 
میند بشیده و مت‌کوشیده است 4 سیب و انگیزة هرحالی را که می‌دیده است بداند و از 
گذشتکان عبرت و چنانکه آورده‌اند که چون کارملك ودولت خویش را سامان داد 
بخاك نیشابور رفت و بساط داد گری در آن زمين بکسترد؛ روزی یکی ازائمه بخدمت او 
تناس و ازهر گو نه‌مقاوضت‌دد بیوست ودرمیان آن محاورت مر اسمعیل از آن امام بیر سید که 
مرا دشواریی ددخاطر ست ومیخواهم که آن‌دا حل کنی و بحدت‌طبیعت وقادوقر بحت منقاد 
کره آن پر سش‌دردل‌من بکشاییو بر سش‌من [ نست که در آغاز که خراسان‌را معاذیانداشتند 
وایشان مردمان کی بودند و والبان بد کردار چنانکه مردم خراسان ازجور و بیداد 
ایشان‌درما نده بود ند وهلاك خود بآرزومی‌خواستند و چون‌دو لت‌| یشان‌در گذشت وروز کار 
بساط ملت‌ایشان در نوشت فر ز ندان واتباع ایشان‌ازذ فتنه‌ها مصون ماندند واسباب و املاك 
ایشان برفرز ندان ایشان بماند واوقاف وخیرات ایشان برقرارست وباز آل طاهرمردمی 
دا( کنر و رعیت پرور بودند و در هیچ ژمان مردم خراسان را آن دولت وفراغت نبود که 
درروز گار دولت ایشان, سبب چیست که چون ایشان دخت بربستند پیروان ایشان تمامت 
بیچاره شدند و املاك ایشان ویران گشت ؛ آن امام بپاسخ گفت که این‌تفاوت از آ نجاافتاد 
که چون ملك ازدست معاذیان برون دفت و بطاهریان رسید ایشان یادشاهان دادگر و 
بخشابنده و بخشنده بودند ود ند استیصال معاذیان نشد ند واسیاب واملاك بر بشان‌مقرر 
داشتند و بمال ایشان دیده طمم نگشودند * تا مخلفات ایشان در زمان دولت طاهریان 
برارباب و خداو ندان آن بما ند وچون آب‌ملك ازجوی دولت طاهریان بخشکید سیل یداد 
وطوفان تعدی آل لیث در جپان اشکاره شد وایشان مردمی ستمگرو ناخدای ترس بودند 
و یعقوب مردی جبار وستمگاد بود وهر کجا ازطاهریان کسی یافتی زو بطلبیدی وتمامت 
مال بستدی و اورا تعرض فزودی و بسبب بیداد و تعدی ایشان آثار آن بز دکان مندرس 
شد و بعاقبت ازدو لت ایشان‌هم اثری نماند. )۲ 

ازیس حکایات که سشمونه از سر رداک ان داد مر فرزاه روا ورد 
هویداست که تا بچه پایه وی‌را خصال نیکو بوده است. |زمروت وانصاف وجوانبردی و 
بخشایش و دوراندیشی وباريك بینی و داد گری و دینداری و پادسایی و پرهیز گاری و 
بی‌نیازی وحرمت نزدیکان خویش وفتوت و مدارای با ژیرستان و کیاست ومردم دادی و 


۱ - جوامع الحکایات ولوامع الروایات . 
۲ - جوامع الحکایات و لوامم الروایات . 


۱۸۸ 


نت‌کوداشت خردمندان جپان ومانند این‌حکایات دداکبت از سبرت وی بسبارستکهاگر در 
جایی کرد آید آشکاره گر دد که وی تابچه پایه جامم خوبی‌ها و نیکویی‌ها و مردمی‌هابوده 
است و شکی تیست که وی سر آمد ملوك جپان و بیشوای مردان بوک آیران ازصدر 
اسلام ببعدست ومخصوصاً درعرق ایرانی وشور بررستش دیار آتارکان لش بر کت ان 
مردست که در تادیخ هزارو اندساله ایران توان یافت وجای آن دارد که سر ژم‌ین‌ما بدین 
فر ژ ند بزرواک بنازد و نام وی‌دا درصدر مغاخر خویش بنگارد 1 

اما وقایم سیاسی سلطنت او تا بدا نجا که در کتب مانده است بدین قر ارست : 

چون اسعیل بن احمد خراسان را بگشاد وعهد و لوای معتضد خلیفه بدو رسید 
محمد بن‌هارون‌را بفرستاد تاگر گان وطبرستان بگرفت ومحمدین زیدین محمدرا ماخوذ 
اراد و نزد امیر اسمعیل فرستاد . قائم بالحق محمد بن زید بر ادرداعی کبیرحسن بن ژید 
بوداکه درسال ۲۵۱ برطبرستان دست بافت و در آمل بپادشاهی نت وتاسال۲۷۰ در 
سلطنت بود ویس ازوی محمد بن زید بثهریاری رسید ووی مدتی از ۲۸۱۷۷۰ در 
طبرستان و گر گان سلطنت میکرد و بادافع بن هر ثمه جنگها کرد ولی درهمین جنگ با 
محمد بن هاردون پادشاهی خودرا ازدست داد و کته شد(۱) ‌ 

پس ازین‌شکست|سمعیلایالت گر گان وطبرستان‌دا بمحمدین‌هارون‌داد وچون‌چندی 
بر آمد محمدبن هادون ءصیان آورد و امیر اسمعیل قصد او کرد و بری‌شد و او در کومش 
کشته شد ودو بسروی دستگیر شدند واین فتج هفدهم رجب بود سال۰۲۸۹ فتح گر گان و 
هزین کی بوک و رن ترس وتیل 
سامانی شد محمدین زید علوی که صاحب طبرستان ودیلم بود بخاك خراسان تجاوز کرد 
و گمان می‌برد که اسمعیل و بر ا از تحاوز مانع نخو اهدشد و لی‌چون کیک ورس یال 
کسی بوی فرستاد واز وی خواست که بدیار خویشتن بس کنند : چون محمد من زید 
تپذیرفت اسعیل مرمحید بن‌هاردون(۲) را بجنگ وی فرستاد واین‌محمد بن‌هادو نکسی 
بود که درزمان‌امادت‌خر اسان دافم بن هر ثمه با وی معالفت‌میکرد . محمدبن‌ژید گروهی 
بسیاد سوار و پیاده گرد آورد و بردروازه شپر گر گان با یکدیگر رو بروشدند وجنگی 
سنخت در گرفت ومحمد بن‌هارون را شکست افتاد و باز گشت ولی بزودی دوباره بیامد 
و این باد چون سیاه محمد بن ژید درک شده بود محمد بن هارون گروهی از کسان 
اودا بکشت ومحمد بن‌زید دا زخم بسیار ژدند و پسرش زیدرا اسیر کردند و لشکر گاه 
محمدین ید را بغارت پردند » چند روز بعد محمد بن زید از آن جراحات بمرد ووی دا 
بر درواز؛ گر گان بخاك سرد ند وژیدین محمد‌پسروی‌را نزدامیر اسمعیل بردند واسمعیل 


1923-۳0۰10 صذاعء ظ-عع1) عحصوظط ععطه ونصه هه 1۷ وفصط زو ۰22 ۲۷ حول ۵و ۳0080 
وتاریخ منجم باشی چاپ استانبول ۱۲۸۵-ج ۲ ص؛ و 
۲ - این اثيد نام این شخص دا ددین موضم احمد بن محمد بن هادون نوشته ولی ظاهرا خطاست 
و همان ضبط زین الاخبار یعنی محمد بن هارون درست‌تر بنظر می [ید چنانکه خود نیز در موارد 
دیگر چنین ضبط کرده است . 

۱۸5 


باوی نیتک ی؟ کرد واودا نزدخود بداشت ودر بخادا منزل داد. محمدین هارون بطیرستان 
رفت . اما محمد ین زید مردی دانشمند وادیب وشاءعر بود وسیر خوب داشت(۱) . 

درسال۲۸۹مردم دی بمحمدبن‌هارون نامه کر د ند ووی سر ازفرمان اسمعیل‌سامانی 
باز کشیدوچون والی دی‌مردی بد کرداد بود مردم ریازو خواستند که بدا نجا رود ووی 
بشپر ری رفت وبا والی ری که اش رت ود ی یرد و وی راز با دو سرش و 
بر ادرش کیفلغ نام بکشت و درماه رجب آن سال وارد دی شد و برری استیلا یافت(۲). 
چندی نکشید که درسال ۲۹۰ محمدبن‌هارون اسیرشد بد آن گو نه که مکتفی خلیفةًعباسی 
(۲۸۹-۲۹6) عپدولایت ریا بامیر اسمعیل‌فر ستاد و اسعیل‌خود بسویری‌رفت ومحمدین 
هارون از دی بقزوین و ژنجان و از | نجا بطیر ستان رفت و اسمعیل بن احمد مر بارس 
کبیردا امیری کر گان داد ووی‌دا فرمان داد که‌محمدین هارون‌دا بگیرد با باوی‌مصا لسه 
کند و بارس بوی نامه کرد و صلاح ویرا بگفت ومحمد پیمان وسو کند او را بذیرفت و 
سوی جستان دیلمی‌دفت و آهنگ بغادا کرد و لی‌چون بمرورسید وی‌را ببند کردند واين 
درماه شعبان‌سال۹۰٩۲‏ بود ووی‌را ببخارا برد ند و برشتری ببخارا رسانیدند و در بخارا 
دوماه درز ندان بود تادربند بمرد . محمد بن هارون در آغاز کار درژی بود و گروهی 
ازاو باش وعیاران گرد خویش جم م کرد وبراهز نی آغاز نهاد ودرغادی نزديك سرخس 
مکمن داشت سس اذدافع بن هر ثمه امان یافت و تازمانی که عمر و بن لیث شکست خورد 
با وی بود وبس از کشته شدن دافم بن‌هر ثمه بامیر اسمعیل پیوست واسمعیل ویرا مأمور 
جنگ با محمد بن زیدکرد(۳) . 

امیر اسمعیل پس از فتح ری بنیشابور باز گشت و احمد بن سبل دا بر آن دیار 
بکباشت (4) ۰ 

از زمانی که اسمعیل سامانی عمرو بن لیث دا در بلخ اسیر کرد یمنی از دوز شنبة 
پانزدهم دبیع الاخر صال ۲۸۷ تا ۱۶صفرسال ۲۹۵ که در بخادا فرمان یافت مدت هشت 
سال ودوماه و يك روز پادشاه مستقل ماوراء النپر وخراسان و گر کان وطبرستان و ری 
و کومش ود وددتمام این‌مدت‌شهر بخادا پایتخت او بود و بادشاهی بود ازهرحی آراسته 
ومردی فرزانه وداد گرومپر بان وصاحب رأی وتدبیر . آغاز امارت او درفرغانه بود در 
ماه شوال‌سالع ۲۳ وچون شانزده ساله بود بدرش وفات یافت و امیر نص رکه براددبزر گتر 
وی بود اورا کرامی میداشت واو خدمت امير نصرمیکرد وچون حسین‌بن طاهر الطایی از 
خوارزم ببغارا شد درر بیم‌الاخرسال بر ۲۱۰ بوده میان او ومردم بغادا جنگ افتاد وپس 
ازپنج روز بر شپر دست یافت وبا مردم بخادا ازشهر و روستا غدر کرد وبسیاد کس دا 
بکشت وخوارزمیان دا بر گماشت تا دزدی ومصاددت می کردند و بشب خانها دا میزد ند 


۱ - این اثیر- وقایم سال ۲۸۷ ۰ 
۲ - ان‌انید وقایع سال ۲۸۹ ۰ 
۳ - اناوت وقایع سال ۲۹۰ . 
- زین‌الاخباد -ج ۲ ص ۲ . 


۷۹۰ 


و جنایت‌های گر ان می‌نهاد ند ومال می‌ستدند. مردم بخارا با او بجنگ بیرون‌شدند و بسیار 
کس کشته شد وازشهر مقدار دودانگ بسوتخت و چون مردم شهر دست قوی کردند او 
منادی کرد وذ نپاد داد ومردم که گرد گشته بود ند وجنگ‌را آماده گشته چونخبر زینهاد 
بشنید ند پرا گنده کشتند و بمضی بروستاً رفتند . چون حسین بن طاهر بدا نست که مردم 
برا گنده گشتند شمشیر | ندر نپاد و گروهی بسیار بکشت * بازغوغا کردند وحسین بن‌طاهر 
بهز یمت شد وهمه روزجنگ کردند , چون شب شد او در کوشك دا استوار کرد وخلق‌را 
در کوشك نگاه میداشتند تا وی‌را بگیر ند . اوخراح بخادا بتمامی گرفته بود و همه ددم 
غطر یفی(۱) درمیان سر ای ريخته بود ومی‌خواست که بتقر ۰ صرف کند زمان نیافت و آن 
شب دیواررا صوراخ کرد و بگر یخت با کسان‌خویش برهنه و گرسنه‌و آن درمپای‌غطر یفی 
بماند . مردم خبریافتند اند ر[مدند و آن‌مال غادت کردند و بسیار کس از آن.مال توانگز 
شد چنانکه اثر آن درفرژ ندان ايشان بماند وانددشهر گفتندی که فلان کس‌توانگر سرای 
حسین بن طاهرست ووی از آن پس بگر یخت وپسازوی فتنهای دیگر وجنگها با مردم 
بخارا هر کس دا بسیارشد ‏ اهل‌علم وصلاح ازمردم بخارا بنزديك ابوعبدالله الغقیه پسر 
خواجه ابوحنس کبیر گرد شدند و وی مبارژ بود » با وی تدبیر کردند در کار بخارا و 
بخراسان امیری نبود ویمقوب بن لیث خراسان دا بثلبه گرفته بود ورافع بن‌هر ثمه باوی 
جنگ میکرد و بغراسان نیز فتنه بود و بخادا ازین فتنها تباه می‌شد» پسابوعبداله پسر 
خواجه| بوحفص نامه‌ای کرد بسوی سمرقند بنصربن احمدیناسدالسامانی و اوامیر سمرقند 
وفرغانه بود اژو ببخادا امیرخواستند واو بر ادردخویش اسمعیل بن‌احمد را ببخارافرستاد 
چون |میر اسعیل بکر مینیه رسید چندروز آ نجا بما ند ورسول‌فرستاد ببخارا بنزديك‌حسین‌بن 
محمد الخوارج ی که امیر بخارا بود » چند بار سول او می‌رفت و می آمد تا قر ار ار 
افتاد که امیراسمعیل امیر بخارا بود وحسین‌بن محمدالخوادجی خلیقهٌ او گردد ولشکراو 
درین معنی گردن نهادند » امیراسعیل منشور خلافت خویش بنزديك خوارجی فرستاد . 
با رایت وخلعت وخوارجی دا با این علم وخلعت در شهر بخادا بگردانیدند ومردم شهر 
شادی کرد ند واین‌روزسه‌شنبه بود. روز آدینه خطبه بنام نصر ین‌احمد کردند و نام بمقوب‌بن 
لیث از خطبه وی بیش از اندر آمدن امیر اسمعیل بیخارا و آن دوز آدینه بود 
نغستین ازماه دمضان سال بر ۲۳۰ و پسرخواجه |بوحفص کبیر باستقلال برون‌شد واشراف 
بخادا از عرب و ایرانی همه با وی بودند تا بکرمینیه و ابوعبداله بفرمود تا شهر را 
بیاداستند و امیراسمعیل ازرفتن ببخارا پشیمان شده بود از آنکه باوی حشم بسیارنبود و 
بخارا شوریده و غوغا برخاسته بود ومعلوم نبودش که مردم بنخادا بدل با وی 
چگونه اند . چون ابو عبدابه بن ابو حفس بیرون شد و بکرمینیه دفت امير دا دل 
قوی شد و دانست که ابوعبدالله هرچه کند مادم شم ۳[ باطل نتوانند کردن » 
عزم قوی گردانید * ابو عبداب او دا بسیاد مدحپا گفت ودل وی قوی گردانید » 


۷ «غدرفی»مطابق ضبط تادیخ بخادا ددین موضع (ص,-۷) . 
۱۹۰ 


چون اودا بشپر اندر بردند نیکو و کرامی داشتند وفرمود اهل شپررا تا زرو سیم بسیار 
برودی نثاد کردند و امير اسمعیل حسین الخو ارجی دا بگرفت و بز ندانش فرستاد و ان 
غوغا برااگند» شد . 

روز دوشنبهةً دوازدهم دمضان سال بر۲۰ بود که امیر اسمعیل ببخادا شد و بدآن 
سبب شهر قرار گرفت و مردم بشارا از دنح ببرون شدند و بآسایش پیوستند و درهمیت 
سال امیر نصر بن احمد دا فرمان ولایت همه اعمال ماوراء الثهر از آب جیحون تااقصی بلاد 
شرق بیاوردند |زخلیفه موفق باه وخطبه بخارا بنام امیر نصر بن احمد و بنام امیراسمعیل 
گفتند و نام یمقوب لیث صفاد اذخطبه بیفگندند , امیر اسمعیل‌مدتی در یادا بما ند واز آن 
پس بسمرقند دفت بیآتکه از آمیر نصر او دا فرمان باشد . پسر برادد خود ابو کر با 
یحیی بن احمد بن اسد را بر بخارا خلیفه کرد چون باشتیخن(۱) رسید امیر نصردا خبر 
دادند و اورا ناخوش آمد از پی آنکه بی دستوری بود » فرمود تا بپذیره شدند ولیکن 
خود سرودن نشد و هیچ اکرام نکردش و فرمود تا اودا بحصار سمرقند بردند وصاحب 
شرطی سمرقند باسم او کردند و همچنان بروی خشمگین بود و امیر اسمعیل بسلام دفتی 
چنانکه پیش |ذرفتن بخادا چنان نبود ومحمد بن عمررا خلیفةً وی کردند و امیراسععیل 
بسلام آمدی وساعتی بیستادی و بازبرفتی و امیر نصرباوی سین نراندی . تا برین حالت 
سیزده ماه بر امد » پسرعم وی محمد بن نوح را وعبدالچپار بن‌حمزه را بشفاعت برد تأ 
اورا ببغارا بازفرستاد وعصمت بن‌محمدا لمروزی‌دا وزیروی کرد و فضل بن|حمدالمروزی 
را دبیر وی گردانید وامير نصر باهمه وجوه وثقاة سمرقند بمشایعت او بیرون شد و ددین 
۳ امبر نصر روی سوی عبدا لجبار بن حمزه کرد رت ۳ ابا الغتح » این کودك را که 
ما همی فرستیم تا ما از وی چه خواهیم دیدن ؟ عبدالچبار گفت چنین مگوی کنه او بندة 
تست » چون امیر اسمعیل ببخارا دسید مردم بخارا استقبال کردند و نیکوداشت تمام اودا 
بشپر بردند ویکی ازدزدان گر وهی را بخود گرد کرده بود و ازاو باش و دندان روستا 
چپارهز اد مرد جمع شده بود وهمه درمیان دامیتن و بر کد راه می‌زد ند و نزديك بود که 
قصد شپر کنند » امیر اسمعیل مررحسین بن | لعلاء را که صاحب شرط او بود وحظيرة بخارا 
را وی نپاده و کوی علاء را در بخادا بوی باز میخوانند بجنك این دژدان فرستاد واز 
مردم بخادا بزرگان ومپتران باوی یار شدند ورفتند وجنگ کردند ودزدان دا هزیمت 
دادند وحسین ین العلاء بریشان نصرت یافت و کلانتردزدان را بگرفت و بکشت وسر وی 
را بیاورد و گروهی را که باوی یار بودند بگرفت و بکشت وسر آن کلانتر دا بیاورد. 

آمر سمل انار 3 1 بند کرد و سمرقند فرستاد وچون اذین کاد بپرداخت خبر 
آم د که حسین ین طاهر باژ با دوهزار مرد بآموی آمده است وقصد بخارادادد » امیر اسمعیل 
لشکر گرد کرد آ نچه توانست و بجنگ رفت » خبردادند که حسین‌بن‌طاهر ازجیحو نگذشت 
با دوهزار مرد خوارژمی ء امیر اسمعیل بر نشست وبیرون شد وجنگ‌سنخت کردند وحسین 
این طاهر هزیمت یافت و از لشکر وی بعضی کشته شد و بعضی بآب غرق‌شد و هفتاد مرد 


۱ - درتادیخ بخارا « ریشخن » ضبط شده , 
۱۹ 


اسپرشد واین تخستین جنگ امیراسمعیل بود. چون بامداد شد اسیران‌را بخواند وهرمرد 
را يك جامهٌ کر باس داد و باژ فرستاد . حسن بن طاهر بمرو دفت و امير اسمعیل ببخارا 
باز گشت و در حال ملك تأمل کرد و معلوم کرد که اورا با مپتران بخارا چندان حرمتی 
زریادت نیست و بچشم ایشان هیبتی نیست واز گرد شدن ایشان مر اورا سودی تخواهدبود 
صواب چنین دید که گروهی |ژمپتران بخادا دا بخواند و گفت باید که اذبپرمن بسمر قند 
دوید و پیش امبر نصر بگوتید و عذدمن بخواهید , ایشان گفتند فرمان بردادیم » دوذی 
چند زینپار خواستند و پس از آن برفتندو این گروه امیران بخادا بودند پیش ازامیراسمعیل 
ابومحمد بخارخداة خود بادشاه بعادا بود و ابوحاتم یساری بسیاد توانگر بودو بسیب 
مال بسیار ایشان‌دا طاعت‌نداشتی. بزر گان بخادا با این مرد بسمر قندرفتند. امیراسعیل, 
نامه کرد بامیر نصر تا ایشان‌دا بند کند و بز ندان‌فر ستد ووی‌ملك بخادا تواند داشت امر نصر 
هم چنان کرد و آن قوم را روز گاری دد آنجا بازداشت تا انگاه که بعارا قرارگرفت * 
امبر اسمعیل باژ بامیر نصر نامه کرد وایشان‌دا طلبید واز آن پس‌امیر اسه‌عیل ایشان‌دا نیکو 
داشتی و نیازهای ایشان دا دوا کردی و دعایت حقوق ایشان برخویش واجب دیدی و 
نصر بن احید برامیر اسه‌عیل و ظیقه نهاده نود از اموال بخارا هرسالی با نصد هز ار درم 
و ازپس آن اورز تکسا افتاد و آن مال خرج شد و نتوانست فرستادن ؛ امیر نصر قاصدان 
فرستاد بطلب آن مال ووی نفرستاد ۰ ميان ایشان بدین سبب ناخوشی پدید آمد» امیر نصر 
لععرگرد کرد و نامه فرستاد بفرغانه بترديک برادد خود ابوالاشعت و بعواندش بلعکر 
بسیار و نامه دیگر بشاش فرستاد ببرادر دیگر ابویوسف یمقوب بن‌احمد تا با لشکر خود 
پیاید وتر کان اسبیجاب دا نیز بیارند و لشکر بسیار گرد کردند . آنگاه دوی ببغارا نهاد 
درماه رچب سال بر ۲۷۲ بود . چون امیر اسمعیل خبریافت بخادا دا خالی کرد و بفر بر(۱) 
دفت از جپة حرمت داشت بر اد دا ء» امیر نصر ببخارا آمد چون امیر اسمعیل دا نیافت 
بپیکند رفت و آنجا فرود آمد . مردم بیکند پیشبازش کردند و زرو سیم بروافشاندند و 
بذلپای بسیاد بیرون آوردند و میان امیر اسعیل و دافع بن هر ثمه که بدآن زمان امیر 
خراسان بود دوستی بود. امیر اسمعیل بوی‌نامه کرد واژوی یاری خواست . دافع گر 
خود بیامد و جیحون یخ کرده بود از دوی یخ بگذشت » چون امیر نصرخبر آمدن دافع 
یافت ببخادا بازشد وامیراسمعیل با دافع اتفاق کرد که رو ند وسمرقند را بگیر ند این 
خبر بامیر نصر رسید بشتاب بطو اویس دفت و سرداه بگرفت . امیر اسبعیل با دافع براه 
بیا بان دفتند و همه روستاهای بخارا بدست امیر نصر بود وایشان اندر بیابان خوراك و 
علف نمی بافتند وان ,سال نف بود و کاد بریشان دشوارشد تاا ندرسپاه ایشان يك من 
نان بسه درم شد و گروهی بسیار از لشکر دافم بگرسنگی پیردند . امیر نصر نامه کرد 


بپسرخود احمد بسمرقند تا وی |زسند سمرقند جنگ جویان‌دا گرد میکرد و اهل ولایت 


۱ - ددتادیخ بخادا ددین موضع ( ص ۸۱) بجای « فر بر > فرب ضیط شده و مسلمست که 
محر یف: شده . 


۱۹۳ 


مر امیر اسمعیل را علف ندادند و گفتند که اینپا خارجیانند " حنلال نباشد نصرة دادن 
ایشان ؛ امیر نصر بسیب آمدن دافع تنگ دل شده بود و بکرمینیه دفت و ایشان براثراو 
میر فتند که دانع با تخر | ندرژ داد رت تو ولات‌خود مانده ای واینجا آمده ای اگر 
این هردو برادد بایکدیگر بساژ ند و ترا در میان گیر ند توچه توانی کردن ؛ دافم اذین 
سین بتر سید ورسول فرستاد بنزديك امیر نصر و گفت من بجنگ‌نيامده ام . بدآن آمده‌ام 
تا درمیان شما صلح کنم . امیر نصردا این‌سخن خو شآمد» صلح کردند بدان که امیردیگر 
اکس بود بخارا راو امیر اسمعیلعامل خراج بودو اموال‌دیوان وخطبه بنام‌وی نبودوهرسالی 
پا نصد هز اردرم بدهدو نصر بن احمدرا بخو اند و اسحق بن‌احمد را نیز خلعت‌داد وامیری بخادا 
بوی داد وامیر اسمعیل بداآنخشنود بو .هیر نصر باز گشت ورافع نیز بغر اسان شد واین‌در 
سال ۲۷۳ بود.چون از ین‌حال با نزده‌ماه بر آمدامیر نصر کس فرستاد بطلب مال, امیر اسمعیل 
مال‌باز گر فت‌و نفرستاد. امیر نصر نامه اک کرد بر افع که‌وی‌ضمان کرده بودو رافع نیز نامه‌ای 
پامیراسفیل کرد تیا یا ۲۳ 
ازمردم‌ماودا النپر وا بوالاشعتازفرغانه بیآمد ودیگر باره‌روی ببشارا نها د ندهم‌چنان که 
باد پیشین» چون بکرمینیه رسیدند امیر اسمعیل باز لشکرخویش گرد کرد و بطواو یس رفت 
وجنگ ندر بیوست و کارز ارسخت‌شد واسحق بن‌احمد بغر بر(۱) بهزیمت دفت: امیراسمعیل 
تاختنی‌قوی کرد برمردم‌فر غا نوا بوالاشعث بپز یمت‌تا سر قندشد. مر دم‌سر قند خواستند که 
(ورابگیر ند از که برادر خود رامانده بود و کر بعته ۰ | بوالاشعت|ز سیر فندبا کشت و 
بر بنجن شد و امیر اسمعیل مر احمدین موسی مرزوق دا اسیر کرد و ببخارا فرستاد ودیگر 
باره لشکر بخادا هز یمت شد و امیر اسمعیل برجای ایستاده بود و باوی اندك مردم مانده 
بودند واژمعروفان سیما| لکبیر باوی بود . امیر اسمعیل کس فرستاد و ازغلامان وموالیان 
هر که گر بخته بود همه را جمع کرد واسحق بن احمد دا از فر برباز آورد و آن سیاهیان 
بخارا دوهز ارمرد نیز بیردن شدند و لشکررقری گرد آوردند وهمه‌را علوفه بدادند و امیر 
تصر بر بنتمن شد و کار سیاه بساخت وباز کشت امراممیل بش وی تاررفت ده دوز 
بدین> و آ نجا گرد آمدند وحرب درپیوستند » روز سه شنبهٌ پانزدهم ماه جمادی الاخرءٌ 
سال بره ۲۷ . امیر اسعیل بر لشکر فرغا نه ظفریافت وا بوالاشعث بهزیمت دفت و لشکر 
همه هز بمت شده بودند و امیر نصر با مردم اندك بماند » وی نیزهزیمت یافت؛ امیراسمعیل 
گروهی از خوارزمیان دابا نک بر زد و ازامیر نصردور کرد واژاسب فرودآمد ورکاباودا 
بوسه داد وسیماا لکبیرغلام بدرایشان بود وسپپسالارامیر اسمعیل‌را خبرداد وسیما| لکبیر 
کس فرستاد: وامیر اسعیل دا خیز داد ازین‌حال . تصربن احمه آزاسب فرودآمد و یبا لب 
بیفگند و بنشست و امیر اسمعیل بر سیدوخویشتن اژاسب بینداخت و پیش آمد و نبالی‌دا بوسه 
داد و گفت ای امیرحکم خدای این بود که بیرون آورد وما امروذ بچشم خویشتن‌می‌بینیم 


۱ - ددین موضع از تادیخ بخادا ( ۸۲ ) نیز فرب > آمده و تحریف در آث داه 
یافته است . 


۴ 


این کاد بدین بز کی ر[؛ ام نصواوکعت مادرشگفتيم بدین کار که تو آوردی که فرمان‌اهیر 
خود نبردی وفرمانی که ایزد تعالی برتو کرده بود نگزاردی . امیر اسععیل گفت ای امیر 
خود دانم که خطا کردم و گناه همه مراست و تو اولی تری بفضل که این گناه بزرگ 
از من در گذرانی و بیخشایی ۰ ایشان ددین سخن بودند که بر ادر دگر اسحق بن احمد 
برسید واژ اسب فرود نیآمد. امیراسمعیل گفت ای‌فلان خداو ند گار خویش‌را نایی ودشنام 
دادش وخشم گرفت بر وی » اسحق زود فرود آمد ودریای نصر افتاد وژمین دا بوسه داد 
وعذر خواست که این اسب‌من توسنست و ازوی زود فرو نتوان آمدن ‏ این سخن تمام 
کرد »امیر اسمعیلگفت ای‌امیر صواب | نت که زود مقر هر و بش باکر دی پیش از[ تکه 
این‌خبر [ نجارسد ورعیت بشور ند درمیان ماورا» النپر» امیر نصر گفت ای‌ابا ابراهیم این 
توبی که مرا بجای‌خویش‌می‌فرستی؛ امیر اسمعیل گفت‌این نکنم چکنم‌و بنده‌را باخداو ند گار 
خویش جزاین‌معامله نشاید کردن که هرچه مراد تو باشد آن بود . امیر نصرسخن میگفت 
و آب ازچشم او میبارید و پشیمانی میخورد بر آنچه دفته بود و برخونهای ريخته ؛ آ نگاه 
ات مر سل ور ار ای گنای ای در فنند وزورا باز کردا نیدند 
وسیماالکبیر عبداللٌ بن| لمسلم را بمشاست فرستادند . يك‌منزل رفتند وامیر نصرایشان را 
با زر داند وعود سمر قند رفت و آن‌روز که نصر بن احمداسیر بودهم چنان‌سخن میگفت 
با آن قوم که درایامی که امیر بود و بررتخت نشسته بود وایشان بخدمت پیش او ابستاده 
بودند وامیر نصرازیس آن بچپارسال وفات یافت ‏ بیست‌وسوم ماه جمادی‌الاو لی درسال 
۹ وامیر اسمعیل‌را خلیقه کردند برجملهٌ اعمال ماوداء النپر و برادد دیگر و پسرخویش 
را بفرمان او کرد ۰ چون امیر نصراژین جهان برفت امیر اسمعیل از بخادا بسمرقند دفت 
وملك‌راست کرد و پسر او احمدرا خلیقهٌ خود بنشاند ووی از آنجا غزو پیش گرفت وامیر 
اسمعیل ببخارا شده بود» بیست‌سال تا | نگاه که برادر اوازجپان بشد وجملةّ ماوراء النپر 
پوی داد وچون خبردر گذشتن امیر نصر بمعتضدبای رسید منشورعمل ماوداء النهر بامیر 
اسمعیل بداد درماه محرم » سال بر۲۸۰ و وی بهمان زمان بجنگ بطراز دفت و سیار 
رنج دید و با خرامیرطر از بر ون‌شد واسلام آورد با سیار دهقا نان وطر از گشاده شد و 
کلیسیای بزرگ‌را مسجد جامع کرد ندو بنام معتضد باینه خطبه خواندندوامیر اسمعیل‌با سیار 
غنیمت ببخارا باز گشت وهفت سال پادشاهی کرد وامرماوراء الثپر بود تا تاد گنه 
عمرو بن لیث بزر گ شد و بعضی ازخراسان بگرفت وروی بغزونهاد وعلی بن‌الحسین که 
امیر بود از احمد که امیر گوز گانان(۱) بودیادی خواست » پاسخ نیکونیافت . ازجیحون 
بگذشت وبنزديك امیر اسمعیل شد ببخارا امیرشاد گشت ووی داپیش رفت و بنیکوداشت 
وا کرام ببخادا در آورد و بسیارنعمت بنزد وی فرستاد وعلی‌بن الحسین بفر بر (۲) دفت 
وسیزده ماه بماند . امیر اسمعیل پیوسته بنزديك اوهدیها فرستادی ووی دا نیکوداشتی 


۱ - ددین موضم ازتادیخ بغادا (صه م) سه جا «گوز کانان» بخطا «کود کانیان» چاپ شده 
۲ - ددین موضع نیز «فر بر» را درتاریخ بخارا بخطا «فررب» چاپ کرده اند . 


سل 


وعلی بن|احسین | نجا می‌بود تا پسرش هم او دا بکشت , درجنگ عبروبن لیث نامه‌ای 
کرد بابو داود که امیر بلخ بود و باحمد بن فر یئون که امیر گوز گانان بود وامیراسمعیل 
که امیرماوراءالنهر بود ومرایشان دابطاعت خویش بخواند وعهد های نیکو کردواینها 
بفرمان او پیش دفتند وخدمت کردند. رسول بنزديك امیر اسمعیل شدو نامه بداد و از 
طاعت نمود امیر بلخ ور خبر داد و گفت تو بدین طاعت نمود سز اوادثری و 
بزر گوادتری وقدر پادشاهی بهتر دانی که پادشاه زاده‌ای . امیر اسمعیل پاسخ داد که 
خداو ند توبدآن نادانیست که مرا با ایشان یکی می کند وایشان مرا بنده‌اند. جواب من 
بشمشیرتر است ومیان من واو چزجنگ سس با زگرد و او را خر ده نا اساب جته 
سارکند صروالت ۳ امیران و بزد گان تدبیر کرد و ازیشان یاری خواست در کار امیر- 
اسمعیل و گفت دیگر کسی باید فرستادن وسخنان خوش باید گفتن ووعده‌های خوب‌پاید 
کردن پس جداعتی از مشایخ نشابور دا واذ خاصگان خویش بفرستاد و نامه ای بنوشت 
ودرنامه یاد کرد که هرچند امیرالمومنین این ولایت‌ماراداد و لیکن با توشريك گردم در 
ملك» باید که مرا یارباشی ودل با من خوش داری تا هیچ بدگوی میان ما داه نیابد و 
میان ما دوستی ویگانی بود و[ نجه بیش ازین گفته بودیم از راه کستاخی بود» آزسراان 
در گذشتيم ؛ باید که ولایت ما ماوراء|لنهر نگاهدار ی که سرحد دشمنست ورعیت راتیماد 
داری وما نت ولایت دا بتو ارژانی داشتیم وحز خشنودی و آبادانی خانمان تو نخواهیم‌و 
ازمعروفان نشابورچندتن را فرستاد وپیش پدر رفت وعهد کرد وایشان دا برخودگواه 
گرفت و گفت ما دا برهیچ کس اعتماد نیست جز بر تو؛ باید که تونیز ,رما اعتماد کنی‌و 
با ما پیمان کنی تا میان مسا دوستی استوار گردد . چون خبر عمرو لیث پامیر رسید بلب 
جیحون فرستاد ورها تکرد تا از اب بگذر ند وچیز ی که "آورده بودند آیشان نگرفتند و 
نبآوردند و انرا بخوادی باکر در عمرو لیث را خشم آمد ی ارات ات 
وعلی بن سروش را که سپپسالار اوبود با سپاه فرمود که بامویه رود و لشکر دا فرود 
آرد و بگذشتن شتاب نکند تا آنگاه که بفرمایم وازپس اوسپپسالاد دیگر محمدین لیث 
را با پنج هز ارمرد بقرستاد و گفت با علی‌بن سروش تدییر کنید وسپاه رابدارید وهر که 
از انا ز راید زینپاد دهید و نیکو دارید و کشتیپا ساخته کنید و جاسوسان فرستید 
وعمرولیث لشکرها بیاپی‌میفر ستاد چون امیر اسمعیل خبریافت از بخارا با بیست‌هز ارمرد 
تاختن کر دو بلب جیحون دفت و نا گاه شبیخون برد واز آب جیحون بگذشت بشب‌وعلی‌بن 
سروش خبر یافت زود بر نشست و سپاه را سلاح داد و پیاد گان را بش دراد و تیگ 
در ببوست وازهر سوی اشکر امیر اسمعیل می آمد وی ح شد و محمد بن علی بن‌سر وش 
رکفت و او نیز گر فتارشد( 2)۱ازمعرو فان نشابور بسیار گر فتارشد ندءدیگر دوز امیراسععیل 
سیاه عمرو لیث رابواخت وعلوفه داد وهمه را بنزديك عمرو لیث فرستاد و بز رگان لشکر 


۱ - ظاهراً ددین موضع از متن تادیخ بخار| يك جمله افتاده است مشعر بر [نکه علی بن‌سروش 
دستکیر شده و پسرش محمد بن‌علی بن شروش نیز کر فتار شد چنانکه پس اذین از زبان عبرولیت هم 
آودده است که «من کین علی‌سروش واپسر بازخواهم» . 


۱۹۹ 


با امیر اسمعیلگفتند اینها که پا ما جنگ کردند,چون بگرفتی همه دا خلعت دادی و باز 
فرستادی . امیر اسمعیل گفت چه خواهید اژین بیچا دگان؛ بمانید تا بملك خویش رو ند » 
ایشان هر گز بجنگ شما باز نیایند ودیگر ان دل‌تباه کنند. امیر اسععیل باز گشت و با بسیاد 
سیم وجامه وژر وسلاح ببتخادا بازشد وبس از آن یکسال عمرو لیث بنشابور بما ند غمناك 
وغیگن واندوهگت وتان ومی گفت من کیت علی‌سر وش و بسر باز خو اهم. چون اهبر- 
اسمعیل خدر یافت که عمرو لیث تدارك جنگ می‌سازد وی مرسیاه خویش را هر کر رن 
علوفه ابشان بداد وازهرسو روی باشان نپاد و مراهل راو نا امل را و جولاهه همه دا 
علوفه بداد ومردم دا این سخت می آمد ومیگفتند با این لشکر بعمرو لیث جنگ خواهد 
کردن واین خبر بعمرولیث رسید شاد شد پلب جیحون بود متصور قراتگین و بارس 
بیکندی از خوارژم بآمو به ان واز وللایت ترک ان وفرغانه سی هز ار مرد رسید و 
بیست وپنجم ذٍی| لقعده محمدین هارون دا با مقدمة لشکرفرستاد وخود دوز دیگر بیردن 
رفت واز جبحون بگذشت وسیاه ازهرجای بآمو به گرد کرد واز بخارا بشپر خوارزژم‌رفتند؛ 
تا دوشنبة دیگر کار راست کردند واز آنجا روی‌ببلخ آوردند وعرو لیث شارستان‌حصار 
بگرفت وخود دا بیش شارستان سیاه فرود آورد لیر بر ده اکردسر درد خندق بگرفت 
وچند روزبود تا سیاه درآمدوبادها استوار کرد و بمردم چنان نمود که من از شپر شما 
گرده‌ومردم را دل خوش کرد وامیراسمعیل علی‌بن احمد دا بفریاب فرستاد وفرمود تا 
کار دادان عمرولیت دا بکشتند وسیارمال بیاوردند و از هرجای کسان فرستاد تا کسان 
عبرو لیث را می کشتند ومال می آوردند وامیراسمعیل بعلی باد بلخ فرود آمد وسه روز 
نا مقام کرد واز | نجا لشکر برداشت وجنان نمود که بنما ز گاه خواهد فرود آمد و آن 
داه دا فراخ ترفرمود کردند . چون عمرو لیث چنان بدید آن‌سوی دروازها استوار کردو 
لشکر بد آن سوی پیش داشت ومنجنیق‌ها وارادها بدآن سوی راست کرد وبد آن راه 
اتگاهزکیت ناه وحای لشتر دا مععول کرد. بس تون تامدادستامس دراه بکر دانید 
وبراه دیگر بدر شپر دفت و بپل عطا فرود آمد» عمرولیث ازین کار بشگفتی‌ما ند ومنجنیق 
دا نیز بدآن سوی بایست پردن وامیر اسمعیل سه روز [نجا بماند و بفرمود تا آب اذشهر 
ب رک هت ودیوار همی افگند ند ودرختان همی کند ند وراهها (راست بر دند* تا روزسه‌شنبه 
بامداد که امیر اسمعیل باندك سیاه بر نغست وبدرشپر رفت. عمرولیث رآ مد و تن 
در پیوست و جنگ سخت شد و لشکر وی بهز یت شدند و لشکر ددپی ایشان همی‌تاخت و 
بعضی دا همی کشتند و بعضی دا میگرفتند تا بپشت فرسنگی بلخ برسیدند . عمرو لیث را 
دیدند با دوچا کر » یکی بگریخت و آن دیگر بعمرولیت در آویشت . پس عبرو لیث را 
بگرفتند وهر کسی می گفت که عمرو لیث را من کر فتم ۰ عمرولیث گفت مرا این چا کرمن 
درف است وعمرولیث مر آن چاکر را بانزده دانه مروارید داده است بپای هر تس 
هفتادهز اد ددع آن‌مرواریدها از آن غلام بستدند و گرفتن عمرو لیث چپارشنبه بود, دهم 
ماه جمادی الاولی سال ۲۸۸ وعمرو لیث دا پیش امیر اسمعیل بردند * عمرو لیث خواست 

۱۹۷ 


که باده شود. امیر دستوری نداد فک امرور با تو آن کنم که مردهان رت دار ند 
و بفرمود تا عمرو لیث راسرا برده فرود آوردند و برادرخو یش را بنگاه داشتن اوفرستاد 
واژ بس چپار روژامیر را بدید. عمرولیث دا بفرمود تا بپرسیدند که چگونه گرفتارشدی: 
گفت همی تاختم اسیم فرودماند فرود آمدم وخفتم ودوغلام دیدم سر من ایستاده . یکی 
ازیشان تازیانه رها کرد و بر بینی‌من بنهاده گفتم ازین پیرمردچه می‌خواهی؟ سو گنددادم 
مراشان زا که مرا هلاك تکنند, فرود آمدند وبای مرا بوسه دادند ومرا زینهار دادند. 
یی از یشان مرا بر اسب نماند ومردمان گر دآمدند و گفتند با تویت ‏ کفتم با من 
چند مرواریدست بپای هر یکی‌هفتاده ز اردرم وانگشتری خویش بدادم وموزه ازپای من 
بیرون کردند. لختی گوهرهای گر ان بها یافتند وسیاه مرا اندریافت و محمد شاه مردمان 
را ازمن بازهمی داشت ودرین میان امیر اسمعیل را دیدم» از دور خواستم که فرود آیم 
بحان و سر خویش سو گنددادم که فرود میای» دل من فرارگر فت ومر سبر | برده فرود 
آورد وابویوسف یامن نشست ومرا باز داشت و چون آب خواستم مرا جلاب دادند و 
درحق من انواع نیکوداشت وا کرام کردند . پس امیر اسمعیل نزديك من اندر آمدومرا 
بنواخت و پیمان بس ت که ترا نکشم و بفرمود تا مر | درعمارینشانند و بحرمت بشهررسا نند 
ویشب شپر سمرقند در آوردند» چنانکه از مردم سمر قند هیچ کس دا آ کاهی نبود و 
امیر اسمعیل انگشتری‌من بخرید از آن کس که با وی بود بسه درم و بپای آن پداد و 
بنزديك من فرستاد و نگین انگشتری يا قوت سرخ بودوعرو لبث گفت که روژجنگ بامن 
چپل هزار درم بو د که درجنگ بردند ومن براسبی‌بودم که بنجاه فرسنک دفتی وبیاد 
آزموده بودم » ان روز چنان ست همی رفت که خواستم فرود آیم و بایپای او جوی 
فروشد واز اسب فرو افتادم وازخویشتن نومید گشتم » چون آن هردو آهنگ من کردند 
آ ناک که با من‌بود اد را سم بر اسب من سخین) وی بر اسب من نشست » تگاه کردم 
چون ابرهمی‌رفت, دانستم که آن از بی‌دو لتی من بوده است» آهوی اسب نست.عمرو لث 
اسرااسسل نا کفتا دمن ببلخ ده خروار زر پم ان ۶ز ده ام بفرم‌ای تا بیار ند 4-5 
امروز بدان سزاواد تری » امیر اسمعیل کس فرستتاد و بی‌اوردند و جمله را بنزديك 
عمرو لیث فرستاد و امیر اسمعیل هر چند |الحاح کر د ند نمی تپذیرفت و نامه خلیفه بسمرقند 
رسید بطلب عمرو لیث » عنوان نامه چنیت نبشته بود که از عبداله بن الامام ابوالعباس 
| لمعتضد بان امیر المومنیت بسوی ابی ابراهیم اسمعیل بن‌احمد مولی امیرالمومنیت ۰ چون 
نامه بامیر اسمعیل رسید اندوهگین شد از جپة عمرو لبث . فرمان خلیفه را رد نتواست 
کردن. فرمودتا عمرو لیث را درعماری بخارا بردند و امراسمعیل |زشرم روی بوی‌نتمود 
وکس فرستاد که اگر نیازی داری بخواه . عمرولیت گفت فرزندان مرا نیکو دادند ؛ 
امیر اسمعیل هم چنان رد ودرعماری او را بغداد فرستاد و جون بغداد رسد خلیفه او 
را بصافی خادم سرد و وی دربند می بود ۰ بیش صافی خادم . تا بایان عبد معتضد و 
وی دوسال در زندان بود تا کشته شد . بتادیخ ۲۹۰ . چون امیراسعیل مر عمرو لیث را 
نزديك خلیفه فرستاد خلیفه منشور خراسان بوی فرستاد ازعقبةٌ حلوان وولایت خراسان 
وماوراء|نپروتر کستان وسند وهند و گر گان همه اورا شد و برهرشهری امیری گماشت 
۱۹۸ 


و آثاد داد وسیرت خوب پیدا کرد وهر بیداد گری دا بررعیث گوشمال دادی وهیچکس 
از ال سامان با سیاست‌تر از وی نبود؛ با آ تکه‌بارسا بود در کار کشو رهیچ محابا نکردی 
و پیوسته خلیقه را طاعت داشتی و درعمرخویش يك ساعت بر خلیفه عاصی نشد و فرمان 
او دا بغایت استوار داشتی وامیر اسمعیل بیمارشد و مدتی مار بماند و دنج او سشتر از 
رطوبت بود؛ پزشکان گفتند هوای جوی مولیان خوشترست ‏ او دا بدیه زرمان بردند که 
از خاصه ملك او بود و گفتند آن هوا او را ساز کادتر باشد وامیر آن دیه را دو ست‌داشتی 
و گام ۳ دفتی بشکار و آنجا باغی‌ساخته بودومدتی | نجا سماد بودتا وفات بافت و 
فرمان یافتن اوهم دد آن باغ بود بزیر کوزن بزدگ دوپا تزدهم ماه صفر بسال۲۹۵ووی 
بیست سال امیر خراسان بود ومدت حکومت او سی سال بود »در روز دار وی بخارا 
دارا لك شد و همه امیر ان [ سامان حضرت خویش بخارا داشتند وهیچ از امیر ان 
خراسان ببخادا مقام نکرد ند پیش اژوی ووی بخارا مقام داشتن مبارك داشتی ودل وی 
بپیچ دیار نیآدامیدی جز بیادا دهر کجا بودی گفتی‌شیر ما چنین وچنان * یمنی بخارا(۱) 
سیب [نکه ال سامان ددبعادا ماندندآن بود که نزديك ترین شهر های مساوراءالنپر 
بخراسا نست وهر که | نجا بودخر اسان‌رو بروی اوست وماوراءا لنهپر بشت اوو بهءن‌سبب ال 
سامان ماندن در بخادا دا بردیگر شهرهای ماوراء| لنهر مقدم داشتند (۲) ۰ پس اظفر 
یافتن امیر اسمعیل بر محمدین هارون . چنانکه گذشت . امیر ششابورشد و انددین وقت 
معتضد خلیفه بمرد ومکتفی بجای او ندست ووی عهد خراسان باس‌معیل فرستاد و بس او 
بر او را ا<,د وعهد و لوای خراسان بصحبت محمدین عبدالصمد فرستاد با عپد ولابت 
دی دقزدین و ذتگان, که با دلایت خر اساناضم کرده بود و چون معمد. بن‌عبدا لصند 
بنیشا بور رسید او را کرامت کرد وسیصد هزار درم صله داد و با هدبه های سیار او دا 
باز گردانید (۳) . چنانکه پیش ازین گذشت بسال ۲۸۷ معتضد کرمسان وگ رگان دا بر 
قلمرو اسععیل افزوده بود دددین سال یعنی سال ۲۹۰ مکتفی‌ری وجبال دا تاحد حلوان 
بر کشور او بیفزود (4 ) داین قلمروی بود که پس ازبر چیده شدن پادشاهی‌ساسانیان 
هنوز دريك 7 سح نشده بود یعتی‌هنو ز پادشاهی نیامده بود که خر اسان وماوراءا لنپر 
و گر گان وطبرستان و کومش ودی وابپر و زنگان دا با هم بدست داشته باشد وبا این 
همه اسمعیل تر کان را هم سر کو بید و خوارساخت تا اینکه صو لت وهیبت وی بحد چین 
وه وب بادشاهان تراك دا«بگرفت ها ایشکه بمضی از دیاد تر کان جره قلمرو 
ودی شد (0) 0 

پس ازباز گشتن محمدین عبدا لصید سفیر خلیفه امیر اسمعیل ولایت ری مر بر ادر 
زادة خود ابو )دا دادد ممورن ی رس بل را 


۱ -تادیخ بعادا ص ٩۱-۷۵‏ ۲ - اصطغری - ص ۳۱۵ 

۳- زین الاخبار - ج ۲ ص ۲۱ > - المقدسی - ص ۳۳۸ 

هو - اصطغری - ص ۱۳ ۱ 

7 - این منصور بن اسحق همان کسیست که محمدین ززکریای دازی پیشوای دانهمندان آن زمان 
کتاب طب منصوری خود دابنام او برداخته است. 


۱۹۹ 


سرهنگی داد وحرس خویش,برسم او کرد وفرمود تا تیمادهمه حشم بدارد چثا نکه درد 
سری بمنصود بن اسحق نیا ید واسمعیل گر کان پسرخویش احمد را داد وطبرستان| بو العباس 
عبدابٌ بن محمد را و بسر را فرمودتا با عبدایثه موافقت کند بهمه کارها وبهیچ چیزی او دا 
خلاف نکند . و 

پس از آن پسر خویش دامعزول کرد از گر گان بدان سبب که باجستان (۱)کارژاد 
نکرد وجستان را پسر‌نوح هزیمت کرد (۲) .این جستان معروف بجستان‌بن وهودان‌از 
سلسلهٌ جستانیان گیلان بود وددسال ۲۸۹ بپمدستی حسن‌بن علی معروف بداعی و ملقب 
بناصر کبیرسیاهی آراست و بخو تعواهی محمد ین [ بطبرستان ناخت ودد نزدیکی آمل 
با عبدالله عم زادة امیر اسمعیل واحمد پسروی جنگی سخت کرد ند وشتکست فاحش خورد ند 
چنانکه دوهز ار مرد ازیشان کشته شد ولی سال دیگر یعنی‌ددسال ۰۶ بهمدستی‌محمدین 
هایو ن که در آن زمان از سامانان کسسته بود و تام کت روجتان ن ومودان وه 
لشکری بسیادفر اهم کردند و بطبررستان روی نهادند وبار دیگر با اپوالباس عبدالهبن 
محمد در نزدیکی آمل رو بروشدند وچپل روز جنگ بپای‌بودتا آخرشکست برسامانیان 
افتاد ولی درین میان عبداٌبن محمد با گروهی ازدلیران لشکر خودبقلب لشکردیلمیان 
زد وتا انوشدادن دژایشان دا عقب نشانید (۰)۳ پسر نو خ که درین جنگ ذ کر |ژوشده 
)ِ همان عبدال است . از ایشجا بیداست که احمدین اسمعیل در ی دوم باجستان و 
ناصر کبیر بیاری عبدابٌ بن محمد بجنگ نرفته بود » بهمیت جهة پدر بروی خشم آودد و 
او را از گر گان عزل کرد . 

اما این جستان بن و هسودان ظاهراً ازسال ۲۵۰ در سلطنت کیلان و دیلم بوده 
است (6) 1 

سس ازین و اقعه اسمعیل بارس ۳ بپسر خود احمد سیر د )1 

اما نخستین و اقعه‌ای که در بادشاهی اسمعیل دوی داد و باعث اعتبارشپر یاری وی‌شد 
آن بود که بسال ۲۸۰ پس ازمر ک برادرش سپاه بتر کستان برد و پادشاه تر کستان دا 
با خاتونش وده‌هزاد کس برده کرد و بسمرقند آورد وچندان غثیمت بدست سیاهیان وی 
افتاد که هرسواری دا هنگام بخش کردن هزاد ددهم رسید و [سب و شتر و گوسفند در 
شمار نبود )۷۲ 0 
۱ - دد زین‌الاخبار بخطا «یاختان» آنهم در دوموضم بتحر یف ذکرشده است . 
۲ - زین‌الاخباد - ج ۲ص ۲۱ - ۲۲ 
۳ - تار یخ طبرستان - تألیف محمد بن حسن بن اسفندیارمعروف پابن اسفندیار و تاریخ طبرستان و 
رویان و ماز ندران - تألیف سید ظپیرالدین بن سید تصیرالدین مرعشی - چاپ بطرزبودغ۱۲ 
(۱۸۵۰) -ص ۳۰۲ - ۳۰۳ 
- هم در زین‌الاخباد وهم درتادیخ طبرستان باسم «پسر نوح» نام او آمده است . 
و - تاریخ طبرستان ابن اسفندیار > - ذین الاخباد - ج ۲ ص ۲۲ 
۷ - روضة الصفا - ج ۲ - ص۱۱ و مجمع‌التواریخ دد « ذکر اسمعیل‌ین احمد سامانی > 


۳۰۰ 


دومبت غنیمتی که اسمعیل دافر اهم شد ازخزاین عبرو ین لیث بودبدین‌معنی که‌چون 
اسیعیل در تواحی بلخ باعمر و لیث دو بروشد وعمرو دابگرفت درجستجوی خزاین‌وی بود 
وهرچه گردید اتری از آن نیافت و کس را پر ان آ کاهی نبود» فر مود ازعمر و سر سید‌ند 
وی گفت از نزدیکان من کسی بود نام او سام وخزاین بوی سپرده بودم شاید بپری باز 
گشته باشد . چون بس‌ازچند روز اسمعیل‌بپرات رسید مردم هرات‌زینهارخواستندوچون 
مردم‌دا ز نهارداد ازسام وخزاین پرسید » هیچ کس دا آ گپی نبودوچون کار لشکر پر یشان 
گشته بود ار کان دولت امیروی را گفتند که مردم این شپرصد هزاد ارت باشند و اآکر 
هر تن بدومنقال‌زر ار یک دو ست هز ارمثقال زر باشد و يك صد هزار آن‌لشگردا سئده 
باشد ۰ امیر نسندید و گفت من مردم راز نباردادهام و پیمان خویش نکسلم و بشتاب از 
هری روان شد وچند بارسران سیاه برامیرهمان داستان زدند و وی همان پاسخ که از 
بزد گوادگومردی‌وی‌می‌سز ید بداد چنانکه آن گروه نومید شدند درین میان کنیز کی از 
خاصکان امیر بطهارت خانه نود وحمایلی‌از گردن بر آورده و بر بام‌خانه نپاده چندد| نلعلدر 
ال وه وی مد تاستعا کی ارم های رده شست کرو دن نت مها بر داشت 
ومردم ددبی آن سوارشدند و برائرمی‌تاختند » چون خواست فرود [1- سواران اذهر 
سوی رسیدند وغلیو اژحمایل |زمنقاد بیفگند ۰ قضادا برابر آن چاهی بود و آن گردن بند 
بد آن چاه درافتاد رسن‌ها آوردند و کسی‌رابچاه فرود کردند واز آن چاه بچاهی داکگر 
داه بود وصندوق های بیار بود چون آن صندوقبا تکشاد ند دیدند خزانه عمرو لیث 
بود که سام از پلخ گر یز انیده وتاحدود هری رسانیده ودرین چاه بنهان کرده است و آن 
خزاین مالی بسیار بود که بردست اسمعیل افتاد(۱) زیرا که عمروین لیث ببسیاری مال و 
توانگری از پادشاهان معروف بوده‌است . 

اماچنانکه پیش از این هم باختصار اشارت رفت پیشرفت کار اسمعیل ازسیم وزر و 
توانگری بسیارنبود ۰ پلکه ازداد کستری وانصاف او بود که بغایت میرسانید چنانکه در 
سرت وی نوشته‌اند که وی دا گپی سید که دددی سنگ ی که زد خراج بدان مکسید 
فزون آدستک های دوگگرتت . اسمعیل بشتاب فرستاده‌ای بری روانه کرد تاستک هار 
مپر کند و ببخارا برد وحون ان فرشتاده بری دسید مردم ری اند یشناك شدند که مبادا 
بیدادی آمده باشد ووی ستی هار[ م3 د و باخود ببخادا برد وددین میان‌عمال ری 
همچنان معطل بودند » چون سنگ ببخارا سید بسنجیدند واز وذن مقرر بیشتر یافتند . 
امیر قدس‌النه روحه‌|لعز یز بفرمود تافزو نی‌از آن سنك بر گرفتند وسنك‌عدل بری‌فرستادند 
وفرمان داد تاهرچه پیشاز آن زیادت ازمردم ستده بودند بازدهند (۲). 

دیگر از سیرت اوالانست که آوارده|ند پسرش احمد را آموزکاری بود دوزی آن 
آموز کار از احمد درخشم شده بود و بطنز اورا میگفت خدای بر کت ندهد توراو آن پدررا 


۱ - وصایای خواجه نظامالبلك - چاپ بمبشی ۱۳۰۵ قمری س ض 9 4۷-4 واین‌حکایت 
را موّلف روضه | لصناومجمع التو ادیخ هردوازین کتاب نقل کرده اند . 
۲ - روضةالصفا - ج ۲ ص۱۷۲ ومجمم‌التو ادیخ ددموشم سایق‌الذ کر 


لفش 


که توازوی بدید آمده‌ای ۰ امیر اسمعیل اندرآ مد و آموز کاردا گفت من گناهی نکرده‌ام 
کهمرا دشنام می‌دهی و آن آموز کار هراسان شد وچون اسعیل بیرون دفت برای اینکه 
وی راتر‌سانیده بود اورا عطاداد (۱) . 

ازمردمی ووفادادی اوهمین بس که گو یند چون اسمعیل بیادشاهی‌رسید همچنانکه 
بیش‌از آن وی رابود بایادان دیرین خویش مکاتبات میکرد و ازالقاب و عناوین ایشان 
چبزی نکاست ‏ بعضی کسان وی دا فتاه چون بدین بابه رسدی ان وروی و۱۳ 
نزیبد که پادشاهی وخوددا نباید شکست » گفت درروز های بزر گی وش و کت برخویشتن 
لازم میشمارم که دوستان دا از آن پایه نیفگنم بلکه بررقدرایشان بیفزایم تااخلاصایشان 
برمن افزون گردد و بیاس آنکه خدای مرا بجای بلند رسانید در بز رگ داشت دوستان 
چیزی فرو نگدادم (۲) . 

بالاخره این امیر بز رگ درجوی مولیان که ازباغهای سلطنتی شهر بخادا بود دد 
تادیخ پانزدهم ماه صفرسال ۲۹۵ |ژرنجی که چند ماه گرفتاد آن بود د رگذشت . برسر 
خاك اودر بخارا ساختمان زیبای باشکوه ی کرده| ند که هنو زهست . 
پس از امیر اسمعیل پسرش امیر شهید ابو نصر احمد بن اسمعیل 
دره۱ صفر‌سال۲۹۵ بسلطنت نشست ودرشپر بخاراجلوس کرد 
واو بسیرت پدرخویش میرفت وعدل میکردو انصاف رعیت بتمامی میداد ورعایا درراحت 
و آسایش می‌بودند و از بخارا بغر اسان دفت ومملکت خویش دامطالعه‌میکرد وسیستان 
تشاد و بروز گار امیراسمعیل سیستان بنام او بود واژ | نجا ببخارا شد و اوشکار دوست 
داشتی و بشکار رفته بود بلب جیحون وسرایرده زده » چون‌ازشکار باز آمد قاصدیآمد 
و نامه‌ای آورد از ابوالعباس امیر طبرستان » نامه برخواند نوشته بو د که حسین بن علاء 
خروج کرد و بیشتر ازولایت گر گان وطبرستان گرفت ومرا بضرودت می‌باید گر بعت ۱ 
امیر تنگدل شد و بغایت غمناك گشت . دعا کرد و گفت بادخدایا ا گر این‌ملك|زمن‌خواهد 
رفس رازم ات ده ۳[ برده دوار ید ۰ دسم آن بود که یکی شیر:.اشتی هرشبی بردد 
آن خانه که وی خفتی بز نجیر بستندی تا هر که خواستی که برین خانه در آید آن شیر 
وی راهلاك کردی ۰ آن شب چون‌دل تنگ بود خاصگان همه دل مشتول بودند.فر اموش 
کردند آوددن شیر را . او بخفت » جماعتی ازغلامان امیردر آمدند وسرش ببر یدند » در 
پنجشنبه یازدهم جمادی‌الاخر درسال ۳۰۱ ازهجرت واودا ببخارا بردند و در گورخانةً 
نو کنده نهاد ند واورا امیررشهید لقب کردند وابوالحسن دا تهست نهادند که او گماشته 
است واورا ببخادا بردند و بردار کردند و آن غلامان که وی را کشته بود ند بعضی‌رایافتند 


احمدبن اسمعیل 


و بکشتند وپمقی پر کتتان بگریشتیه مت ولو اف ۱ 
پنج دوذ (۳). ۰ 


۱ - این اثیرددوتايم سال ۲۹۵ وروضةالصفا ددم‌وضم سابق‌ال ذکر ۰ 
۲ - روة‌الصفا ومجع‌التواریخ ددمواضع سایق الذکر. 
۳ - تاریخ بخارا - ۱ ٩۲-۹‏ 


۳۰ 


[حدبن ام بارعا یای خویش چندان حسن نظر داشت که کروی‌درجپان بدین 
صفت پر | گنده گشت و برمملکت بدران خویش دیارسنگستان دا نیزافزود و بازما ندگان 
بجستا نیان راخوار کرد (۱). ۰ 

امیر احبد بن اسمعیل در زمان پدر و لیمپد بود و چون پدرش بمرد مکتفی عهد 
خراسان دابوی فرستاد بصحبت طاهر بن علی و لوای او بدست خویش بست وچون ببخارا 
رسید احمدین اسعیل اورا تیکو فرود آودد وبااو نیکوی کرد ومال بسیار بخشید . اندر 
ذی‌القعده سال ۲۹۵ مکتفی بمرد و مقتدر بخلافت نشست و ولایت خر اسان هم احمد ن 
اصیسال نگاه داشت وچون کار بخاد! داست کرد خواست که سوی دی شود و آن ولایت‌را 
ضبط کند و اشنال ترا نظام دهد » ابر اهیم‌بن زیدویه اورا اشادت کرد که نخست بسر قند 
شو ومرعم خویش اسحق بن‌احمد دابگیر تاشغل خر اسان بر تو نشورد که اواندرسرفضول 
دارد » احمدین اسمعیل بسمر‌قند شد واسحق رابند کرد و ببخادا فرستاد . پس خود بری 
شد اندرسال ۲۹۲ وعهد مقتدر آنجا بدورسید . پس مرابوجعفر صعلوك دا بری خلیفه 
کرد وخود باز گشت ‏ انددسال ۲۹۷ وبپر اة شد واز | نجا مرحسیت‌بن علی|لمروذی دا 
سوی سیستان فرستاد واحمد بن سهل ومحمد بن‌المظفر و ابراهیم ویحبی بن ژیدویه و 
احمد بن عبدایه دا باوی فر ستاد . ایشان معدل بن‌اللیث دا اندر حصاد کردند ومعدل مر 
ابوعلی بن‌اللیتك رافرستاد تاست ورخود 9 شود ومال گرد اورد و سوی‌معتدل فر سند. 
پس ابوعلی لشگری جمع کرد وخواسته برداشت و دوی بسیستان نهاد . احمدین اسمعیل 
خبریافت واذهرات تاختن کردو آن لشکررا هزیمت داد و ابوعلی دا بگر فتو خو|سته‌اش 
همه بستد وابوعلی دا سوی بغداد فرستاد . حسبت‌بن علی بسیستان بامعدل همی‌جنك کرد 
چون معدل خبریافت که بر اددش ابوعلی دا بگرفتند صلح کرد وسیستان منصودین‌اسحق 
داد وخود باحین‌ین علی سوی بخارا دفت ومردی بود ازجمله حشم احمدین اسمعیل نام 
او محمد بن هرمز معروف بمولی صندلی ومذهب خوارج داشت ومردی پیرو کار | زموده . 
روزی بعرض گاه شد ازجپة وظیفت خویش و با یوالصن‌علی‌بن محمدا لمارضا لحا حجکرد. 
عادش اورا کفت ترا ان صواب تر که,بر باطی بنشینی که پیرشده ای و ازتوکاری نیاید ؛ 
محمد ین هرمز راخشم آمد و ازامیردستوری خواست و سیستان رفت و اندر ایستاد و همه 
مردم واهل غوغای سیستان را اژداه ببرد و بر منصورین اسحق بیرون آورد ومرععروین 
یعقوب بن محمدین عمرو بن‌اللیث دا بیعت کرد اندر سر و پیشرو ایشان محمد بن العباس 
بود معروف بپسرحفار و منصورین اسحق دا بگرفتند و پستند و بز ندان کردند و خطبه 
برعمروبن ,عقوب کردند . چون احمدبن اسععیل خبر یافت حسین بن علی را بار دیگر 
بسیستان فر ستاد وجنك ببیوست ونه ماه همی جنك کرد . س این بر که اورامو لی‌صندلی 
گفتندی که ار ی اه کر ابو الحسن عارض را که فرمان تو کردم 


۱ - اصطعغری - :۱ 
۲ - محتملست که همان «رخح» باشد 


۳.۳ 


ورباطی گر فتم .دیگرچه فرمائی ۲ پس عمروبن یمقوب و پسرحفاد اژحسین بن علی‌ژینهاد 
خواستند » ابشان را ژزشپار داد و منصود بن اسحق را رها کرد ند و حسین بن علی پسر 
حفار را نزديك کرد و یکو همی داشتی پس دوذی پیش او آمدند . عمروبن یعقوب پسر 
حقار را بگرفت و بند بر نهاد وحسین بن علی چنان دانست که احمد سیستان اورا دهد ۰ 
پس احمد سیستان سیجور دوات داد دا داد وحسین‌بن علی رابفرمود تابا آن زینهادیان 
بناز کرددا: پس‌ جسین,عیرو ین سوب او ای زا ار ۱7 
گوین دکه احمدین اسععیل سخت مولع بود برصید کردن . هنگامی سوی فر بر (۱) بصید 
رفته بود . چون سوی بخارا رفت بفرمود تالشکر گاه را سوختند . چون اندرراه بر سید 
نامه ابوالمباس صعلوك رسید که والی طبرستان بو د که حسین بن علی‌بن‌عمرو بن‌علی‌بن- 
الحسین‌بن علی‌بن ابی طالب که اورا حسین اطروش گفتندی ببردن آمده است. چون نامه 
بخواند معحیر گشت وسخت تنکدل شد ۰ پس سرسوی آسمان کرد و گفت: تارس کدی انز 
سابق قضای تو وتقدیر آسمانی چنان دفته است که این پادشاهی اذمن بشود تو مرا جان 
ستان واز ا نجا سوک لشکر گاه رفت اش زده بودند آن بقال‌نه نيك بود.وشیری بود 
که هرشب بردر احبد بن اسمعیل بودی تاهیچ کس گرد نیارستی گشتن» آن شب آن شیر 
رانیاوردند رت کی تسار از اصحاب او بردر نیز نعفتند . پس اندرشب چندی ازین غلامان 
اوا ندر آمدند و گلوی اورا بیریدند واین حال روز پنجشنبه بود ‏ ۲۱ حمادی‌الاخرءسال 
۱ اورا از آ نجا مخارا بردند ودفن کردند وقومی را ازس ان غلامان فر ستاد ند , 
بعضی دا ازیشان بگرفتند و بکشتند وابوالحسن نصربن اسعق|لکانب را تهم تکردن که 
باغلامان مطابق بود بکشتن امیرشهید . اورا بگرفتند و بردار کردند ومر احندبن‌اسععیل 
و ۱ 

عتبی تاریخ شپادت این امیردا ۲۳ جمادی‌الاخرء سال۱ ۳۰ضبط کر ده است (۳). 

اما حسن بی علی اطروش که طبرستان را از عمال احمد بن اسمعیل گر فت موّسشس 
سلسلهٌ دوم ازعلویانست که درطبرستان حعکمرانی کردند ومقر بادشاهی ایشان‌ساریو امل 
بود وددجنگپا ی که محمدین زید کرد شريك بود وددهمین جنکها جر احتی بر سرش سید 
واز آسیب آن گوشش سنگین شد و بهمین جهة اورا حسن نقیلالسمع یاحسن اطروش 
می‌گفتند و پس از آن جنگها بدیلمستان فرار کرد وچند سال دد آن دیاربود و گروهی دا 
بمذهب خویش ,عنی مذهبزیدی جلب کرد وچندان نیرویافت که باحکام ساما نیان‌محمدین 
مارون وابن صعلوك جنگها کرد و برطبرستان مستولی شد وتمام سرزمین میان سفیدرود 
و امل‌دا باسلام آودد ومدت شپریاری اوازسال ۳۰۱ سال ۳۰۶بود که دحلت کرد(غء) 


۱ - ددین موضع ازذین‌الاخبار (صس؛۲) بعطا بجای «فر بر» تردچاپ شده وحسال [نکه 
مسلیست نام این موضع فربر بوده (رجوع شود به‌المقدسی -س۳۳۷) 

۲ - زین‌الاخبار - ج۲ ص ۲5-۲۳ 

۳ - تادیخ یمینی ابو نصرعتبی - چاپ بمبتّی - ۱4٩‏ 

۴ ب 10 .0 .616 09 - 5201830 .ظ 


۳۰۴ 


آغاز جنگهای سامانیان درطبرستان درزمان احمدین اسمعیل درسال۲۸۷ بود و 
احمدین اسمعیل در زمان شپریاری بدرش که آغاز خروج حسن بن علی اطروش بود دد 
طبرستان بود وحسن اطروش با گروهی بسیار روی بآمل نهاد واحمدین اصمعیل بالشگر 
گران درموضعی که «فلاس» می‌خو اندند ودد یم ورستی امل بود باوی مصاف داد ۰ 
حسن اطروش را شکست روی داد 1 بسیار از دیلمان کشته شدند و امیر فیروذان 
شکوری وامیر کا کی گیلانی هر دو بقتل رسیدند و طبرستان بسامانیان پیوست تا چون 
محمدین هارون از اسمعیل بن احمد بگر یعت و سامانبان بار رازن طبر ستان را آگرفتند 
محمدین صعلو كت را که همان ابوالعباس باشد بامل ودویان ک‌اشتند ومحمد بن صملوك 
با پانزده هز ارمرد درمحل موسوم به «بورود» باسید حسن‌بن قاسم جنگ کرد و ازو 
شکست خورد و چنانکه در تادیج طبرستان مسطورست احمد بن اسمعیل در بایان عمر 
خود عازم طبرستان بود وبا چپل هز ارمرد دوی بطبرستان نهاد ودر آهنگ همین سفر 
بود که در راه وی را غلامان اوککشمنه )۱( 

اما استیلای احمدین اسمعیل برسیستان بسال۲۹۸ بودبدین معنی که چون‌شهر یاری 
وی استوارشد درسال ۲۹۷ بری دفت وهمواره ساکن بغادا بود واز آنجا بپراة شدو 
از آنجا درماه محرم سال ۲۹۸ سپاهی برداشت و بسیستان فرستاد و گرومی‌از بزدگان 
دربار خویش دابا ان سیاه بقرستاد از ان جمله احمدین سپل و محمدین المظفر و 
سیمجور دواتی وحسین‌بن علی مروروذی دا برسپاه امیر کرد وایشان بسیستان رسیدندو 
درسیستان معدل بن‌علی‌بن اللیث صفار بود وخداو ند سیستان بود وچون [ گاهی بمعدل‌رسید 
بر ادرخو یش ابوعلی محدین علی بن‌اللیث داببست ورخج فرستاد تا از آ نجا مال بستاند 
و بسیستان فرستد و امراحمدین اسمعیل بیست رقت وبا ابوعلی‌جنگ کرد واو رااسیرگرفت 
وبا خود بپراة برد . 

اما سیاهی که درسستان ود معدل دا کر دوکر فتتت وکا بر وک کرد ند وچون‌بوی 
ی رسید که بر ادرش ابوعلی محمد گر فتارشد با حسین بن علی‌صلح کرد واژو زنهار 
کیرات وحسین بر سیستان دست یافت و امیر احمد بن اسمعیل پسرعم خویش | بوصا لح‌منصوربن 
اسحق را بر سیستان گماشت و حسین از سیستان برفت و معدل با وی بود و او دا 
سخادا برد . 

پس مردم سیستان درسال ۲۳۰۰ سر کشی کردند وچون سامانیان برسیستان‌استیلا 
یافتند بدیشان خبررسید که سبکری |زفادس بسیستان شده است وایشان سپاهی‌فرستاد ند 
که با وی رو بروشد واو رادرهم شکستند واسیر کر دند وامیر احمد بمقتدرخلیفه نامه کرد 
و او دا اذین قح[ گبی داد ومقتدر او را پاسخ دادو اذین کارسباس گّز ارد و وی را 
فرمود که سبکری ومحمدین علی‌بناللیث دا ببغداد فرستد واحبد فرستاد کان خلیفه رابا 
هدایا و تحعف بادوگر دانه ۲ ۲ 


۱ تادیخ طیرستان ورو بان وماز ندران ست نت سید ظهیر الدین مرعشی - ص ۳۰۳- ۶ ۳۰ 
۲ - ابن اثیر ه ,وقایع سال :۲۹۸ وتجادب‌الامم - چاپ مصر - ج ه - ۱٩‏ 
۲+۵ 


درهمان سال ۲۹۸ امیراحمد عم خویش اسحق بن احمد دا اژ زندان دهایی بخشيد 
واو را سمرقند وفرغانه باز گردانید )۱ 

درسال ۳۰۰ باد دیکر امیر احمدین اسمعیل سیاهی بگشادن سیستان فرستاد زیر 
که مردم آن دبار برو شوریده و خلاف آورده بودند و آن بدرین کو :4 بود که محمد بن 
هرمز معءروف بصندلی کیش خارجیان داشت ودربخارا می‌بود ولی ازمردم سیستان بود و 
پیری بز رگ بود . 

روزی بر حسین بن‌علی بن محمد عارض رفت وتوشة خویش را ازوخواست و او وی 
را گفت پیرانی‌چون تراشایسته آنست که دباطیبگیر ند وخدای رابندگی کنندتا باز گشت 
ایشان بر سد و او دا از ین گفته دل‌چر کین شد و سیستان رف ت که والی آن منصود بن اسحق 
بود و گروهی از خوادج دا گرد کرد ودر پنپان باسم عمرو ین یعقوب بنمحمد بن‌عمرو ان 
الک بیعت کرفت و پیشوای ایشان مسمدرن عاس مدروف بای السفاد ود تروو 
بسیار داشت و آن گروه برسامانیان پیرون آمدند ومنصوربن‌اسحق امیرخویش را گر فتند 
و اورابند افگندند وخطبه بنام‌عمروین یعقوب‌بن محمدرن عمرو بن | للیث کرد ند وسیستان 
را بوی دادند وچون باحمدین اسمعیل خبررسید بار دوم با حسین بن علی سیاه بز دنج 
فرستاد . سال۰ 9۲۰ ان شهررا شش ماه شیر دورد 

روزی محمدین هرمزصندلی بر بادو شد و گفت شما را چه نیاز بآزار پیریست که 
جز داشتن رباطی را شایسته نیست و آنچه عارض در بخادا بوی گفته بودبیاد ایشا نآورد؛ 
قضْا را صند لی‌مرد وعمروین بعقوب صفار واینالحفار ازحسین بن علی زینهاد خواستند و 
منصودبن اسحق را رها کردند وحسین ی‌مر ابن الحفار را بخدمت خود گرفت و او دا 
بخود نزدیاك کرد وابن| لحفار گروهی را شوریدن بر حسین بر انگیخت و چون ابن حفار 
نز دحسین‌می‌شد او راحاجبی نبود. بس روژی» نزد اورفت وشمشیری با او بود» حسین‌فرمان 
داد که تا او دا گرفتند ووی دا با خود ببخادا برد وچون خبر پایان فتح سیستان بامیر- 
احمد رسید سیمجور دواتی را بعمل سیستان .فرستاد و حسین را فرمان داد کت بدا نجا 
باز گردد واو باز گشت وعمرو بن یمقوب وابن‌حفارودیگران‌باوی بودند و باز گشت اودد 
ذی| لحجه سال بر ۰ ۳۰ بود وامیر احمد پسرعم خویش منصوربن اسحق دا بامیری نیشابور 
روانه کرد واین الحفار بمرد (۰)۲ 

درسال ۳۰۱ امیراحمد که مولع بشکار بود شکار کنان بفر برردفت وچون از آن‌کار 
فارغ شد فرمان داد نچه از لشکر گاه وی مانده بودسوز ند ورهسپارشد. نامه نایب‌وق 
ازطبر ستان رسید که ابو العباس صعلوك بود که پس از در گذشتن ابن‌نوح والی‌طبرستان 
گشته بود ووی اوراازظهودحسن بن علی‌الاطروش ۲ گاهی می‌داد وخبرداد که برطبرستان 
دست بافته است ووی دا ببرون کرده ۰ 


احمد ازین خبر تنگ‌دل شد و بلشگر گاه خود که سوزانیده بودباز گشت و بد[ نجا 


۱ - ابن انیر - وقایم سال ۲۹۸ ۲ - ابن اثیر - وقایم سال ۳۰۰ ر 
۳۰۹ 


فرود- آمدو مردم آنرا بفال بد گر فتند واو دا شیری شکاری بود که هر شب از ز تجبر 
گشاده بر در اوپاسبانی می کرد و کس دا یادای آن نبود که بدونزدیکی جوید و آن 
شب از گشادن شیر غفلت کر دند و گر وهی اژغلامان وی برو وارد شدند و وی دا بر تخت 
سر بر یدند و بگر یختند و کشته شدن وی شب بنجشنبه سه روز مانده از جمادی الاخرة 
سال ۳۰۱ بود و او دا ببخارا بردند ودر [ نجا بخاك سپردند وددین هنگام او را شپید 
لقب کردند وددبی آن غلامان شدند و یعضی را بافتند و بکشتنه وپس از وی شهر باری 
را بپسرش نصر بن احمد داد ند و اوهشت ساله بود وولایت او سی‌سال وسی‌وسه روز بود 
ورحلت وی در رجب سال ۱ واو دا سعید لقب کر دند و اصحاب پدرش در بخارا بس‌از 
دفن پدر باوی بیعت کردند و آن کسی که تولیت این کار داشت احمدبن محمدبن| للیث بود 
که ولایت بخارا داشت واو را تردن خویش نهاد و مردم با وی بیعت کردند و چون 
خدمت گز ادان بدرش وی دا می‌بردند که بمردم آشکار کنند آن کودك بهر اسید ومیگفت 
آ یا خواهید مرا نیز بکشید هم‌چنانکه بدرم دا کشتند ۶وروی را گفتند خواهيم که جای 
پدر ترا دهیم واو آرام شد ومر دم نصر را خردمی شمارد ند و کمان هی بردند با وجود 
تیروی عم پددش امیر اسحق بن احمدکاراو نظام نگیرد واين اسحق پیشوا وپیرسامانیان 
بود و خداو ند سمر قند ومیل مردم ماوداءا لنهپر بجز بخادا بوی بود وفرز ندان اووتدبر 
شپریاری نصر بن احمد را با بوعبداث محمدین احمد جیپانی‌سیردند و او کارها دا سامان 
داد ومملکت رابدست گرفت وبیادی حشم نصر بن احمد بتدییر کارها پرداخت و [ نرااستوار 
کرد وبا این همه خداو ندان اطراف بدیارها چشم هبی‌داشتند وازهر ناحبه ای بر آمدند 
وآنان که ازطاعت وی سر باز کشیدند مردم سیستان بودند وعم بدرش اسحق بن احمد در 
سمرقند ومنصور والیاس پسران اسحق ومحمد بن حسین‌بن مت وابوالحسن ین یوسف و 
حسین‌بن علیالمر وروذی واحمدین سهل ولیلی‌بن نعمان پیشوای علویان و طبرستان و با 
وق سیمجودبا ایوالحسن بن ناصر و قراتگین و بروی براددانش بحبی غروج کردند و 
منصور وابراهيم فرژندان احمدین اسععیل و جعفر بن داود و محمدین الیاس و نصر بن 
محمدین مت ومرداویج ووشمگیر پسران زیار و نصر بن احمدبر یشان کامروابود(۱) . 

ناحية فر بر که احمدین اسمعیل دا در آن کشتند در کنار دودبلخ بودوچون پسرش 
نصر دا بجای وی برداشتند مقتدر باب بروی عبد و کتاب ذرستاد و جای پدر را در 
فرمانفرمابی‌خراسان نوی داد )۲ و 

اما سیب دفتن احمد اسععیل بنیشا بور آن بود که چون‌بجای پدر نشست و براهنمایی 
ابر اهیم‌ین زیدویه ( ۳) هم بدآن منوال که گذشت برفتن سمرقند و گرفتن عم خویش 


۱ -ابن‌اثیر - وقایم سال ۳۰۱ 

۲ تجارب‌الامم - چاپ مصر - ج و - ص۳۳ 

۳ س در دوضةالصفا ومجمع‌التوادیخ نام اين شخص «ابراهیم زید» ضبط شده و ظاهر] همان ضبط 
زین‌الاخبار درستست . 


وف 


اسحق کامیاب شد بجانب خراسان آهنگ کرد وچون بنیشا بور وسید بادس کبید که از 
جانب بدرش حعیرآنادر کال ودرگ ات و ببغداد شد و سیب آن بود که بارس از 
خراج دی وطبرستان و گر کان مالی کرک بود . چنانکه در خزانه او هشتاد 
خرواد زدسرخ مسکوك از فلوس و نقره موجودبود واچناس وامتعه او را خودشماره نبود 
وددپایان کار امیر اسمعیل"این اموال دا بار کرده بود و متوجه خدمت او گشته » در راه 
خبر مردن امیر شنید و باز کشت و آن اموال دا آن خود دانست و داعيهٌ استقلال داشت 
چون ازتوجه احمدین اسمعیل | گاه شد رسولی نزد مکتفی فرستاد و رخصت خواست که 
بخدمت وی رود . مکتفی نیز جواژ داد و بارس با چپارهزار کس و خزانه گران ببغداد 
دفت وچون بیغداد رسید مکتفی مرده بود ومقتدر بخلافت نشسته واو در آغاز کارخویش 
رسیدن بارس را با آن مال کران مت شمرد ودرصدد تر بیت او بر آمد امر ای‌خلافت 
از اندیشه آن کار یکی|زغلامان وی دا بفریفتند تا وی را زهرداد وچون بارس از آن‌دیار 
برفت احمدین اسمعیل امیری طبررستان دابا اپوالمباس عبداله بن محمدین نوح سپرد ودر 
ان زمان حسن‌ین علی اطروش علوی بر دیلستان دست یافته بود و آهنگ آن داشت 
کرلان را نت با عبدال برانگیزد وایشان بواسطه تکویی‌ها که از عبداین دیده 
بودند تن ددنمی‌دادند تا احمدین اسمعیل مرعبد ال را از طبرستان عزل کرد و سلام را 
بجای اک ات وحسن اطروش با دیلمان بجنگ سلام اس ومنپزم شد وسلام از ولایت 
آن دیار استعفا چست. باردیگرحکوهت طبرستان دا بعدالبه داد ند وعبداه بکارحکمرانی 
خو یش می بر داخت‌تا بمرد و احمد پن اسمعیل از آن بس‌محمد بن‌صعل و ك‌دا بجای او کماشت(۱). 
درسال ۲۹۸ احمدین اسمعیل‌عم‌خود اسحق‌ر| ازز ندان برون آورد وسمررقندواندجان 
دا بوی داد ودرسال ۳۰۰ پسرعم خویش منصودبن اسحق را حکمرانی نشابور داد. 
اما سیب کشته شدن احمد بدست غلامان وی آن بود گت همواره با دانشمندان 
می‌نشست و غلامان وی اژو بیزار شده بودند و هر شب دوشیر عرین‌بار گاه او را باس 
می‌د اشتند و آن شت که این احتیاط کرد ند وی را[ بکشتند و کفته ازند اعمد بن اسمعیل 
مردی بپادر وخود دای و بدخوی بود وزمان پادشاهی او بگفته‌ای شش سال وچپارماه 
وهفت روز بود (۲) 
بس از کشته شدن احمدین اسمعیل سرش نصر بن احمد که وی دا مللت- 
نصر بن احمد سعید خوانده اند روز ۲۶ جمادی الاخرة سال ۳۰۱ بیادشاهی رسید . 
در مان وی معاندین آل سامان سر کو بی‌یافتند ونیروی او در ملك و 
دولت بچایی رسید که کس با وی معارضه نکرد جزآ نکه هزیمت یافت (۳) ۰ حاجب وی 
ابوجعفر ذوغوا بود وصاحب سیاهش حمویه و وزیرش ابوالفضل بن یعقوب نیشابوری و 
پس ازو ابوالفضل بلعمی وسپس ابوعبدالله جیهانی (۶) واو هشت‌ساله بود که از پدر بما ند 
- روطه الصفا - ج ۲ ص 2 ۱ و مجمع التوادیخ دد « ذکر ابو نصر احمد بن اسمعیل»- 


۲ روضةالصفا - موضم سایق‌الذکر 
۳ - اصطغری - ص ۶ ۱ > - المقدسی - ص ۳۳۸ 


۳۰۸ 


کرت کر رد۳۳ 


۰ جع و > 


[۱۳۳ 


1۴ 30۳0۵ ترا :۱ 
1۶ .10 ۷/93 110 


که احمد رابشکار گاه کسید دیگر روز آن کودك‌را بر تخت ملك زشاندند» بجای پدر 
زو شیر بحه ماك زاده‌ای سعت تتکو رس ازباد و بر همه اماب ملو ك سو ار شد و بی‌همتا 
آمد اما در دی شر ارتی و زعارتی و سطوتی و حشمتی بافراط بود وفرمانپای عظیم 
میداد ازسر خشم ؛ تا مردم از وی در ره‌یدند وبا این همه بخرد رجوع کردی ومی‌دانست 
که آن اخلاق سخت ناسندیده است.. 
يك روژخلوتی کرد با بلهمی که بزر کتروزیری بود و بوطیب مصعبی‌صاحب دیوان 
رسالت وهردویکانه روز کار بودند درهمه ادوات فضل و حال خویش بتمامی با ایشان 
و بن که از من می‌رود خطابی در رت وکین با خشم خو یش 
نيايم وچون آتش خشم بنشست پشیمان شوم وچه سود دارد ۲ گر دنا زده باشند و 
۱ بر کنده وچوب بی‌| نداژه بکار برده » تدبیر این کار چیست ؟ ابشان ومد مار 
صواب | نست که خداو ندندیمان خردمند را ایستاداند که ایشان با خردتمام باشند دیش 
خویش وبا خردتمام که دار ند با رحمت ورأفت وحلم باشند نیز و دستوری دهد ایشان را 
۳ بی‌حشمت چو نکه خداو ند درخشم شود بافراط شفاعت کنند و بتلطف آن خشم را فرو 
نشانند وچون نیکویی فرماید آن چیزرا درچشم وی نیارایند تا ذیادت فرماید.چنان‌دانیم 
که چون برین جمله باشد این‌کار بصلاح باز آید . 
نصر احمد دا این اشارت سخت خوش سد تا ایشان دا بسندید و احماد کرد 
برین چه گفتند و گفت من چیزی دیگر بر ین‌پیو ندم تا کارتمام شود و بمفلظ سو گند خورم 
که هرچه من در خشم فرمان دهم تا سه روز نرا اسان لت مه | دس مدت اش خشم 
من سردشود وشفیعان را سخن بجایگاه افتد و آنگاه نظر کنم بر آن وپرسم که اگر آن 
خشم را بحق کرده باشم چوبی‌چند ز نند که کم ازصدباشد وا گر بنا حق گرفته باشم باطل 
کنم آن عقوبت را و برداشت کنم آن کسان را که درباب ایشان سیاست فرموده باشم ؛ 
اگرلیاقت دار ند برداشتن راو در عقو بت برمقتطای شر رعت باشد. چنانکه قضاة حدم 
ات بر اند 
پلعمی گفت و بوطیب که میچ نماند واین‌کار بصلاح باز آمد آ نگاه فرمود باز گردید 
وطلب کنید درمملکت من خر ده‌ند مردمان ر او چندان عدد که یافته | بد بدر گاه فرستید 
تا آ نچه فررمودنیست بفرماييم . 
این‌دومحتشم باز گشتند سخت شادکام که بلابی‌بزر گتر ایشان رابود و تفحص کردند 
جمله خردمندان مملکت را وازجمله هفتاد واندتن را ببخارا آوردند که اسمی و دسمی 
وخاندانی داشتند و نصر احمد را ۲ کا ه کرد نده فرمو د که این هفتاد واندتن را که اختیار 
کرده ام يكت سال ایشان را می باید آزمودتا تنی چند ازیشان بخر دتر اختیار کرده 
آید وهم‌چنین کرد ند تا ازمیان ۱ بر ببرون آوزدند خردمند تر و فاضل‌تر و 
روز گاد دیده تر وایشان دا نزدنصر احمد آوردندو نصر يك هفته ایشان دا می آزمود و 
چون یگانه یافت داز خود با ایشان بگفت وسو کند سعت گران نسغت کرد بخط خویش 
و بز بان بر اندو ایشان دا دستوری داد بشفاعت کردن ددهربابی وسخن فراخ تر بگفتن 


یکسال چون برین بر آمد نصر احمد احنف قیس دیگرشده بود در حلم چنانکه بدو مثل 
زدندی واخلاق ناستوده بيك‌بار از وی دورشده بود(۱) 

از سن هشت سالگی که پس از احمدین اسمعیل این امیر داییادشاهی برداشتند و 
او را سعید لقب کردند وژادت او ابوعبدالله محمد بن احمد جیپانی گرفت و سیپسالار 
حمو یه بن علی‌شد واو را صاحب وجود خر اسان خواندندی و کارامیررسعید باول‌ضعیف بود 
و بپرجای فتنه پدید آمدی و عم پدر وی اسحق بن احمد سمرقند بیعت خواست و مردم 
سمرقند بوی بیعت کردند و پسراو ابوصالح منصوربن اسحق بنیشا بود خروج کرد و بعضی 
ازشپرهای خراسان بگرفت و کاراسحق بناحمد درسمرقند قوی شد. امیررسعید سپم‌سالار 
خود حموببن علی را فرستاد بجتک» اسحق هز بمت شد ولشعر سیر فته در آمدم اسحقی 
دیگر باره خو یشتن‌راست کرد و اهل‌سمرقند با دی بیراو نهد دد وبا حموبه سک ککرووای 
واهل سمرقند بوزیمت شدند و اسحق‌بن احبد با رسوم بیرون آمد واین بار گر فتارشدو 
پسر وی منصوربن اسحق بنشاپور بمرد وهمةٌ خراسان وماوداءا لبر بر امیر نصر صافی شد 
ودرفارس و کرمان وطبرستان و گر گان خطبه بنام او گفتند. بتادیخ سال ۳۱۳ امیرسعید 
از بخارا بنیشا پوررفت و ببخارا خلیفه‌ما ند یکی ازتوابع خویش دا نام ابوالمباس احمدبن 
بحبی بن اسد ساما نی» بدین تاریخ درمحلهٌ گردون کشان حربق افتاد وانشی چنان عظیم 
که مردم سمرقند بدیدندآن آتش را ومردم بخادا گفتند آان آنص ا آاتااق آمدواین 
محله همه بسوخت , چنانکه درفرو نشاندن متعذرشد؛ براددان دیگر ام نصر خروح کرد ند 
و بسیارفتنه| نگیختند وعاقبت ابوز کریا که اصل‌فتنه بود بگر یخت با مردم اندك و بی‌بر گ 
ونوا بغراسان شد و برادران دیگر دنبار خواست ام اسان با آمان داد ۵ بر دیت 
عروبای زیر تا آارد فتنه بیار امید. هم بروز گار امیر سعید نصر بن‌احمدین اسمعیل‌درماه 
رجب سال بر ۳۲۵ در بخارا آتش افتاد وجملهً بازار ها بسوخت و آغاز آن اذ دکان 
هریسه‌پزی بود بدروازةٌ سمرقند که خاکستر از زیر دیگ هریسه برداشت وببام آورد 
و بر بام اومفا کی‌بود تا دادن شود و باره‌ای تین درمیان خا کستر بود ووی ندا نسته بود 
وبادبردو آن آتش برتواره‌ای زد وان تواره در گرفت واز آن جمله بازاد ها در گرفت 
ومحلهٌ درو ازةٌ سمرقند جمله سوخت و آتش برهوا چون ابرهمی رفت و کوی بکار و تیمچه 
های باز ارومدرسه فارحك و تیم کفشگران وبازاد صرافان و بزاذان و آنچه در خارا بود 
بد آن جانب همه بسوخت تا بلب رود وباره‌ای آتش بچست ومسجد ماخ در گرفت وتمام 
بسوخت دوشبانه دوز می‌سوخت ومردم بخارا در آن عاجز شدند و بسیار رنج دیدند تا 
روزسوم بکشتند ويك ماه آن چوبها بز یرخاك می‌سوخت وزیاده از صد هزار درم اهل 
بخارا را زبان شد و هرز عمارتهپای خارا مانند آن نتوانستند کردن و امیر سعید را 
سی‌و يك سال ملك بود و بادشاه عادل بود وازذپدر خویش عادل‌تر بود وشمایل او سیار 
بودست (۲) 


۱ - تادیخ بیهقی - چاب طهران - ص ۱۰۱ - ۱۰۲ وچاپکلعته س ۱۱۷ - ۱۱۹۰ 


۲ - تاریخ بخارا - ص ٩ - ٩۲‏ 
۳ص 


آغاز پادشاهی این امیر بیست ویکم جمادی‌الاخرة سال ۳۰۱ بود و اوهشت ساله 
بود وسی‌سال وسه ماه امیر خراسان بود » چون امیر شهیددا بکشتند بسخارا مشایخ و 
حشم گرد شدند واتغان برین بسرآو کردند تصر بن احمد ؛ بر او دا سعد کر 
خویش نشاند و بیرون شد تابروی بیعت کردند وصاحب تدبیرش ابوعبد الب محمد بن‌احمد 
جیهانی بود ۰ 

کارها بوجه نیکو پیش گرفت و همی داند و ابوعبداٌ جیهانی مردی دانا بود و 
سخت هوشیار وجلد وفاضل واندرهمه چیزها بصادت داشت واو داتألیفپای بسیار بوده 
است اندر فتی و علمی و چون اد بوژادت ننشست همه ممالك جپان نامپا نوشت و 
رسیپای همه در گاه‌ها وهمه دیوانها بخواست تا نسخت کردند و بازديك او بردند » چون 
ولایت روم وتر کستان وهندوستان و چین وعراق وشام ومصر وزنج وژابل و کابل وسند 
وعرب » همه رسمپای جپان نز ديك او برد ند و آن هبه نسخت‌ها بیش ننهاد و اندر آن نيك 
تأم ل کرد وهررسمی که نکوتر و پسندیده تربود از نجا برداشت و آنچه ناستوده‌تر بود 
بگذاشت وان رسمپای نتکو را بگرفت وفرمودتا همه اهل دراه ودیوان حضرت خارا 
نت رسمپا را استعمال کرد ندی‌و برای و تد بر جیپا نی‌همه کارمملکت نظام گر فت وچند تن 
از خادجیان بیرون آمدند و پیش هريك لشکر فرستاد » همه منصور و مظغر باز گشتند 
و در هیچ کاری قصد نکرد رازآ ککه مقصود او حاصل شد و چون نصر بن احمد بامیری 
ششست اول کسی که عاصی شد عم پدر او اسحق بن احمد بسمرقند بود و پسر 
او الباس بن اسحق پیش شغل لشکر بیستاد و لشکر سوی بخارا کشیدند . پس نصر 
مرحموية بن علی دا پیش او فرستاد و بخر تنگ (۱) بيك‌دیگر وسیدند و جنگ کردند . 
اندر ماه رمضان سال ۰۳۰۱ پس روز گاری نشد که اسحق را هزیمت کردند و سوی 
سمر قند باز کشت و حمویةبن علی بر عقب ا-حق برفت وکار براوی تک بگرفت چنانکه 
بر وعیش منغص امن و چون سخت مضطر شد نامه نوشت و امان خواست . او زا امان 
دادند تا پیخارا شد اورا نیکوهمی داشتند و آنجا بماند تا مرک و حسین بن‌علی چون 
سیستان بگرفته بود طمع داش ت که سیستان او را دهند ‏ ندادند وازآن متوحش شت و 
منتظرهمی بود فساد دو لت احمدین اسمعیل را وچون احید بمرد او بهراة عاصی‌شد وچند 
وقت اندرعصیان بود ۰ پس روزی لشکرعرض کرد وقصدنیشا بور کرد واز بخارا احمدبن 
سپل دا یجنگ او فرستادند - 

احمد بپر ات شد و آنر| بگشاد ومنصور بن‌علی برادر حسین امان خواست و پیش 
احمدین سپل شد . پس احمدین سپل سوی نیشابورشد اندرماه دبیع الاول سال ۳۰۳۰ 
وباحسن‌ین علی جنگ کرد وحسین‌را اسبر کرد و بنشا بورمقام کرد وه‌حمد بن احمد صاحب 
شرط بخارابود و بمروبود. او بنزديك احمدین‌سهل‌شد» با حمدینالمهلب بن زراره‌مروزی 


کت قریه ای بود که تا سمرقند سه فردنکک داشت ومزار امام »حمدین اسممعیل بخاری نجا 
بود (»عجم‌البلدان ‏ ج ۳ - ص 4۱9) 


۳۱۰ 


واز آنجا باز گشتندو بپتارا رفتند واین احمدین‌سهل اذاصیلان ایران بود و نبیر‌یزد گرد 
شمریاد بود و از جمله دهقا نان خر نج )۱ بود که از دیه های بز رگ مرو باشد و جد 
احمد را کامگار نام بودو بمرو گلیست که برو باز خوانند. گل کامگاری, کو بند بغایت سرخ 
باشد و این کام کار یان خدت طاهر یان کردند و براددان احمد همه دبیران ومنجمان بودند: 
فضل وحسین ومحمد وبدرش سهل بن هاشم اندرعلم نجوم نیکودست داشت روذی او دا 
پرسیدند که طالع بسران خویش چون بنگری تا عاقبت ایشان چگونه خواهدبود. گفت 
جه کر وک هرس بيك روز کشته خواهند شد اندر تعصب عرب و هم چنان بود و 
هزاد مرد با او گرد 
آاسوسی پس عمرو بن | للیث بطلب‌او کسان فر ستاد و او تر سید کر کف براثراو شدی و 
نیت همی کردی و دست ندادی . پس عمرو بن اللیث او دا ذنپار داد و بنزديك خویش 
خواند وچون احمدبن سهل پیش عبر وشد اودا بگرفت و بز ندان کرد » سیستان وخواهر 
احمد بن سپل نام اوحفصه واو اخمد سپل را تعپد همی کردی . عمروهر احمد سهل را 
بفرمود تا خواهرخویش دا بفلام اودهد . نام اوسبکری و احمد بن سهل دا سوی مرو 
بفرستد . احمد اجابت نکرد وبتر سید که عمرو برو انتقام‌کند » پس حیله کرد وخواهر 
خویش دا فرمود تا بیوسته بخدمت دختر مرو همی شد . 
پس خواهر احمدین سپل بدختر عمر و شفاعت کر دتا احمد را بگرمابه شدن‌دستوری 
باشد که موی او دراز شده باشد . چون دستوری یافت بگرمابه شد و آهك کرد برسر 
وریش خویش وچون غلامی بیرون آمد با جمد وطره وجامة بیگانه بیوشید وبرفت که 
ازآن موکلان هیچ کس و را نشناحت و اندر شس سا مت ۳ 
صعلوك او دااز عمر و بخواست : عمرو ببخشید تا اشکار| شد وشرط کرد با وی که کلاه 
ننپد و موه نبوشد و احمدین سهل برین جمله ضمان کرد » بس اندر سرچمازها بساخت 
وازسیستان برون شد و بمرو دفت وقومی جمع کرد و ابوجعفر غوری را که خليفهةٌ عمرو 
بودبگرفت و سست وازاسعیل بن‌احمد امان خواست و بغارا برفت اسمعیل اورا کر امت 
کرد و بردست احمدین سپل کارهای برراگک دفت وفتح های نيك بر آمد واحمد بن سپل 
مردی با دآی بود و گر بزو دانسته وزيرك » چون بنزديك اسمعیل بناحمد او دا قبول 
اوفتاد آنجا قرار کرد و مردیپا یرت تا هرروز عزیز رت و بروز گاد امیر شید 
احمدین اسمعیل هم بر آنجا همی تود ی رک امیر سعید نصر بن احمد نیشابور او 
را بود .بس عصیان پدید کرد بنیشا بورو نام نصراژخطبه بیفگندوتر اتگین که امیر گر گان 
بودقصد او کرد . 


احمد بن سمل چون بزدگ شد خون براددان طلب کرد 


احمدین سپهل از نشابوربرفت و بمروشد و حصار حصین دا بنا کرد و آنرا حصاد 
گرفت وچون خبر بخادا رسید مرحمویه‌بن علی دا بحنگ اوفرستادند و چون بمرو در 
شدند حمویه مرسرهنگان لشکر خویش دا بفرمود تا با احمد بن سپل مکاتبت کردند و 


۱ - این کلمه بمظان باین شکل اصلاح شد , در اصل زین‌الاخباد (س۲۷) چنین ثبت آمده‌است: 
«مرمج» وواضحست که تعریفی در آن داه یافته 


رز 


بدومیل نمودند وچون نامپا.باحمد رسید بدآن مغرور گشت وحزم‌نگرفت و ازمرو قصد 
حمویه کرد و بخوزان (۱) بيك دیگر و سید ند. بر کنار رود. اندر وقت لشکر احمد بن‌سهل 
راهز یمت کرد ندو |حمدتنها بما ندوجنك‌همی کرد ندتاستورش‌طاقت داشت وچون اسبش بیفتاد 
او پیاده شد. پیاده‌حرب کرد. آخر بگر فتندشو بند کر د ندو ببخاد| فرستاد ند و امیر نصررفر مود 
تا بز ندان کرد ندش واندر آن زندان بمرد » اندر ذی|لحچةً سال ۳۰۷ و اندرسال ۳۱۷ 
امير نصر از بخارا سوی نیشابورشد د براددان خویش ابراهیم ویحیی ومنصور دا بقهندز 
بغار | باز داشت وفرمود تااجرای ایشان دا در آن همی دادند وطباخی بودنام اوابوبکر 
ابن عمی‌الخباز (۲) که اجرای ایشان دادی و آبله گو نه بود وهميشه گفتی که امیر نصر را 
از من دج باید دید ومردمان ازحماقت او بندید ندی . 

ابن ابوبکر میان بر اددان نعبر ومیان فضولیان بخارا و لشکر واسطه بود ؛ پس 
روژی مواضعت نهادند و بيامدند » در بان کپندز دا فرو گرفتند و پسران احمدین اسمعیل 
را وهرچه محیوس بود اندر کپندز همه دا بیرون آوردند و بخادا گر فتند و بحیی بن احمد 
ابن ابو بکرطباخ را سرهذگی‌داد و بخویشتن نزديك کرد وچون خبر بنصر رسیداز نیشا بور 
باز کشت وقصدبعارا کرد . 

بحیی‌مر ابو بکر طباخ را باخیل: او بلب جیحون فرستاد تسا او زاه نگاه دارد و 
نگذارد که گذاره شود وپسرحسین بن علی مروزی دا با او فرستاد و چون بلب جبحون 
سید ند محمدین عبیدالنه بله‌می پیسر حسین رقعه نوشت, پسرحسین مر ابو بکرطباخ‌را بگرفت 
و بیست وامیرسمید از رود گذاره کرد و ببعادا شد و بفرمود تا ابو بکر داازیر: مازیانه 
بکشتند وپس او را تنورتافته نهادند,ويك شب اثدر تنور بداشتند. دیگر روزبر کشیذند 
هیچ اندام او نسوخته بود . همه مردمان از ان عجب داشتند و بر اددان امیرسعید متفر 
اوفتاد ند ویحیی بسبر قند شد واز آ نجا ببلخ دفت واز | نجا بنیشا نورشد واز آ نخا بغداد 
دفت وهم آانجا مرد و تابوت او باسبیجات (۳) بردند واندر سال۳۲۰ | لقاهر بالنه تخلافت 
پنعست وامیرسعید سوی شا پورشد وکا کر کان را نظام داد وجون ازشغل گر گان‌فادغ 
شد سپاه سالادی خراسان بابو بکن مجدبن المظفرداد » چون بیشارا باز گشتا .پس 
الر اضی باب بخلاقت بنشست اوعپدخر اسان سوی نصر بن‌احمد فرستاد بصحبت عباس بن‌شقیق 
واندرین وقت محمد بن‌المظفر بنیشا بود بودومرد آویز بری ومرد او یز ازری‌سوی‌اصغپان 
حواست‌رفت؛ اندر راه بگرمابه فرو دفت غلامان او را اندر گرمابه ردان + اندرسال 
۳ بحکم ما کان که‌سالار آن‌غلامان بود ومحمدین| لمظفر بنیشا بر نالیده گشت و علت برو 
صعب شد . بس امیرسعید مرابوعلی احمد ینحمدین المظغر انشا بورفرشتاد وه‌حمد راباز 


۰ - خوزذان از نواحی پنج ده بوده است ( معجم البلدان - ۳  -‏ ۸7 ):وچون دد اصل 
زین الاخبار (۲۹) <«حوجان» چاپ شده احتمال می دود «خوجان» هم باشد که از توابم مرو 
بوده ومردم [نجا نام [نرا «خجان» هم دانته اند (معچم|لبلدان - ج-۳۰- ۱ ۸) 

۲ - ظاهرا باید چنین باشد وحال آنکه دراصصل ذین الاخباد (۲۹) بتحریف «خبارمچاپ شده : 
۳ - دد اصل زین‌الاخباد (س۳۰) ظاهرا بعطا «سنجاب» چاپ شده است 


اوزض 


کرد وابوعلی احمد اندر محرم.سال ۳۲۸.سوی گر کان شد وشهر برماکان حصاد کرد و 
کاربر.وی تنگ کشت و همة قوم ماکان از انوعلی احمد زینپار خواستند که علف تنگ 
شده بود وماکان سوی طبرستان بگر یخت وابوعلی‌سوی کومش شد اندرسال۳۲۹ واز 
آنجا بری شد؛ وشمگیرین زیار | نجا بود. ازوماکان استعانت خواست . او از طبرستان 
بیآمد ون در دی جتت کر دنل ۰ 

ابوعلی ایشان را هزیمت کرد وازلشکر ایشان بسیار بکشتند و ماکان اندر معر که 
کشته شد » سر او ببخارا فرستادند واز آنجا بصحبت عباس‌بن شقیق ببغداد فرستاد ند و 
ابوعلی سرماکان دا با نبصد مرد دیلم معروف که اسر گر فته بود اندر غزر ها کردو بر 
اشتر ان نهاد و ببخادا فرستاد واندر ز ندان بخارا همی‌بودندتا وشمگیر ببخاراشدبطاعت 
وایشان را بعواست و بدو بخشیدند بسا لهتقی بخلافت بنذست. اندرسال٩۲‏ ۳وعهدخراسان 
سوی امیرسعید فرستاد وابوعلی احمدبن محمدین المظفر بری بود » وشمگیر بطبرستان 
بود وساریه دا حصار گرفته بودوچون ابوعلیاحید قصد او کرد حال بروی تنگ شد و 
همه ولایت او بگرفت و زمستان اندر آمدو بادان هامتو اتر شد؛ پس صلح جستند ومواضعت 
بنهاد ند که و شمگیر سر ازطاعت نکشد وابوعلی ادن مد سوی کر اکان باز گشت . 
اندر چمادی الاخرء سال ۳۳۱ و هم اندرین ماه امیر سعید فرمان یافت و چون او بمرد 
مدبران.و دبیرآن که کار برداز او بودند کسی نماند وحدود و گروهی میان لشکر او اندر 
افتاد وشفل تدبیر از ابوالفضل محمدین عبید اه (بلعمی سوی ابوعلی‌م<مدین محمد جیهانی 
شد ومحمدین حاتم مصعبی خلاف کرد و کادهابی نظام شد (۱) ۰ 

نخستین واقعه‌ای که درسلطنت نضر بن‌احمد روی داد واقعهٌ سیستان بود بدی نگو نه 
که درشال ۳۰۱چون احمدا بن‌اسعیل کشته شد مردم سیستان بز پسرش نصر خلاف آورد ند 
وسیمجور دواتی ازسیستان برون شد ومقتدو باب مربدرالکبیر دا بولایت سیستان فرستاد 
و فضل بن حمید و ابایزید خالد بن محمد المزوزی بدانجا دفتند و عبیدال بن احند 
چیپانی دربست ودخج بود وسعید طالقانی در غز نين وازسوی اصر بن احمد وفضل وخالد 
آهنگ آن‌دیار کردند وعبیداله بیرون شد وسعید طالقانی دا بگرفت و ببغداد فرستاد و 
فضل وخالد برغزنه و بست دست یافتند پس فضل بیمارشد وخالد بتنپایی دست اند رکار 
شد و برخلیفه عصیان ورد وخلیفه در کار بر ادر نحج طو لونی دا فرستاد ومیان ایشان‌جنگ 
دریبوست وخالد پیش از آنکه بکرمان رود بیروز شد و بدرسیاهی برو فرستاد و خالد 
جنگ ی کرد واو دا زغم دسید و کسان وی شکست خوردند ووی رااسیر گر فتند واو بمرد 
وسرش دا ببغداد بردند (۲) 

هم درین سال اسحق بن احمد و سرش الیاس بر نصربن‌احمد خروح کردند وچون 
احمد بن اسمعیل کشته شد اسحق درسبرقند بود و چون خبر پادشاهی نصر بدو رسید برو 
عصیان آورد و سرش الیاس بکار لشکر برخاست وکار ایشان بالا گرفت وبسوی بخارا 


۱ - زین‌الاخباد - ج ۲ ص ۲۵ - ۳۲ 
۲ - این اثیر - وقایع سال ۳۰۱ 


۳۳ 


شدند وحمویه بن‌علی با سپاهی بسوی‌ایشان دفت واین درماهء‌رمضان بود وجنگی‌سخت دد 
پیوست و اسحق شتکست خورد و داه سمرقند گرفت ..بس باز گروهی گرد آورد و باد 
د یرتکد و وت دیگر شخت روی داد واین بار نیز اسحق شکست خوردوحمویه 
تاسمرفند آودا دثبال کردوسمرقند دا بقپر گرفت و اسحق بنهان‌شدوحویه او راخواستاد 
شد و بروباسبا نان ودیدبانان کماشت وچون کاد براسحق نگ شد خود نزد حموبه رفت 
واژو ز نهپارخواست واو دا ببخارا بردند و در بخارا بماند تا بمرد و اما پسرش الیاس 
سوی فرغانه دفت ودر | نجا ماند تابار دی زرا ۳ خروج کرد )۱ 

درسال۲ ۰ ۳منصود بن اسحق بن احمد بن‌اسد بر امیر نصر خلاف [وردووی‌دا حسین‌بن 
علی مرو روذی ومحمدین حیدر بخلاف انگیختند و سیب آن بود که چون ین بن‌علی 
نخستین بارسیستان دا برای احمدین اسععی لگشاد. چنانکه بیامد. آرزوی آن داشت که 
ولات سیستان یابد و منصود بن اسحق والی سیستان شد و چون بار دوم آن دیار دا 
آکشادنیز آرزوی ولایت آن داشت وسیمجورولایت آن‌دیاریافت ووی ازسی‌جور باز گشت 
و بباری منصودین اسحق برخاست ویس ازمر ک احمد او رایاوری کرد وامادت‌خراسان 
مرمتصور دا بود وحسین‌بن‌علی خلیفه در اعمال وی بود وبا هم یارشدند وچون‌احمدین 
اسمعیل کشته شد منصوربن اسحق بنیشابور وحین بپرات بود و حسین سر کشی آشکار 
کرد و بنزد منصود بنیشابور رفت واو دا دلیر کرد ومنصور در نیشابور بنام خود خطبه 
کرد وحمویه بن‌علی اژبغارا با سیاهی آهنگ وی کرد وچنان‌روی داد که منصوریمردو 
گویند علی‌بن حسین او دا زهر داد و چون حمویه بنزديك علی بن حسین رسید وی از 
نیشابودبهرات دفت و آنجا بماند ومحمدبن حیدر صاحب شرط بخادا بود و مدت درازی 
آن مقام داشت وا بغادا بیرون شد و بپراة نزد حسین بن علی دفت و حسین از هراة 
بنیشابور شد ودر هراة برادد خویش منصودبن علی را جانشین گذاشت و بر یشانوردست 
یافت واحمدین سپل ازبخارا برای جنگ با اوبیرون شد واحمد از هراة آغاز کرد و 
آن شپر دا درحضاز گرفت وشپز دا بکشاد ومنصورین علی اژو زینهاد خواست واحمد 
از هراة بنیشابور شد ودر دبیع‌الاول بان شهررسید واحمد حسین را محاصره کرد 
وباوی نید واکسان شکست خوودند و حسین بن علی اسیرشد و احمد بن سپهل در 
نیشاپوریماند . 

درین موقع محمدین حیدد بمرو بود و چون خبر استیلای احمدین سپل بدو رسید 
فان وف دادن کت بنعلی زا بداست ای اه کرد و مت او را 
بگرفت ومال واسیاب او بستد ووی را با حسین‌بن علی‌ببخارا فرستاد . اما ابن حیدر وی 
بخوارزم دفت ودر آنجا بمرد . 

اما حسین بن‌علی در بخادا بیند بود تا این که ابوعبدالنه جیهانیوی داآزاد کرد و 
بخدمت امیر نصر باز گشت (۲). 


۱ - آبن‌اتیر - وقایم سال ۳۰۱ 
۲ این اثیر - وقایم سال ۳۰۲ 


۳۹۵ 


درسال ۳۰۷ نصر بن احمد بر احمدین سهل ظفریافت . این احمدین‌سهل از بزد گان 
دربار امیراسهعیل بود ودر کاب این‌پادشاه کارهای بزرگ کرد ووی احمدین سهل‌بن 
هاشم‌بن و لیدین جبلةبن کامگاد بن بزداکرد ‏ شهر یار بادشاه ساسانی‌بود و کامگاردهقا نی 
بود از نواحی مروو گل‌کاه‌گادی بدو منسو بست که گلیست بسیارسرخ وهمانست که در دی 
قصرانی ودرعراق وجز بره وشام بر مکوتفان قصر انی‌منسوب بقصر انست که از قر اء 
ری (۱) باشد وجوری منسوب بشپرجور اژشهرستان های فارس واحمد را براددان‌بود 
محمد و فضل و حسینکه‌در تعصب عرب‌وایر | نیان‌درمرو کشته‌شدند و احمدخلیفه عمرو بن| للیث 
درمرو بود وعرو وی را ٩‏ هت و بردو وی دا ببند آفکند و وی توس 
پیامبر رادر خواب دید که بردرز ندا نت گفت‌ای پیامیر خدای دعا کن که خدای مرابرها ند 
وفرمانروایی دهد رسای وت خدای ترا رهایی بخشد اما دب تک بتنهپایی و سروری 
فرمانروایی نیایی. 

سس اعه ر مت درماه رام خواست ون ره بت ورد بر گرفت و سرو 
ریش خویش بسترد وموی بیفکند و از گرمابه بیرون تد چنانکه کس او را نشناخت و 
بنپان شد وعمرو هرچه بیافتن وی کوشید بر نیامد ووی ازسیستان ببروشد وخلیفةٌ مرودا 
تگرفت و بر آن شپردست یافت و نزد اسمعیل‌بن احمد ببخارا رفت و اسمعیل وی‌را گرامی 
و و داشت وجایگاه او بلند کرد ووی فر زانه بود و نگاهدارندة رازها وچون‌حسین‌بن 
علی‌عصیان آورد احمدبجنگ اوشد وچنانکه بیآمد بروچیر گشت واو دانزد نصر بناحمد 
بایگاه بلند شد و چون ببعضی مواعید خویش در حق او وفا نکرد وی اذ آن امیر بدل 
رت راء داد وروزی يك من از اصتای ار رت را ۱۱۹۹۹ 
حال خوش مر او زا بگفت واو نیز بعطبی وعده‌ها داشت که گز ارده نشده بود و چندی 
نگذشت که احمددر نشابور بررامیر مر خلافآورد و نام او از خطبه بفکنه وفرستاده ای 
رازه کیال تخود و اعمال خراسان بخو است واز نشابودیگر کان رفت وقر اتکبت | نجا بود 
وبا وی جنگ کردوبر آن دیاد مسلط شد و | نجا با دویی بساخت وحصار گرفت و نصر 
سیاهی با حمویه بن‌علی از بخارا بسوی اوفرستاد وچون آن سیاه بمرو رود رسیددد آن 
نو آحی بما ند تا احمدین سهل بوون آ[ را و لیا<.د از خصار گاه خوش برون نشد وچون 
حمو به دید که وی ازمرو بیرون نمی‌آید حیلتی کرد که احمد خشم بگیرد و بیددن شود واو 
برون نشد . 

ددین زمان حمویه بگروهی از نقاة خودفرمان داد که باحمدین سهل بنو یسندو پنهان 
میل خویش را بدو بنمایند واو را ببیرون شدن ازحصار برانگیز ند » پس احمد از مرو 
و ازمرو رود درماه رجب سال ۳۰۷ رو برو شدند و اصحاب (جمد 
شتکست حوردند واو زینپار خواست واو را سر فد و او را بخارا فرستادندووی 


در ذندان درماه ذیحجه سال‌بر ۳۰۷ بمرد (۲) ۰ 


۱ - رودبارقصران از بلوك اطر اف طبر ان هنوز بهمیت اسم باقیست . 
۲ - ابن اثیر - وقایم سال ۳۰۷ 


۳۹۹ 


درسال ۳۰۹ رسول امیر خراسان بیغداد نز دخلیفه شد وسر لیلی بن ن«مان را که در 
طیرستان عصیان کرده بود بیفداد برد (۱) .این لیلیتلی ازسران سیاه اطروش علوی 
بوذ وولایت گر گان داشت وحسن‌بن‌قاسم داعی بسال ۳۰۸ او دا بولایت گر گان‌فرستاده 
بود و فرژندان اطر وش او دا «الموٌ یدلدین ال > مي‌نوشتند"و«المنتصر لآل رسول‌اله» و 
اومردی بودبا داد ودهش بسیار و دلیرو بی‌باك و از گر گان بدامفان رفت وجنگ کرد و 
گروهی بسیار ازمردم آن دبار نکشت وبگررکان باز گشت و مردمان دامغان پناهکاهی 
ساختند وقراتگین بگر گان رفت ود نردیکی ده فرسنگی کر گان‌با او بچنگید وقراتگین 
را شکست افتاد وغلام وی بارس از لیلی امان خواست وبا اوهزار مرد بود ولیلی او را 
نیکوداشت و خواهرخویش دا بز نی بدوداد وابوالقاسم بن‌حفص خواهرزادة احمدبن‌سهل 
نیز بز نپاد نزد اوشدو لیلی اودا نیز تبکوداشت وسیاه وی بسیارشد و اموال بر لیلی بن نعمان 
تنك شد و بفرمان حسن بن‌قاسم داعی تزديك نیشاپوررفت وابوالقاسم بن حفص نیز وی را 
بدین کار تحر یش کردوقر اتکی | نجا بود و درد بحجسال انجارسید و خطبه بنام‌داعی 
کردو امير نصر از بخارا حمو به بن‌علی‌د| بجنگاوفرستاد ودرطوس بايك‌دیگر رو برو شدند 
وجنگ کردند و بیشتر از کسان حمویه بن‌علی شکست خوردند و گر بختند وفرادیان تا مرو 
رسید ند اماحموبه‌و گر وهی ازسر کرد گان‌درمیدان پایداری کرد ند چا ی اک لیلی 
شکت خورد ندو لیلی خودهنگام گر یز بکو چه‌ای‌رسید که‌راه بیر ون شد نداشت. ناجار بخا نه‌ای 
پنهان‌شد؛ بغر | بدان خا نه‌رفت و او دا گر فت.و باردیگرحمو یه بن علی ومحمد بن عبیدانث بلعمی‌و 
ابوجعفر صعلوك و خوارزژم شاه و سمحور دواتی بجنگ او شدند و در گرفت و کسان 
لس تست خورد ند ولیلی خودشکست خوردو بامل رفت و از نجا روی برون شدن 
نداشت و مغر ا در | نجا بوی رسید و لیلی‌دیگر یادای ایستاد کی نداشت ودرخانه‌ای متواری 
شد و بفر | وی دا بگرفت و نزدحمویه فرستاد ووی سر او دابرید و بر نیزه‌ای کرد وچون 
ان لیلی‌چنان دید ند ز نپاد خواستند و او ایشان دا امان داد و گت حبازو ند شمارا 
از شیاطیت گیل و دیلم دهایی داد و جاویدان ازیشان دستید و کشته شدن لیلی دد 
دبیم‌الاول بود. سال بر ۲۰۹ وسراودا بغدادیرد ندو سرفلام تراتکت‌تگ ی کان ماند(۲)- 

درسال ۳۱۰ سیمجور با ابوالحسن علوی جنك کرد بدینگو نه که چون لیلیبن 
نعمان کشته شد قر اتگین بگر کان باز گشت وغلام وی بارس ازو زنپارخواست وقراتگن 
او رابکشت واز کر گان برفت وابوا لحسن‌بن حسین‌علی اطر وش علوی‌پسر ناصر بکرکان 
رفت ودر | نجا بما ند و نصربن احمد مرسی‌جور دواتی دابا چپارهز ارسواربد [ نجافر شناد 
و بدو کی کف کنزن, فرود آمد و نزديك یکماه درین سال ابوالحسن را در حضار 
گرفت وابوالحسن با هشت هزادمرد از دیلیان گر کاتان ببرون شد وفرمانده ساةاو 
سرخاب‌بن وهسودان پسرعم ماکان ابنکا کی دیامی بود وجنگی سخت در گرفت وسیمجور 


کف تن بود و لی‌وی راشکست رسیدوسیمچور کمینی‌ساخته بوداما درجنگ بدان کمین 


۱ - تجارب‌الاهم _ چاپ مصر - ج ه - ص ۷ 
۲ - ابن اتير - وقایم سال ۳۰۹ 
۳۷ 


دیر دسیدند. سیمچورشکست خوردو کسان | بو | لحسین‌دست بتاراج برداشتند «ددین هنگام 
پس از پیروزی کسان ابو احسین آمدند وایشان را شکست دادند . و نزديك چپار هزار 
سوار اژدیلمان و کر کانیان بکشتند وابوالحسن راشکست رسید واز راه دریا باستراباد 
دفت و در | نجا اصحاب خو بش را رن کنر و سرخاب مرسی‌جور را در شکست دنبال 
میکرد وچون آن هز یمت دوی داد باستراناد شد ودرا نحا نزد ابوالحسن بن ناصر بما ند 
و چون سیمجورپیدرفت سپاه خویش را شنید بسوی ایشان باز گشت ودر گر کان بماند . 

درین زمان سرخاب بمرد وا بوالحسن پن ناصر بساریه باز گشت وما کان بن کاکی‌دا 
ازجانب خود باستراباد گذاشت و وی دیلمان دا گرد خویش جمم کرد . پس محمد بن 
عبید له بلعمی وسیمجوربر در استراباد شد زد وبا ماکان بن‌کا کی جنگ کرد ند و چون کار 
بطول انجامید با وی صلح کردند بدآن شرط که از استراباد بساریه شود وماکان بساربه 
دفت وایشان از استراباد بگر گان دفتند واز[ نجا بنشا بودو شرا دا دراستراباد گذاشتند 
وچون از آنجا برفتند ماکان بد نجا باز گشت وماکان در گر گان بماند (۱) . 

هم درین سال ۳۱۰ الباس بن اسحق‌بن احمدین اسد سامانی خرو ج کرد بدینگو نه 
که وی‌با بدرش عصیان کرده‌بود چنانکه گذشت. و فرغانه دفته بود وچون بفرغانه‌رسید 
در آ نجا بماند که بار دیگر خروج کند و ازمحمدین حسین بن مت یاوری خواست و گروهی 
از تر کان با وی یارشدند و سی‌هز اد مرد با وی بود و آهنك سمر قند و نعبر بن احبد کرد 
و نصر ین احمد مرابوعمرو محمدین اسد ودیگران دا با دوهزارو بانصد مرد تسترلن او 
فرستاد ودر برون شپر سمرقند هنگام ورودالباس کمین کردند وچون وی و کسانش وارد 
شد ند تس کفرج فرود آمدن وتان اک ود از کین برون تاختند وازمیان درختان پدیدار 
شدند وشمشیر بر کشیدند وابن مت شکست خورد وبا سبیجاب رفت واز | نجا بطر از و 
دهقان ناحیتی که بد آنجا فرود آمده بودوی را بکشت وسر او دا ببخارا فرستاد» پس 
الیاس با رسوم باز گشت و ابوالفضل بن یوسف صاحب شاش وی را یاوری میکرد و 
محمد بن‌الیسم را یکت وی فر ستاد ند (مستکک در پیوست والیاس شکست خورد و یکاشنر 
دفت وابوالفضل دک هد ووی را بخارا بردند ووی | نجا بمرد واما الیاس وی دختر 
دهقان کاشغر قر اتگین دابگرفت ودر [ نجا بما ند ومحمدین مظفروالی‌فرغانه شد والیاس‌بن 
اسحق بدا نجا باز گشت ومحمدین مظفر با او بجنگید و بار دص او را شکست افتادو 
بکاشغر باز گشت ومحمدین مظفر بوی نوشت واو دا دلجویی داد ووعده نیکوداشت کرد 
چنانکه از وی زنهپار خواست و ببخارا رفت و نصر بن احمد او دا نیکوهمی داشت و دختر 
بدو داد وبا وی‌بماند (۲) . ۱ 

درسال ۳۱۶ سامانیان بردی دست‌یافتند بدینگو نه که چون مقتدرخلیفه مر یوسف بن 
ابی‌الساج والی ری را بواسط فرستاد نصربن احمدنوشت وولایت دی بوی داد واودا 
فرمود که آن دیادبگیرد و نصربن احمد در اوایل ۳۱۶ بدا نجا دفت و بکوه قارن‌رسید 


- اين اثیر - وقایم سال ۳۰ 
۲ - ابن اثیر - وقایم سال۳۱۰ 


۳۸ 


وابو نصرطری او دا از گذشتن‌مانم شد ووی در | تجابما ند و کس بدو فر ستاد وسیهزاد 
دینار بداد تا اینکه توانست بگذرد وبنزديك ری رسیدو فا تك از | نجابرون شد و نصر بن 
احمد در جمادی الاخر» بر ان شهر دست بات و دو ماه در | نجا بما ند و سیمجور دواتی 
را ولایت دی داد واز آنجا باز گت وابن صعلوك بری داخل شدو در آنجا تا اوایل 
شعبان سال ۳۱7 بماند پس بیمار شد و بحسن داعی و ماکان بن‌کا کی‌نوشت و ایشان دا 
بخواند تا ری دا بدیشان باز گذارد وایشان بدا نجا رفتند وری‌را تسلیم کرد و برون‌شد 
ودر دراه بمرد (۱) ۰ 

بسال۳۱۵ اسفار بن‌شیروبه ازجا نب نصر بن احمدبر گر کان دست‌یافت. این‌اسفادین 
شیرو به دیلمی نخست از اصحاب ماکان این کا کی دیلمی بود و بد خوی‌بود وژماکان وی را 
ازسپاه خویش براند و اوببکر ین محبد بن یسم پیوست که بنیشابور بود و وی دا خدمت 
کرد وبکر بن محبد او رابگر کان فرستاد که آنجا دا بگیرد وماکان بن‌کاکی ددین - 
هنگام بطبرستان بود و بر ادرش ابوالحسن‌بنکاکی بکر گان ومیان وی و علوی خلاف 
افتاد وابوالحسن ین کا کی آهنگ کشتن علوی کرد وعلوی بروچره شد واو را بکشت و 
درخانه پنپان گت وچون فردا شدکس نزد گروهی ازسران فرستاد و آن حال بریشان 
پیدا کرد وایشان از کشته شدن ابوالحسن بن‌کا کی شادی کردند وحس علوی دا بردن 
آوردند واو دا جامه پوشانیدند و با وی بیعت کردند و او پیشوایی سپاه خود بعلی‌بن 
خورشد داد و باسفادین شرویه نوشتند وان حال اعد وازو را بنزد خود خواندند 
و او ازبکر بن محبد رخصت گرفت و بگر کان دفت وبا علی‌بن خورشید توام شد و آن 
ناحیه بکرفت وماکان‌بنکا کی |زطبرستان آهنگ ایشان کرد با سپاه خود وایشان.با او 
در افتادند واو را شکست داد ند وازطبر‌ستان رصق کح و راتسا بما ندند و علوی با 
ایشان بود و وی روزی که بگوی باژی بود از ستور خویش بیفتاد و بمرد وعلی بن 
خورشید سپهسالار نیز پمرد وما کان بن‌کاکی بسوی اسفارباز گشت وبا او بجنگید واسفاد 
آزوشکنت خورد وبسوی بکربن محبدبن یسم برفت که در گر کان بود و ددکر کان 
بما ند تا اینکه بکر آنجا بمرد وامیر نصربن احمد ولایت گر گان اسقادین شیرویه را داد 
واين بسال ۳۱۵ بود واسفاد کس نزدمرد آویزبن زیار گیلی فرستاد واورا بخود خواند 
وچون او بنزد يك وی رسید سپپسالاری خویش بدو دادو با او نیکوئی کرد و آهنگ 
طبرستان کردند و بر آن دیار دست یافتند (۲). 

در سال ۳۱۱ حسین‌بن قاسم داعیکشته شد . بدینکو نه که چون اسفادبن شیروبه 
دیلمی برطبررستان دست یافت ومرد آویز با او بود " چون بطبرستان شد ند حسین بن قاسم 
در دی بود و بر آ نجا مستولی گشته و اصحاب نصر بن. احمد را بیرون کرده و بر قزوین و 
زنجان وابپر وتم نیز دست یافته بود وماکان بن‌کا کی دیلمی با او بود س‌سوی طنرستان 
شد ومیانایشان و اسفاد نزديك ساربه مقا بله افتادو جنگی سخت در بیوست وحسن وماکان بن 


۱ - ابن اثیر - وقایع سال ۳۱ 
۲ - ابن اثیر - وقایم سال ۳۱۵ 


۳۷۹ 


کا کی‌شکست خورد ند وچون بحسن رسیدند او را گرفننت ووعا کته ند و ۱۳۳ 
خوددن بیشتر سپاه حسن شکست عمدی بود و بد آن گونه بود که وی کسان خود داپایداری 
می‌فرمود وایشان دا ازستم بازمیداشت وازمی گساری وایشان را از وی بدمی آ مد وان 
گروه با هم ساختند که بپیشبازهروسندان روند ووی یکی ازسرانگیلی‌وخال مردآویز 
و و ود و آهنگ آن داشتند که حسن داعی دا بگیر ند و حسین بن اطروش را 
بجای او بگمار ند وخطبه‌بنام او کنند وهروسندان با احمد طویل بدامفان بودپسازم رگ 
صعلوك و احمدبرین | گاهی‌یافت و بحسن داعی نوشت واو را کی اه هرو سندان 
برسید وی را با پیشوایان سپاه دید وایشان دا با خودبکاخ خویش بگر گان برد که با 
ایشان نان بخورد و نمی‌دا نستند که اواز | نچه دربادة وی اندیشیده| ند کر ست و کسان 
او نیز با این همرای بودند واو کسان خود دا فرموده بود که از اندر شدن اصحاب آن 
سر ان‌سیاه بتخا نه وی منع کنند وچون آن گروه سر ای وی | ندرشد ند کسان وی بر خاه«تاد 
ووی ایشان رافرمود که آن گروه را تست ومال ایشان تاراج کنند و کشتار و تاراج 
بالا گر فت تا بجایی که بنزدیکان خویش نیزدست بردند واز وی بز ارشد ند وچون‌چنین 
شد او دا تنها گذاشتند و وی کفته شد وچون او کشته شد اسفادبر طبرستان و ری و 
کر کان وتزوین وابپر و قم و کرج دست یافت و بسوی نصر بن احبد دعوت میکرد و 
درساریه بماند وهرون بهرام دا عامل برشهر آمل کرده‌هرون آنجا خطبه بنام ابی‌جعفر 
علوی می کرد واسفار اذابی‌جعفرهر اسان بو د که مبادا فتنه وتی ۳ کند وهرون بدو 
پیشنهاد کرد که دختری ازيك تن از بزر گان آمل بگیرد و در جشن زناشوئی ابوجفر و 
دیگر پیشوایان علویان را بخواند ودر روزی که با اسفار گفته بودند چنین کردند . پس 
اسفاربا گروهی ازساریه رفت وبد آن روزموعود بامل رسید و نا گپان بخانهٌ هرون| ندر 
شد وابوجعفرودیگر ان از پیشوایان علویان دا بگرفت وایشان‌دا ببشارا برد وایشان [نجا 
بز نجیر بودند تا درفتنةٌ ابو ز کریا رهایی یافنتد . چنانکه ازین پس بیآید ؛ چون اسفار 
ازطبر ستان ببرداخت بری شد وماکان این کا کی ۳ بود وری را ازو گرفت و بر ان 
شهر دست یافت وماکان بطبر ستان درفت و آنجا بماند و اسفار می‌خواست قلعهٌا لموت را 
بگیرد که دژی بود بر کوه پلندی ازحدود دیلم وبدست سیاه چشم‌بن مالك دیلمی بود و 
اسفار کس بدوفرستاد واو رابود خواند واز وی خواست که ذن و فر ژ ند خویش را در 
قلعهٌالموت بگذارد واو را ولایت قزوین دهد وی پذیرفت وزن و فرز ندان را بد آن دژ 
برد وبا ایشان کسانی را فرستاد که از پیروان اوفرمان بردارتر بودند و چون شماده آن 
اد بصد مرد رسید وی را ازقزوین بخواست و چون نزديك او رسید او را بگرفت 
و پس ازچند روز بکشت وچون اسفار بسمنان دسید ابن‌امیر که صاحب کوه دماو ند بودازو 
ژنپار خواست ومحمدین جعفرسمنانی او دا ازفرود آمدن باز داشت و نیز از دفتن بقریة 


ی( ما سد ‏ 


۱ - ظاهرا این اثیراین‌قریه داددین موضم «سگرم خوانده و بتازی ترجمه کر ده و ورآس‌الکلب» 
توشته است . 


۳۳۰ 


پس اسفار اژو کینه‌ای در دل گرفت و چون برری دست یافت اشکرک بسوی او 
فرستاد که وی دا بیآورند وفرمانده آن سپاه کسی بودعبدا لملك نام وعبدا لملك بصلح با 
وی را ی‌شد و اوعبدا لملك را میپمان کرد وعبدالملك گروهی از دلبران خویش دابا 
خویش ی و رها کردند و اوتنپا نزدمحمدین جعفر برفراز شد 
و پاسی‌با يك دیگر سخن می گفتند پس عبدالملك را از گروه خود جدا کرد وچنان کرد 
تا اینکه جز کود کی‌خرد کس نزد ایشان نما ند وعبدا لملك درو آو بخت و او دا بکشت و 
چندی درنگ کرد . پس تاری ابریشم از کریبان بر کشید و رسنی ساخت و از آن غرفه 
فرود آمد و بگر بخت . 

آن کودك خر دسال بنا لید و کسان‌محمد بن‌جعفر بیا مد ند وود را ختکعرد وعبدا لملك 
را شته دید ند وهر اس از دیلمان نزد اشان بودبکشتند وجان بدر برد ند . 

پس سپاه اسفارفر اوان شد و کار اوبالا گرفت و کیر افزود و بر نصر بن‌احمدعصیان 
کرد و می‌خواست‌تاج بر سر خو یش نهد ودر دی تخت ژرین‌بادشاهی نهد وبا خلیفه وصاحب 
حرازسان دنک رکند ‏ 

خلیفه با هرون‌بن غریب سپاهی‌بجنگ اوفرستاد ودر نزدیکیقزوین رو بروشدند و 
هارون شکست خورد واژ لشکر او کروهی بسیار بر ددقزو ین کشته شد ومردم قزوین‌باسیاه 
هرون بای میکردند واسفاربریشان کینه گرفت . 

اس ام مر از راز تاهتک زسعای بر ون ام نا دبار ار نا ککرد و شا یو 
رسید واسفارسیاه خویش را ی و اسفار نزد نصر بن‌احمد رادار 
وی نپذیرفت ومحمدبن مطر ف گر گانی و زیر اونامه‌ای فرستاد وایشان را فرمان بردادی 
ودادن مال بخواند و کفت که لاک ند ند کار ایشان تک خواهد بود و در میان سیاه 
اسفار گروهی از تر کان بودند پیرو امیر نصر واو دا و وزذیرش دا بیم دادند وچون‌اسفار 
آهنگ جنگی کرد بعضی ازسران او دا برانگیشتند که مال بدهد و خطبه بنام امیر نصر 
کند واو را ازجتگ بترسانیدند و او بگفتة ایشان رفت و آنچه از اسفار خواسته بودند 
بپذیرفت و شرطی‌چند کرد از باب اموال وجز آن و در میان اتفاق افتاد و پس اذین صلح 
اسفار برهرمردی ازمردم ری يك دینار خراج ناد و او دا مالی بسیارفر اهم شد و بعضی 
از آن اموال را بامیر نصر داد ووی باز گشت و کار اسفار بالا گرفت و بر خویشتن بیفزودو 
آهنگ قزوین کرد که ازمردم آنجا کین بستاند و ازیشان مال بسیاد گرفت و گروهی 
بکشت و آذار کرد ودیلمان دا بر یشان چیره کرد ودل‌های مردم ازو رمیده گشت وچندان 
بیداد کرد که موّذ نی‌راشنید برمناده‌ای‌اذان میگفت وفرمان داد که او را ازمناره بیفگند ند 
ومردم ازستم او بجان آمدند ومردم‌قزوین مرد وزن و کودك بصعرا بیرون شدند وزادی 
میکردند ووی ایشان دا استپزی میکرد (۱) . 

هم ددین سال ۱5 ۱۳سفارین شیرویه کشته شد بدینگونه که درسپاه او بیشوابی‌بود 

آزیزدرگان لشتکی نام اه مرداویز ین زیار دیلمی و اسفاد او دا نزد سلار صاحب سبران 


۱ - ابن اثیر - وقایع سال ۳۱۲ 
[فری 


طرم (۱) فرستاد که وی دا بفرمان او بخواند واین سلار همان کسیست که پسر وک پس 
از آن صاحب آذر بایجان شده است وچون مرد آویز نزد سلاررسید با يك دیگرهمداستان 
شد ند و بقصد |سفار بر خاستند و اسفار بقزوین رسیده بودوانتظار باز گشت مرد آویزداشت 
و گروهی از سران سپاه وی با او بودند و بایشان از آنچه میان سلاد و مرد آویز دوی 
داده بودآ گاهی رسید وسیاه اسار ازستم و بیداد و بد کرداری وی سک [از نان بود و 
بیادی مرد آویز برخ‌استند وازمیان ایشان مطرف بن محمد (۲) وذیر اسفاد بود . مرد- 
آویز وسالار بسوی |سفار رهسپارشدند واین خبر باسفار رسید و کسان او دست نشاندة 
مرد آویز بودند و بد خواه وی سیب آن بیدادها که در قزوین کرده بود » پس اسفار 
ازیثان بگر یخت وبا تنی‌چند |زغلامان خودبری دفت بدآن اندیشه که مال بستاند ولی‌او 
دا جر پنح هز ار دینار فراهم نشد و او از [رتسا سوی خراسان شد و بناحیه بپق 
رسید. اما مرد آویز ازقزوین بر ی آمد و بما کان‌بن کا کی نوشت که در طبرستان بود و ازو 
خواستاریاری و یاوری شد . 

اسفار از آن ناحیت که بود بیست رفت وچند کس فرستاد که بقلعه‌الموت رو ند وزن 
وفر ز ند واموال او را که بدا نجا بودییآورند و بعضی از آن کسان ازو بر گشتند و زرد 
مرد آو یز شدند واو را از وی گهی داد ند ومرد آویز بی‌درنک دربی‌او بشتافت و مرد 
آویز بدو رسید واو دا بکشت وس از لشتن وی مرد آویز بقز وین باز گشت وبا مردم 
7 

هم درسال ۳۱۹ مرد آویز بسلطنت نشست بدینگونه که چون اسفار دا بکشت بر 
دیار او دست یافت و شهر بشهر دا همی‌گرفت . نخست قزوین دا گرفت و از آنجا بری 
ری رد را نیز بگرفت وهای وت اور و ۳ بروجرد و قم و کاشان و 
اصفپان و جرفاد قان و دیگر بلاد را بکشاد ولی بویژه با مردم اصفهان بدرعتاری کرد 
ومال ازیشان بستد وبا زنان بی‌برد کی کرد وتختی از زربساخت و بران نشست ونختی 
ازسیم کرد و پیشوایان گروه خود دا بر آن نشاند وچون برتخت می‌نشست سپاه وی رده 
می بست ودور اژو میایستاد و کس‌با اوسخن‌نمیگفت جز برده دادان او ومردم را از وی 
بیم‌بود (4) 

هم درین سال ۳۱۹ مرد آویز طبرستان دا بگشاد بدینگونه که چون ماکان بن 
کاکی مرد آویز دا در آهنگ وی بر اسفادین شیرویه یاری کرد ومرد آویز بشهر یادی 
رسید و کار اونیرو گرفت ومال وسپاه بسیاریافت هوایکر کان و طبرستان دردل‌می‌بخت 
و آن هردو دیا بدست ماکان بودومرد آویزسپاه بیآراست و بسوی ماکان شدو برطبرستان 
دست یافت وا بوالقاسم این با نجین سیهسالاد لشکر خویش دا بدآن دیار گماشت که مردی 


۱ - سالار صاحب شمیران طادم 

۲ - ابن اثیرنام این وذیر دا پیش اذین محمدبن مطرف و ددین موضع مطرف بن محمد ضبط 
کردة "است: 

"۳ -ابن اثیر وقایم سال ۳۱۰ ۱ : 

ء - ابن اثیر - وقایم سال ۳۱۳ 1 : 


۳۳ 


صاحب حزم ودلیر ونیکو رآی نود وخودبحاب گر گان رفت و آنجا اژجاتب ماکان شیر 
زیل‌بن سلار وابوعلی‌بن تر کی بودند وایشان ازمرد آویز بهر اسیدند و بگر یشتند و مرد 
آویز گر گان دابگرفت وسرخاب‌بن با وس برا دوژن | بوالقاسم دا ازسوی خود بگماشت 
وابوالقاسم بن بانجیت دا خلیفهٌ خود کرد و باصفهان باز کشت وغنايم بسیاربا خود برد و 
ماکان بدیلم رفت وابوالفضل ثایر آنجا با وی نیکویی کرد وبا وی بطبرستان شدو با 
ابوالقاسم جک کر ند وماکان و ثایرشکست خورد ند 1 ثایر بدیلم رفت وماکان ننیشابور 
شد و پفرمان نصر بن‌احمد در آمد و نصربا وی نیکویی کرد وابوعلی‌بن محمدین مظفر را 
بیادی اوفر ستاد وابوالقاسم دد گر گان‌می‌بود و ابوعلی وما ان بسوی اوشدند وا بوالقاسم 
ازمرد آویز یاری خواست ووی بیشتر ازسپاه خود دا بیادی آوفرستاد وماکان وابوعلی باو 
وسدنده وجنگی سبخت در گرفت وابوعلی وماکان شکست خوردند و بنیشابود با رفتند 
پس ما کان‌بن کا کی بدامغان دفت که آ نجا رابگشاید وابوالقاسم وی دا از آن کار بازداشت 
واو بخراسان شد )۱ 
درسال ۳۱۷ ابو ژ کریا یحیی و ابو صالح منصور و ابو اسحق ابراهیم فرزندان 
اسمعیل‌بن احمد سامانی بر برادد خویش نصر بن احمد بیرون آمدند و نیز گویند که این 
واقعه بسال ۳۱۸ بود و آن درستست وسبب آن واقعه این‌بود که براددشان نصر ایشان 
را بکهندز بخاراببند افگنده بودو کسان بر یشان گماشته بود وایشان بگر بعتند وانگیزة 
گریز ايشان مردی بود معروف با بو بکر خباز اصفهانی و چون نام از نصربن احمد میشد 
آن مرد میگفت چندانی نکشد که او اذمن آسیبی بیند ومردم بروخنده میزدند و نصربن 
احمد بنیشابور رفت وابوالعباس کوسه را بجای خویش در بخارا گماشت و توشه آن 
براددانش دا این ابو بکرخباز بزندان میبرد وابوبکر با گروهی اژ سپاهیان بکوشید 
که ایشان دا از بندبر آورد وچون‌نصر از بشارابرفت دوز آدینه‌ای بردر کهندز گرد آمدند 
ورسم چنان بود که هر آدینه درهای کهندز را نمی گشاد ند هی د زر استگاه ۶ جرن 
پنجشنبه شد ابو بکرخباز پیش از آدینه بکپندز اندرشد وبیش از آنکه مردم [ نجا گرد 
رید شب آنجا بماند وچون بامداد آدینه شد خبازببآمد ودرها بکشاد و کسان را که 
به ببر ون کردن ایشان با وی یادبودند اواز داد وایشان بردر بودند و باندرون شدند و 
یحیی ومنصور وابراهیم پسران احمدین اسمعیل از زندان بدرشدند و هر کس از دیلمان 
وعلویان وعیادان بز ندان بودند رهابی‌یاهتند و گروه کردند و آن کسان که ازسپاهیان با 
ایشان یار بودند بدیشان بپیوستند وسر کردة ایشان شروین کیلی ود . پس کارایشان نیرو 
گرفت و خز این نصرراتاراج کرد ند وخانه‌ها و کاخ های او برد ند و یحیق بن احمد مرابو بکر 
خباز دا بخویش نزديك کرد واو دابیشوایی‌داد . 
درین زمان نصر بن احمد بنشابور بود و ابوبکر محمد بن مظفر سیم‌سالار خراسان 
بگر کان بود" چون بحبی‌بیرون شد و آ گاهی بنصر بن‌احمد رسید از نشا بوربیعار باز گشت 
فا ی مان مظفر رسید واوما کان بن کا کی دا بفر ستاد ودختر باو داد وولایت نشابور 


۱- ابن اثیر - وقایع سال ۳۱ 
اوازان 


بدوسرد واو را فرمود که اگر بحی ی آهنگ نشا بور کند او دا باژ دارد و نصر بن احمد 
از نشا بور بخارا شد و یحبی‌مر ابو بکر خباز را بر کنار رود گماشت و نصر مر خباژ دا اسیر 
کرد وا نهر بگذشت و ببخارا رسید وخیاز دا بتنوری که دد آن نان می بخت بینداخت و 
بسوخت و یحیی از بخارابسم قند شد واژ | نجا بیرون رفت و بنواحی‌چفا نیان شد وابوعلی‌بن 
ابی بکر بن‌مظفر بد آ نجا بودویحیی بترمذ دفت وازدودبگذشت سوی بلخ و آنجاقراتگین 
بود وقر اکن با وی یار گشت و بسوی مروشدند وچون محمدبن‌مظفر بنشابور رسیدیحیی 
برونامه کرد واو دا دلجویی داد ومحمد آهنگ خویش بدو آ شکاره ساخت ووعده کرد 
که بنزد وی دود. پس از نیشا بورشد وما کان بنکا کی‌دا بجای‌خویش گماشت و[ شکارساخت 
ک آآدتنکنت مرو دارد ولی داه خویش کیرات و بیوشنج وهر اة رهسپار گشت و بتاخت و 
آن دوشپر بگرفت ومحمد اذهرات‌بسوی چفانیان دفت برراه غرجستان » پس‌چو نآ گهی 
مر بحیی را برسید لشکری براه اوفررستاد وهحمد با ایشان دو برو شد و آن لشکر را 
درهم کی وازغرجستان برفت وا پسرخویش ابوعلی اذچفانیان یاری خواست ووی 
او را با لشکری باودی داد و محمدین مظفر ببلخ شد و منصوری قراتگت ۲ ود و 
جنگی سخت میانایشان درگرفت و منصورشکست خوردو بگوز گانان رفت ومحمد جغا نیان 
شد و بپسرش بپیوست وبنصر بن‌احمد در گزارش خویش نامه کرد و نصر وی دا بلخ و 
طخار ستان داد وبا وی نیکویی کرد ومحمد مر پسر خویش ابوعلی احمد را بد آن دیا 
فر ستاد و خود ننصر پیوست هنگامی که او دد پی یحبی بود و بحیی بپراة می‌بود و از 
| نجا بنیشا بورشد وماکان بن‌کا کی [ نجا بود و وی را باز داشت و بحیی برماکان چیر نشد 
وه‌حمدین الیاس با یحیی بودوازو ز بنپار خواست ومنصور وابراهیم بر اددان بحیی از نصر 
امان خواستند وچون نصر نزديك هری رسید وقراتگین ویحیی بد آنجا بودند از هرات 
پیلخ شد ند وقراتگن حبله کرد که نصر را ازخویشتن بگرداند ویحیی دا از بلج بخارا 
فرستاد وچون بحیی از رود بگذشت از بخارا بر ناکت » س بار دک 
بیخارا شد وقر اتگین او رایاری نداد . 

بس شا بورشد ومحمدبن‌الیاس بد ‏ نجا بود و کاروی | نجا نیرو گرفت وماکان‌از | نجا 
بگ رکان دفت ومحمدبنالباس با یحبی یاری کرد وخطبه بنام او کرد ودرنشا بور بما ندند 


از سمر قند 


و نصر بن احمد هم‌چنان ددبی بحیی بود واو را ارام 7 گذاشت وچون تر ان نصر بن 
احمد. برسید پر|گنده شدند ومحمدین‌الیاس یسوی کرمان دفت و آنجا بماند وقراتگین 
بسوی ست ورخج بیرون شد ویحبی‌با وی بود و آنجا بماندند و نصربن احمد بسال۳۲۰ 
بنشا بورشد رن نز دقراتگین فر ستاد وولایت بلخ بدو داد و یحبی دا ژنپار داد و وی 
نزد اوشد وفتنه از میان برخاست و چندی چنین بگذشت و نصر بن احمد بنشابورهمی بود 
و یحبی را نزدخویش بو اند واو دا نیکوداشت ووی وبرادرش ابوصالح منصورد رگذشتند 
وچون برادرد وی ابر اهیم این دا بدید از نصر بگر بخت و ببغداد شد و از [ نجا بءوصل. 
اما فراتکس درست بمرد و او را سبیجاب بردند و آنجا بخاك سپردند» در درباط وی 


۳ 


که بر باط قراتگین خوانده میشد (۱) ۰ 
درسال ۳۱۸ جمفر بن‌|بی‌جعفر بر نصر بن ِ 
داود ازسوی سامانبان والی ختل بود واو را کارهابی پیش مد که بسیب آن شورید و 
باحمد بن محمد بن مرف نواعت که اآاهنکت او کند ووی بدان سوی دفت وبا وی بچنگید 
و او را بگرفت وببخارا برد وجفر او را آنجا بیند افگند وچون ابوز کریا خلاف آورد 
آوردو بختل با ژفرستاد که ۳ باه کر اکن و انجا بما ند ودرفرمان 


احمد بشودیده بدینگو نه که جعفر بن|بی‌جعفر 


وی را از ژندان بر 
نصر بن‌احمد می بود و کار وی نیکوشد واين بسال۳۱۸ بود (۲) ۰ 3 

درسال ۳۲۱ مرد آویز از دی بگر گان رفت وابوبکرمحمدین مظفر بدا نجا بود 
و بیماد نود وچون مردآویز آهنگ اوکرد وی نشابورباز گشت و نصر ین احمدبنیشابود 
بود وچون محمدبن مظفر بداتجا رسید نصر بن احمد پسوی گر گان دفت ومحمدبن‌عبدالن 
بلعمی بمطر ف بن محمد و ژ بر مردآویز نوشت واو دا بخود خواند ووی نزد اوشد واین 
خبر بمرداو یز دسید مطرف را بگرفت و او را بکشت ومحمدرن عبیدالله ی سس نزد 
مرداویز فرستاد و وی دا گفت که از گر گان دست بشوید و بری دود و او همچنان کرد و 
با نصر بن‌احمد صلح کرد (۰)۳ 

درسال ۳۲۲ امیر نصر بن احمد بر کرمان دست یافت بدی ن گو نه که ابوعلیمحمد بن 
الیاس از کرمان خروج کرد و بفارس شد وباستجر رسید ویاقوت بدانست که وی انديشه 
آن دارد که بحیله و مکر ازو امان خواهد و چون یا قوت مکر او بدانست او بکرمان 
با ز گشت و نصر بن احمد مرماکان ین کا کی را با ای ان بدوفرستاد وبا وی جنگ 
کردند واین الباس را شکست افتاد وماعان ازجانب نصربن احمدبر کرمان دست یافت‌و 
این محمد این الباس ازسران دربار نصر بن‌احمد بود و نصر بر وی خشم گرفت و او را 
هد فد ۰ 

بس محمد ین عبیدالله بلعمی اژو شفاعت کر دو اورا از ذندان بر آورد وبا محمدین- 
المظفر کر کنات فرستاد و چون بحبی بن احمد و برادرانش در بخارا بر بای خاستند 
محمدین‌الباس بسوی او دفت وبا اومی‌بود و چون کاریخیی بن احمد ببدی رفت محمد از 
نیا بوربکرمان شد وبر کرمان چیر گشت تا زمانی که ماکان دست او را از آ نجا کوتاه 
گردانید ووی بدینوردفت وما کان در کرمان‌ماند وچون ماکان از کرمان برفت باردیگر 
محمدین الیاس بکرمان باز گشت (4) . 

سال ۳۲۳ ددمیان نصر بن احمد ووشمگیرجنگی دراگرافت ند نکر نهکه جون‌وشتور 
بارش مرداو که شدرو ساه برادد را شرمان خوش دراآودد درردی رساند او 
امیر نصر بن احمد مررمحمدین مظفر بن محتاج دا که سپپسالار وی درخر اسان بودنوشت 
ووی دا فرمود که نکومش دود و بماکان بن کا کی که در کرمان بودنوشت 4۲ از کرمان 


۱ - ان اثیر - وقایم سال ۳۱۷ 
۲ - این اثبر - وقایم سال ۳۱۸ 
۳ - ابن اثیر - وقایع سال ۳۲۱ 
4 - ابن اثیر - وقایع سال ۳۲۲ 


۳5 


بم‌حمد بن مظفر بییو ندد که بگ رکان وری رو ند وما کان بدامغان شد و بانجین دیلمی که 
از کسان وشتکی روو لا سیاهی گران آهنگ او کرد وما کانازمحمدبن مظفر که در سطام 
بود یاری خواست ووی بگروهی بسیار او رایاوری کرد وایشان دا فرمود جنگ نکنند 
تا اوبرسد ولی آن گروه چنان نکردند وبا بانجین در آویختند وچون مددبایشان نر سید 
نت کت خورد زد و بنشابورباز گشتند و آنجا بما ندند وولایت نیشابود مرما کان‌بن کا کی 
را شد واو آنجا بماند واین درپایان سال ۳۲۳ و آغاز سال ۳۷۶ بود و چون ماکان از 
کرمان برفت |بوعلی»<مدبنالیاس بدآنجا باز گشت وبر آن دیاد دست یافت واز آن‌پس 
او را جنک هایی با سیاه نهر بن احمد دست داد و بیشرفت با دی می‌بود(۱). 

درهمین سال۳۲۳ درخر اسان تنگی‌و غلای سخت‌روی دادو گروهی بسیاراز گرسنگی 
بمردند چئدا نکه مردم ازسیردن ایشان بخاك ناتو ان ما ندند وبیگانگان ودرویشان چندان 
میمردند که کس دفن و کفن ایشان نمی‌توانست (۲) 

بسال ۳۲ معز الدو له بن بوبه آهنگ کرمان کرد وسیاه ی گر ان برد اشت از دلران 
خویش وچون بسیرجان رسید بر آ نجا دست یافت ومال مردم تاراج کرد و برسپاه خویش 
بخش کرد وددین زمان ابر اهیم بن‌سیمجور دواتی در قلعهٌ آنجا با سپاه نصر بن احمد 
مرمحمدین الیاس‌بن یسم را معاصره کر ده بودند وچون از بشرفت معززالدو له سیمجور 
آگاهی رسرد از کرمان بغر اسان شد ومحمدبن الیاس را رها اگرات واو از آن قلعه بر ون 
آمد و بشپر بم شد که درمیان کرمان وسیستا نست واحمدین بویه ازجایگاه خویش آهنگ 
زب انم تین ولی‌جنگ تکرد و احمد ,حیرفت شد 5۳ قصبهً کرمان بودودد بم یکی‌از کسان 
خودرا «ماشت وچون بجیرفت رسید فرستاده‌ای ازسوی علی‌بن ز نجی معروف بعل ی کلو به 
که پیشوای تفس (۳) وبلوج بودبوی رسید واين علی‌بن ذنجی وپددان وی بر آن ناحیه 
دست داشتند و لی‌خلیفه رافرمان‌می بردند وخراج م ی گز ارد ند واو این‌خراج را بمعزالدو له 
داد و احمد از پذیرفتن آن خویشتن نگاه داشت ومعزالدوله بر کرمان دست‌یافت و آن‌دیار 
از نص‌بن احمد منتزع شد (4) « 

هم درسال ۳۲۶ ماکان بن کا کی بر گر گان دست یافت » بدینگونه که چون ماکان 
نخستین باد از گر گان باژ گشت در نشا بوربما ند و بانجین در گر گان می‌بود وپس|زچندی 
بانجین بگوی بازی بیرون شد وازستورخویش بیفتاد و بسرد واین خبر بنیشا بوربما کان‌بن 
کال رسید وبا محمدین مظفر سپپسالارغراسان خلاف کرد واز ثیشابور باسفراین دفت 
وجمعی ازسپاه خود دا بگر گان فررستاد و آن دیار را کی هلوت و از اسفر این آهنگ 
نشابو کر د که معمد بن مظف رآ نجا بود وچون سپاه محمد | ندك بود و کسان وی با او 
نمی‌ساختند بسوی سرخس رفت وماکان ازترس اینکه سپاه برو گرد شو ند از نشابودباز 


۰۱ - آين آثیر ت وقایم سال ۳۲۳ 
۲ - ابن اثیر - وقایع سال ۳۲۳ 
۳ - معرب کلمة کوج 

ع - ابن اثیر - وقایم سال 4 ۳۷ 


۳۳ 


کشت این درماه رمضان سال‌بر ۳۷۶ بود (۰)۱ 

درسال ۷ صبوعلی بن احمدبن ای تکر محمدبن مظفر بن محتاج اژچانب نصر بن 
احمد والی وسیپسالار خراسان شد و پدرش را از کار باژ داشتند و ببخارا خواندند و 
سیب آن بود که ابو بکر محمد را بیماری سخت دوی داد و بدراژا کشید و نصر بن احمد 
پسرش ابوعلی‌دا ازچغا نیان بخواست و بجای پدر نشا نید و بنشا پورفرستاد و بپدرش بنوشت 
واو را بخود خواند ووی از نشابور رهسیارشد ودرسه منز لی بدد و پسر بيك‌دیگر رسید ند 
و پدر آ نچه پسر دا دانستنی‌بود بگفت وابوبکر هم چنان بیمار بپخارا رسید و پدرش در 
رمضان این سال بامادت و ادد نیشابورشد وابوعلیمردی فرژانه ودلیر و صاحب حزم بود 
وا نجا سه ماه بماند وخود دا برای دفتن بکر گان وطبر ستان آماده می کرد(۲) ۰ 

درسال ۳۲۸ ابوعلی‌بن محتاج بر‌خراسان دست یافت بد بت ونم که در ماه محرم 
ابوعلی با سپاه خراسان از نشابور بگرگان دفت وماکان بن کا کی بگر گان بود وسر 
|زفرمان نصر بناحمدباز کشید وا بوعلی بيك فرسنگی کر کان سید و گردما کان دابگرفت 
و کار بروتنگ کرد وخوراك دا ازشهر ببرید و گروهی سیار ازسپاهیان ماکان |ژوز نهاد 
خو استند وبرآن کسان که در گر کان مانده بو کارتنگ شد وما کان از وسشسد رک بری 
بود باری خواست ووشمگیر يك تن از پیشوایان سپاه خود دا بنام سیرخ‌بن نعمان بیاوری 
وی فرستادوچون او بگر گان رسید و آن حال بدید بر آن شد که میان ابوعلی وما کان‌بن 
کاکی را صلح دهد پس |بوعلی «م چنان کرد وماکان بطبرستان بگر یخت و ابوعلی دد 
اواخرسال ۳۲۸ بر گر گان دست یافت و ابراهیم سیمچور دواتی را آنجا از سوی خود 
بگذاشت وتاسال ۳۲۹ آنجا بماند و از انجا بری دفت (۳) ۰ 

درسال ۳۲۹ ماکان بن کاکی کشته شد و ابو علی بن محتاج بر وی دست یافت 
بدینگو نه که چون |بوعلی محمدبن مظفرین محتاج بگر گان شد وما کان دا از آ نجابرون 
کرد ما کان از گر کان بطبرستان شد و آنجا بما ند وابوعلی درگر گان می‌بود وددهمان 
سال ابراهیم‌بن سیعچور دواتی را جای نشین خود کرد و بجانب ری راهی شد ودر ماه 
دبیع‌الاول بد آن شپر دسید ووشمگیر بن زیار بر ادر مرد آویز آ نجا بودند و عمادالدوله 
ور کنالدو له پسران بویه با بوعلی نوشته بودند ووی دابآهنگ وشمگی رکردن بر انگیشته 
و گفته وه اگر خواهد وی دا باری دهند و انديشة ایشان زان بود که وی دی از 
وشمگیر بستاند وچون بسیب فزو نی دیادخویش آن زمین دا نگاه نتواند داشت ایشان بر 
آن دست یابند . 

چون خبرهمداستانی ایشان بوشمگیر رسید ماکان بن کاکی دا نامه کرد و او دا 
بیاری خواست وحال خویش برو بدیدار کرد وما کان بن کاکی از طبرستان بری دفت و 
ابوعلی نیز بری شد وسیاه رکنا لدو لا بن بویه بوی رسید و دراسحق آبادبپم رسید ندو 
ما کان‌بن کا کی درقلب سیاه بیستاد وخویشتن جنگ دایب راست وا بوعلی مرسپاهیان‌خود 


۱- ان اثیر - وفایم سال ۳۷۲ 
۲ - ابن اثیر - وقایم سال ۳۷۲۷ 
۳ - ابن اثیر - وقایم سال ۳۲۸ 


۳۳۷ 


دافرمود که برقلب بتاز ند و ماکان در آن جنک دلاوری هایی کر د که کس چنان ندیده 
بود ولی تیری برو رسید وخود ازسرش بیفگند واز بت بیفتاد و درجای بمرد وشه‌گیر 
بگربخت وبطی‌ستان شد و آنها بتاند ویو غلی ری دت بات سر ۲ ۱۳۱۰ 
فرستاد و تیرهم چنان درسر اوبود و نیز اسیران دا ببعادا گیل داشت و اآن اسیران در 
بخارا بودند تا سال ۳۳۰ که و شتدیر بقرمان 11 سامان دراامد و رن اسبران را رها 
کشت )+ 

درسال ۳۰ ۳محجمدین عمید ال بلععی وزیر نصر بن احمد در گذشت ووی اذفرزانگان 
جهان بود و نصر بسال ۳۲۹ اورا از وزارت باز داشته بود و جای اودا بعحمد بن محمد 
ج. انی سپرده وابوبکر محمد بن محتاج نیز ددهمین سال بعرد و اورا درچغانیان بخاك 
سیر د ند )۲( 8 

هم ددسال ۳۳۰ ابی‌علی‌بن محتاج بر بلادجیل‌دست یافت بدیکدو هرادن 
ری ابوعلی در آن دیار بما ند وسیاه ببلاد جبل فررستاد ون سر زمبن تا وبرذنگان 
وایپر وقزوین وقم و کرج همدان و نپاو ند و دنور تا حدود حلوان دست یافتند وابوعلی 
گماشتگان بدین نواحی گذاشت و مال بستد وحن بن فبروذان پسرعم ماکان بن‌کا کی 
در ساریه بود و ور از کت او کرد و او را بمیان ٌرفت و ابوعلی نیز بیاری او 
دفت و وشمگیر هم چنان در ساریه شپر بند بود و ابوعلی و حسن بوی رسیدند و دد 
سال ۳۳۰ او دامحاصره کردند وکار برودشوار کردند و هر روز گروهی اژویمت؟شتند 
و آزمستان ان سال بادان سیار بود و وشمگر خواستار صلح شد و ابوعلی با وی‌صلح 
کرد وازو گرو گان بستد که در فرمان تعبر بن احمد سامانی باشد و از آنجا درجمادی 
الاخرة سال بر ۳۳۱ بگرکان باژ گشت و چون وی دا از مرگ نصر بن احمد [ گهی 
رسید از آنجا بغراسان شد (۳) ۰ 

هم درین سال ۳۳۰ حسن بسن فیروذان بر گر گان دست یافت و این حسن بسن 
قیروذان پسر عم ماکان بن کاکی بود و در دلاوری نزديك بوی و چون ماکان کشته شد 
وشمگیر کس نزد او فرستاد و بفرمان خویشش خواند و او نپذیرفت و در شپر ساره 
ود و و سک امک او کرد و او از ساریه نزد ابوعلی سب‌سالاد خراسان شد و اذو 
یاری خواست وابوعلی از ری با وی دهسپا رگشت و وشمگیر او را در ساره محاصره 
کرد و آن محاصره تا سال ۳۳۱ بکشید و با هم صلح کردند . اما ابوعلی بغر اسان 
باز گشت و مکی از سر ان و شک را که نام او سالار بود بگروگان بستد وحسن بن 
فیروزان همراه وی بود و از صلح | کراه داشت تا وفات نصربن احمد فرا رسید وچون 
حسن این خبر بشتید آهنگ وشمگیر کرد و پبر او را یگرفت و بازیک کان بازوگفت 


و آن شپر بگشاد ودامنان وسنان بدستگرفت و چون ابوعلی بنشا بو رآمد ابر آهیم‌بن 


۲ - ابن اثیر - وفایم سال ۳۳۰ 
۳ - ابن اثیر - وقایع سال ۳۳۰ ‌ِ 


۳۳۸ 


سی‌چود دوانی با وی خلاف کرد و فرستاد کان در میان ایشان رت و امد "کردند تا 
صلح افتاد (۱) . ۹ 

هم درین‌سال محمد بن محمدجیهانی وزیر نصر بن‌احمد ازویرانی و آوادبمرد (۲). 

درسال ۳۳۱ نصر ین احمد سامانی را مر گ فرا رسید و ر نجوری اواژسل بود و 
سیزده ماه بیمار بماند و از پیشوایان دولت او کس نما نده بود ذیرا که برخی ازو باز 
دنه ورس اشفته شده وباره‌ای را مر فرا رسیده بود ومدت شپر یاری اوسی‌سال 
و سی و سه روژبود و مدت زنداگانی اوسی و هشت سال و وی مردی بردیار و با داد 
و دهش و فر زانه نود و از بردباری دی هن بس که يك تن ار پرستند کان او گوهری 
گر ان بدژزدید و ببازاد گانی بسیزده درهم بفروخت و آن بازادگان نزد امیر شد و او 
را آگپی داد که گوهری گران خریده است که جز پادشاه دا بکار نياید و امیر آن 
کوهر بعواست و آن سوداگر بیآورد و چون آن گوهر بدید بشناخت که از آن‌اوست 
و بدانست که ازو دژزدیده‌اند ۰ بس بهای آن برسید و بپرسید اژ که خریده است و او 
آن برستنده را تام برد و مای کوهر بگفت و آمبر فرمان داد که بپای آن بیآور ند 
و در ژمان بپا بداد و هزار درهم سود بر آن‌بیفزود و آن سوداگر خون آن پرستنده 
از وی بخواست و امیر گفت از ادب رات وی تاک است ولی خون وی او دا دهد. 
تاره نزن وا سواست و او را آدب درد مر ان بازد گان دا فرستاد و گفت 
خون وی ترا دادیم و اينك مر ترا فرستادیم 9 نیز آورده اند که روزی سیاه خویش 
عرض همی کرد و در میان ايشان کسی بود نام او نصربن احمد و چون عرض بدورسید 
از نام او بپرسید و او خاموش ماند و پاسخ نداد و يك تن از حاضران گفت نام او 
تران امسعدرست ری کدی تاش رای از بسن نزمه 

میر گفت بر ماهواره و توشة وی بیفزایند » پس وی دا بخویش نزديك کرد وبر 
جایگاه او بیفزود . 

نیز آورده‌اند که چون برادرش ابوز کربا بروبیرون شد خزاین و اموال اوتاداج 
کرد و چون نصربن احمد پیادشپی خویش باز کشت وی دا از گروه ی که خواسته او برده 
بودند [ گپی دادند و او ایشان را متعرض نشد و نیز او دا گفتند که کسی از باذادیان 
کار دی گران بپا از آن او ب‌دویست درم خریده است و او کس فرستاد و دویست ددم 
بداد و کارد بخواست و او خویشتن داری کرد مگر آنکه بپزاد درهم بفروشد . امیر 
گفت آیا شگفت ندارید ازاین مرد که‌من مال خویش دا نزد او همی بینم و با اوددشتی 
نمی کنم و حق اوبوی می دهم و در خواستن آن کارد پایداری کرد و بخرسند کردن‌او 
فرمان داد و نیز آورده‌اند که رنجوری او بدراز| کشید و-سیزده ماه بیماد بماندوددین 
هنگام بنماز و عبادت بر می خاست ومر خویشتن داکاخی بساخت و آنرا < عبادت خانه» 
یا « بیت المپاده > نام کرد و جامهٌ پاك می پوشید و با فروتنی بدآ نجایگاه می رفت‌و 


۱ - اين اثیر - وقایم سال ۳۳۰ 
۲ - این اثیر - وقایم سال ۳۳۰ 


۳۳۹ 


نماز می کز ارد و دعا می کرد و می ژارید و اژ نافرموده خویشتن نگاه می داشت و از 
گناه پرهیز می‌کرد تا بمرد د چون اد بعرد در کنار پدرش بنعاك سپردند و پس ازو 
پرش نوح بن نصر را که در ژمان پدر والی بخادا ود بیادشاهی برداشتند و او در 
ماه شعبان سال بر ۳۳۱ بپادشاهی نشست و او را امیر حمید لقب کردند (۱) ۰ 

ازین وقایم که آورده شد پیداست که امیر نصر ین احمد دا همواره در پادشاهی 
دشوادی ها در پیش بوده است و با بسیار کان از معاندین خویش بحنکید و بوسته‌دز 
ستیز بوده است و چندانی آدام‌و آسایش تکرده است و بچز دشمنان خویش کاهی 
پفتنه های دیگر نیز دوچار شده چنانکه بسال ۳۲۲ در چنانیان کسی بیدا شد و دعوی 
پیامیری کر ۵ و از راه شعبده و تک که ارت استاد بود کللاین دست بر نان 
می کرد و زر سرخ بر میگرفت و از همین‌راه مردم بسیار برو گرد آمدند و بگرویدبد 
و آیین اد این بود که کی بمیرد باژوی دا بدین جپهان باز گشت بود و چون کاراو 
نیرو گرفت تر کستان وا بگشاد تا بچاچ رسید و مردم چاج بدو گراییدند و ابو علی 
محمد بن مظفر سپاهی بیآراست و بجنگ او فرستاد و پس از جنگهای بسیار آن مرد 
بگر یخت و بر فراژ کوهی شد که بدآن کوه شدن دشوار بود و چندان بکوشیدند تا 
بر فر از آآرن. کبون شد:د و بر ان مرد دست بافتند و او را رکس تسین رو روهعی سیار از 
بیروان وی دا نبز کسید 9 آن فتنه بنشاند ند )۲ 

با این همه دشواری ها این امیر تا بود در شهر یاری کامکار بود و از که هم 
وی مردی فرژانه ودادگستر و بردبار بود وهم کار گشایان دلیر و با فرهنگ وصاحب 
تدییر و دای رذین داشت چنانکه هیچ پادشاه از سامانیان و کمتر از شهریادان ایران 
دا چنان خدمت گز اران بزرگ دست داده است و کارهای هر يك پیش از این | مده است 
و در میان ایشان مردان بزرگک بوده| ند چنانکه از ابوعلی قهستانی (۳) او رده‌اند که 
چون امسر هر مر او را تک ماکان بن کاکی میفر ستاد تکام جواز دادن وی را 
سجن مسج بود و او دا فرمانها میداد و وصیت ها بر ذبان می راند . در همان 
زمان کردمی بییر اهن ابوعلی راه یافت و او را نیش می زد وی تاب مبی آورد و دم 
نمی زد و همچنان دد برابر امیر ایستاده بود تا سخن او بیایان دسید ۰ انگاه شتابان 
برفت و چامه از تن بگشاد و کسان را آاشکار شد که هفده باد آن کژدم وی را بزده 
است و او تاپ آورده . چون این خبر بامیر دسید مر ابوعلی دا بخواند و سبب پرسید 
که چُرا دم نزده است . وی گفت اگر از زعم کودمی بر خویش بپیچم و سخن امیررا 

ناتمام گذارم چگونه شمشیر و سنان دشمن را بتايم و پبسوی مر ک آهنگ کنم (ع) ۰ 

۰ - ان اثیر وقایم ۳۳۱ 

۲ - مجمع التوادیخ دد ذکر سلطنت ابوالحن نصر بن احمد . 

۳- در حبیب‌السیر درذکر این واتعه نام ابوعلی قرستانی همه‌جا بخطا «علی» [مده‌است. 

> -مجی التوادیخ موضع الذکر و حبیب البیر - چاپ بمبتی - جزو چرارم ازجلد 
دوم - ص ۱۰ و جوامع الحکابات و اوایع الروایات و این داستان دا دد بارهٌ ابا و محمود 
غز نوی هم آودده اند . 


بش 


اما این همه کامیابی مر نصر بن احمد زا ببشتر از خصال بز رک خویش روی‌داده 
است و وی در بزر گواری ورادی اژ جد خویش اسمعیل بن احمد کمتر نبود ودر خصال 
او سخن بسیار است که بعضی از آنبا درین مقام همی آید : 

وقتی دو تن از بزرگان حضرت او دا بايك دیگر دشمنی افتاد و دد دءوی‌مالی 
لجاج ایشان از حد بگذشت وقضاة و حکام بدآن درم ندند و آن دشمنی بایان نمی‌رسید» 
هر دو باتفا قصه بنزديك امیر نصر نوشتند و آوفتند در بادشاه را درین خمومت 
بحکومت بر گزیدیم که اندر میان ما داوری کند . امیر نصر بر پشت قصهٌ ایشان توقیع 
کرد که هر حکمی من کنم سبب خرسندی یکی و خشم دیگری خواهد بود و هر آینه 
از دو کس یك تن نا خشنود <.واهد ماند» اما صدق و عدل را عکم سازید و بموجب 
راستی و داد در میان خویش حکم کنید تا دشمنی از میان برخیزد "و آن دو تن چون 
چنین خواندند خصومت از میان برداشتند (۱) . 

هم از دور اندیشی آن آمیر آورده‌اند که چون بپادشاهی نشمت ابوعلی چغانی‌را 
بر کشید و محل او در خدمت خود معمورگردانید و بیاری دای و دویت او کاره‌ای‌بزرگ 
از بیش او برخاست ؛ روزی برای استخلاص ری و اصفهان او دا بخواند و با او رایپای 
صائب زد چنانکه امیر نصر را بفایت خوش آمد و اشکر بسیار بوی سیرد . چون وی 
برفت امیر نصر با یکی از خواص خود گفت که ابوعلی مردی دلیر و قوی دل و نیکو 
تهبیر ست تا ما زنده باشیم از وی خطایی نباید که قدر وی می شناسیم و لیکن چون‌ما 
دا اژین جپان برای د؛گر دحلتی بود و کار بفرژندان افتد قدر آن مرد :شناسند و او 
را بیازار ند و او عصیان کند و نخست خلل درخاندان ما ازوی باشد » وراست چنان بود 
که وی گفته بود و چون نوبت بفرزندان او رسید ابوعلی را از نشابور عزل کردند و 
او مسترد شد و عصیان آورد وبسیار خلل در کار سامانیان اذعصیان او داه یافت(۲) . 

از بزداگی مقاء و تروی این ام وردهاند که پیوسته میان لال بویهرو سامانیان 
مودت ود وال بویه خراج ومال ری بنزديك آل‌سامان فرستاد ندی ودرزمان نصر بن‌احمد 
آن قاعده مطروح گشت و از هر دو سوی يك دککر زرا رعایت می کرد ند و تا او بود 
شو کت او برقراد بود وچون او بمرد و نوح بن نصر بامادت بنشست درعر اق‌عضدا لدو له 
فنا خسرو شواکتسی یافت و تمامت آل بویه در متسایعت و مطاوعت او يك دل بودند 
و رسبی بود که ال سامان‌هر سال مالی خطیر بمکه و مدیئه فررستادندی تا مجاودان 
دادندی و بریشان بخش کردندی و آن کس که متقلد آن بودی در باز گشت از عراق 
هدیپا و ظرایف عراق بیآوردی , احمد خوارزمی گفت در زمان نوح بن منصور مرا 
بدان مهم فرستاد ند و عضدا لدو له بهمدان می نشست بخدمت او پیوستم . مرا تعظیم کرد 
و بنشاند و از امیر پرسید و از حال و زیر جویاشد و گفت خواجه ابوالحسن عتبی‌چگونه 


۱ جوامم الحکایات و لوامم الروایات , 
۲ - جوامع الحکایات و لوامع الر وایات 3 


۳۳" 


است و کارها تمشیت و می دهد ٩‏ من خدمت کردم و گنتم بنتوکی عرضه داشته است 
و کستاخی کرده و تذ کره‌ای داشتم که آنجا ابوالحسن عتبی مرا داده بود» یش او 
نپادم در ! نجا نوشته بود که دو هزار جامه می باید فرمود بطر اذ بغداد تا بنام امیر 
بندند : «البلك متصود ولی الاعم ابوالقاسم منصود بن نوح‌مولی امیرالممنین» و پا نصد 
بثام «خو اجه جلیل سید ابوالحسن عبدالله بن‌احمد » و پانصد تابنام <خواجة جلیل| بوالعباس 
تاش» ودچون عضدا لدو له آن سخه را تأمل کرد آ نار خشم در روی او بدید آمد و آن کاغد 
سوی من انداخت و گفت پسرعتبی چراعافیت نطلبد وحرمت خود نگاه ندارد واو دا چه 
حد آن باشد که برمن تحتکم کند و اقتر اح جوید ومرا بآن می دارد که پیش ازرسیدن تو 
بعراق بلب جیحون چند سوارفرستم تا خاك آن ذمين دا بسم ستودان بپوا بر ند و صحن 
سا را از بسیاری غبارهمر نگ زمین گردانند . احمد گوید من متحیرشدم واز هیبت او 
کلمه‌ای نیارستم گفت . از پیش خدمت او باز گشتم‌ودرحال عضدا لدو لصاحب عبادرا بغواند 
که و زیر ود وحالتذ کرة امیرخراسان با وی بگفت , صاحب مردی عاقل و دانا بود گقت 
سهل اقتر احیست که امیر خراسان کرده است بهای [نجه وی خواسته است دو هزار دیناد 
بغدادی رود که در نو بت اوح بن نصر خداو ند ر کن الدو له ازجپة ابوالفضل بلعمی این مقدار 
میفر ستادو وی بکراهیت می ستد وا کر |,شان‌همان‌طلبیدندی که‌در [ نعپد بنحاه هز اردینار 
نبایستی بنزديك ایشان فرستادن » اما اکتون ابوااحسن عتبی اجه رواح کارخداو ند 
بدآن کودك باز نموده است که من بجهة تو کاری می کنم و اگر این قدد بجة امه 
خود اقتراح کردی بایستی‌فر ستادن بحهةً رد کی ان خاندان . چون عضدا لدو له این‌سخن 
ارف هد ان سد ‏ 

احمد خوارژمی گوید که روزی چند بر آن بر آمد من بر آن شدم که بسوی‌بفداد 
روان شوم و کارو ان دا کوج نزديك مد وجمعیتی آوردند و مرا بخدمت آمیرعضد | لدو له 
بردند . چون دسم خدمت بجای آوددم مرا با روی گشاده بپذیر فت و گفت تذ کره‌ای 
که آورده‌ای فر موده شد تا جمله را پرداخته کنند چه کراهیت آن خاندان روا نداشتم و 
پیوسته میان جانبین طریق توددمسلوك بوده است نخواستم که درعهد ما برافتد » چون 
من او دا وداع گفتم و از مکه باز گشتم‌جمله پرداخته شده بود . بمن تسلیم کردند(۱). 

از انصاف و بزرگوادی اين امیر آورده‌اند که وی را آموز کاری بود که‌دد آن 
هنگام که او خرد بود او دا تعلیم کردی و چوب بسیار زدی امیر نصر کفتی هر گاه 
بپادشاهی دسم سزای آن آمو کار بدهم چون امبر بیادشاهی نشست شبی میندیشید از 
ان مود آکار تخوس یاد امد » همه شب درا ندیه انتقام او بود؛ خادمی را فرمود که روو 
استاد را حاضر کن ۰ خادم دفت و معلم دا بطلبید ؛ معلم از وی پرسید که سلطان چه 
میکرد وواز منش چون باداامد و هوک وتاده و غلامی را فرمود که از ستان‌ده 
چوب ‏ بی بیاور و مرا گفت رو و معلم را حاضر کن . آموز کاد دانست که دربندا نتقام 
ویست ‏ در داه که می آمد بدکان مبوه فروشی بگذشت درستی بداد و از وی آبی‌خرید 


۱ - جوامع الحکایات و لوامع الر وایات , 
۳۳ 


و در آستین کرد و چون پیش امیر نصر آمد امیر يك چوب آبی بر گرفت و گفت‌ددین 
چه میگوبی ؟ معام دست در آستین کرد و آن ۳ پیرو نکشید و کفت زند کانی بادشاه 
در از باد این میوه بدیبن لطیفی از وی زاده است . ساعطان دا آين لطف سخن از دی 
یت خوش ]زر آو دا تشریف فاخر فرمسود و مشاهره معن کرد و در باقی حبوة 
بفراغت و خوشدلی گذدانید (۱). 
44 

ندگی رود کی در بخارا و سمرقند ددین زمانی که گفته آمد در میان خصال 
و رادمردی ها و دلیری آل سامان گذشته است , از میان سه پادشاه سامانی که معاصر 
با رود کی بوده‌| ند دو تن یعنی آسمعیل بن احمد و نصر ین احمد چنانکه ازسن صحایف 
بر می آید مردان بزد گوادبوده‌اند وچون بیش ازهمه چیز تعصب ایران در نهادایشان 
بوده‌است ببداست که با چه شور و آتشی بز نده گردائید نآ یی تمدن ایران می‌برداخته اند 
این همه مساعی و مجاهدت و ی ها در خاور و باختر برای آن بود که اسمعیز 
احمد و نصر ین احمد در جایی که گاهوارةٌ تعصب ایران و قبام بر تازیان دو لی ایرانی 
باك نهند که شایسته زنده گردانیدن ایرانی و دهایی از چنگال ببگانگان تازی باشد. 


۴ ) علوم و معارف ماود اء اهر در زمان سامانیان 

در زمانی که دود کی در ماوداء النپر می زیست بشهادت صحایف تاریخ این‌خطةٌ 
ایران از هر حیث آباد ترین دیار بود : در تجارت و صناعت باوج کمال رسیده بودو 
متاع سمرقند و بخارا از بك طرف بداخله ابران و شپرهای بزرگک آآن رااکنده 
می گشت و از ا نجا رای و سای ععیر می رفت واز سوی ۹ در چین وهندوستان 
رواج داشت و حتی قراینی بدستست که از راه مغرب دریای خزر بممالك شمال اروبا 
نیز می دفته است چه مقدار کثیر درهم مسکوك ایران دا در روسیه و سوئد یافته اند 
تا تعتر ان ازدرمهای سکه سامانبا نت که در بخادا و سمرقند و چاج و بلخ‌و اندر آب‌و 
نیشابور سکه زده‌اند و این خود دلیلست که در میان شپرهای ماوراء اللپر و مما لك 
شمال شرقی ارو‌با دوابط تجارت درمیان بوده است(۲) . واضحست در دیاری که‌صناعت 
و تجادت توانگری فراهم کند و پادشاهان توانایی مردم را بدانش بنواژند و همواره 
در اندیشثة آن باشتد که بر شماره دانهمندان بیفزایند و ایشان را نیکو دارنداتا بچه‌بایه 
تا بجه سان مردان بر ار ات از آین 
دربار سامانیان آن بود که دانشمندان دا بزمین بوس خویش دوا نمی داشتند و ایشان 
را مجالسی شبانه بود که در ماه دمضان فر اهم می کردند ودر حضور پادشاه دانشمندان 
مناظره می کردند و پادشاه خود در مناظره دا میزدشودد برستی 3رد اودآنشمند انی 

۲ - جوامم الحکایات و لواعع الروایبات . 
- 164 - 6و2 - همع تن مصد۱ع1 عل عوععصصصی ج هتذه)عن - 13673 ۰ ۷۷ - ۲ 


. لنعد۲1طوهعصتد نذوه: خعذاته عنصصت( - ودطصه1 - 59 - 58 ,08 ۰ 1923-1۰1 - ۳219 
۴ 6 ۷-211۷ .۳ - 1848 - 89218 - و1ودهنصا1 


اور 


که بودند بسا وی سخن میگفتند و راه دانش می پو یید ند و ایشان را اک رای بمذهب 
بوحنیفه بود و یا زیر دستان خویش گشاده روی ومپر بان بودند ووزدای ایشان بکارها 
می دسیدند و چون کسی را بر میآوددند با خود بخوان‌می نشانیدند و از سفرا پرسش 
از مهمات می کردند و هر کس در بغارا در فته و عفاف بر تر از دیگران بود وی دا 
بر میکشید ند واز ودای‌می جستند و کارها بقپول او می‌کردند (۱) . 

پیداست در چنين دیاری با چنین پادشاهان دانش پرود تا بچه مایه مردم بعرد و 
دانش ۳ ایند و بهمیت جپتست که در زمان سامانیان سمرقند و بخارا دادالعلم‌ایر ان 
بوده است و مخصوصاً چون بخارا پای نخت بوده است ازین حیث بر سمرقند برتری 
داشته و ددین شپر همواره جمعی کثیر از بزرگان و ائمه در هر فنی در بخادا بوده| ند 
و یا در بخادا پرورش یافته و دانش آموخته و از آنجا بدیگر شپرهای اسلام رفته| ند 
که بعضی ازیشان دا موّ لفات و آثار مهم مانده است و بعضی دیگر دا موّلفات نابود 
شده و اگر می بایست شماده ایشان را باحصای کامل درین صحایف بیآودم ستن دا 
مجال نبود ناچار اسامی معادیف ایشان ثبت کرده آمد : 
مشاهیر بخارا : 

۱) سیبوبه بن عبدالعزیز بخاری نحوی که مدتها قاضی بخادا بود و برهیچ کس 
ستم نکرد. 

۲) مخلد بن عمر که سالهای دراز قاضی بخادا بود و در غزا شپید شد . 

۳) ابو دیم حازم سدوسی که بفرمان خلیفه بقضای بخارا نشست 

۶) عیسی بن موسی التمیمی معروف بفنجار که وی دا قضا دادند و نبذیرفت . 

6( حسن بن عثمان همدانی معاصر عیمی بن‌موسی‌غنجار که قضای بخارا داشت ودر 
زمان وی دد خراسان بدانش و پارسایی او نود 

7) عامر بن عمر ان قاضی بغارا . 

۷) اسحق بن ابر اهیم العیطی قاضی بغادا که پس اذ عزل بسال ۲۰۸ در طوس 
فرمان یافت . 

۸) سعید بن خلف بلخی که در سلخ جمادی الاولی ۲۱۳ او دا قضای بخاداداد ند 
و مثل بود دد دادگری و مپربانی با مردم و سنت های نيك اژو پمانسد » از آن جمله 
قسمت کردن آپ بخارا . 

: عبدالمجید بن ابراهیم نرشخی که از نیکان جهان بود و قاضی بغادا‎ )٩ 

۰) احمد بن ابراهیم البر کدی که بروز گاداحمد بن اسمعیل سامانی قضای‌بعادا 
یافت و فقیه و پادسا بود . 

۱) ابوذد محمد بن پوسف باری ازاصحاب امام شافعی و قاضی بخادا » مردی 
بود با دانش و پادسایی و بر جمله علمای بخادا پیشی داشت و وی دا بسیاد برشوت 
بفر یفتند و دامان آلوده نکرد و چون پیر شد اژ قضا است‌فا جست و بحج دفت و مدتی 


اب المقدسی ص ۳۳۸ - ۳۳۹ 
۳۳۳ 


در عراق بماند و در پی دانش شاگردیپا کرد و چون ببخادا آمد عز لت گزید . 

۲) بوالفضل بن محمد بن احمد مروزی السلمی‌فقبه صاحب مختصر کافی سالپای 
بسیار در بخارا مضا بود و اندك عیبی برو نگرفتند و دد آن زمان بدانش و داد مانند 
نداشت و پس از چندی وزیر سامانیان شد و در غزا بشپادت دسید (۱) . 

۳) خواجه‌امام ابوحفص کبیر بخاری که در محله دروازه حقره در بخارامی‌نشست 
و اواز خارا بشداد رفت وشاگردی امام محمد حسین شیبا نی کرد وچون او کسی در بخارا 
نبود بزهد و دانش و بغارا از بر کت او قبةٌ الاسلام شد و او سیب شد که مردم بخارا 
دانشمند شدند و دانش در بخارا شیاع یافت و دانث‌مندان محترم گشتند و بسرشا بو عبدالنه 
رااعلم بدرجه‌ای بود که چون قافله از حج بازمی گشت علمای آن قافله بنزديیك خواجه 
امام ابوحفص آمدند و ازو مسئله پرسیدند» او گفت اذ عراق می آیید چرا ازدانشمندان 
عراق نپرسیدید ؛ گفتند ددین مسئله با علهبای عراق مناظره ۶-ردیم جواب نتوانستند 
گفت وما را گفتند چون ببخارا رسیدید این مسثله ازخواجه امام ابوحفس بخادی پرسید 
یا از فرز ندان وی و خواجه امام آن مسئله دا جواب نیک گفت . 

خواجه امام ابوحفص هر شبان روزی دو باد ختم تر آن می کرد با آنکه مردم‌دا 
هم علم میآموخت و چون پیر وناتوان شد يك باد ختم قر آن می کرد و چون ناتوانتر 
شد نیمه ای از قر آن بر می خواند تا اذین عالم برفت . 

یحبی بن نصر گفت بنزديك خواجه ابوحفص بودم, نماژ بامداد گزارده بود وروی 
بقبله بنهسته و چیزی می خواند » چون آفتاب بر آمد نگریست ‏ قوم حاضر نشده‌بود ند 
۲ علم گوید» برخاست و چپار رات نماز گز ارد » سوره البتره و ال عمران و سورة 
الناء و سورة |لمالده خواند اندد آن چپار د کعت نماز و چون سلام داد هنوز قوم 
حاضر نشده بودند برخاست و دوازده ر کعت نماز بگز ارد و تا بورة الرعد خواند . 

محمد بن طالوت همدانی اذفصل | اخطاب روایت کر ده است که بخارا امبری بود 
نام او محمد طالوت » روزی خشویه را که وزیر او بود "گفت می باید که بزیارت‌خو اجه 
ابوحفص رویم و او دا ددیابیم و این خشویه از مپتران بغادا بود و مردی محتشم بود. 
خشو یه گفت ترا نزد او نشاید دفتن . چون تو بنزديك او دسی سخن نتوانی گفتن از 
هیبت » او گفت هر آینه بروم ؛ پس با وزیر نزدخواجه ابوحفس شد و او در مسجدبود 
ورماز ی رده ۰ ی از نار بتت چون ملام داد دزی [ندن امد و کفتامس آمده 
است دستوری هست تا درآید؟ ؛گفت هست و روی بقبله بنشسته بود » امیر اندر آمدو 
سلام کرد وببسشت و هیچ سین نتوا نست گفت ؛ خواجه امامابوحفص گفت چه حاجت‌دارگ؟ 
هرچند کوشید ستتن گوید نتوانست » چون امیر خشویه را دید گفت خواجه ابوحفص را 
چون یافتی » گفت هم چنانکه تو گفتی .حیران فرو ماندم . چند پار بنزد خلیفه رفتم و 
با خلیفه سخن گفتم » مرا مها بت خلیفه از سخن باژ نداشت واینجا از هیبت سین نتوانستم 
گفت . محمد بن سلام پیکندی که مردی ذاهد و عالم بود گفته است رسول دا بخواب 


۱- تاریخ بخارا - ص ۳ - 4 
۳۳۵ 


دیدم ببخارا در بازار خرقان و آن محلی بوده است در بعارا| از سراکوی مان تاکری 
دهقانان که باسم بازاد خرقان خوانده می شد ۰ گفت رسول را دیدم بر همان اشتری 
7 در خبر مده ات نئسته و کلاهی سفید رن در کر بیش او ایستاده و بامدن 
وی شادی می کردند و او را می‌گفتند بکجات فرود آریم و آنگاه بخانهٌ خواجه امام 
ابوحفس فرود آوردند و خواجه ابوحفص را دیدم پیش رسول کتاب می خواند بمدت 
سه روز و رسول بعسانه او مسی بود و او کاب میخواند و رسول می شنود و ددین 
سه روز هیچ برورد نکرد و همه صواب می داشت ر خواجه امام ابو حفص بسال ۲۱۷ 
در گذشت (۱) و نسب این امام ابوحفس بدین قرار بود : ابو حفص احمد بن حفص بن 
زرقان ن عبداللبن | لجر | لعجلی البخاری و درسال۰ ۱۵ ولادت یافت » پسرش ایو عبدالله 
محمد بن ابی حفص در جانب قبلهٌ تربت پدر بپمان موضم مدفونست (۲) . 

۶) خواجه عبدایثه سفید مونی از فتبا و دانشمندان معروف بغعارا که شا گرداین 
| بوعبداله محمد بن ابی حفص بود و چون برد در جوار ایشان مدفون شد . 

6) کمب بن سمید عامری ملقب بخواجه کمبان و معروف بکمبان عابد که‌درسال 
درد خارا بدست کافر ان شپید شد و او را درمحل معروف بچشمه ایوب بحانب‌قبله 
بتخاك سیردند و وی از زهاد معروف زمانه بود (۳)* 

0۳ ابو عبد الله محمد بن احمد بن سلیمان البخاری صاحب تادیخ بخارا که در 
۲ در گذشت (۶) . 

۷) خواجه امام ابوبکر احمد بن سعد از مشایخ بخادا متوفی در ۳۷۰ کهمز ار 
وی در قبلهٌ بخارا در قریه سمیتن زیادت کاهست . 

۸) شیخ امام ابو بکرمحمد ین الفضل بن جمفر البخاری متوفی در ۳۲۵ که او نیز 
در همان قر به مدفو نست و از دانشمندان بزر گ زمانه خویش بود . 

۸) امام فقیه ابوبکر احمد بن محمد بن اسمعیل بن‌اسحق بن ابر اهیم بن اسر اییل 
الاس‌عیلی از خاندان معروف اسعیلیان که یکی از مشاهیر خانواده های‌فقهاودانشمندان 
بخارا بوده و مزار خاندان ایشان در ادا باسم «مقبرة اسمعبلیه » معروف و ازبقاع 
متبرك بخاراست و وی در ۳۰۱ تولد یافت و در دمضان ۳۸۶ د رگذشت (۵) . 

0۲۰ ابو عبدالله باشنای بن عبدالله الصوفی العاید | لبخاری معروف بحاشد کم پناه 
که از عرفای بزرک وائعةٌ بخارا بود و در محلهً درمیدان سکونت داشت و بسال"ع۲ 
در گذشت و مزاد اوهنوز در بخارابیرون‌دروازة حاجیان بر شمال جویبار زیارتگاهست 
و از بقاع متیر ك بخاراست . 

۱ ) امام محمد بن محمد ین ابراهیم البصیر المیدانی البعاری متوفی در ذیقعده 

۱ - تاریخ بغارا - ص »و - 91 

۲ - رسالهٌ ملا زاده . ۳ - رساله‌ملا زاده . 

» - کشف الظنون - ج ۱ - ص ۲۲۰ 

و - رسالهً ملا زاده و کتابالانساب - معانی چاپ اوقاف کیب - ودق ۳۰ - دویه دوم 


۳۳۹ 


۰۵ که از ائمهٌ زمان بودو مزار او بر همان موضع دروازهٌ حاجیاست (۱) ۰ 

۲) شیخ امام ابومحمد عبدان بن محمد بن یعقوب بن حادث ابن الجلیل الکلا بادی 
الفقیه الحارثی السفید مونی ( یا سبید مونی و یا سبذمونی ) از معاریف ائمه خراسان 
که از قریة سفید مون بر نیم فرسنگی بخارا و باستاد سبید مونی مشهورست و مقام او 
بپایه‌ای بود که در مجلس املای او چپارصد مستملی می ایستاد ند و فقیه امیر اسمعیل‌بن 
احمد بود ومز ارش درهمان تر به‌هنو زز یارتگاهست وددغرة دبیع‌اانی سال ۲۶۸ولادت 
یافت و در شب جمعهٌ ۵ شوال ۳۶۰ در گذشت (۲) ۰ 

۳ ) امام زاهد شیخابو بکر محمدین احمدالاسکاف معروف بخواجهٌ پاره دوزاز 
ائية مشایخ بخارا که در ۱۳۱۰ در گذشت ومزار او هنوز یکی‌اذ بناهای باشکوه بخاراست 
وزیارتگاه متیر کشت ومعروفست بقبرء خواجه باره دوژ. 

۶ ) امام عالم‌مجاهد ابو بکر عبداله بن محمدین علی‌بن طرخان بلخی ازائمه بخادا 
که‌در ماه‌صفر ۳۳۳ در گذشت ومزار اودر بخارا بموضعیست که ددقدیم تل‌میا نه میگفتندو 
لزان تل عرایت بر کفته‌اند و دی زمان عل خواحه‌طرخان و تل موله نا حافظالدین 
معر و فست از بقاع بخارا و زیارتگاهست. 

۵ ) شیخ ابو بکر محمدین حامد ازمشایخ بخارا که مزاد وی‌در محلی موسومبه 
تل‌خواجه ابو بکر حامداژ بقاع بخاراست‌و وی بسال۳۲۵ در گذشته‌است ودد آن زمان‌چپار 
یج بودند بکیت ابو بکروهرچرار از پیشوایان بخادا : یکی‌این ابوبکر ین حامد دیگر 
ابوبکربن طرخان که ذ کر اورفت ودیگرابو بکر بن فضل که او نیز بسال ۳۲۵در گذشت 
ودیگر ابو بکربن سعید که در۳۰۰ وفات یافت و کمالالدین میدا نی‌در تاریخ رحلت هر 
چپار این ابیات کفته است : 


بيك‌سال رفتند دو شیخ زاهد ابویکر فضل وابوبکر حامد 
زهحرت شده‌سیصدو بیست‌و پنج که درخاك‌رفتنداین‌هردو گنج 
ابو بکر طرخان امام مبیث بسیصد برفت وثلث وثلثین(؟) 
ابویکر سعد آن امام سعید بشست و سیصد بحنت رسید. 


) شیخ امام ابو الحسن محمدین علی‌بن! لحسین بن| لحسن القاسم بن‌محمد بن لقاسم 
این لحسن‌بن زیدینا لحسن‌بن ابی‌طالب علوی همدانی از کبار ائمه ومشایخ بغارا که در 
طر یقت شاگرد جعفر خلدی بویرواو شاک د جند بغدادی بودودر بخارا سال ۳۹۵ مرد 
و بسید پابند معروف بود ودر | ندرون‌حصار بخارا بر درو ازة سمرقند خا نه‌داشت وچون بمرد 
وی‌دا درهمان خانه بخاك سبردند و بس‌از بیست سال یابیشتر استخوان وی‌را بجابی‌دیگر 
سیردند واينك مزار اواز بقاع متبرك بخاداست (۳) 

۷) ابو عبداله محمدیناسمعیل بن ابر اهیم بن‌مفیرةبن بردز به بعادائی» بردز به نیای 

۰۱ - سسالةٌ ملا زاده . 

۲ - رسالة ملا زاده و کتاب الانساب‌سمعانی - چاپ اوتاف کیب - ورق ۲۸۹ دویه‌اول. 

۳- رساله ملازاده 


۳۳۷ 


اواز مجوس بود که بدست یمان باری اسلام آورد ووی ددپی دانش بخراسان دءران و 
شام و حجاز ومصر سفر کرد و بسال 6 متو لد شد و شب عید فطر سال۲۵۲ در خرتنك 
در گذشت )۱ 

۸) هحمدین ,وسف بن مطر فر بری متو لد در ۰۲۳۱ داوی صحیح بعاری منسوب 
بفر یر اژقراء بخادا ومتوفی دد۳۲۱ (۲). 

۹) ابوالطیب محمدبن علی|لخاری شاعر ممروف زبان عرب (۳). 

۳۰ امام محمدین اسمعیل بخاری از اعاظم امه ماوداءالنپر مقیم سیررقند که سال 
۲۵۲ در گذشته ودر قر به نهر نی از توابع سمر قند مدفون شده است(). 

۱) ابومحمدعبدالبن محمدبن یمقوب بن | اجرب لخلیل بخاری اسپاذمو نی‌معروف 
باستاد از بزر کان مشایخ بغادا که بدربار اعمد بن اسمعیل معتص بود و آن آمبر جمله 
مشکلات خویش ازو خواستی ودر پیری سفرهابعراق وخراسان درپی دانش کرد ومقامی 
سمار بلئد داشت وشب چپادشنبه غرةٌ دبیم الاخر سال۲۵۸ ولادت یافت و شب جمعه پنج 
روز مانده ازشوال سال ۳۶۰ در بخارا در گذشت (0) 

۲) ابو عبدا ارحمن حاشدین عبدالله بن نصیر بن‌عبداله بن‌ایمن بن عبدال بن مرقبن 
احنف ین قیس سندی افدو نی که ازمردم اغدون از قر ای بخادا بود و از دوات مشپور و 
سال ۲۵۰ رحلت کرد )3 

۳ بوعبدال عبدا لو احدین محمدپنعبدالله بن‌ایمن بن عبدالله بن‌مرةبن احنف بن 
قیش تمیمی آغزو نی از مردم آغزون اذ قراء بخارا وجد | بوعبدا لرحمن حاشد که ذ کر او 
گذشت و وی نیز ازرو ات بود ودرحدود سال۲۰۰ د رگذشته است(۷). 

۶) ابو بکر احهدبن محمد بن اسععیل بن اسحق‌بن ابراهیمبن اسرائیل بن‌فشاخر 
افر خشی بغادایی از مردم بخارا داز قریه افرخش که[ نرا فرخشی نیز مینامیدند و بچپاد 
فرستگی بخادا بود واو پیشوای داندمندان عصر خویش بود و باسمعیلی معروف بود واز 
روات درجه اول و بسال۳۰۱تولد یافت ودرماه دمضان سال برع۳۸د رگذشت و۸4سال 
عر کرد (۸). 

۵) ابو حفص‌عهر بن‌جریر بن داود بن‌جندم انجافرینی بخادائی ازمردم انجافرين 
ازقراء بغارا واز دوات معروف که بسال ۳۲۹ دحلت کرده است .)٩(‏ 

۳۹ ابواسحق ابر اهیم بن محمد بن اسحق بن عبد‌الله بن‌حدیر بن ذداع اسدی با بشی از 
مردم بابش ازقراء بخادا و از روات معروف که‌پسال ۳۳۰ دحلت کرد(۱۰). 

۷) ابوعبدالُ محمدبن حسن‌بن جعفربن غروان بادنی بخاری اژ قریه بادن اژقر ا* 


۱ معچم | ایلدان - ج۲ - ص۸۷ ۲- ابن‌اتيد - وقایع سال ۳۲۱ 
۳ کتاب | لفهر ست ابن | لندیم > - سیر ی4- ص 5۷-۵۲ 

و کتاب الا نساب سمعا نی - کتابالانساب سمعانی 

۷- کتاب‌الانساب سمعانی ۸-کتاب الانساب سمهانی 

کتاب الا نسات سمعا نی ۱ کتاب الا نساب سمعانی 


۳۳۸ 


بخادا که وی نیزاز دوات بود و بعرا سفر کرد اندد بی دانش ودر ماه صفر سال ۲۰۷ 
در گذشت (۱). 

۳۸) ابوعلی حسن‌بن ضحاك بن مطربن هناد باد دیزی بخاری از مردم باردیز که 
دیپی بوداژ سواد بخادا وبسال ۳۲۹ دحلت کرد (۲). 

۹) ابو اسحق یعقوب بن اسراییل بن ابی‌|لسمیدع باردیزی از همان قر یه که دد 
خراسان میز یست ودد سال ۳۰۹ در گذشت (۳). 

گذشته ازین چندتن بزرگان علمای بخادا که در زمان رود کی ودر عصر زندگی 
او زبسته| ند يك‌عده کثیر دا نشمندان د کر در بخارا بوده‌اند که اکرمیبایست ناما یشان دا 
در جایی گرد آورند کتابی جدا میبایست , در سمرقند نیز در همان زمان عدهٌ کثیر از 
دا نشمندان بوده‌اند که چندتن از نامیردادان ایشان دا ددین مقام نام‌میبرم: 
مشاهیر سمر قند: 

۱) ابو عبدال محمدین نصر مروزی شافعی ساکن سمرقند و متوفی در سمرقند 
بسال ۷۹۶ (4) . 

۲ ) ابو بکر محمدین احمدین منصور خیاط معروف بابن خیاط از نحاة معروف 
عرب واز مردم سمرقند ومقیم بفداد مولف « کتابا| لنحوا لکبیر» و کتاب معانی‌القر آن» 
و< کتاب‌المقنم» ود کتابالموجز> (0). 

۳) صالح‌بن عمران معروف بصالح حنفی سفدی که پدران‌وی مقیم سفد بودهاند و 
از علمای معروف اخبار دسول بود و کتاب «غزاة ذات‌الاباطیل» ازوست() . 

#) ابوبکر احمدین محمد بن موسی‌بن دجا بن حنش ادبنجنی یا ربنجنی قاضی از 
بزدگان امه خراسان که در دبیم الاخر سال ۳۹۹ در گذشت 7 

6) ابومسلم عامر بن مکامل‌بن محمدین قعن بنعثمان بن عبداببن عاصم‌بن‌خا لدبن 
قرةبن شرف همدانی ار بنجنی یار بنجنی ازروات معروف وصاحب مو لفات بسیاد که بسال 
۳ در گذشته است (۷) 

) بکر بن حنظلةً بن انومرد اسکارنی سفدی از قریةٌ اسکادن بود از قراه سفد و 
نزديك دبوسیه بيك فرسنك‌بادو فر سنك که از تراء کشانیه بشماد میرفت ووی ازدوات‌بود 
وپس‌از سال ۳۷۰ د رگذشت (۸). 

۷) ابو بکر محمدبن نصر اسمیثنی ازمردم اسمیئن بوداز قراء کشانیه واز بزدگان 
زمان خویش بود و پیش از سال ۳۷۲۰ در گذشت )٩(‏ . 

۸) ابو بکر بن محمدین احمدین مت اشتیخنی از مردم اشتیخن که نا سمر‌قند هفت 


۱ کتاب الا نساب سمعا نی ۲-کتاب الا نساب سمعانی 
۳-کتاب الانساب سعانی این ائیب وقایع سال ۲۹6 
و -کتاب | لفپرست ابن| لندیم "کناب | لفهر ست ابن| لندیم 
۷ کتاب الا نساب سیعانی ۸ کتاب الا نساب سمعانی 


کتاب الانساب سمعا نی 
۳۹ 


فرسنك بودو وی‌اذ فقپای اصحاب شافعی واز بزر گان اعمة خراسان بود و زاهد و فاضل 
بود ودر ره دج سال بر 33۳۸۸ اعتتن یگنس ۱0۱ ۱ 

۳ ابومنصور محمد بن حسن بن نصر بن سباع الدهقانی انداقی از مردم انداق‌یا 
اندك بود که قریه‌ای بود بر سه فررسنگی‌سمرقند و او از اصحاب حدیث بودو نیکورآی 
و از بزدکان عصر خویش و پس از سال ۳۷۰ در گذشته است (۲): 

۰) ابوالحسن علی‌بن حسن بن نصربن خراسان بن عبدالله ابن طلحة بن قیس‌بن 
تعلبةبن مالك بن خویشان قیشی با بدستانی ازمردم بابدستان یکی|زمحلات سمرقند بود 
که از فضلای‌نقة بود وراستگوی وازفقهای صاحب رآی گر اینده بسوی دانش وحدیت ودر 
سمرقند بسال ۳۸ بماه صفر رحلت کرد (۳) . 

۱ بو ابراهیم اسحق بن اسمعیل بن جعفر بن داودین یوسف ویاسیف بن حبلة 

ابن حسین بن‌معد ذاهد بابکسی سمرقندی |زمحله باب کس یادرو از کش ازمحلات زیبای 
سمرقند ووی اذ ژهاد و دانشمندان زمانه بود و بعد ازعصر روز آدینه بازده روز مانده 
از دمضان سال ۲۵۹ د رگذشت (ع) . 
9 ازین چند اسم که بنمو نه از کثرت دانشمندان مقیم سمرقند و بغارا درزمان‌دودکی 
آوردم پیداست که تابچه باه علم و خرد درزمان رود کی‌درماوراءالنهرمقام بز رگ‌داشته 
شب تمالبی کوید (9) بخارا در ان زمان مر کز عظمت وجلال و کمبةٌ پادشاهی ومجمم 
بزر گان عصر بود . 

شیخ‌الر ئیس ابن سینا درترجمه حالی که ازخود نوشته است در وصف کتابخانة 
سامانیان در بخارا گوید ( : «بحانه‌ای اندرون شدم که ححره‌های سیارداشت ودر هر 
حجره‌ای صندوقهای کتاب برفر از يك دیگر نهاده بودند + دريك‌حجره کتب تازی‌ودواوین 
شعر اء و درححره‌ای دی اکتا های دین وفقه و همچنین هرحجره ای شامل کتابی در 
رشته‌ای ,ود .من فهرست کتب مولفیت قدیم را خواستار شدم زان کب که نبازمند ان 
بودم بخواستم و آنجا کتابهایی دیدم که حتی نام آن بر بسیار کسان مجپول بود واذ آن 
پس هر گز چنین مچموعه‌ای از کتب بپیچ جای ندیده‌ام > ازاین‌نکته پیداست که تابچه 
بایه دربار سامانبان در بارا مرجع علم و پناه دانش و خرد بوده است . ددین زمان 
گذشته از فقپا وروات و محدئین وحکیا و عرفای معروف که بشماره‌اک احصا ناپذیر 
دربخارا می زیسته|ند ادبا ومو لفین و مورخین بسیار نیز بوده اند * از آنجمله ابوالحسن 
علی بن احمد سلامی (۷) موّلف کتاب « فریدا لتادیخ فی‌اخبارخراسان > معروف بکتاب 


۱-کتاب الانساب سمعانی ۲- کناب الانساب سمعانی 
۳ - کتاب‌الانساب سمعانی - کتاب‌الانساب سمعانی 
ه < يتيمة الدهر - ج 6 - ص ۲۹ 
* - عیون‌الانباء فی‌طبقات‌الاطباء تا لیف این ابی اصیبعه - چاپ مصر ۱۲۹۹ ۲ - مب 
۷ - و فیات‌الاعیان ابن‌خلکان چاپ بادیس - ج۱ - ص ۳۰۹9۳۳۳ و۰۷۷ ومعجم الاد باء 
یاقوتج۲-ص ۰ + و یتیمة | لدهر تعالبی-ج ع ص٩۲‏ که‌در [ نجا پاسم| بوعلی!لسلامی ذکری| زود فته و کتاب 
10-1 1923-0۳۰ «مقعم عمتعصوعا موم عط و عم صه)عع1۵18-1921) ۳2 ۱۷۰ 


۳۳۰ 


اخبار ولاه خراسان که یکی آزمعتیر ترین کتب تادخ بوده است واينك ظاعراٌ ازمیان رفته 
ومو لف آن ازدا نشمندانوثتات »و لفین بودهو با| بو بکر بن‌محتاج‌چغا نیو پسرش | بوعلی‌دا بط 
نزديك داشته است وپیش اذسلامی ابوالقاسم عبداله ین احمد بلخی کعبی بوده است متوفی‌دد 
سال۳۱۹ که چندتا لیف کرده بود از آن جمله کتابی باسم«محاسن آل طاهر» .و کتاب دیگر 
پاسم «مفاخر خراسان» (۰)۱ 

نیز ددهمین ذمان | بوزیه احمدبن‌سهل بلخی‌متوفی‌درسال۲۲ ۳ بود کف ظاه رآ نخستین 
کتاب جنر افیادا ددایران تأّلیف کرده است وتا لیف اوتادرچه‌ای حواشی‌بوده است مختص 
دروصف شهرها که گرداگرد نقشهه‌ای جنرافیایی که خود می کشیده است می‌نوشته(۲) واو 
آزمختصان ابوعبداله محمدین احمدجیها نی وزیر بوده‌است واین وزیرخود ازدانشمندان و 
مولفین بزر گک بشمارمیر فته وموّلفاتی چندداشته‌است که بجای‌خودخواهد آمد. | بوزیدم لف 
عدة بسیاد کتب دد فنون مختلف نیز ب-وده است (۳) ۰ اما ادبیات نیز در .مان آل 
سامان و موس در پادشاهی نصر ین احمد بحد کمال دسیده بود ..نختت دد شهر عرب 
عدة کثیر از گویند گان معروف درماوداءالنهر ودر دربار آل سامان بوده‌اند مانند آبی‌بکی 
این حامدکاتت‌امیر اسمعیل و پسرش احمد وابوطیب طاهر بن‌عحمدین عبدالّبن طاهر معروف 
با بوطیب طاعری وا بومتصورطاهری که عردو از آل طاهر بودند وا بوا لحسین محمد پن‌محمد 
مرادی که بیادسی و تازی شاعرذبردست بود وا بومتصوراحمدین عبدون عبدو نی و | بوطیب مجمد 
این‌حاتم مصعبی‌صاحت دیوان‌رسالت احمدین اسمعیل و نصر بن احمد که او نیز یدو ذبان‌شاعر 
توانا بوده است وابوعلی ساجی وابوعنصود خزدجی وابواحمد محمدین عبدالعزیز نسفی و 
ابوالعاس کسروی اردستانی اصفهانی‌متيم بخادا وابویکر محدین عثمان نیشابوری خازن 
وحسین بن‌علی‌مروروذی ازامرای دربارساما نیان ومحمدین موسی‌حدادی بلخی وابوالفضل 
احمدبن محمدبن زید سکری مروزی دا بوعبداله ضریر ابیوردی و | بومحمد سلمی وا پوذر 
بلخی‌حا کم وا بواحمد یمامیبوشنجی وابوالقاسم علی بن محمداسکافی نیشا بودی د بیرمعروف 
که از نوادد ذمان خود بود (ع) . 

داش‌مندان بررك خراسان در زمان رو دکی 

ددذمان دود کی سرانس‌خراسان‌ازمر زجین گر فته‌تاخال دی و گر گان کشودساما نیان 
نود وپید است پیشر فتی که هنرودانش ددین رون کار دیاین ترزمین کر ده مرهون کوششهای 
رات بدرهکی اریهای سامانیان بوده است . ددین دور عده کثیر مردان بزر گت در 
هر دانش و فنی دد نواحی مختلف خراسان زیسته‌انه و و ۸ دید آمده| ند وبژر گات ایشان 


۱-کشف الظنون ج ۲ - ص ۳۸۹ و ۷۷ و 11 0" با و۵ ۱ 
و را ۵ - کناب لفهرستابن الندیم چاپ مسرص15۸ --۱۹۹ 6 بتیمةا لدهر 
ج4 ص ۲۳-۲ . 


۳۳ 


که درمیان سالهای۳۰۰ ۳۵۰ ذر گذشته وبا رود کی معاصر بوده‌اند بدین گو نها ند(۱): 

۱) ابوبکر جعفربن محمدبن حسن‌بن مستفاخی ترکی فریابی قاضی دینور که در 
در نود سالگی در مصر در گذشته اشت ‏ 

۲) ابوعلی حسین بن ادریس پن مبادك‌بن هیثم انصادی معروف بابن حزم محدث 
در گذشته در ۰۳۰۱ 

۳ محمد بن‌عبدا لرحمن هروی سامی حافظ متوفی درذیالقعدء ۳۰۱. 

ع) ابوالحسن مسددین فطن نیشابودی محدث زاهد معروف در گذشته در ۳۰۱. 

۵) محمدبن زنجویه قشیری نیشابوری محدث در گذشته دد۰۲ ۳. 

+) ابوعیدا لرحمن احمدبن شعیب بن‌علی نسایی مو لف سنن‌در گذشته در ۱صفر۳۰۳ 
در ۸۸ سالگی . 

۷) حافظ کبیر ابوالبای حسن‌بن سفیان شیبانی نسوی مولف مسند و ادبعین 
در گذشته در۳ ۳۰ . 

۸) ابویعةوب اسحق‌بن ابراهیم‌بن نصر نیشا بوری شبتی موّلف مسند متوفی در۳۰۳. 

)٩‏ ابواسحق ابراهیم‌بن اسحق نیشابوری‌انماطی موّلف تفسیر متوفی در۳۰۳. 

۰ بومحمدجفر بن احمدین نصی حافظ بیشابردی‌معروف بحصیری متوفی‌دد۰۳۰۲ 

۱ ابوا لحسین‌عبدالله بن محمد ین یو نس سمناتی محدث در گذشته در۳۰۳. 

۲) ابوعبدا لرحمن محمدین منذد هروی حافظ معروف بشکرمتوقی در۳۰۳ ۰ 

۳) ابومحمد عبدالین عبدالرحمن بن شیرویه بن اسد قرشی مطلبی نیشا بوری از 
حفاظ معروف در گذشته دره ۰۲۰ 

6 ) حاجب‌بن ادکین فرغانی ضریرمحدث متوقی دد+۰ ۰۳ 

۵) ابوذ کریا یحیی‌بن ز کریا نیشابوری اعرج اذحفاظ متوفی‌دده‌صر در۰۳۰۷ 

۱ ابواسحق اپراهیم‌بن محمدین سفیان فتیه نیشابوری در گذشته ددم۳۰۸. 

۷) ابوسعید مفضل بن محمد جندی سا کن مکه از محدئین متوفی دد۰۳۰۸ 

۸) ابوالعباس حام‌دین محمدبن شعیب بلخی موّدب محدث متوفی در بغداد در 
۰۹ دد۹۳سالگی . 

۹) ابوعیدا لرحمن عبدالّبن محمد سندی محدث مرو در گذشته دد۳۱۱ ۰ 

۰) ابومحمد عبدالین عروه هروی حافظط در گذشته در ۰۲۱۱ 

۱) حافظ کبیر ابوحفص عمربن محمدین یحیی‌همدانی سمر قندی صاحب‌صحیح و 
تفشسیرمتوفی دد۳۱۱ درم۹۸سالگی. 

۲) امام ابوپکر محمدبن اسحق‌بن خزیمةً سلمی‌نیشا پوری حافظ متولد دد۲۲۲ 
ومتوفی در ۳۱۱اذدا نشمندان معروف . 

۳۳( | بوالعباس محمدین شاذل نیشا بوری حافظ دد گذشته دد۱ ۰۳۱ 


۱- شدرات الذهب ۶ 2 


۳۳۳ 


۶ |بوعلیحین‌بن نصرطوسی خراسانی حافظ معروف بکردس در گذشته دد۲ ۰۳۱ 

۵ ابو احمد محمدپن سلیمان ین فارس‌دلال نیشا بوری سا کن بخادا متوفی‌دد۰۳۱۲ 

+۲) ابوقریش محمدین جمهة ین خلف قهستا نی اصم حافظ متوفی‌دد۰۳۱۳ 

۷) ابوبکر احمدین محمدین عمرتیمی سنکدری حجازی محدث ساکن خراسان 
در گذشته‌در > ۱ 

۲۸) حافظ ابوبکر احمد بن علی بن شهریاد داذی نیشابودی موّلف معروف 
در گذشته دره ۰۳۱ 

۲ ) محمد‌بن مسیب ادغیانی جوال زاهد اسفنجی‌حافظ شیخ نیشا بودمتوفی دده ۳۱ 
در ٩۲‏ کات 

۰ ابوبکر عبدالّین ابوداود سلیمان‌ین اشعت حافظ سجستانی ساکن نیشابود و 
شهرعای دیگرمتو لد درسجستان دد۲۳۰ ومترفی دد۰۳۱ 

۱) محمدین عقیل‌بن ازهربلخی حافظ شیخ بلخ در گذشته د۰۳۱ 

۲) ابوعوانه یمقوب بن اسحق‌بن ابراهیم بن یزید اسفراینی مولف صحیح | لمسند 
متوفی دداسثراین دد۰۳۱ 

۲۳ بوا لفضل محمدین احمد پن‌عماد جارودی هروی حافظ شهید که پردرخانهٌ کعبه 
دد ۳۱۷ کشته شد. 

۳6 ابوعمرواحمد بن محمدین احمدبن حفص بن مسلم جیری نیشا بوری در گذشته 
دد ذی‌القعد: ۰۳۱۷ 

۰۵ ابوالتاسم عبد ال بن محمدبن عبدالعزین بعوی محدث در گذشته درب عید فطر 
۷ دد بغداد در۱۰۳سالگی. 

۳) | بوا لحسن محمدین احمدبن زهیرطوسی حافظ متوفی در ۰۳۱۷ 

۲۷)ابوبکر عبداله بن محمد بن مسلم اسفراینی حافظ در گذشته دد ۳۱۸ در 
۰ سالک . 

۳۸) ابوبکر محمد بن ابراهیم بن بنی منذد حافظ نیشابودی علامه شیخ الحرم و 
مفت ی آن در گذشته دد۰۳۱۸ 

۳۹) | بوالقاسم عبدالّ‌بن احمد کمبی بلخی‌شیخمعتز له حکیم‌معر وف دد گذشته‌دن۳۱۹. 

۰) ابوعبداله محمدبن فضل بلخی زاهد ساکن سمرقند در گذشته در۰۳۱۵ 

۱) ابوالوفامومل بن‌حسن بن عیسی‌بن هر جس‌دئیس نیشا بوری محدث متوفید ۰۳۱۹ 

۲ )| بوعبد ال محمد بن یوسف بن مطر فر بری صاحب بخاری متولد دد۲۳۱ ومتوفی‌در 
شوال۰ ۳۲ دد۸۹سالگی. 

۳) امام| بو بکر محمدبن حمدون‌بن خالد تیشا بوری حافظ کبیردر گذشته دد۳۲۰. 

66 ) ابوجامد یا |بوتراب احمدین‌حمددن‌بن عمادة‌بن‌دستم اعمشی نیشا بوری‌جا فظ 
در گذشته ۱ ۰۳ 


۳۳ 


033 ا ولو امک زیرگ بامشا نی‌مروی محدث سا کن عرات متوفی دد۳۲۱. 

*ع) ابویزید حاتم‌بن محبوب شامی محدث ساکن هرات در گذشته در ۳۲۱ . 

۷ ) ابو بشر احمد بن‌محمد بِنءمزو ین مصعب کندی مصعبی‌مر وزی‌حا فظ عتوفی‌در ۲۳ ۰۳ 

۸) ابوالحسن علی‌بن فضل‌بن طاعربن نصرجوال بلخی حافظ در گذشته در۳۲۳. 

4) ابوعمران موسی‌بن عباس جوینی محدث متوفی دد۳۲۳ ۰ 

۰) ابو بکرمحمدین احمدین اسدهروی‌سلامی بغدادی معروف با ین لبستنبان‌حا فظ 
در گذشته دن۵ ۳ 

۰) ابوبکر عبدالهین محمدین زیادین واصل فقیه شافی نیشابوری معروف بابن 
زیاد موّلف کتابهای بسیاد متوفی در ۰۳۲ 

۲) ابوحامد مکی‌بن عبدان تمیمی نیشابوری محدث دد گذشته دره۰۳۲ 

۳) ابوحفص عمر بن احمدین عليك مروزی جوهری حافظ متوفی دده۳۲. 

6 ۵ )| بوعبد اله | حمد بن‌علی بن ۱۶اءجوزجا نی‌سا کن بغداددر گذشته‌در۸ ۳۲ در۳ سا کی . 

)| بوعلیمحمد بنعبدا لوهاب ثقفی نیشا بوری‌فقیه در گذشته دد۲۸ ۳ددع ۸ سالگی. 

5) ابو محمد مرتعش عبدالله بن محمد نیشابودی زاهد از مشایخ عراق دد گذشته 
دد ۳۲۸ . 

,۳ ابوالقاسم عبدالبن محمدبن اسحق مروزی بغدادی محدث متوفیدن۲۹ ۰۳ 

۸) ابو نصر محمدین حمدویه‌ین‌سهل بن یزداد مروزی غازیمحدث متوفی‌دد۲۹ ۰۳ 

)٩‏ ابوالفضل مجمدین عبید ال بلعمی ملف کتاب تلعیح البلاغه و کتاب المقالات 
در گذشته‌در۲۹ ۳. 

۰) ابوجامد احمدزین محمدبن بحیی‌بن بلال نیشا بوری محدث متوفی دد۰ ۰۳۳ 

۸) | بوعبداله محمداین یوسف پن: بشرهروی‌حافظ معروف بغادر اذبزد گان‌شافعیان 
متوفی درد۳۳۰. ۱ 

۲) بوبکر محمدبن اسمعیل. فرغا نی‌صوفی ازعباد معروف در گذشته دد۰۳۳۱ 

۳) ابومحمود عبداله‌بن محمدین‌منازل نیشا بوری زاهد متوفی دد ۰۳۳۱ 

6) ابوبکر محمدبن حسن قطان نیشا بوری محدث متوفیدرشوال۲ ۰۳۳ 

۵ ابواسحق احمدبن محمد بن یاسین هزوی حافظ حداد موّلف تادیخ هرات 
در گذشته دز > ۰۳۳ 

او مهد حاجبت بر تاه بن برخم طوسی محدترد ورگ ذاشته در ۳۳۲ در 
۸ سالکی . 

۷ ابوعلی محمدبن احمدبن معقل میدانی ثیشا بوری متوفی دد دجب۰۳۲۰ 

بوطامرمحمدپن حسن‌بن: محمد محمد] بادی‌نیشا بوری ازعامای معروف لغت 


در گذشته دد۳۳۰. 


۴ 


64) ابوغلی محمدبن علی‌بن غمرنیشا بوری مذ کرمتوفی دز۷ ۰۳۳ 

۷۰) ابوالحسن علی‌بن محمد‌ین سختویه‌بن محمشاد نیشابوری حافظ مو لف مسئد 
دد گذُشته درم۳۳۸در ۰ ۸سالگی: 

۱ ابوعبداله محمدین عبدالهبن دیناد نیشابودی فعّیه متوفی دد۳۸ ۰۳ 

۲) ابومحمداحمدبن محمدین بر آهیم‌لوسی بلاددی صعی حافط دن گدشته د ۱۳۳۹ 

۳ ابو نصر مجمدبن محمد بن‌طرخان فادا بی‌حکیم بسیادمعر و فدد گذشته دد۰۳۲۹ 

۶6) ابواسحق ابراهیم‌بن احمد مروزی‌شیخ شافعیان ساکن بغداد ومصر متوفیل‌دد 
دجب ۰ ۰۳ 

۵) ابوعبد ال حسین‌بن حسن‌بن ایوب طوشی ادیپ در گذشته در ۰۳4۰ 

۷) علامه |بومحمه عبداله بن محمدین یعتوب‌بن حرث بخادی فقیه شیخ حنفیان‌دد 
ماوداءالنهر معروف بعبدالّه استاد در گذشته در » ء ۳در۸۲سالگی. 

۷) علامه |بوبکر احمدین اسحق پن ایوب ضبعی شیخ شافعیان دد نیشا بود مو لف 
کتابهای بسیاد متوفی دد۲ ۳. 

۷۸ بوالفضل حسن‌بن یعقوب بخادی عدل سا کن نیشا بود در گذشته در ۲ ۰۳ 

۷۹) امام ابوالعباس قاسم‌بن قسم‌ین مهدی سیار مروذی شیرازی معروف با بن‌ابنة 
احمد زا هدم تخد هعروقت در گذشته دز ۲ ۳۶ 

۰ ) ابوبکر محمدین داودین سلیمان نیشا بوری شیخ دوفیه ومحدث در گذشته در 
دبیع‌الاول۲ ۰۳۶ 

۰۱) امام آبوالنص‌محمدبن محمد طوسی شافی‌مفتی خراسان مو لف کتا بهایمعروف 
متوفی ددع ۰۳ 

۸۲) ابوعبدالة محمد پن یمقوب‌بن یوسف بن‌اخرم شیبانی حافظ محدث نیشا بوری 
مو لف مسند وصحیحین در گذشته درع ۳ درء ٩سالگی.‏ ۳ 
۳) امام ابوبکر‌محمدین ذ کریابن حسین نسفی حافظ در گذشته دد ۰۳5 

۶) ابو کریا بحیی‌بن.محمه عنبری نیشابودی عدل حافظ ادیب مشب درا گذشته 
ددع ۳ در ۷سالگی : 

۵ ابواحمد بکر بن محمد مروزی وخمسینی محدث دد گذشته دره 6 ۸,۳ ۰۳ 

۸2 | بوعمروعتّمان بن محمدبن احمد سمر قندی متوفی دره ع ۳ دره‌سالگی , 

۷) بو ا لحسنعلی بن| بوا لحسن‌مسعودی‌مود خ‌معروق متوفی ددجمادی‌الاخر4ه ۰۳ ۱ 

۸) ابو مجمد احمدین عبدوس عنزی طرایفی محدث ساکن نیا بور در. گذشته ,: 


در دمضان ٩‏ ۳. 


۲۴2 


۵) ابو محمد حسن بن محمد ین اسحق اسنراینی محدث اسفراین متوفی در 
شعبان ۱ ۳۲ . 

۰) حافظ کبیر ابویعلی عبدالمومن بن خلف تمیمی نسفی در گذشته در و۲ در 
۷سالگی . 

۱) ابوالعباس محمدبن احمدبن محبوب محبوبی مروزی محدث مرو و شیخ آن 
شور در گذشته در رمضان+ ۳ دد۷٩‏ سالگی. 

۲)ابوجفر‌محمدین محمدبنعبداله بن‌حمزه بفدادی‌محدث ساکن سمرقندومحدث 
ماوداءا لثهر در گذشته‌درذیا لحجهع ۳. 

۳) بوالعبای محمدین یموب بن یوسف بن‌معقل بن‌سنان اموی‌نیشا بودی معقلی‌موّذن 
وراق معروف باصم محدث خراسان در گذشته درد بیعالثانی+ع۳ ده سالگی. 

۶6) ابوالحسن اسمیل‌ین محمدین فضل‌بن محمدین مسیب نیشایودی شرا نیعا بد 
معروف در گذشته‌در۷ > ۳. 

۵) علامه ابوالولید حسان ین محمد قرشی اموی فقیه شیخ شافعیان در خراسان 
مو لف کتا بهای بسیادمتوفی در دبیع‌الاول٩ع۳‏ در۲سالگی. 

5) ابوعلی حسین‌بن‌علی‌بن یزیدین داود نیشا بوری حا فظثقه ازمشاهیر روز گاردر 
گذشته درجمادی‌الاو لی٩4‏ ۲ در نیشا بور دد۲ ۷سالگی. 

۷)ابومحمد عبداله‌بن اسحق‌بن ابراهیم خراسانی معدل محدث متوفی‌دن٩۳.‏ 

۸) ابومحمد عبداله پن احمدین سعدبن منصور نیشا پوری چاچی‌بزازحافظ معروف 
بابن سعد بزاز موّ لف کتا بهای بان در گذشته د۹ ۰۳ 

4) ابو حامد احمدبن علی‌بن حسن‌بن حسنویه نیشابودی تاجر محدث متوفی 
دد ۳۵۰ ۰ 

۰ )ابوبکرمحمدین احمدبن حبیب بغدادی‌فقیه محدث‌مسند بخاری سا کن بخادا 
در گذشته در ۳۵۰ ددع ۸سالگی ۰ 

حیزی که درین میان اهمیت بسیاد دادد اشست که درین‌دوره شماره دانشمندان 
انم ایک از خراسان وماوراءا لنهریعنی قلمرو ساما تیان بی‌خاسته| ند قظعاده برابر کسانیست 
کر دیگر ایران پدیدآمده‌اند. ددمیان این‌صدتن دانشمند خراسان بیشترشان‌از 
مردم هرات و نیشا بود و اطراف این دو شهر بوده‌انه واین نیز میرساندکه این دو شهو 
پس از بخادا مهم‌ترین مس‌کز دانش در آن روز گاد بوده‌اند و مردم آنجا بدانش پیشتر 
می گرویده | ند. نکتة مهم‌تراینست که‌درمیان‌این‌دا نمندان کسا نی که تاریخ ولادتشان بدستست 
واد سین ۳ خبردادیم از عشتاد و نود وحتی برخی ازصدسال بشتر زیسته | ندو این بهترین 
گواهست که دا نشمندان در آن روز گاد درمنتهایآسود گی وخوشی وناز ونعمت بوده‌اند که 
توانسته‌ائد چنین عمرهای دراز بکنند واین‌همه اذپرتو نازو نعمتی‌بوده که پادشاه‌ان‌سامانی 
برای ایشان فراهم کرده بودند . 


۳۳ 


[زییات بازسی دی دوره سا ماثیان 

در ادبیات پادسی رغبت سامانیان بمراتب بیش‌از زبان تاذی بود و داستی می‌توان 
"گفت شوری و عشقی بدین کارداشته| ندجنانکه نظم ونثرز بان دری‌را بایدزاد؛ ماوراءالنهرو 
دریار سامائیان دانست . 

ددین دودء بسیاری کتا بهای جالب بنثر فارسی فراهم شده‌است اذآن جمله شاهنامه‌ای 
که بفرمان ابومنصود محمدین عبدالرزاق طوسی سیهسالار خر اسان آماده کرده‌اند واينك‌تنها 
قسمتی از دیباجه آن باقیست و شاعنامه‌ای که اپوالهژید بلخی فراهم کرده بود و کتاب 
فک بش با تیک (۹۵و که ۱ کوق وه +سقست تانب شود الما له من النقری ال المترب 
در جغراقیا و کتابالابنیه عن‌حایق الادویه تا لیف ابومنصود موفق بن‌علی‌هروی و ترجمة 
تنسیرطبری که چندتن ازدانشمندان ماوداءالنهر کرده‌اند و ترجمةٌ تادیخ طبری ازابوعلی 
محمد بن‌محمد بن عبیداله بلعمی وذیر و تاریخی که محمود وراق نوشته‌بوده است وبرخی از 
موّ لفات فادسی|بن‌سینا و برخی ازمولفات فادسیابوا لر یحان بیرو نی ما نند کتاب مسامره در 
اخباد خوادذم و کتاب التفهیم لاوائل صناعة التنجیم . وزیر معروف ابوالفضل محمدین 
عبیداله بلعمی نیز مو لفات چندداشته است مانند تلقیحالبلاغه و کتابالمقالات. موّ لف کشف 
الطنون(۱) کنا بی درلغت بنام «تاجالهصادد» برود کی نسیت‌داده است ولی‌پس‌ازین خواهد 
آمد که ددین انتساب بخطارفته است ودرهرصودت گویا لغت نویسی برای زبان دری‌معمول 
بوده ومسلمست که ابوحفص حکیم‌بن احفص سندی سمر قندی کتابی در لت پادسی درهمان 
اوان پرداخته است(۲) که ظاهرا" نخستین کتاب درین فنست واما ددشعر پادسی عدء بسیار 
کثیر دد درباد آل سامان بوده‌اند که از بسی اسامی واشعارمادا مانده است از آن جمله 
ابوالموّید دونقی بخادایی و علی سپهری بخادایی یا ماوداءالنهری و اپوشکود بلخی و 
رابعةٌ بت کعب قزدادی وابوطیب مصعبی وابوالحسن شهیدبن حسین جهودانکی بلخی و 
| بوعید ال محمدبن موسی قرالاوی و ابوالحسین محمدین‌محمد مرادی و ابوالعباس فضل‌بن 
عبای ر پنجنی‌و | بو | لمثل بخاداییو | بو اسحق‌محمدبن ابر اهیم بن‌محمدجویباری بخاداییو امیر 
ابوالحسن علی‌بن الیاس آغاچی بخادایی وطخاری وخبازی نیشا بوری واستغنایی نیشا بوری 
وا بوحفص حکیم‌پن احفص‌سندی(۳) که همه‌شرای معروف آن زمان ومعاصر دود کی بوده| ند 
که باسم ورسم معروفند و نیزعد؛ کثیر شعرای دیگر بودهاند که درفرهنگها ومخصوصاً کتبی 
که از قرق پنجم ماند است نامی ازیشان برده‌اند وازهر کدام يك‌چندبیت پرا گنده‌ما نده 
است‌و از قراین پیداست که ازشعرای در بارساما نیان بوده | ندما نند | بوا لعلاء ششتریو | حمد بر مك 
۰۲۱۲۱ 
۲- رجوع شود بمقالةٌ نویسند این سطود بعنوان «نثر فادسی ددقرق چهادم» در شمادء اول 
مجلهٌ ادمان منطبع طهران ص۱۰-۸ ومقالةٌ دیگر ددهمین‌زمینه ددمجلة پیام نو. 
۳- دجوع شود بفصل شعرای معاصر رود کی که پس‌اذین خواهد‌آمد. 


وا بوا لخطیر گوز گانی واپوالتاسم مدب وا بوعلی چاچیوا بو نص مرغزی وابهری وبرجیس 
و جلاب بخادی و چرخی و کیا حسینی" قزویئی وحصری و حکاك و خباز قاینی و خجستَةً 
سرخسی وا بوسعید خطیری‌و خفاف وزدین کتاب وسرودی وشاهساد وا بوشریف وشهرءآفاق 
وصفاد مرغزی وابو عاعم وعبداله عادضی یاعبدال عادض وعلی قرطاندکانی وحکيم غمناد 
وغواص وغیاثی وفاخر وابوالقاسم مهرانی وقریع | لدهر و قریع‌الثرس ولمغانی عباسی و 
محمودی ومروادیدی ومشفقی بلخی ونجار و ابو یوسف عروضی دقصارد امی واحمداشنانی 
ویزدانی واحمد منصور واحمد واتکی‌وابوالعباس عباسی وپیروزی و میرعلی بودی‌تگین و 
حامدی وا بوا لحسن عراقی ودهقان خوزی وذوقی و دبیعی وشا کر بخادی وطاهربن فضل 
جنا ف ومحمد ین عبده وموثری و نجادی وتنها شمارء این اسامی بسنده است تا آشکارشود که 
امرای آل سامان دا تا بچه انداذه بنظم پارسی دغبت بوده است وشگفت نیست ا گر ددین 
میان کسی مانند ابوعبداله جعفربن محمد رودکی با آن جلالت قدد بدیدآید و شعر فادسی 


را بدان پایه برسا ند ۳ 


۳۳۸ 


دربادة چند تن از بزد کان سخن‌سرایان ايران دشوادی بسیار بزر گی که ددبیش 
ماست اینست که دربارة نام و نسب وتاریخ در گذشت و جز ییات زندگی ایشان آ گاهی 


وی شرت ایشان وانتاد فون‌المادهآنارشان 


درست ودفیق در کتابپای دایج ‏ 
چنان در میان مردم ابر ان در گر 42 است که دد ی اتورکد نه جزییات که دربارة ایشان 


بر اهمیت دارد نر فته‌اند و در حفقت شهر 


رتشان ز ند گیشان دا تحت الشماع قر اد داده 
است چنا در در بارة فر دود سی هنو ز محپولات فر اوان دد پیش دادیم ۰ درباره بررکی کی 
ازین کر وه‌اکاهی تنها تصادف و بر خورد رک بی که اتظار نمی رفته است در آن مطلمی 
باشد تا | نداژه‌ای مارا دوشن می کند » چنانکه در بارةٌ رود کی چنین بیش آهده است . 
نخستون کسی که بحث دراو این مرد بزرگک نا بای رسانده است که برخی 
جزیبات ز ند گی اودا از زیر پرده استتاد دوز گاد بیرون کشیده مرحوم محمد قزوینی در 
حواشی چهار مقالهٌ نظامی عروضیست . من که در چاپ نعستی این کتاب در ۱۳۰۹ و 
۰ ۱۳۱۹9 دنبا له کاررا گر فتم ومطالبی از کوشه و کناد بر آن افزودم نادرستیهایی 
را که تذ کره نویسان دربارة وی آورده اند درهم نوردیدم و پس از آن چند ره 


در بارةٌ وی حیزی نوشتند ر ر چشمه ای را که بدستشان داده بودم بیاد آوردند و 


.و خی س 
برخی با ۲ از آن بر خوردارشده بودند |" نر | نادیده وا کر فتتد , 
ایزك باس اجه در باره وی در کتابپای را یج آمده است بتر تیب تاریخ نقل ور د و 
سیس درنقد | نپاودرجدا " در دن عث ازسون کو شید 
نخستین کسی که ذ کر ازرود کی کر ده نظامی عروضی سءرفندی ره کفارت معر وف 


چپادهقاله است که درحدود سال ۵۵۰ یعد. تفر یا دوب ت وت تال س از مر ککت 


ی 
تفت کی تألیف کرده است: اتعست درجایی که بهر همندی از [ تادمتقدمان خودرا بدبران 
توصیه می کند(۱) «اشماررود کی » را درمبحث « شعر عجم» پیش ازهمه بادرر ده ات * 
سیس درجایی که در بقای نام پادشاه-ان در سخنان شاعران بحث کر ده این قطعه را از 
معلدی گر کانی آورده ال ت۱0 


(۱) چاپ | تای دکترءعین طهران - ص۲۲ (۲) ص > 
۳۳۹ 


از آن چندین نیم این جهانی که‌ما نداز آال سامانو آل‌ساسان 
ای دود کی ها ندست ومدحت نوای باربد م-اندست و دستان 


اند ک 


ات از آ. ن فپر سا ی از شاعرا: 2 درهر دوره و مداح هرخاندانی بو ده| ند 
آورده‌است ومی گوید : 1 ل سامان باستاد ابو عبد ال جعفر 


بن محمداارود کی > 
پس اف آن(۱) شرح مستقلی درباده اودارد بدین گونه : «آن اقبال که رود کی در 
ال سامان درد ده تفت وزود شعری ۰ کس تدذیده است . 
حکابت : جنین[ورده‌اند که نصر بن‌احمد که واسطه عقدال سامان بودو اوج‌دو لت 
آن خاندان ایام ماك او بود واسیاب تمتع وعلل ترفع در غایت ساختگی بود » خز این 
ره رجرار و بند گان فرمانیرداز:زستان بداارالملك بعارا 1 وتا تا 
پسمر ند رو 


تی» با بشهری ازشهرهای خراسان. مکريك سال نو بت هری بود. بفصل بهاد 


ببادغیس بود؛ که بادغیس خرهتر ین‌چر اخودهای خراسان وعراقست. قر یب هزارناوهست 
ر آب وعلف ‏ که هریکی ار ع و تمام باشد . چون ستوران بپاد نیکو بعوردند و بتن 
و توش خویش بازدسیدند وشایته میدان وحرب شدند . نصر بن‌احمد رو بپری نهاد و در 
شهر بمر غ سمید فرود آمد و اسر اد بزد و بپار گاه بود » شمال روان شد ومیوه های 
ماان و روخ دررسید که امثال آن در بسیارجایها پدست نشود وا گر شود بدان ادذانی 

نباشد ۳ [؟ تس سرد و هوا خوش بود و باد سرد و تان ف-راخ و میوه‌ها ار 
مشمومات ذر ادان و لشتکری از بهچاروتاستان برخورداری مام بافتند از عمرخو ش‌و چون 
ماکان در آ مد و عصیردرر سید وشاهسفرم وحماحم و احوان دردم شد. انصاف از نیم 
جوانی ستد ند وداد |ژعنفوان شیاب بدادند . ماکان در در شید ور 1 قوت نکرد و 
انگورددغایت شمرینی رسید ودرسواد دری صد و بست اون انکوربافته شود هر يك از 
دیگری لطیف ترو لذیذ تر وازان دو نوعست که درهیچ عح ثاحیت رد بم مسکون یافته نشود : 
نی ۳ نیان و دوم کلنحری تنك بوست در دک ۰ 4 آب 1 که درو اجز ای‌ادضی 

نیست . از کلنحری خوشه‌ای بنج من و هردانه‌ای پنج ددم تکیت بیاید ؛ یاه چون قبر و 
شیر ین‌چون شکرو ازش بسیارتو ان‌خورد» بسبب مائیتی که دروست وانواعمیوه های دیگر 


همه خبار . چون امیر نصر بن‌احمد رازن و رات او بدید» عظیعش خوش امد. و 


رسیدن کرفت کش کید درما ی ۱۳۹ 
رن آمبر با ان لعکتر بدان دو باره دیه در اه لا اورا غوره ودرو ازخوانند سر اهایی 
دید ند هر یکی چون مشت اعلی وهر يك را باغی و ستا نی» در پیش؛ برمهب شمال نهاده؛ 
زم-تان آ نجا مقام کردند و ازجا نب سچتان نار نج آوردن گر فتند وازجانب ماژ ندران‌تر تج 
ری کخ وروت مان درغایت خوشی. حون بچار در امتاسیان مادغیس فر ستاد ند 
و لشکر گاه بما لن‌درمیان‌دو جوی برد ند وچون تاستان در آمد میوه ها دردسید . امیر اصر 
بن‌احمد گفت: «تاستان کجا دویم »که ازین خوشترمعامگاه باشد ۰ مبرکان رویم ۶ 


(۱) ص 2۸ - 8 


۳0۰ 


وچون‌مپر کان‌در آمد گفت:«مپر گان‌هر ی بودیم و بر و یم: » وهم‌چنین فصلی بفص ال ی همی 
انداخت. تاجپارسال بر ین بر [مد؛ زور ا که صمیم دولت سامانیان بود وجپان ۳ باد وماك 
بی خصم ولقت‌کر ور ماثیر داد و روز کار هساعد و بخت موافق . با این همه ماو ۹ تند و 
آرژوی خانمان بر غاست . پادشاه را سا کن دیدند ؛ هوای هری در سر او وعذق هری 


دردل او . درائنای سن هری دا ببپشت عدن ما نند کردی بلکه بر بپشت ترجیح نهادی 


تجا باشد . 


واز بپار چت زیادت آور دی , دانستدکله ۰ سراان دادد که ان 7 
صض سران لشکر ومپتر ان ملك بتزديك استاد ابوعبدالا ار ود کی :رفتند واز ندمای بادشاه 
هیچ کس ۳ ترومقبول‌القول 7 رازو یود ند : سنج ج هز اردینار ترا خدمت کنیم ۰ اک 
مت اتکی که پادشاه ازین خاك حر کت کند ‏ که دلپای ما آرژوی فر ژند همی برد و 
جان ما اد بخارا همی بر 1 ید . > تدای قبول کرد 9 4 تیش [مبر تگر فته بود و 
مزاج او بشناخته . دانست که بر بااو در تگرد روگ نظم آو رد و قصیده‌ای بگفت و 
بوقتی که امیرصیوح کر ده بود درا[مد و بحای خوش بنشست وچون مطر بان فرو داشتند 
اوچنگ بر گرفت ودر بردة عشاق این قصیده آغاز کرد 2 
بوی جوی مولیان رس همی باد مار مپربان ید همی 


پس فرو تر شود وگو ِ. 


ریک آموی وددشتی راه او ذیر پایم پرنیان آید همی 
آب‌جیجون از نشاط روی‌دوست رن مارا تامیان ید همی 
ای بخارا » شاد باش ودیر ذی هیر زی توشادمان 0 همی 
میر ماهست و بغارا اسان ماه سوی اسان آ رد همی 
میر سروست و بخادا بوستان سروسوی بوستان آید همی 


چون رود کی بدین بیت رسید امیر چنان منفع لکشت که از تخت فرود امد و بی‌موژه 
بای در در کاب ِ نو بتی آورد ورو بخادا نپاد چنانکه دانین وموژه تا دو فر سد 
درپی لمیر بردند» بیرونه وسا در بای کرد وعنان تا بخارا هیچ هیچ باز نگررفت و رود کی 
آن شح ج هزار دینار مضاعف از لشتعر سید رشنیدم ی بسنه ادیع وخمس‌مائی از 
دهقان او احمدین عبدا لعمد عا بدی که گفت : «جد من ابورجا حکایت کرد که : چون 
ددین نوبت دود کی بسمرقند رسید, چپارصد شتر زیر بنةاو بود» دالحق آن‌بزدک‌بدین 
تجمل ادذانی بود. که هنوز این‌قصیده دا کس جواب نگفته است که مجال آن ندیده| ند 
که ازینمضایق آزاد توانند بیرون آمد و ازعذب گویان‌و اطیف‌طبعانعجم یکی امیرا لشمر > 
ای رات 
ابوسعد هندو بن محمدین هندوالاصفپانی ازو درخواست کرد که : « آن قصیده را جواب 
گوی.» گفت : «نتوانم.» الحاح کرد؛ چندبیت بگفت که يك بیت از نها اینست : 


دستم از ماز ندران آید همی زین ملك از اصفپان ید همی 


معزی بود که شعر او درطلاوت وطراوت غایتست ودرروانی وعذو : 


ان ۳ ای ای ی وان تن وت زونه تاکن 
بدین عذبي که درمدح همی گوید درین قصیده : 
۳۵۱ 


آفر ین ومدح سود ید همی کر بگنج اندر ژیا ارات همی 

وانددین بیت ازمحاسن, هفت صنعتست : اول مطا بق» دوم متضاد. سوم مردف ‏ 
چپادم بیان مساوات ۰ پنجم عذو بت » ششم فصاحت » هفتم جزالت ۲ و هر استادی که اورا 
درعلم شعر تبحریست» چون اند کی تفکر کند داند که من ددین مصییم» و السلاع» 

5 9 

پس از اآن‌محمد عوفی در لیاب‌الا لباب که درحدود 1۱۸ تالف ور دهات تعست(۱) 
همان دو بیت «ابوشر یف احمدعلی مخلدی گر کا نی> را که نظامی عروضی هم آورده‌است 
تقل کرده و پساز آن ددفصل شعرای آل‌سامان() چنین آورده است : 

«الاستاد ابوعبدالثه جعفر محمد الرود کی السیرقندی » دود کی » از نوادر فلکی 


بوده‌است ودر زمره انام ازعجایب ایام | کمه بود اما خاطرش غیرت خورشیدومه بود؛ 
بصر نداشت اما بضیرت داشت ‏ مکفوفی بود اسرار لطایف بروی مکشوف ‏ محجوبی 
بود ازغایت اطف طبع محبوب چشم ظاهر بسته داشت » اما چشمةٌ باطن کشاده و شهید 
بلخی درمدج او گفته است ‏ نظم : 


بسخن ماند شمعر شمرا رود کی را سخنی تلو نیست 
شاءر اند اخه و احسنت‌مدیح رود کی‌راخه و احسنت‌هحیست 
و اورا سلطان را کف توص ومعروفی بلخی درمدح او گفته است, بیت : 
از رود ۳ شنیدی ساطان شاعران؛ کر ان رم کر رن جز بفاطمی 
ودقیقی هم دم او گفته اسحن نظم 
کز || رود کی کفته باشد مدیح امام فذون سخن بود . ور 
دقیقی مدیح اورد نزد او چو خرمابود برده سوی‌هجر 


وعنصری درمدحج او گفته اانستن نظم : 
غزل رود کی ود تگدو ود غزلهای من رود کیو ار نسنت 
اکرجه بکوشم بباريك وهم بدین برده اندر مراباد تست 
ومولد او رودك سمرقند بود واژ مادر نابینا آمده * اما چنان ذکی وتیزفیم بود 
که درهشت سا لکی قران تمامت حفظ کرد وقراعت بیاموخت و سکع کم رات و معانی 
دفیق می گفت» چنا ی خاق ار اقبال نمودند ورغت او ژیادت شد واو را آفر ی دکار 


تمالی آوازی خوش و صوتی دلکش داده بود و بسیب اواژ درمطربی افتاده بود و از 


ابوالعبنك بختیان که در آن صنعت صاحب اختیار بود» بربط بیاموخت و در آن ماهر شد 
و آوازهار باطر اف وا کناف عالم برسید وامیر نصربن احمدالسامانی »که امیرخراسان 
بود اودا بقر بت حضرت ود ضوع کرد وتارس بالا گرفت و اروت‌و نعمت‌او بحد 
ال دنه جناتکه کویند : اورا دویست لام بود و حارصد شدر در زیر له او میرف 
و بعداز وی هیچ شاعر دا این تکنت نبوده است واین اقبال روی نداده و نکا نا ۰ 


(۱) جاپ تپران ۱۳۳۵ با تصحیحات جدید و حواشی و تعلیقات کامل بکوشش سعید نفیسی - ص ) ۱ 
(۲) ض ۲۶ ,۲۸ 


(۵ 


والعپدة علیالراوی » که : اشعار او صد دفتر بر آمده است و قلاید قصاید او مشحو نست 
بفراید فواید ومصدای‌آن ستن استاد دشیدی گفته است نظم: 
گر سری‌یا بد بعا ام کس بنیکو شاعری دود کی‌دا بر سر آن‌شاعر انز , 
شعر اودا برشمردم سیزدهره صدهزار هم‌فز ون آیدا گر چو تان که باندبش‌ری 
ویکی از جهال در نظم او طعنی کرد و عرایس نفایس و طوایف لطایف او دا 
آز بیفی دود نظامی عروضی این ببت ددحق او انشا کرد؛ شعر: 
ای آتکه طعن کردی درشعر رود کی این‌طن کردن تو زجهل وز کود؟ 
کان کس که‌شمر داند» داند که درجپان صاعب وران شاعری استاد رودکت 


واگرچه شعر او از حد وعد متجاوزست اما | نچه این مجهو ع اآثثر | ال تکنه 


نت افتاد ...> 
۱ پساز آن ۱۲ قطعه از امعاد وی دا که شامل سی بیتست آورده است ۰ اند کی 
پس‌از آن(۱) ددبادة شیخ ابوزرعه معمری جرجانی چنین گوید : 

«امر خراسان او را گفت : شعر چون دود کی گوین» او گقت : حیسن نظم من از 
ان بت اما اسان و ششش تو ددم باید که شاعر مرضی هیکتان [نگاه گردد 
که نظر دضای میعدوم بوی متصل شود پس این س4 بیت دد آن معنی نظم داد نظم: 


ات بدوات با رود کی نمی‌مانم عجب‌مکن؛ سین ازرود کی نه کم‌دانم 
اگر بکوری چشم او یافت کی را مر 8 من ک ور بود نتوانم 
هز ار يك زان کو بافت از عطای ماو ك بمن‌دهی » سخن اید هزار چندانم:» 


جای دیگر(۲) دربادة معزی شاعر معروف گفته است : «گو نند سه کس از شعرا 
درسه دولت اقبالپا دیدند و قبولپا یافتند چنانکه کسی دا آن مرتبه میسر نبود: یکی 
رودکی درعپدسامانیان و عنصری دردو ت‌محمودیان ومء‌زی دردولت سلطان ملکشاه.» 

شتت 

حمد الب مستوفی در تاریخ گز یده که در ۱۷۳۰ طلا رن است اجستت در تاره 
تصر رن احمد ساهانی() چنین آورده است : «خیرات بسیار کزد » بعداز هدتی بتماشای 
هراة دمت» درنظرش خوش آمد» آنجا فرو کشید . امیران اورا هوای ذن و بچه بود 
امیر نصر نه عزم بخادا کردی ونه امیران را دستوری دادی که بخانه رو ند وبا زنو بجه 
بپراة آورند. امیران ازطاقت طاق شدند وبیم بود که براهیر تصر خرو ح کند . هر چند 
بمقر بان حضرت وسیلت می‌جستند فایده نبود. تارودکی دا پذرفت‌ها کردند واین اببات 
درصفت خوشی بشادا و تهییج امیر نصر برعزیمت آنجا بخواند » پیت  :‏ 


باد جوی مولیان آید همی بوی یار مپربان آید,همی 
ریگ آ با درشتیهای او ذیر پایم پر تیان آید لد سوت 
آب‌جیحون‌را نشاط روی‌دو ست ۲ شیکای مارا تامیان را همی 
ای بخار[ 3 شاد باش و دیر زی عیر ذی تو شادمان آ ید همی ۱ 


(۱) ص ۷۶۶۹ (۲) ص ۳۰۱ (۳) چاب اوتاف کیب ص ۳۸۲ ی 


هیر سروست وبخارا بوستان سروسوی بوستان ید همی 
میر ماهست و بخارا اسمان ماه سوی اسمان آ ید همی 


امیر نصر دا پس از آن ارام نماندکه ابیات تمام خواند و دوان شد » چناته 


بی‌موژه بر نشست و دود کی باین ابیات اذانعام امیر ان غنی شد. > 

زان درفصل شعرا )۱ در بارة وی چنین نوشته است: «رود کی مقدم شهر ای 
فرسست وپیش اذو اهلءجم شعرعر بی گفتندی. معاصر ام نصر سامانی‌بود. اشعار ار 
دارد» اما اند کی مش‌ورست» درتاریخ منوچهر خوانده‌ام که اورا هفتصد هزار بیت شعر 
بود ودر آن تاریخ | شعار او سیارست. کلبله ودمنه فارسی منظوم ازمنشات اوست.» 


پساذ آن دو لتشاه بن علاءالدو له بختیشاه غازی سمرفندی در تذکر ةالعهراع له 
در ۲۸ شوال ۸٩۲‏ بایان رسانیده نخست ()) چنین آ و رده است : «از شعر ای عجم‌استاد 
رود کی(۲) را امیر نصر بن احمد سامانی صله نظم کتاب کلیله‌و دمنه هشتادهز ار درم نقره 
انعام فر مود .4 

سیس چای دیکر (*) ترجمه او دا چنین نوشته است : «ذ کر مقدم‌|لشعر اء استاد 
| بوالحسن رود کی تغمده‌الل تعالی بغفر ان استاد ابوالحسن رود کی درروز کار دو لث 
ملوك سامانیه ندیم مجلس امیر نصربن احمد بود. وجه‌تخاص رود کی گویند بدان‌جهتست 
که اودا درعلم موسیقی مهادتی عظیم بوده در بط را ها نو اختی و بعضی گو یند که : 
رودك موضعست از اعمال بخارا ورود ای از ا نحاست . فی|الجمله طبعی کر یم و ذهنی 
مستقیم داشته وازجملهٌ اشتادان فن شء‌رست و کتاب کلیله و دمنه را درقید نظم در آورده و . 
امیر نصر را درحق‌او صلات گر انما یه است» چنانکه استاد عنصری شر ج ان | نعام‌درقصا بد 
خود ی گو بد. خواچه حمدالله مستوفی در تاریخ گز یده می آورد که : امیر نصربن احمد 
بیامانی راء چون ممالك خراسان مسلم‌شد و بدارا لملك هرات رسید باد شمال‌وهوای با 
ای جنت‌مثال امیر دا ملایم طبع‌افتاد. تیساسح وان و راکو هار اد 
وخزان بر نعمت حوالی‌شهر مشاهده هی کرد وامیر را دارا لملك بتخارا» که تختگاه اصلی 
آن خاندانست» ازنجاطر محوشد. امرای دولت وارکان ساطنت‌دا چون وطن و مسکن و 
ضیاع وعقار از قدیم‌الایام» در بغادا بود ازمکث امیر درهرات ملول‌شدند و بهیچ‌حیله 
امیر قصد بغادا نمی کرد. آخرالامر استعانت پاستاد دود کی بردند» تاامیررا درمجلس 
الترن برعز یمث بخارا تدر اند ومال بسیار استاد را تقیل کرد ند , روزی امیر را در 
مجلش شراب ذ گر نیم بخارا وهوای آن ملك جنت[سا برزبان گذشت . استاددود کی 
بدیهه این‌اببات نظم کرده بمرّش رسانید, لله درقائله قطمه : 


بوی جوی مولیان آید هبی یاد یا مپربان همی 

ریگ آمو با درشتیهای او زیر باچون پر نیان اید همی 
(۱) ن ۸۱۸ (۲) چاپ لیدن ص ۱۰ (۳) درین کتاب ناشر همه جا «رود کی »چاپ 
"کرده است که درست نیست (ع) ص ۳۱ - ۳۲ 


۳۵۴ 


یحو و شک فهای اد خنگ مار انامیان آید همی 


ای بخارا؛ شادباش ودیر زک شاه نز دت‌مبهمان | ید هی 
مر ماهست و بتارا آسمان ماه سوی سمان لد همی 
میر سروست و بخارا بوستان سروسوی بوستان اد هعمی 


این‌قصیده‌ایست طویل» ایراد مجوع آن‌را این کتاب تحمل نیاورده گویند : امیر 


را این‌قصیده بجاطر چنان ملایم افتاد که موژه درپای نکرده سوارشد و عزیمت بخارا 
نمود. عقلا دا این‌حا لت بخاطر عجیب می‌نماید که این نظء‌یست ساده و از صنایع و بدایع 
و متانت عادی» حه که ۳ ددین روز کار سخنوری مثل این ستخن در محاس سلاطین و 
آمر| عرض کند مسدوجب انکار همگنان شود؛ اما می‌شاید که چون استاد دا در اوتاد و 
موسیقی وقوفی تمام بوده قولی و تصنیفی ساخته باشد و بآهنگ اغانی و ساژ این‌شعر دا 
عرض کرده و درمجاس قبول افتاده باشد. القصه استاد را انکار نشاید کرد. بمجرد این 
سجن » بلکه اورا درفتون علوم وفضایل رقوفست واز اق-ام شعر قصاید ومتنوی را کرو 
می گو ید واستاد دود کی عظیم ‏ لشأن و مقبول خاص وعام بوده است . نقلست ٩۱‏ : چون 
دود کی در.گذشت دو ست غلام هندو و ترك کرت . قیاس اموال در (زین ‏ 
توان کرد #۰ 
8 

جامی در بپارستان که در ۸٩۲‏ تألیف کرده است(۱) می گوید: «رود کی رحم ال 

از ماوراءا لنپرست وازمادر نابیتا زاده است ‏ اما چنان دا و یز فهم بوده است که در 


هت سالگی قز آن‌دا بتمام حفظ کرد وقرائت بیاموخت وشعر گفتن گررفت و بواسطاحدن 


صوت درمطر « افتاد و عود ساموخت و در اه ماه شد و نصس بت احمد اما او زا 
۳ ود بیامو ن ماهر ربن ی 

در تور د ۹و ند اورا دویست غلاع‌بود وجپادصد شتر درژزیر دخت وبار می‌ر فتو بعداز 

وی هیچ شاعر را این‌مکنت نبوده و اشعاد وی العهدة علیا ار او ؛ صد دفتر بر.آنمده 

است ودردرح یمد مذ کورست که : اغمار وی هز ار هزار وسه صد بیت بوده‌است واز 
کی از ز شت برد 


سخنان ودست در وصف شراب؛ قطعه : 


آن عقیقی میی که هر که بدید از عقیق گذاخته نشناخت 

هر دو يك‌جوهر ند ليك بطم این بیفسرد و آن‌د گر بگداخت 

,نا سوده دو دست یکین کیره ناچشیده بتارك اندر "تاخت 

و در تص دوبن » قطعه : 
ژمانه بندی زاده وار داد:مرا زمانه دا و تکوشگری بل ست 
بروز تيك کسان آرزو مبر» زنهار بسا کسا که بروز تو آرزومندست . 


ودد مش توادیخ چنان مذ کورست که: نصر بن احمد از بخارا مرو شاهحان نز ول 
فرموده بود ومدت مکث وی[ تجا متمادی شده. ادکان دولت را خاطر ببخارا وقصور و 
بساتین آن م ی کشید. از رود کی چیزی بسیار تقبل کردند, تابیتی چند مشوق ومرغبوی 


(۱) چاپ وین ۱۸:۵ ص ۸۲ - ۸۲ 
۳۰۵ 


باد جوی مولیان آید همی 
(رمکگی ار و درشتیهای او 
آب‌جیحون و شگر فیهای او 
ای بخار ا.شاد باش‌ودیر زی 
شاه ماهست و بخارا آسمان 


کرده بود این‌اییات را را نت عود ساز رد و بخواند غزل : 


بوی یار مپر بان آید ه 
ذیر پا چون پرنیان ]ید ه. 
و مارا تامیان رات ۳۹ 
شاه نزدت میپمان |[ هم 


ماه سوی آسمان آید هم 


بیحادا کوید ودرم ی ها ۳ عود بر آن تر نم کند, درسحری که پادشاه‌صبوحی 


شاه سر وست‌و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی 

چذان ددنفی وی تأثیر کرد که باشقه خاص و کفش سوارشد و يك مذزل برفت ودر 
بعضی توادیخ این حکایت را بساطان سنحجر و امیرمع‌زی نسبت کر ده اند وان اعلم.» 

۵ 

حکیم شاه محمدبن مبارك قزوینی در ترجمه مجا لس‌النفایس علیشیر نوایی(۱) که 
٩۲۹۱ ۲۷|‏ مشخول ترجمه آآرد. بوده‌است در ین زمینه چتیدفته است: «رود کی»مقدمةً 
شعر اء ماوراءالنهپر فر ست و شعر عر بی نیز خوب م ی گفته ومعاصر امیر نصر سامانی بوده 
و کلیله دمنه تصنیف اوست و در هشت سالگی حفظ قر آن بالات سبع فرموده و چون 
حسن صوتی داشته بمطر بی‌افتاده وعود نواختن آموخته ودر نواختن ماهر گشتهو بتر ببت 
امیر نصر سامانی صاحب دویست غلام شده و چپارصد شتر بار خانة او می کشیده و کمتر 
شاعری را این‌قدر متکنت حاصل شده و سیصدهز ار بیت اشمار خوب دارد و این قطعه در 
صفقت شر اب اژو ست ؛ قطعه : 
از عقیق کد اه تععا تا 
ان‌سفترد و اند گر بگداخت 


ناجشیده بتارك اندر ناخت 


آن عقیقی میی که هر که بد بد 


هردو يك چوهر ند ليك بطیم 
ناسوده دو دست دنکین کرد 
و له : 
زمانه بندی ازاده وار داد مر دماته دا حوککو ری هش 
بروز نيك کسان آرزومخورز نپار؛ پساکا که روز نو ارزو 
ودربعضی تواریخ مذ کورست که نصر بن احمد از بخارا بمرو شاهجان تزول فر موده 
بود ومدت مکت او درین‌جا متمادی گشته ۰ ارکان دو لت چون ازخان ومال و اهل وعبال 
خود دور شدها ند همه غمگین گشته اند واز دوری بجان آمده . ناچار جبت خلاصی ازین 
غربت پر کر بت چیزی بسیاد برای دود کی قبول کردند .تا رود کی باعث دفتن پادشاه 
مخارا شود وزود کی جپت این معنی این ابیات نظم فرمود ودر ساز عود بآهنک تمام 
ادا کرده, شوعی که پادشاه ازشنیدن آن ابیات در زمان آهنگ بغارا دا کرده‌ومی گویند: 
چنان بتعحیل از مرو برخاسته ۹ موژه نیوشیده و بی‌آتعش سود گشته و بخارا دفته » 
ان اسات است : 
(۱) مجالس| لتغایس در تذکرة شعراء رن نهم تألیف میر نظام|لدین علیشیر نوایی » بسعی واهتمام 
علی‌اصغر حکمت طهران ۱۳۲۳ ص ۳۳۰ - ۳۲۱۷ 


۳۹ 


باد جوی مولیان آید همی 
ریت آمو و درشتیپای او 
آپ جیحون و شکرفیبای او 
ای بخارا شادباش ودیرژی 


شاه ماهست و بغارا ]اسان 


سرووی بوستان | ید همی 


شاه-ر و ست و بخارا بوستان 
ودد به‌ض اتب توادیخ این حکایت نسبت بمعزی وساطان‌سنچر کر ده‌|ند». 
و 

غیاث الدین‌بن همام الدین هروی خوندمیر در کتاب معروف حبیب السیر (۱)چتین 
آورده است 5 

«یوت بیوسته که: امير نصر شعر | وفضلار| مشمول انعام واعسان بی کر ان‌می‌ساخت 
وبا آن زمرة عالی‌شان مصاحبت نموده . کماینبغی بترفیه حال ایشان می‌پرداخت و از جملً 
اعاظم شعرا رود کی باوی معاصر بود ودرمدح آن پادشاه عالی‌جاه اشعار نظم‌می‌فر مود. 
در بپارستان مذ کورست که رود کی از بلاد ماوراء| لنپرست و ناسنا ازمادد متو لد شدی 
اما حدت طیم و حودت دهن او بسنابه‌آی نود که در هشت سالگی فرآن دا بالتمام حفظ 
فرمود و آغاز شعر گفتن کرد و بواسطهٌ حسن صوت متوجه مطر بی گشته » در نواختن عود 
ماهر شد و امیر نصر بر تبه‌ای در آر یت او کوشید که ظاهر ] بعدا زو هیچ بادشاهی‌شاعری 
را بأن دزچه رعایت ننموده که که : دود کی را دوست غلام حدمت کار و حپارصد 
شتر بارپرداد بود . در ترجمة بمینی مسطورست که : عدد اشمار دود کی بهزار هز ار و 
سیصد و بیست هز ار رسید واین‌قطعه ازجمله منظومات اوست که ؟ نظم : 
زمانه بندی آزاده وار داد مرا زماه د۱» وتو شدری» هه بندسشت 
زروز نيك کسان گفت غم مخور زنهار کت نی یرت ار زو مد ست 

در بسیاری از تواریخ مشهود مطورست که: نوبتی امیر نصر از بخاداء که دادا لملك 
او بود* بعرو رفته مدتی مدید ۳ رحل اقامت انداخت وچون زمان توطن بادشاه در 
آن دیار امتداد بافت امرا وارکان دولت که مایل بقصور و ساتین بخارا بودند از 
دود کی تقبلات نمودند که : بیتی چند که موجب تشویق و ترغیب یادشاه شود » بجانت 
بخارا درسلكت نظم کشد ودرمقامی مناسب نامک عود بدان‌ابمات تر نم کند‌تا امیر نصر 
مایل بدار | لملك کر دد ورود کی درسحری ) که بادشاه صیوحی کرده بود؛ این‌قصیده گفته 
براهنگ عود بخواند کف نظم 0 


باد جوی مولیان آید همی بوی یاد مپربان آید هی 
دنگ و و درشتبهای او بای ما دا بر نیان أ رت همی 
ای جیون وشگرفی های او خنگ مارا تامیان الاند همی 
- ای بخارا شادباش و دیر زی شاه نزدت میهمان 2 همی 


(۱) چاپ طبران ۱۳۳۳ ج ۲ س۵۹ ۳۰-۳ 


۲۵۷ 


شاه ماهست و بخارا اسمان ماه سوی ااسمان ۱ ۱۳۰۵ 
گویند که : استماع این اشماد آن مقداردر طمیرامیر نهر تأًثر نءود که موزه:ا کرده 
سوارشد ويك مذزل بطرف بخارا طی مسافت زمود > , 
و 


چه خو ند میردر بارة رود و ی اذ «ترجمه بمینی آورده است درست نیست ( بر[ 


که مراد از ترجمه مب 


بی | نست که | بوالشرف ناصح بن ظغر بن سعد منشی جرفا دقانی در 
دبیعاشا نی ۸۰۲ از کتاب یمیثی تا لیف ابو نصر محمد بن عبدا اجبار عتبی در تاد بخ کات 
ومحمود کرده است . جاه 1 ععمي ای ازرود کی برده در اغاز کتاست ( ۱) که سخن از 
اشمارفارسی‌درمدح محمود می کون وعین‌عبادت آن انس ت:«الی ان ورثا لسلطان|لمو ید 
بمی‌الدو ل و امی‌|لعلة مکانه ( ای مکانابیه سبکتگین ) فخلفه فی ترتیب‌الامور و تدبیرت 
| لجمپورو تالف الاخوة والاقارب و استمالة لقلوب بیذل‌الر غاب ۰ الی ان‌استقل به سر بر- 
| لملكت مطاعا و نا هضت ولاةالاطر اف الی بیعته سراعا ۰ خوجدنهم قد عو لوا ش معانیپا 
علی‌ماسادفی | کناف لحضر ة م ن الاعمارالتارسة » لازدحام شعرائها علی باه نیع + 
بقصا ندهم التی قدعیروابها یاج رود کی و بصنمةا لخسروی وا لدقیقی... 

یعنی: « تااین که سلطان موّید یمین لدو له وامیتامل» جای اودا ۳ جای‌بدرش 
سیکتگین را) بارث گرفت ۰ س درسازدادن کارها و کارسازی مردم ودلجویی از برادران 
و خو ,شاو ندان و بدست آوددن دلپا ازراه منت | ندیشم‌اجانشوت وی سل نازاز۹ بر 
تخت پادشاهی اژو پیروی کر د ند وفرمانروایان‌اطر اف بزودی بیعت اوشتافتند ومن‌ایشان 
را بافتم درممعا نی ان باشمار فادسی که درد درگاه آن برا گنده شده بود داد می اد ۶ از 
بس که شاء راان ارت در گاه ۱ بلند آن با قصاید خویش که رونق ۳ وصنعت 
خسر وی ودقیقی را داشت فر اهم آ مده | ند ۰ 

این قسمت اغاز کتاب را جرفادقانی ترجمه نکر ده است و در ترجه یمیئی یست . 
قدیم ترین شرحی که برریمینی نوشته|ند شرحیست که صدد الافاضل | بومحمد قاسم‌بن‌حسين 
ابن محمد خوارزمی اد یب معروف ابرانی که درشب هم شمان 0 ولادت بافته ودر 
۷ د رگذشته نرشته است . شرج درکتر کارت یمینی دا حمیدالدین ابوعبدالده محعود بن 
عمر نجاتی نیشابوری بنام بساتین| لفضلاء نوشته است . شرح صدرالافاخل ظاهر ا درمیان 
نیست زبرا بجز | نچه باقوت در معجم الاد باء ۳ ددشرج حال او نوشته است‌اثری درجای 
دیگر ندیدم . 

اما درشرح نجاتی‌در بارة همین قسمت از یمینی چنین | مده است :2 و بخاطب| لر ود کی 
شاعر مغاق ومطرب فایق استاذ » منسوب‌الی رودك نسف ‏ کان یلاذم نوح‌بن منصور وقد 
سمل آخرعمره و اشعاره الف الف وثلثماة بیت کذا ذ کرهالرشیدی فی قصيدة له انشدها 
ذ ی کتا به | لموسوم سعدنامه > . 

یعنی: «رود کر (۳9 سر اینده‌ای شکفت گوی رتاک هه چبره دست استاد می‌د| نند 3 


" (۱) تاریخ یمینی - چاپ لاهور۱۳۰۰ ص ۱۳ (۲) چاپ لیدن ج ۰ ص ۱۰۲ 
۳۵۸ 


نسمت او بر و دك در تسف [ست ۷گداشته نوح بن‌منصور بود ودربایان زندکی چه‌مش دا میل 
رد و اشعارش هر ارهز اروسیصد بت چنا نه رشیدی درقصیده‌ای که در کتاب‌خود 
بنام سمدنامه سروده آورده است ». 

شرح سومی که اژ کتاب یمینی هست بنام الفتجالوهبی علی تادیخ ابی نصر العتبی 
تألیف احمدین علی‌بن ۶ 
ابر اهیم حذفی طرایی 
این شرح(۱) چنین آمده است : 

«اروذ کی بضم ار ا» وسکون| لو او وفتح| لذال|لمعجمة فی آخره کاف مکسورة قبل 


بن صالح‌بن احمدین سلیمان‌بن اددیس بن اسمعیل بن یوسف ن 
ساکن دمشق متولد دد۱۰۸۹ ومتوفی در۱۱۷۳۲ است . دز 


یاء » اللسب|بوعبدال جعفر پن محمدین حکیم‌بن عبداارحمن‌بن آدم الروذکی السمرقندی 
متسوب‌الی‌دو ذك وهی‌فقرية من نواحی سیر فند. علی فر سخین‌منها وهو شاعر مقلق‌جیدا لثمر 
با لغارسیة .متین | لقول حتی قیل‌ان اول من قال | اشعرالجید بالفارسية هو و قال ابوسعید 
الادر بسی الحافظ : ابو عمدالله ااروذ کی کان مقدمافی | لشعر بالفارسةٌ 3 زمانه علی‌اقر انه 
ومات بروذكنة تسم وعشر ین و ثلثمانق کذافی انساب| لسمعا نی‌و قال | لنجاتی کان یلام نوح 
ابن منصور وقدسیل‌قی اواخر عمره و اشماده الف الف و لثماة بیت » کذا قاله الرشیدی 
3 قصيدة لها نشدها فی کتابه‌الموسوم سعد نامه 4 ۰ 

یعنی: ری بضم را وستکون وادوفتح ذال نقطه دار و دربایان آن‌کاف متکشوزر 
پیش از یا » نسب ابوعبدال جعفر بن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم دوذ کسی 
سمر قندیست »سوب برودك و آن دهی از نواحی سمرقندست در دو فرستکیآن ووی 
سراینده‌ای شکفت اگوی بود که بفادسی خوب شه‌رمی گفت و کفتارش استوادبود تاجایی 
که گفته| ند وی نخستین کسیست که شهر خوب بفادسی گفته است وابوسعد. ادریسی حافظ 
گفته است : ابوعبدالله دوذکی درروز گارخود درشهرفاردسی برهسران خود پیشی‌داشت 
و اشعاروی هزارهز اروس‌صد بیتست , جنا نکه [ یی اک است درقصیده ای که در کتاب 
خود بنام سعدنام4 سروده است >». 

نان ندادم این مطلب دا منینی مستقیما از|بوسعید ادریسی گرفته, باشد و گویا از 
کتابالانساب سععانی برداشته باشد. |پوسعد عبداارحمن بن محمد اد یسی‌حافظسر قندی 
در گذشته دره ۰ کتابی داشته ات درتاریج سمرقند که ظاهرا از میان رفته است اما 
ای را ردان تعل کراد. ات 

تاج‌الدین| بوسعدعبدا لکر یمین محمد بن‌منصو رد بن | بو بکر محمد آمیمی‌مر و (زی‌سمعا نی 
متولد در۲۱ شعبان ۰۰ ومتوفی درمرو درغرة دبیم‌الاول ۲ در کتاب‌الانساب دوبار 
ذ کر ازرود کی کرده‌است . نخست در کلمة بتجی(۲) می گو ید: لبنجی بفتح الباء| لمعجمة 
لواحدة وضم‌اللون وفی |خرهاا اجیم 6 هفه | لنسیة الی قربة من‌فری رودكت بنواحی‌سمر قند 
یقال لها بنج‌رودك وهی قطب رودك‌ومن‌هذه القرية کان شاءعرا مر وف ابو عبدالها لرود کی 
وساذ کره فی حرف‌الراء » لانه اشتهر بذلك و لکنه کان من بنج » قال ابوسغدالاددیسی 

(۱) چاپ قاهره ۱۲۸۰ ج۱ص ۵۲ (۲) ودق ٩۲‏ ۰1 

۳۵۹ 


الحافظ : قبر ابی‌عبدا| ارود کی مشپود بهاه هوخلف بستان بنج رودك » یز اروقدزرته». 


یعنی: بجی بفتح بای يك نقطه‌د ار وضم نون ودر آاخر ان جوم این نسبت بقر به ای 


زقر به های رود کست » درنواحی سمر قند » که بان بنج رو دك وم کم رن وقطب‌رود کست 
۱ 1 

وشاءر مء‌روف ابوعبداله دود کی 

که بدان 


۱ 


از ین قر به بود ودرحرف راء یاد ازو خواهم کرد ۰ ذیرا 
معروفست امااز پنج بود» | بوسعد ادریسی‌حافظ گفته است 


: قبر ابوعبدالنددود کی 
در | نجاست ؛ درشت ستان بنج رودك :نرا زیارت ی دنناد 


ومن زیارت کرده‌ام . 

عزالدین ابوالعسن علی بن ابوالکرم محمدبن محمد بن عبدا لکر یم بن عبدالواحد 
شییانی جزری مء‌روف با بن‌الاثیرمودخ مشهور متو لد درهه 
در #تتا. تا فی تذیب‌الانساب (۱) که تلخیص و گاهی 
سمعانیست همین مطالب دا با اندك 


6 ومتوفی درم‌وصل در1۳۰ 

دیب همان کتاب‌الانساب 
ِ تلخیص چنین | ورده است : «البنجی بفتح | لباء| لمعجمة 
بو احدةوضمالنون وفی | خرهاالجيی هذه‌النسية الی قرية من قری رودك 


بو احی سمر قند 
بقال لها بنج وهی‌قطب رودك وءن هده‌القر يةً کان | بوعبداله| ارود کیا لشاعر و ساذ کره 
فی‌| لر اء انه اشتهر بدلك ». 

بمنی: بنجی بفتح بای يك نقطه وضم نون ودر1< 


ر آن جیم » این نسبتست بقریه‌ای 
ازفر یه های رودك در 


نواحی سمرقند » که بان بنج می گویند و آن قطب رود کستوازین 
ی وی 2 ك ن 


قر یه بود ابوعیدالله دود کی شاعرو درراء باد آزو خواهم کرد زیراکه‌باین مشهورست . 


پیداست که این مطلب را سمعانی از ادر یسیو ابن‌الاثیر ازسمعانی گرفته است اما 
کمان ندارم ادریسی‌در تاریخ سمرقند چنین اشتباهی را که سمعانی باآنکه از مردم مرو 
بوده ودر آن شهر میز بسته درخو | ندن کدمه فارسی کرده است کر ده باشد؛ ذیرا که‌اددیسی 
خود ازمر دم سمر قند بوده واین نام را بارها از مردم رت سر زمین شنیده و نمی بایست 
چنین اشتباهی کر ده باشد ۰ اشعارست که درین موردکلمةٌ «بنج> و< بنج رودك > همان 
عدد پنج فارسیست که چون درقدیم درذیر حرف «پ» بیش ازيك نقطه نمی گذاشتند[نرا 
«بنج> می‌نوشتند . پس «بنج» بفتح با وضم نون نیست. بلبکه بفتح بای فارسی و سکون 
نون وجیمست . پیداست که ددین قریهٌ سمرقند پنج جوی کوچك دوان بوده و بدین جهست 
آنرا پنج دودك می گفته ند وهمةٌ ناحیه بنام‌رودك معروف بوده است ۰ | کنون‌همت ناحیه 
وهمین روستا در ببرون شهر سمرقند همین نامپا دا دارد وچنا نکه خواهدآمد اثری از قبر 
رون کي درهمان جا بافته‌اند . ۱ 

باردوم که سمعانی در کتابالانساب باد ازدود کی کر ده است در حرف راست(۲)» 
در آ نجا می گوید :« الروذکی بضم‌الر اء وسکونالواو وفتح الذال| لمعجمة و فی آخرها 
الکاف » هذه |لنسية الی روذك وهیعلی فرسخین من سمرقند وا امشهور منهاا لشاعر الملیح 
القول‌با لفارسیة| لسایردیوانه فی‌بلادا لعجم:| بو عبد ال جعفر بن محمد بن حکيم بن‌عبد | لرحمن 
ابن آدم الروذ کی . قال | بو سعدالاددیسی | لحافظ : | بوعبدالله| لروذ کی‌کان مقدمافی| لشعر 
بالفارسیة فیزمانه علی‌اقرانه ۰ بروی عن اسمعیل بن محمد بن اسلم القاضی السءرقندی 

(۱) چاپ تاهره ج۱ ص ۱ (۲) ورق ۲۰۲ وب 
تصش 


حکاية حکاها | بوعبداله بن ابی حمزة السمر قندی » لا تعلم له‌حدیخا مسنداو بعدان رات له 
رواية لماستحسن ترك ذکره؛ قال: و کان ابوالفضل‌البله‌می» وزیر اسععیل‌ین احمد والی 
خراسان بقول؛: لیس للر وذ کی فی‌الءرب واعجم نظیر ومات بروذك سنهة 4۳۲۹ 

یعنی: دوذ کی بضم دا وسکون واو وفتح ذال نقطه‌داد ودد آخر آن اف این نسیت 
بروذ کت و آن در دور ستیی سمر قندست و بدان مشهپورست شاعری که گفتارش بفادسی 
شیو است ودیوانش درشهرهای ایران پرا گنده‌است : ابو عبدالنه جعفر بن محمدبن‌حکيم بن 
عبدا ارحمن‌ین آدم دوذکی ۰ ابوسعد اددیسی حافظ گفته است : ابو عبدالنه رتیت لس زرد 
روز کارخود درشعر فارسی بر‌هما نندان خودبیشی‌داشت؟ اژزاسمعیل بن محمد ین اسلم قاضی 


سمر دی حکایتی روات کرده که آبوعبداینٌ بن ابوحمزه سمرقندی آورده است ‏ حدیث 


مسندی برای آن نمی‌دا نیم ویس از | نکه دوایتی برای آن دیدم خوددادی ازذ کر آن دا 
نیکو نداشتم » گوید : بو الفضل بلعمی و زیر اسمعیل بناحمد فرما نروای خر اسان میگوید: 
دوذ کی دا ددءرب وعجم مانند نیست ودرروذك درسال ۳۲۹در گذشت 4 

این الاتبر درهمان کتاب(۱) این مطلب را چنن نقل کرده است :۰ «الروذ کی بضم ۳ 
الر اء وسکون الواو وفتح لذال|لمعجمة وفی | خرها کاف , هده النسبة الی‌روذك وهی ناحية 
سمر ود وا ءشهود بهذه | لنمبة| لشاعر | لملیح| لقول بالفارسية الذی سارشهره : | بوعبدالنه 
جعفر بن محمدین حکیم بن عبدا لرحین بن [ دم لروذ کی| شاعر | لسمر قندی و توفی بر وذك سنة 
نسم وعذر ین و ثلاامالة > . 

یعنی: دوذ کی بضم راء وسکون واو وفج ذال نقطه دار و درارااانکاف »این 
نسیشبت بر وذك و آن تاحی»است درسمر فند باین اسبت مشپهورست شاعری که گفتار وی 
بقارسی شیو است وشعرش پر | گنده است: ابوعبدانه جعفر بن محمدین حکیم بنعبدا لرحمن 
ابن آدم دود ی شاءر -ءر فندی ودرروذك بسال ۲٩‏ ۳در گذشت». 

ددین صورت پیداست که مرادخو ندمیر از «تر جمه عمینی » همان شرج نحانیست ذیرا 
که حرنح) منینی که دد۱۰۸۹ متولد شده ودر۲ ۱۱۷ در گذشته است مدتها پس از زمان 
خو ندمیر که درحدود ۸۸۰ ولادت یافته ودر۲ ۹ رحلت کرده توشته شده است . امااین 
که نوشته‌است < عدد اشمادرود کی بهز ارهز ارو سیصدو بیست هز اررسید» چنا که گذشت 
ددمتن‌تازی شرح‌نجاتی «ا لفالف و تلنمانه» آمده که مز ارهز ارو سیصد معنی می‌دهد. در 
دوشهء‌ری که ازرشیدی مانده ودر لباب‌الا لباب هست و گویا رات همه شماره اشعار 
ره کی رااذان گر فته | ند « سیزده ره صدهز ار آعده است که هز ارهز ار و سیصد هز اریا 
يك میلیون و سیصد هز ار می‌شود وشاید در اصل عبادت حبیب| لسیر« هز ارهزار وسیصد 
هز اد ست>» بوده و کاتبان | نراد هز ارهز ارو سیصد و بیست هز ار نوشته باشند. 

دج 

محمد عارف (قایی درمجمع| لفضلاچنین آورده است : « رود کی درروز کار آل‌سامانبه 

بوده و ندیم مجاس امیر نصر بن احمد بوده است . اصل وی ازمرضع رود کست من‌اعمال- 


۱ص ۰ 2 
۳ 


الکش. اببات غرا دارد و قبل از وی کسی بز بان فادسی شور تفت 6[ 


ن ار ۳ 


طبم اوست : 
دردا وحسر تا که مرا دور روز کار بی االت و سلاح بزد راه کاروان 

و 

امین |حمدرازی درهفت اقلیم نوشته است : «فر یدالدین | بوعبدالنه محم‌دا ارود کی؛ 
از نوادر فلکی بوده وددزمرة انام ازعجایب ایام اگرچه ا که بوده اماخاطرش غیرت 
خورشید ومه بوده ااکدرسا» بصر نداشته اما بصیرت داشتف تواد وی از رودك سمرقند 
است و ازمادد نابینا اد که در هعت سا لکی‌قر آن را حفظ :مود وعدازاان در 
رغیت کرد و اوای آن بخوب تروجهی برافر‌است واودا حق سیحا نه وتعالیآوازی خوش 
و صوتی دالکش ارت ریت رن که کفان قغل ژبان را در دّ اراءت کشودی قدسیان را 
قلوب دبودی روا کدر بکلید تلاوت دهان را بمفتاح پیوستی 


اع ی وادئی و بر و بر نا شیفته 
ویگر دید ندی . در خر بمطر « 


ی افتاد و بر بط بیاموخت و کارش در نو از ند کی بجایی‌رسید 
که آب دستش درمقام نوات هم خاك ملال بیاد دادی و هم آتش درجگر کدورت زدی . 
چون آوازه وی‌باطر اف وا کناف دسید امیر نصیر الدین(!) احمدسامان ی که امیر خر اسانو 
ماوراءالنهر بود بقر بت خویشش موی ود ود و کارش بالا گر فت و ثروت و نعمت او 
بحد کمال رسید ‏ تاحدی که اورا دو ست غلام زرخرید بوده وچپارصد شتر دزیر نهٌ او 
می رفته چنا نچه(؛) مو لویالجامی اظهادی بدان کرده می گو ید : 
رود کی 0 درهمی سفتی مدج سامانیان هی کی 
صلهً شعر های همچو درش بود در بار حارصد ذبرش 
وعتصری بتقریبی در یکی از قصاید <ودمی وید : 
چهل‌هز ارددم رود کی زر وس عطا گرفت بنظم کلیله در و زد 
اگرچه درزمان طاهر و آل لیث شاعری چند مثل حنظلةٌ بادغیسی و حتکیم فیروز 
مشرقی و ابوسليك کر گانی بر خاستند اما چون نوبت بال سامسان وسید رایت سخن بالا 
گرفت وعالم نظم را نظامی پیدا آمد و قدوة شرای آن دودمان رودکی بوده واو اول 
کت ار رک وان سر درب داد مااز رازن سامارن ۳ 


ابوالحسن 
شهیدست و ابضا ابوعبد ال محمد بن موسی اه برالاوی و شوخ ابوالعیاس و شیح ابوزدعه 
معمر الحرجا نی و ابوالمظفر نصیر ؛ بن محمدا لنیشا بودی ومحمدین ن عبداله | لجنیدی وابومنصعور 
عماده‌بن محمدا لمروژی ودقیقی که هر يك ددفن خود تمام بوده‌اند ‏ چنا نچه ( ؛( احعوال 
ی ِ_ خواهد شد و آل سامان پادشاه عدل کسترفاضل پرودبوده‌اند وهءواده نام 
نك را خر یداد می کر ده ند وملاك ایشان ازدیار ترك‌تا حدود هند و فارس وعراق بوده 
واکتری از اهل توادیخ بر بدند که عدد ایشان نه نفر بوده ومدت ملتکشان صد وده سال و 
شش ماه بدین موجیست : 
نه تن بودند زال سامان مک ور کشته بامادت خراسان مشهور 


اسعیلی و احمدی و تصری دو نوج و دوعیدا لملك ودو منصور 


۳ 


اسمعیل‌بن توح رکه بستثئصر اشتهاد یافته 
ايلك خان از کاشذر بر آمده بر عبدا لملك 


بعضی که ده نفررقر ادداده‌|ند |بوایر اهیم 
داخل بادشاهان شمردها ند . آورده اند که : چون 
مس ار ادروی راد ٩-29‏ مقید ساخت و او از محبس گر یخته چند سال دد 
اطراف ماوراءالنپر وخر اسان تک وپوی نمود وسه کرت باايلك‌خان جنگ کرده » يك 
هر تبه مظفر (دشت اما ار بدست ابن تهج الدرالنتی کل از جانب سلطان محمود بود بقتل 
رسید و از آن دودمان کسی که شعر گفته وی بوده . آورده‌ا ند که : وی همشه بر بالای 
اسب بسرمی برده وپیوسته با زره می‌خوابیده . یکی ازمخصوصان گفته که : چرا مجلس 


بزم نسازی و باسیاب ملاهی که یکی از امادات پادشاهیست نیرداژی ؟ او این قطی» 


۹ : 
گوبند مرا خودزچه روخوب نسازی ماوی که آراسته و ذرش ملون 
با نعرة گردان چه کنم لحن مغنی با بو بهٌاسبان چه کنممجلس گلشن 
جوش‌می و نوش لب ساقی بچه کار ست جوشیدن‌خون با ید بررعییه جوشن 
آاسیست و سلاحست مرا بزمکه وباغ تسست‌و ما نست مر الاله‌و سوسن 


ورود کی مادح |بوالحسن تصیر (!) بناحمدین اسمعیلست که بحلم وعدل وسخاوت 


معروف بوده وهمواره فضلاً و شمرا را مشمول انعام ی شالت می‌ساخته و با این زمره 
همه مهر داشته . آورده‌اند که : وقتی از بخادا بمرو رفته ومدتی انجا توطن نمودو 
چون ایام توقف امتداد ,ذیرفت ار کان دوات که مایل بقصور و بسائین بخارا بودند 
بر دای توسل وا ره شاید نوعی ساز دکه ام بجا نب بتخارا نپضت فرماید ورود کی 
یک » درسحری که بادشاه صبوحی کرده بود اوابیات دا پآهنگ عود بررخواند 
وامیر تصیر (4) را از استماع آن اشعار چندان شوق بدیدآم که بی‌دستا رو کفش سوار 
شده يك منزل بطرف بعارا روان کشت این اببات از آن جمله است : 


باد جوی مولیان ید همی 
ریگ مامون ودرشتیهایاو 
آب جیدون با شگر فیپای‌او 
ای بخارا شادباش ودیرزی 
شاه ماهت و بخارا آسمان 


شاه‌سروست‌و بخارا بوستان 


بوی یاد مهربان آید همی 
ان ند هر 
تک شه را تاعنان | یده‌می 
شاه نزدت میهمان | ید هعی 
ماه سوی ان آآرات همی 
سرودوی بوستان آید همی 


در رجا ارجتی مسطورست که : همه اشعار رود کی بهز ار هز اروسیصد وست یت 
رسیده‌ودر بعضی نسخ [مده که : اشمار وی صد دفتر بودی چنانچه (!) استاد رشیدی بدان 
اظهادی کر ده میکو ید : 
کر سری یابد بعا لم کس بنیکو شاءری رود کی را بر سر آن شاعر ان ژیبد سری 
شعر او دا بر شهردم سیزده ره صد هز ار هم فزون‌تر ید ار چونانکه باید شم‌ری 
تقاا تاتریی از شعرا رود کی را مدح گفته | ند ودر شاعری مسلم داشته » چنانچه )؛) 
|بوالحسن شهید گوید : 


۳۳ 


بسن ماند شعر شعرا رود کی را سخنی تلو نبیست 
شاعر ان راخه و احسنت‌مدیح 


0 بد : 


رود کی‌داخه‌و | حسنت‌هجیست 
غزل رود کی واد نیکو بود غز لپای‌من‌دود کی‌واد نیست 
اگرچه بکوشم بباريك وهم بر ین پرده| ندز مرابار نیست 
ورود کی‌داسلطان| لشعر | گفتندی , چنا نچه(!)معروف بلعی بتةر یبی ذ کر آن‌ميکند: 
از رود کی شنیدم سلطان شاعر ان کدزر جپان کک متیر و بفاطمی 
و این دو یت دقیقی راست در مدح وی : 
کر رود کی ک باشد مدیج امام فنتون سخنور بود 
دقیقی مدیح آودد نزد تو چو خرما بسوی هجیور بود 
گویند : وقتی کسی اذ جهال دد نظم رود کی طعنی زده بود و عرایس نفایس او 
بیفی نءوده » نظامی عروضی این دو بیت در حق او انشاء کرده ِ 


ای آنک» طعن کردی در شعر رود کی 


ریا زر 


این‌طعن کردن توژجهل وز کود کیست 
آن کس که شعر دا ند داند که در وان صاحب قر ان شاعری استاد رود کیست 


وبا ا نکه شعر وی از حدوعد متحاوز بوده اما ددین وت تابر حکم‌قلت ازیاقوت 


بت احمر کمترست »| نچه در سفینه‌ها و تذ کره‌ها بنظر امده این ابیاتست که 
قطره‌ای از آن سحاب و جزوی از آن کتابست ۰ پس از ان 91 بیت اشعار آورده است. 
هجو 
شیخ ابوالقاسم‌بن ابوحامدین نصر بلیانی انصاری کاژرو نی در کتاب سامالسماوات 
چنین آودده است : «حکیم رود کی * اسمش ابوالحسنست واصلش از بخادا » موسیقیدان 
وفاخل بوده واز جملهً حکما مدتی ندیم مجلس امیر ابونصر (!) بناحمد بوده و کتاب 
کلیله ودمنه را در حدود عشرین وثلشانه نظم نموده در فوت او گفته|ند : 
رود کی رفت و ماند حکمت او هی بریزد نره-زد از می‌بو 
چند جویی» چنو یابی باز از چذو دست در زمانه بشو 
صاحب دیوان ومو لفات ورسایل نیکوست واین قصیده‌از نقایس منشات او : 
شنبه شادی و اول مه درد جنک رافین سردوعود بادر 
باده فر از آرو دل‌زر نج میا زار شادو بی [ز ار باشو باده‌همی‌خور 


وهم ازو این قصیده است : 


چون ,شیند ماه ماند و خورشید جون بخرامد سر و ماند وعرعر 


عارش چون بر گلاله برطرف ماه 
چون بدرخت تر نت بر گذرد باد 


7 


ماه ظفر افتاب نصرة ابونصر 


وبی هنگام عرض شیر هیر ست 


داش همه دانشست ودست همه جود 


۹۴ 


بالا چون زیر ماه شاخ صنوبر 
شاخ وی از بادو باد چفته کزدسر 
سجده کنان بیش او بزدبن معفر 
آن کهد بی گاه بر ملواك مظفر 


جانش همه‌ر امشست وروی همه‌فر > 


هجو 
محمد صادق ناظم تبر یزی در نظم کز یده نخست در فصل غزل‌سرایان میگوید 

«رود کی استادسخن بوده «گوی سعن درمیدان بلاغت از جمیع استادان ابن فن دبوده 
ودر روز کاردولت سامانه ندیم مچالس ومحافل اکابر بوده ومداح امیر نصر بن‌احمدست 
ودود کی بدان جپت تخلس میکرده که او را دز علم‌مو سية قی مپادتی عظیم بوده و بر بط 
را نیکو می‌نواخته وبعضی گونند که : زودك موضعیست در بعارا وحکیم از | نجاست.. 
الحاصل مختر ع طرز غزل وقصیده او ست و کتاب کلیله ودمنه را بسلث نظ م در آورده ۰ 
اسم شریفش حکیم ابو الحسن بوده . دیوان او بغایت کمیایست ‏ لیکن 1 او در میان 
اهل سخن بسیارست . قریب بده هزار بیت از همه قسم شمری از اشمار او نظر کاتب 
رسیده واین چند بیت نمودادی از غز لیات اوست : 
یاد یار مبربان ابید همی 
شاه روزی شادمان اید همی 


بوی جوی مولیان آید همی 
ای بخارا شادباش و شاد زی 
شاه ماهست و نخادا |سمان ماه سوی اسان آید هی 


سرو سوی بوستان اید همی 


شاه سروست و بخارا بوستان 
ریگ امو و درشتیپای او 


بحق نالم ز هجر دوست زادا 


زیر پا چون پرنیان اید همی 


راهان چو درکن هز ادا 


قضا گر داد من نتاند از تو 
چو عادش برفروزی می‌ سوزد 
نگنجم در لحد گر زانکه لغتی 
رود کی‌چنگی بر گر فت و نواخت 
آن عقیقی مبی که هر که بد ید 
نا سوده دو دست رنگن کرد 
هردو يك جوهر ند ليك بطبع 
شادزی با سیاه چشمان . شاد 
ز امده شادمان نباید بود 
من وان مشکیوی قالبه موق 
نيك بعت آنن کسی که‌دادو بخورد 
باد و ابرست این جهان فسوس 
چو درپاش گردد بمعنی ژبانم 
بعوت و نواو بصیت معانی 
خرد در بپا نقد هستی فر ستد 


کار بوسه چو آب خوردن شور 


اپاسروی که برسوسنزسنبل سایبان کردی 


ز سوز دل بسوژانم قضا را 
چومن بروانه برکردت هر ار 
نشینی بر مزادم سوک و ار 
می درانداز کوسرود انداخت 
از عقیق کنداخته نفناعت 
نا چشیده بتارك اندر تاخت 
این پیفسردو آن 1 بگداخت 

که جپان نیست جز فسانه و باد 
وز کات رات ز باید باد 
من و آن ماهروی حود نواد 
شور بخت | نکه او تعورد و نداد 
با یشوه درچه راز باه 
رسد مرحیا از ژمین و زمانم 
طرب بخش روحم فرح‌ژای‌جانم 


#کپراهای رای 9 


بخودی باز تشنه تر گردی 


ز بوی‌سو سن و سئبل چهان بررمشك و بان کردی 
۳۹۵ 


تمودی بر کال ازعنیر هزادان حلقةٌ بر چین 

گرم کردان نو اهی‌دل‌بسان گوی بر | 
بیاد آن‌می که پنداری‌روان یاقوت نا بست 
سح بستی‌قد ح گویی ومی‌قطر 5 سحا بسن 


اگر می نیستی یکسن همه‌دلباعر| بسد 


۰ 


زک این می تا راندد ال ۳۳۳ 
با ی کی اندر چام ما کر 
راف تراح مک در د که او 
آآن دهن نی رو مر 
زهی فز وده جمال تو زیت را را 
قسم بدان‌دل آ هن خورم که ازسعتی 
که از توهیچ مدادا طعع دی دادم 
تو دود کی بغلامی ار فیوالآکنی 
بر درخش زاف عاشقست چو من 
من و لین لد تک نادیم 
سس ترالتستت ل 
فر شته ارات دج ب ات سین 
ریخا خسته تمغ تو از حلافت زخ-م 
من موی خویش را نهاز آن می کنم‌سیاه 


چون چامه‌ها بوقت مصییت سبه کنند 


هر آنکه خاتم مدح تو کرد در (نگشت 


بزیر هريك |زعمدا یکی جادوستان کردی 
چرا بر سیمگون‌میدان زعنیرصو اجان کردی؛ 
و يا چون بر کشیده تیغ پیش آفتابستی 
طررب کوب ی که اندر دل دعای مستجا بستی 
و گر در کالید جان را ندیدستی شر ابستی 
از آن‌تانا کسان‌هر گز نعورد ندی‌صوابستی 
بشخوشی گوی‌اندر دیده بی‌خواب خوابستی 
خال ترا نقطه آن جیم کرد 
دانککی نار بدو نیم کرد 
شتکنتته سیل زلف بومعت تارااوا 
هز ارطرح نپادست ره ک یار | را 
که کس ند یده زسنگین‌دلان‌مدار ارا 
بای نمسندد هار دارا را 
لاجرم همچو منش نیست -رار 
او رای کیت و من بر ار ٩‏ 
ان بل ار وی ۳ 
رل از حر ادت ی دلبرم لبان ایسد 
زبان بر اورد و ژخم دا ذبان لیسد 
تا باذ نو جوان شوم و نو کنم گناه 
من موی بر مصیبت پیری کنم سیاه 


سر اذدر یچه ژدین برون کند چو نگیت> 


برواله ارت درفصل رباعی چنین |ورده است : «رباعیات رود کی ر 


تقدیر خدا چو در دخ درم بتااشت 


اندر عجیم ز جان ستان کزچو تویی 


برحسن و جوانیت دل نرم نداشت 


جان ستد وازجمال تو شرم نداشت 


| مد برمن؛ که ؟ بار من» وقت سحر 


دادمش دو پوسه بر کجا؟ بر لبو بر 


تر سنده زکه؟ زخصم خصمش 45؟بدر 


رل بو کی حر راک رش عر 


جون کته بمینی ام دو لب کرده ذراز 
یرت با لینم نشین و می دوع براز 
در جستن آن نکار بر کینه و وکانن 


شددست زکار و بای رفت از رفتار 


و زجان تهی این قالب پرودده بناز 
کای تشه ترامن و بشممان شید ه باز 
کی سر | بای جپان بادل کتک 
این بس که بسر زدیمو آن‌بس » بسنگ 


۳۹ 


ای نالهٌ پر خانقاه از غم تو وی کر ية طفل بی کناه از غم تو 


افقان خروس صبح گاه از غم تو آه از غم تی هزار آه از غم تو 


در عشق چو رود کی شدم سیر از جان وز کریة خونین مژه‌ام شد مرجان 
القصه کنه از بیم عسذاب هچران در آتش دشکم دگراز دوز خیان» 
جه بمر ٩‏ 

میرحسین دوست سنبپلی‌درتد کر حسینی (۱) چنین نوشته است : «شاءر سحبان 


بن مضافات‌سمر قند؛ 


دستگاه استادرود کی‌دود کی موسوم معیدایتی رودك نام معموره‌ایست 


صاحب لك بت متین بوده و سرحلقهة‌اساتذهة متقدمن : 


نظر رز بدو ژم که هر دیدن دوست رز خاكت من همه ثر کس دهد بحای گیاه 

هر اه خاتم مدح بو کر ددر انتکشت سراز در بچه رنگی ور اند ددین 

چون کار دلم بز اف او ماند ۳8 نت جان ز ارزو او 

آمید در بود » افسوس افسوس ! ان هم شب وصل در گلو ماند گر ه» 
9ج 


امیر شیرعلی خان لودی‌درمر [ةا لخیال (۲) : «دسته بند ازهاراشمار استادرود کی؛ 
رت اواموالحسنست مداج و ندیم مجلس مر نصر الدین )1 بن احمد سامانی بوده و 
کتاب کلیله و دمنه در عپدوی بقید نظم در آورده , صلات گرانمایه یافت » چنانچه (!) 
ءنصر ی تحریج) ان اتعامات در قصیده ای ذکر کرده که مطلعش اسست ۵ بمت : 
چپل هزار درم زو دای زهپتر خویش عطا گر فت ز نظم آ وری بکشودخو یش(!) 

اول کسی که شعر فارسی دا مدون ساخته اوست . درعلم موسیقی نیز مهادتی تمام 
داشت‌و بر بط تیکو نواختی, ,عضی‌وجه تخلصش‌همین یافته| ندو بعضی گویند رودك موضعیست 
ازاعمال بخادا دود کی از آنجا بود » بدان نسبت این تخلض میکرد . گو ند کوو مادر 
زاد بود ودرهشت سالگی بفکر شعر افتاده » معانی و الفاظ دقیق برز بان آورد . استاد 
رشیدی دردو بیت تعر يف وی کرده تعداد اشمارش بسیزده لك رسانید و الباعلم بالصواب. 
خواجه حمد ال مستوفی در تاریخ گز یده ممدو دسد که امیر نصر الدین (!) دا چون ممالك 
خراسان مسلم شد ددشیر هرات(که‌هوای باعتدالش کیان کر بود دحل اقامت اندراخت 
ودارا لملك بغارا که تختگاه اصلی بود فراموش کرد ۰ ادکان دولت واعبان مملکت دا 
چون وطن ومسکن وضیاع و عقاد ازقدیم‌الایام در تجا بود ازمکث امیردر هر ات ملول 
شده » استفاته پاستادا پوالحسن دود کی نمودند و ژرهاوعده کردند که ا گر بطریقی خاطر 
امییرا ببخارا مایل سازد . دوژی امیر را درمجلس شراب ذکر نعیم بغارا و هوای آن 
مالك برزیان گذشت » رود کی فی‌البدیپه قصیده‌ای انشا کرد و ابیات آن برخاطر امیر 
جندان مطبوع وملایم افتاده که موزه دربای نا کرده سوار شد وءزیمت بخارا دا مود. 
چند بیت از آن قصیده است : 
(۱) چاپ لکنبو ۱۲۹۲-۱۸۷۰ س ۱۳۰ 
(۲) چاپ بمبئی ص ۲۲-۲۱ 


۳۲ 


بوک موی جولیان آید تم یاد یار مپربان اید هه 


ی 
ای بخارا شاد باش و شاد ذی مبر روزی شادمان آید همی 
ریگ آمون (؛) بادرشتیهای او پای ما دا پرنیان آید همی 
مبر ماهست و خارا |سمان ماه سوی اسان آید هحی 
هیر سروست و بخارا بوستان سرو سوی بوستان ۳ همی 


هت جو 

حاج لطفعلی بيك آذدبیکدلی در آتشکده (۱) : «استاد ابوالحسن دودکی در 
روز کار دوات سلاطین ال سامان بورده وت ت دراه شعر فارسی دا او بکلید زبان 
کشوده ‏ کویند بنیر شعری از بهرام گور ومصرعی از خلف یعقوب‌بن لبث صفادی شمری 
بزبان فادسی گفته نشده وا گر هم شده بحتمل که بعلت دولت عرب ضبط نقده بپرحال 
تازمان رود کی شاعری صاحب دیوان نبوده ووی ندیم مجاس امیر نصر سامائی بوده و 
سیب تخلص اورا دو احتمال نقل رد اند یکی | نکه در حوالی بخارا قر یه ایست مسمی 
برودك‌و استاد مز بور ازمردم | نجا سرت و تخلص برود کی کرده »یا نکه درعلم‌مو سیقی‌ماهر 
بوده و بر بط نیکومینواخته لپذاتخاص‌دا برود کی قرار داده » نقلست که قصه کلیله‌ودمنه 
را بنظم آورده و ازامیر نصر نوازشات وصلات گرانمایه یافته وچون امیر نصر احمدتسذیر 
ولایت خلدا یت خراسان کرده» نظر باعتدال‌هوا شهر فرح بخش هرات مقر دولت‌ساخته» 
آب وهوای ولایت مز بور از بغارا که تختگاه اصلی آن سلسله بود فراموش کرده.چون 
اعیان امراووجوه لشکررا در بخارا خانپای عالی وباغات خوب وساتین مرغوب بوده 
از توقف هرات تنگدل واهل هرات هم بعلت نزول سپاه بجان آمده » ازاستاد دود کی 
اعانت جسته » اورا تطمیم کرده که امبر را تحریص بخارا کند . استاد در محلس شراب 


این قصیده بدیهه گفتف بنغمةٌ مناسب بعرض شاه رسانید : 


بوی جوی مولیان آید همی بوی یاد مپربان آید همی 
ریک آمو و ددشتیهای او زیر پایم پرنیان آید همی 
ای بخادا شادباش و شاد زی شاه سویت امتیمال 1۳ید هم 
مر ماهست و بخارا اسان ماه سوی رن ای همی 
میر سروست. و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی 


بارش تمام قصیده موجب نطو بل کلام مود و حب وطن انگیز شراب 3 
تأثر شمه واثر این کلام بحدی امیررا متغبر کرده که همان لحظه اژجای بر خاسته موژه 
درپانکرده سوار شد وعز بمت بخارا کرده غرض» دو لتشاه سمر قندی نقل کر ده که : چون 
استاد دود ار تار بر بط تس که دو بست غلام ترك بوارت گذاشته» |زوست ی 
بح از آن بت اشعاد نام دود کی بت کر ده است . 

جد ۶ جو 


(۱) چاپ بمبثی ۱۲۹۹ ص ۳۳۰ - ۳۲۲۱ 


اراس 


میرغلامعلی آزاد بلگرامی در خزانهٌ عامره (۱) : « دود کی سمرقندی » کاروان 
سالار شعر است ومقدمهة| لجحش فصحاو اول کسی که بتدوین دبوان سعن برداخت والوان 
کلپا راگل دسته ساخت . امیر تصیر )4( بن نوح (!) ساما ک اودا تر درد و بفر مودة او 
کتاب کلیله ودمنه بنظم آودد و چپل هز اد درم صله بر گر فت . احوال اورانذ کره‌نو یسان 
مفصل بیط آورده‌اند » در مرئبه ابوالحسن مرادی شاعر بخارا این دو بیت گفته و 
گاهز بیش بها سفته 2 
مرد مرادی نه همانا که مرد مر گ جنان خواجه نه کار یست خورد(!) 
جان تکراآمی بیدر باز داد کالید یره بما در سیرد 
محفی تماند که در فارسی قبل واو معدو له وتحه باشد عبر خااص که بویی از مه 
داراه وآات۱ کاهی بافتحهٌ خالص قافیه سازند " چنانچه (!) شیخ سعدیآکو دا : 


در آن مدت که مارا وقت خوش بود "هجرت شش‌صد و بنجاه وشش بود 
و گاهی باضمه خااض؛ چنا نجه )4( درقطعه رود کی که مذ کور شد ۰ 
وج 


محمد قدر 3اه خان گوباموی در نتا یچ الافکار ۲ : «موجد اسالیب سخن » صاحب 
طبع زکی» ایسات ابو احسن‌رودکی که اصلش از رودك سمرقندست » درعیر هشت‌سالگی 
با وجودی که‌ديدة ظاهر بین نداشت حفظ کلام مجید نموده واول کسی که از فصحای عجم 
بتدوین سخن برداخته او بودی سر حلقة شعر ای عصر بود و سرخیل بغای‌دهن دد فنون 
نظم علم شهرت می افراشت و دد علم موسیقی هم مپارت تامه داشت و بفیش مصاحبت 
امیر نصر بن اسمعیل (!) سامانی سامان جمعیت فر اوان هم رسانید ومتاع حشمت وروت 
بل کتازن فراچن کگردانید و بنظم کتاب کلیله و دمنه از پیشگاه امير صلهٌ نمایان یافته و 
اواخر سنه مائة دابع ازین جپان گذران دو برتافته ‏ این چند بیت ازطبع بلنداوست : 
قسم نان دل آهن خودم که از سختی زار طرح نهاده است ستگ خارا را 
که از تو هیچ مروت طمع نمید ارم اس ندیده زسنگین دلان مدار ارا 
تو رودکی بغلامی ی ببید وک نیسندد هار دادا دا 
نظر چگو نه بدوزم؟ که بهر دیدن دوست ز خاك من همه نر گس دمد بجای‌گیاه 
دباعی 
چون کار دلم ز زلف او ماند گره رهر وک ان مد(آززو مادکره 
امید ز "گر 4 بود » افسوس اقسوس ! کان هم شب وصل در گلوماندگره». 
جو 2 جو 
رضا قلی خان هدایت در مجمعا لقصحاء (۳):< رود کی بخادایی » نامش محمد 
کنیتش بوالحسن, بعضی عبدالث گفته اند و بعضی گفتهاند : |بوعبداله کنیتش بوده است 
و نامش جعفر بن محمدالرودکی ورودك قریه‌ای از نسف بوده که نسف رانعشب و قرشی 
(۱) چاپ کانپور ۱۸۷۱ ص ۲۳۰ 
(۲) چاپ اول مدراس ۱۸۳-۱۲۵۶۹ ص ۱۷-۱۷۳ 
(۳) چاپ اول طبران ج ۱ ص ۲۰-۲۳۶ 
۳۹۹ 


خوانند ورودك دابرخی از اعمال بخادا دانسته ازد فک و ید بسیب واختن رود او را 
رود کی خوانده|ند. علی‌ای‌حال از گاه کود کی باذهمکفوف و نا بینا بوده و بااین‌حال کسب 
صمالات بد 


ده . چنا نکه در بینش ودانش شهره و از همه علوم با بپره آآمد و : 


رودئت؟و نواختی وشعر دلجوساختی و سرود بااثر گفتی و بحسن صوت و علم مو سیر 


ی 
معروف و بصقات حسنه که ندیمان سلاطین راشاید موصوف بودی . بروز کار امیر نصر 


احمدین اسمعیل سامانی ظهور کرده ودرحضرت او پرودده امد چنانکه صاحب ۷ 
وافی ودو لت کافی شد دوصدغلام زرین کمر بادوی چون قمر داشت و چهار صد شتر ساز 
سغر اودا دراسفاد بر می‌داشت » اک امبر عنصری ومعزی درزمان خودبین| لشعر | صاحب 
شواکت امسر | بودند بیاد روت و سامان وی شبها بحسرت می‌غنودند . این ک4 بعضی 
نگاشته اند که: وی در نظم پادسی برهمه مقدمست سخن بی‌خبر انست» زیر | که‌ستن‌موزون 
و ناموزون ازروز کار ادم تااین‌دم درهر زمان وهرژزبان بوده ودرعبد ملوكایر ان‌هسسشه 
شعر | بوده‌اند و مداحی نموده‌|اند » چنا زک عباس مروزی مامون عباسی را مدح پادسی 
برد وصلتی وافر حاصل آورد و سیدابوالحسن شهید فرالاوی (۱) و مرادی وجمعی دیگر 
بیش ازرود کی قانون شاعری نو اخته | ند ورود فصاحت ساخته و خود در مرئيةٌ شهید و 


مرادی که بروی‌هقدم بوده| ند قطعه گفته و انان را باستادی در پذیرفته وجماعتی آزفم حا 
و شهعر | معاصر وی بوده‌ا تدواز آن جمله | ند بو عبدالله محمدبن موسی‌الفر الاوی و شیخ|بوذر 
معمر ا لجرجانی وابوالمظفر نصر بن محمدا لنیشا بوری وابو مثصورعماده‌بن محمدا لمروزی 
وشیخ | بوالعباس که از اغلب آ نان‌شه‌ری باقی نما نده‌است الامعدودی ۰ دود کی اشعار بسیار 
داشته اما از اشعاروی چیزی در میان نمانده و همه ستحلیل دفته ‏ طر فه این که رشیدی 
سمرقندی دریاب نظم افکونت نظم ۳ 
شعر اودا برشمردم سیزده ره صد هز ار هم فزون‌تر آید ادچونان که بایدبشمری 

وا کنون‌قلیلی اشمار بنام وی‌مذ کورست‌ودر بعضی توادیخ و کتب تذ کره‌مسطورست, 
چون دیوان حکیم قطران پدید آمدبیشتر آنپا نیز دد آن دیوان دریافته شد و بسد از 
تحقیق وتدقیق | شکار آمد که : آن اشعار که بنام حکیم مشهورست هم ازقطرانت وچون 
قطران ۳ اه کته ودیوانش معروف نوده ودرمدایج وی نام| بو نصر | ندرست ؟مان 
کردها ند 45 نصر بن احمدست وشاعررود کیست زُ بسا که درتوادیخ و آثار دقتی رفت 
پیدا آمد که حکیم رت تن صدواند سال قبل اذقطران بوده واین اشعاد معروف نام وی 
ازقطرانست » الاقلیلی که در آن نیز شبهه است ۰ هم ازشعرایی که درزمان وی معاصر ال 
سامان بوده‌اند ابوالعباس بن عباس‌الز نجی (؛) وابوالمثل بخاری وابواسحق جویباری و 
طعادی و کسایی‌ودقیقی وخبازی نشا بودی وا بو | لحسن اعجمی )4( ودیگرا ید و آل‌سامان 
بسیارد شعر دو ست بوده| ند وشعر ا راتر یت نمو ده | ند وحکیم دود کی وفاتش درسنه ۳۰۶ 
بوده واین ابیات ازوست ... > 

پس‌از آن ۱۵۸ بیت بنام رود کی آورده ودد آن میان در آغاز قطعهٌ معروف که 
مصر ع اول آن‌را «بادجوی مولبان آید همی» آورده چنین‌نوشته است : «این‌چندبیت از 
قصیده | یست که دروقتی که امبر نصر «ن احمدسامانی ارادةٌ توقف در هر ات داشته و امرا 


۳۷۰ 


راضی نیمود ند حکیم ابوالحسن رود کی را وعدها دادند وصلهپا بذیر فتئد که سلطان را 
بجر کت ازهرات ودفتن ببخادا که وطن مألوف آنها بود ترغیب و تشویق کند» حکیم 
قصیده‌ای بر ین وزن موزون کرده»شبانه کته سلطان در مجلسمی سر گرم بود پنوای 
خوش رودوسرود را انباز کرده وخواندن آغاز وچنان در امیر تاثیر کرده که شپانه از 
هری بخارا روانه گردید سم و 
ج 2 جو 

طامس و لیم بیل درمفتاح| لتو اریخ (۱): «مقدم| لشعرا رود کی انبشاری, درهفت اقلیم 
مسطورست که : قر یدالدین [بوعبدالله محمدا ارود کی از توادرفلکی بوده ودر زمره انام 
از عجایب ایامتو لدویازرودك سمر قندست و ازمادر نا بینا پیداشده درهشت سالگی‌قر آن 
راتمام حفظ نمود» بعداز آن بشعر دغبت نمود واودا حق سبحانه‌تعالی(!) آوازی خوش و 
صو تی ی عدایت فر موده بود در بعطر بی افتاد و بربط بیاموخت و کارش در 
نواز ندگی بجای (؛) دسید که آب دستش درمقام تواخت هم خاك ملال بباد دادی و هم 
2۳ 9 زدی. چون آوازءة او باطر اف و 9 رسید مر نصر « بن احمد 
۰ امیر خر اسان و ماوداء النبر بود بقربت خویشتن مخصوص گردانید و او اول 
کسیست ازعجمیان که دیوان شعر تر تیب داده و امبر تصر رود کی راصلهٌ نظم کتاب کلیله 
ودمنه هشتاد هزاد ددم نقره انمام فرموده » چنانکه عذصری می‌فرماید » بیت : 
چهل هز ادددم دوداکی ز مبتر خوش عطا کرت بنظم کلیله و دمنه 

ودد تررچمه بمینی مسطورست که عدد اشعار رود کی بپزار هزار وسه‌صدو ست(۱) 
ببت رسیده بود ودد بعضی نسخ آمده که اشمار وی صد دفتر بوده وفات وی در سال سه 
صد وچپل وسه رو داده > . 

جه ۶ جو 

امیرالملك سید محمد صدیق حسن خان در شمم انجمن (۲) : «رود کی سبرقندی 
کاروان سالار شعراست و مقدمةا لجیش کر فصحا اول کسی که بتدوین سخن فادسی 
پرداخت و کلهای بوقلمون دا گلدسته ساخت اوست . |<والش تذ کره نویسان مفصل 
بضبط آورده‌اند ودرید بیضا ترجمهٌ حافلة او نوشته ‏ این دباعی (!) در مرئيهٌ ابوالحسن 
مرادی شاعر بخارا گفته وک بیش بپا سفته : 


وراد مرلدی به نالک امررد مردچنان خو اجه نه کار یست خرد 
جان گرامی ببدر باز داد کالید یره بسادد سینرد 
دباعی 
چون کار دلم ز زلف او ماند "بره وتیرر هت جان ز ارزو ماندگره 
امید ز گریه بود» افموس افسوس کان هم شب وصل در گلو ماند گره 


(۱) چاپ‌کانیور ۱۸۷-۱۷۸ ص ۲۹ 
(۱) چاپ بیوبال ۱۲۹۳ س ۱۳ 


۳۳" 


دباعی 
رویت دریای حسن و لعلت مرجان ذلفت عذیر . صدف دهن » در دندان 
ارف کشتی وت او داب بلا عیقب ها دشت تومان ۲ 
جد ۳ جر 

مولوی [غااحمد علیاحمد درهفت آسمان (۱) : «تاروز کار آل‌سامان اشمادعجم 
ندیده | ند وا ر احیانا نیز شعر گفته باشند مدون تک ده | ند . اما شعر فادسی رد کخسازر 
شاهان سامانیه دونق یافت . استاد ابوالحسن دودکی ددین علم سور کیرصون ر 
قبل ازوشاعری که درفارسی صاحب دیوان باشد نشنوده‌ایم . در عهد اسلام نغستن طرح 
مثوی هم از ادمالشعرا رود کی بود» رحمهالبعلیه . ملاحسین واعظ کاشفی درا نوارسپیلی 
کفته که : دیگر باده ابوالحسن نصراین (!) احمد سامانی یکیازفضلای زمان را نامزد 
کرد تا ان نسخه(ای کلیله ودمنه) دا از زبان عربی بلفت فارسی نقل نموده و دودکی 
شاعر بغرمودة سلطان انرا دررشته نظم انتظام داده . انتهی ودردو لتشاهی نیز نوشته 
که استاد دود کی کتاب کلیله و دمئه دا بموجب اشارت امیرالامرا نصرابن (!) احمد در 
رشتهٌ نظم در آورده وازاقسام شعر قصاید ومثنوی رانیکو میگفته انتبی وهکذافی‌مر 21 
الخیال وواله داغستانی در ریاش‌الشهر | نوشته که : حکیم محمدا لرود کی السمرقندی 
اسم اصلش عبدالن؛ و کنیتش ابوجعفر و ابوالحسن بوده ازقدمای طبقه علیهٌ بلغا و از 
فصحای طابفه شر بفه شعر است 9 شعرای زمان دیزه خوار خوان بلاغت و خوشه 
چن خر من فصاحت او بند الحق وی نادرة دودان واعجو بهٌ زمان بودی درشیوة سخنوری 
و اب لاعت ری مخترع طرز و اطوارست و اوست که ژبان طعن عرب دا از عجم 
کوتاه کرده وعرب را مصاحت عجم معترف ساخته استاد رشید ددحق وی گفته است : 
گر سری یابد بعالم کس بنیکو شاعری دودی دا ,رسراان شاعران دی سر 
شعر اورا من شمردم سیزده ره صد هزار هم فزون تر آید ارچونانکه باید بشم‌ری 

شعر ای عالی مقدار اک مداحی او کرده‌اند» انتهی و اآذر اصفم‌انی در اتشکده 
آورده که : استاد ابوالحسن رود کی دررو ز کار دولت سلاطین آل سامان بوده و تعست 
در گنچینه شعر فادسی دا او بکلید زبان گشوده » کویند بغیر شعری از بهر ام گود ومصرعی 
از خلف بءقوب‌ابن (؛) لیث صفارشعری بزبان فادسی گفته نشده وا گرهم شده یحتمل که 
بعلت دولت عرب ضبط نشده ۰ بپرحال تا زمان رود کی شاعری صاحب دیوان نبوده » 
تک قصه کلیله و دمنه را بنظم آورده و از آمیر تصر نوازشات و صلات را تساه 
یافته 2 انتهی 1 در بپارستان‌جامی‌مر قومست که 3 رود کی رحمه‌الل وی‌از شعر ای ماوراء- 
الترست واز مادر نابیتازاده . اما چندان ( تزی و تیزفهم بوده که درهعت ای )۲( 
قر آن را بتمام‌حفظ کر ده وقراعت بیاموخته ودر آن ماهر شده و نصر بناحمد سامانی اورا 


(۱) چاپ کلکته ۱۸۷۳ ص ۰ - ۱۲ 


(۲) ن . شش 


۳۷ 


بیت زار ده , گویند اورا دو یستغلام بوده وچپارصد شتر درژیر پاررخت اومیرفته و بعد 
ازوی هیچ شاعری دااین مکنت نیوده واشعاروی (ا لمپدةعلی‌الر اوی) صددفتر بر آمده 
است وددشرح یمینی (۱) مد کورست که : اشعار او هزار هزار وسیصد بیت بوده است ؛ 
انتهبی ومحمد امین داژی در هفت اقلیم گفته که : فر بدا لدین | بو عبدالله محمد دود کی از 
نوادر فلکی بود و درزمرة انام از عجایب ایام » ااکر جه | کمه بود اما خاطرش غیرت 
خورشید ومه بوده |اگرحه بصر نداشته اما بصیرت داشته » تو لد وی‌از رودك سمرقندست 
که‌ازمادر نابینا شدی گویند درهشت سالگی قر آن را تمام حفظ نمود و بعداژ آن بشعر 
رغیت فرمود و لوای آن بخوب‌ترین وجهی برافراشت ۰ او دا حق سبحانه ۲وازخوش 
وصوتی دلکش عنایت کرده بود که هر گاه قفل ذبان را در قراء ت گشودی قدسیان دا 
قلوب دبودی و اگر بکلید تلاوت دهان دا با نفتاح پیوستی اعلیو ادنی و پیرو بر نا شیفته 
وی گر دیدندی : دراتر بمطر بی افتاد و بر بط بیاموخت و کارش در اواز تدای بجایی 
رسید که آپ دستش درمقام نواخت هم خاك ملال بباد دادی و هم آتش درجگر کدورت 
زدی و حون اوازه او باطراف رسید امیر نصر این (!) احمد سامانی که امیر خراسان و 
ماوداء الثهر بود بقر بت خویش مخصوص گردانید و کازش بالا گرفت و روت و مت او 
بحد کمال‌رسید ۲ بحدی که اورا دوست غلام زر خرید بوده وچپار صدشم دز زیر «یته 
او میرفته » چنانچه (؛) مولوی‌الجامی اظپادی بدان کرده میگو ید * بیت : 
رود کی آن که در همی‌سفتی مدح سامانیان هم یگگفی 
صلهٌ شمرهای همچو درش بود دربار چادصد شترش 

رک ور یی در یکی از قصاید خویش میگوید » شمر : 
چپل‌هزار درم رود کی زمر وش عطا کسرفت بنظم کلیله در مور 

انتهی . صاحب مفتاحالتو اریخ از هفت اقلیم این شعر دا نقل کرده و بجای «بنظم 
کلیله در کشود» «بنظم کلیله ودمنه» نوشته وصاحب‌مر آةالخیال مصرع تانیآنرابدین 
اسلوب خوانده عِ: «عطا گرفت بنظم آودی بککشور خویش» و هم صاحب هفت اقلیم 
گفته : | کر چه در زمان آل طاهر و آل لیث شاععری چند مثل حنظلهٌ بادغیسی وحکیم 
فیروز مشرقی و بوسليك گر گا نی بررخاستند اما چون نوبت بال سامان رسید رایت سجن 
بالا گرفت وعالم نظم دا نظامی بیدا آمد. قدوة شعرای آن دودمان, دود کی بوده و 
او اول کسیست ازعجمیان که دیوان شعر تر تیب داده واز شعرای آل‌سامان دیگری‌شیخ 
ابوالحسن شپیدست وایضا ابوعبدالله بن موسی‌الغر الاوی وشیخ ابوالعباس وشیخ ابوذد 
معمر الچرجانی وابوا لمظفر نصیر پن‌محمدا لنیسا بوری ومحید رن عبدال | لجنیدی و | بومنصور 
عمادةبن محمدالمروژی ودقیقی (۲) که هر يك در فن خود تمام بوده‌اند وا کثریاذشعرا 

(۱) من-وب بیمین|لدو لهسلطان محمود سبکتکین (یاد داشت اصل کتاب) 

(۲) دا کتراسبرنگر صاحب از لباللباب (؛) محمد عوفی آورده که شعرای آل‌طادر و آل 
لیت و آل سامان این دوازده کس بوده‌اند. یکم حکیم حنظل بادغیسی, دوم‌حکیم فیر وز مستوفی(۱) 
مداج عمرو لیت » سیم شیخ|بوالحسن شهیدبلعی, چهارم ابوشهءیب صالح‌بنمحمد هروی » پئچم استاد 
| بوعبدایٌ محمد رودکی, ششم‌شیخ ,وا اعباس|لفضل بن عباس, هفتم شیخ‌ابوذراعه معزی (۱)جرجانی, 
هشتم |بوالمظفر ناصر بن عحمد نیشابوری » نما بوعبدارْ‌مجمدین عبدارْ جنیدی » دهم ابو منصورعماره 
ابن محمد مروزی » یازدهم |بوموید بلخی, دو ازدهم|بوموید بخاری» انتهی (یادداشت اصل کتاب). 


۳۷ 


دود کی را مدح گفته | ند ودر شاعری مسام داشته‌اند همچو ابوالحسن شهید و دفیقی و 
عنصری ورود کی دا سلطان| لشس| گفتندی» انتهی و آذاد بلگرامی در خزانه عامره دقم 
کرده که: رود ی سءر قندی کاروان سالار شعراست و مقدمة| لچیش فعصحا واول کسی 
که بتدوین سخن پرداخت والوان گلها دا گلدسته ساخت. امیرنصر سامانی او دا تربیت 
7 و بر موده او کتاب کلیله ودمنه را بنظم "او رد دچپل هز اردرم سل و۱۳۱3 
در وجه تخاص رود کی دو لتشاه نوشته که : بعضی گو نند بدان جهتست که درعلم موسیقی 
ماهر بوده و بر بط دا نیکو نواختی و بعضی گوبند که رودك موضعیست از اعمال بشارا و 
دود کی ۳1 اجاست 4 انتهی و در شر عالشعر ا نوشته که : قبل ازدود کی هه ج شاعری که 
اشمارش متداول ومشپور گردیده باشد نبود. طرح‌قصیده وغزل دابا نیست و 
نیز اژو بامثله فرهنتک جهّا نکیری معلوم‌میشود اور مثنوی ازو دیده نشدی چنا نچه(!) 

این بیت » شعر : 
داشتی آن تاجر دولت شمار صد قطار سار اندر زیر بار 

انتهی » غالبا این بیت از کلیله ودمنه بود ودد جپانگیری از استاد دود ی بعضی 
بیت مثنوی بوزن قارب هم مسطورست چنانچه (!) بیاید و درهفت اقلیم نوشته : با نکه 
اشمار دود کی از حد وعد متجاوز بود اما درین وقت بنابرحکم قلت ازیاقوت اصفر و 
7 احءر عزیز ترست » انتهی وقاسم ایرانی درد سلمالسموات گفته 2 حکیم دود کی 
اسمش ابو الحسن و اصلش از بخارا . موسیقی‌دان و فاضل بوده » از جملهٌ حکما , مدتی 
ندیم محلس ابو نصر )1( بن‌احمد بود. کتاب کلیله و دمنه دا در حدود عشرین و تشمابه 
(۰ ۳۲ نظم مود انتهی . در مفتاح| لتوادیخ اورده که : وفات مقدم| لشهر | دود کی‌در 
سال سیصد وچپل و سه (۳۶۳) از هجرت دوی داده » انتهی . ایشت در بیشتر کتب 
تذ کره. اماواله داغستانی گویدکه: استاد ابوشکور درقدمای حکما واستادان معتبر بلخ 
بود ودر تقدم زمان از رود کی وعیدگوق سیقت برده » کلام او دا جسته جسته استادان 
ست آاررطازنی تسس از اگرچه بسیار بودها کنون میات و کتابی در سنهٌ ۳۳۰ئلثن 
و لیا مدرد اس اه 

تو سیمین تنی من چو زدین ایاغ تو تابان مهی من‌چو سوذان‌چر اغ 
ی ها تفدکاش مساه که دشمن درختیست تلخ از نهاد 

انتهی و شمس‌الدین فقیر نیز در حدایق‌البلاغت همین آورده ‏ من میگویم اگر 
این (ای‌تصنیف کتاب‌او) درسنه ثلثین و ثلثمائه ثابت شود پس دود کی‌بغاری وا بوشکود 
بلتی هر دو معاصر باشند » بالکه دود کی در اتمام مثنوی کلیله وحم که مر ره عشر بن 
وئلیمامه زیور اختتام یافته ( کمامر آنفا) اقدم بود بر ابوشکود»> . 

هجو 

میرزا محمد ناصر طبب دیلمی تجلس بادیب در گذش» درع۱ ۱۳ قمری در دور 2 
بسیار دقیقی که از شاعران متقدم نوشته و نستهٌ منحصر آن دا من دارم چنت آورده‌است: 
«استاد رود کی مو لد و منضاً او رودك سمرقندست وا مادد همچنان نابینا متولد شد» 


۳۷۳ 


جات | بودتا|عه راکو ید < 


ار بدو لت با ری نمی‌مانم عجب مدان سین از رود کی نه کم‌دانم 
اکر بکودی چثشم او بیافت کیتی دا ز بپر گیتی من کود. بود نتوانم 


رتاک حافظه او بمثابه‌ای بود که 9 شت‌سالکی قر آن‌مجید را از برنمود » جون 
شعر زبان گشود از فحول شعرا و قدوه فصحا شد و بادتمالی جلت قدرتبه او را 


بگفتن 
صدایی دلکش و اوازی خوش عنات فرمود و در اواسط عمر نیز بربط و دبک ساژها 
بیاموخت وددین صنعت هم هد اقران خود شد واذین‌پس که خبر فصاحت در نظم‌سخن 
ودیگر صنایم او در اطر اف وا کناف جپان سایر و دایر گشت نصر ین احمد سامانی 13 
بادشاه خراسان وماوراءالنهر بود او دا باحعضرت خویش اورد ودر سلك مخصوصمان 
در گاه انتظام بافت ودر آن حضرت روت ومکنت او تکتال رسید واو را دو ست غلام 
ژر خر بد از عطای بادشاه مم آآامد وجپارصد شتر در سفن بنه او دا حمل نعودندی» 
چنا نکه یکی از رکف ات 


رود کی آنکه درهمی سفتی مدج سامانیان همی ۱ 
صلهٌ شمرهای همجو درش بود دربار حارصد شترش 
وهمچنین استاد عنصری در یکی از قصاید فرموده است : 
چپل هز اد درم دود کی زعپتر خویش عطا گرفت نظم کلیله در کشور 
یمه رصار ورد لد رات ز دوی‌فعر بگفت این بشعرخویش‌اندر 


واگر در زمان آل طاهر و آل لیث شاعری چند مانئد حنظلهٌ بادغیسی و کلیم (!) 
فیروذ مشرقی وابو سليك کورکانی (!) برخاسته‌اند اما بنابسر قلت شوق سلاطین عصر 
بنظم پادسی باژاد شعر دا رواجی نبوده چون نو بت‌سلطنت خر اسان وماوراءالهر بال 
مرا ومر اعات‌حال 
ایشان یدبیضا نمودند تااژ طبع‌شعر | سحرهای‌حلال سر زدوجبان بلفظ نيك ومعانی‌د لکش 
ایشان آراسته شد وقدوه وپیشوای آل‌سامان شیخ| بوالحسن شهید بلخیست ودیگری ابو 
عبدالء محمد ین موسی‌الفر الاوی وابوذداعهً جرجانی وابومظفر نصر بن محمدا لنیشابوری‌و 


سامان رسید و ایشان دا بشمر رغبتی وافرو میلی متکاثر بود در تر , 


محمدین عمدالٌ| لجنیدی و | بومنصور عماره‌بن محمدا ءروژی واستاد دقیقیست. آورده| ند 
که : امید نصر وقتی از بخادا بمرو دفت ودیر کاهی در آن جایگاه توطن ساخت وچون 
ایام توقف بطول انچامید ار کان دولت و اعیان حضرت دا میل بوطن و باز کشت بسوی 
بخارا عنان اختیاد از دست بدر برد و هيچيك را زهرة آن نبود که ددین باب در 
حضرت امیر عرض توانند کرد. دود کی را وسیله ساختند و بدو توسل جستند و مبلغی دا 
متمهد گشتند که او نوعی کند که امیر پصوب بخارا نپضت فرماید. دود کی بیتی چندنظم 
داده » در سحر گاهی که امیر صبوحی کرده بود ان اسات را باهنگ عود برخواند و 
امیر نصر را از استماع آن اببات‌چندان شوق ببخادا بدید آ مد که بی‌شلو ار و کفش‌سوار 
شدی بصوب بخارا روان کشت واین چند بیت از آن جمله است که نوشته شد*: 


یاد جوی مولیان اید همی بوی یاد مهر بان آید همی 
دریگ | موی ودرشتیهپای‌او ذیر پایم پرنیان آید رت 


۳۷۵ 


آب جیحون‌وشگر فیپای او اسب ما را تا میان آید هعی 
شاه سویت میپمان | بد همی 


ماه سوی اسان آ ید همی 


سرو سوی بوستانآید همی 


ای بخارا شادباش وشادزی 
شاه ماهست و بخادا اسمان 
شاه‌سرو ست و بخادابوستان 


ودد ترجمه یمینی مسطورست که لد اشمار دود کی بدو کرور و سیصد و ستت 
هز ار بیت وسیده بود ودر بعضی نسخ نظر 5 اشمار رود کی صد دفتر بوده است‌و 
استاد رشیدی نیز ددین باب اظپاری کر ده است : 


سری‌یابد بعا لمکس بنیتکو شاعری قرعت ی دا برسر ان شاعران زیبدسری 


هم‌فزون | یدا کر جونانکه باید بغعری 
واکثری از شمعرا درمدح دود کی شعر‌هااکنته| ند ۰ زر آن جمله شیخ| بو | لحسن‌شهید 


شعر اودا من‌شمردم سیزده ره صدهز ار 


ای 
بجعن مب در ور دوتاکی تا ی تست 
شاعر ان را خه‌و احسنت مدیح رود کی راخه و احسنت هجیست 
واستاد عنصری فرماید در قصیده‌ای که این دو بت ازوست : 
غرل دودکی واد نیکو بود غزلهای من دود کی واد نیست 


[ا کر چه بکوشم بباديك وهم | بدین پرده اندر مرا بار نیست 
وهمچنین استاد دقیقی فرماید : 

اگر(؛) رود کی گفته باشدمدیح امام و قبول (!) سخنور بود 
دقیقی مدیح اورد نزد او چو خرما بنزد هجیور بود 
وهمچنین استاد فرخی از رود کی بتضمین آورده وشعر خویش بدان آراسته : 


يك بیت شمر باد کنم زانکه دود کی گر چه ترا نگفت سزاوار آن توی 


جز برتری نخواهی گوبی که آتخی جز راستی نجویی ما نا ترازوی 
و مسعود سعد سلمان که از فحول فصحاست ازو بتضمن آورده » در قصیده‌ای 
که‌می‌فر ماید : 
چو من ببینم بر تخت خسروانه ترا بدستگاه فریدون و پایگاه تباد 
جزان‌نگویم‌دیگر که‌رود کی گوید: خدای چشم بد از ملك تو بگردا ناد 


ورودکی را سلطان‌الشعرا کفتندی چنانکه معر وف کرشی )) بتقر یبی ددن 
ت میگوید : 


از رود کی شنیدم سلطان شاعران کندر جپان ککس منک ر قاط 
و ازین بیت که خود فرماید : 3 
کسی را که در دل بود مهر حیدر شود سرخ رو در دو گیتی بآور 


ددستی اعتقاد و با کی مذهب او نیز معلوم میگردد. باری امروژ از دود کی با آن 
هه شعر جز معدودی یافت نمیشود و این‌هادا نیز از کتب شعرا وتذ کره‌های قدیسم و 
درا جمع کردهام ۰ بس از ان صد و چپل یت شعر نام رود کی آورده است و 
پس‌از مجمم‌الفصحا باین انداژه در هیچ تد کر ة دیگری ازاشعار رود کی نقل نکر ده| ند. 
۳۷۹ 


12 
در مقدمهٌ کتاب معروف بدیوان زود کی چاپ تهران ۱۳۱۵ (۱) < احوال حکیم 
دود کی نقل از تد کرة نواب‌مستطاب والاعمادالسلطنه» چنین امده ات ّ 
نند کتیش (؛) ابوعبدالل » برخیابوالحسن 
گویند » اصلش بخادایی , مداج امیر نصر بن احمد بن اسععیل * لقیش ساطان| لشعر اء » 
وفاتش بقول مجمع (فصحا درسنهٌ سیصد وچپار هجری روی داد . از استادان سلف‌ویکی 


«رود کی» اسمش محمد» بعضی جعفر دا 


ازمشاهیر مر ای‌عجست. باو جود[ نکه دد آن‌وقت جاژه شعر وشاعری رو بترقی گذاشته بود 


اشعار دود کیاذاغلب شمر ای تکمیل‌شدة بعد بهتر و نيك‌تر, توصیف او بز بان‌راست نیاید. 


رودکی نابینا ازمادر متو لدشد باوجودنداشتن بصر بصیر تش آذهمه کس ب 
هشت سالگی ح-افظ کلاءابه مجید . درعام موسیقی و وان ویدوتسا ور اکذشت . 


بر» در 


رودك نام قر به‌ایست در بخاراء یاب تخلص اوباین جهت که در آن قر به متو لد شده بود 
و با آنکه رود خوش میئواخت لپذا باین تخلص موسوم شده است ۰ ظهورش بروز گار 
امیر نصر سامانی ودراان -ضرت نبات مجترم ومکرم چنانجه (!) صدغلام زدین کمر با 
روی جون قرداشت وچپادصدشتر دراسفارسازسفر اودایررمی‌داشت ِ اول‌شاعری که بعد 
از اسلام ددعجم صاحب دیوان شبرشد او بوده اگرچه پیشازو ابوالعباس مروزی و ابو 
حفص حتکیم سشدی‌سمر قتدی وحنظله بادغیسی وشهید بلخی اشعار گفته بودند و لی اشمار 
دود کی بجپت قدمت وهم فصاحت ازسایر ین ممتازست . عدد اشماررود کی از حدوحصر 
زیاد بوده چنانچه (!) رشیدی سمرقندی ددین باب می گوید : 
گرسری‌باید (!) بعالم کس بنیکوشاءری رود کی دابر سر آن شاعران زیبد سری 
شهءر او دا بر شمردم سیزده ره صد هزار هم فز ون‌تر آمد ار چونانکه باید بشه‌ری 
|بوالشرف چرفادقا نی دد ترجمه یمیلی‌همذ کر باین‌مطلب‌میکند وا کنون از آن‌هه 
شهر قلیلی باقیست آن‌هم از اشعارحکیم قطران مخلوطست» زیرا که ممدوح رود کی‌امیر 
نصر سامانی وعمدوح قطر ان امیر ابو نصر مملان؛ لپذا بعضی اشعار قطران دابوی نسمت 
می‌دهند و هم چنین برعتکس وود کی صدسال برقطران مقدمست ۰ حکیم عنصر ی بلخی 
ددمدح رود کی میگوید واين تعر یف اودابسست : 


غزل رودکی واد نیکو بود غزلپای من رود کی واد نیست 
اگر چه بکوشم بباديك و هم بدین پرده اندر مرا با یست 
استاد دقیقی ددمدح رود کی گوید : 
3 رد اک کنته باشد مدیح امعام فنون سخنور بود 
دقیقی مدیح اورد نزد او چو خرما سوی هجیودبود 
شیخ| بوا احسن شهید درمدح دود کی کی معاصر هم دکر ند 
ستن میت سس شور رود کی داسخنش‌تلو یناست (!) 
شاعران راخه واحسنت مدیح دود کی راخه واحسنت هحاست 
(۱) ص ۲ - ٩‏ ۱ 


موف 


ی بشعر دود کی طعن زده بود نظامی عروضی در طعن وی گورد: 


ای آنکه طعن کردی بر شعر دود کی این‌طمن کردن تو ز جهلو ز کود کیست 
الک 5 شعر دا نددا ند که درجپان صاحب قر ان شاعر ان استاد دود کیست 
رود کی بحکم امیر نصر کتاب کلیله ودمنه را بشعر در آورد و چپل هزار درم صله 


بافت » چنانجه )( عنصری رد ِ 


چپل هز ار درم رد کی ژ مپتر خویش عطا گرفت بنظم کلیله در کعوز 
دک و ب کر ره در صله اشعار درد کر 1 


ک- 


هی ی 


رود کی آانکه درهمی سفتی مدح ساما نان 
صله شعرهای همچو درش بود در بار چارصد شترش 


اشعار دود کی بعکم قلت چون یاقوت احدر کم یابست . نظامی عروضی در چپار 
مقاله میآورد که : نصر بن احمدین اسمعیل زمستان بدارالملك بعادامیکرد. تابستان گاهی 
بسمر‌قند . گاهی بجای دیگر میرفت ۰ فضاراسالی بادعیس داز لانجا بپرات رفت . و 
در هر ات امیرنصر زیست کرد وجای نزه با طراوتی بود میل دفتن نکرد : چپار سال 
در هر ات وف ی دا مردم تمام از ماندن زیاد تنگ آمدند ومیل وطن و اهل و عیال 


میماند میل میکرد زمستان هم بماٌ ند وه‌چنین بپار را که 
میما ند میخو است‌پاییز دا هم بپیند تا نکه‌امرا و لشکریان بخدمت سلطان| اشعر ارود کی 


کر دند بادشاه چون ۳ 


رفتند وینج‌هز ار دینار برود ی وعده کردند که کاری دام تصرر ازهر ات بکوجد وراه 
بخارا رک دود کی از تمام ندما قرب وم.ز التعر در خدمت شاه بیشتر بود. در آن 
حال قصیده گفت و بوقتی که امیر صبوح کر ده بود در ان و خدمت کرد بحای‌خود شخست, 
چون‌مطر بان آغاز طرب و و اختن کردند دود کی جنگ‌دد بر گرفت و بردة عشاق واخت 
واین قصیده را آغاز کرد که بجز این چند بیت از آن قصیده شعری بدست نیست : 
بوی جویمو لیان آید ی یاد یار مهر بان آید ون 

الی اخر قصیده . امیر نصر چون اشعار شنید بی‌موزه و دستار سوار مر کب شد. 
بعد از دفتن دوفر سنگ موزه بحپت اورسانیدند ولا نان ازغم هحرت خلاص شدند . 
نظامی عروضی مینویسد : هنوز این قصیده را کسی جواب نگفته » افسوس که تمام این 
قصیده‌در دست نیست ۰ |نکه‌در مجمم | لفصحا تاریخ فوت رود کی دا در سیصدوچپار نوشته 
بنظر صحیح فاد چرا که امیر نصر ممدوح رود کی در سال سیصد و يك بسن هشت 
سالگی بر تخت سلطنت جلوس نموده و ددین تاریخ اختلافی نیست . پس باید رود کی 
سه سال بعد از جلوس امیر نصر فوت کرده باشد وحال آنکه رودکی تا آخر عمسر امیر 
نصر حیات داشته وهمحنن اشعادی که درهرات گفته دلیلست که در انوقت امیر نصر در 
سن یاژده نبوده . از قراد تحقیق فوت دود کی در سنة سیصد وچهل باید باشد » ابٌاعلم 
با لصواب > . 


۳۷6 


توت 
مولانا محمدعبدالغنی‌خان‌غنی‌موفر خ1 بادی‌در تذ کر 5 لشعر اء (۱): «تخلص‌رود لی؛ 
نام فر بدالدین عبداشّ سنهٌ وفات سنهٌ ۵۱۳۰۶ وطن‌سمرقند. ملك خراسان » عپدامیر 
نصربن احمد سامانی والی بخادا - فریدا لدین عبدالله ازقدمای طبقهٌ علیه بلغا و فصحاست 
درس | 
را بقصاحت عجم معترف ساحت ‏ ااکتری از شعر ای عالی مقداد مدح وی کر ده‌اند» ۰ 
هجو 


شعر ای زمان د ,زه‌خواد خوان بلاغت اویندهژ بان طعن عرب اذعجم کوته کرده وعرب 


مرحوم صدرالدین عینی موّ لف مء‌روف تاچیکستان در نمو ناد بیات تاجيك (۲) نام 
رود کی‌دا «استاد ابوالحسن دود کی بخادایی بروایتی سمرفندی» رحات وی را ددسال 
۲۶۱ جری نوشته و بس|زضیط برخی از اشماد بنام او میگوید : « کو یند استاد رود کی 
کلیله ودمنه (انواد سهیلی) را بنام نصر ین احمد سامانی بقادسی منظوم کرده است . در 
«نمونهٌ ادبیات ایران> بیت زیر از آن منقو است : 

هر که تامخت از کشت دوک هیچ ناموزد ز‌ هیچ آموز کار 5 

پس او آن ابیات دیگر آودده وسیس چنین میگوید : «نظر باتفاق اهل 7ذ کرو 
تر اجم احوال استاد دود کی» اول کسیست که شعر فارسی دا از قصیده. غزل » قطعه و 
ریاعی تدوین کرده 

«هر چندپیش ازرود کی مثل بهر ام گود» حکیم | بوحفط (۱) سفدی و خو اجه بو| لعباس 
مروزی شعر فادسی را انشاد کرده باشند هم اه ابشان بدرچه دیوان نر سیده . بثابر 
همین سیب نام دود کی بر در وال ات تالساهی کافعت , 

«دولتشاه سرقندی مثل سایر ارباب کل کرت هر چند نام رود کی را باستادی باد 
کس ه اطا تعیب خر ینت یرسکی« 

«بفهم فقی شعر دود کی در کمال روانی, ودارای فصاحت و بلاغتست که بخواننده 
باسانی يك‌هیجان بدیمی 

«بنظم آوددن کتابی مثل کلیله ودمنه دراول شمو ع شمر فادسی, بر کال قدرتش 
دلاات میکند ۳ 

«دو لتشاه س‌رقندی وصاحب تذ کر ة | تشکده‌رود کی را بخادایی همئو بسند , لیکن 
صاحب خزانه عامره سمرقندی قید ميکند. اما در مجموعه منتخباتی که مستشرق بار تو لد 


میبخشد همیشت درجه بالای شعر . 


بنام «تور کستان» جمم و نشر کرده است «رودك» قربه‌ای از نواحی‌سمرقند ودودکی دا 
منسوب بآنجا قید کرده شده‌است . لیکن این‌دود کی بکنیه «ابو عبدا» ذ کر یافته است. 
«اما روده کی که ما درصدد بیان ترجمه‌حالش هستیم کنیه اش را صاحب | تشکده و 
دو اتشاهی «ابوالحسن> نوشته اند . 
«ممکن‌است که بنام «رودك» قر به‌ای هم در بخارا وهم درسمر قند باشد.چنا نچه(!) 
۱- چاپ علیکره ۱۹۱ ص 1۱ 
۲- چاپ سبرفند ۲٩۱ص‏ ۱۱ ۱۷ 


۳۷۹ 


بنام قوال مولیان نوقصر وامثااش قر به‌ها هم در خار| وهم درب, رقند هستند . 
«بهر حال ظهور استادی مثل دود کی از ماوداءالنپر باعث افتخاد تاجیکانست ,> 
209 
مولانا محمد حسین ازاد ادیب معمروف هند در کتات مخندان ارس )۱( چنین 
آورده است : «ا کنون از کلام اقدم| لشعرا استاد دود کی پارة سخن ميرانیم . 


همه او را 
خطاب استادی داده مي 


مد صاحب دیوان بوده و غالبا ب-دینجپت سلسله نظم را ازو 
س نمیذویسد که دیوان اورادیده است یاخیر - بنده در بعضی از بلاد 
اير ان سفر کرده و بادا نشمندان [" 


نجا صحبت نموده هر کر | دیدم پجزاز چند قصیدهممولی 
چیزی از استاد سراغ ندارد -حال آنکه بعضی آذان قصاید رانیز سعن فهمان ازحکیم 
قطر ان میدا نستند - بعضی‌ها ادعا دار ند که بارة از قصاید رود کی در دست آنپاست که 
در دست دبتگر که نیست. بی‌شمهه در طبم استاد قوه ارتجال نیت بد 93 شعر | از متقدمن 
ومعاصر ین بیشتر بوده رت ۳ زار شمر اژزوباد کار بوده و کلیله و دمته‌را نظم کرده. 


اما میتوان گفت که اسر اشعار او همه از همین قبیلست بجای ۱۳ ه-زاد ۱۳ لك هم 
انث تست )۲ 


در وجه تخلص استاد برودکی 3 بعضی 5 


ویند وطن او موضوع (!) رودك بوده از 
علاقهٌ بخارا و بضی ؟ 


ویند رود و بر بط وقانون خوب مینواخت و بدینجهت رود کی تخاس 
یافت. دود کی کور ماددزاد بوده لکن در آوازه‌خوا: 


ک 


شعر استاد هم اوای (!) مو سیقی وموسیقی او همنوای شرآ ر روت و بوسیله این دو کارش 
بجایی رسید که اسماعیل ساما س او را بررتبةً ندیمی خویش رساند: داودااتی زرد ۱۳۶۵ 
ترك حیات کفت (۳) ۱ 


ی و مو سیقی مپادتی سبز | داشت . 
وی وه بصار تش اژزراه چشم رکش دراین وباطیم او همو | شده برعدة نظمش بر افزود. 


نویتی امیر اسماعیل از بخادا بپرات آمد و بعلتی در نجا مدتی قیام ورزید . 
رجال دربار از طول سفر ملول آمده واستاد دا که درخلوت وانجمن مصاحب پادشاه بود 
وادار نمودند تا بتدبیری امیررا مایل برفتن بخارا ساژد شباهنکام(ع) پادشاه بتقر یمی از 
بخادا و آب وهوای آن ذ کری‌بمیان آورد. رود کی‌موقم یافته بر بط دا ساز کرد وسرود : 
بوی جوی مولیان آید همی (شش بیت) 

«مودخین مینویستد این قصیده چند صد بیت بوده لکن همین چند بیت در دستست 
و برای دلیل برعدم نضح فارسی دران عهدکافیست . 

«خصوصیات رود کی 2 

۱- ترجه قاری عبدارث خان ملكلشعراء - جاپ‌کابل ۱۳۱۵ ص ۲۲۷ - ۲۳۱ 

یاداشت اصل کتاب : ۲- رشیدی سمرفندی در عداد اشمار این استاد میکو ید : 


تیور الب رن ات تشرد 
شعر او را برشمردم‌سیزده ره صدهزار هم فز ون‌تر از شمار آیدا گرتو بشمری 


بخ ادبیات ایران وفات او را (۳۲۹) مینویسد . 
>- تذکرة دو لعشاه بجای شب - روزی - نوشته . 


۳۸۰ 


دوبروی صحیفهٌ ۲۸۹ 
موّلف کتاب دد مراسم هز ار و صدمین سال ولادت دود کی 


٩ 


15۹6 
9۹9 


سس سس 


1301۳0۷۵۵ 


(0. 


۱ 
10 


ارت در کلام دود اکن ومعاصر ین او افظ (هعت) ( 6 2 بت میا ید کویی 7 به کلام 

آنان بوده ودرعبد شیخ سءعدی اند کی‌قلت پذیر فته واکتون جز ۳9 ی 

- از اضافت تشبیهی واستماره وسایر تکلفات تپی بوده امور محسوسه و احوال 

اصل آ نها دا بالفاظ ساده و بسیط تعبیر و برشتهٌ نظم‌همو اد در کشیده و از نهایت بی‌تکلفی 

جوی مولیان دا عوض بوی گل و نکپت وشمم ودریا و ریگ آنرا بچای سبزه و کناد 

ال و گلز ار و کلگعت وغیره استعمال کرده و بالاخره از نسیم » صبا وباد سحر هم ناممی 
نبر ده بلکه ازامور واقعی وحسب‌حال سین رانده . 


۳ اه شاءر معتدد برای دحول لفظ متاس و ,رمعتی دد بت با برای ملامت 


تر کیب آن تقدیم و تأخیری در عبارت مینماید که ا گر آن نظم دا نثر کنند از يك‌و: 
دوسطر میشود . لیکن دراشعاراستاد ایجازی نبوده بلکه عبارت مساوی بمعنیست وازین 
جهة درچمله بندی| لفاظ سستی امایائست . 


> - قائده (!) عمومیست که ژبان در آغاذ طفولیت بررصراحت اصلی خود بوده از 
وسعت افکار ومضامن دقیق نار وجز با چیزهای محسوس و تحت نظر سرو کاری ندارد 
لذا در ابیات فوق تنها از جوی مولیان که نپریست در بخارا و ریگ آموو آب جیجون 
عریف نموده وچون بعلت بی‌چشمی از ذوق بلطایف مرایابی (!) بی‌بپره بود لذا بوی 
جوی مولیان گفت و بذ کر دیگ‌پرداخت تا مشقت سفردد ریگز ار را بمون وصول بوطن 
سهل نماید و ازین جپت گفت دیگ‌آموو درشتیپای آن کار لطافت بر نیان میسکنند اگر 
شاءر کنو نی بودتاپش‌ذره دا آ فتاب‌میساخت لکن آن بیچاره از ذره و تابش آن‌خبری ندارد. 

« این چنین شاءر کنونی اذ موجة آب چیحون طوفانی برمی‌انگیعت لیکن استاد 
| نچه حالت واقعی آن بود بیان کر د و تب جیحون تا میان تک . هه میاید و اس 
حالتیست خالی از تکلیف وخط 0 بلکه خاش اند وقرحت‌انگیز زمی رز حر کت بادشاه 
بشادمانی بخارا دا مژده داد و از نشستن بادوستان یاد آوری نمود شاید شعر ااشمادی در 
حب وطن سروده‌باشند غر اور نگین لکن‌هم» خیالی ومیالغةٌ شاعراه خواهد بود برخلاف 
این ابیات که وقوعی و تذکاری از وطن و امور اتفاقی عرش ( 4) دا نءوده حالت جغر افی 
آن ناحیه دا بیان از مبالغه وسایر اموری که شعر فارسی‌را بدنام ساخته چنان باك 
وبا کیزه‌وساده است که ۱ رارق نظم نثر کر ددهم اصل موضو ع همین قدرعبارتیخو اهد. 

«قصيدة دیگری نیزاژو مشپورست ودر آن شکایت اذ ایام پیری کرده چند بیت از 
آن ددذیل مینگاریم : 

مرا بسود وذرو دیخت هرچه دندان بود (۲۳ بیت) 

«سخنان زمان پیری او افکار بسیط و کلمه بندیهای بی‌تکلف والفاظ ساده است که 
در کر نظم در آورده و بدان ماند که استاد موسیقی صورت مقامی را بحوت و هیک 
محش بدون الفاظ مجسم سازد ...> 

و 

در کتاب نمو نه‌های ادبیات تاجيك که ترتیب دهند کان آن خ. میرزا ذاده وج.سپیلی 

و جلال | کرامي و لطف ان بوا کیریاو بزد گزاده در ذير جر یر عموهی ص . عینی‌وس . 


۳۳ 


الغ ز اده وا .ب . دهاتی و تورسون‌زژاده‌وم ۰ دحیمی‌وی ۰ براازکشکتی و مشاو رن | ن 
لاهوتی بوده‌اند و بط لاتین چاپ شده است (۱) در بارة رود کی چنین آهده است : 

« استاد ابوالحسن تدای سم دود کی شاعر دورة سامانيانست . در دربار امیر 
نصر بن‌احمد سامانی در بخارا ملك| لشعر اء (دئیس شاعر ان) بودست. سال وفاتش ۶۱ 
۹۶:۲ میلاد یست ۰ دو لتشاه سور قندی در ند کر ة خودو صاحب کدی دودکی را 
بخارایی نوشته‌اند » اما صاحب «خزانه عامره» وی دا سمرقندی گفته قید میکند . 

«رود کی او لین کسیست که در بان تاجيك قصیده , غزل » قطعه و رباعی گفته و 
اینها دا بدرجةدیوان رسانیده . ازین سیب‌نام وی بسردفتر اديياتتاجيك گذرا نیده‌میشوو. 

«غیر اذین‌ها ‏ دود کی کفتازب مشهور « کلیله ودمنه» را که قصه حیواناتست » بنظم 
یت ات لیکن دیوان غزل و قصیده‌های ۱ و این چنین «کلیله ودمنك» منظوم 
چند عصر پی کی شده وبا تابود گه بته وتا حال 1 نشده | ند . از «کلیله و دمنه »> 
در تذ کر ه‌ها فقط همین بك بیت نقل کرده میشود : 

هر که تامحت از گدشت روز کار دیچ ناموزد ز هیچ آموز کار 

«حتی همین يك بیت هم ۰واین چنین بعضی پارچه‌ها از عصر ابجادیات رود کی که 
باقیما نده| ند و يك قسم [ نهادرین کتاب ددج یافته| ند مضعون با بی بر حکمت و شکل بسیار 
د(جچسب خود بطم بلند و تلات ( هد رمندی) بزرگ این‌او لین شاء بر تاجيك گواهی میدهند . 

«هر چند دود کی‌همچون شاعر و بپترین ازشاعر ان در دربار امیران ساما نی‌صاحب 
1 برو واعت باری کلان باشد هی و کین ن ددایام بری بفضب 1 نها گر فتارشده[" اخرهایعءرش 
دد محتاجی‌وماًیوسی گذشته است . ببالای این‌وی نابینا هم شده مانده بود؛ احتمال‌میرود 
که وی یادر نتیجه رقابت بعش از شاعر ان درباری ویا در نتیجه «گنپکار» داش بسپیی 
در نزد امران سامانی » سین نورد کبرون شده باشد» . «س . الغ‌زاده» 

جه وج 

محمد علی تبر یزی (مدرس) در کتاب دیحانة‌الادب‌فی‌تر اجم المعروفین بالکنیةاو 
اللقب(۲): «رود کی- محمدیاعبد ال یا جعفر بن‌محمد بخارایی نسفی مکنی بابوالحسن یاابو 
عبدالبه از نامدادان شعرای ایرانی که‌از گاه کود کی‌نابینا بوده ودرهشت سالگی‌قر آن‌مجید 
دا حفظ کرده و با آن حال نابینایی در بینش ودانش شهرة آفاق و بویژه در فن موسیقی 
دستی توانا داشته‌و ببار بد و نکیسا که درین فن معروف جپان هستند برتری یافته واشمار 
او ددنهایت فصاحت و بلاغت بوده بلکه بزعم بعضی در عرب وعجم نظیری نداشته‌و گاهی 
سلطان الشعر اء نیز موصوفش دار ند - معروف بلخی 

از دود کی شنیدم سلطان شاعران کاندرجپان بکش مگروجز بفاطمی 

واشمارش با آن همه فصاحت و بلاغت بستیاد و بی‌شماد و بکثرت وزی-ادتی شعر در 

- چاپ ستالت!باد ۱۹:۰ ص ۲-۱ 

۲ج ۲ طهران ۱۳۰۸۸ یف ۱۳۲۸ شش . ص ۱۰۰-۸ 


۳۸ 


نپایت اشتهار بوده واز رشیدی شاعر نقلست که عده اشمار او دا تا يك میلیون وسیصد 
هدز ار بشمار آورده و 3 
تک سری یاید بعا مِ ك بنیکو شاعری ی را برصر آن شاءر ان باشد سر یا 
شعر اودا من شمردم سیزده صد هزار هم‌فزون آیدا گر چون | نکه(!) با ید بشمری 
و لیکن ازین اشعاد بی‌شماد بسیار اند کی بدست آمده و در نتيجهٌ انقلابات ذمان 
از میان رفته و اشماد سیار اند کی بدو موب دار ند و 12 ی و با اشعاد حکیم 
تطر ان تهر یزی که صد وازد سالی بعد از وی زسته مشتبه کر ی است . باری رود کی 
مداح امیر نصر الدین (!) بناحمدین اسععیل‌ساما نیو ندیم ومقرب در گاه وی هماده مشمول 
عنایات ملو کانه بوده و بامر آن شاه و الاجاه ووزیر کبیرش ابو الفضل بلععی بنظم کلیله و 
دمنه برداخته چنا نجه (!) کسی‌دیگر آن کتاب را میخوانده ورود کی هم سظمش میآورده 


است . فر دوسی گو ید : 


ار ند (٩)‏ دا بیش بشاندند همه نامه بر رود کی خواند ند 
یو ست زا بر | کنده را بسقت این جئن در آ گنده را 


و در انر همين نظم کلیله نیز بیش از پیش مودد توجهات شاهانه بوده و 
بصله و اتمامات بسیاری نایل گردیده وعاقبت برتری او بحدی رسید که کو یند (وا لمهدة 
۶ بم) دو ست غلام ز رن کر داشته وچپارصد شتر بنه وساز سفر اودا نقل دادی‌ومء‌زی 
و ام عنصری با آن همه شو کت امیرانه که در زمان خود داشته‌اند در حسرت سامان و 
ثروت وی بوده‌اند باری درچپار مقالهٌ عرودضی بعداز تلخیص این نگار نده گوید درعهد 
نصر بن احمد سامانی که اوج دو ات آل‌سامان بوده و اسباپ‌تمتم و ترفع در غایت ساختگی 
و لشکر جر ارو بندگان فرمان برداد وخزاین آزاسته بود اينك‌زمستان در دارالملك خود 
(بخادا) وتاستان در سمرقند ویا شهری دیگر از بلاد خر اسان اقامت کردی تا [ نکه دز 
هری و بادغیس که خرمترین چراخورهای خراسان وعراق و بعضی از بلاد دیگری که 
ناد نج و تر نج ومشءومات ومیوه‌جات (!) کو ناگون وسی‌های رعار دی وتمامی وسایل 
اش لور با (۱)فر اهم وهمه‌چیز فر اوان وادذان بود باتمامی اشگر یان (!) درتمامی 
فصول سال متنعم و برخوردار و از نعیم جوانی بهره‌ود بوده و بهمون جپت در مر اجعت 
بدادا املك ( بخادا) بامسامحه گذرانده وهر فصلی بفصل دیگرمیا نداخت وچون ملك بی خصم 
وجهان آ باد و لشگر (؛) فرمان بردار وروز گاد مساعد و بخت موافق بود اينك چپار 
سال بدین‌منوال گذرانید ند تا آ نکه ارکان دو لتو لشگریان (!) ملول ودلتنگ و [رژومند 
خانمان ووطن واهل وعیال خودشان بوده لکن شاه را هم چنان ساکن دید ند که هو ای 
هری درسر وعشق هری در دل داشته ودد اثنای ستعن [ نرا ببهشت تر جیح دادی دا نستند 
که سر آن دادد که آن تابستان نیز دد هری باشد پس سران لشر (!) بنزد دود کی که 
محتشم‌تر ومقبول‌القول‌تر از دیگر ندمای شاه بود رفته و بعد از اظهار اشتبان بخادا و 
فرزندان وخاندانشان پنجپزار دبنار (اشرفي طلای هیجده نجودی) وعده‌اش کردند که 


۳۸۳ 


صنءتی بکند که شاه از آنجا بسمت بخادا حر کت بکند دود کی نیز قبول کرده وقصیده‌ای 
گفته وعلی|لصباح خدمت شاه رفته و بجای خویش بنشست وبعد از نوای مطر بان چنگ 
دروکر ده و بخواندن آن قصیده در پردةٌ عشان آغاز کرد واز ابیات همان3صیدهاست : 

بوی جوی مولیان آ ید همی (هفت بیت) ... 

چون رود کی بدین بت ار سید امیر‌چنان‌متاثر کشت که از تحت فرودآمده و بی‌موزه 
پا در ر کاب خنگ نوبتی آورده وروی ببخارا نهادچنانجه (۱) رانت وموزه تا دوفر‌سنگک 
ددپی امیر ببروته بردند و آنجا در بای کرده وتا بخارا هیچ عنان باز نگرفت و دودکی 
آن پنج‌هز ار درناررا مضاعف از لشکریان )) ستادل(!)وچون رود کی ددین نو بت سم رقند 
سید حبارصد شیر زاس ۳ او بود والحق بدین تجمل ارذانی نود که هنوژ این قصیده‌را 
کسی جواب نگفته است از لطیف طبعان عجم یکی امیرالشعر اء معزی بود که شعر او 
در طر اوت : 


ت و در دوانی و عذوبت بی‌نهایت . زینااملت ابوسعید هندو از وی 
درخواست کر دکه ان قصیده را جواب وه نتوانم عاقیت در اثر اصر ار چند بت 
گفت که یکی از نها اینست : 

رستم از ماز ندران ید همی وین مك از اصفهان | یدهمی 


ی 


همه خردمندان دانند که میان این سخن و آن سخن چه تفاوست و که تواند بدین 


عذبی که او (رود کی) درین قصیده در مد حگفته سخن راند : 
افر ین و مدح سود اید همی کدر بکنج اندر زیان ید همی 
وددین بت ‌هفت صنعت ازمحا سن ند یعیه است‌مطا قِ ومتضاد ومردف وسان‌ساوات 


وعذوبت وفصاحت وجزاات و هر استادی که در علم شعر تبحری دادد چون اند کی تفکر 
کیت فان که من درین مصییم . در ین‌جا کلام چپار مقالهً عروضی ملخصا ,بایان دسید واز 
ابیات همین‌قصیده غیر اذین هفت بیت که از چپارمقاله نقل شده بیت مکح پیدا نکر دیم 


و درز از اشعار اوست که در رک ِ 


زمانه بندی آزاد واد داد مرا ومانه دا جو تکو بتگری هم سشدست 
بروز نيك کسان گفت غم مخور ز هار بسا سا که برو زتو | رژومندست 
زلفت ترا جیم که کرد آنکه او خال ‏ ترا نقطه بت دا 


کت مر کر داتککی ناد دی دم رد 

وکاب تاج لمصادد در لغت فرس از وست ودیوانی مشتمل بر ۱۱۵۶ بت در سال 
۵ هم . قمری ددتهران نام رود کی‌چاپ کی شده است بادی رود کی کفتن صاحب 
ترجمه بجهت انتساب او بدیپی رودك نامی از دیپات سمرقند یا بخارا میباشد که تولدش 
در[ نجا بوده است و در مراصد گوید روذك (بروزن کودك) باذال نقطه داد دیبیست 
از سمر قند وظاهر انست که باذال نقطه‌داد معرب همان رودك بادال بی نقطه است و یاخود 
رود کی گفتن او بحپت تست کاب در رود و بربط نواژی و 9 الات موسیقی مپادنی 
بسزا داشته ورود دا نیکو نواختی و مترودبا ار کفتی و گو بابجهت بلندگا و نیکوی 


اشمار اوست که بعضی اودا نخستون کسي رک ,ژ بان بادسی شدر تکقم۹ است و الا بیش 


۳۸۴ 


اذو,ئیز شبرای. بسیار بوده‌ائد علی| لجمله دود کی درسال ۳۶ سا ۳۱ ۳۰ ۲ب ۱۱۳۵۲7 
ه. قبری (شد با شکط با شلاط یا شحج) در فریه مف کوردد کشت >.. 

چپارمقال عروضی ۲۳9 ۱ مع و۲۳۱ ج۲ ص و۱۹۷ ج ۳ ذدیمه.رموزی که 
مولف ریسانةالادب ددین مورد:بکار برده زین قر ادست : مع مج | لصحا وص که 
اشتباها بحای س چاب شده : قاموس الاعلام . 

جو دج 

در کتاب تادیخ ادبیات اففا نستان (۱) در « قسمت دوم مو لف‌شاغی (!) علی محمد 
«زهما» از ظهود دین اسلام تادورة مغل» دربادة دود کی چنینآزهده ااست دز هداود کی - 
ابو عبدال جعفر بن‌محمد دود کی در ناحيهٌ رودك سمرفند تو لد یافته در غزل دستی بالای 
دستها دارد تمام تذ کره نویسان بیلندی‌خیال عفضال وی تقد < تاه (۸)) مر ی آفرازکانی 
که ود( رسای قریحهًسر شارمیدا ند وازسن وی استغنا و آزاد گی آشکارست خود دا 
با اوستاد مقایسه کرده مب‌کوید 2 


اا کر بدوات با رود کی 4 همسانم عجب کن سخن ازرود کی نه کم‌دانم 
عنصری ببلند بودن قر یه غزل دود کی اعتر اف میکند : 

عرل دفداکی قاارنت‌کی ااود غز لهای من دوده کی(؛) و ار نیست 

اگر چه بکوشم بباديك دهم بدین بر وه اندره هرا ,نان تست 
جامی زو بد : 

رود کی که در همی سفتی مسدح سامانیان همی تن 


قصیدة از در قصیده‌ایست که دود کی درروز کار بری و در شرح حال خود ساخته و 
از نغاط جوانی وضءف بیری سخن میر اند : 
مرا سود و فرو ریخت هرچه دندان بود (شش بیت) 
و در اثثای این دنه گو بدا 8 


کرا بزدگی و نععت زاین و آن بودی وان راک وانهتق از ال رساغان بو 
"کون زمانه‌د گر گشت ومن دگر کشتم عصا بیاد که وقت عصاو انبان بود 


گوید (!)رود کی‌شمرش‌دا خیلی ها دلپسندبررچنگ نواختیو ازهمیت جاست که نصر 
احمد که از بغادا فراموش کرده‌بود وددبادیان هو ای‌وطن بسرداشتند به‌رود کی (؛)متوسل 
شد ند واوصیحگاه نزد امیر آمدچنگ بر گر فت‌وغز لی که‌ساخته بودشروع کرد بمطلع ری 

بوی جوی مولیان آید همی یاد یاد مپر بان آید هبی 

که این شعرچنان موثر افتاد که امیربی موذه بدان صوب ده-پارشد . 

«رود کی‌در افظ و معنی‌هر دو بنام‌عصرشمحسوباست وفات این‌شخصیت عبر زدرسیصد 
و بیست و نه ضبط گر دیده که‌غا لباً دوسال بیش ازوفاتممدوحوحامی او نصر بن احمدمیشود». 

جوج و 

آقای غلامرضا دیاضی آخرین کسیست که در کتاب « دانودان خراسان > (۲) 

۱ - چاپ‌کابل ۱۳۳۰ ۲ ۷۹-۷۸ 

۲- چاپ مشجد ۱۳۳۰ ص ۷۱-۰ 


۳۸5 


دربارةٌ رود کی چنین بحث کرده است :« واز تيك بختی های ما » اینکشورد نج کشیده در 
آن هنگام مردی دا برورش داد که باژادادب وفرهنک از آوددن چنین کالای کر انبهائی 
ناتوان ومادرروز گارازدادن چنین فرژ ندی‌سترون‌ما نده است ... این کادوان سالارمیدان 
بلاغت پارسی » همانا ابوعبدالله جه‌فر پن محید رودکی (فوت ۳۷۲۹ ه) بودکه زبان دری 
و شمر پادسی دا بر تخت نشانیده جاوبدان ساخت وداهی را که بزد گان [ نروزدربازگه 


آزادی کشور با شمشیر انجام دادند » این سغنور دانابه نیروی زبان پیمودن گرفت 
توانائی بخشیده شعر نوین پارسی را بی‌د یزی نمود . 

اشمار نفز و پرمغزوی چنان در دلپا جای گر فته که ذیب هر انجمنی شد و رود کی 
ازینرو در میدان سخن پايهً دهبری یافت و راه دا بر آیند گان گشود و همواد کرد (۱). 
پس |ژوی‌استادانی که‌ددفن شءروادب پارسی پدید آمدند همه بر آن جادة داست وهموار 
راه رفتند و گام زدند واورا باستادی شناختند . سرایند گانی هم که هم عصر وی بودند 
روش آن هز اردستان بوتان سن دا نمونه و کار خویش قرار دادند . دقیقی 
سخنسرای فرزانه گفت : 


استاد شهید زنده بایستی » وان شاعر تیره چشم دوشن‌بین؟ 
تا شاه مرا مدیح گفتندی : ژ الفاظ خوش ومعانی دنگین ؛ 


عنصری استاد شاعر ان وملكالشعر ای محمود باوستادی دودکی دن فن غز لسرائی 
اقر ار کرد و گفت : 
غرل رود کی واد نیکو بود ؛ غزلهای من دود کی‌واد یست ؛ 
اارکر بکوشم ببار يك دهم . بدین پرده اندرمر| بار نیست . 
شهید بلتعی گفت 
شاعر ان راخه و احسنت مدیح دود کی راخه و احسنت هجاست 
معروفی بلخی ویرا شاه شاعران دانسته و گفت : 
ازرود کی شنیدم سلطان‌شاعر ان کاندرجپان کس مگروجز بفاطمی 
نظامی عروضی صاحب چپادهقاله این دو بت دا دربادة رود کی سرائید : 


ای آنکه طعن کردی بر شعر رود کی ۰ این طعن کردن تو زجهل وز کود کست ؛ 


کان کس که شعر دا نددا ند که در جپان : صاحب قران شاءری استاد رود کیست 1 
منو چپری )۲ در اشاره بسن گویان آن سامان چنین گفت ِ 
يك مرغ سرود پارس (!) خواند يك مرغ سرود ماورالنپری 
۱- رشیدی سمر قندی درشمارة اشعاررودکی کوید : 
کر سری یابد بعالم کس بنیکو شاعری رودکی دا برسر آن شاعران زیبد سری 
شعر اورا بر شمردم سیزده ره صد هزار هم‌فز ون تر [ید ارچونانکه باید بشمری 


آقای سعید نفیسی درنتيجةٌ تتبع در احوال و آثار رودکی از اشعار وی ۸۰4 بیت بدست 

آوردء اند که اغلب ابیات برا کنده و در فرهگ های پارسی باستشپاد معنی لفات آورده شده ( ص 
۲ احوال دودکی) 

۲- |بوالنجم احمدین قوص دامغانی مشپور به شصت کله نخست ستایشگر منوچهر بن شمس 

بقیه در صفحه بعد 


۳۸۹ 


تا[ نجا که شادروان ادیب نیشا بوری » اشاره بشیوابی زبان دری و شس و موسیقی 
رود کی کرده فرماید : 


آنکه آمروز بآهتگک زند شسر دزی » 
باری » این شاعر نابینا که دلی بینا وروشن داشت در قصیده تغزل مثنوی »رباعی 


رود کی وار باوتاد اغانی مائیم 


وقطعه داد سین داد و بدر شعءر وادب پادسی نام گر فت. بگفته قیس رازی ‏ دباعیابداع 
اوست فره‌نگ توسان در لغات باشعار اوستاد (ستتادزکرد ند. کلیله ودمنه دا بهتشویق 
خواجه ابوالفضل محمد بن عبدالله بلعمی وزر ام تصرن ادن اماعل سامانی با 
بقیه از صفحه قبل 
المعالی قابوس وشمگیر بوده پس از فوت او نزد عنصری شتافته و بمعرفی عنصری در در گاه‌سلطان 
محمود باریافته و بویژه درمجلسمسهود قرب داشته ومتایشگروی بوده است . این شاعر که بی|ندازه 
بدو او ین شاءران تازی نظر داشته وبامطها وخمریات خودراه تاژه‌ای در نظم باز کرده شایستگی 
آن داردکه بایه‌اش چنانکه بابد شناخته شود ودر جای خود باین کار مبادرت خو|هد شد . 
تنها یاد آور میشویم که سبك منوچپری را سخندانان » خر اسانی دا نند واز حیت استحکام و 
جزاات همبایکی با شعر خراسانی دارد ولی این . سبکی است خاص که بواسطهٌ تبحر در زبان‌تازی 
توانسته است اصطلاحات شهءر و ادب عرب را وارد زبان ما کرده و پاره‌ای موارد ترجمان افکار 
کویند کان آ نان شود . ازجمله مصراع اول این شعر ابو نواس راکه میکوید : 
ال فاسقنی خمراً وقل‌لی هیا لخمر ولا تسقنی سرا اذا امکن الهچر 
بپتر از قاعر تازی ترجمه کرده و کوید : 
تا سامعه‌ام نیز نصیبی برد از می برخیز وشراب آورو بر ک وکه‌شرابست 
منوچپری هنکامی که خواست بدرپار محمود نزديك شود مدحی از عنصری ملك الشعرای 
سلطان کرد اما بايك تشبیبی تازه و بدیم ولاز شمع را در نظر آورد کفت : 
ای نماده برمیان فرق جان خویشتن ؛ جسم ما زنده بجان و جان‌تو ز نده‌بتن ؛ 
کر نه‌ای‌شیدا چرا پیدا تگردی‌جز ورنه ای‌عاشقچرا گر ئی‌همی بر خو یشتن! 
باری همه اشعار او حکایت از فرورفتن در دیوان ادب تازیان دارد . چند شعر در شکایت 
وی از شعر کفتن و بلندی مقام سغنور که نام شاعران وحکیمان خراسان را نیز دارد آورده‌میشود : 


کاه تو به کردن [مد از مدایج وز هجی کز هجی بینم زیان و از مدایج سودنی 
بوالعلا و بوا لعباس‌و بوسليك و بوالمثل ۲ نکه ازو لوالح آمدو [نکه ]مدازهری 
از <کیمان خراسان کو شهید ورودکی بو شکور بلخی و بوالفتح بستی هکذی 
روز کاری کان<کیمان و سن گویان بد ند بود هريك را بشعر نز گفتن اشتهی 
اندرین ایام ما بازار هز لست وفوس کار بویکر ربابی دارد وطنز حجی 
هر کر |شعری‌بری یأمدحتی پیش آوری گوید این یکسر دروغست بتدی‌تاا نتهی 
کرمدیح و آفرین شاعران بودی‌درو غ شعر حسان بن‌تابت کی شنیدی مصطفی 
برلب ودندان آن شاعر که نامش نابنه کی دعا کردی رسول هاشمی خیرالوری 
ور عطا دادن بشعرشاعران بودی فسوس احمد مرسل ندادی کت را هدیه ردی 


تباید گمان کرد که منوچهری یك‌باره ز بان پارسی را فراموش کرده . شمرهای نفز دارد که 
در آن وارءٌ تازی کمتر بکار برده از جمله بچکامهٌ ستایش ابوسهل زوزنی که می کوید : 
چنین خواندم امروز در دفتری که زنده است جمشید را دختری 
وهمانندآن نگاه‌کنید . فرو رفتن در باده گساری بعلت نزدیکی با مسعود غز نوی شاه باده 
کار بوده که از شرا بخواری وی داستانبا نوشته اند . 
۳۸۷ 


افز ودن تمثیلها واندرزها از خود بشعر پادسی مزدوج در بعر دمل مسدس در آورده که 
سح او اش این است : 

هر که نامعت از کدشت رو کار هیچ ناموزد ز هیچ ارم زکار 
کی امبر نصر بر ای این کارچپل‌هز اردرم بر ود کی‌صله داد چنا که عذصری گو بد: 


جهل هراد درم رو داکی ذمپتر خویش عطا گرفت بنظم کلیله در کشور 
فردوسی در بارةٌ نظم کلیله ودمته در دفتر چپارم شاهنامهودو رد 0 
هازی "هی بود خاوکاف نع بدا نگه که شددر جپان شاه نصر 
"کر تایه بوالفضل و وی که اندر ستدن رود نود و 
بفزمود نا بادسی و دزی بگفتند و کوتاه شد داوری 
همی خواستی آشکار و نپان کزو باد گاری بود در جپان 
کار تن دا مش بشاندند 


همه نامه بر رود کی خو اند ند 


ش‌ 
به بیوست کر برا کنده را بسفت این چنین در | کنده را 

حد بث بر | کنده باکت چه بو سته شد مغزجان 1 کند(۱) 

رود کی در تشبیبت قصیده‌ها مپادتی سبز| نشان داد ۰ از آن جمله در مجلسی که 
در پیشگاه امیر نصر بیاد امیر بوجفر احمدین محمد بن خلف‌بن لیث صفاری فرمانروای 
۱۱ ۳۰۹) کال کد درد وبشادی آن مرددلیر - که داستان تاختنش بماز ندران 
و ز ندانی کردن ماکان » شنیدی وخواندنی است - می گساری کر دند » چکامه‌ای شیوا در 
و ست و23 مطلعش این است : 

ماددمی دا بکرد باید قر بان بچه او داگرفت و کردبز ندان 

از گفتةٌ وی | نچه مانده همه نغز وزساست وهر | نگاه شعر او را سس از هز ارسال 
شون کتک امروز سروده است . 

اينك يك دو بیتی : 


زمانه پندی آزاد وار داد مرا دمانه دوکر 
برو ز نيك کسان گفت‌تاتوغم نخودی؛ بسا کسا که بروز تو آرژومندست . 


سخنودان نامی چون گفتار اوستاد را در بلندترین بایه دیدند سك وشیوة اورا 
نمو نه وسرمشن ففتاط خو ش‌قر ار داد زد و پادشاهانی که در ااترت: سرژمن براور نگ‌شاهی 
نفستند هرجا شاعری بود در پیشگاه خویش خواستند وبا نان صله‌های شگرف بخشود ند 
تا نام خویش را جاویدان گردانند . ز بان پادسی نیز دد پرتو این گرایش زنده گشت و 
این کوننداکان به پیروی از گفتار دودکی» استاد شاعران زمانه لب سحنکوئ ی کشودند 
و شعر دا باوج خود در اسان هفتم راد که : ان‌لله تحت‌العرش که مفاتدحپا 
السنة الشعراء ۰ > 

جو جوم 
۲ زچه در بارةرود کی در کتا بهایرایج آمده است بدین گو نه بود. در روز چپارشنبه 


۱ - مقصود از بر کنده نشر و پیوسته نظم است . 


۳۸۸ 


سوم دیماه ۱۳۳۷ ساعت چهار بعدازظیر بعناسبت هز ار وصدمین سال ولادت دود لی‌دد 
دانشکده ادبیات طهران مراسمی بر با شد و بیاناتی کردند . مجموعه آنهاادا در شمارة 
۳ و ء سال ششم محلهٌ دانشکدة ادبیات (فر وددین ماه و تبر ماه 0۱۳۳۸ که باین مر اسم 
اختصاص یافته است چاپ کر ده‌اند . 

مندرجات این باراد مخصو ص. بد رون ن گونه ات 

بیام شاهشاه 

سن‌دانی جناب آقای د کتر علی| کیر سیاسی 

سین‌رانی جنابآةای د کتر منوچهر اقینال 

سیعن‌دانی جتاب آقای د کتر مپر ان 

سیخن‌دانی جناب اقای دار فرهاد 

چند نکته تاژه دربارة رودکی - ۳ نی اقای سعید نفیسی 

رود کی واختراع دباعی - سخن‌دانی آقای جلال هماگی 

بحمی در اشمار وافکار ۱ 0 آقای ی حاتری 

به آستان رود کی - اثر طبع آقای د کتر لطفعلی صورتگر 

بك نمو نه ان فادسی از دوره دقداکی ت بقلم | قای رد مپدی با ین 

بك تصیدة رود کی کت بقل م آقاک رک محمد معین 

شعر وشاعری دی 1 آقای ید ر یع‌الزمان فروژانفر 

لغات وتر کیبات دودکی - بقلم | قای ور ک ر حقوقی 

رود کی در خارج از ابران 

تاجیکان فادسی زبان جمپوری‌شوروی تاجیکستان مانند ما ایرانیان همواره‌توجه 
خاصی برود کی و آثار وی داشته‌اند . رود کی درسر زمینی میزیسته است که | کنون‌قسعتی 
از آن جزو حمپوری شوروی از یتکستان و سمت رس جزو جءهوری شوروی 
جانعک‌کنقا نست وا نداك قسمتی از آن درخاك افغا نستان ایک فده است . در "۲ خردادماه 
۷(۶ ۱ ژدن ۱۹۶6) دو كت تاجیک‌تان تصو یب کرد که بمناسبت هزار و صد سالگی 
ولادت دود کی مراسمی برپا کند .جمهپوریهای‌دیگر اتحاد جناهیر شوروی سوسیا لیستی 
در تصنی کر فتند ددین مر اسم شراکتآ ینت ۰ [زهمان فقوت شالت لت رشته کتاب ومتاله 
بز با نپای معتلف |تحاد جماهیر شوروی آغاژ کردند . پیش از آن یگانه کتاب مستقلی که 
در تاجیکستان در بارة رودکی ا: نتشار یافته بود؛کتا ب کوچکی بود از مرحوم صدرا لدین 
عیثی دانشمند معروف تاجيك که بخط لاتین چاپ شده است . از ۱۳۳۶ که مقدمات جشن 
هزاد وصد ساله را فراهم کردند تا دوذی که این مراسم بیایان دسید بزبانپای مختلف 
جمپوریهای شوروی کتا بپا ومقالات فر اوان انتشار بافته است که شاید تهیه فپرست همه 
1 نپا بسیار دشواد باشد ۰ نچه تا کنون من درین زمینه از کتا بپاک مستقل دیده یا از آن 
گاه شده‌ام بدین گو نه است : 

شعاد دود کی (بغارسی‌و خطلاتین) |زصددا لدین عینی ود. دهاتی وسمینوف- 
۳ باد ۱۹۰۰ 


۳۸۹ 


۲- رود لك (بز بان روسی) مقدمه ای. س . کی و ترجه ب .ب در ژاوین 
و ب . ب لويك - استالیت آباد ۱۹۹ 

۳ - رود کی (بز بان دوسی) مقدمةٌ ای . س ۰ برا گینسکی - استالیت باد ۱۹9۵ 

ء - دودکی (بزبان دوسی) مقدمة ای . بر | گینسکی . مستکو ۱۹۷ 

ار ۳ ) بفادسی و خط روسی ) از صددالدین عینی وب اتکی 

کر وه 
- اوستاد ابوعبدالنه رود 5 ی (بفارسی و خط دوسی) از ح‌ ۰ میرزا زاده و و. 
2 و ب دن . لاز لف وت . بولادی و[ ۰ نصرالدیثف - استالن ۴ باد 1 

۷ - صاحب قران شاعری استاد دود کی ( بفارسی و خط روسی ) از م. 
استالت | باد ۱۹۰۷ 

۸ -رود کی واتععاف غزل‌درعصرهای ۱۵-۱۰ (بفادسی وخط عر بی) |ذعبدا لغنی 
میرذایف - استالتآباد ۱۹۵۷ 

ال | بو عبدابه‌رود کی( بغادسی و خطعر بی) از عمدا لغنی میر زایف-استالین آ باد۱۹۵۸ 

۶۰ - نمونه فو لکور دور رود کی (بغارسی وخط روسی) از رجب امانف ومحمد 
شکورف - استالین آباد ۱۹6۸ 

۱ -آناد |بوعبدا رود کی (بفادسی وخط عربی) ذیر نظر عبدالفنی میرزایف- 
استالین باد ۱۹5۸ 

۲ -- ابوعبدا رود کی اساس گذار ادبیات کلاسیکی تاجیکی ( بفادسی و خط 
روسی) از خ . میرزا زاده - استالین | باد۸ ۱۹۵ 

۳- دود کی وزمان او (بغارسی وخط روسی وذبان دوسی) از۲.1. سمنوف +ع. 
میر زاف ص . عینی 17 ور ریخا آن تن بو لدیرف » ژ. لازار» ك دج 
ژاده » ب سیروس ۰ خ. میر زا زاده هم بقایف ‏ م اک رید ااای ‏ عمماف »۰ 1 .جلیلف» 
تِ 11 اک ۴ داو ید وویج . ر . هاشمف ‏ ش . حسین‌زاده » خروموف» 
۲ کواخاریا - استالین[ باد ۱۹۵5۸ 

۶ - دود کی ۱۹۵۷-۸5۷ (بز بان گرجی) اژو . پوتوریدزه داوید ایوانوویچ 
کو بیدزه | . گواخادی» ل. توششویلی ءك .با گاوا»م. تودوبا - تبیلیسی(تفلیس) ۱۹۷ 

6۵ - اشمارهم عصر ان‌رود کی (بفارسی‌وخط دوسی) زير نظر عبدا لغنی‌میر زایفت 
استالین آ باد ۱۹۵۸ 

٩‏ - آثاد رود کی (بفادسی و خط روسی) زیر نظر عبدالغنی میرذایف -استالین 
آباد ۱۹5۸ 

مهمتر ین مقالاتی که بز بانپای مختلف در مطبوعات شوروی درین زمینه نوشته 
شده با جایی که من خبر دارم اذین قر ادست : 

۱ -کگ. علیوف - کلیله ودمنةً رود کی - مجلهةً شرق سرخ‌شمار۰2 ۱۹9۸-۰۱ 

۲ -س . امیر قلوف - بعضی‌قیدها عاید بلیر یکای رود ای - روزنامه ناحتکستان 
ساوتی ۱۹۶۷ - ۲۸ ژون 


۳۹۰ 


۳-د . امائوف - فبر دود کی یافت شد » صورت حقیقی او کشیده میشود . مجله 
شرق سرخ ۱۹۵۲ شمارة ۱۲ص 1۲- 15 

۶ - و .اسراری- فولکلور در آثار رود کی - روز نسامة کمونیست تاجیکستان 
۸ -- + ماه مه 

و آسجتوزواف 2 رود کی و موسیقی تاجك - روز نامه کمسومول تاجیکستان 
۷ -- ۱۶ اوت.. 

- .۰ بقایف -لیریکای رود کی - روز نامه کءو یست تاجیکستان-۳۱-۱۹۵۸مه 

۷-د ۰ بصیروف - رود کی‌در آتار شاعران گذشتة تاجيك - روزنامه تاجیکستان- 
ساوتی - 9 فوربه 

۸ - رد . وینا کور - رود کی و زمان او - روزنامهٌ براودای لنین آباد- ۱۹۵۵ - 
٩‏ نواهءیر 

۰-4 گراسمیوف - ابوااحسن جمفر رود کی (بروسی) آستالین اناد ۱۹۵۸ 

وی ند ات سا نف روز نامه توت اسان ۰ 
- ۸ فوربه 

۱ 3 . دی 1 تاصر - سرچشمه ور انا برایآ موش مراث شاءر(در بارة 
دست خطهای رود کی) - روز نامه کمو نیست تاجیکستان ۳۰-۱۹۵۸ مه 

۲ - م. ژ ند - ژند گی و آثار رودکی - روزنامه کمونست ناجتکستان - ۱۹66 
۵ اوت . 

۵ . ند موضوع خرد ودانش در اجادیات رود کی وهم عصران او -محله 
شرق سرخ ۱۹9۱ - شمادة ۲ص .۰ 9۸-۵۰ 

۶- م. ز ند - جپت‌های‌ضد خلافتی و اجتماعی دد نظم رود کی وهم‌عصر ان او-مجله 
شرق سرخ ۱۹۵ شمارة ۱۲ ص ۰ ۸-۷۰ 

۵ - گ . ذهنی- ددبارهٌ بعضی کلمه‌های معمول :اشتاد رود کی‌ومعاصر انش -مجلة 
شرق سرخ ۱۹۰۵۸ شمارة ۱۰ - ص ۱9۷-۱6 وشمادة ۱۱ ۲ ۱۵۲- ۱۸۳ 

۰۸-7 ابلالوف - روانی وساد کی در ز بان‌رود کی رو ز تمد بدخشان ساوتی- 
۷ - اول سیتامیر 

۷ - عصمة‌الل یف - گفتارها در بارةٌ رود کی روزنامهٌ معلمان - استالین ۲باد 
۵ - ۲۰ | کتبر 

۸ -و .کاپرانف - دربارة بعضی خصوصیات ژبان رود کی - دوز نامه کامسومول 
تاجیکستان ۸۰-۱۹9۸ ژون 

- و .کابرانف- داجع بزبان نظم عصر رودکی- روزنامه کمو نیست تاجیکستان 
- ۸ ژدن 

کی ووافک - نتم بزر گث‌مد نیت تاجيك- محله مد یت تاجیکستان_ 
۸ - شمارة ۱۲ص ۱۵ - ۱۷ 

۳۹۰۱ 


درکن محمود- فکرهای دید کتیکی رود کی- مجل مکتب ساوتی - 2۱۹۵۵6 
شاه ۱ وت 9 

۲ کته ۰ محمود - تضمین‌ها بشعرهای رود کی - مجلا مکتب ساوتی ۱۹5 - 
شمارهة ۱۰ - ص۱۱ ۶۰-۳ 

۳ 2ج . مر ژایف - نظری بحیات استاد دود کی گ محلهٌ شذرق سرخ ۷- 
شمارة ۱۰ ص- ۷۹-۲ 

۶ - ع میرذایف - میراث ادبی دود کی واشمار تاژه بدست آمدة او - مجلهشرن 
سرخ - ۱۹۵۸ - شمارة > -ص ۷-5 

۵ - ح . میرژا ژاده - چند سجن دربارة میراث ادبی ابو عبدالله رود کی - مجلهٌ 
مسکتب ساوتی - ۱۹5۵۸ شمادة ۱ص 1-۳۳ - شمارة ۳ ص ۶۷-۵ 

-ح . میرذ| زاده - ابوالحسن رود کی -افاده کنندة ایده‌های پیشقدم عصر ۰ ۱- 
روزنامه تاجیکستان ساوتی ۱۹۵ ۱۳ مه 

۲۷ -ح . میر زا ژاده - چندسخن دربارة مندرجه غابوی رباعی‌های رود کی-مجلهٌ 
شرق‌سرخ - ۱۹9۸ شمارة ۲۱۰ ۱۱۷-۱۰۱ 

۸ - 3 میر زازاده - اهمیت ایجادیات دود کی و گفتادها دربارة وی روز نامه 
معلمان - ۱۹۵۸ - ۲۵ فوریه 

- ۱*۷ اا محدی  رود کی وذبان عربی- دوزنامه کمو نست تاحب‌کسان-‎ - ٩ 
. ذون‎ ۸ 

زر ۱۳ . مجدی - امثال وحکم حکیم رود کی _ روزنامهً مونیست تاعکنسان ِ 
۸ - ۱۶ ون 

و نظیروف که ایحادیات دهنکی (شناهی) خلق درانرهای آمای رود کی‌و 
هم عصر ان او - روزنامه حقیفت لنن | باد - ۱۹6۵۷ - ۱۷ توامیر 

تما [1 . نصیر | لد یئوف- بعضی عقیده‌های اجتماعی عصر دهم‌در ایجادیات‌رود کی- 
روزنامه معلمان - ۱۹۵۷ - ۲۵ مه 

۱۳۳ 1۴ نصیر | لدرنوف - درل استاد دود کی درمعلة شگیل یابی عصرهای ۷ 
۲ روزنامه معلمان ۱۹۵۸ - 1۸ ودیل 

خر ۸ نصیر | لدیتوف استاد رود کی ح سر امد کلام موزون و نخستین کلاسنك 
ادبیات تاجیکی - مجلهٌ وصیت لنوت ۱۹۵۸ - شماره ۱ص ۱۱-۹ 

۵- 1 . ناصر. لغت‌مدار الافاضل‌فیضی و اشماررود کی -مجلهٌ شرق سرخ۸ ۰۱۹5 
شمارة ۳ 

۳7 دود کی از بند وحعکعتش (شعر )مجلهً وصیت لنوت - ۱۹۵۸ - شمارة ص۱۲ 

۷ - دود کی - سطرهای نصیحتی - تر بیوی » مجلهً وصیت لنین-۱۹۵۸ - شمارة 
ت ض ۱ 

۸- دود کی- قطعه(ترجمة تازة لییکین و لويك) روز نامه کو نیست تاجیکستان- 
۸ - ۸ زدن 
۳۹ 


نان تاجیکستان ساونی ۱۹۵۵ شمارة۸ ص۱۶ 


بر روت ی 42 رباعیپا ۳ محلهٌ ژر 
ادی - قصیده در 


قصیدةٌ مایت از پر ی دل مره الک مر 


- رود کی 5 
ار ۸۱-۷۷۱۱ 


وصف بپار دود غزل ؛ محله عری سر ۵ . شه 
اي انار رود له ویر ۱۱۰۸ 
او - روزنامهٌ معلمان- ۱۹9- 


شمارة ۱۰ 
۲ - [. سیف اله ف -استاد رود کی وابحادیات 


۲و دنه 
۳ - نب سیر وس -عابد بوژذن آشمار رود کی - محلهُ شرب 
او محله شرف سر ۶۱۱۰9 


رخ-۱۹۵۸-شمارة۱۰ 


6 - سخن‌های حکمت ناك رود کی و معاصران 
شمارة ۲ ص ۱۱۱-۱۱۰ 

0 - ل. ن . توشیعو یلی- بر خی‌خصوصیات ژبان دود کی - 
دا نشگاه دولتی تبیلیسی (تفلیس) - ۱۹5۷ 

6 س . الغ‌زاده وس( سر بوشت) 
کلاسيكت ادببات ما جيك | بوعبدال رود کی) " رورنامه تاحتکسان سای - 


محدوع «رود کی>- 


شاعر - (پارچه از سنادیای فیلم بدیمی‌دد 
بادة نعستین 
۷ - ۸ ژانویه 

۷ -م . فتأی وا سر دقن اد بیات کلاسینی تاجيك ابوالحسن رود کی ِِ بو لتین 
ایشتیتوت رسیو بلیکوی تکمیلی اختصاصی معلمان - استالین آباد ۱۹۵۶ - شمارة ع ص 
۰ - ۸۷ 

1-۸ . غفوروف - استاد ابوالحسن رود کی - روز نامه معلمان-۱۱-۱۹۵۷ مه 

1-4 . عغنوروف - سا سگذار بز رگ نظم کلاسیکی تاچيك - روزنامهً حقیقت 
لنین آ باد - ۱۹۵۸ - ۸ مه 

۰ ش . حسرنژادهو د . هاشم دانمنامه قدرخان واهمیت آن در آ موختن‌میر اث 
ادبی ما و آثار رود کی - مجلةً شرق سرخ - ۱۹۵۸ شمادة ۰ س ۲۱-۱۰ 

۱ -ش . سین زاده - رودکی و و لکود تاجيك - مجله شرق سر خ- ۸_. - 
شماده ۲۶ . 

۲ - ش . حسینژاده -افر بنتدة شمرووطن دوست زرف 2 روژنامة اکتا 
ساوتی - ۱۰-۱۹۵۵ ژویه 

۳ - 1 . جلیلوف - از تادیخ حیات مدنیذمان رود کی -مجله شرق سرخ-۱۹5۸- 
شمارهة ۱ص ۷۲ - ۸۶ 

۶6 - ر. جوراف خصوصیات بد یمی‌شعر های رود کی كِ روزنامة معلمان ۱۹۵ - 
۸ و به 

۰.2۵ بپبودگا _ خلاص4 ملاحظه‌ها عاید بزبان زشمار استای دوداتی - روزنامه 
معلمان ۱۹۵۸ ۱۸۰ اکتبر 

7 - م. عارفی - بعضی مسئله‌های تر بیه درا بجادیات دود کی - مجلهٌ مکتب‌ساو تی- 
- شمارة وس ۳۱-۲۰ 
۳۹۳ 


۷- م شکوروف -غایه‌وطن دو ستی‌درشعرهای استادرود کی - روز نامه تاجیکستان 
ساوتی - ۱۷-۱۹۵۸ ا کتبر 

۰-۸. شتوروف ود. امانوف - دود کی وخلق - دوزنامه معلمان - ۱۹6۸ - 
کر 

- س . سلطا نوف - نقاش معنوی ومصود زیبایی‌های حیات - روزنامهٌ معامان 
۱۱۲ اس 

۰ حبیبوف - تصویر طبیمت در اشعار رود کی - روزنامه تاجیکستان ساوتی - 
۸ - ۱۷ اوت 

وود 

قسمت اعظم این|فیر ست دا مدیون همکاری گران‌بهای بانو لیدا سمیر نوا کارمند 
بنگاه زبان دادبیات فرهنکستان علوم تاجیکستان در استالین آ باد هستم واژین یادآوری 
وی سیار ممذو نم ِ 


جبجو ید 

درین کتابها ومقالات برخی تحقیقات نوین در بارة دود کی و آثاد وی کر ده| ند که 
در صحایف | بنده منعکس خواهد شد . پس از بر اکنار شدن بیست و بنجمین کنگر خاور 
شناسان در مسکو فرهتکستان علوم تاجیکستان مرا بآن سرزمین دعوت کرد و از ۲۸ 
امرداد تا ۲ شهر یورماه ۱۳۳۹ ازمهمان نواژی مردم تاجیکتان برخورداد بودم. روز 


دوشنبه ۳۱ امرداد ماه ازاستالین آ باداز راه سمرقند بشهر پنج کنت که نزديك تر ین‌شهر 


ت‌ 


میر یز ند ودر پایان دره‌بیکدیگر میپیو ندند و پرود زرافشان میریز ند. 


امروز بزاد گاه رود کیست رفتم ۰ در شمال بنج کنت درة بسیار خرم با صفاییست که 
رود کوچك‌در آن 
بهمین‌جهت این ناحیه را پنج‌رودك مینامندوهنگامی که رود کی در[ نجا بجهانآمده است 
همین نام را داشته است ۰ بهمین‌جهت وی رود کی تخلص کرده است . در مر کز این ناحیه 
ازبادیکوچکی بوده ارت 6 خاندان رود کی در آن میز سته‌اند ووی در بایان زندگی 
از دربار سامانیان با نجا باز گشته است واینك کالخوز آ باد حاصل‌خیزی در[ نجا هست که 
نام دود کی را باق داده‌اند . در دامنهً تیه کوچکی بموسته باین بادی کورف | نی 
اززمانپای بسیارقدیم بوده است و باصر احتی که در گنه تسا ۳ در کتاب الا نساب هست 
استخوانهای دود کی دا در [ نجا بافته|ندوساختمان سادة بسیاربا شکوه دلیسندی بر سر 
خاك وی کرده‌اند . اژاستخوانپایی که بدست آمده ثابت شده که کورمادرژاد نبوده ودر 
پایان زندگی وی دا بافلز گداخته‌ای کود کرده و باصطلاح چشم وی دا می لکشیده| ند 
و اذین مصیبت دنج بسیار برده است . یك نیمه دو زرا درین آبادی دل| نگیز زیبا گذرا ندم 
داز نوازش مردم زادگاه دود کی بررخوددارشدم . درشهر پنج کنت که اذشهرهای بسیاد 
کمن دودان پیش اذاسلام این سرزمین بوده است و آئادتمدن آن دوز گادها پی‌ددپیاز 
زیرخاك بیرون می‌آید موزه‌ای برای نشان دادن زندگی رودکی و آثادوی ودودان‌او 
ساخته و آماده کرده‌اند . گردش‌درین موزه روز گارشاعر بزرك وزندگی اودا دد برابر 


۹۴ 


17 1 1 ور آفاا ند 
من مجسم کر دو بر | نچه از بحت و فحص‌در کتابها فر ا گر فته بودم انز ود ودر صحدایف ۱ 
بجای خودخواهد امد . 
گذشته از [ نجه بمناسیت این مراسم قرو تالک وی اسان اتدو ات 
ی از خاورشناسان ازروزی که بحت درشعر فادسی | غاز کر ده| ند بز با نپای»ختلف 
نوشته‌| ند ۰ ترجمة آ نها درچاپ اول این کتاب درصحایف ۸۲۰ ۲ ٩۱‏ مجلد سوم چاپ 
شده است وچون بای این چاپ ددین زمینه اختصاد بود از کر ار [ نها خوددادی‌می کنم. 


جویندکان می‌توانند بدان جا دجوع کنند . 
بر دصی دو (حو ال رودگی 

۱ - زا۵ و سب . 

موّلف لیاب‌الالباب نام و نب اورا استادابو عبداثجعفر محمد الرود کی‌ضیط کرده 
است ودرز بان بادسی متداول ت که نام پسررا باضافت برنام پدر ملحق می کنند » پس 
مراد اوا بو عبدالنه جعفر بن محمد بوده است. نظامی عروضی هم درچپار مقاله درمقالت 
اول که شاعران سلف دا می‌شمارد تام وی دا ابوعبدا جعفر بن محمد آلرود کی 
ضبط کرده است . موّلف فرهنگ جپانگیری درلفت زخعه که این بیت اذقطر ان دابوی 
نسیت می‌دهد می نو یسد : استاد ابوالحسن رودکی گوید ۰ 

شنبه شادی و اول‌مه آذر مه رافین مود وعود بر اد 

درتذ کرة بزم آرا تاد علی بنمحمدا لحسینی که‌درسال ۰ تالف شنواست 
نام او ابوعبدات محبد رود کیست (۱) . درتذ کر میخانه‌تأ لیف حسن ین لطف الطهر انی 
رازی (۲) که دراوایل قرن یازدهم تألیف شده بوعبدالثه محمد الرود کی السمرقندی » 
در تذ کر خیرالبیان تألیف حسین بن غیاث الدین محمد موّ اف احیاء الملوك در تاریخ 
سیستان که تذ کرة خودرا در رمضان ۱۰۱٩‏ تمام کرده (۳) تنها بنام رودکی اسم او 
برده شده است . درتد۳ و درو یش توا(ع) که در ۱۸۸ رادشه است نام اوابوالحن 
رود کیست(ه) ۰ درتد کر ةا لشعر ای دو لتشاه سمرقندی نیز ناع‌وی استاد | بو الحسن‌دود کی 
ثبت شده است . مو اف مجمع| لفصحا توشته است :د«نامش محمد کنیتش ابوالحسن عضی 
بدا گفته | ند و بعضی گفته| ندا بوعبداله کنیتش بوده است و نامش‌جعفر بن محمدا ارود کی> 
درتذ کر ة ریاضالشعر ای علیقلی خان داغستانیمتخلص بواله )٩(‏ چنینست : «اسم اصلش 

۱- رجوع کنید بضميمة فپرست کتابهای خطی فارسی موزة بریتانیا تألیف ریو - لندن 
۵ ۷۲۸ فامز تنوف( صمزفیظ عطاقم عداعململه) عطا قه اصعصعامرنگ 

5 «40«م وه ۷۲ طوناخعظ عط) صز 

۲- ص ۷ ۳ص ۷۰ » - رجوع کنید بشرح حال اودر مجمع القصحا 
پج۲ س 5۲۷ 

نِ تج و ۱ 

> نخه خطی متعلقي با قاي محمدباقر الغت دراصفهان 


۳۹۵ 


عبدای و ک یتش|بوجعفر و ابوالحسن بوده» . درتذ کرة خلاصةالاشعاد «حکیم ابوالحسن 


محمدبن عبداُه رود کی درمقدمةٌ دیوان چاپ‌طهر ان جزو داحوال حکیم رودکی نقل از 
تذ کرة نو اب‌مستطای‌والا عمادا لساطنه» نوشته شده است : « اسمش محمد بعضی جعفر 
دانند کنیتش ابوعبدالله برخی ابو الحسن گویند» . اماالبته درست تر ین گفته ازحیث قدمت 
ماحل و اعتبار کتاب گفتار ۳ کر یدزد ای( ۱ ) که نام و سب اودا چنین تصر یج 
میکند: «| بو عبدالله جعفر بنمحمدبنحکیم بنعبدا ار حمن بن آدم| ار ود کی الشاعر السمر قندی». 
عزالدین ابن‌الاثیر و احمدین علی منینی که در کتاب اللباب و کتاب الفتح الوهبی (۲) 
در بارة ریت کي بحث کر ده | ند وهر دومطلب رااز سمعا نی کر فته | ند یر نام و -ب‌دود کی 
راچنان که گذشت اورده‌اند. در بشه گفتارسمعا ی وا بن‌الاثمر ومنینی تاریخ سور قند تالت 
ابوسعد عیدا ارحمن بن محمدادر یس حافظ سمرقندی در گذشته در۰ 2۵ است که ۱۲۱سال 
سس اژ رود کی در گذشته است و نزديك ترزلرن کر ازمو لفان بزمان اوست - برخی لقب 
مجدا لدین را ددحق وی |ورده‌اند (۳) اما این رک ردردست نمی نما ید زیرا که در زمان 
رود کی هنوز ۹ نه القاب دایج نشده بود . 
۴۲- لقب 

مو افان قدیمیتر چون نظامی عروضی در چپار مقاله وعوفی در لباب‌الالباب و 
دو لتشاه سمر قندی در تور خالش مر[ وا بیشدر شاعرانی که نام ازو برده‌اند او را «استاده» 
لقب داده‌اند. از آن پس‌در تذ کره‌های تازه‌تر ما نند | تشکده ومجمع| لفصحا او دادحکیم» 
خوانده | ند البته‌ددین‌موازدهر جه کوینده بروز کارصاح تر --ه زز د در باشد گفته او معتیر 
ترست؛* دلبل دیگر نت45 درقرن چپارم مععول نبوده است کلمه «حکیم» را در اقب 
رک بکار سر ند وبا آنکه مد بلجی دوست ومعاشر دود کی از بزد گانحکیمان 
زمانه بوده است در کتابها لقب حکیم باو نداده‌|ند . 

عوفی در لباب الا لباب وامی احمدرازی درتذ کر *هفت اقلیم میذو سید اورا سلطان 
الشعرا مه چنا نکه معروفی بلخی ِ و ۵ 

از دود کی شنیدم استاد شاءران کندرجهان بکس مگرو جز بفاطمی 

هحون گفته سیب شده است که در مقدمهٌ دیوان چاپ طهر ان نوشته‌اند : «لقب او 
سلطان | لشعر ۱» ولی این گفته معتبر نیست‌چه مراد معروفی از «سلطان شاع-ران> معنی 
حقیقی این دو کلمه است معنی پیشوای شاءر ان ومقتدای ایشان و کسی که از برت-ری در 
میان شاعران چون پادشاه در میان مردم باخد جنانکه اکر گفته بود « تاج شاعران > 


۱- کتاب‌الانساب تأ لیف عبدالکريم بن‌محمدالسمعانی چاپ وقاف کیب ورق ۲۰۲ لف 
رجوع کنید بصحایف ۲۰۱-۲۵۹ 1 

۲- الفتح | لوهبی‌فی‌شرح تاریخ ابی‌نصرالمتبی چاپ مصر ج ۱ ص ۲و رجوع کنید ,صحیفه 
۳۰۹ ۳- کشف لظنون چاپ اول استانبول ج ۲ ص ۱۱۱ 

- در هفت اقلیم بخطا معروف بلخی نوشته شده ولي پیداستِ که م-راد معروفی بلخی 


شاءر ممروف اواخر فرن چپارمست 


۳۹1 


ز‌ 


بورهای زنا 


ن 


زمان رو دکی در موزه رودکی در 


شیر 


پن ج کت 


روبروی 


صحیفة 


1 


۲۹ 


۷ 


0 


۳ ۲ 1801۳0۷۵۵ 3 و۱۱ 
۱۱3 10۰[ ۱/۹۹3 110 


مقصود آن نبود که تاج| اشعر! لقب داشته‌است وا گر چنین‌باشد باید او دا «استادالشرا؟ 
تین لقبافراد زیر ارکهعایی درحق او گفته است : 


اد 


رود کی استاد شاعران جهان بود مد کی از ایتوی ای رات 

وانگهی در زمان سامانیان هنوز دامنه لب چنان بپناود نشده بود که اژد ستگاه 
خلیفة بغداد تجاوز بکندوامرای سامانی بشاعر در بارخویش لقب «ساطان | لشعر !> بدهند 
وسامانیان چنان در ایران دوستی متعصب بودند که چنین القاب و عناوین تازی دا روا 
زمیداشتند وهیچ يك از امیران دربار سامانی ختی صدور و وزرا که ظاهرا از دود کی 
محتشم تر بوده‌اند لقب بان معنی که عدها متداول شده است نداشته| ند. این گو نه لقب‌ها 
صد سال بعد اژ زمان غز نو یان‌رواج بانت و وردورة سلجوقیان بشتر شد. چنا نکه تعستین 
امیران سامانی هم خود لقبی که ازخليفة بفداد گرفته باشند نداشتهاند . 
۴ مو لد 

محمد عوفی در لمابالالباب‌مو لد او را رودك‌سمرقند میداند . جامی دد بپهارستان 
اودا از مردم ماوداء لتبر شمرده‌است.دولتشاه ود وجه تخلس او گفته است: «درموسیتی 
اورا مپادتی عظیم بود 2 بر بط را نو نواختی» بعضی کار رات موضعیست از اعمال 
بعخارا ودود کی از | نحاست». امین احمد دازی در هفت اقلعم وی راجزو شعرای سمرقند 
شمر ده و : «تولد وی از رودك سمر قندست » . مولف تدذ کرة خلاصة الاشماد و 
ژ بدةالافکار گفته است :«از سمرقند قند مانند».حاج لطفعلی بيك آذر پیگدلی در تذ کر 
اتشکده نام‌وی‌را درسلك شعر ای بیخارا آودده و لی‌همانوجه تخلص‌دو اتشاه را درترجمه 
حالاو گفته است.رضاقلی‌خان هدایت درمجمع لفصحا ۳۳ نست که: «رودك‌قربه‌ای از سف 
بوده که نسف رانخشب وقرشی خوانند ورودك را بعضی از اعمال بخارا دانسته‌اند» وهمو 
درفرهنك انجءن آرای‌ناصری در کلمهُ رودك مینویسد : «نام قر به‌ایست از بخارا که استاد 
رود کی‌از آ نجا بوده: بعضی گویند از مضافات سمرقندست و بعضی‌چنان‌دانند که رود نواز 
بوده‌واین تخلص از آنروست چنانکه گفته: رود کی‌چنگ بر گرفت و نواخت» . در مقدمهٌ 
دیوان چاپ طهران مسطورست که : « اصلش بخادای » رودك قریه‌ای است از بخارا» 
بهمین چپة در اذهان گاهی برود کی سمرقندی و گاهی بخادایی معروف شده است. شیخ 


منینی دد شرح تاد یخ یمینی گوید : «روذك قریه‌ایست از اعمال سمرقند و بدو فرسنگ 


فاصله از آن» . مو لف لب‌اللباب(۱) مینویسد: «الروذ کی بالضم وفتج| لمعجمه الی‌روذك 
تاحية بسمرقند» یعنی رود کی بضم دا وفتح دال نسبت برود کست که ناحیتی از سمرقند 


باشد. سمما نی ددکتات الانساب گو ید:«رود کی تسعت برود کست و آن 7 
وقر به ایست که 1 را بنج گو یند واین‌فر به قطب‌رودك ودو فرستکک تاسمر قندست ». باقوت 
حموی در معجملبلدان (۲) مینگارد : «روذك بضم اوله وسکون‌ثانیه وذال معجهةمفتوحه 


۱- لباللباب فی‌تحریرالانساب تألیف جلال|لدین عیدالرحمن |لسیوطیالشافعی طبم لیدن 
۰ - س ۱۷۲۰ ۰ 
۲- چاپ مصر ۱۳۲ -ج ؛ ص ۳۰۰ 


۳۹۷ 


و آخره کاف من قری سمرقند» یمنی دوذك بضم حرف اول و سکون حرف دوم و ذال 
نقطه‌دار بافتحه و آخر آن‌کاف اذ قرای سمرقندست . اما سمعانی در جای دیگر از کتاب 
الانساب در کلم بنجی (۱) نوشته است:البنجی بفتح الباء! لمعجمه بواحد وضم النون وفی 
آخره‌الجیم هده‌النسیة الی قریهة من قرا رودك پنواحی سمرقندیقال لپا بنج دودك وهی 
قطب رودك ومن هذه‌لقر یه کان شاعر روف ابوعبداله الرود کی و ساذ کره فی‌الرا» 
لانه اشتهر بدلك ولکنه کان من‌بنج قال|بو سعدالاددیسی الحافظ قبر ابیعبداشّ ارود کی 
مشهود بپاهو خلف بستان بنج رودك رز ارو وقدزرته» یمنی بنجی بفتح با که نقطه دارد 


وضم نون ودد آخر آن جیم نسستیست بقریه‌ای از قرای رودك در نواحی سمرقند که | نرا 


بنج رودك میخوانند و آن قتطب رود کست و ازین قربه است شاعر معروف ابو عبدالله 
رود کی که دار او در حرف راء خواهد ۰ زیر که بان مشهورست اما از بنج بودو 
ابوسعد اددیسی حافظ (۲) گفت که قبر ابو عبداله رود کی در | نجا و دد شت سیان بنج 
رودك مشهورست والاتر | زیارت کنند ومن آنرا زیادت کر دهام». اذین فراد شتی میما ند 
که رودك سمر قند مر بوده است تا بخارا وجزو توایع سمرقند شمرده میشده و 
ناچار باید رودکی را سمر قندی دانست نه بخارابی و بگفته سممانی مو لد حقیقی دود کی 
دهکی بوده است باسم بنج میان قریهٌ رودك معروف نج رودك که رود ک در آن‌ولادت 
یافته دهم در [ نجا فرمان یافته است ووی را در بشت باغ آارزا دهکده بخاك سیرده‌اند و 
بچمین جهتست که در کتا بپای معتیر زبان پادسی سمر قندی معروفست ومروزی شاعر که 
درحق کسایی گفته است: 
زیبا بود اد مرو بنازد بکایی چونانکه جهان‌جمله باستادسمرقند 

مر ادوی از «استادسمر قند» رود کی بوده‌است. درصحیفةٌ ۲۹۶ گذشت که‌مو لدرود کی 
دد بنج رودك در شمال شهر بنج کنت وشمال سمرقند بوده است و بیداست که سمعانی 
کلمه « ند 


کلم رودك در اسامی جغرافیایی ابران اس دک هم دارد حنانکه دیپی بهمین اسم 


» فادسی را که ادریسی باملای قدیم «بنج» نوشته است درس نخوانده است. 


در باوك رودبار قصران در شمال شرقی طهران هست ورودك دیکری نیز نزدیك شپر 
قز و ینست که از دهپای آباد اطر اف زوین بشمار مبرود . 
ِِ_ تخاص 

درباب و جه تخلص او مولغانی که درین باب ذ کری کرده| ند متفقند که یا از نسام 
مو لد وی رودك امده‌است ویا اینکه چون رود رانیکومتواخته اورا رود کی‌خوانده| ند. 
اما جه4 دوم سست و نادرست میم ید چه | کر رود نواز بو ۰ است میبایست او را رودی 
بخو انند و نه‌رود کی زیر | که از رود مصنری ورن رداک در کتر درز بان ما معمول‌نبوده 
ودد هیچ بكاز فرهنگها یط نکر ده ند. رودی هم بقیاس زبان نادسی درست نبست 

۱- ورق ۰۲ - روی ادل 

۲- ابوسعد ادریسی حافظ موّلف کتابی بوده است در تاریخ سمرقند ( رجوع شود بکتاب 
الا نساب‌سمعانی - ورق ۳۸ ب - سطر و) 


۳۹4۸ 


زیرا ز ننده و نواز ندهٌ رود دا باید بزبان فادسی انبم در قرن چپادم که رعایت تواعد 
فصاحعت ومادی,زبان را میتکر ده| ند درودساز» با «زود نواز>.و یا «رودزن» گفت‌و ه 
رودی بارود کی. اما اینکه بعضی از مستذرقین تخلص او دا روداگی بکاف فتارسی 
نوشته‌اند خطای محضست . 

مساعسی 45 رودکی نام شپرت این شاعر بزدگک مابوده وباین اسم شا خته معشده 


از نپصد و چندبیت که اژو باز مانده است یا بنام او معروفست هشت جا این 


و خود نیز 

تخلص را بکار برده است» درین اشعار : 

6 رود کی چگ بر گرفت و نواخت ناده انداز کو سرود انداخت 
6 رود کیا » بر نورد مدح همه حلق مدحت او ری و مبر دولت ستان 
۳) نیست شگفتی که رود کی ,چنین‌جای خیره شود بی دوان و ماند حیران 
ء) تودود کی‌دا ای ماهرف هعی بینی بد | نزمانه ندیدی که این نان بود 
6) در عشق‌چو رود کی‌شدم سیر ازجان از کریده؛ٌ خونین مژه‌ام شد مرجان 
) با اينك نکه کن دی را اگر بیحان دوان خواهی تنی دا (۱) 
۷) چو رود کی شلامی اکر؛قبوول کنی کی رت نالا زار ۳ 
۸( تساات رت بای رود کی نسزی تو هم بشوی کاو و هم بخایی برعست(۲) 


وچنانکه درجای خود خواهد آمد معاصر ین و کسانی که بلافاصله پس |ژوی آمده| ند 
همه او دا بدین تخلص خوانده‌اند . 

اما تخلص بععنی امروز که درمیان شمرای پارسی ذبان متداو لست و اذ قرن پنجم 
تسشتر دواج یافته بدین‌معنی که هر شاعری شبر از نام خود اسم دیگری مستعار اختبار 
کند که در شعر خود دابدان نام بخواند در زمان دود کی وپیش اذو یعتی از اداخرقرن 
سوم که شعر پادسی بیدا شده وحتی پس از دود کی تا اوایل قرن پنجم کم دیده میشود ‏ 
شمر ای پیش اذ دود کی وحتی معاصرین او را اغلب بنام اصلی ایشان خوانده‌اند» چون 
شپید بلخی وابوالموّید بلخی وابوالثل وغیرهم وتنهاپیش ازرود کی بختیاری اهوازی و 
مستودی مروزی رامیتو ان نامبرد که تعلص »روف گشته | ند هر چند که مسمودی تن تخلص 
واقعی نیست و نام قببله و نسیت‌اوست, وازاقران رود کی هم جزمر ادی دیگر کسی بتخلس 
معروف نیست که آنهم نام خانوادگی و نسبتست ودربارة بختیاری هم تردیدست که مقدم 
بردود کی بوده باشد . 

پس رودکی دا یکی ازچند تن معدود اذمیان نجستین شعرای ذ بان فادسی میتوان 
شمرد که بتخلس شاعر ان خویش معروف شده واین خوددلیل برفرط شپرت شاءرست که 
شپرت اودرشهر عنوان شخصی ویرا درحجاب بگیردو نام اصلی اودا اذمیان بیرد چنانکه 
«وّلفان در نام و نس و کنیت او آن همه اختلاف کرده‌اند که بدان اشاره دفت و شاید 
شاعر ان دیگراقران رود کی نیز تخلص داشته | ند که بدان مشهور تکشته| ند ۲ 

۱- در بارة این بیت وبیت بعد پس ازین پحت خواهم کرد . 

۲- انتساب این 


تب بکسایی بیشتر اعتبار دارد . 


۳۹۵ 


ه - ولادت 

تاریخ و لادت رود کی 5 ی طرط نکرده است اما تا بکدرچه میتوان حدس زد 
که درحدود اواسط رن سوم متو لد شده باشد ژبرا که رحلت او باصح اقوال در سال 
رو یداده است و بقینست که بببری رسیده چه در اشعار خعود 1 بدین معنی 
اشارت کر ده : 


ِ کیرات 2 


بسا که مست درین غانه بودم و شادان چنانکه جاه من افزون بد از امیروملوك 


دون هما نم وخانه همان و شهر همان مرا نگوی ی کز چه شده‌است شادی سوك؟ 
۲- جای دیگر گفته است درحق خویش : 
شد ان زمانه که شمرش‌همه جهان بنوشت 


رز زان آکه او شاعر خراسان بود 
۳ -و نیزجای دیگر: 


جوانی کسست وچیره ذبانی کت لر ضراانق 
بو وهم گوید : 
دهی سوار وجوان و ازتزین دور بخدمت امد کال و نيك اندیش 
پسند باشد مرخواجه دا پس ازده سال هبار درد بر و باده و دروش ٩‏ 


۵ - وهم بای در 3 


شدم پیر بدین سان و توهم خود نه‌جوانی مرا سینه پرانجوخ وتوچون‌جفته کمانی 
- ونیز جای دیگر گوید : 


ودم ضعیفی و بی بدیم تبودی وا نك نبود ازامیر مشرق فرمان 
خود بدویدی بسان بيك مر تب خدمت او را کر فته جامه بدندان 


عذررهی خویشو ناتوانیو بیرع کون خویش ازین نیامد مهعان 
تاریخ سرودن این اشعارمعلو مست وچنا که بحاک خود خواهد آمد این قصیده ۳ 
بسال ۳۲۱ سروده است . 
۷ جای دیکر کفته است 3 
کون زمانه دگ ر گشت‌ومن تک کاعتم عصا بیار وقت عصا و انیبان بود 
۸ - ونبز جای رک 


من موی‌خویش دا نه از آن میکنم سیاه با یار و وان ور و 
جون نعامه ها بوفت مصییت سیه کدند من موی از مصیبت پیری کنم سیاه 


- دهم جای دک 
مرت توت کف بودم سعت دوات او مرا کرد جوان 
از ین اشعاد برمی اید که دراواغرعمر دود کی بیرو ناتوان شده بود » چنانکه جنیش 
یواست واورا عصا مییاست وموی سید بر آمده و خضاب میکرد و رورت کت بود 
و انهمه حالاتیست که م«ران شت لا هفتاد ساله دا برآید ۰ از شحا مبتوان حدس زد 45 


عمراو ازشت متحاوز وشاید ازهفتاد نیز فز ون گشته باشد و حتی در سال ۳۲۱ نیز بر 


۳۰+ + 


| نگاشت که شاید در حدود سال ۲۸۰ ولد یافته باشد. 
اتود و نید شماده اشماراواز يك میلیون و سصد هزار بیت متجاو ژ بوده مستازم آن ارست 
از هفتاد سا ل عر کردم باشد زیر | از شاعری چون او که و اذحست طیعش در 


0 ۱۳1 روانی بوده است دود نیست که بتواند شمانروزی صد شعر بدراید ‏ جنانکه 


بوده است و بهمیک سیب میتوان 


از شعر ای‌دبگر نیز د ده و شنیده شده است وچنانکه‌صا تب تبر بزی شاعر معر وف قرن‌بازدهم 
که برارددشهر| ندیشه میکر ده بیش ازصدو بست هز ادشعر گفته است. ازاینقراد کسی رکه 
روزی‌صد یت ن۵ تواند گفت درچهل سال اورا بك میلیون وچپارصد وشست هز آرشر 
دست خواهد داد 

کسی که در۳۲۹ در گذشته وچپل تال مرن زان شعر کو- ته باشد و فرض کنیم که 
درست‌سالکی بفاعری آغاز کرده باشد (و حال آنکه کویند دد هشت سالگی [غاز 
کرده و آنبم دور از محاری طبیعتست) لازم میشود که درسال ولادت يافته باشد و 
این 
شده ودر هرخورت دد ۳۲۹ که دحلت کرده. بپیری دسیده ,بود ولی وی دا ععر بسیار که 


کته یر وک «رین میات 5 رود کی در حدود اواسط قرن سوم متواسد 


از حد طبیعی در گذرد نو شته | ند . 
۲ - عصر ند آیی 

در تراجم احوال دود کی نکاتی که درعصر ززندکی او باشد یط زر ده[ ند حزاان 
که موّ لفان متفتند که وی شاعر و ندیم *ماصیتضرین لد مسلمانی بودهه رلین که 
چنان هو بداست که نام ,رود کی و نام نصر‌بن ۰ احمد همتشه فر ین بککدبتکر ست ۰ آهیر سعید 
ابوالحسن نصر بن‌احمد بن‌اسمعیل بن احمدین اسد سامانی سومین بادشاه این خاندان 
بزر گ بودو دو عدل و کرم ودانش پروری اختصاص داشت در سال ۳۰۱ پس آزمرك 
پدرش |سیکران اساعیل یه رباری «رسید اعمدین اسمعیل درهمان قتال ۱۳۰۱۳کشته شده 
بود چنانکه مولف تادیخ سیستان(۱) می نویسد: « احمدین اسمعیل‌ر| دو غلام از آن وی 
«لب جیحون تکشتید بتملیم ب نم هشت روذباقی از جمادی‌الاخر سنه احدیو تلثمائه 
کشتن احمد بناسمعیل امیر خراسان‌دا و نشاندن پسر اودا نصر ین احمد دا بامیری 0 
ومردمان بیعت کردند پسر او دا نصر بن احمد واو نه ساله بود و کارعیدا جیهانی (۲) 
همی‌راند ورسولان دا (۳) باز گردانید.» و بقول ملاژاده (۶) وفات اوشب نجشنبة دجب 
سال ۳۳۱ دوی داد یعنی پس از سی سال ويك‌ماه وچپار دوز سلطنت‌در گذشت یابقول 
مولف تادیخ بخادا (0) سی و یکسال شهریادی کرد . 

۱- تاریخ سیستان چاپ طهران ص ۳۰۱ - ۳۰۲ 

۲- دریاب جیپانی رجوع شود بفصل معاصر ان رودکی 

۳ب یمنی رسولان سیستان را چنانکه موّلف پیش آزین اشارت رانده است . 

- رساله ملازاده نسخة متعلق یکتابغعانه؛ موقوفه مدرسه ناصری در طهران ورق ۱۳ و 
چاپ طهران ص ۲۷ و تاریخ بخاراتلخیس محمدبن زفر بن عمر از ترجه ابو نصراحمد بن 
محمدبن نصا لقیاوی راز تأ لیف ابو بکر محعدین جمفن | لنرشضی - چاپ شف - پادیس ,۲ ۱۸۹ ص ٩۵‏ 
وچاپ طبران ص ۱۱۳ 

۳ 


نظامی عروضی نام دود کی دا در مقالت دوم چپار مقاله جایی که اسامی شعرای 
لف را میشمارد در سلك شعرای ال‌سامان ضبط کرده وچذن میشمادد: ابوعبداللهجعفر 


ابن محهدا ارود کی‌و ابو العباس| ار بنجنی‌و | بواامثل بخاری‌و ابو اسحق‌جویبادی وابوالحدن 
اغجی وطحاوی وخبازی نیشابوری وابوالحسن‌الکسایی . عوفی در لبابالالباب گوید : 
«امیر نصر بن احمدالساما نی که امیر خراسان بود او دا بقربت حضرت خود مخصوص 
کردانید و کارش بالا گرفت>. حمدالله مستوفی درتار یخ گز یده گو ید : «معاصر امیر نصر 
سامانی بود>.مو اف حبیب‌السیر نام وی را درسلك شعرای دربار نصر بن احمد طبط کرده 
است. امین احمد رازی در تذ کرة هفت اقلیم گو ید : 

«چون آوازة او باطراف وا کناف رسید امیر نصرالدین (۱) احمد سامانی که 
امیر خراسان وماوداءالنهر بود بقربت خویعش معصوص گردانند و کارش بالا گر فت». 
جامی در اسان کو یت دشر بن‌احمد او دا تر بیت کرد».مو لف خزانهٌ عامره‌می نو یسد: 
«امیر نصیر بن نوح‌سامانی او داتر بیت کرد(۲). مولف مجمعالفصحا میئویسد:دبروز کار 
امیر نصر بن احمد بن اسمعیل سامانی ظپور کرد ودر حضرت او پرورده آمد» دهم این 
مو لف در فرهنگ انجمن آرای ناصری در لت آا ورن رن بیتی رابنام رودکی آورده 
درصدر ارت نوشته است : 

«رود کی که معاصر تصر اين احمد ساما نی بوده ودو یست سیصد سال بعد هحرت 
زمان دو لت سامانیه گفته است». در مقدمه دیوان چاب طهران مسطورست: «مداح امیر 
نصر بن احمدین اسمعیل > . نام دود کی با نام نصر بن احمد چنان دوسته بوده است که 
منوچهری دامفا ِ در مدج فضل‌بن محمد سروده است : 

شاعر ومپتر دلست وزيرك و والا رو کی درتکرست و نصر بن احمد 
درین که مداح‌ومعاصر نصر بن احمد بوده بپیچوجه تردید نیست‌چنا نکه‌درلیاب‌الالباب 


يك قطعهّ دو بیتی از اشعاد او دا تصریح کرده است که بمدح‌نصرابن احمدست وخود نیز 


نیز 
بدین معنی اشادت کرده است 0حااکه گو ید 2 

ال آن زمان که باو انس داد مردان بود شد ان زمانه که او بیشکار میران بود 
هميشه شعر ورا زی ملوك دیوانست همیشه شعر ورا زی ملوك دیوان بود 
که دا بزر کی ونعمت ز این و آن بودی ورا بزدگی و نعمت ز ال سامان بود 


و نیز دو ببت‌دیگر از اشعاراو را محمد عوفی‌درلباب‌الالباب بعدح |بوطیب | لمصعبی 
وذیر تصر یح کرده واو وزیر نصر بن‌احمد بود چنانکه پس ازین خواهد آمد. قصيدة 
او که بمدح امیر ابوجعفر احمدین محمد حکران سیستاست وبس زین نی دز باره 


خواهد آمد ودر سال ۳۲۱ سروده شده ( که ده سال پیش از رحلت نصربن احمدوهشت 
تیال رین از فرمان یافتن رود کی باشد) نیز بفرمان‌و تشویق نصر بن‌احمدگفته شده‌است. 
۱- واضحت که تحریف شده وامیر نصربن احمد مراد بوده است . 
۲ چاپ‌کانبور ص ۲۳۰ وو اضعست که نصربن احمد را مولف تحر یف کرده واز آن 


«نصیربن نوح» ساخته است ! 


رفس 


در میان اشمار دود کی این بیت دا نقل کر ده‌|ند : 
باد ر و مباركت وحتشان جشن نوروزو کوسپند کشان 


واضحست که این بیت را رود کی‌ددسالی سروده که عیداضحی و نوروز دریکروز 
بوده است واین سال مصادفت با۳۱۱ ازهجرت که ۱ص« مارس‌فرنگی مطابق بااول 
ذی| ل<جه بوده» بس ۱ مارس که نوروز باشد یادهم ذی| لحجه که عید اضحست مصادف 


بوده است (۰)۱ 

ازطرفی دیگرچنانکه پس‌اذین خواهدآمد رود کی معاصر بوده است باشهید بلخی 
شاعر مروف‌ومرادی شاعر ور الاوی »هر سه معاصر ین تصر ین احمدووزیر وک جیپانی 
بوده‌اند ودشهید بلخی در ۳۲۵ در گذشته ورود کی اودا مرثیت گفته است . 

ازین نکات مسلم میشود که رودکی دد نیمه ادل قرن چپادم میز یسته و چون بیش 
از بست ونه سال ازقرن چپادم دا درك نکرده والبته‌سن او بیست ونه بیشتر بوده‌ناچار 
تداه سال از نیمه دوم قرن 


قسمتی از عمر او دداواخر قرن اه ولازم میشود که ؛ 
سوم را جزو عصر ژزند کی او شمردکه این مدت ۸ سال را در درباد نصر بن احمد 
گذرانده است؛ نی از سال ۳۰۱ جلوت این بادشاه تا سال ۳۲۹ که خود رحلت کرده 
است ودو سال پیش از فرمان یافتن نصر بن احمد باشد. چون لازم آمد که رود کی نز ديك 
بنداه سال از ثیمه دوم‌قفرن‌سوم دا نیز در یافته باشدو اطحست که تمام مر اومصادف باسلطئت 
تصربن احمد امتگردد ژیرااکه نصرین آحمد بسال ۳۰۱ جلوس کرد و پیش ازه پدرش 
احمدین اسمعیل از۱۲۹۵ ۳۰۱ شهریاری داشت‌و پیش ازو امیراسعیل ناما نی‌بزد گترین 
امیر وموّسسن این سلسله از ۲۲۷۹ ۱۷ ۲۹۵ پادشاهی میکرده ات 

یس ظن غالب آانست که رود کی زمان این‌هر دو دا نیز دریافته باشد چنانکه او 
دا بتیست در مدیحه که گوید : 

چو فضل میر ابوالفضل برهمه ملکان چوفضل گوهر ویاقوت بر نبهره بشیز 

از امرای سامانی کسی که ابو | لفض لکنیت داشته باشد نیست ودیگری دا از دجال 
آن عصر جز سامانبان لقب امیر در خور نبوده ظن‌غالب آنست که در اصل ابو نصر بوده 
که کنیت احمدین اسمعیل (۲) باشد و آنرا بابوالفضل تحر یف کرده‌اند. بدین قر اد قسمت 
اول عمررود کی مصادف میشود با تأسیس سللهٌ سامانی وسلطنت امیر اسمعیل و پسرش 
احمد بن اسمعیل وهمان بیتی که ازین پیش آوردم که خود درا مخصوصآل‌سامان میدا نسته 


نصر بن احمد‌تا يك درجه اشادت صر بح بهمث مت ا ول دعکر که پس 
ازین خواهدآمد که دود کی با ابوالفضل بلعمی وزیر اسمعیل که ظاهرا از ۳۲۰۱۲۷۹ 


۱- رجوع شود بجدول مقایسهٌ تقو یم‌عیسوی و |سلامی تا لیف د کنر فردینا ند وستنفلدمستشرق 
آلمانی چاپلاببزيك ۱۹۰۳ «ع611طد1 عمط م۰۵ 610-۷ کصع او ۱۷ 0صمونه۲۵ ۰ 
3 1 -و2 هماع صمطاهزاعنعط) 0ص عمط فزصهعصصفطته عم 

۲- زین‌الاخبار تألیف ابوسمید عبدالحی بن |لضحاك بن محمود گردیزی - چاپ برلین _ 
مطیعهایر | نشور - ۱۹۲۸ - س ۳ 


۳.۳ 


وژارت داشته ووژیر احعدین اس‌عیل نیز بوده است روایط ب-یاد نرديك بمم پیوسته و 

یکی از خاصان او بوده است. دلیل دی آاست که حوادو د : 

دی سوار وجوان وتوا کر از ره دور بخدمت ااامد تگو بکن و ترك اندیش 

بسند باشد مر خواجه دا پس از ده‌سال که با زوکر ده پی و پیاده و درویش ؟ 
و بیداست که وی جوان ورعنا بخدمت ال سامان آمده ودر آن خدمت پیروفر توت 

گشته است و اابته چون بیش از ۲۸ سال از سلطنت نصر بن احمد را (۱ ۳۳۱-۰) در 

نیافته است ۳۰۱۱ ۷ ۳۲۹ که رحلت اوست این اندك مدت بیست وهشت ساله سنده 

تیست 45 او دا یر وفر توت کند و ناچار مدتپاییش از جلوس نصر بن‌احمد در۳۰۱ بدر بار 

سامانیان رفته است ۰ 

4ص ممد‌و حین 


بد بختی را که از اشماررود کی درمدایح جزابیاتی چند پرا گنده نمانده‌است‌تا بتوان 
تفصیل, چنانکه در حق دیکر شاءران ایران مبتوان اسامی میذو ین را بدست ورد 
باز تايك درجه میتوان چند تن از ممدوحین وی را شناخت : 

۱- اصربن احمد 

بزداکس ن وه‌عر وف تر ین ممدوح او نصر بن احمد پادشاه سامانیست وهر چند در 
اشماری که از وی مانده اسمی اذین امیر کریم وداد گر خرد پرور نیست ولی حکایت‌سفر 
او از بخارا ببادغیس وماندن در | نجا و برانگیعتن ند لای اورا کیت ببخار اچنان 
که ازین بس خواهد زد ومو لفین همه در آن متفقند چنان معرو فست که نام نصر بن‌احمد 
و نام رود کی دا توآم‌نگاه داشته ودلیلت بر آنکه رود کی بددباد آن امیر معیدمخصوص 
بوده است» چنا نکه مو اف هفقت اقلیم‌هم گو ید ِ «رود کی مادح ابوالحسن نصر بن احمدین 
اسه‌عیل است که بحلم وعدل وسعاوت معر وف بو ده‌وهمو اره فضلا وشمر ا را مشمول‌انعام 
من می‌ساخته وبا آن زمره هميشه صحیت میداشته .> اما رود کی ود کون 2 

ه چون بور میر خر اسان که او عطار دا نشسته بود کردکار 
نیز جای ردیر : 

اراس جپهاندار دادمن ندهد چپارسا (4 نو یدمر | که‌هست خر ۱ع؟ 
وهم جای اه ور : 

امروز باقبال تو؛ای میر خراسان هم نعمت وهم روی‌نکودادم وسیار 

جای یکی سروده است در حق خود : 


بداد میر خر اسانش چل هزاد ددم درو فزو نی يك پنج مير ماکان بود 
واضحست که مراد از مر خر اسان وامبر مطلق بك از امرای سامانیست, زیرا که 
تنها پادشاهان این ساسله را در آنزمان بلقب «امیر> می‌نامیده| ند و امیر درین اشعاد 
با اسمیل است بااحند ویا تصر اماام -راسان که باماتان رن وازه طلست 
معاصر وقرین باشد جز همان نصر بن احمد ممدوح عمده دود کی مست ۱ 


«۴ 


خود درجایی کو ید ۰ 
من بان آمدم بخدمت تو که براید رطب ز کانازم 
اژین ببت معلوم میشود که از دیادخویش یعنی پنج‌رودك در جوار سبرفند بمدحت 
سرایی بخدمت سامانیان رفته است وچون دربار سامانیان همواره دد بخادا بود شکی 
نمی‌ما ند که در اوایل عبر از سر ند بمخارا رفته است . 
۳ هیر ابو چعفر 
دومن آصس که مدح او در شعر رود کی مان-ده امیر ابوجعقر احمد بن محمد 
حکعران سیستانست. موّ اف ژینت|لمجالس در وقایم سلطنت امیر ابو الحسن نصر بن احمد 


حور )۱ : «وزیبرش ابوعبداله محمدین احمد بود ورود کی شاعر تر ست یافته اوست». 


بن کسی در میان وزرای آل‌سامان ومخصوصا نصرین احمد نیست » ظن غالب بر | نست 


که‌همان ابوجعفر احمدین محمد باشد با |بوعبدالله محءدین احمد چیهانی که نام ایشان‌دا 
چنین تعر یف کر ده‌اند؛ بااینکه ممکنست مو لف ز ینتا لمءجا اس دا شبپه‌ای دست داده باشد 
بدین معنی که در تاریخ سستان آمده است در وقایم سال ۳۲۱۰ : «چون طفان کشته شید 


باژ همه جپان طلب عیدالله بن احمد هم هرز و عبدالنه متوادی بود تا شب سه شنبه سیزده 


ی 
روز گذشته از جمادی‌الاخر سنهٌ عشر وثلثمات» هیچ کسی دا خبر نیودتا بلب باد کین بدد 
نارس نو آواز طبلی آمد ضعیف گو نه احمدقدام از کوشك یعقوبی بیرون آمد باسپاه 
نگاه کرد عبدالنه بن احمد با گروهی غوغا حرب آغاز کردند چون آواز حرب بشهر اندر 
آمد مردمان بدانستند. عامهٌ شهر عبدالنین احمد دا باری کر دند واحمدین قدام با اندك 
مردم بهز یمت شدا برفت هم از اب‌بار کت و بیست شد وعبداییهاحمد اندرقصر یعتوبی شد 
وذخایر ومال وسلاج احمد تدام همه بدست او افتاد و همه مردم سحزی که با احمد قدام 
بودند نزديك عبداللهبن احمد آمدند وهندوان با احمد قدام بیست شدند و طاجة‌بن سواد 
را بطلیعه بدهك فرستاد. پس عبدالنه بن احمد بسیستان دوپسر طرابیل هندو را که‌سالار 
هندوان یمقوبی بود بند بر نهاد» نامةٌ طرابیل اندد نهانی سوی عبدالین احمد آمد که 
امانم ده تا پيایم» عبد ال او را امان داد وخلعت فرستاد؛ بش از آمدن طرابیل سیتتان 
آمد واحمد قدام برخد بود. چون طرابیل بیآمد عبدالله بن اه و۹ + سیاه جیع 
کرد وتصد احمد قدام کرد وعزیز دا پسر خویش برسیستان خلیفت کرد غرة ده‌ضان‌سنة 
عشر و تلثمائه برفت باسپاهی قوی ساخته ... آخر احمدین قدام هزیمت شد.. و عبدال بن 
یا سین تفت وتان رن ات بفس خیش اد یرواد 
چون‌روزیکشنبه بود نه‌روزباقی ازمحرم‌سنة احدیعشر و ثلثمائه» عامهٌ سیستان برءز یز بن 
عبدالنه خر وج کرد ندو پید| کرد ندشعار امیر ابو جعفر احمدبن‌مجمدبن خلف بن‌اللیث.۲(>۰). 

ازینجا معلوم میشود که بیش اذ دست یافتن امیر ابوجعفر احمدین محمد برسیستان 


۱- چاپ طبران ‏ ص ۱۰۸ 
۲- تاریخ سیستان چاپ طهران س ۳۱۰-۳۰۹ 


۳۰۵ 


عبدایث بن احمددست‌داشته ومو لف زینت| لمچالس نام‌این‌دو نفردا که یکی پس ازدیگری 
بوده| ند درهم آمیعته واز آن | بوعبدالنه محمد رن احمد ساخته است و چون ابو جعفراحمد 
این‌محمد با نصر بن احمد سامانی‌مناسیات نزديك‌داشته ابن ابوعبدالبُمحمدین احمد محمول 
را وژیر نصر بن احمد قرار داده است . 

حمدالله مستوفی در تاریخ گز یده درحق امیر ابوجعفر و دام «امیر نصر در هراة 
روزی جوانی نیکودوی در کاد گل‌یافت فر بزر کی ازو مشاهده کرداز نام و نو ادش‌بر سید 
وامان دادگفت نامم احمدست و نژاد از ند 


م بنی لبث امیر نصر دا بحال او دقت امد و 
او دا نوازش فرمود واموال بشید واذاقر بای خودش زن داد و بامارت سیستان‌فرستاد 
وتا غات امادت سیستان درنخمه اوست ‏ 

در باب این امیر ابوجعفر در تاریخ سیستان مسطودست (۱).. 

«نشا ندن اآمیر بوجعفر را بامیری سیستان شب چپارشنبه سیزده روز باقی [زمحرم 
رام احدی عشر و للدمائه» . 

«بس او دا برون آوردند و بنشاندند واو اندك مایه بزد گ بود هدوز اما با 
خرد پیر ان بود وعلم بسیار حاصل کرده وفرشاهی و بزر کی اندر وی پیدا وشپرعیادان 
آن بدید خویشتن 
را احتباط کردکار مپمل فر و گذاشت وخود نپان شد روز ذ شدله دوازده روز مانده از 
محرم. چون خبر نبان شدن او از عز یز بن‌عبدا برسید بپزیمت رفته بود باز آمد.چون 
بدر شهر آمد عیادان با رات ال برس تست و کفتند هر گز رما هیچ کسی سالار 
نگردد مکر او چون عز یز آن سس باز کشت و بر باط دج فر ود آمد وخبر امیر بوجعفر 


فرو گر فتند ودست غارت و کشتن وسوختن بردند چون امیر بوجعغر 


بعبدالله ین احمد بر سید؟ نجحقت و نبا رامید ناستیشتان امد روزشنبه‌یازده روزیافی ازصفر 
سته احدی عشر و تلعماه. چون کار شهر متغیر دید ودلپای مردمان وعیاران از خو یشتن 
نفور وهیچ کسی تزديك او نشد ومحبت امیر باجعفر اندردل مردمان اس د بدوشمار 
او آشکاره متحیر ماند؛ بیرون شد از شپهر وعیادان بانك با جمفر همی کردند وامیر با 
جعفر اندر خانه نشسته) بپرجای جاسوسان وبیکان و نامپا همی فرستاد و اندر سر نزديك 
میپم بن رو نك نبشته بود واو عامل رخد بود از دست عبدالله بن احم دکه باید که دل 
ترهتکان وموالی ما که ۲ نجاا ند بدآن دیار خوش گردانی وایشان را از جپة من تپنیت 
#کنی بخلعت‌های تیکو و نواختپا وءملهای بزر گواد وهمحنان نزديك حمك‌بن نوح نبشته 
بود و گفته که ببای تارخد وهر چند توانی مردم جمم کن وبیعت‌ها ستان وهمکنان اورا 
اجابت کرده بودند ومیهم چون خبر بیرون آمد امیر با جعفر بشنید و عبداله بن احمد را 
خلم کرد وخطیه برامیر با رک ریات برد رنه هم بفرمان او عبدالثه بن احمد 
محمد ین محمدبن‌ابی تمیم را بغلیفتی بست فرستاد. مردمان او دا اندر نگذاشتند وپیدا 
کردند شعار امیر باجعقر و خطبه برو کردند چون خبر خطبه بست بر خدسوی #یهم بر سید 
از رخد بیست مک و بست [ بیعت ] امیر باجعفر دا بگرفت و مردمان را بگفت که او چندین 
ت هه ده رها 


۳۰۹ 


روز گادست تااین‌کار فرو گرفته است وهمی راست کند اندر نهان ‏ عبداله بن احمد. فرو 
مانده بود اندرحدود سی‌تان که ندا نست که چه کند و کجاشود و برهیج کسی او را اععتماد 
مانده بود که همه عالم مبل امیر باجعفر کرده بودند. بس آمیر بوجه‌فر نامه کرد سوی 
میه م که برخیژ وبسیستان آی باسرهنگان وحشم که جمم شده است از او لیا تا عهد تازه 
کرده آید ومیهم اژبست برفت» باسپاهی ساخته جان ومال فدا کرده که ما مبتری یافتم 
از یاد گاد پادشاهی خویش واز خدمت بیگانگان و بند کان دستیم, چون میم بااین‌سیاه 
نزديك سیستان بر سید عبدالّ ین احمد دا خبر نبود»چون خبر عیاران نزديك عبدالنه|حمد 
برسید باز گشت تا باژ کشت آواز طبل و بوقها شنید میهم باسپاه فرا رسید نه‌میهم را 
ازو خبر بودو نه او دا اژ میهم» حرب رد تن ناساخته وحر بی‌سخت بکردند ویادان 
9 چیره دستی کرد ند ودولت نو وسعدروز کار عبدال بناحمد هز یمت شد واندر وقت 


بت واندروقت 


خر موی امیر باجعفر آمد آشکاره شد و ,قصر یعقو بی بقصر پادشاهی 
یمان بن حذیف بر اثر عبدالین احمد بفرستاد یمان بیندان اندر عیدالبه احمد رسید واو 
راانجا اسر گر وت و هر اندرآورد شب دوشنبه سیز ده رو ز گذشته ازدجب سنهُ احدی 
عشر و للدماه . 
اسیر ماندن عبدالله احمد بر دست یمان حذ یف 
وت بیعت عام کرد ند امیر باجعفر را و کار برو قراد گرفت وسیپاه جمع شد از 
موالی وسرهنگان و آذاد گان سیستان همه یکدل ويك نهاد وتشویش از میانه برخاست. 
باز میهم بن رو نك وحسین ومحید دو پسر بلال‌بن‌الاذهر بیرون‌شدند که بخراسان شویم 
پفرمان امیر بوجعفر. چون بفر اه دسیدندمیهم وطر ابیل خلاف کرد ند و بیست شدندو |میر 
تفر بت ۳2 شد ببست ومحمدین بهمن دا برسیستان خلیفت کرد وحرب میهم‌بکرد 
ومیهم بهزیمت برفت. باذا با لقضل‌محمد بن‌اسحاق‌العربی بسیستان آمد . بخلافت امیر بو 
جعفر» اندر شوال و بذی| لحجه| ندر امیر از بست باز آمد. باز خبر آمد که بوا لفضل‌حارثو 
بوالفضل حصین بیعت کردند بپست عزیز بن عبدالن دا اندر رجب سنهٌ ثلث عشر ونلشمائه: 
امیر بیرون دفت » سوی بست , بحرب عزیز ؛ اندرماه دمضان. چون نزدیکان بست رسید 
عزیز راه کش بحدود سیستان آمد اندر آخر دمضان بدرمینا فرود آمد و بوالفضل 
محمد بن اسحق العربی با او حرپ کرد ۰ سرهنگان عز ,-ز بگشتند و نزديك بوالفضل 
امد ۰ عر رت رال مدیدن شوال وا مراد نست از امد 
سیستان اندر دبیم الاخر سنه ادبع عشر و ثلثماه و باز اندر دی | اجحهٌ را خمس 
عشر ونلامائه بیست‌ورخد شد واندر رجب سنه ست عشر باز آمد و اندرین میانه خلافت 
سیستان بوالفضل دا بود و بذی‌العچه اندر شپر آمد و محمد بن موسی را اندر 
جمادی‌الاخر سنهٌ سبع عشر 5و ثلاماه واندر شعبان رزدانی که نام وی محمدین یعقوب بود 
بکرمان فرستاد باسیاه و بکرمان شد وهزار هزار درم بدادند و باز آمب اندرذیالتمده 
وهم اندرین سال احمدین محمدین اللیث دا ازقضا عزل کرد و بوالحسین انصاری‌داقاضی 
آارد و بوسعید شروطی رااز خطبه عزل کرد و بو ا احسین| لماصلی‌دا خطیب کرد؛ بازمحمد 
۳۰۷ 


ابن یعقوب رژدانی‌دا بیست فر ستاد اندر دمضان و بازاد نو اندر دبیع‌الاول رای . 
باز امیر بوجعفر بنفس خویش برفت بحرب حءك‌ین نوح » اندر شعبان سنهٌ تسم عشر ة و 
تلشماته و | نجا شد وصلح کرد ند وباز کشت واندر جمادی‌الاخرهسنه عشر ین و للامائه ابو 
احمدالحسین بن بلال بن‌الاژذهر دا بحرب بایزید نکر فرستاد وبا یز ید بهزومت برفت » 
واندرین ماه انصاری را اذقضاءزل کرد وقضا خلیل‌بن احمد را داد اتدر جمادی‌الاخرة 
سنهٌعشر ین و تلثمانه باز خبر آمد که بایز ید پنکی وباز کر یاء زیدوی وقراتگیت ویارانشان 
براه نوژاد رون امد رد بیست که احمد قوب رزدانی ی ورزدانی بماه رمضان 
گریخته ز آنجا باز آمد وامیر بوجعفر بیرون شدکهآنجا رود بحرب تر کان پپست ودو 
ماه بردد شهر بما ند» برمضان بیرون شد واندر ذیااححه بشپر اندر امد و انددین‌مبا نه 
نامه نبشته بود سوی ابوحفص عمروبن یعوب و بوحفص متتکر ببغداد بود ‏ تا بازآید و 
اندر محرم سنه آحدی وعشر ین وتئلنماه شهر التکر ارت و امیر ابوجعغر او دا بزر گ 
داشت واحلال وا کرام کرد و خلعت‌ها داد وعماما عرضه کردند و بروی و : 


با ز کر یاء ز ,دوی و قراتگن بیست هر سه طاعت ذردند و بغرمان اندر اآمدندء چون 
رزدانی از آنجا باز گشت ورزدانی را محبوس کرد و سالپا بحبس اندر بماند و باز از 
زندان تور سحعت و کارها بدست پسران طاهر اصرم بوالخیر و بوحفص و بوالقسم همی 
رفت . چون امیر باحعص بیامد عملما برد عرضه ورد گفت من دو عمل را اندر سیستان 
پس از صدر که تو داری خریداد بودم کنون آب آن بشد نخواهم وصدر من داشتم بیاد 
دادم و کفایت آن ندانستم که پداشتمی توبجای آوددی بدان تومستحق تری اذمن؛ | نچه 
من کردمی امیری شهر بودی» کنون فلان کندمك دا دادی؛ اب ان بشه ودیگری امیری 
ا[ارن بودی‌فلان محمد بن عبدا لرحمن رادادی, آب آن بشد کنون‌مر اهیچ عمل نما ندو نخو اهم 
و نکنم. آخر سیده پانو مادر امیر بوجعفر گفت نه‌ترا شفلی بایده آخر او دا صاحب مظالم 
رای هر روز مظالم سیاه بودی و بصدر مظالم بنش‌تی و کارها همی راندی وامیر با 
جعفر مردی بودسدار و سخی‌وعالم واهل هثر واز هر علمی بهپره داشت. روز وشب بشر اب 
مشغول بودی و بخشیدن وداد ودهش و مردمان جپان اندر روذکار او ارام کر فد و 
هیچ مپتری بشحاعت او نبود انددین روز کارها وساعات واوقات را بجعش ]ثر ده بود. 
زمانی بنماز وخواندن» ذمانی نماط وخوردن زمانی کار پادشاهی باز نگریدن زمانی 
تاش و خلوت با رامیدن وذ کر او بزرگک شد درجپان نزديك مپترآن عالم ی 

پس از آن واقعةٌ ماکانست باامیر ابوجعفر (۱) ۰ 

حدبث ماکان باامیر بوجعفر 

بدا نك رسولی فر ستاد موی ماکان ۰ بمیا نه زره دسول بذيرة بوالحسین خادجی 
امد بوالحسین گفت کجاروی» گفت برد ماکان همی‌فر ستدملك بنده را بر سولی. بو | احسين 
مزاح بودگفت : ۱ 

فالی بکنم دیش ترایا دسول ریشت بکند ماکان باك|ذاصول 

۱- تاریخ سیستان چاپ طهران ص ۲۱-۳۱۵ 


۳۰۸ 


سول برافت نزديك ماکان شد و ماکان اودا سنواخت و برو ککیو ی ده آتعر یی 
شراب خورد و تافته گشت فرمان داد تادیش وی ستردند» دیگر بپشیاری زان ییات 
خورد ورحول را خلعت‌ها دادومالپای سار وعذرها خواسمت و بداشت تار بش وی «ر امد 
و برقضای حاجشابا کرد ند وعذر هبی‌خواست»رسول کفت ترا ای امیر انددان هیچ کناه 
نبودشت الا این فالی نود که بکردند بسیستان وفال کر ده‌کار کر ده بود . چون رسول 
سیستان باز آمد جاسوس امیر باجعغر را گاه کرده بود. اژزسول باز پرسید , قصه باژ 
گفت بوالحسین خارجی دا بدواندءوی انکاز کرد وهزاردواد ساخت و نگفت که همی کجا 
روم وباتصد حاژهو بانمد مراد بتاده بر نشانده و یا بانکرمان بر گرافت آمردهان کفتتدشگز 
سو ی کفیان خو اهدشد؛ هیچ کس راختر شود تافتعون کرد «رگ وماکان را بگرفت‌و 
سیستان آورد وخزینه ومال او بر گرفت وهزار اسب تازی و بانصد شتر آوردو ابتجا 


ازو هز اد هزاد درم پس بنواخت و بگذاشت و مهسان کرد بستی برو خسویشتن متفیر 
ردانده غرمود تاریعش بلس دند دفیر غذرها سباز «واست و تتکو همی داشت ۱7 
با بعش بر امد انگاه خلمت وادو بازوکر دانید ۰ 

این‌ماکان بب رکاکی که بعضی‌نام‌او دا ماکان بن کالی نوشتهاند پیش از آن با امرای 
سامائی زدو خوردها کرده ودر حوالی سال ۳۱۰ بر استراباد تسلط یافت وبا سامانیان 
ومخصوصا اسنار که یکی ازپیروان سایق وی بود و نیز بامرداویز دیلمی پدر پادشاهان 
الدیار جنگپا کرد وددشال ايران فته‌ها ارو برخاست ودوره ملطه وی از ۲۱۰ نا 
۶۹ بنجامید (۱). دود کی اين بت دا در حق خود گوید : 

بداد میر خراسانش چل هزار درم درو فزدنی يك پنج میر ماکان :ود 

اگر چه بدرستی معنی ازین شعر بر نمی | بدو ظنست که تحر یفی در آن‌راه یافته باشد 
و لی ظاهر جنا نست که‌امیر خراسان وی‌دا جپل‌هزاد درم صلت بشید (جنانکه بعدخو اهد 
آمد) و امیر ماکان نیز پنج‌هزاد بر آن بیغزود والبته اگر چنین باشد این واقعه یا بیش 
از ۳۱۰ دوی داده است که ماکان هنوز برسامانیان نشوریده بود ویا پس‌از آنکه امیر 
ابوجعفر برو اهانت کرد و نصر بن امد را اذین اهاتت نی ای وامیر بوجعقر راستر 
گزاری کرد ورودکی قصیده‌ای در مدح‌امیر ابوجعفر گفت‌ماکان برای اینکه‌رود کی او دا 
کرت این‌صلت دا بوی بخشید که از اهاجی وزخم ژزبان دود کی دد امان باشد . 

وان ارم مو لف تادیخ سیستان واقعهٌ شراب خوددن امیر نصر دا بیاد امیر ابو 
جمفر وشکر کز اری ازین اهانت برماکان و قصیدهسر ودن‌دود کی‌داچنین بیان میکند:(۲) 


۱- رجوع شود بکتاب «ساسله‌های اسلامی» تألیف ان پول انکلیسی چاپ‌لندن ۱۸۹ - 
۱۳۰ حصمجمیا . ععناعموو حفلعصمصعطانه عمط پعامعظ هصق ممتصمنگ 
6 ,4-0 189 و نیز بکتاب «اشاراتی دریاب‌سلسله‌های اسلامی» تألیف ادوارد زاخاو آلمانی 
لون_۳ ۱۰ عنم عصصوطا ونصط‌نعه۲۷۵ نز متمطمدگ 0ععسظ 
0 .1923۰ «ااه-صعن عم و1 

۲- تاریخ میستان ۳۲۰-۳۱۰ 


۳۰۹ 


حدبث نصر بن احمد با امیر بوجعفر 

«اين خبر بجلس امیر خر اسان بگفتند» اورا عجب مد از همت ومر وت‌وشحاعت 
او و ماکان دا دشمن داشتی .امیر خرا(سان بکدروز شر اب همی خورد ۰ گفت همه نعمتی 
ما را هست اما بایستی که امیر پاجعفر دا بدیدمی, | کنونکه نیست بادی یاد او گيریم و 
همه مپمتران خراسان حاضر بودند. یاد وی گر فت و بخورد وهمه بزر کان خراسان نوش 
رن آنگاه که ستص بدو رسید جام سککی تردن تفر وده باره یاقوت سرخ وده 
احت جامهٌ بیش ها وده غلام وده کنيزك ترك همه باحلی وحلل و اسیان و کمرها نزديك 
وی فرستاد بسیستان ورود کی این شعر انددین معنی رگفته بود بفرستاد و | نروز برذفان 
امیر خراسان برفت که اور ته تاه آزمی تاععرافات ت تن دق ۱ 
خرد که وی دارد همه جهان گرفسسی وشعر اینست : 

مادر می دا کرد با ید قربان بچهٌ اورا کرفت و کرد بز ندان 
مره مه له هي اه اه تلد یی ق ‏ اس )۱( 

وما این‌شعر بدآن یاد کردیم تاهر که این شعر بخواندامیر باجعفر رادیده باشد 
که همه‌چنین بود که وی هت واین شعر اندر محلس امیر خراسان وسادات رت کر 
بخو | ندست » هیچ کس بيك بیت و يك معنی از ین که درو کفته بود منشکر نشد » الا همه 
يك ز بان گفتند که اندر وهرچه مدیح گویی مقصر باشی که مرد تمامست » چون شعر اینجا 
[وردندده هز ار دیناد فرستاد رود کی‌دا وشر ابدارامر خراسان را که آن باد کار آورده 
بود خلعت داد وعطا و باز گردانید وقصه دراز نمی کنم اندرحدرت او که کتاب دراز گردد 
که فضایل اوراخاصه ازمیان بزد گان سیستان دومجلد چنین باید وهم گفته نیاید . امااز 
آن هر مپتری باختصار فصلی باد کر ده همی | ید وصانع بلخی اندر رباعیات خویش این 
قصهٌ ماکان و مبرشهید باد کردست » جنا تک یاد کنیم ۵ ات 

خان غم نو بست شده ویران باد خان طربت همیشه ابادان باد 
همواره سر کار تو بانیکان باد تو میر شپید و دشمنت ماکان باد 

ی ال تازی اندرو شعر بسیار گفته‌اند اماشرط مااندرین کتاب باددیست ‏ مکر 
جایی که اندر مانیم‌و پادسی یافته نشود . باز امیر بوجعفر بسران طاهر اصرم را محیوس 
کرد ومحمدین حمدون‌را و بوالعباس عمر دابلشکر فرستاد بازمحمدین حمدون بخراسان 
شد بخدمت امبر خراسان» امیر بو جعفر بوالفتح راسیپسالار کرد و کارها بر دست بوالععح 
هم دفت و بر رکشت وم‌ردی جلد نود وباخر باژ ابوالحسین طاهر بن محمد بن محمد بن 
ی تمیم دستوری خواست و بخراسان شد و | نجا بردست وی‌کارها سیار رفت و خدمت 

9 تِ 1 

ها کرد امید خراسان را وسیب‌ها بود او دا که بجایگاه باز گفته آید» انشاء ال وبسیار 
چیزعطا داد و نام وی بء‌ردی اندر خراسان بزرگ کشت و بدرگاه ام <راسان +ود و 
نحا خلعت وایجاب سیاریافت و هد وزانجا ورد کی بسیستان باز امد وامیر 

۲ پس‌آوین ۳ بت دیکرست که اینجا فر و گذاشته میشود و بجای خود دراشعار رودکی 


خواهد [مد ۰ 


۳۷۰ 


او بازشد واورا بامر تیه بزر گ بشهر اندر آورد وشش ماه اینجا ببود ودور 


ها داد ونیکویی‌ها کرد بااو ۰ باژ بست اورا داد و آ نجا شد و 
بود وروذه کت بتآن مسفوال رکشت وعاما ی 


باجعفر پذيرةٌ 
وشب ؛ءحلس او بود و خلعت 
نجا اهل علم بسیار بود وطاهر علم دوست 
فقهای بست راروز وشب نزديك خویشتن داشتی ومناظره کر دندی » اندد پیش اد و اندر 
آن سین گفتی » بازمیان مردمان اوق تعصب شنکل و زاتورق افتاد ‏ اندرسنة احدی و 
ار بمیت و بوالفتح | تجاشد وایغان دا اذآن زجز کرد 
تازی مندرك و عاصی شد وازشهر برون شد و بکر کوی شد وز [ نجا بقوقه شد و امید 
ی را وسیاه را بطلب اوفرستاد و بوالفتح باز گشت و بجرواد کن آمدو | نجا 
مردم غوغا با او جعم شد باز بوالعباس دا پر طاهر بن محمدین عمرواللیث نجا بیعت 
کردند گفتند این پادشاهی مر واز را سزاوادتر از امیر بوجعفر که بدر بر بدر بادشا 
و بادشاز ادست و امیر بوجمفر پادشازاده از جهت ما درست والشکر هم اندر بیمت یکی 
شه زد وبوالفتح سیاه ببالاری او بایستادوسیاه جمع کرد و قصد قصبه کر دند وندر شپر 
مدا وحرب افتاد میان دوسیاه و تر کان ست فر | دسیده بودند» بیادی امیر بوجعفر و 
بای تاشنت, بوالفتح با ایشان بپز مت برفت وجروادکن و بیشتری از پیش زره ارت 
کر‌دند وامیر ,وجعفر رژدانی دابراثر او باوق فرستاد واورا اندر نیافت وباوقاهتقامت 


باز بوالفتح راخلاف افتاد » سیب 


بوجعفر رژدان 


تور ومردمان اون سرازطاعت اککشید وبیرو نج جعع شد زد وحرب کر دند و بپز مت شد زد 
سالادان ایشان‌را شانزده مرد آن روز بکشتند ۰ باز امیرابوجعفر احمدین ابراهیم دا باوق 
فرستاد ومردم آرام گرفتند با اد بازسلیمان بن عوف اذ خراسان بنامه امیر بوجعفر 
بیامد. بامان او با سه هزار مرد و باز ناحبت اوق فرا او داد . باز رزدانی که غلام وی 
بوده بود و چندان نیکویی امیر بوجعفر بروی کرده بود تدبیر کرد بر عبداللة پن محمدین 
آسمعیلو بر بوالعباس بن طاهر بن سدرت ارت لت ابر اهیم سرخ و گروهی از چاکران خاصء‌وی 
و او را اندر محلاس شراب بگوشه‌ای خلفی اندر بکشتند و بیت‌المال غادت کردند و 
اکشعن وی شب‌سه شنبه بود دو مه از دبیم‌الاول تا ائنی وخسین و ثلثمائه ...» 

این قصیدة دود کی در مدح امیر |بوچعفر احمدین محمد کی از چند قصيدة اوست 
که بجا مانده و شاید تنها قصیده او باشد که تمام بما رسیده است ویکی‌از امپات قصا ید 
اوست واز حیث خمریات ومدایج در غایت فصاحت و اوح‌شاعر یست: در تخلص این‌قصیده 


در حق این معدوح کر 9 


ذان می خوشبوی ساغری بستاند یاد کند دوی شهریبار سچستان 
خود بخورد شاد واو لياش همیدون کوید هر يك چو می‌بکیرد شادان 
شادی بو جعفر احمد بن محمد آن ه 7زادکگان و مفخر اير ان 


ودد سب ور ِ 
خلق زخاك وز آب و آتش وبادند وه و اسان 
چنانکه گذشت در انجام این قصیده از ناتوانی ویری خویش شکوه همی کند که 
اگر درماندگی وبیری نبودی بپای خویش نزد وی همی دفتمی ومدح بر وی همی‌بردمی 
۳ 


واگر ابو ععر او دا دلاود نکردی بمدح امیدی چون وی زهر» نداشتی و ددیبن اشعار 
مدح ومنقیت امیر ابوجعفر رابجای‌بلند رسانیده است چنا نکه وی داددعلم و حکمت‌وشر ع 
مبی‌ستأ بد و بر افلاطون وا بو حذیفه وشافعی وسفیان بر ری مینهد و کرم وداد وخرد پرودی 
وی دا نیز ستایش همیکند و ازین اببات سعت اشکارست که مدح این امیر دا اذ صیم 
دل وبا نپایت صدی سروده است . 


۴۳- ابو طیب مصعبی 

سومين کسیکه بر آنند رود کی‌وی دا مد گفته باشد ابوطیب‌مصعبی وزابرنصر بن 
احمدست ۰ احوال این وذیر دا که ظاهرا یکی از بزدگان ذمان خویش بوده است 
ودرعلم وسخااز سر آمدان‌زما نه بشمار مبرفته کتب تاریخ بر کار ۱ وذ کر مختصری 
درچند چااز وی رفته است از | تجمله است درتاریخ مسعودی تالیف ابوالفضل بیهقی(۱): 

«چنان خواندم دراخبار سامانیان که نصر احمد سامانی هشت ساله بود که از بدر 
بمانداکه امد را تکشتند و نکر روز آن کودك دا بر تخت ملك نشاندند بحای ید آن 
شیر بچه ملك‌زاده‌ای سخت نیکو بر آمد و بر همه داب ماوك سوار شد و بی‌همتا امد ام 
در وی شر ارتی وزعارتی وسطوتی وحشمتی بافراط بود وفرمانپای عظیم میداد از سر 
خشم تامردم از وی دمیدند وبا این همه برد رجوع کردی و میدانست که تاره اخلاق 
زا رستدیده ات کد واو خلوتی کردبا بلععی که دز رد۳ وزیری بود و بوطیب مصعبی‌صاحب 
دیوان رسالت وهر دو یکانه روز کار بودند در همه ادوات فضل و حال خویش بتمامی 
باایشان براند ...> 

س اذ آن گردیزی در زین‌الاخباد (۲) در انجام شهر باری نهر بن احمد تویسد: 
۰ شغل تدبیر از ابوالفضل محمدین عبدالله البلعمی‌سویابوعلی محمدین محمدا اجیهانی 
شد ومحمدین حاتمالمصعبی خلاف کرد و کادبی نظام شد .» 


2 


ازین دو کتاب چنین برمیآید که ابوطیب مصعبی صاحب دیوان دسالث نصر بناحمد 
بود وچون دراوا ن کود کی و اغاز شهر باری وی دارای این‌مقام بوده ات شابددرزژمان 
احمدین اسمعیل نیز این‌هقام را داشته است وازرجال دربار بدر بوده که در پادشاه ی 2 
تی سای ماه ات تاه بای تبر همی حال داشته و سای ود واه ۶ از 
آن پس در زمان تصربن احمد روز کار براو د گر گون شده است و بر مخدوم خسویش 
خلاف آورده است . 

از آن پس ابومتصور عبدا لك بن‌محمد بن اسععیل | لنیشابوری الثعالبی مودخ و 
ادیب معروف قرن پنجم‌در 5 جات یتمه االدهر (۳ معتصر ترجمه‌حالی از بن‌وز بر نوشته است: 

«ابوطیبالءصعبی محمدین حاتم _ درهمهٌ کاره‌ای معاشرت و ندیمی واسیاب‌ریاست 


ووزارت معروف ومشپور بودء دست وی در کتابت با برق هم‌چشمی کزدی وخامهة او در 


۱- چا پ کلکته صس ۱۱۷ و چاپ طهران ص ۱۰۱ وچاپ من ج ۱ص ۱۱۲ 
۳۲ ص ۱۳۲ 
۳ چاپ دمشق ج 4 - ص ۰ ۱ 


۳۳ 


روش <ون کشتی وخط او گلشن دید گان‌و بلاغت او املای‌عطارد وشمرا ودردو زبان نتایج 
فضل و میوه‌های عقل و چون بر امبر سعید نصر بن احمد بو اسطه فزونی محاسن و وفور 
متاقب مسلط شد واو وی دا وزیر خویش کردانید و بمنادمت خویش اختصاص: داد زمانی 
نگذشت که برو چشم زخم دسید و آفت وذادت بر وی پیچید و پس زمین دا از خون او 
سیراب کرد ت 

واز آن پس ابیانی چند از شعر تازی او آورده است که درفصاحت طاقست. از 
اینجا آشکار میشود که مصعبی پس از آن|زصاحب دیوانی‌رسا ات بوذادت نصر بن احمدرسیده 
وشاید پس از آنکه بلء‌می فرمان یافته باشده یعنی بسال ۳۳۰ و آخرالامر کشته شده‌ولی 
تاریخ کشته شدن او دا بدست نداده| ند . 

ودیگر در کتاب «الحیدون من الشعراء>تألیف وزیر جمالالدین ابیالحسن علی‌بن 
آلقاضی الاشرف یوسف القفطی معروف بابن قفطی (متوفی دد 167) ترجمه مختصری 
از مصعبی هست بدین قرار : 

«محمدین حاتم ابوطیب|لصعبی- از شعرا ووزرا و ندما وروسای خراسان بودو 
در در يك ازین کارها کی( رسد وخاطری وقاد وخامه‌ای روان داشت و بفزو نی‌محاسن 
وبسیاری مناقب بر اهر نصر بن‌احمد چیره شد ووی او را وز وش زکر دا بت و بهم نشینی 
خود بر گزید وروز گاری نگذشت که چشمذخم برو رسید و آفت وزرات بر او پیچید و 
زمین از خون او سبراب شد ...> واز آن س همان اشعماری دا که اژو در تیعةا لدهر 
است ثبت کرده است : 

مصعبیآ در دوزبان شاعر فحل بوده ‏ از شعر پادسی او جز ین چند بیت نمانده و 
آن قطعه‌ای است معروف که بخطا بشرای دیگر بسته‌اند و در تاریخ بیهقی باسم او 


نست آمده است (۱) ۳ 


چهانا همانا فقسوسی و بنازی 
چوماه‌اژ نمودن. چو خوراز شنودن 
چوزهر | زچشیدنچوچنگ ازشنیدن 
چو عود قماری و چون مشك تبت 
نو 
جی دا شیمی یکی دا جحمی 
کی سای رالننده تفت 
همه آزمایش ‏ همه پر نمایش 
هم از ست شهمات شطر نج باذان 
راد کات سس سک رو زی؟ 
چرا ععر طاوس و دراج کوته؟ 


اه انس ناس وبازوس نظازی 
بگاه دبودن چو شاهین وبازی 
چو باداز وزیدن, چو الماس گازی 
چو عنبر سرشته یمان و حجازی 
بباطن چو خوك پلید و گرازی 
کی دا شیی ‏ ی دا فوازی 
برین سخت بسته.بر آن نيك بازی 
همه بردلایش » حو راک ترازی 
ترا مپره زاده بشطر نج بازی 
چرا ابلپان راست بس بی‌نیازی؟ 
جرا مار زار اس ژید درد دازی؟ 


۱- چاپکلکته س + - ۷ که [نجا صریحاً بنام مصمبیست و چاپ طهران ص ۳۸ 
نام شاعر تدارد وچاب من ج ۱ ص ۵۷-۵ که نیز بنام اوست. 


۳۳ 


صد و اند ساله یکی مرد غرچه براشتت ونه رز زستا زمر دنا ت؟ 
اک اه هد کات کی نان وود چرا آ ن که ناکس‌تر او دانوازی؟ 
جپانا » همانا اذیق بی تیازی کنه کاد ماییم » تو جای آزی 
ودر فرهتی ما نگری در لت « غعرچه » بیت ۱۱ ۱۲ این قطعه صر یحا شام 
ابی‌طیب مت ۰ 
از رود کی شعری که نام ابی‌طیب مصعبی در آن برده شده باشد نیست رای در 
لباب‌الا لباب دو بیت از اشعار رود کی دا صریحاً درمدح این وذیر ثبت کرده‌اند.چنانکه 
بجای خود خواهد امد. 
یاقوت دد معجم‌البلدان ددکلمةٌ بست (۱) در شرح حال ابو حاتم محمدین حبان‌بن 
معدبن موّیدبن سعیدین شهید تمیمی بستی معروف با بوحاتم سجستانی فقیه نامی قرن‌چهادم 
متوفی در ۳9۶ مینویسد که وی کتابی دد باده قرمطیان برای ابوطیب مصعبی نوشت و 
بیاداش آن ابوطیب مصعبی قضای سمر قند با بگفته دیگرعمل سیستان را باو سیرد‌اذین 
قراد | بوطیب محمدین‌حاتم مصعبی هم‌مانند مخدوم خود نصر بن احمد سامانی قرمطی یا 
اسمعیلی بوده است وشاید در همان فتنهٌ اسم‌عیلیه که پس ازین خواهد آمد کشته‌شده باشد. 


بواسم بلعمیی 
چپارمین کسی که رود کی مدح‌وی را گفته است بلعمی وز برشت. سوز نی سمرقندی 
شاءر معروف قرن ششم که در اطلاع باحوال و اشعار بیشینیان ومعاصران خویش بر تمام 
شعر ای ایران بر تری دارد چپار جا باین معنی اشادت کرده است : 
۹ یکجا در قصیده‌ای بدین مطلع ۱ 


ای بر سر بر دولت و اقبال متکی ممدوح بی‌خلافی و مخدوم ی 
در مدح وجه‌الدین ب‌علی ای در مهو 3 
صديك از | نکه تو بکمین‌شاعری‌دهی از بلععی بعءء‌ری نگرفت رود کی 


۲- در قصیده‌ای وزرا بدین مطاع 1 
صدر جپهان رسید بشادی و خرمی در دوستان‌فزونی ودردشمتان کمی 
بمدج شهس الد ین محمد بن عبدا لءز بز ن مازی در مدرحه ارت بیتی از رودکی را 


اب 


در مدح تو بصورت تضمیت ادا کنم يك بیت رود کی دا دد حق بلهی 

«صدرجپان» جهان‌همه تار يك شب شدست اژ پر ما سییدة صادق همی دمی> 
۳ در قصیده‌ای کیک دس مطلم 1 

جاودان ماند کر یم از مدح شاعر ز نده‌نام دین بود شاعر نوازی عادت ورسم کرام 


در مدح نظام| لدین وزبر ودر فانحه قصیده بیش از رسک تنب 
۱- چاپ مصر ج ۲ ص ۱۷۷ 


۳۴ 


رودکی آن ادستاد بیت‌دانشداتکش (۱) داد دیناری هزاد از زر | تشگون و فام 


قیمت عیار دا هم فام کرد از دیگری پلعمی عیار وار از دود کی بفکند فام 

کرد عتبی با کساییهم‌چنان کر دارخوب مباند عتبی از ۶سابی تا کلمت زند< نام 

فرخی هندی غلامی ازقهپستانی بخواست سی غلام ترك دادش خوش لقا و خوش کلام 
وسیس در مره اکو بد 2 

هم فپستانی و عتبی دا پیم با یلع‌می زو شودنادیده دیدن چون‌ودا دیدی تمام 


۶ جای دیگری در مسمطی که در هجو «کل‌شبلی» است و در خانمه ان مدح 


ضیاءا لدین نامی رانده است در مدیحهُ آن گوبد 


قدم همت او فرق فلك را متودشت نظر او خطر اهل هنر بفزودست 
دود کی وادیکی یت من ,شنود ست بلعمی وار بدو ده صلتم فره‌ودست 


جز بر و بجوانبردی او گر بودست 
هر کز این وق واين یزی بازاد مرا 
چون تتبع دردیوان شعرا مسلم میسازد که‌در میان تمام‌سخن سرایان کسیکه‌ما نند 
سوزنی اذ احوال واشعار اسلاف ومعاصران خود [ گاه باشد نیست‌وهعه جا اعتبار گنت 
های وی روشن میشود این اشارات صر یح او در چپار جای مختلف بپترین سندست که 
دود کی بمدح بلعمی وزیر امتیاز داشته وطبیمیست که شاعری مقرب پادشاه چون دود کی 
وذزیر دا نشمند وخردپرود وتوانایی چون بلعمی دا مدیحه گو بدو از همین|بیات | شکارست 
که بلعمی دود کی دا صلات سیار بغشیده وحتی وامی را که از خریدن غلامی داشته او 
گز ارده است ۰ 
در دولت سامانیان دوتن از بزر کگان وزرا باسم بلعمی معروف شده‌اند : تخست 
ابوالفضل محمدین عبدالنه با عبیداله (۲) وذیر اسعیل‌بن احمد (۲۹۵-۲۷۹) که ظاهراً 
دد۲۷۹ بوزادت امیر اسمعیل رسیده و در زمان امیراحمدبن اسععیل در وزارت باقی‌ما نده 
ودر جلوي نعر بن احبد نیز, وذیر بوده ودد خردی این‌پادشاه با[بوطیب مصعیی صاحب 
دیوان رسالت کفایت کارهای کشور میکرده است و پس از چندی در سال ۳۲۲ معزول 
شده (۳) وا بوعلی محمدبن‌محمد جیهانی بجای او بر گزیده گشته ودد ۳۳۰ هجری(۰ ۹۶ 


۱-در دو نسخهٌ خطی دیوان‌سوز نی که این قصیده هست ناقس آمده : دریکجا : ورود کی‌اغلمت 
دانش وانکش ...» وجای دیگر : «رودکی آن ۰ بیت دانش راتکش » , تصحیح نسخه اول ممکن 
نشد وه دوم بنظر اصح مینماید. واضحست درجایی که خالی مانده يك کلمه افتاده است بر وزن 
فاعلات مانند |وستاد وبیشوای وغیره ولی بةراین بدین حالت بسندیدهتر مینماید «درین زمینه پس 
ازین‌بار دیگر بحت خواهم کرد . 

۲- فقط بیط ز ین الاخبار گردیزیس ۰ ۲و ۲ ومم‌جم| لبلدان چاپ‌مصر ج ۲ - س( ۲۷- 
۲ وچند جا از ابن اثیر وجای دیکر همه‌جا وعبدارز . 

۳- این اثیر - وقایع سال ۳۳۰ 


۳۵ 


میلادی (۱) در گذشته است که يكك سال پس از دحلت رود کیست وازین‌قراد درتعام‌مدت 
عمر دود کی با وی معاصر ودر دربار سه پادشاه سامانی باوی قر ین ومعاشر بوده‌است. 

مولفين کتب تاریخ ایران دد حق این وزیر بزرک که از بزد کترین کاد کشایان 
ایران بوده است نیز کوتاهی کرده‌اند وجابی که تادرجه‌ای حق او بر گزار شده کناب 
الانساپ سمعانیست که در آن مسطورست (۲) . 

«بلععی - این نسیتیست بسوی وژیر ابی الفضل محمد بن عبدالله بن محمد بن 
عیدالرحمن بن عبدالله بن عیسی بن رجاء (۳) بن معید پن علوان بن زیادین الب بن 
قیس بن‌آلمنذدین حرب‌بن حسان‌پن هشام بن مفیث‌بن|لحرب بن زید مناه بن تمیم| ابلهعی 
التی این مازوی وتو دوک دجاء بن معید بر بله‌م مستولی گشت و آن شهریست از دیاد 
دوم در آن زمان که مسیلمة بن عبدالملك بدان داخل شد ودر [نجا بباند و نیل او تسا 
بسیار شد وبسر او بداان مت-و نکش و بخطا| بی‌سعید محمد بن عبدالحمید عبدا نی‌خواندم 
که ۱بوالعباس|لمعدانی گفت که ابوالفضل بلعمی نسب <ویش دا بعلوان رسانیده و کفت 
که جداو در آنشهر بود؛ پزمان خالدین مثیث بن‌الحرب بن‌مالكک بن‌حنظلة(ع) بن زید 
مناه و بزما نی که فرسان تمیمالمعدودی باسپاه قتيبة بن‌مسلم بمرو دفت آنجا بود ودردور 
ترین قریه‌ای بلاسچرد درموضمی که نرا بله‌مان گو یند فرود آمد و بلعمی بدا تجامنسوب 
کشت وابوالفضل وذیر اسععیل‌ین احمد امیر خراسان بود وازمحمد بن جابر (0) درم‌رو 
ومحمد حاتم بن المظفر واباالء‌وجد محمد بن ععرو و صا ح بن #جمد طر بر و اسمعیل بن 
احمد ودیگران حدیث آموخت ودر عقل ورآی و بزدگی تفای بکانه زمانه بود و اذابی 
عبدالله محمدین نصر الفقبه درس مصنفات گرفت واخبار او در کتا بپا مانده است و شب‌دهم 
صفر سال ۳۲۹ بمرد واو از اهل بغاراست‌وازو تا این روز کادان‌اعتاب مانده است>(3) 

و نیز یاقوت حموی در معجم البلدان در لت «بلعم» در حق همین وذیر گسوید : 
«بلعم ۰.. شهر ست از تواحی روم ... وچنین در ار وه در نسب ای الفضل محمدبمن 
ای ی ال بسن زر 


3 
عبیدالله بن محمدین عبدا[ 


ماوراء النبروخراسان ووی ازادبای بلیغ بود وذ کر اودراخبار الوزراء رفته است .>(۷) 


۱- تاریخ ادبیات فارسی تالیف ادوارد براون مستشرق انگلیسی ج ۱- ص ۳۵ 
6 ,909-0 409-1جهی1[-.1. 2-۷ ۵۶ موزل -وتمحعانیل همم .6 4و0 
وابن اثیر وقایع سال ۳۳۰ 

۲- چاپ‌اوقاف کیب ورق ٩۰‏ - رویهٌ دوم 

۳- در اصل «رحاع» 

- در اصل «حنطله» 

ه-در اصل «حایر» 

> چاپ مصر -ج ۲- ص ۲۲۷۱ ۲۷۲ 

۷- برای جزییات احوال او رجوع شود بصحابف ۲۰۸ و۲۰۹ ۲۱۳ ۲۱۶ ۲۱۸ 
و۲۲۰ ازین کتاب . 


۳۹ 


۳ ۲ ۰ کر 
دوم پسراوست(۱)۱بوعلی محمدین محمدین‌عبیدالنه البلعمی و زیرا بو لفوارس عبدالملكت بن 


نوح(۲) (۳۵۰-۳۶۳) و پسروی ابوصالح منود بن عبدا آملك بن نوح‌بن. نصر بن‌اححدین 
اسععیل بن احمد سامانی (۳۹-۳۵۰) پنجمین وششمین پادشاه این سلسله که نوادگان 
امیر نصر بن‌احمد بودند و س‌ازو بسه بشت و چهار بشت بادشاهی رسیده| ند. این بوعلی پس 
ازا,ومتصور .وسف‌بن اسحق بوزژ ارت‌رسیده ودر کتب تاریخ ابران معروفتراذ پدردست» 
باآنکه درفر ما نروایی و کار کشایی از بدرخو بش کوچك‌تر بوده و درز ند گانی خود ان 
جلالت و احتشام پدرد| نداشته است . حمدالله مستوفی در تاد یخ گز یده (۳) در شرح حال 
منصودبن عبدا لملك نویسد : «وزیر اواپوعلی محمد بن محمد بلغی مترجم تادیخ جریر 
طبری بوده» واضحت که دراصل تسه تحریفی رفته وان .پلعمی بوده است که ببلخی 
تحریف کرده| ند و بلعمیان هر گز از بلخ بر نخاسته | ند . اما دلیل این که پسر اژ پدر مشهود 
ترست ایس ت که در سال ۳9۲ بفرمان منصودبن عبدالملك تاریخ ابوجعفر محمدین جر بر 
ابن یز بدا لطبری را که موسومست به «تادیخ‌الامم والبلوك»> و معروف بتاریخ طبری از 
تازی بپارسی نقل کرده و باحشوو ژوایدی و اندك تصرفی همان کتا بیست که بترجمهٌ طبری 
معروفست وازشاهکارهای دبیران فقرن چپادم ایرانست و نیز ترجمهً تفسبر طمری از همین 
موّلف را که آن نیز ازامهات کتب نثر زبان فارسیست بوی نسبت می دهند (۰)۶ به.ین 
جپة این پسر درژمان ما معروف‌تر اژ پدرست وهر گاه که بلعبی مطلق گفته میشود مراد 
هموست ووی درسال ۳۸ فرمان یافته است(0) » یادرجمادی‌الاخرة ۳۰۳ (0) . 

معلوم‌میشودکه‌یکی ازین دو بلعمی (پدر یایسر ؛) کتابی داشته است باسم«توقیعات 
بلععی» زیرا که نظامی عروضی در چپادمقاله جایی که کتب نظم ونثرپادسی و تاژی دا 
می‌شمارد وخواندن آن کتب دابردبیران فرض میدا ند این کتاب دانیژ اسم می برد وازاسم 
آن پیداست که مجموعهٌ توقیعات یا باصطلاح قرون بعد ترسل وبا باصطلاح امروز منشآت 
یعنی مجموعهٌ فرامین ورسایل بلعمی بوده وچون بدرو پسر هردودبیر بوده| ند معلوم نیست 
که از کدام‌یکست ونیز پوشیده است که این توقیعات بتازی بوده یا بپارسی, دو بیت شر 
پادسی نیز بنام پلعمی دردستست : 

۱ که بخطا برخی از موّلفین برادر او دانسته اند ولی فقط از سلسله | نساب پیداست که 
بسرست ونه برادر وهمین دلیل بسنده است . 

۲- زین‌الاخبار کردیژی س ۲ 4 

۳- چاپ اوقاف کیب ص ۳۸9 

4 رجوع شود بمقالً مرحوم محمد قزوینی بنوان «او لین کتاب در زبان‌فارسی حالیه > در 
شمارة ۱۲ مجلهٌ ایرانشهر چاپ بران نمرة ذیقعدة ۳۱۸-۱۳۱ - ۳۲ 

۵ رجوع شودبفهرست کتب‌خطی فارسی کتابغانة ملی پاریس تألیف ادکار بلوشه‌فرا نسوی 
پاریس ۰۱۹۰۵ ۱۹۲۱ فصفیععظ دانمهعنصمهد 064 مسومهامت-اعطهم(ظ عمع۳0 

9 .1905-0 ونتدظ ,1 ۷۰ معلفهمناه موفطاهناطنظ م1 6 
+- زین‌الاخبار کردیزی ص "4 


۳۷ 


۱) موّلف فرهنگانجهن آرای ناصری‌درلغت «خسبی» بمعنی ستارة مشتری آورده 
است که داستار بلععی درصفت هدکرنه ۰ 
در نده چوشیران» دمنده چوعبان درفشان چوخسبیدرخشان چوآذر» 
۲) در فرهنگک جهانگیری در لت «شیشله» که بمعنی سست باشد مسطورشت : 
«استاد بلمی گو ید : 
چون برافروزی رخ از باده کله سازی یله دستهایم شيك(۱) کردد پایها رم شیشله 
این‌دو بیت هم پوشیده است که از پدرست یااز پسرء چون از پدر آثادی بز بان پادسی 
مارانمانده و با کاس از سر ترجمه معروف تاریخ طبری مانده شاید بتوان گفت که او 
علی بلععی از بدرش ابواافضل بلعمی بیشتر درز بان پادسی دست داشته و لپذا این اشعار 
ازوست وانکپی سيكت این‌دو بیت سخن اواخرقرن چپارم که عصر زند کی پسر بوده است 
شبیه ترست تا باشعاد اوایل قرن چپارم که دورة زند گانی بدرباشد پس ظن‌غالب بر 
اس که این‌دو فرد شعر ازا بوعلی بلعمی باشد . 
خانوادة بلعمیان درقرن چپادم یکی ازمه‌روف ترین خاندانپای علم وادب‌خراسان 
بوده و اسم‌ایشان در آن‌زمان نمايندة فضل وخرد ودانش پروری دجال بزر ک ایران بوده 
است؛ چنا نکه کسایی مروزی شاعر وحکیم معروف اواخرقرن چپادم و اوایل قرن پنجم 
زمان این‌خاندان را بالیف واسفی یاد کند وبابیانی لیف انگیز گوید : 
بعهپد دولت سامانیان و بلعمیان جپان نبودچنین با نباد وسامان بود 
واین بیت که باستقبال قصيدة معروف رود کی‌سر وده‌شده خود تلمیحی‌و کنایتیست بر ینکه 


رود کی و ابستة‌بله‌می بوده زیر اچنان مینماید که کسایی دداستقبال از قصیدء‌رود کی یادی و 
ذ کری ازشاعرمعروف سلف خود کرده باشد که بسیار بدومعتقد بوده و از شعر او کاملا 
هو یداست که رود کی دااستاد خویش ومقتدای‌خود می‌شهرده وددضمن اینکه ازدد گذشتن 
توت تم بادی همی کند پیاد معدوح معروف وی و آن سلسله دلیر و خردیرور سامانیان 
همی‌افتد و این بیت دادد ان مقام همی‌سراید . 

اما آن بلعمی که معدوح رود کی بوده باید قطعا ابو لفضل باشد ذیرا که ابوعلی 
سر اوچنا نکه گذشت درسال ۳۲۰۳ بقول درست‌تر یا۳۸ بقول‌ست تر رحلت کرده و ول 
اول سم وحپارسال باقول دوم شداه وهفت‌سال س از رحلت رود ذرمان بافته است 
و 


رودکی رحلت کرد سی وشش سال باسیز ده سال د نداشت ودرهرصورت شایسته ان 


نبود که شاءری بر ومشهور و محتشم جوانی نوخاسته ووزیر زاده‌ای را که هدوز بدرش 

زنده بود مدح گو ید وانگهی تاپدرش ز نده بود ومءز ژ البته‌مدح دود کی حق‌وی‌بود ذیرا 

چنانکه گذشت پدرش ابو | لفضل درست‌معاصر بادود کیست ويك سال‌پس از رحلت‌رود کی 

در گذشته است . پس بله‌می ممدوح رود کی جزابوالفضل دیگری نتواند بود و بلععی نیز 

درحد خودستا یشگر رود کی بوده است‌چنانکه سمعا نی‌در کتاب‌الانساب نویسد: «ابوالفضل 
۱- شيك بهمان معتی شیشله است رعنی سست و بی نیر و 


۳۸ 


بلمی و زیر اسمعیل بن احمد والی خراسان میگفت که دود کی را ددعرب و عجم نظیری 
نیست > و این خود دلیل دوابط این دو مرد ممروف و دو عار گشای بزر گ. ددبار 


نصر بن احمدست . در بارة این پدرو پسر پس از یر نیز بحث خواهم کرد 


اما آ نچه ازشع‌ر دود کی مانده يك جابیشتر اسم پلعمی دا نداردو آن درقصیده ایست 
1 بمدح امیرابوجعغر سروده وجایی اه وصف مجلس امیر نصر بن احمدرا همی کند و 
می‌خوددن اورا بیاد امیرا بو جعغر همی‌سر اید هبی کو ید : 

برك صف مبران و بلءمی شکسته بت صف حران و بر صا لح دهقان 
عد از 
۵ - عد نا نی 

پنجمین کسی که‌ممدوح رود کی‌بوده ومدح او دراشعاررود کی دیده میشود کسیست 

باسم عدنانی چنانکه درحق او گوید 3 


ار ما بخواجةٌ عدنانی عدنست و کار ما همه با نداما 
وجای ذیگر درهمان قصیدة مدح آمیر ایو جعفر گفته است : 
۳ نه مرا بو عبر دلاور کردی و که دستوری افریده عدنان 
ذهره کجا بودمی بیدح امیری کز پی او آفرید, گیتی "یزدان 


همینقدر معلوهءست که‌این کس‌یاخا نواده اودرخراسان مقامی داشته | ند ومردم‌محتشم 
بوده‌اند وشاید اختصاصی بنشا بور داشته | ند چنا نکه در تادیخ بیهقی محلی دادرشهر نیشابور 
اسم می بر ند باسم «باغ عدنانی» (۱) که از باغهای نزه ومعء‌روف نیشابور بوده‌است » در 
هرحال پیداست که عدنانی مرد محتشمی بوده ذیرا که رود کی اودا «خواجة عدنانی> و 
«بر گزیدة عد نان 4 خوانده است ودر ان‌زمان حتی تااواخر قرن‌ششم خواجچه لقبی بود مر 
بزد گان و وزدا و صاحبان اعمال بزر گک دا نیز واضحست که عدنانی نسبتست بسوی 
عدنان که یکی ازاسامی متداول عرب بود وقدیم‌ترین کس که این‌نام دا ددمیان اعراب 
داشته جد بیست دیکم دسول بوده است )۲ ولی در کتب بهیچ وجه کسی دا که دادای 
این نسبت بوده باشد وباتادیخ ایر ان‌پیوشتگی بیابد ویاقرین دود کی باشد نام نبر ده‌| ند . 
همینقدر می‌توان حدس زد که این عدنانی ازرجال درباد نصربن احمد بوده واختصاصی 
بخدمت امیر ابوجعفر داشته با دوستی درمیان ایشان بوده است ذیرا که نتخست ابوعمر 
تامی دود کی دا بمدح این امیر دلاود کرده است وسیس عدنانی وی دادستورداده و ا گر 
این دوتن نبودند دود کی ژهره نمیداشت مدح امبر ابوجعفغر که 8 
۸ - معاصران 
گذشته ازشمر ای معاصر که رود کی باایشان روابط داشته واغلب دوستی در میان 
۱-دره‌واضع بسیارواز آن‌جمله درچاپ کلکته س۱ه وچاپ طهران-ص و ع و چاپ‌منج ۱ص > 
۲ - بدین تر تیب : محمد بن عبدار ین عبدا لمطلب بن هاشم بن عبد مناف‌بن قصی بن کلاب‌بن 
مرة بن کب‌بن لوی‌بن غالب بن فهر پن مالك‌بن النضربن کنانة بن خزيمة بن مد رکةبن الیاس بن 
مضر بن نزارین معدین عدنان (تاریخ ایوالفداء چاپ مصر ۲۸ ۱- ج ۱-س ۱۱۸) 
۳۹۹ 


بوده است و پس از ینذ کر هريك جدا خواهدآمد رود کی‌درشهر خویش جمعی ازمعاصر ان 
خود دانیز نام می برد که یشتر ایشان در تاریخ بر رکش نامند و کی و رود کی نود 
اسمی ازایشان درین عا لم آمی‌ما زد . 
۱) يك جا گوید دروصف مجلس باده نوشی امیر نصر بیادامیر ابو جمفر : 
بر بط عیسی و فرش‌های فوادی چنی مدك نیرو نای چابك جانان 
يك صف میران و بلعمی بنشسته يك صف حران و پیر صالح دهقان 
ازین دو بت همین قدر برمی آ ید که عیسی نامی بوده است بربط نواز ومدك ثیر 
نام توت رن ارر وک( مجلس امیر نصر بن احمد که تاریخ درحق هیچ يك معرفتی 
امی‌دهد ۰ اما مدك نیر چنان می‌نماید تر کی باشد زیرا که این اسم بنامهپای تر کا 
شییپست ودرهرصورت نام ایرانی نیست . پیرصالح دهقان ظاهرا شخص هحتشم ومکرمی 
بوده است چه دريك مصرع نام بلعمی وز یرست ودر مصرع دیگر نام او و این دلیل بسر 
حدمت اوست ‏ درک که وی‌را در صف «حران» نام برده چنا نکه بلععی را در صف 
«میران» و «حر > در انزمانمخصوصا دردربار ال سامان لقبی بوده‌است برای ایرانیان 
اصیل وحتی شعر ای عرب ایرانیان نجیب را در اشعاد خود «احرار» خوانده اند و کلم 
حرو س‌از آن کامٌ «دهقان> تا او ا خر قرن ششم لقب نجبای آیر‌آن بوده‌است. کلم «حر > ومو نث 
آن«حره» تر جمه لفظ <دازاده ویادازات» واحرار وحران وحرات ترجمه 4 <]زادان>ویا 
<1زاتان>»است که‌درزمان ساسا نیان‌درحق تجیب ز زاد گان‌ایرانمعمول بوده و کلمهٌ«دهقان» که 
معرب کلمهٌ«دهکان» است لقبی بوده که دره‌مان‌عصر درحق نجبای‌درجه دوم که حکام محلی 
نواحی ایران بوده‌اند بکار میبرده‌| ند (۱) . در زمانی که تاذیان برایران تاختند و آن 
بیدادها برسلطنت باستانی ابران دفت عده کثیر ازاشر اف و نحیای ابران ازشپرها فراد 
کرد ند و بقر ای کوچك بناه برد ند واغلب دراملا کی که از خو دداشتند متو اری‌شد زد تااز 
تاداج عرب وس یرای عمال تازی بر کفاار تاد واین جمع کثیر ددقر ای ابران سلسله‌ای 
روک فراهم کردند که در باطن اشر اف و تجیب زادگان ابران و در ظاهر روستاییان 
بودند وچون‌سلسله‌های پادشاهان ایران ظهور کردند بعضی‌ازیشان نیزاز پناه‌گاه نبانی 
خویش بردن ااامد ند ودرتاریخ ایر ان مودار شدند. بهمین جپه ازاواخر ق-رن سوم کلمهٌ 
احرار وحر درادبیات ایران دیده میشود و تافتنة مغلکلمهٌ دهقان در اسامی جمع ی کثیر از 
رجال سیاست وادب ایران آشکارست که گاهی پیش از اسم و گاهی پس از اسم اشعاص 
می آورده| ند . پدر فردوسی ازین سلسلةٌ نجیب زادگان ایران بوده و این پیر صالح 
دهقان ممدوح رودکی نیز از همان نو ادست و بنابرین ی از بزر گان ایرانی نژاد 
عصر خویش بوده‌است . 
۲) درهیان قصيده مدح امیر ابوجعفر گوید : 
۱- وجوع شودبکتاب «شاهنشاهی ساسانیان» تألیف آرتور کر یستنن مستشرق دانمار کی 
کینهاك ۱۹۰۷ ص 6 ۵ عوملزصمعود۹ 068 منم‌صننآ - عصهمادنعط) تطاه 
0:4۸4-5 1905 «هطمه‌طمک 
۳۳۰ 


ِ سر , ۱ 
وگ نه مرا بو عمر دلاور کردی و اه دستوری ور عدنان 
زهره کجا بودمی بمدح امیری کز بی او "افرید ۳ بزدان 

بعد ی اگر نه مرا ابو عمر و دستور دادن ن گز « ده عدنان دلاود یا زهره 
ی مدح ا: بن آمیر بسرایم ِ پیداست ۲ ٩‏ ابو تک از دحال دربار نصر ان ۳۳ 
بوده ودر بخارا میز بسته و رود کی را بسرودن مدح امیر ابو جه‌قر دلیر کرده‌است و اذین 
از 


قر اد این بوععر مییایست اختصاصی باامیر ابو جم‌فر حکران سیستان داشته باشد ولی 


تصفح کتب تادیخ هو د بدا ند که این‌ابو عمر که بوده‌است . 
۳ در جای د بکر کة ۳ 7 در هحجو : 
چرخ و چون تویکی سفله دون ژ کود 
خواجه ابوالقاسم از ننگ تو ر ند راز فلامت زر 5وور 


واطضحست این دو بیت دا در حق پبری یا 5 از خواجه ۱ بوالقاسم نامی 
سروده است که معلوم نشد کیست و بطریق اولی از اولاد وی هم چیزی بدست نیامد » 
همینقدر از لجن سعن پیداست که این ن ابوالقاسم مردی محتشم بوده جنانکه رود کی وی 
را بلقب خواجه میخواند و خواجه لقبی بوده است مروزرا و کار گشایان ددجة اول دا ودد 
ضمن این‌خواجه مردی‌نیکو کار بوده‌چنا نکه ببازما نده‌ای‌ازوی کو ید که از شرم بد ؟ ردادی 


تو تارستخیز سرد دور نتواند بر آورد ود پیداست که در سرودن این اشعار خواجه 


ابو القاسم در گذشته ودر گور آرمیده بود 
خاندان باعمیان 

هر چند که از رود کی شعری که دردمدح بله‌می وزیر معء‌روف باشد بما نررسیده است 
اما از اشادات فرادانی که دیگران کرده‌اند مسلمست که رود کی شاید بیش از وذیران 
رک مداح بلععی بوده وبوی نردیکتی از دیگران بوده است . 

گذشته ازین که ابوالفضل بلعمی از بزر ان تادیخ ایران بوده وجایی که سخن‌اذ 
رود کی مرود باید در احوال وی ءز بحث کرد حون در سیادی از کتایپبا ابوالفضل 
پلعمی دا بایسرش ابوعلی بلء‌می اشتباه کرده‌اند جای آن دارد که ددین ذمینه آ نچه‌هست 
ددین یرد کنر اید : 

در تادیخ ایران پس از خاندان نامی برمکیان که در داد ودهش ومردانگی و 
جوانمردی شهر* روز گاران شدهاند هیچ خانواده‌ای بنام برداری خاندان بلعمیان نیست. 
در ادبیات ایران بیشتر جاها برمکی و بای را همواره قرین ی تکداتگر آورده‌اند. نظام 
| لملك درسیاست نامه جابی که در فایده وزیر سن میراند (۱) مستکو دا 32 .. هر پادشاهی 
که او بزر گ شد وبر جپانیان فرمان یافت وتا قیامت نام او ک؟ ی میبر ند همه آن 
بودند که وزیران نيك داشتندی ... همچنیت سلیمان علیهالسلام چون آصف برخیا داشت‌و 
خلفای بنی عباس دا چون آل برمك وسامانیان دا چون بلعمیان وسلطان محمودراچون 

احمد حسن وفر | لدوله را چون صاحب عباد ...» 


۱- چاپ مرحوم خلغالی س ۱۲۸ وچاپ پاریس ص ۱۵۰ 


۳ 


چنانگه گذشت کسایی مروزی سراینده بزدگ پایان فرن چهادم ایران که چند 
سالی پس اذ برچیده شدن این خاندان بجهان آمده است جایی که از دوز کار گذشته 
در قصیده‌ای که باستقبال رود کی سروده بدرد وددیغ ناد منت دورد 

بمپد دولت سامانیان و بلعمیان جهان نبودچذین» بانپادو سامان بود 

امیر معزی سمرقندی یکی از شاعران بزدگ سده ششم ایران در بادة معدوح 

خویش ان سوت 
ای از کرم چو برمکیان ددعرب مثل وی اژ هثر چو بلععیان درعجم سعر 

اذین خاندان دو مرد بزدای بوزیری سامانیان رسیدهند: تست وا قت مس 
ابن عبید له بلعمی؛ دوم ابوعلی محمدین محمد بلعمی در نسب این خاندان اختلافست : 

احمدبن علی منینی در کتاب الفتح|لوهبی علی تادیخ ابو نصر العتبی در شرح کتاب 
یمینی ابو نضر عتبی درجایی که نام | بوعلی‌بلعمی آمده است‌چنین میگوید : «صدرالافاضل 
گوید که وی ابوالفضل محمدین عبیدان وزیر اسعیل‌بن احمد سامانی بود وچنان گمان 
مبرود که وی وژیر امیر سعید (۱) هم بوده ات ورجاءین معید که رین از نيا گان بلعمی 
بود بر بلعم که از دیار رومست هنکامیکه مسلمةبن عبدا مك بدان جا رفت استیلا یافت 
و بازما ند گان وی در ا نجا بود ند و بدان منسوب شد ند ووی درخرد ورای و بز رکگ‌داشت 
دانش ودانودان یگانه دوز کار بود. از ابوعبدالنه محمدبن نصر فقیه مصنفات شنید و 
وی آن کسیست که امیر سعید در بارة وی میگوید که : در کار من ومردم میکوشید و ابو 
ما لكالاخطل الاصم گفته است که محمد ین عبیداث را در نزدیکی از ندیمان‌وی ددنیشابور 
مدح کردم ورقعه‌ای مس درد نزد من انداخت وچون برون دفتم آن را کشودم و در آن 
چنن بود که چه‌از من آرزو دادی؟ من تعیعی مروزیم: سپس صلت گرانی بر اکمن‌فرستاد. 
وزارت اذو بابوعلی محمدین محمد جیهانی دسید. شب دهم صفر ۲۲۹ بءرد؟ ۰ 

این مطالبی که منینی بخطا در باده ابوالفضل بلعمی؛ جایی که نام پسرشابوعلی 
برده شده است» آورده ظاهرا بیشتر از کتاب‌الانساب سمعانی گر فته شده است » چنانکه 
پش آذینْ دوا هت مت , 

سمعانی در کتاب‌الانساب (۲) درنسب این خاندان چنین میگوید : «البلعمی بفتح 
بایی که ,ات نقطه دارد وسکون لام وفتح عیت مهماه ودد بایان آن میم » نسیتست بسوی 
|بوالفضل محدین عبدالث بن عبدا لرحمن بن عبدالله بن عیسی‌بن دجاء‌بن معبدین علوانبن 
زیادبن غالب‌بن قیس‌بن|لمنذربن حرب‌بن حسان پن‌هشام‌بن مفیث بن| لحرب‌بن زید متاه بن 
تمیم بلعمی تمیمی. ابن‌ما کولا گوید کهرجاء بن معید بر پلعم که‌شهری از دیار رومست‌استیلا 
یافت هنگام‌که مسلمةین عبدالملك بدا تجارفت ودر آنجا ماند و بازما ند گان وی‌دد | نجا 
سیار شدند وفر ز ندان وی را بدانجا نسبت دادند و بحط ابوسعید محمدبن عبدا احه‌ید 
را خواندم که: ابوالعباس معدالی گفته است : ابوالفضل بلععی نسیش بعلوان مر سد 


۱- یعنی تصر ین احمد بادشاه سامانی 
۲- چاپ اوقاف کیب ورق ٩۰‏ 


۳۳ 


و گویدنیای او درآنجا بود بروز گاد خال-بن فیث بنالحرث‌بن مالك بن حنظلةین زید 


مناه و بروز گادی که فرسان تمیم‌المعدودی بیرو دفت با سپاه قتیبةّین سلم آنجا بود و 


در دورترین قریه‌ای از لاسجرد در جایی که آ نرا باعمان گویند فرود آمد و بلعی بدانجا 
منسوب شد و ابو الفضل وذیر اسمعیل‌بن احمد امیر خراسان بود واژ »حمدین‌جابر درمرو 
ومحمدبن حاتم بن | ل-ظفر واباالموجد محمد ین عمرو وصا لج بن محمد طّر بر و اسماعیل بن 
احمد ودیگران حدیث شنید ودر خرد ورای و بزر گ دااشت دانش و دانشوران بگا نسه 
روز گار بود وا ابوعبدالله محمدین تصیر فقیه مصثفات شنید واخباری ازو آودده‌اند ودر 
کار تا مانده است وشب دهم صغر ۲۲۹ مرد واو از مردم بغاداست واو تااین‌دوز کاد 
بازما ند کان مانده‌اند >. 
یاقوت حموی‌در معجم | لبلدان(۱ )در کلم" بلعم گو ید :2 بلعم» بفتح سس دون و فتج 
عین مهمله و میم شهر یست‌دردیاررومودر نسب| بو لفضل محمد رن‌عبیدالله بنحمد بن عبدا لرحدن 
ابن‌عبدالله بن عیسی تمیمی بلعمی وزیر خاندان سامان در ماوراءالنهر و خراسان چنین 
اورده‌اند ووی از ادیبان بای بود ودر اخبارا لو ژراء در او رفته است > . 
محب‌الدین ابو القیش سید محمد مر تضی حسینی واسطی زبیدی حنفی دد کتاب 
تاج‌العر وس )۲ در کلمة بلعم ۹و بد: «بلعی در او احی‌دوم» رجاء بن معیدبن علو ان بن 
زیادین غالب‌بن قیس بن‌المنذدین الحرث بن حسان بن هشام بن‌المعتب بن العرث ب-ن‌ژید 
مناة بن‌تمیم بر آن‌استیلایافت و | نجاما ندوفر ژ ندان‌وی بدان‌متسوب شدند واز یشا نست‌وزیر 
ابوالفضل بلعمی بخاری محمد بن‌عبدالد؛ بن محمدین عیدا لر حمن بن‌عیدالله بن‌عیسی بن‌رجاء » 
وذیر اسمعیل بن‌احمد آمیرخر اسان شد و درمرووجای در خلت شنید ودرسال۱۹ ۳مرد>. 
تاج لدین| بو نصر عبدا لوهاب بن تقی| لدینسبکی در کتاب‌طبقات| لشافعیهة | لکیری(۳) 
در بارة همین وذزیر چنین گفته است : «محمد بن عبدالنه بن محمد بن‌عبدا ارحمن ابوالفضل 
پلعمی بفتح باء که يك نقطه دارد وسکون لام دفتح عیت مهمله ودر بایان آن یی و زیر 
اسمیل‌ین احمد خداو ند خراسان. نیای وی رجاء بر بلعم استیلا یافت و آن شهر یست از 
شپرهای روم هنگامیکه مسلم‌بن عبدا لبلك آنجا رفت و [ نجا ماند و بازما ندگان وی‌در 
آ نجا بسیار شدند و پد|نجا منسوب گشتند ووزیر ابوالفضل اذ اصحاب امام محمدبن نصر 
مروزی بود. حا کم گوید: از مشارخ روز گار خود در مرو و بخارا و نیشابور وسمرقند و 
سرخس حدیث شنیده بود و بیشتر از کتابپا دا از محمدین نصر شنده بود و گوید از 
|بوالو لید حسان بنمحمد فقیه‌ چندبار شنیدم که میگفت: شیخ|بوا لفضل بلعمی بعذهب حدیث 
[ نا لصلاح گو ید: چون وی دا رها کردند بمذهب شافعی گر وید و ابوالفضل را 
مصنفا تست: کتاب تلقیح|لبلاغه‌و کتاب|لمقالات. ابن‌ما کولا گوید: درصفر سال۳۷۲۹مرد». 
پیداست این‌مطالبی که در بارة|بوالفضل بلعمی و نسب این‌خا ندان در کتاب‌الانساب 


گرو ید 


۱- چاپ قاهره ۱۳۲۳ج ۲ هط ۲۷۲-۲۷۱ 
۲- چاپ قاهره ۱۳۲ ج ۸ ص ۲۰ 
۳- چاپ قاهره ج ۲ ص ۱۷۰ - ۱۷۱ 


۳(( 


ومعچم | لبلدان‌و تاج| اءر وس وطیقات لشافعیه والفتحالوهبی امده همه اک 
وگویا اصل همه گفتة ابن ما کولا باشد . 

برین مطالب خرده‌ای که میتوان درفت ات که نت نام در |بوالعسل وا 
عبیدابنه بوده است نهعبداشه زیرا که در مراجع محر نی عیدالنه توشته|نه دوم ات 
ابوالفضل بلعمی دا وذیر احمدین اسمعیل سامانی دانستهاند و چنانکه پس آذین خواهد 
آمد گویا این نکته‌هم نادرستست. اما این که خاندان باعمیان از نژاد تازی واذیثی تعیم 
بوده باشند و نخست ددشهر بلعم از شپرهای دوم بوده‌اند درین نیز ایرادست » زیرا که 
ميدانيم یکی از عادتهای بسیار ناستدی که در میان مولفان تازی‌رواج داشته ایشست که 
همواره کوشیده| ند برای هر لفظی اشتقاق جعلی از ذبان تازی پیدا کنند و نسب هر کس 


را ی از تازیان بیش از اسلام بر سانند محص و صا در بارةٌ مردان بترزر ککن تار بت این 


نت ساز بپاکشگفت بیشتر مم‌مول بوده‌است وازجملهٌ این شگفتیهایکی آنمت که‌هر کس‌دد 
تادیخ اسلام نامی دارد باید حتماً نسب وی بیکی اذ طوایف وقبایل تازی بینجامد وشاید 
در آن زمانها که هنوزتازیان وفرهنگ و آداب تازی برایران چیه بوده است اینگونه 
کسان هم برای آنکه نجات وشرف خود دا بیشتر وانمود کنند خود نسب خویشتن دا 
بيك قبیلة تازی میبسته| ند» چنانکه دربارة نسب خاندان بلعمیان هردو گفتار هست و پیش 
ان آوردم که هم‌ایشان را از مردم بلعم دوم وهم‌از مردم بلعمان در ناحیه لاسگرد در 
سر زمیت مرودانسته | ند ولی‌این کفته دوم درست ترمتاید. کوب کون ان 
نزديك تر از بلع‌مان مرو بوده است بلمی‌دا فسمت در بلعم بنداشته | ند و شایداملای بلعمان 
مروهم در آغاز بجز این بوده است و بپیروی از املای‌نام شهر پلعم املای آنر | هم تغییر 
داده باشند. چنانکه پیش‌ازین گذشت ابوالفضل بلعمی همةٌ ژندگی خود دا در غراسانو 
ماوراءالنهر یعنی در نیشابوروسرخس ومرووسمر قند و بعار | گذرانده است وهمین‌د لیلست 
که پدران وی نیز ایرانی و از مردم این نواحی بوده‌اند. پس‌ازین نیز خواهد امه 4-5 
دای لسن در مرو خانه‌ای داشته‌اند که از ساختمانهای معروف آن شهر بوده‌است 
وهمچنانکه گذشت ابوالفضل هم خودگفته است من مروذیم ۰ پس بدین جپات درست‌تر 
آنس ت که این خاندان از مردم بلعمان قر ه‌ای در ناحیه لاسگرد دد مرو بوده! ند؛چنا نکه 
|بوالفضل خودکود کی وجوانی خویش دا درمرو گذرانده ودرآنجا دانش آموخته است 
و پیش اذ ین‌بدان اشارت رفت ۰ پس از آن‌بلعمیان بماوراءالنپر رفته‌اند وچون وذیران ال 
سامان شده‌اند در بخاراپا یتخت سامانیان‌ما نده | ند وخاندانشان همواره در بخارا بوده است 
وسمعانی میگوید که تاروز کار وی یعنی تاحدود سال ۵6۰ که او در آن نواحی بوده‌است 
بازما ند گان این خاندان بوده‌|ند - 

بالعسالق مردان دیگری بوده‌اند که ذکری ازیشان در کتابها رفته است و بیشتر 
بدان میما ند که ازین خاندان بوده‌اند. از آن جیله است محمدین حسن بلعمی که ابو بکر 
محمدبن بحیی صولی متوفی در ۳۳۰ ازو روایت کرده است (۱) وبلعمی تامی که عطاد 

۱- ادبالکتاب چاپ قاهره ۱۳۱ ص ۱۲ 
۳۴ 


درمصیمت نامه این 
بلمی + کو مرد عهد خویش بود 
کرده بود او چار صد باره کتاب 


۰ ی 
يك شب از شمپا شبی بس‌سپمدین 


عقل چون از حد امکان بگذرد 
عقل در حد سلامت بایدت 
کر توعقل ساده می‌یابی ذ خویش 
ور چه عقات ساده باشد بی‌نظام 


دورتر باشد چنین عقل از خطر 


داستان دا اژو ور ده است : 


چار صد سالش عبادت بیش بود 
جمله در وحید و دد دفع ححاب 
روی خود برداشت اذ دوی زمین 
شم عگردون را خدای خورش لعت 
سجده کردش , صا کلب من کلاب 
تلحمی کرده» » اذ یمان بگذرة 
فادغ از مدح و ملامت بایدت 
آن چنان صد عقل دم بریده بیش 
لك معسود تو کرداند تام 


وی عجب مقصود باید زودتر 


(ه عم ابوالفخل محمد بن عءیدا له باعمی 

ابوالفضل محمد بن عبیدانث بلعمی که بواسطه بسیاری دانش وهثر و خردبرودی د 
برای امتیاز از پسرش ابوعلی محمدین محمد مودخان اورا «یلمی بزرک> نامیده اند 
و زیر نصر بن احمد سامانی بوده است . 

مقدسی(۱) ددباب نصر بن احمد نوشته است : «حاجب وی ابوجمفر ذوغوا بود و 
سپپسالازش حمویه و وزرش او الفشلنن سقوت نشابودی وشن زوا وا سل هی و 
سیس ابوعیدالله جیپهانی> ۰ 

درین‌جا مقدسی اشتباهی که کر ده ارنست که | بوعبدالله محمد بن نصر جیپانی دا با 
پسرش ابوعلی محمدین محدین احمدین تصرجیها نی باهم آمیخته است ۰ پش‌ازین خواهد 
آمد که پیش اذا بو | لفضل بل‌می| بو عبداله محمدبن | حمدجیهپا نی و ز بر بوده و پس زا بوا لفضل 
باعمی | بوعلی محمد بن‌محمد جبپانی وز یر شده است وا بوالفضل بلعمی در میان دو جیهانی 
وزیرزی کرده اضت ( 

ابناتر در وقایم سال می نو سد : « ددین سال محمد بن عبدالله بلععی وز بر 
سعید نصر بن احمد خداو ند خر اسان مرد ووی اذمردان خردمند بود و نصر در سال ۳۲۰ 
اورا ازوزارت بازداشت وجای او دا بحمد ین محمد جیهانی داد > . سین گفته کاملا 
ثابت میکند که جیهانی که پس اذابوالفضل بله‌می بوذیری رسیده ابو علی محمدین محمد 
بوده است ونه ابوعبدالله محمدبن احمد.. 

رک درز ین‌الاخباد (۲) درانجام شهریاری نصر بن احمد می‌نویسد : «شغل 
تدبیر ازا بوا لفضلمحمدین عبیدالن البلمی سوی ابوعلی محمدین محمد الجیهانی شد .. > 

ابوالفضل بیهقی تادیخ نویس معروف (۳) مینویسد : « چنان خواندم در اخباد 
سامانیان که تغر نی ند سامانی سح سالة بودکه از بدد پناند که اعمد دا بشکارگاه 


۱ اس ۳۳۷ 
۲ چاپ بر ان س ۳۲ 
۳ چاپ کلکن» ص ۱۱۷ ۱۱۹ وچاپ طهران ص ۱۰۱ - ۱۰۲ وچاپ من ۱ص ۱۱۲ 


۳۳۵ 


بکشتند ودیگر روز آن کودك دابر تغغت ملك نشاندند . بجای پدر ۰ آن شیر بچه ملك 


زاده‌ای سخت نیکو بر آمد و بر همه [داب ملوك سوار شد و بی‌همتا آمد . اما دروی 


شر ادتی وزعادتي وسطوتی وحشمتی بافر اط بود وفرما نپای عظیم میداد ؛ از سر خشم 1 
تا مردم از وی در رمیدند و با اینهمه بخرد دجوع ۵ص و میدانست که ان اخلاق 
روز خلوتی کرد با بلعمی که بزر گثر وذیری بوذ و بوطیب مصم 
صاحب دبوان رسالت و هر دویگانه روز کا 


ناسندیده است . یک 31 
د بودند در همه ادوات فضل و حال خویش 
بتمامی باایشان براندو گفت: من‌مید| نم که اینکه اذمن میر ود خطایی بزر کست *ولیکن 
باخشم خویش بر نيايم وچون اتش خشم بنشست پشیمان میشوم و چه سود دادد که این 
گر دن‌ها زده باشند وخانمانپا بکنده وچوب بی‌انداژه بکار برده تدبیر این کار چیست ؟ 
ایشان گفتند: مگر صوای ۱9 خداو ند ندیمان خردمند را ایستادا ند که ایشان باخرد 
تمام باشند دد پیش خو یشو باخرد تمام که‌د ار ند بارحمت ورآفت وحلم باشند ودستوری‌دهد 
ایشان دا تابی‌حشمت » چونکه خداو زد درخشم شود بافراط ‏ شفاعت کنند و بتلطف آن 
خشم را بنشانند وچون نیکویی فرماید آن‌چیز رادر چشم وی بیارایند تازیادت فرماید. 
چذان دانیم که چون برین جمله باشد این کار بصلاح باز آید. نصر احد دا این اشارت 
سخت خوش یت و۱ ایشان بیستدید و احماد کردبرین ات و کت 
دنگر بدین یو ندم تا کار تمام‌شود و بمعاظ رت خورم که : هر چهمن ددخشم فر مان دهم 


تاسه‌روز انرا امضا نکنند »ناددین مدت انش شم رمن سرد شده باشد و شفییان رز 
سعن بجایگاه افتد و [نگاه نظر کنم بر آن و برسم که گر آن خشم بدق گرفته باشم 
چوب چندان ز نند دم ازحد باشد و اک ی گرفته باشم باطل کنم آن عقوبت را و 


برداشت کنم ان 


: من چیزی 


۳7 ترا که درباب ایشان سیاست فرموده باشم 5 ۳ لیاقت داد ند بر 
داشتن را ودیگر عقوت بر مقتضای شر یعت باشد » چنا که فد حکم کنند برانند. بلععی 
گفت و بوطیب که : هیچ نماند واين کار بصلاح باز آمد و انگاه فرمود که باز گردید و 
طلت ود دره‌ملکت من خردمندتر مردمان دا و چنان عددکه یافته ابد بدر گاه زرد ۰ 
تا | نچه رم ت بفرمایم . این دومحتشم باز گشتند » سخت شادکام که بلایی رک 
ایشان دابود و تفحص کردند جملهٌ خردمندان معلکت دا وازجمله هفتاد واند تن دابیخادا 
آوردند که دسمی وخاندانی و نعمتی داشتند و نصر احمد رآ گاه کردند وفرمو د که اض 
هفتاد و اند تن را که اختیار کر ده‌اند یکسال ایشان دا میباید آزمود» تاتني چند ازیشان 
بغردتر اختیار کرده ید وه‌مچنین کردند تا ازمیانآن قوم س» بر برونآمدند خرومند 
تر وفاضل‌تر وروز کار دیده‌تر وایگان دا پیش نصر احمد اوردند ونصر بکپفته ایشان 
دامیآزمود وچون یکانه بافت,راز خویش با ایشان کت و وتان بت 
کرد » بخط خویش و برذبان داند وایشان دا دستوری داد بشفاعت کردن دد هر بابی و 
سن فراخ‌تر بگفتن ویکسال برین آمد , نصر احمد احنف قیس دیگر شده بود در حلم » 
چنانکه بدو مثل‌زدند واخلاق ناستوده بیکبار ازوی دورشده بود .»> 

سیف‌الدین حاجی بن نظام عقیلی در کتاب آثاد الوزراء در بادة ابوالفضل بلعمی 
می‌نویسد : «الوذیر ابوالفضل بلعمی از کیایر وزرای عجمست واسمعیل‌بن احمدالسامانی 


۳۹ 


اوای معدلت و نصفت و تدبیر امور مملکت و ترتیب 
مصاا تکین صاحب جیش که رباظ 
تکار گت مورا عر ای آواهااکر وه اس آمیرا توح ماما نی ,باملا اومتال.دزد ۴« 

ابادی (۱) همیتمطا لب‌با | ندك تصرفی بدینگونه 


[مده است : ووژیر ابوالفضل بلعمی زءکبار وزرای عحست ‏ اسمعیل ,ین اخدد سامانی 


ای معدلت و نصفت و تدبر آمود مملکت 


وزارت بدو تفویش فرمود ودد دقع 
دو ات باقصی‌الغابت ور ال منکان تکوشند و رقصد خمار 


در کناب بحبره تأیف فزونی استر 


وزارت خوددا باو تفوی ش کرده بود ودد دفع لو 
اطهة تسد عمار عکت(۲) صاحب‌جیش که 


و تر آمب مصالح دولت باقصی‌الغا بت کوشید» بو 
لاك اومثال داد>. 


رباط خمار تکن در سرراه عراق بنا کردة او ست امد توح ساما نی بچ 
درین کفتادها تو بستتکا نی که گفته| ند |بو | لفضل بلعمی‌درژمان امیر اسمعیل‌بن احمد 
واحمدین اسمعیل بوزیزی رسیده است همه بخطا دفته‌اند وتردیدی نیست که تازمان نصر 


۵ " ۳ 
آبن‌احمد ابو الفضل بلعمی و زبری نیافته ودراواخر دور احمدین اسمعیل ابو عیدابنه محمد 
احمد بوزبری رسیده و زیر بوده‌است و هنگام ی که 


ابن احمد جیپانی که پس‌از آبوبکربن 
مقام بوده ودر آغاذ ساطنت نصر بن 


احمدین اسمعیل‌ر| کشته‌اند ابو عبداللُ جیهانی ددین 
احمد که کودكت بوده است ابوعبد ال جیپانی همین بایه دا داشته و ظاهر أ اند کی سن از 
یعقوب نیشابوری باین مقامدسیده و پس ازو |بوا لفضلمحمد 


آن معزول شده وابوالفضل بن 
مقام دا با بوعلی‌محمد رن محمد جیپاً نی پسر 


ابن عبیدالنه بلعبی وزیر شده است وسیس این 
جیهانی بز رگ داده‌اند . 

راورتی خاورشناس اتکلسی درترجمه طبقات ناصری نیز دربار ابوالفضل‌باعمی 
اشتباهات کر ده‌است:یکجا(۳) گوید:«امیر اسه‌عیل| بو | لفضل بلعمی‌معر وف داوذ بر خود کردو 
او ددین مقام بود تازمان نوح‌بن منصور و شرمان وی تار بخ طدری را از تازی بفادسی 
ترجمه کرد> . در رنیجا آغاز وذیری | بوالفضل بلععی را بعطا درزمان اسععیل بن احمعد 
دانسته وا بوالفضل بلععی را بابسرش ابوعلی بلعمی اشتباه کرده است . 

جای دیگر (ع) گوید: «نوحبن نصر نخست حکیم ابو لفضل احمد این‌محمد دا در 
۳۳۰ بو زادت کماشت ودر همان‌سال خود جانشین بدر شده بودو نیز وی فرمان داده‌است 
که ابوالفضل باعمی وزیر را تکشند واین‌همان کسی که تادیخ طیری را ترجمه کرده نیست 
واز همان خانواده است» ۰ اینجا آن شببه پنش را اصلاح,کرده فلی خطای دیگر افزوده 
است وچنانکه یس اذین خواهد آمد کشته شدن ابوالفضل بلعمی یا رک او در زمان 
نوحبن نصر نبوده است زیر که نوح بن نصر تنها از شعبان ۳۳۱ تا ۳۶۳ پادشاهی کرده 
ویکسال پل از مرگ ابوالفضل بلمبی باين مقام دسیده است . 

چنان مینمایدکه |بوالفضل پلعمی در همان آغاز پادشادهی نصر بن احمد ودرزمانی 


۱- چاپ طهران ۱۳۲۸ ض ۳۸ 
۲- دراصل وخار تکیت درهردوموضع 
۳ جح ۱ ص ۳۳ یادداشت شمارة ۱ 
۶ ج ۱ص ۳۸ یادداشت شمار: ه 


۳۳۷ 


که‌وی هنو ژجوان بوده است بوزیری او دسیدی چنانکه ابو الفضل بیقی نیز بدان‌اشارت 
کرده است‌ و پیش اذین آوردم. نخستبن بار که نام ابوالفضل بلعمی در تاریخ دیده میشود 
در حوادث سال ۳۰۳ است. در سال ۲۰۲ یعنی سال دوم بادشاهی اصر بن احمد منصور 
ابن‌اسحق بن احمدین اسد بن سامان ازشاهزاد کان سامانی بر نصربن احمد شوری-د و 
حسرن بن بی‌مر وروذی از سران سیاه ساما ین وشاءعرمعروف ذبان تازی وجء‌عی دیگر با 
او همدست بودند وچون‌شکست خوددند حسین‌بن علی‌مرودوذی دا بیند افگندند ووی‌در 
ز ندان بود تااینکه در سال ۳۰ آذاد شد. ابن‌الاثیر دروقایع سال ۳۰۲ گوید حسینبن 
علی دا در بخادا ژندانی کردند وایو عبدالثه چیهپانی وی دا از بند دهایی داد . اما در 
بتیمة | لدهر )۱ در ترجمةً حال حسین‌بن علی مروروذی سه بیت از اشعاد تازی حسیت بن 
علی هست که تمالبی در آغاز آن مینویسد در مدح ابوالفضل پلعمی سروده است هنگامی 
که وی دااز حبس قبندز هرات رها کرد واز ین وراد ح-ت بن علی را در فپندز هرات 
بند کرده بودند وابوالفضل بلع‌عی سیب دهایی او اذ ان ژندان شده است ونه ابوعبدالله 
جیپانی و آن اشعاد حسین بن علی اینست : 
الا اسقنی من ذ بیب شمس عدو همی حبیب نقسی 

ادن من دین ال تیم ومن عدی و عبد شمس 
اشرب بتذکاد من تولی بناء مجدی بهدم حیسی 

ازین قراد در سال ۳۰ اگر هم ابوالفضل بلعمی‌وذیر نبوده است لاقل‌ازه‌ردان 
متنفذ وتوانای دربار بوده وچون چنانکه پس ازین خواهد امد درسال ۳۲۰ ازوزادت 
معزول شده است مدت بیست سال در کارهای دیوانی بوده است . 

پس از سال ۳۰۹ در پیشتر از سالها نام ابوالفضل باععی دد ضءن حوادث مهم 
رسالااایت نصر بن احمد برده میشود» چنانکه در وقایم سال ۰۶( ترشیت کفر کان درمیان 
سیاه نصر بن‌|حمد و لیلی بن نممان‌دیلمی ینابر گفته|بن‌الانیر محمدبنعبداله پلعمی بوده‌است. 

سپس در سال ۳۱۰ درهیان جنکمحمدین عبیداث بنا بر گفتهٌ ابن‌الائیر پاسیمچور 
دواتی باستراباد رفته و با ماکان بنکا کی جنگ کرده‌اند . پساز آن بنا بر گفتهٌ گردیزی 
در ژین‌الاخبار (۲) در سال ۳۱۷ که نصر بن احمد بنیشا ور دفته ودر غیبت وی پسران 
امیر احمدین اسمعیل یعنی بر اددان نصر بن احمد که در زندان بوده‌اند رهایی یافته و بر 
نصر بن احمد شوریده و بخارا را گرفته| ندو نصر ین احمد ناچارشده است مماوراءالشهر باژ 
گردد محمدین غبیداٌ بلعمی با او بوده است. پس اذ آن در سال ۳۲۱ بنا بر گفتٌ ابن 
الائبر محمدین عبید ال بلععی بامرداو یز وعاملان وی بررسر کارهای کشور مکاتبت‌میکرده 
وروابط داشته و بیغام میفر ستاده است. سیس ددسال ۲۲۲ که نصر بن احمد بدست‌ماکان 
ایک کی کرمان را از ابوعلی محمدین الباس گرفته است دد شرح این وقایم ابن اثیر 
مینویسد که محمدین الیاس نخست از سران درباد نصر بن‌احمد بوده است و نصر بروخثم 

ع) ۶ص ۲۷۰ - ۲۱ 

۲- چاپ بران ص ۳۰-۲۹ 


۳۳۸ 


کر فت واورا بیند (فکنددسس محمدین عید ال بلعمی اذو شفاعت کرد و او را از زندان 
بر آوددو با خود میداشت وچون‌کاد او بیدی‌رفت محمدین الیاس از نیشابود بکرمان‌شد 
و بر کرمان چبره گفت. از ینجا پیداست که پیش از سال ۳۲۲ ۱بو| لفضل بلعمی ور کار خویش 
طمیف شده ودر کاراو شکستی رخ‌داده است وچندسال پیش از آنکه دد۲ ۳ معزول شود 
کار او از آن رونق نعستین افتاده است . 

بالاخر 
ابن احمد در گذشت ووی از خردمندان جپان بود ونصر سال ۳۲۰ اورا از وزادت باز 


|بن‌الائیردد وقایع سال ۷۹ مینو بسد که محمدین عبدالله بلعمی وزیر نصر 


داشته وجای او دا بمحمدین محمد چیپانی سپرده بود . 

پیش ازین گذشت که مر گ بلعمیر| مو لف الفتج|لوهبی از گفتهٌ صدرالافاضل قاسم 
ابن حسین شاگرد زمعشری شارح تادیخ یمینی ابو نصر عتبی وسمعانی در کتاب‌الانساب 
هر دو شب دهم صفر نوشته اند ومو لف طبقات | لشافعیه نیز در صفر ۳۲۹ گفته و 
دیگران چنانکه پیش اذین آوردم همه درسال ۳۲۹ ضبط کر ده ند. مو اف آنارالوزراء 
که مولف بحیره هم‌ازو پیروی کرده است مر گت وی دابسیب طبیعی ندا نسته| ندو گفته| ند 
که بسیب قصد خارتگت صاحب جیش امیر توح سامانی وی را کشته است وچنانکه پیش 
ازین اشادت دفت این تکتهدرست نمتت‌اید مکی 9انننه امیر نوح دد ژمان ز ند گی پدرش 
نصر بن احمد بدیتکار پرداخته باشد. ازین قرار سال ۳۳۰ که داودتی دد ترجمة طبقات 
ناصری آن دا سال مرک | بوالفضل بلعمی میدا ند بکلی نادرستست . 

|بوالفلاح عبدالحی بن عمادحنبلی نیز در کتاب‌شذدات| لذهب فی‌اخباد من ذمب(۱) 
در وقایم سال ۳۲۹ نوشته است: «ابوا لفضل بلعمی‌وذیر» محمدبن عبیدالله» در خردودای 
و بلاغت یکی از مردان روز گاد بود واز محمدبن نصر مروزی ودیگران دوایت کرد و 
کتاب تلقیح| لبلاغه و کتاب| اءقالات دا نوشت > . 

خاور شناس اتکی ادوارد بر اون در تادیخ ادبیات خود )۲ وفات ابوالفضل 
بلععی دا در سال ۰ میلادی (۳۳۰ هجری) نوشته واین نیز درست نیست ۰ 

چنانکه پیش اذین هم اشاره رفت گویا نام پدر ابوالفضل بلعمی عبیدال بوده 
است‌و نه عیدالن چنانکه دد برخی از "کتابها نوشته | ند. گردیزی در زین‌الاخباد (۳) و 
یاقوت درمعجم | لبلدان() ومنینی رات الفتج| لوهبی وحاج خلیفه در کشفالظنون(ه) 
عبید ال نوشته‌ا ند و در تادیخ ابن‌الاثیر گاهی عبد یله و کاهی عبید له نوشته شده است.: 


چون کذا بپایی که‌دد | نا عبید اه ضرط کر ده| ندمعتیر تر ست‌چنان پندا رم که عبید له درست تر ست 


۱- چاپ قاهره ۱۳۰ -ج ۲ ص ۳۲ 
۰-۲ ۰1۰ ۷۵ فتعظ ۵۶ موز مان -طبمظ .6 4ه 1۳0 


6 ,1909 408ووب[ 
۳- چاپ برلن ص ۳۰ و ۳۲ 


ء- چاپ قاهره -ج ۲ ص ۲۷۱ 
- چاپ اول استانبول ج ۱ ص ۳۲۸ 


۳۳۹ 


وعبدایه خطاییست که از تحر یف کاتبان پیدا شده است ۰ 

|بوالفضل محمدینءبیدالنه بلعمی‌مر دی بوده‌است که هثرهای فراوان و بز رگواری 
های بسیار داشبه است نت که مرد دانشم‌ندی بوده و خود در لت نی وجوانی در 
راه دانش ونج بسیار برده و از استادان بزرگ فراگرفته و بمقامی بلند رسیده است ؛ 
چنا نکه در حدیث وفته شافعی اذم‌ردان نامی زمان خود بوده و او دا از بزر کان‌شافعیان 
میدا نسته| ند و گفته اورا سند میثرده‌|ند ودر کتا بپای حدیث شافعی از ذبان اوسخنان 
آورده اند. پیش زین گذشت که سمعا نی گفته است ازمحمدین جابر ددمرو ومحمدبن‌حاتم 
این لمظفر و بوالموجد محمدین عمرو وصالح بن‌محمد ضریر و اسعیل بن‌احمد ودیگران 
حدیث آموخته است و نیز نزد ابوعبدالله محمدین نصر فقیه درس خوانده است . سبکی 
آگفته است که وی از اصحاب امام محمدبن نصر مروژی بود ودر مرو و بغارا و نیشابورو 
سرخس و سمر قند حدیت سیار شنیده بود » نخست به‌ذهب حدیث گر و یده بود و سیس 
کرد : 

|بوالفضل بلعمی تألیفات هم داشته‌است ومولف طبقات| لشافعیه وشذراتا لذهب دو 
تا «تلقیح|لبلاغه» ود کتاب|لمقالات» دا از مو لفات او شمرده‌|ند. حاج خلیفه نیز در 
کشف‌الظنون(۱) مینویسد: « تلقیحالبلاغه » از ابوالفضل محمد بن عبیدالله بلعمی تمیمی 
بخاری متوفی در سال 4۳۲٩‏ . 


بمذهب شا قعی 


ناچار چنین کسی که باین پایه از دانش دسیده باشد در پرورش دانشمندان نیز 
می‌بایست بکوشد. سمعانی‌در کتاب‌الانساب(۲) دراحوال فقیه | بو لحسن‌محمدین شعیب بن 
ابر اهیم بیهقی عجلی مفتی‌شافعیان نیشابور فقیه معروف در گذشته درع۳۲ نوشته است؛: 
«ابوسهل صعلو کی گفت درمجلس وزیر ابوالفضل بلعمی حاضر بودم و چون از مجاس 
بیرداخت ابوالحسن بیپقی را خواندو گفت قضای ری یا شاش دا اختبار کند وابوالحسن 
امتتاع بسیا گر د و تضر ع کرد که ازو در کل ره دی 

از بخشند کی های وی درباره دانشتدان وسرآسدکان یکی انست که بنش اذین 
اشارت رفت که | بوما لك‌الاخطلالاصم گفته است که‌وقتی اورا صلت فر اوانی بخشیده است. 
دیگر [نکه پیش ازی ن گذشت که سیب دهایی حسین‌بن علیی مرورودی سرایندة معروف از 
ز ندان قهندز هرات شده‌است. دیگر آنکه بعطرانی شاعر برای قصیده‌ای که مطلع آن 
اشت : ۶« لاشرب الاسیرالنای والعود » بانزده هزار دیناد صلت داده است ۳( 2 
سرایند گان تازی زبان وی را میستوده‌انده چنانکه ابومتصود تعالبی در یتیهةا لدهر(ع) 
کم ناف | بو احمد یمامی بوشنحی شاعر فوشنج دربارة وی گفته است < 


۱- چاپ اول استانبول ج ۱- ص ۳۲۸ 

۲- چاپ اوقاف کیب ورق ۱۰۱ ب 

۳- خزانةالددب و لب اسان|لعرب تأألیف عیدالقادر بن عبر بغدادی - چاپ قاهره ۱۳۸ 
ج ۲ ص ۳۱۲ 

جع -ص ۲۸ 


۳۳۰ 


لو کنت واجد عقل اشتر به اذا جالست من زینه‌الدنیا محیاه 
لکنت اطلبه جپدی و اجمعه الی الذی هو عندی حین القاه 
فکیف اشرب شیثا لایفادقنی حتی افادق عقلی حین‌استاه 

بزد گترین دلیل این‌دانشیر وری وهنر دوستیابوالفضل بلعمی آ نت که باا بوعبدالله 
جعفر پن محمد دود کی سبرقندی بنیاد گذار شعر پادسی و بزد گترین سرايئدة سدچهارم 
ايران دوابط دوستی نز ديك داشته و دربارة او دهشهای شاها نه کرده است . 

سوزنی سمرقندی شاعر معروف سدة ششم ابران که درآ گاهی سیار از احوال و 
اشمار پیشینیان خویش برهمةٌ شاعر ان اير ان بر تری داشته چندین بار بدین معنی اشارت 
آکردة است از | تجمله دد قصیده‌ای بدرن مطلح ‌ 


ای بر سریر دولت و اقبال متکی ممدوح بی‌خلافی و میخدوم بی‌شکی 
در مدح وجیه‌الدین علی‌بن زنگی در ستاش وتو بدا 

صد يك از آ نکه تو بکمین شاعری دهی از بلعی مریم نگرافت رودکی 
در قصیدة کر بدین مطلع : 

صدر جپان دسید بشادی و خرمی دردوستان فزونی ودردشمتان کمی 


در ستارش شمس‌الدین محمد بن عبدا لعز یز بن مازه در مدیحه بیتی از رود کی را 
تضمین کر ده و گفته است : 


در مدح تو بصورت تضمین ادا کنم يك بیت دود کی دا دد حق بلعمی: 

«صدرجهان.جپان‌همه تار يك شب شدست از بپر ما سپیده صادق همی دمی > 
دد قصیده‌ای دی بدین مطلع 3 

جاودان ماند کر یم ازمدح شاعر ز نده نام زین بود شاعر نوازی عادت و دسم کرام 


در مدح نظامالدین وذیر در آغاز قصیده پیش از مدیحه میگوید : 
دود کی آناوستاد بیت‌دا ش‌داتکش(۱) داد دیناری هزار از زر اااشکون و فاء 
قیمت عیار دا هم فام کرد از دیگری پلعبی عیار واد از دودکی بفگند فام 
آکد عتبی با کسایی همچنان کر دار خوب ماند عتبی از 9 قیامت ز نده نام 
اوستاد مشرق و مغرب رشیدی دا بشعر داد سمدا لملك خرواری هز اراژ سیم خام 

۱- دردو نسخه خطی دیوان سوزنی این مصرع ناقس [مده : یکجا ورودکی اغلمت دانش 
کات جاک دود زد نی آن ۱۰ بت داش راتس ۰ رت رین تسه تست 
هتکن قشد و 41 دوم بنظر درست‌تر میا ید و پیداست در جای ی که تهی مانده کلمه‌ای افتاده است 
بروزن فاعلات مانند اوستاد وییشوا وغیره ولی بقراین بدین‌حال پسندیده‌تر مینماید. در نسخة دومی 
این مصرع چنین [مده : «رودکی را داد آن رادکریم دانشی» اما چون کلم داد درمصرع دوم ۵ 
هست و پیداست که این نسخه نادرستست. درودیوان 
الدین شا 


م 
حکیم سوزنی سمرقندی» چاپ آقای دکتر ناصر 
اه حسیئی طهران ۸ این مصرع چنینت : «رودکی را اندران جامه که وصف باده 
بود» اما برای ریط با مصرع بءدکه فمل داد در آن آمده است فاعلی لازهست که در مصرع اول 
نیست و ببدین جهت نادرستست . 


۳۳ 


فرخی هندی غلامی از قهستانی بخواست سی‌غلام تر ك دادش»خوش لقاو خوش خرام 


عنصری از خسرو غازی» شه ذاول » بشعر بیلواد زر گرفت و دیبه و اسب و ستام 

هر ودق یابی زدیوانش چو میرانی ددو خسرو زاول کشیده تیغ هندی از نیام 
سپس در مداحه م و ۱۱ 

هم قهستانی و عتبی دا بهم با بلعمی ژو شودنادیده دیدن‌چون ودا دیدی‌تمام 


جای در مسمط ی که در هجای « کل شبلی > گفته و در پایان آن مدح ضیاءالدین 
نامی رانده است در مدیحه میگوبد : 


قدم همت او فرق فلك را سودست نظر او خطر اهل هنر بفزودست 
رود کیو ادیکی بیت زمن بشنودست بلعمی وار بدو ده صلتم فرمودست 


جز بر او بجوانبردی اوگر بودست 
هر گز اين دونق واين تیزی بازار مرا 

چون تتبع در دیوانهای شاعران مسلم میکن که در میان همه سخن‌سرایان ایران 
کسی که مانند سوزنی از احوال واشعاد پیشینیان وهم عصر ان‌خود| گاه باشد نیست وهمه 
جا اعتبار گفته‌های او دوشن میشود این اشارتهای صر یح او که درچپارجای مختلف کر ده 
بهپتر ین سندست که رود کی بمدح |بوالفضل بلعمی وزیر اختصاص داشته است و پیداست که 
شاعری مقرب پادشاه چون رود کی میبایست وزیر دانشمند وخردپرور و توانایی چسون 
پلعمی دا بستاید و از همین پیات شکارست که ابوالفضل بلعمی دود کی دا صلات بسیار 
بخشیده وحتی وامی را که ازخریدن غلامی «عیار»‌نام داشته اين وذیر گز ارده‌است. البته 
شکی نیست که بلعمی و ذ بر ممدوح رودکی همین ابوالفضل محمدین عبیدالاپست زب را 
که رودکی نیز در همانسال مرگ ابوالفضل بلعمی در ۳۲۹ در گذشته است و چون‌چشم 
دود کی‌دا درپایان عمر میل کشیده و کور کر ده ند شاید بتوان چنین نتیجه گرفت که مسر 
از<۳۷ که اززکار افتاده وخانه نشین شده‌است درحوادثی که ددپایان سلطنت نصر بن احمد 
روی داده و بواسطه گرویدن وی و بزر گان دربارش بطر بقهٌ اسمعیلی برخی ازدر بادیانش 
بر و بر خاسته | ند ووی را از سلطنت باز داشته‌اند» جنانکه بس آذین خواهدامده بلعمی دا 
که ما نند دیگر ان بدان طر یقه گرویده بود درشب دهم صفر ۳۲۹ کشته| ند وسه سال پس 
از عزل هلاك شده است. شاید رود کی را هم که با آن وذیر اي تام داشته و بااو 
هم عقیده بوده است کور کرده باشند ووی نیز در همانسال ۳۲۹ با وضعی دلخر اش از 
جبان رفته باشد.ددین باره بساذ ین هنگام بحث ازعقا یدرود کی نیز مطالبی خو هد [مد. 

رود کی در یکجا از ابوالفضل بلعمی وذیر نام برده است و آن در قصيده بسیار 
معروف اوست بدین مطلع : 

مادد می را بکرد باید قر بان بچه او را گرفت و کرد بز ندان 

که در سال ۳۲۱ دد مدح امير ابو جعفر احمدین محمد حکمران سیستان سروده 


است در اواخر آن قصیده در مد رحه که وصف از محلس امیر نصر بن احمد و می‌خوددن 


۳۳ 


او بیاد امیر [بوجعفر میکند مییگو ید ‌ 
يك صف مبران و بلعمی بنشسته 
چنانکه گذشت سمعانی در کتاب الانساب (۱) درترجمهٌ حال رود کی نوشته است: 
«ا بوالفضل بلععی وزیر اسمعیل‌بن احمد والی خراسان میگفت دود کی دا ددعرب وعجم 
مانند یست > . 
جرک از دلایل دابطه رود کی با ابوالفضل بلععی آنست که رود کی کلیله ودمنه 
را بفرمان و بعواهش ابوالفضل پله‌می نظم کر ده است. فردوسی درشاهنامه (۲) در بارة 


کلیله ودمئه چنین آورده است: 


يك‌صف حران و برصا لج‌دهقان 


نبد آن ذمان خط بجز پپلوی 
بو ناسوه! نس تنردی فاد 
ازان پپلوانی همی خو اند ند 
خور وروز ور کر | ندازه کرد 


شنت بر ,نامه خسروی 
همی بود با ادج دد کنج شاه 
چنین تا بتازی سخن راندند 


چومامون‌دو شن جهان‌تاژه کرد 


دل مو بدان داشت و دای کیان 
کلیله بتازی شد از پپلوی 
بتازی همی بود تاگاه نصر 
گرانمایه بوالفضل دستور او 
بقرمود تا پادسی درگ 
ازان بس چو بشنید رای مدش 


پیسته بپر دانشی بر میان 
برین‌سان که | کنون‌همی بشنوی 
بدان که شد درجپان شاه‌عصر 
که اندر سجن بود #کندور او 


کی و کوتاه شد داودی 


برو بر خرد رهنمای آمدش 


کزو بادگاری بود دد جپان 
همه نامه بر رودکی خواند ند 
بسفت این چنین در [ گنده دا 


همی خواستی آشکاد و نبان 

گر آرنده‌ای بیش پنشاندند 

بپیوست کویا بزاکنده را 

پیداست که مراد از ابوالفضل دستور نصر بن‌احمد همان ابا لفضل محمدین عبیدالثه 
بلعمیست واینکه فردوسی میگوید : 

بفرمود تا پادسی دری بگفتند و کوتاه شد داودی 

شاید مرد آن باشد که ابوالفضل بلعمی چون بوزادت دسیده است فرمان داده که 
دیوانها دا بفارسی کنند و مکاتبات در باری سامانیان دا بفادسی دری بنویسند و چنانکه 
بیش از آن معمول بوده است تازی ننویسند همچنا نکه در زمان محه‌ود غز نوی وذبر 
نامی ابوالعباس فضل بن احمد اسفراینی ودر زمان | لب‌ادسلان سلجوقی ایو نصر محمد بن 
منصور عمید| لملك کندری وذیر مءروف همینکار را کرده‌اند . 

چون رود کی بفرمان وخواهش ابوالفضل بلعمی کلیله و دمثه را نظم کرده است 
پیداست که پیش از مرگ او در سال ۳۲۹ وشاید هم پیش از ع-زل وی در سال ۳۲۳ 
نظم این کتاب بپایان رسیده باشد » پس هر تادیخ دیگری که در بارة نظم کلیله و دمنه 
رودکی آورده باشند درست نیست . 

۱- چاپ اوقاف کیب ورق ۲۰۱۲ 

۲- چاپ‌کتا بشانةٌ بروخیم طهران (بتصیح ومقابلةً سعید نفیسی) چ ۸ ص ۲۵۰۷-۲۵۰ 


۳۳۳ 


گویا دد نتیجه اینکاد یعنی نظم کلیله ودمنه دود کی چپل هار ددم از ابوالفضل 
بل‌می صلت گرفته است » زیرا که عنصری پلخی شاعر نامی سدة پنجم در قصيده بسیار 
م«ردفی بدین مطلم ِ 

ایا شنیده هنرهای خسروان شیر بیاز خسرو مشرق عیان ببین توهنر 

در مدح سلطان محمود غز نوی رسک شروک ِ ۱ 

چپل هز اد درم دود کی ذ مپتر خویش عطا گرفت بنظم کلیله در کشود (۱) 
۲ دیگر از بزرگوادی هاییکه درنهاد ابوالفضل محمدین عبیدال بلعمی بوده["نست 

که با بادانی سیار بای ست بوده و درین کار م‌کوشده است و در شپرهای خراسان و 
ماوراءالشهر بناهایی اژو مانده بو از آنجمله اصطغری در کتاب المسالتا لممالك ور 
بان ما 63 از جملةً بناهاییکه میشمارد گوید: «فیه دورالشیخ الجلیلابی| لفضل محمد 
این عبیداله» و پیداست که مراد از شیخ جلیل ابوالفضل محمدین عبیدانثة که درمرو خانه 
داشته همین اپوالفضل بلعمی وزیرست. درجای دیگر (۳) در ذکر بخارا از دروازه‌های 
بخارا «باب| لشیخ | لجلیل ابی|لفضل> دا نام میبرد که پیداست مراد هموست. خاورشناس 
نامی دوسی و- بارتولد در دایرةالمعارف اسلام (ع) وت 1 تکورد: در بخارا دروازه‌ای 
هست که آنرا «دروازة شیخ جلال > مینامند و حدس زده است که این همان درواژهایست 
که ابوالفضل بلعمی ساخته و آنرا «دروازه شیخ جلیل» مینامیده‌اند وسیس درز بان مردم 
مرور روز کار و تحر بف شده است . 

دک از بزد گوادیپای ابوالفضل‌محمدین عبیدالله بلعمی کاردا نیو 1 گاهی زک 
های او در کارهای دیوانی بوده است. ظاهرا ابوالفضل بل‌ی از زمان امیر ابو ابر اهیم 
اسمعیل‌بن احمدساما نی (جمادی‌الاخر ۱6-۲۷۹ صفر ۲۹۵) امیر بزر گ نامدارسامانی 
درکار بوده و بوی نزديك بوده است و همنشینی او دا داشته و امیر اسمعیل از ز ندگانی 
خود برای او میگفته است » چنانکه ابن‌الاثیر دد وقایع سال ۲۷۱ گوید : «ابوالفضل 
محمدین عبیدا بلعمی آورده است که گفت از امیر ابو ابراهیم اسععیل بن احمد شنیدم 
که میگفت: من دد سمرقند بودم و روزی بمظالم نشستم و بر اددم در کناد من نشست و 
| بوعبدالنه محمدین نصر فقیه شافعی اند آمد ومن بر ای بزر گک داشت دانش ودین او 
برخاستم وچون دفت برادرم اسحق بامن ددشتی رد و گفت: تو امیر خراسانی و مردی 
از دعیت توبر تو وادد میشود و توبرای او برمیخیزی و بدین کار سیاست میرود و گفت: 
انش را خفتم ورسول را در واقعه دیدم ومن و برادرم اسحق آنجا بودیم. رسول پیش 
با وبازوی مرا گرفت و مرارکفت : ای اسمعیل ملك‌در توو سرت باقی بماند برای آن 
بزرگ داشت از محمدبن نصر. پس روی باسحق کرد و گفت : ملك اسحق و پسرانش 


۱ این مصرع دوم نسخه بدلی هم دارد بدینگو نه : و بیافتست بتوضیع ازین و آن دد» 

۲- چاپ لیدن ۱*۲۷ - ص ۲۰ 

۳ص ۳۰۷ 

۶4- 626-627 0 .1 ۷۵ مصصفلف1 161 عن0ع6عمه وم ,010ظ2۲0ظ ۱۷۰ 
۳۳۴ 


برفت برای خرد شمردن او محمدبن نصر دا واین محمدین نصر اژدا نشمندان کاردان بود 
وفقبه در مذهب شافعی و رونده بدانش‌او و اورا تصنیفانست ودرشمرها ددبی دنس کشت 
ودد مصر اژ یادان شافمی دانش آموخت ؛یعنی اذ یو نس‌بن عبدالاعلا و بیع بن سلیمان 
ومحمدین عبدال بن‌حکم و با حارث محاسبی همنشین شد و علم معامله دا اژو فرا گرفت 
و در آن نامی شد. > همین مطاب را محمد ءوفی درد جوامم | لحکایات و لوامعا لروایات 
با اندك اختلافی آورده کی اساس انا نگاهذاشته است .. 

از کاردا نیها و تدبیرها و بزر گوادیهای ابوالفضل بلعمی درکار وزیری در کتا بها 
داستانپای بسیار و گفته‌های گو نا گون هست. از [ نجمله ابو نضر محمدین عبدا لجباد عتبی 
که نزدیکترین نو سنده بزمان او ومعتر زر ین آاشی رک سعتا تست‌در کتات بمب (۱) 
گوید: ابوالفضل بلعمی وابوجعفر عتبی نامی‌ترین وذیران ساما نیان بوده‌|ند ودراستواد 
کرد پادشاهی سامانیان و گرد آوددن خزینه‌های ایشان نیش از همه او شیده| ند ۲ 

امیر عنصر المعال ی کیکاوس بن اسکندد بن قابوس بن وشمگیر امیر زاده معروف 
خاندان زباری در قابوس نامه (۲) دد باده اینابوالفضل محمد بن عبید له بلعمی و ز بر 
چنت گوید : « حکات ‏ چنان شنودم که ابوالفضل بلعمی سپل خجندی را صاحب دیوانی 
سمر قند داد منشور بدوشتند و توقیع بکردند و خلعت بداد. [ نر و که بخواست دفت بسر ای 
خواجه برفت بوداع کردن وفرمان خواستن. چون خدمت وداع بکرد ودعای خر بگفت و 
آن سخنی دا که بظاهر خواست گفتن بگفت پس‌خلوت خواست. خواجه جای خالی‌فرمود 
کردن. سپ لکفت : بقا باد خداو ند را بنده چون نرود بسس شغل شود ؛ ناچاده اذینجا 
فرمانهپا روان باشد خداو ند بابنده نشانی کند تا کدام نشان دا پیش باید بردن, تابنده 
بدا ند که آنکه باید کردن کدامست وآنکه نباید‌کردن کدام؛ ابوالفضل بلعمی کفت : ای 
سهل» نیک و گفتی ودانم که این بروز گار دراز اندیشیده‌ای, مارا نیز اندیشه بباید کردن» 
تا در اندیشیم» در وقت جواب نتوان داد» دوزی چند توقف کن. سهل خجندی بخانه باز 
رفت. سلیمان‌بن یحیی| لصفا نی‌دا صاحب دیوانی‌سمر قند داد ند و باخلعت ومنشور بغر ستاد ند 
وسپل‌دا فرمود که: یکسال بباید که‌ازخانه بیرون‌نیایی. سهل یکسال بخانه خویش بنشست 
بز ندان. بعد اژ سالی اودا پیش خواند و گفت: یا سپل ما را چه وقت دیده بودی بر دو 
فرمان: یکی راست ویکی دروغ؟ بزر کان عالم‌دا بشمشیرفرمان بردادی آموزیم» فرمان ما 
یکی باشد ‏ از ما چه احمقی دیدی که ما کپتران خویش دا نافرمانی آموذیم ۶ آنچه 
خواهیم کرد بفرماییم و آنچه نخواهیم کرد نفرماييم» ما دا از کسی ترسی وبیمی نیست و 
نه نیز از عقل عاجز آییم. واين گدان که تو در ما بردی‌کار عاجزان باشده چون تو ما دا 
در شغل پیاده پنداشتی مانیز درعمل ترا پیاده دانستیم, تا تو بدان دل بعمل نروی که ما 
را فرمانی بود و بدا نکار کی توکس را زهره نباشد که بفرمان ما کار نکند >. 


۱- در حاشیة تاریخکامل این‌الاثیر - چاپ قاهره ۱۲۹۰ -ج ۱۰ -.س 5۸ 
۲- قابوس نامه باتصحیح وحواشی نويسندة این سطور . طهران ۰۱۳۱۲ ۱۸۳-۱۲ 


۳۳۵ 


در زمان قدارت و بر ؟ ی‌کاد | بوالفضل بلعمی بدان جای رسیده بود که ر کن‌الدوله 
وی را هرسال دوهزار دیناد عدادی هیفرستاد ومحمد عوفی در جوامعالحکایات و لوات 
الروایات (۱) چنت آورده است : 

«حکایت ‏ آورده‌|ند که بموسته مان زا بوبه و سامانیان طریق تودد مععول بود 
و آل بویه خراج ری ومال آآرد بنز درك ال سامان فر ستادندی ودر عهد نصر بن احمدان 
قاعده مطر و ح گشت وهر دوچانب کت دا رعایت میکردند وچون نوبت امادت بنوح 
این نصر رسید در عراق عضدالدوله فنا خسرو من ی قوی یافته بود وتعامت آل بویه در 
متابعت ومطاوعت او یکدل شده ورسمی بود که آل سامان هرسال مالی خطیر بسکه و 
مدینه فر ستادندی» تا بمجاوران دادندی و بریشان قسمت کردندی و آن کسبکه متقلد آن 
بودی بوقت مراجعت اذ عراق هدیپا و طرایف عراق بیاوردی ۰ احمد خوارزم ی گفت : 
درعپد نوح منصور مرافرستادند بر ان مهم و عضدالدو له بهمدان مینشست . بعدمت او 
پیوستم. . مرا تعظیم کرد و بنشاند و ازامی برسید وازحال وزیر سول کر د و گفت : خواجه 
ابو ا لحسین عت. ی چگونه است و کادها تمشیت 8 میدهد ؟ من خدمت کردم و کفتم : ِ 
بنداکی عرضه داشت واکستا درد و تذ رای داشتم که در | نجا ابوالحسین عتبی مرا 
داده بود ۰ بیش‌او نهادم ۰ در [انحا نوشته وو5» دو هزار جامه می‌ب‌اید فرمود , بتراز 
بغدا تا بنام امیر بندند : الملك متصور ولی النعم |بوالقاسم منصودین ن-وح مو ل- 
امیرالءومنین و پانصد بنام خواجهٌ جلیل سید ابوالحسین بن عبدالنه بن احمد و پانصد بنام 
خواجه جلیل ابوالعیاس تاش و چون عضدا لدو له ان سخه را تأمل کرد اثار غضب در 
چپرة او بدید ی وان کاغفد سوی من انداخت و کت : پسرعتبی چرا عافیت نطلبد و 
حرمت خود نگاه ندارد واورا چه حد آن باشد که برمن تحکم کند و اقتراح تماید و مر 
بآن میدارد که پیش‌از دسیدن تو بعراق بلب جیحون چندسوار فرستم . تاخاك آن زمین 
راب پسم مرا کب بهوا روص ان ار ار ۱۳ 
ی مج : من متجیر شدم و ازهییت او کلمه‌ای نیادستم گفت ۰ از مشخدمت او باز گشتم 
ودرحال عضدا لدو له صاحب عبادرا بخواند که وذ بر بود و حال تذ کرةٌ 5 مر خراسان با 
وی بگفت . صاحب مردی عاقل ودانا بوده گفت : سپل اقتراحیست که امیر خراسان کرده 
است » بپای ‏ نچه وی‌خواسته است آن دوهزار دینار بغدادی می باشد که در نوبت نوح 
ابن نصر(۲) بدر خداو ند ر کن‌الدو له اذجپة ابوالفضل بلعمی این‌مقداد می‌فرستاد و وی 
بکر اهیت می ستد واگر ایشان‌همان طلبیدندی که‌در آن عهد بنحاه هز ار دیناد کم نبایستی 
بنزديك ایشان توت . اماا کنون ابو الحسین عتبی بجهة دواح کار خداو ند بدان کودك 
با نموده ات که مه 0 می کنم وک راین قدد بجپة خاصه خود اقتراح کردی 
باید فررستادی ۵ بحجپة بوک آن خاندان . جون عضدا لدو له این سخن ازو شنید ساکن 

۱- باب چپاردهم از قسم اول 


۲- بیداست که درین جا نصربن احمد باید باشد و نه نوح بن نصر . زیر که ابوالفضل 
بلع‌می زمان نوح‌بن نصر د|در نیافته است ۰ 


۳۳۹ 


: و : 
. احمد خوارژمی میگوی که :,روژی چند بر آمد " منعزم کردم که بطرف شداددو آن 


دیك امد و جمه آوردند ومر | بخدمت امیر رادید 


بی 


شوم و قائله را کوج 
چون رسم خدمت بجا آوردم بازی مود ومر | تیچ 


بل فرمود وفرمود که ِ تابر 0 مالی 
آورده‌ای فر موده شد تا جمله را برداخته ی » چه کر اهیت آن خاندان روا نداشتم ۳ 
پیوسته میان جانبیث طر یق‌تودد مسلوك بوده است ‏ نخو استم که درعهد ما برافتد . چون 
ن اودا وداع کردم واژیکه مراجعت نءودم جمله پرداخته شده بود من تسلیم کردند. 

7 همه نتحه 4 اشارت وذبر ناصح مشفق بود. چه‌ا گر وزیر در هوا دازی سعن کف فتی 
1۳ ری حرب میان ایشان مشتعل‌شدی وجهان برفتنه و بشورار که ۱۳ اما رأی‌وذیر مشفق 

ت که آتش افروخته را فرو نعاند ونان اقبال از آن بشته شود .> 

این حکایت دیگر که محمد عوفی درجوآمعا لحکایات و لوامعالرو ایات (۱) آورده 
است پیداست‌مر بوط بزما نیست که‌میانه |بوا لغضل بلعمی و نصر بن‌احمد سرد شده بو ده‌است. 

«حکایت , آورده‌اند که دروقت امادت نصر بن احمد سامانی والی اسبیجاب قوی 
شده بود وعدت زی ات بسیار داشت وچون خودرا در آن ملكت تن دیدرات استغنا بر 
افر اشت و اش استعلا برافروخت وحق سیحا ته وتعالی در کلام خود می‌فر ما ید ان <- 
الانسان لیطفغی آن رآه استغنی> . برولی نعمت. خویش یرون آمد وحقوی نعمت بر عقوق 
کثران مقایله کرد و آمیر نصر هرچند استمالت میکرد مفید نبود . حاجمی دا بافوجی.!2 
لشکر بفرستاد . والی اسبیچاب با وی حرب کرد واآن حاجب درجنگ کشته شد و لشدر 
او بپزیمت باز گشت. برعقب لشکری دیگرفرستاد وهم منهزم شدند وغرض بحاصل نشد و 
آمیر در آن اندیشه مانده بود و کار خودساخته که بشقس حوولست ی ادشد . روزی با وذزیر 
خود ابوالفضل بلعمی ددین معنی مفاوضات می‌فرمود . ابو | لفضل گفت که : کار اسبیجاب 
را چندین عظمت نمی‌بایست نهاد واودا بنوعی دیگر تدارك ممکن بود . امیر سعید نصر 
احمدرو راو لفضل کرد گفت : این‌سخن چهلایق‌خردمندان ووزژ؛ بر نست که تومت‌کوی؟ 
مگر وصایای اردشیر نخوانده‌ایکه: پادشاه باید اول اندیشهٌ تخت کند پس انديشةٌ 3 
صفه که تخت دروی بوده بس |ندیشه [ن‌سرای که باراو در انسا باشد » پس اندیشه آن 
شبری له آن سرای درا نجا باشد بس‌آندیشه ولابت ورعیت که آن شپر بدیشانآبادان 
باشد وهرچه بوی نزدیکتر همت و انديشةٌ اوباید که برو پیشتر مصروف باشد واگرمن 
کار اسبیچاب که درجوار منست خواردارم از کرمان وغز نن و بلاد دور دست چه‌طمع‌دادم 
ودران حدود هرفس دا هت نا در سرافند . بس‌اين کرت لشدری بخواهم فرستاد که 
چون اسبیجاب ده بدیشان گشاده شود وا کرعباذ با بی‌مراد بازگردند باد دیگر خود 
بروم بدفع آن مهم تاعاصی را بدست آورم والادد آن فروشوم و اذین انفت باژ دهم . 
وذزیر چون جد وعزم وحزم پادشاه بدید خدمت کرد وانصاف داد و بعطای خود اعتراف 


۱- باب هقدهم ازقسم دوم ودرباب نهم از قم اول همین حکایت را باعبارات دیکر و با 
حذف نام ابوالفضل بلعمی بامیر اسمعیل بن نصرین احمد نبت داده است . 


۳۳۷۲ 


نمود و بدانست که عزم پادشاهان اگر بنفاذ مزین نبود عروس ملك از زیسور ملك 
خالی ماند . > 

غیاث‌الدین بن همام| لدین خو ندامیردر کتاب دستور الوزداء (۱) دد باب| بوا لفضل 
بلعمی جز ین چیزی نهمیئو یسد : 
«۱بوا لفضلالبلعمی» در ذمان پادشاه بی‌عدیل امیر اسمعیل متصدی وزارت کشت و 
کماینبفی از عهده آن امر خطیربیرون آمده ‏ درایام دولت امیر نوح بواسطة قصدخمار 
تگین متوجه خلد برین شد .> 

درین سخنان نیزهمان ایراداتی که پیش ازین ذکر کرده‌ام میرود و آن اشست که 
وزير اسمعیل نبوده ودر ایام نوح در نگذشته است. 

روی هرفته ازین سخنان جنین نتسجه متوان گر فت؟ که ابوالفضل محمدین عبیدال 
بلعمی بزر گ که اذمردم لاسگرد مرو بوده در زمان کودکی نصر بن‌احمد سامانی جزو 
عاملان درباد وی بشمار میرفته وچون در اغاز پادشاهی وی دست اندر کار بوده احتمال 
مرو د که درزمان پادشاهی پدرش احمد بن اسمعیل بکار گز یده شده باشد وسیس‌درحدودسال 
۲ نیز دست اندر کار بوده واز آن پس همواده برسر کار بوده است تاایشکه پسازعزل 
ابوالفضل بن یعقوب نیشابودی وذیر نصربن احمد شده ومدتی در وزیری مانده است‌و 
عاقبت در سال ۳۲۳ از وزارت افتاده وسه سال پس از ان در شب دهم صفر ۳۲۹ در 
گذشته است . 

ظاهر نصر بن م احمد در آغاژ بادشاهی خود سیار تند و بدخوی بوده است چنان 
که از گفتة بیپقی پیش اذین آوددم و پس از آن مبتلا بسل شده ودر وجود او تأثیرسیار 
کرده است و سیار ملایم و [دام شده‌چنا نکه ابن‌اثیر و مر خو ند حکایت‌هایی از ملایمتپای 
وی آوردهآند ودر ضمن دلایلی‌هست که بسیار زودر نج بوده است و نظام| لماك درسیاست 
نامه داستان مقصلی از تمایل وی نسبت بقرمطیان آورده است. در نعیجة این اوضاع گویا 
نصر بن احمد در پایان عمر خویش همه عاملان بزرک خود دا از میان برده و چنانکه 
ابن‌الاثیر و گردیزی کنته| ند در پایان زندکانی وی‌دیگر کسی از آن مردان کاردان نما نده 
بود وایشان همواده بریکدیگر قیاع میکرده و باهم نمیساخته|ند وچون وی پیش اذ چپل 
سالگی مبتلای بسل شده بود در پایان عس نفوذ وقدرتی درکاد پادشاهی نداشت و اگر 
مسر انار نم کاری اذو بر آمده است باید ۳۳ نتیجه کاردا نی‌های ابوعبدالله جیپانی و 
ابوالفضل بلعمی دا نست‌چنا نکه در۳۳۰ که هردوایشان نبوده‌اند آن بریشا نی‌هادرسلطنت 
نصر بن احمد روی داده است . 


۴۲ ابوعلی محمد بن محمد بن عبیدالل4 باعمی 
پسر ابوالفضل محمد بن عبیدالله بلعمی وزیر معروف بیلعمی بزرگ نیز وزارت 
سامانیان داشته است و آن ابو علی محمدبن محمد بن عبیداله بلء‌میست که بواسطه‌ترجمه 
۱- دستورالوزا.. ... با تصحیح ومقدمةٌ سعید نفیسی -طهران ۱۳۱۷ ۱۰۸ 


۳۳۸ 


تاریخ طبری در ادییات ایران معروف‌تر از پدرست ۰ 

دردیباچة ترجمةً تادیخ طبری که ازروی معتبر تر ین نسخهای خطی نقل میکنم چنون 
آمده است: « و بدانکه این کتاب تاریخنامةٌ بزر کست که گرد آودد ابی جعفر محمدبن 
جر بر بز بدا لطبری‌درحمة ال علیه» که ملك خر اسان بوصا لح منصود بن‌نوح فرمان داددستور 
خویش دا خو اجه بوعلیمحمدبن محمد بن‌عبید الب | لبلعمی که این تار یخ نامه را که از آن پسر 
جر یرست‌پارسی گردان هرچه نیکوتی چنانکه اندروی‌هیچ نقصانی نباشد» پس کوید:چون 
اندروی نگاه کردم و بدیدم اندروی علمپای بسیاروحجتهاو [یت‌های‌قر آن وشعرهای‌نیکو 
واندروی فاید ها دیدم سیاد پس د نج بردم وجهد وستم بر خو یشتن نپادم واين دابادسی 
گردانیدم بنیروی ایزد عز وجل وما خواستیم که تادیخ روز کار عالم اندروی یاد کنیم؛ 
آنچه‌هر کسی کفته است از اهل نجوم و از اهل هر گرومی که تاریخ گفته‌اند, از گبرو 
ترسا وسلمان هر گروهی 7 نچه گفته| ند یاد کنیم 1 | ندرین کتاب» ستوفیق ایزد جل وعز ؛ 
که از روز کار آدم تاگاه رستخیزچند بود واین اند کتاب پسرجریر نیافتم و باژ نمودم » 
تاهر که اندروی نگرد زود اندریا بد و بروی آسان شود , انشاءایه‌تعالی وحده‌| لعز یز >. 

بنا برین دیباچه که معتبر ترین سند و بخامهةً خود ابوعلی بلعمیست این ترجمه را 
در ژمان منك سدید ابوصالح منصودین نوح پادشاه سامانی (۱۱-۳۵۰ شوال ۳۳۵) 
برداخته ودر انزمان ۳ این بادشاه بوده است . 

این ترجمةٌ بلعمی ترجمةٌ طابقالنعل با لنعل تادیخ طبری نیست که بنام تادیخ‌الامم 
والملوك معروفترین وجام‌ترین وسودمندترین ومپم‌تر ین کتاب تاریخست که بز بان‌تازی 
نوشته شده بلکه بلعمی در هعهجا سلسله روات را له طبری همشه تگاهداشته و با 
کمال دقت آورده است ویکی اذ بهترین مزایای این کتاب همانست حذف کرده و دد 
بسیاری از چاها چه داستانها وچه مطالب تار یشی که میدانسته ومیشنیده ویا در کتابپای 
دیگر مییافته است بر آن میافزوده وچون تاریخ طبری بوقایم سال ۳۰۲ بپایان میرسد 
وقایع سالپای بعد دا تا۳۵۵ بر آن افزوده است واذ | نجا میتوان پی برد که شاید این 
ترجمه را در ۳۵۲ آغاز کرده ودر ۳۵۵ تمام کرده باشد . 

امام محمدبن جریر طبری متوفی در ۳۱۰ دا نیز تألیف مهم معروف دیگر یست 
بنام تفسیر طبری که آنرا هم بفرمان همان پادشاه سامانی امیر سدید ابوصالح منصودبن 
توح بقادسی ترجمه کرده‌اند. در مقدمهٌ این ترجمه چنین آمده است : «... واين کتاب‌تفسیر 
بزد کست از دوایت محمدین جریرالطبری دحمةاله علیه ترجمه کرده بز بان پادسی‌ددی 
راه راست دا و این کتاب دا بیآوردند از بشداد؛ چپل مصحف بود این کتاب نبشته بز بان 
تازی و باسنادهای دراز بود و بیآوردند سوی امیر سدید مظغرابوصالح منصودین وح‌بن 
تصر بن احمدین اسمعیل رحمةالة علیهم اجمعین. پس دشخو ار آمد بروی خواندن‌این کتاب 
وعبادت کردن آن بز بان تازی وچنان خو است که مرین دا ترجمه کنند بزبان پادسیءیس 
عامای ماوراءالنپر دا گرد کرد واين اذیشان فتوی کرد که دوا باشد که ما این کتاب دا 
بز بان پادسی گردانیم؟ گفتند: روا باشدخواندن و نبشتن تفسیرقر آن بپادسی مر آن کسی 


۳۳۹ 


را که او تازی نداند, ازقول‌خدای عزوجّل که گفت :ووماارسانا من‌زسول‌الابلسان‌قومه»: 
گفت:من‌هیچ بیغامیری رانفر ستادم منگز برژبان قوم اوو آن زبا نی کایشان دا نستند ودیگر 
آن بودکین ذبان پادسی اذقدیم باز دانستند » از روز کار آدم تاروز کار اسمعیل‌هیه 
پیغامیر ان و ملوکان ذمین بهادسی سخن گفتندی واول کسی که سین گفت بزبان تازی 
اسعیل پیغامیر بود و پیغامیر ما صلی‌ال علیه از عرب بیرون آمد واین قر آن بزبان 
عرب برو فرستادند واینجا بدین ناحیت زبان پارسیت ومل و کان اینجا نب ملوك‌عجم|ند. 
پس بفرمود ملك مظغر ابوصالح تا علمای ماوراء النپردا گرد آوردند کرد کردند اژ 
شهر بخادا چون فقیه‌ا بو بکر بن احمد بن‌حامد و چون خلیل بن احمدالسجستانی وازشهر 
بلخ ابو جعفر محمد بن علی اذ باب‌الهند و فقیه لحسن ابن‌علی مندوس را وابوالجهم 
خالدین هانی‌المتفقه دا واز شهر سمرقند واز شپر سبیجاب وفرغانه واذهرشهری که بود 
در ماوراء الثپر اندر ؛ همه را بیاوردند و همه خطها بدادندبر ترجمهٌ این کتاب » کین‌راه 
راستست. پس‌بیرونآمد فرمان امیرسدیدملك مظفر |بوصالج بردست کسم‌ایاوو نزدیکان 
او ووژیران او برژیان خاصه اووخادم او ابوالحسن فایق| لخاصه سوی‌این جماعت‌مردمان 
واین علما؛ تا ایشان ازمیان خویش هر کدام داناتر اختبار کردند» تااین کتاب دا ترجمه 
کنند. پس ترجمه کردند واذجملةً این مصحف اسنادهای دراژ بیفگندند واقتصار کردند 
برمتون اخبادواین را ست محلد ساختند ازجمله این‌چپارده مجلدفر و نپاد ند هرییکی 
نیم سبع» خا جیله همه تقسیر قر آن باشد اذ پس وفات پیغامیر علیه| لسلام؛تااتکه محمد بن 
جریر آذین جهان بیرون شد و آن ان-در سال‌سیصد وچپل و پنج بود از هجرت پیغامبر 
علیه | لسلام و شش محلد دیگر فرو نهاد ند تااین بت محد تمام شد ۱(۳۰) 
ازینجا پیداست که ترجمهٌ فسیر طبری دا دردولت ساماتیان دد سال ۳۶۵ آغاز 
کرده|ند ودر زمان پادشاهی امیر سدیدا بوصالح منصودبن نوح یعنی پس از سال ۳۵۰ 
انرا بیایان رسانده‌اند. 
مرحوم محمد قزویثی درمقالهٌ سای لک این ترجمه نغسیر را دز بابو علی بلمی 
نسبت داده است واین نکته دا جزددین مقاله که مأخذ آن هم‌معلوم نیست درجایی دیگر 
نیافتم : اما تادیخ ترجمهٌ تادیخ طبری رامعمولا سال ۳۵۲ نوشتهاند وظاهرا این‌نکته هم 
چندان مسلم نیست واز نسخه‌های این کتاب جنین چیزی بر تیا رد وجنا نکه ,یش ازین گفتم 
تاحوادث سال ۳۵0 مبرسد . 
۱- مقالةً مرحوم محید قزویتی بعنوان «قدیم‌ترین کتاب درزبان فاسی حالیه » درشمارة۱۲ 
سال اول مجلةٌ ایرانشهر برلن ص ۸ ۳۲۳۱ ومقالةً آقای مجتبی مینوی بعذوان« کتابهای مهم» 
در شماره اول سال اول مجلهٌ تقدم تهران ص‌دم - .+ و شمارة دوم آن ص ۱۰۵ - ۱۰۷ 
هط زظ 2 06 عصمععوم مازمهعصهه جع عتوم1قاه واعطه0ظ ,۳ 
16-7 ۰ ,1905 عتعوظ :1 ,۲۷۵۱ معلعرهت/د۷[ 
عط هد صام‌ندهعت ود[ جمزعیه۳ عطا که موملفاه) وحتعنظ ععلحفط 
8-9 ,وم ,1879 صمعم ,1 ,۲۷۵ مصتعهعت6 طوذاتدظ 


۳۳۰ 


موی در کتاب احسن‌التقاسیم (۱) دد باب آمنصود ن و (۳۱۵-۳۵۰)/ مینویسد: 
حاجب وی | بومنصود باقری و پس‌ازو فلج وسبمسالاد اوابن عبدالرژاق و سیسابوالحسن 
سیمدور ووذیرش اميرك بلعمی بود وسیس عتبی ودوباده بلعبی و باردیگر عتبی‌شد ّ 

ازین قر ادا بوعلی بل‌عی بامیرك بلعمی م«ر وف بوده است و اخست وزیر منصودین 
نوح بوده ومهء‌زول شده وعتبی 
گشته وعتبی جانشین او گشته است وبلهءی وعتبی در دو لت متصودبن 


این 


بجای او آمده اسب و باردیگر بلععی وزبرشده و مء‌زول 
نوح هر يك دوبار 


بوزادت رسیده‌اند . 

منپاج سراج در طبقات ناصری (۲) می نویسد که هنگام مرگ عبدالملك بن نوح 
البتکت امیرحاجب در ماوداء النهر نبود ودر بغارا بودووزیر عبدالملك‌بن نوحابوعلی 
بلعمی(۳) با امیر حاجب یگانگیو بیوستگی بسیارداشت واین وذیر بالبتگین نوشت وبااو 
درین کاررای زد وراهنمایی خواست . البتگین ددباسخ نوشت پسردا برای نشستن بجای 
پدر بیش اذبرادد آن‌پدر حقست ولی پیش از آنکه پاسخ البتگین برسد سپاهیان و اعیان 
وبیشوایان دین ودولت همه بر بادشاهی امیر منصودین توح همداستان شده بودند وش 


از آنکه آن نامه برسد اودا برتعت نشانده بودند . 

در بای این صحیفه در دنبال کلمهٌ علی بلعمی راورتی چنین یاد داشت کرده است : 
«مو لف کتاب نام او را درست ننوشته و نام درست وی ابوعلی‌بن عبدالنه محمد بلء‌میست 
باستناد ۸۲ارالوزراء وتادیخ یافعی و کتاب‌های دیگر و ابوعلی مترجم تاریخ امام محمد 
تجر بر طبر ست چنانکه در دیباچه آن ترجمه هه ااست بت با آ نچه گذشت پیداست که در 
۲تارالوزراء وتادیخ یافعی نیز نام وی درست نیامده است ۰ 

ازینجا پیداست که در زمان مر ک عبدالملك بن نوح درسال ۳۵۰ ابو علی بلعمی 
وذیر بوده و چون باالبتگین حاجب بستگی تمام داشته بااودرین باپ مشودت کرده و 
رای البتگیت‌این بوده‌است که پسر عبدا للت بپادشاهی رسد و لی‌پاسخ نامه او دیردسیده 
و پیش‌از آن مردان بز رگ کشوز منصودین نوح (۱۱-۳۵۰ شوال ۳۹۸۵) دا بیادشاهی 
برداشته بودند. ازین قر اد ابوعلی باعمی در ذمان عبدالملك بن نوح (۳۵۰-۳۶۳) نیز 
وزیر بوده است . 

پس‌از آن مولف طبقات ناصری درذکر سلطنت نوح بن‌منصودین نوح (۱۱ شوال 
۱۳-۵ رجب ۳۸۷ که ورد (ِ) : وزیری بابوالحسن عبد ال بن احمد عتبی داده شد و 
تاش حاجب سیپسالاد شد وحسام| لدو له لقب گر فت وداودتی درذیل این کلمات یاد داشت 
کرده رت «مو اف تاریخ «مینی از همین خانوادة عتیمست و تاریخ ۹ و کتابهای 
معتبر دیگر گویند ابوعلیبن عبدایث محمدین بلعمی مترجم تادیخ طبری وژیر او بود ودد 


۱ چاپ لیدن ۱۹۰ - ص ۳۳۸ 

۲- ترجمهٌ| نگلیسی‌راورتی - ج ۱ -ص ۲ ء وطبقات ناصری- چاپکابلج 9۱۳۱ ۲۲-۲ 
۳- درین جا بخطا علی بله‌می نوشته شده است , 

»- ترجه انگلیسی ج ۱ - ص 46 ومتن فارسی‌س ۲۳ 


۳۴۱ 


دیباچةٌ آن ترجمه نام منصودبن توح آمده‌است ۰ درینجا نیز نام و نسب ابوعلی بلعمی 
رادرست نئوشته ومنصود ین نوح بن‌نصر دا بانوحبن منصورین نوح اشتباه کرده است . 

عقیلی در | ثادا لو زداء می نو بسد : « ابوعلی محمد بن محمد بلعمی در تاریخ سئه 
خمس وستین وثلثمائه وزیر منصودبن عبدالملك بن نوح سامانی شدو بغایت فاضل و کامل 
بوده است ومترجم تاریخ امام‌جریر طبر یست > . 

فزو نی استرابادی نیز دربحیده (۱) همیت مطالب را گرفته و منصودین عبدالبلك 
ابن نوح‌دا متصودبن عبدالملاك وامام جریر طبری دا امام محمد طبری نوشته‌است . از ین 
قر ادا بوعلی بلء‌می باردیگردر ۳۹۵ وزبر شده‌است منتهی این هر دوموّ لف نام نوح بن‌منصور 
ابن‌نوح دا که در سال ٩۳۵‏ بامیری رسیده منصود بن عبدالملك بن‌نوح نوشته اند . 

حمد له مستوفی در تار یخ گز یده (۲ می نو یسد : | لسدید منصود بن عبدا لملك بن 
وح‌بن نصر بن احمد بن اسععیل‌بن احمدین اسدین سامان متوفی در منتصف شوال ۳۸۵ 
وزیر او ابوعلی محمد بن‌محمد بلعمی (۳) مترجم تادیخ جریرطبری بود . > و سپس در 
جای دیگر (4) گوید : « الوژیر ابوعلی محمدین محمد پلعمی (۵) مترجم تادیخ جریر 
طبری معاصر منصور ین عبدا لملك بود > . ولی این‌سخنان که همه از یکدیگر گر فته‌شده 
سخت نادرستست زیر | که در میان پادشاهان سامانی منصودبن عبدالبلك نبوده است و 
عبدا لملت بن نوح‌بن نصر پسری داشته است بنام نصر بن عبدا لملك که در سال ۳9۰ پس 
ازمر گ پدر يك‌سال پادشاهی کرد دچون کودك بود اوداخلم کردند وسال ۳۰۵ که! بوعلی 
بلعمی بوزادت دسیده یا سال خر پادشاهی ابوصالح منصودین نوح بوده است و يا سال 
اول پادشاهی |بوالقاسم نوح بن منصور . 

غیاث| لدین بن همام الدین خو ند امیر درحبیب | لسیر (1) می‌نو یسد : و زیر امیر سدید 
ابوصالح منصور ابوعلی مجمد ین محمد بلعمی بود و تادیخ طبری را او ترجمه نمود . همین 
مطلب زامو لفز شتا تمالس از مس ال هل رده و ی ری و ۱۳۱ 
محمد بن احمد بلعمی نوشته است ۰ 

همین مو لف‌در کتاب دستورالوژراء )۷۲ دریاب| بوعلی بلعمی کو ید 2 «بوعلی بلعمی 
بعدازعزل دامغانی (۸) دوزی چند بر مسند وزارت بنشست و بنا بر آنکه اختلال احوال 
آن مملکت زیاده از آن‌بود که اوتدارك تواند نمود امیر نوح عبدایله عز بر دا ازخوادزم 


۱ص ۳۶۸۵ 

۲- چاپ اوقاف کیب ص ۳۸۵ 

۳- درین نسخه بجای بلعمی «بلخی چاپ شده 

6ص ۸۱۱-۸۱۰ چاپ سابق|لذ کر 

ه- درین مورد «تلغمی» چاپ‌شده 

> چاپ بمبثی ۱۸۵۷- جز وچهارم ازجلد دوم - ص ۱۳ 

۷- چاپ من ص ۱۱۳ - ۱۱ 

۸ یعنی |بوعلی دامغانی که پس از عیدایه عزیر بوزارت امیر نوح رسیده بود . 


زار 


باز طلبید وثائیاً بتکفل آن شغل مأمور کردانید . درتاریخ گز یده مسطورست که :ابو 


علی محمدین محمد بلعمی وزیر متصوربن عبدالملك بن نوح بود و تاریخ محمدین جر یر 
طبری دا او ترجمه مود . > 

درست تر بن نکته‌ای که در باره ابو علی بلعمی هست[ تست که گر دیزی دد زین ت 
الاخباد (۱) درد حوادث سال ۹ در زمان عبدالملك‌بن نوح گوید : «البتگیت حاجب 
بحضرت لباقت ابو متصود (۲) همی دانستی والیتگیت گفت اندر کار یوسف‌بن اسحق بد 
محضریه تاو زارت اژو باژزستدند و بابو [علی] محمدبن محمدا لبلعمی دادند . تا البتگین 
ازعبد| لماك کار دیگر گون دید » اندر عشرت بخدمت کمتر آمدی » پس عبدالملك او دا 
فرمود ببلخ شود . البتگیت گفت : عامل نباشم» بپیچ حال» پس از[ نکه حاجب الحجاب 
بودم ۰ پس سپپسالاری خراسان او را دادند و بومتصور دا صرف کردند.. اوسوی‌طوس 
رفت و البتکین بثیشابور امن بیستم ذی الححهة سنهٌ تسع و اد یمیت و ثلمائه و وزیر او 
| بوعبه‌الله م<مد رن احمدا لشیلی بودومیان البتکن وابوعلی بل‌می عهد بود که هردو نایب 
یکدیگر باشند و بلعمی هیچ کاد بی علم و مشودت البتگین تکردی . البتگین اذ ببر 
عبدا لملك | لرشید را هدیپا فرستاد واندر آن اسبان بود و دیگر چیزها . پیش آوددند » 
بس‌از نماز رک وعبدا لملك همی جواکان زد اندر میدان ومقدارشر اب خورده و از آن 
اسبان هدیه یکان‌یکان همی بر نشست . یکی اسب|ززیر عبدا لملك بجست واودابینداخت و 
دروم او درد شکست . اورا مرده برداشتند ورشید لقب کردند . > 

در آن زمان‌ها همواره درمیان چهاد تن ازبزرگان دربار و پیشوایان سیاه بر سر 
مقام زدوخورد بوده‌است : یکی ابومنصور محمدبن عبدا لرژاق طوسی سپپسالارخراسان 
که مردی سیار بزد گوار بوده ودر ایران دوستی مانتد نداشته و در برودش دانش و 
ادپ‌کارهای بسیار کرده است از [ نجمله شاهنامه دا نعستین بار بفرمان وی بزبان دری 
آورده‌اند » دیگر همت البتگیت غلام ترك سامانیان که او نیز سپپسالاد خراسان شد و 
سوم |بوالحسن سیمجور قپستان ی که وی‌نیز بنوبت خویش‌سپهسالارخر اسان گشت وچهادم 
ابوالعباس حسام| لدو له تاش که او نیز از غلامان ترك بود و سبم‌سالار خراسان سا . 
ازین سخنان گردیزی چنت بر میآید که در میان این دقیبان ابوعلی بلعمی برای حفظ 
خویشتن خودرابالبتکن بسته وبیشتیبانی او کارمی کرده و نیروی وی بالبتگین بوده است. 
ابو منصور یوسف بن اسحق که البتگیت باوی بدبوده وسرانجام اورااژ کار |نداخته وابو 
علی بلعمی‌دا بوزیری نشانده است درسال۳۸ وزیر شده و گویا ددهمان سال هم| بوعلی 
بلعمی بوزبری رسیده است و گویا مدت وذیری ابو علی بلعمی ددین باد بیش‌از یکی‌دو 
سال تکشده است . 

گردیزی جای دیگر (۳) گوید : « وذیری میان ابوعلی بلعمی و ابو جعفر عتبی 


2۱ مب ۶ ۲ 
۲- مقصود |بومتصور محمدین عبدالرزاق طوسی‌سپهسالار خراسانست که پس ازین ذکراو بیاید. 
۳ص > 


۳۴۳ 


اوفتاده بودء چند گاه 6 پس بوعلی بمردا ندر جمادی‌الاخرة سته ثلث وستین و تلامائه» . 

ازین جاپیداست که ابوعلی بلع‌ی دد۸ ۳۶ زجستین باروژیر شده ودر جمادی‌الاخرء 
سال ۳۸۳ ععنی با نزده سال پساذاان در گذشته است. ازطرف دیگر پیداست که | بوعلی تا 
زمان مر گعبدا لماك بن نوح وذیر بوده‌استژیرا که گردیزی‌در باره مر گ عبدا لملك(۱) 
رن ۱( رت حال بیفتاد (۳)ابوعلی بلعمی دد حال نامه نوشت 
سوی البتگیت بدا نچه شید وا افتاد و گفت : کر اصو اب باشد نشاندن؟ البتگت جواب نامه 
نوشت که : هم اذفرزذندان اویکی صواب‌تر بود نشاندن ۰ چون این جواب رفته بود باز 
نامه رسید که سامانیان و حشم برانند که منصور دا باید نشاند ‏ البتگین‌چون جواب نامه 
بخواند جمازه سوادان ازرود گذشته بودند ۰ > 

ازین جا معلوم می‌شود که ابوعلی بلعمی که در مر ک عبدالدلك بن نوح دد سال 
۰ وذیر بوده بیاری واغوای البتگیت باجا 


نی منصودین نوح مخالف بوده است و 
بهمین جپت در ذی‌قعده سال ۳۵۰ البتکین را ازس‌پسالاری خر اسان برداشته و دوباره 
ابو منصو رم‌عمدین عبدا ار زات‌را سمپسالار کر ده‌ا ند 03 و ناجار می با یست در ه.ین ذمان 
ابوعلی بلععی را که هعدست البتگین بوده است عزل کرده باشند باایتکه بیش از ان او 
را ازکار انداخته باشند » زیر که اگر وزیرمی‌بود با آن دوابطی که با البتکت داشت 
نمی دایست بگذارد البتگین راعزل کنند . سپس چنانکه ذ کر خواهم کرد ظاهر] باردیگر 
ابوعلی در زمان نوح بن منصودبن نوح بوژیری رسیده است زیر که ابو نضر عتبی در 
تادیخ یمینی در وقایع سال ۳۸۲ () می نویسد : « چون بغر اخان سّ سرب ملك راد 
گرفت فایق اجاذت خواست تابپلخ دود ومعاملات آن حدود وابواب المال از بپرخز ان 
او )1 محصل کند و خطبه وسکه بشعار دعوت او در آن اطر اف و نواحی مقرر گرداند 
برین قر ار دستوری یافت و بجانب بلخ روان شد و نوح فرصت نگاهداشت و اژ مستتر 
خویش مت کر واد رون ۲ مد وا و اکن ٩رد‏ وبامل تواوال کر د وجمعی از مماليك 
او | نجا رفته بودند وم راو وک مانده ‏ چون ازوصول اوخیر بافتند شادمان گفتند 
وحیاتی تازه و عیشی نو بمکان اودراجرام واجسام ایشان‌ظاهر گردید وازجوانب لشکرهای 
متفر بدو پیوستند تاسپاهی تمام فراهم کرد و نوح وذادت برابوعلی بلعمی مقر کرد 
و ضیط ۲نقد راکه ازممالكت ومماليك باقی بود بدست او بازداد واودر تدبیر و تقدیر آن‌مبم 
متحبر ومبتلا شد واز طریق التبام و انتظام آن‌کار قاصر مان چه ولایت بکلی در تشیث 


۳ 1 و ِ 
خصوم بود و اشکری تیار جمع شده ووجوه اقامات و تعبد ایشان تعذری داشت » عبدالله 


۱ ص ۶۳ 

۲- یعنی ابوالفوارس عبدالعلك بن نوح 

۳- یعنی ازاس افتاد ومرد 

6 زین الاخبار ص 4۳ 

۵- ترچمهٌ جرفادقانی چاپ اول طعران ۱۲۷۲ ص ۱۱۸-۱۱۷ 
*- یعنی نوح بن منصورین نوج 


۴ 


طز ور را ازخوارژم باز خواندند و برسر منصب وزارت فرستادند . > 

نتیجه قطمی که اذین سخنان می توان گرفت اینست که ابوعلی بلعمی نعست وزیر 
عبدالملك بن نوح بوده ودو سال ۳۶۹ بوزیری او رسیده است . سپس در سال جر 
متصودبن عبدالملك بن نوح‌امیر شده وی نیز وذیر بوده وتا سال ۳۵۲ که ظاهرا بترجمه 
تاد بخ طیری آغاز کرده‌است نیزوزیر بوده وشاید تا ۳۵۵ که آن کتاب دا بپایان‌دسانده 
است وزیر بوده باشد وسیس در زمان وح‌بن منصود بن نوح که در ۳-۵ بامیری نشسته 
است و نیز درسال ۳۸۲ وژرات بافته است . 

ازین قرار درزمان عبدالملك بن نوح‌دد سال ۳۶۹ پس‌از عزل ,وسف بن‌اسحق 
ابوعلی بلععمی وژیر شده وسیس درزمان منصورین توح اخست بلعمی وزیر بوده وسیس 
ابوجذفر عتبی و باددیگر ابوعلی‌بلهمی واردییر او عفرعتی وازذانس دردعان نوج 
ابن منصور که تخست عبداللٌ عزیر و پس ازو ابوعلی دامغانی وزیر بوده اند در سال 
۲ ۱۷ ۳۸۲ ابوعلی دامغانی راعزل کرده‌اند وچون اوضاع درباد بسیاد پریشان بوده 
و بغراخان بخارا دا گرفته بود بکاددانی ابوعلی بلعمی متوس لگشته‌اند و چون از وی 
نیز کاری بر نیامده است اودا عزل کرده و باددتکی عبد ال عز بر رااز خوارزم خوانده و 
بجای بلعمی نشانده(ند واین آخرین پادیست که بلعمی اوذیر شده است و پنابراین گفتهة 
گردیزی که در جمادی الاخرةٌ ۳ مرده است درست نمی نماید . دویهم رفته ظاهرا 
ابوعلی بلعمی در دو لت سامانیان سه بار بوز ری رسیده است و شابرین از تا 
۲ مدت سی وسه سال دورة اعتبار اودردر بار ساما نیان کشیده است . درتاریخ‌ادبیات 
ایران ادوادد براون (۱) و در کتاب فقه‌اللفه ایرانی (۲) تادیخ مراک اعلی میا 
۳۸ نوشته‌اند و آن هر دواز فهرست کتاب‌های خطی فارسی موه بریتاتی (۳) تألیف 
ریو برداشته | ند وریو نیز درخواندان متنی که از آن گرفته است اشتباه کرده و سال۳۸۲ 
را که تاریخ مرگ ابوعلی سی‌جو دی در آن من بوده‌است بخطا تادیخ مر ابو علی 
بلعمی پنداشته» پس این‌تادیخ ۹ نادرستست وسال مر گ | بوعلی‌بلعبی معلوم‌نیست. 

باراولی که ابوعلی بلعمی وزیر بوده است مصادف با انقلاب ها و پریشانی های 
بسیار بوده ذیرا که عبدا لملك بن‌نوح اذالبتگین که بشتیبان بلعمی بود دل خوشی نداشت 


ومی‌خواست وی را ازخود دور کند وددهمان آغاز وذزیری بلعمی اورا اژدر بارخود دود 
کرد و بحکمرانی خراسان فرستاد واند کی براراان عبدا لماك مرد وشورشی دراگر فت» 
چنانکه شورشیان قصر امیر سامانی راهم غارت کردند وسوختند . ابوعلی بلعمی نصر بن 


,۲۵۲ مدععظ ۶ه عهاوذ11 همان ۸ محممعظ 6 سل ۱ 
6 .۳ 

ممط‌جنصم؟ ع. ععنمهته مصطت.. ماع فص مونعی) مطلذ۱۷ ۲ 
5 ۳.۰ .]1 ۷۲۵۱ مهنع۳10[0ظ 

عط صذ ماونیع ده[ صمنععظ مطا که مسعماآماد محتعنظ عععفط -۳ 
0 ۱ ,۲ ,۷۵۱ مصععه طوذاتظ 


۳۴۵ 


عبدا املك پسر خردسال امیر متوفی دا بنابر میل‌البتگین پامیری نشانده بود ولی هنوز 
یکروز از پادشاهی او نگذشته بود که سامانیان و بزر گان دو لت منصودبن نوح دا بجای 
او نشاندند ووی بیاری فایق که از کود کی دوست و ندیم وی بود بامیری دسید . شاید 
ددین‌موقم بلعمی نیز صلاح خود در آن دیده باشد که جانب البتگین را رما کند و بدین 
و سیله درمقام خود بما ند و پس|زاند کی دو باره ابو منصورمحمدین عبدالرزاق بجای‌خود 
باز کشت والبتکن بغز نه رفت ودر | نجاسلسلهٌ غز نویان دا تشکیل داد و ابو متصور نیز 
شورید و وی دا عزل کردند وابوالحسن محمد سیمجوری دا بجای او گماشتند و همین 
حوادث مقدمة انقر اش دولت ساما نیا نست . 

ابوعلی محمدین محمد بلعمی‌ددجهان ادب مقام سیار بلندی داشته است . بزرگان 
ادیبان زمانه همه باوی روا بط بسیار داشته و سخنان سیار در ستایش او سروده‌اند و 
باره‌ای نیز دربارة او بد گویی کرده| ند : 

۱ ابومنصور فوشنجی‌ملقب بءضر اب الشعرسا کن بخارا در تأسف بر زمان‌وزادت 
وی پس ازعزل او گفته است (۱) : 


زر زا زمانا ندم الزمان و نرثی الوزارة با لبلعمی 
فاخر نا الععر حتی انتپت من الیلعمی الی البرغشی 
و سوف توّل علی مار آه منه قریباً الی‌البرمکی(۲) 


ازین جا معلوم میشود که آخرین بار که ابو علی بلعمی از وذادت افتاده است 
ابوالمظفر محمدین ابر اهیم برغشی وزیر شده ووی چنان در کار خویش زبون بوده که 
بدخواهان بل‌می دودان وزیری او را افسوس میخورده‌اند . نیز ابو منصور فوشنجی در 
زمان وذیری ابوالحسین‌بن محمدبن علی حموئی بهمان اندیشه گفته است (۳) : 


ر کا نذع| لدهر من‌غیر حنکة بیوسفه و البلعمی و غیره 
الی ان‌رمانا بالغغاری بعدهم و عاندنا فی عبده و عزیره 
وماقدرعانافیابن‌عیسی و جوره وفی‌ابن ابی زیدا لنحیب وسیره 
فلم ذرض با لمقدور فیپم فامنا بکل کثیر فی‌الوری و عویره 
هم ابو منصور فوشنجی در بارهٌ وی و ابو جعفر عتبی و یوسف بن‌اسحق گفته 
است (ع): 
(بو علی و ابو جمعفر و یوسف الپالك بالامس 
ثلائة لم يك لی منهم نفع بدینار و لا فلس 
لذاك لم ابك علی مالك ۳ 


۱- فتح | لوهبی وترجمه جرفادقانی ص ۱۹۹ ویتیمةالدهر ج > ص ۸۶-۸۳ 

۲ - مطابق ضیط منینی و جر فادقانی » نسعه بدل تعالمی : و سوف تول علی ما اراه 
من‌البرغشی الی البرمکی 

۳- فتح الوهبی و یتيمة الدهر ج > ص 4 ۸ 

> یتيمة الدهر چ ء - ص ۳۸ 


۳۹ 


۲) لس علی بن حسن لعام حراني شاعر به ذبان نکوهش گوی آن زمان 
نیز دربادة وی سخنانی دارد ۰ ابومنصور عالبی در یتیمةا لدهر(۱) گوید چون هجاهای 
لحام در باره بلعمی پرا گنده شد بلهء‌میو سیله فر اهم ساخت که اودا ادب کنند ووی دا وا 
داشتند که ازجیحون بگذرد واژ ماوراء النپر برود وبلعمی ازذبان وی می‌ترسید وچون 
او بنیشا بو دسید بسپپسالاد ابوالحسن بن سیمجور نوشت که نگهبان او باشدو لحام او 
را نیز هجا گفته بود و آن‌نامه هنگامی رسید که لحام هم و ارد نیشابور شده بود ودرخان 
وشمگر فرود آمده بود و لحام نمیداست ۰ وی دار فد و شاین فر ستاد ند ووی سماد بود 
و آنجا بمرد ۰ ابوالحسن علی‌بن‌حدن لحام حرانی در هجای | بوعلی بلعمی گفته است(۲) : 


وزادة البلعمی منقلبه و هو کقفل غدا علی خر به 
لم برع لاو لیاء حرمتهم فیپا ولا للوجوه والکتبه 
قد قلیت وجه کل مکرمه متی تراها علیه منقلیه 
فپو احق اوری بداهية تضحی راسه علی خشبه 


و نیز درزمانیکه عتبی وا تور ده ودب گفته ات 
متی ادی شیخ الذی بست کالیدر ببدوطالعا فی| لدست 


لجاه دااتاین نش ای 
دهم دربارة ابوعلی بلعمی سروده است : 


اباعلی انلنی بعش امالی برضيك ایری‌و ان لم ترض‌اقوالی 
ان کان ساء ك اقوال نطقت بهپا فسوف برضيك‌عنی حسن افعا لی 
گذشته ازین دو تن شاعر بدخواه و بد زبان که ویر اهجا گفته | ند شاعر ان کرد 


بوده‌اند که وی راستوده‌اند : 

۱) از آ نجمله ابونصر ظریفی اپیوردی بوده است (۳) که ابوعلی بلعمی باوی کرم 
میکرد و ندیم او بود واو دا قصیده‌ای اقتراح کرد که برروش پیشینیان رود و فخامت و 
جزالت بکار برد و اوقصیده‌ای در ستایش وی گفت ‏ مانند[ نکه فحول شاعران جاهلیت 
گویند وا بوعلی خر سند شد واورا مختاد گذاشت که اذاعمال برید در شپرهای خراسان 
یکی دابر گر بند واو شپر ایودد دا برگز ید و بلعمی او دا صلت ومنشور داد و بدانجا 


فرستاد . 
۲ ابومحمد حسن بن‌علی‌بن مطر ان مطرانی شاعر شاش درستایش وی گوید(4) : 
الم براسی المشیب نذیرا و ولی الشباب بعیشی نضیرا 
و اصیح ضوء صباح العش یب لغربان لیل شبابی مطیرا 


۲ج > سا ص وت > 

۲ب یتيمة الدهرج ء - ص ۳۹ 
۳- بتيمة الدهر چ 4 ص - 1۲ 
6 بتیمةالاهر ج > ص 4 - ۶۷ 


۳۳۷ 


کذاك اذا لاح نودالیکو رلسود الطیود هچرن الو کودا 


هموالشیب مخبره مظلم و ان کان منظره مستنیرا 

و قد کان اظلامه فی العیو ن حلوالعیون و یشفی | لصدورا 

فاعجب پلون سواد انا دولون بیاش ابی ان ینیرا 

کان الفغوانی دمد العیو ن یطالعن فی شیب فودی نودا 

اتاادي لین نب االش بت ادن دی طلاک ال مرا 

وان هن و جپن زود الخضا ب اعرض عن ذلك الزور ژورا 

وددآن درمدیحه گوید : 

بلو ات نت ۳۳ لی عرفا و بخشی العدو النکیرا 
فلسم تلك الا اختیار انقوعا ولم تلك الا اضطراد ضرودا 
ولم تردالشر الا جزاه اراد بك ال خیرا کذبرا 
ولو لم تخف سوء ظن الشکو راما کنت بالسوء تجزی الکفورا 


۲) ابو نصر بن‌هزیم هزیمی‌معافی شاعر ابیورد سا کن بخارادرقصیده‌ای در وصف 
زمستان وسرما ددستایش وی گوید )۱( 2 


و شتوه شت ابناء السبیل لها و غاد فی نفق منپا المغاویر 
بشتتو جلیدهم مس الجلیدضحی و الما جلدته قر/ قوادیر 
فللعا مین الهای الرت اعد و یوت ی سای ۳ 
اذا تتکت التعباء عن اذن فللجنوب فی الجنبین تقویر 


مهمترین روابطی که درمیان ابوعلی بلعمی و ادیبان زمانه بوده روابطیست که با 
ابو بکدر محمدبن عباس خوارزمی کاب و نو سندة معروفزمان خود داشته است که بطیر- 
خزی مهءر وف بوده زیرا که پدرش طبری و مادرش خوارزمی بوده‌است (۲) و در نیمه 
رمضان سال ۳۸۳ با درسال ۳۹۰بنا بر بضیط این |لاثیر در گذشته‌است ۰ بو بکر خوارزمی 
۹ از بزد کان ادیبان وکا و شاع-ران زمان خود بوده و از کساائیست اه 
نویسندگی وی در زبان تاژی همواده سرمشق بوده است و ددین فن بیایهٌ بزدکان ادب 
ایران که بزبان تازی چیز نوشته‌اند مانند عبدالله بن المقفع وبدیع الزمان همدانی و ابو 
نضر محمد ین عبدا لجیار عتبی و قابوس و شمگیر و اسمعیل‌بن عباد طالقانی د دیگران 
میر سد. درسفری که ابو بکر خوادزمی بماوداء الثپر کرده است با ابوعلی بلعمی‌پیوستگی 
بافته و از آن پس روابط درمیان ابشان بایدارمانده است وابو بکر خوادذمی بابو علی 
بلعمی نامه می نو شته. چنا نکه نامپای‌چند ازوددضمن مکاتیب ورسایل او(۳) مانده است . 


۱ یتیمة|لدهر ج > - ص 9٩‏ 

۲-کتاب الانساب سممانی ورق ۳۶۸۰ و وفبات الاعیان ابن خلکان چاپ طهران ۶ ۱۲۸- 
6 2 ۱۱۱۳ 

۳- رسائل ابی بکر خوارزمی چاپ بمبثی ۱۳۰۱ ص ۲۷ و ۸۷ ۸۸ ۸٩9‏ و چاپ قاهره 
۲ ص ۱۸ و ۵ و9۷ 


۳۴۸ 


|بو منصودتعالبی دریتیمه| لدهر (۱) گوید ابوبکر محمدین عباس خوادژمی چون 
وارد بخارا شد باابوعلی بلعمی صحیبت داشت ووی قدر صحبت اودامی‌دا نست وچون اژو 
جدا شد درهجای او گفت 2 

ان دا الیل‌عی والعین غین و هوعار علی | لز مان ودشین 
ان یکن جاهلا بخفی حنین فپوالف و اازمان حنین 
جو ویو 

ی از یاس روف خاندان باععیان و ابوالفضل محمدین عبیدالُ بلعمی و 
برش ابو علی محمد بن محمد بلعمی پرورش وانتقار زبان نادسی بوده است و ایشان 
نخستین وزرای آیر انیا ند که این سیاست بزرگ را پیش کر فته| ند ودو وزس بزر گ 
رن همین سیاست راداشتهاند یمنی شمسالکفاة ابوالعباس فضل‌ین احمد 
اسقر اینی درزمان محمود غز نوی و خواجه عمیدالملك ابو نصر محمدین منصور کندری در 
زمان الب ادسلان سلجوقی‌هردو ازین روش پیروی کرده اند و پیداست که بو الفضل پلمی 
وابوعلی بلعمی‌هم درزمان وزارت خویش همو اره زبان فادسی را برژیان تازی بر تری 
گذاشته | ند وتا توانسته|اند کوشیده| ند که ذبان فادسی انتشار یابد و این نکته که درژ نده 
نگاهداشتن ایر آنو رمانیدن کشور از خطر تازی شدن و اذ میان دفتن استقلال ایران 
اهمیت سیار دارد ودر رآس هه چنیش های ملی ایرانست چیز یست که خاندان بلعء‌میان 
بنیاد نپاده و رسمست و5ه ایشان‌دروزبری و کغوربا نی یدید آورده‌ازد - 

ابوالفضل بلعمی با ابوعلی بلءمی کتا بی داشته است نام «توقیمات بلعمی> زیر که 
نظامی عردضی درچپارمتاله )۲ جابی که کتاب‌های نظم و نثر بادسی و تازی را میشمارد 
وخواندن آنها دا بر دبان فرض میکند این کتاب رانیز نامیرده است واز نام آن‌پیداست 
که محموعه توقیمات با باصطلاح قر نپای بمد ترسل و یا باصطلاح امروز منشأت یعنی 
محموعهة فرمانها ورساله‌ها ومکتوب‌های بلععی بوده واز قدیم درایران معمول بوده‌است 
که پادشاهان یاوزیران بزرگ هر چه در بالای نامه‌ها وعرضه داشت‌ها و جزآن بخط 
خویش می‌نوشتند و نمونه‌ای از انشا واندیشه‌های ایشان بود در کتابی بنام توقیعات گرد 
می آوردند » چنانکه توقیعات انوشبروان و توقیعات ذو الیمینین طاهر بن حسین فوشنچی 
امیر بز رگوارنامی ایران هردو معروفست ودر کتا با آمده است ۰ این کتاب نیز مجموعةً 
توقیعات یارقم‌ها یا باصطلاح تازه پی نوشت‌های‌بلعمی بوده است وچون بدر وپسر هردو 
دبیر زبردست ووزیر کاردان بوده| ندمعلوم نیست از کدام یك‌بوده است و نیز پوشیده‌است 
که این توقیعات بتازی بوده است یاببارسی . 


دو بیت شعر پر در بان فارسی از بلعمی بداستست ۶ 


۱ج ص ۱۲۳ 
۲- چاپ اوقاف کیب ص ۱۳ 


۳۳۹ 


۱) موالف ور متیر در یله یکرت (۱): «خسپی باادل مضموم بثانی 
زده و بای عجمی مکسورویای معروف نام ستارة مشتر یست » استاد بله 


کر 


در نده چوشیر ان . دمنده چو ثعبان 


میی درصفت شه‌شیر 


درخشان چوخسیی 1 درفشان جو آذر 
۲) همو (۲) در کلمةٌ شیشله گوید : «شیشله » بااول مکسور ویای معروف و شین 
منقوطه مفتوح سست و بی قوت را گویند و آ | شبرك نیز خوانند و بتازی شل نامند 
استاد بلعمی گو ید 
چون برافروژی دخ ازبادی کله سازی یله دستهايم شيك کردد » پایهایم شیشله 
این دو بیت هم پوشیده است از پدرست یا ازپسر ۰ چون از پدر آنادی بز بان پارسی 
مارا نمانده است وبرعکس از پسر ترجمه معروف تاریخ طبری مانده است شاید بتوان 
کت ابو علی بلعمی از بدرش ابو الفضل در نظم و نثر پارسی بیشتر دست داشته است و 
این دو بت ازوست . وانگهی سرك این دوبیت سین اواخر قرن چپادم و بایان دورءةٌ 
سامانیان که زمان زندگی پسر بوده است ماننده ترست تا بسخنان آغاز سدهٌ چپارم و 
روز گار سامانیان که دوره ز ند گا نی بدر باشّد. پس باید گفت این دو بیت از | بو علی‌محمد 
این محمد بلعمیست . 
۵- شاعر ان معاصر او 
دود کی دو بیت‌دارد ددمر ثبت شهید بلغی‌شاءر معر وف آن روزگان شیخ| بوالحسن 
شهیدین حسین بلخی اذمردم جهودانك قریه‌ای ازقرای بلخ بوده است . تذ کره نویسان 
همه وی را معاصر با نصر بن احمددا نسته‌اند و از ین‌قر ارقطما بادود کی معاصر بوده‌است(۳) 
واز بزد گان علما وحکای عصر خویش بشمار می‌دفته و در حکمت بیش از شعر معروف 
بوده است » چنانکه ابوالفرج محمدین اسحق ندیم در کتاب الفهرست در حق او نوشته 
است : « در زمان رازی (یعنی محمدبن زار بای رازی طبیب وحکیم معر وف متوفی در 
۱ مردی بود معروف بشهیدین حسین بلخی مکنی بایوالحسن درحکعت بغایت ماهر 
وصاحب مصنقات سیار ودرمیان وی ورازی مناظر ات بوده است> 3 وسیس در شمارة 
مو لفات محمد بن ز کر یا شمرده است : «کتابی دررد شهید بلخی و کتا تِ تک خطاب 
بشپید درائیات معاد» ۰ یاقوت حموی درهءجم | لبلدان گو ید در ذیل وصف جهودانك (9) 
«جهودانك اذقرای بلخ بود وابوشهیدبن حسین وراق متکلم از آ نجاست و وی دد بلخ 
در نسخه چایی فرهنگ جپانکیی ( جااب ( و ۸۷ ۱ج ۱ ص ۰و ) بجای استاد 
بلعمی «استاد سیفی» نوشته شده ولی در نسخه‌های قدیم‌خطی بنام بلعمیست ودر فرهنگ انجمن آرای 
ناصری هم چنین آمده است . 
۲- در همان چاپ (ج ۲ ص ۳۱۵) باز بجای بلهمی «استاد عنصری» نوشته شده ولی در 
نسخه‌های خطی بنام بلعمیست . 
۳- رجوع کنید بچاپ اول این کتاب ج ۳ ص ۱۲۲۱ - ۱۲۳۳ 
ع- کتاب|لفپرست لاین الندیم چاپ لایپز يك ۰ ۸۷ ۱- ۲۹۹ و چاپ‌قاهر»ءص۱ 4۱۹-۶ 
وعیونالانباء فی‌طیقات الاطباء ابن ابی‌اصیبعه چاپ مصر ۱۲۹ 2-۱ ص ۳۱۱ 
ه- معجمالبلدان یاقوت - چاپ مصر ۱۳۲ -ج ۳ - س ۱۸ 


۳۵۰ 


متولد شد و بدرشادیب وشاعر ومتکلم وفاضل بود ودرژمان ابوژیاد الکعبی همق یست4. 
منتهی باقوت‌را دراسم‌او شپهتی روی داده وشهید را |ابوشهید کرده است شاید در اصل 
ابو الحسن‌شپیدبوده و کلمهٌ«حسن> درچاپ‌یا در استنساخ اذمیان افتاده باشد(۱) » اذین 
عبادات برمی آید که پدرش با ابوزیادالکعبی‌عالم معروف علم کلام معاصر بوده‌است » در 
يتیمة الدهر تعا لمی نیز درترجمةٌ احوال محمدین موسی حدادی(۲) ذ کری اژو دفته است : 
«معروفست که از بلخ‌چهادتن بررخاستند: ابوالقاسم الکعبی درعلم کلاموابایز یدا لبلخی‌دد 
بلاغت و تألیف وسهل بن‌حسین درشعر فارسی ومحمدبن موسی دشر تازی»: ددین‌جا نیز 
و اضحست که شببتی دیگر روی داده وشاید هم ددطبع وسپل‌بن حسین درشهر فادسی جز 
رو حسین دیگری نتواند بود زیر اچنین کسی که سهل بن‌حسین نام داشته باشد ددشعر 
فادسی آنهم درقرن چپادم نیست ودیگری را جزشهید این مقام نمی‌زیبد وشاید در سخه 
اصل‌«شهید» بوده ودرنسخه برداری یا درچاپ به «سهل» تحر یف کرده باشند (۳). 

شپید بن حسین درشهر پارسی و تازی از معاریف زمانهٌ خویش بوده رد دسا 
درشعر پارسی از وتان وش جازی او نیز تا درجه‌ای معروف بوده و برخی اذ ان 
درلباب الالباب محمد عوفی و بضی دیگردر« کتاب ااظرفا» تألیف | بومحمد کافی‌زوذنی 
درحجعت 3 و وی سال ۵ ( ۵ ( رحلت کر ده است » یعنی چپاد سال پیش از فرمان 
یافتن رود کی . 

۲ فرالاوی 
رود کی گفته است : 
شاءر شهید و شهره فر الاوک و ین‌دیگر ان بچمله همه‌راوی 

ابوعدات مد ین موی فرزلاوی از مشاه شسر ی زمان خوش داز بزدرگان 
قرن چپادم ايران بوده و بیادسی‌شء‌ر بسیارداشته که جز ابیاتی پر | گنده که در ورهت ۱ 
بعاهد لغات ضبط کرده اند دیگر چیزی ازو بجا نمانده و از احوال وی نیز اطلاعی 
بیش آزین نیست . 

۳ - مرادی ۵ 

رود کی را قطعه‌ایست درمر ثیت مرادی. ابوالحسین محمد مرادی نیز از بزدگان 

آن زمانه بوده است ود یتيمة الدهر تعالبی ترجمة خالی ازوهست (0): 


۱ حواشی مرحوم محمد قزوینی برچهار مقالهٌ نظامی عر وضی چاپ او قاف کی ۳۲۷ ۱- 
ص ۱۲۷ - ۱۲۸ 

۲- یتیمة|لدهر چاپ دمشق -ج ء - ص ۲۱ 

۳ - حواشی مرحوم محمد قزوینی بر چهارمقالهُ نظامی - ۸ ۰۱۲ 

> - رجوع کنید بچاپ اول این کتاب ج۳ص ۱۲۲۱ - ۱۲۳۳ ۰ 

ه -کتاب شاهد صادق تألیف صادق بن صالح اصفغبا نی نسبخه مدرسه ناصری طهران - فصل 
تار بخ وقایم سال ۰.۳۲۵ 

+ - چاپ دمشق -ج ء - ص۱۲ ۱۳ . 


۳۵۱ 


< ابوالحسین محمد ین محمد مرادی » شاعری بخادایی بود و او را شعر ترسح 

مدون واز اخبارمشپور او آ نست که سعید نصر بن احمد روزی بچو گان بازی سوارشد ۰ 

باران آ مد و ذمین دا تءناك کرد و چون کارش گذشت و بخانه روی آورد مرادی نزد وی 
رفت و گفت : 

اشهد ان الا میر نصر | 

دش تراب الطریق کی لا یوّذیه فیالمو کب التر اب 

لا ذال یبقی له تلات الءز و الک وا لشیاب (۱) 

یس امیر وی راسیصد هز اردرهم فرمود و گفت | گرمی‌نزودی من نمز تر آمی‌فز ودم» 

بر ای کاری که داشت پنشابور اندرشد و ازمردم آنجابی اعتنایی دید و چون محتضر شد 

جیها سِ )۲ جامپا ی بر ای کفن وی فر ستاد و بپوش مد ر کات 2 

ایب ری (( اس ز معا 

فاد با نش کی اد 


بخد مه الفیث و السحاب 


فاحییت آثادا لهم آخر الزمن 
و آخر بر مهم صارلی کفن 3 
تنم ساعتی در اغماء بود وسیس پوش آمد و گفت : 

اش المرادی لاضیافه 


فسای تا ۳ 
و الب او لی تبری ) ؟( طیفه 


فلیدع البا کی علیه‌الیکا ( ۵ ) 
پس چون چراغی کشت که خاموش گردد...» 


مرادی بجز شعر تازی شعر پادسی نیز سروده است چه در کتاب معیارالاشار (د) 
ددفصل دوم درتغیر بر ژیادت مسطورست:« بعضی دراول مصر ع دویم هم گفته| ند چنا تیا 
مرادی میگو ید : 

از حشم و کنج چه فریباد و سود [ که] تام هنت بر بر وبا > 
ازشعر تاژی اوچند قطعه مانده است که تعالبی دد یتیة| لدهرضبط کرده و بجز آن 
دو بیت دیگرهست که کمالالدین اسمعیل اصفپانی شاعر بزر گ قرن هفتم در قطعه‌ا ی که 
اغاذ آآن بدین بیتست : 

ذهی حری که ثابت کرد جودت بر ارباب هنر دست ایادی 

۱ - یعنی شپادت‌دهم که باران وابرخدمت گزاران امیر نصر ند. خاك راه را نمناك کرد ند تا 
خاك موکب وی راآسیب نرساند. جاودان او را سه چیز بماناد : عزت وشهریاری و جوانی 

۲ - دراصل «جبهانی» ولی واضحست که خطاست . 

۳ - دراصل «جیپان» . 

> یعنی پسران‌جیهان مرا ز نده وم‌رده جامه پوشانیدند ومن [تار ایشان را در آخرالزمان 
زنده کردانیدم" نعستین نیکویی ایشان مرا خلعتی و آخرین نیگویی یشان مرا کفنی بود . 

و _ یعنی مرادی بهرمیهمانان خویش زیست ۰ پس میهمان خدای [سمان شد. خدا پذیرایی 
مهمان خویش دا سزاوارترست. بس کر یبد کان را بایدکه بروی نگر یند. 

> - چاپ طهران - ص ۱۵۳ .۰ 


ازنترا 


تضمین کرده است و کوید : 


درین معنی که افتادست ما دا دو پیت آمد بخاطر از مرادی 

و اتوان کم دروعا فک نوا ها و لکن الاعادی 

و حسبتهم سپام صایبات فکانوا ها و لکن‌فی‌فوادی (۱) 
دیدج 


نظامی عروضی درچارمتاله در مقالت دوم که اسامی شعرای سلف دا می شمرد 
سلسلهٌ شعرای آل سامان دا که معاصر ین دود کی بوده‌اند چتین‌نام می‌برد: < ابوعبدال 
جعفر پن محمد الرود کی وابوالمباس الر بنجنی وا بوالمثل بعادی وابواسحق جویبادی و 
ابوالحسن اغجی وطحاوی وخباژی نیشابوری وابوالحسن الکسایی > . 
۴- ابو العباس ر بنجنی 
ابوالعیاس فضل‌ين عباس دبنجنی از مردم د نجن بوده است که کی از شپر های 
سمرقند بود و این کلمه‌ر| یاقوت درمعجم‌البلدان (۲) بخطا دبین ونسبت بدا نرا مولف 
مجمع الفصحا ( ۳) بخطا زنجی ضبط کرده است . ترجمهٌ حال کاملی اذین ابوالعباس 
بدست: ثیست همینقدز معلو مست که وی تا سال۳۳۱ یعنی دوسال ش ازمر گک رود کیز نده 
بوده ژیرا قطعه شعری اژومانده است در رحلت نصر بن احمد و نشستن پسرش نو ح ین نصر 
بسال ۳۳۱ که درتادیخ بیهقی ثبت آمده (۶) وبیتی بمناسبت مقام تادیخ بر پایان آن‌افزوده 
و اژین قراروی تا دو سال پس از دود کی قطعاً زنده بوده واز اقران ومعاصرین وی 
بشما تواندآمد. مقداد کثیری ازاشعاد این ابو المباس دا درفرهتگهای پارسی باستهاد 
لغات آوردها ند که همه جا باسم «ابوالمباس» مطلق ضبطت و از همین جا پیداست که 
در زمانپای قدیم شهرت سیار داشته وشاعری سیارستخن بوده است (0) ح 
۵ -ابوالمثل بخادابی 
از احوال این شاعرمعروف نیز اطلاع کامل بما ثر سیده همینقدرمی نو یسند که وی‌با 
ابوالموید بلخی وسپهری بخادایی شر ای قرن چهارم که مداحان آل سامان بوده اند 


معاشرت داشته واز اشعار او نیز جزچند بیت بجا نمانده واز آن جمله است ایا نی بر | کنده 
که درفرهتگپا بشاهد | ورده| ند )0 ِ 


1 - ابواسحق حو یباری 
ابواسحق محمدین ابراهیم بن محمد جویباری بعادابی او مردم جویباز مخلی دز 
۰ -کلیات کمال اسمعیل اصفهانی - چاپ میر زا محمد ملك|(کتاب ؛ 
۲ - چاپ مصر - ج ؛ - ص ۲۲۵ . 


۳-۳( ۱ - ص ۲۳۷ و۰۳۸۱ 
ء - چاپ‌کلکته ص ۸ وچاپ ط 


مبثی - ص ۱۷٩‏ ۰ 


+ران ص ۳۸۵ وچاپ من ص ۵۷ . 
ه - رجوع کنید بچاپ اول این کتاب ۳ص ۱۱۷ ۰ ۱۱۷۵ 


> -چاپ اول این کتاب ۳ص ۱۱۰۵-۱۱۵ 


و 


بخادا بوده است. محمد عوفی ددلباب الالباب نام وی را < ابواسحق ابر اهیم بن‌محمد »4 
دانسته و شاید ابواسحق را باید نسبت بابر اهیم داد یعنی ابو اسحق پسر ابر اهیم بقاعده 
ز بان‌فارسی که نام پسر دا باضافتبنام پدرملحق کنند ودرین‌صورت‌نام اومحمدین| بر اهیم 
درستست. از ان شاعرهم ترجمهحال کامل نیست همینقدرمی‌نویسند که ببر ز یگریمشغول بود 
و بعبادت می‌برداخت و ازاشمار وک چند بیتی بیش نمانده و آن‌ازجمله ابیاتیست که پر | گنده 
در هر هگا وه 
۱-۷ والح<سن اعجی 

امیرابوالحسن علی بن الباس بخادایی معر وف باغاجی یا اغجی و این کله» را در 
یت فارسی اغاجی و اغاجی و اغاچی و آغچی واغجی و اغاچی و آغجی و آغچی وحتی 
بخطا اعاجی هم ضیط کرده‌|ند و صاحب مجمم الفصحا تحر یفی دیگر روا داشته يك جا 
آغاجی بخادائی (۱) وجای درگ ابوالحسن اعجمی ( ۲ د- ودو نفر دانسته است 
ظاه رآ این کلمة تر کی آغاچی و بمعنی‌رئیس غلامان پادشاه‌باشد که وسیله رسانیدن مطلب 
و دسایل بادشاهانست باعیان دو ات چنانکه در تاریخ بیهقی کراراً باین معنی آآامده و 
ظاهر ] یکی از مصطلعحات سیارمتد اول دربار ایران درورن چپارم و پنجم بوده است . 
این ابوالحسدن اغاجی از امر ای ددبار سامانیان بود و با نوح‌بن منصود هفتمین بادشاه 
سامانی که از ۳۹۲ ۳۸۷۸۲ شی بای کیرد معاصر بود . یس قطعا در جلوس این پادشاه 
بسال زنده بوده و ۳۷ سال پس از رحلت رود کی هم زیسته است الیته بعید 
نیست که با دود کی معاصر بوده باشد ولی پیداست که دد ذمان پیری دود کی اوجوان 
بوده است و از همسالان وی نبوده واز اقران او بوده است . تذ کره نوسان در حق 
وی قایل شده اند که در زمان سامانیان حکمرانی و امادت کرمان داشت ولی درد 
۲ب تاریخ چنین امیری ماکان را نام نبر ده | ند وظن غالب آنست که وی را که 
ابو الحسن علی بنالیاس نام داشته با |بوعلی‌محمدپن | لیاس سغدی سمرقندی که ددسال۳۱ 
بر کرمان استیلا یافت (۳) و از سرهنگان آل سامان بود (ع) اشتباه کردهاند زیر که 
ات موف در تاریخ گزیده نام ابوعلی محمدبن الباس دا بخطا علی‌بن الباس ضبط 
کرده وتذ کره نویسان این اسم محرف را ابو احسن‌علی بن‌الیاس اغجی شاعر انوا 
که درسال ۳۱۵ ظاهر جواتی نوخاسته بود زیرا که تا پنجاه ويك سال پس از آن[ثاد 
او پیداست و بهمین‌جهة او را امیر کرمان دا نستن‌خطای محضست و نیز درحق‌وی تزع( 
که دقیقی او دا مدایح بسیار گفته است و آن هم بعید می‌نماید چه در اشماد دقیقی انچه 
مانده است مد یحه ای بثام او نیست و انگپی‌دقیقی در در بارچنا نیان بوده‌است و بعید میذما ید 
که شاعردد بادچفا نیان یکی از امرای دربارسامانیان را ستاییده باشد. ظاهر | این امیر 

۱ دعر مقدمهٌ کتاب ص ه 

۲ - درمقدمهٌ کتاب ص ه ودرمتن ص ۲۳۷ 

۳ - تاریخ کرمان لیف احمد علی‌خا نکرمانی نسخهٌ خطی متعلق بنکار نده ص ۰ -۷ ۰ 

- عقد العلی فی‌موقف الاعلی تألیف افضل الدین احمد بن‌حامدکرمانی - چاپ طهران 
۱۲۰۳ - ورق - ۶۸-۶۷ و چاپ[قای علیمحمد عامری - طعرات ۷-۳-۱۳۱۱ 


۳۵۳ 


ابو الحسن اغجی مردی شجاع وشیرین ستخن بوده است وشعر پادسی و تاژی دا هر دو 
نیکومی‌سروده چنانکه ابومتصور عالبی دد کتاب < تتمةالیتیمه» که ذیل< يتيمة الدمر > 
خود نوشته است ترجمه حالی اژو بمبان آورده و گوید : «معروف ترین شمعرای پادسی 
بود ودیوانش درخراسان متد او است» )۱ اما از شءر پارسی ابوالحسن اغجی نیز جز چند 
بیتی نما نده واز آن جمله است ابیاتی برااگنده درفرهنگ ها (۲) ۰ 

درین که ضبط درست این کلمه آغاچیست که ممکنست در حال تخفیف آغچی‌هسم 
گفته باشند شکی نست . این کلمةً آغاچی مر کیستا از دو جز ء ی نی «آغا» و «چسی» 
علامت‌نسبت که‌در باه ای از نسخه‌ها چنانکه گذشت باشکالمختلف تحر یف کر ده‌اند و بز بان 
تر کی دئیس غلامان‌معنی‌میدهد . در کتاب | عمجم فی‌معاییر اشمادا لعجم این کلمه <آغچی> 
آمده است ۰ در فرهنگها که بر خی از اشعار این شاعر معروف را شاهد لغات مپجور 
آورده‌ا ند کاهی نام اورا «دآغاجی» و کاهی «بوعلی‌الیاس> نو شته | ند. در تر چمان | لبلاغه 
که نس بسیار منقحی از آن مانده است‌يك جا «اعاجی>جای دیگر «ابوالحسن اغاچی» 
جای‌دیگر «ابوالحسن اغاچی» و بازجای دیگر «ابوالحسن اغاچی> نوشته‌شده است . در 
بسیاری ازجاهای این نسخه کاتب مدروی الف ممدود اول کلمه رانگذاشته و ترّك کرده 
است ۰ درم‌ورد اول هم پیداست که گذاشتن نقطهٌ روی غین رافر اموش کرده است وقطماً 
درست تر ین ضرط این کلمه با الف معدود وعشست . ۳ نم این امیر ابوالحسن علی بن 
الیاس آغاچی بخادایی (بخاری) که در در باد سامانیان پایگاه بسیار بلندی داشته و از 
امیران بشمار میرفته است برادر امیر. ابوعلی محمدین الیاس بوده است که از ۳۲۲ تا 
۲ ازجانب سامانیان حکمرانی کرمان دا داشته ودر ۳۷ در گذشته است » زیرا که 
الباس نام بسیار دایجی نست که دريك دوره نام پدردو تن ازامیران در يك دربار بوده 
باشد و انگهی این که هردو, امیر درباد ساماتی بوده‌اند و هردو مقام بلند داشته‌|ند این 
حدس را بیشتر یرو می‌دهد . اگر وی برادر امیر ابوعلی محمدین الیاس بوده باشد 
پدرش الیاس پسر اسحق‌بن احمدین اسدین سامان خداه اژامیران معروف خاندان‌سامانی 
و پسرششم احمدبن اسدین‌سامان خداه و برادر امیر اسععیل‌بن احمد امیر بزدگ سامانی 
موّسس‌ايین سلاسله بوده است ۰ بس الباس بر ادرزادة آمیر اسمعیلو پسرعم احمدین اسمعیل 
وپسر عم پدد نصرین احمد بوده است و دو پسر وی ابوعلی .مجمد و ابوالحسن علی 
آغاچی عم زادگان نصر بن احمد بوده‌اند وبهمین جهت در درباد وی‌مقام مهم داشته‌اند . 
فرینه دتیر ات که در خاندان سامانی نام الباس از نامپای دایج بوده و سه تن از 
امیران این خاندان این نام را داشته‌اند : کی الیاس ین اسد بن سامان خذاه » دیور 
البای بن نصر بن احمد ین اسد بن سامان خداه و سومی الیاس بن اسحق بن احمد بن 
اسدین سامان خداه پدداین دو بر ادر |بوعلی‌محمدوابوا لحسن علیآغاچی. چنان می‌نماید 


۱ - حواشی‌مرحوم محمد قزوینی برچپارمقالهٌ نظامی ص ۲۹ ۱۳۰-۱ ۰ 
۲ - رجوع کنید بچاپ اول این کتاب ۳ ۱۱۷۳-۱۱ ۰ 
۳۵۵ 


که برادد دیگر ابوعلی محید از ابوالحسن علی آغاچی مپتر بوده ذیرا که کاد مپم‌ثر 
ومستقل‌تر او داشته واز جانب سامانیان حکمران کرمان شده است (۱) - 

ظاهر آ امیر ابوعلی محمدین الباس پیش از آ نکه بعکم رانی کرمان برسد سپهسالار 
نیشاانود بوده است زیرا که امام غزالی در نصیحة| اماوك )۲ چنین آورده است : 

«نقلست که ابوعلی‌دقاق (۳) بنزديك ابوعلیالیاس آمد که سیپسالاد نشابور بودو 
|بوعلیالناس سغت فاضل بود و پیش ابوعلی دقاق پنشست بدو ژانو و او دا گفت :مرا 
بندی ده . ابوغلی دقاق او دااگفت : ای امیر , مسأله‌ای برسمت » بی نفاق جواب دهی ؟ 
کفت : دهم . گفت : مرا تگوی که زردو ست‌تر دادی یا خصم ؟ گفت : زر را دوست تر 
دارم لت چگونه است که ۲ نچه دوست تردادی این‌جا همی بگذادی و [ نچه دو ست تر 
نداری و آن خصمست باخویشتن بری ؛ امیر دا آب در چشم آمد و گفت : پندی دادی که 
همه بند وحتکمت اندرین سخن درچست ...6 


۸- طلخاری (طحاوی) 
اسم این شاعر بدوصورت ضبط شده‌است : درچپادمقا له چنا نکه گذشت ودرفرهنگ 
اسدی(ع) «طحاوی> و درمجمع | امصعا دردو موضع«طخاری» (8) ودر نسیعه کامل‌فر هنگ 


سروری (7) نیز «طغاری» ثبت آمده قطعا شکل دوم اصحست زیرا که «طخادان» 
ناحیتی بوده است درخراسان وظاهرا از توایع مرو (۷) و نیز تعارستان ایالت معروف 
خراسان دادر کتابپای‌عرب«طغخارستان» نیزضبط کرده اند(۸) والبته «طخادی» نسبتست 
,طتعادان باطغارستان ولی «طحاوی» مناسبت بانامع شاعری بادسی زبان ندارد زیرا که 
طحاوی نسیتست سوق طیحا درشمال مصر صعند ودرمترب نیل )٩(‏ و هیچ جهة نیست که 
شاعری بادسی زبان آ نهم دردر بارپادشاهان سامانی که مهد ایرانیان وزبان پارسی‌بوده 
است از مردم مصر بوده باشد و بپمین‌جهة اسم و نسبت این شاعر قطعا طخادی بوده ودر 
چپادمتاله و فرهنگ‌اسدی شاید در نسخه بردادی تحر یقی رفته باشد . ازین طیخاری‌شاعر 


۱- رجوع کنید بکتاب لباب‌الالباب چاپ‌من طهران ۱۳۳۵ ص ۳۲ - 2-۲۲۰۰۸۰۳۳ 
۲۶+ ونس نامه میان صحایف ۶ 1۲۵-۲ 

۲- چاپ طبران 2-۱۳۱۵ ۱۳۱۷ ص 5 - 1۷ 

۳- ابوعلی خسن بن محمد دقاق از بزر کان مشایخ تصوف در کذشته در > 

وب نسعه خطی سال بر که در ذکر ما خذ این کتاب در مقدمةٌ چاپ اول بدان اشارت 
رفته‌است در ذیل‌لفت « نهازید» . ۱ 

و یکجا درمقدمه ص و وجای دیکر درذیل ترجمةً رودکی ص ۲۳۷ 

+ نسعة متعلق. ببرحوم چایکین که در ذکر ماخذ این کتاب درمقدم؛ چاپ اول بدان 
اشاره رفته و نسخه دیکر خطی متعلق بنگار نده در لغت «نهازید» . 

۷- معجم |لنلدان یاقوت چاپ مصر - ج + -س ۲۱ 

۸- معجم[لبلدان ج ٩‏ - ص ۳۱ ۰ 4 

-کتاب الامراء و القضاة تألیف ابی عءرمحمدین بوسف بن یعقوب الکندی - چاپ|و تاف 
کیب ۱۹۱۲ - ص ۱۸۹ و ۱۹۲ ومعجعالبلدان ج ۰ - ص ۳۱۱۲۰ 


۳5۹ 


چیزی نمانده است جزدو بیت که درفرهنگت اسدی پاسم‌طحاوی ثبت [مده ولی‌درفرهنگ 
سروری صر بحا بنام طخار یست و آن اینست : 
لبت کویی که نیم کفته گلست (۱) می نوش اندرو (۲) نهفتستی 
زلف گویی ز لب نهازیده (۳) بکل» سوی چشم دفتستی 
واز سب این دوییت پیداست که طنباری گو بندة آن قطعا از شعرای قرن چهادمو 
از اقر ان رود کی بوده است . 
4 خبازی لیشابوری 
اذین شاعر نیز ترجمه حالی در میان نیست, فقط مو اف مچمع| لفصحا رحلت او دا 
بسال ۳۶۲ آورده و نهم معلوم نیست از کدام مأخذست . اگر چنین باشد او تا سیزده 
سال پس از دودکی بوده است (4) ۰ 
ٍِ ابو | لحسن سایی 
مجدا لدین | بوالحسن کسایی از معاریف شعر ای اواخر قرن چهارم و اوایل قرن 
بنجم واز بزد گان ذبان پادسی بود . وی روز چپارشنبه ۲۷ شوال سال ۳۶۱ دد مرزو 
ولادت یافته است چنا نکه در مطلع فد ایو ید : 


بسیصد وچپل ويك رسید نوبت سال چپار شنبهٌ سه روز مانده از شوال 
بیآمدم بجپان تا چه گویم و چه کنم؟ سرودژاوینم و شادی کش مت و مال 


ازین قر اروی دوازده سال پسازرحات رود کی بدین‌عا لم آمده است وممتکن نیست 
که بادود کی معاصر بوده باشد وشاید مقصود نظامی عروضی هم از ینکه نام وی دا با 
خی ای( آورده این نیست که وی نیزدر آن سلك بوده است بلکه خواسته 
آو رل در سل شیرای ال سامان بشمارد و قطعیست که اوایل عمر او با اواخر دوات 
آل‌سامان‌فرین بوده و وی دا خاتم شعرای این خاندان باید شمرد (9) . 
دج 
مو لف مجمع | لفصحادرحق‌دود کی می‌نگادد ً «هم |زشعرائی که‌دد زمان وی معاصر 
آل‌سامان بوده‌اند |بوالعباس‌الز نجی وابوالمتّل بخادائی وابواسحق جویبادری وطعادری 
و کساتی ودقیقی وخبازی نشا بودی و ابوالحسن اعجمی ودیگر انند و آل سامان بسیاردشعر 
دوست بوده‌|ند و شعرا دا تر بیت نعوده‌اند ... > 
مولف مز بود بعبادات چپار مقاله چیزی نمی‌افز ابد جز اسم دقیقی و جز آنکه 


۱- در فرهنگ سروری «کلیست» . 

۲- در فرهنگ سروری «اندر آن»: 

۳- در فرهنگ سروری ونهاز یدست » . 

4 رجوع‌کنید بچاپ اول این کتاب ج ۳ ص ۱۳۰۲ 

و- رجوع کنید بچاپ اول این کتاب ج ۴۳ ص ۱۱۹۷ - ۱۲۱۷ 


۳۵۷ 


«بوالعباس دینجنی» دا به «ابوالمباس زنجی> و «ابوالحسن اغجی» دا به «ابوالعسن 
اعجمی> تجر یف کرده است » چنا نکه گذشت . 
۱- دقیقی 
اما دفیقی را نیز نتوان معاصر دودکی شمرد ۱ گر چه رحلت این شاعر بزرگ 
ر ثرن چپهارم معلوم نیست ولی چون او دا مداح ومعاصر نوح بن نصر (۳۳۱- ۳۵۳) 
و پسرش عیدا لملك بن نوح (۳۶۳- ۳۵۰) ومتصور بن عبدا لملك (۳۵۰ -۳۷۰) و نوح 
ابن منصود (۳۹۲ - ۳۸۷) دا نسته‌اند و مسلمست که از سال ۳۶۳ زمان رحلت وج بن 
نصر تا سال ۳۰۲ زمان جلوس توح بن منصور مدت ۲۳ سال لااقل شاءری کرده است , 
در صورتیکه فقط سال دحلت نوح بن نصر و سال جلوس نوح بن منصود رادد بسانته 
باشد ؛ بعید نمی نماید که معاصر با رود کی بوده باشد و احتمال نزديك بیقینست که وی 
بلافاصله پس از رود کی آمده چنا نکه در کتب فارسی معمولست او دا جانشین رود کسی 
هیشمار ند ودودکی را سلف وی مید| نند وهمیشه نام رود کی بر اسم او مقدمست و اک 
هم در سال ۳۳۱ در زمان جلوس نوح بن نصر بشاعری آغاز کرده باشد باز دو سال 
پش از رحلت رود کیست وچون صر بحا زر رشن فارسی متیر کی او را در جوانی ذدکتز 
کردها ند بدیپیست که در زمان ولادت شاعری آغاز نکرده ولااقل ده بانزده سال ۳ 
از مگ دود ی آغاز شاعری او بوده است » چه اگر در زمان دود کی شاعری میبود 
در دم مراک نرديك شحاه سال میداشت و تعسو شیندرکه جوان کشته شده است. پس اگر 
مدتی اذ ععر دقیقی با زمان دود کی قرین بوده باشد دورة خرد سالیست و البته کودك 
خرد سال را نتو ان گفت که با شاعری معروف و کهن سال ءعاصر بوده باشد (۰)۱ 
جه دج 

مو اف تذ کرءهفت اقلیم گو ید : «چون نوبت بال سامان رسید ... قدوءهٌ شعرای آن 
دودمان دود کی بوده ... و ازشعرای‌آل سامان دیگری شیخ ابوالحسن شپیدست وایضا 
ابو عبدالزه محمد بن موسی‌الفر الاوی و شیخ ابو عباس دش ابو زراعه معمر الجرجانی و 
ابوالمظفر النصیر بن محمد النیشابوری و محمد بن عبدالنه| لجنیدی و ابو منصور عمارة 
ابن محمدا لمرو ی ودقیقی -..» 

این گفتة موّلف هفت اقلیم پاعث شده است که ابو زرعه کر کانی و استفنایی 
یشا بوری ومحمد جنیدی وعمارة مروژی دا نیز با دود کی معاصر دانسته| ند . 

۴- ابو زرعة راز 

عصر زندگی ابوژرعه معمریا معمری گر گانی که در کتابها تقر بباهمه‌جاکنية اورا 
بخطا «ابوذراعه» و «ابوزراعه» نوشته‌اند و ترجمه حال اومعلوم نیست و لی‌اورا ابیاتست 
که ددحق‌دود کی سروده است : 


اخ 


آاکثر بدولت با دود کی نمی‌ما نم عجب مکن.سخن ازدود کی نه کم دانم 
۳۹ بکوری چشم او بیافت گیتی دا دس کی _کود بود نتوانم 
هزاريك ز آن کو یافت ازعطای ملوك بعن دهی ۰ سخن آید هزاد چندانم 


۱- رجوع کنید بچاپ اول این کتاب ج ۳ ص ۱۲۹۳-۱۲۱ 
۳۵۸ 


و گوبند امیر خراسان وی دا پرسید که چون رودکی شعر توانی آکفت ؛ او دد 
پاسخ این ابیات بسرود او هت عا سداست که وی س از 332 نی آمدم زیرا| کها کر 
رود کی ز نده میبود |ژو در نیع و استند که چون‌دود کی شر گوند وشاید کیسی ازو شعری 
نمیخواست زیرا جابی که دود کی باشد شاعران د کر بکار نیایند وانگپی پیداست این 
اشمار در ژمانی سروده شده که رود کی در اواخر عمر چنانکه بس‌اذین ,ی ید کود شده 
و زمانه دورةٌ شاعري او را در نوردیده بود» چه رود کی فعط در اواخر عهر نابینا شده 
است و پیداست کسی که از نابینایی کت وکه س ازم ۳ او آمده است 
واینکه امیر خراسان وی دا گفته ومراد ازامید خراسان یکی از شهریادان آل‌ساماست 
این نیز دلیل نیست که ابو زرعه معاصر با دودکی بوده باشد چه این سلسله تا ۳۸۹ 
یعنی تا شست سال نس اژ رود کی 1 شهر بادی کر ده|اند وظن غالب آنست که این 
ابو زرعة گر گانی ی ال رتر کت آمده واز شعرای اواخر قرن چپادم و اواخر دولت 
سامانیا نست و با رود کی در يك زمان نز سته است (۱) ۰ کینه این شاعر دا همه جا ابو 
زراعه و گاهی ابو ذراعه نوشته‌اند و هر دو نادرستست زیرا کنيةٌ رایج زبان تاژی ابو 
زرعه است نه ابوژداعه وابو ذراعه . 

۳- استغنایی نیشابوری 

اما ابوالظفر نصر بن محمد استغنایی نیشابوری که مولف هفت اقلیم بخطا نام 
او را ابوالمظفر نصیر ضبط کرده نیز از شعرایست که ترجمهٌ حسال او درد میان نیست: 
همینقدر پیداست که از معاصران آل سامان و ال بویه بوده است . جلوس رل بویه بر 
تخت شاهی در سال ۳ بود که هفت سال پیش از رحلت رود کی باشد واگر استغنایی 
در همیت سال بمداحی آل بویه پرداخته باشد بدایت شاعری او با اواخر عبر دود کی 
قر بن بوده است ووی دا نیز نتوان در سلك معاصران واقران شاعر مشهور درباد نصر 
این احمد اورد )۲ 0 

۴- ابو عبدالله جنیدی 

ابو عبداله محمد بن عبدایثه جنیدی, محمد عوفی در لباب الالباب (۳) گوید که 
ابو منصور تعالبی در کتاب یتیمها لدهر وی را جزو شعرای صاحب بن عباد آورده است 
ملس درچاپ‌دمشق از کتاب تیمة| لدهر تعالبی بپیچوجه نام از چنین کسی نیست وشایدازچاپ 
کتاب افتاده باشد با اینکه دراسم اودر لباب‌الالباب ویا تیمة‌الدهر تحریفی دفته باشد. 
در هر صورت اگر وی جزو شعرای صاحب اسمعیل بن عباد و زیر معروف آل بویه بوده 
باشد از شعرای اواسط قرن چپارمست و باید در سلك شعرای آل بویه شمرده شود و 
چون ممدوح وی صاحب بن عبادبسال ۵ در گذشته است وی‌نیز دد همان اوان‌میز یسته 

۱- رجوع‌کنید بچاپ اول این کتاب ج ۳ ص ۱۱۰ 


۲- رجوع کنید بپمان چاپ ج ۳ ص ۱۳۰۲ 
۳- چاپ لندن -ج ۲- ص۲۳ -۲ وچاپ من ص ۲۱ 


۳2۹ 


وقسمتی از اوایل عمر وی با اواخر مر دود کی مقادن بوده است و۳۳۹ پس از سال 
۰ معنی سال‌مر ک صاحب ين عباد نیز ژزنده مانده باشد تا پنچاه وشش سال بعد از 
مر گ دود کی بوده است و قطعاً اوایل زندگی او با اداخر عمر دود کی مصادف شده 


است ودر هر صودت ععیدست که معاصیر با (رن کی بوده باشد . 


۵ عمارة مروزی 
ابو منصور عمارة بن محمد مروزی از احوالش اطلاعی بدرستی نیست» «عضی‌وی 
رااز شع‌رای ال سامان وبرخی او دا معاصر با یمین|لدو له محمود غز نوی دانسته‌اند که 
پسال ۳۸۷ بتغت نشسته است . مو لف مجمم الفصحاء دحلت او دا بسال ۳۸۰ میداند و 
اک چنین باشد سی ويك سال پس اذ فرمان یافتن دودکی هم زنده بوده و البته فقط 
جوانی وی با او اخر عمر آدود کی مقادن شده‌است . چیزی که مسلمست اینست که حتمادر 
زمان حيوة ابو سید ابوالخیر عادف معروف قرن چپارم و پنجم که در ۳۰۷ متولد شده 
ودر شب جمعٌ چپارم شعبان 24۰ در گذشته است مرده بود و مدتی از مرگ وی 
گذشته بود چنانکه ابو سعید ابو ا لیر بز بارت خاك وی رفته است , زیرا که بیتی ازو 
از قوالی شنیده ووی را بوجد و نشاط آورده بود )۱ و نیز یقینست که وی تا زمان یمث 
الدو له محمود غز نوی زنده بوده است )۲( و سیار بعیدست که معاصر با رود کی بوده 
باشد (۳) 
۲- رابعة دختر کعب 
این شاعرة معروف دوره سامانیان را که نعستین ز نیست که شعر بزبان ددی ازو 
بما رسیده است تذ کره نویسان معاصر با رودکی ندانسته‌اند اما فریدالدین عطار 
نیشابوری عارف بزرگ در الپی نامه 3 داستان مفصل سیارد شورا ری دربادوی 
دارد ودر ان اشاره بروابط او با رود کی کر ده است . این داستان ریز است : 


حکابت امیر بلخ وعاشق شدن دختر او 


امیری سعت عالی رای بودی که در سر حد بلخش چای بودی 
بمدل و داد امیری پاك دین بود کر 
یی ۲ واتلعتک رهب ردق بنام آن کمبهٌ دین کمب بودی 
زدایش فیش و فرشس 3 فور 17 ز جودش نام ونان اهل هنثر را 


ز عداش‌ميش و گر کتاندرحوالی بپم کرک آشتی ککردند حالی 


۱- اسرارا لتوحید فی‌مقامات ابی| لسعید - چاپ پترز بور کت ص ۳۵۰ و چاپ مر<وم بهمنیار 
طهران ۱۳۱۳ ص ۲۲۲ وچاپ آقای دکتر ذبیح‌ارُ صفا طهران ۱۳۳۲ ص ۲۸۰ ۰ 

۲- رجوع شود ببقالهً مرحوم عباس اقبال بعنوان «عمارةٌ مروزی» در شمارة اول مجله 
شرق - طهران - دیماه ۱۳۰۰ ص ۱۵-۸ 

۳- رجوع شود بچاپ اول این کتاب ج ۳ ص ۱۱۸۷ - ۱۱۹۷ 

6 چاپ استانبول ۱۹۰ص ۳۳۰ ۳۵۲ 


۳۹۰ 


ز سپمش آب دریاها پر از جوش 
زحمت » کر کپن بودی جهانی 
ز قپرش آتش ارافسرده بودی 
ز جاه او بلئدی مانده در چاه 
ز حلیش کوه بر جای ایستاده 
ز غشش‌دفته آآتضابا. دلی.تبگ 
ز تابش پرده. خورشید فلك نود 
ز جودش بحرو کان تشویر خورده 
ز لطفش بر گ کل دریوژه کرده 
ز خلقش مشك دد دنیی دمیده 
امیر نيك دل دا يك پسر بود 
رخ چون آفتابی آن پسر داشت 
نپاده تام حارت شاه او. .را 
یکی دختر بپرده بود. نيزش 
بنام آن سیم بر زینالعرب بود 
جمالش ملك خو بی ددجهان داشت 
خرد در عشق او دیوانه بودی 
#سس اک نام او برد بجایی 
مه نو چون. بدیدی ز اسمانش 
اگر پیشانیش رضوان بدیدی 
سر ژلفش چو در خاك اوفتادی 
دونر گس‌داشته نر کسدانزبادام 
دو ذنگی بچه . هر يك با کمانی 
چو تير غمزه او زه بره کرد 
شکر از لعل او طعمی د گرداشت 
دهانش دح مروارید تر بود 
چوسی دندان او مرجان نمودی 
لب لملش » که جام گوهری بود 
فلك گر گوی سیمینش ندیدی 
جمالش دا صفت کفتن محالست 
بلطف طبع اد مردم نبودی 
همه درد نظم اوردی بيك دم 
نان ددشیر کفتن توش ز بان یود 
بدر پیوسته دل در کار او داشت 


دی جوناآنش | ندرسنگ خاموش 
ز خاطر محو . کردی .در زمانی 
چو «انگشتی شدی اندد کیودی 
چه‌می گو یم؟جپت گم گشت از آن‌جاه 
زمین بر اك رد بی اوفتاده 
ولیکن چشم پرنم در دل سنگ 
جپان دا دوشنی بخشیده از دور 
۳ در صلب بحرو کان فسرده 
والئك از شرم او دد زین برده 
فسدانبی نی ۱ بر ا,. عقیی " تسده 
که درخوبی بعالم درد سمر بود 
که کمتر بنده بیش خود قمرداشت 
کیر بسته چو جوژاماه او دا 
که چون‌جان بود شیر ین و عز یزش 
دل آشوبی و دلیندی عجب بود 
بخوبی در:جهان آن بودکان داشت 
بخوبی در جپان افسانه بودی 
شدی هر ذده‌ای یوسف نمایی 
زدی چون مشك زانو هر زمانش 
بپچشت عدن دا بی شان بدیدی 
از پیچی در افلاك اوفتادی 
چو دو جادو دوزنگی بچه در دام 
بتید انداختن هر جا که جانی 
دل هتای را ۲ماجکه زکرید 
که لعلش زهر دادو درشکرداشت 
که هريك گوهری ترذان د گر بود 
نثار او شدی » هرجان که بودی 
شرابش از زلال کوثری بود 
چو گویی بی سروبن کی دویدی؟ 
که اذمن آن صفت کردن خیالست 
که هر چیزی که از مردم شنودی؛ 
بپیوستی چو مروارید دد هم 
که گویی اذ لبش طعمی دد آن بود 
بدلدادی بسی تیماد او داشت 


زذس 


پیش امد بدر دا 


چووقت بت ۷ 
بدو بسپرد دختر را که : زنهپار 
ذهر و جپی که باید ساخت کارش 
که اژامی خواشتش تاساوان 
ندادم من رن 5 رتو توانی 
گواه این سخن کردم خدار 
چو هر نوعی ستعخن, پیش سس 
بآخرجان شیرین زو جدا شد 
بسی زیر و زبر ام حر افلاك 
"کمان جن" ببازدی ابش انیست 
که می‌دا ند که بودن تابکی داشت ؟ 
پدر چون شد بایوان الپی 
بعدل وداد کردن در جپان تافت 
دعیت دا و لشکر دا درم داد 
بسی سودا زهر مغزی برون کرد 
بخوبی و پناز و نيك نامی 
ککنون شنوکه: و تکار 
غلامی . بود حارث دایگانه 
بناء آن ماه وش بکتاش بودی 
بخو بی در جپان اعجوبه ای بود 
مثل بودی بزیبایی جمالش 
نکر عکس رداحش ۲ کشتی وید نزو 
چو زلف هندوش دد کین نشستی 
چوز لفش‌سر کشان دابنده میداشت 
چو دو ابروش پیوسته به مد 
غنیمی چرب » چشم او اذان بود 
صف مو گانش‌صف کردی؛شکسته 
دهانی داشت همچون لعل سفته 
کی #کر سفته شد ال دما 
لبش خط داده عمر جاودان را 
ز دندانش توان کردن دوایت 
چو یوسف‌بود » کر » دد نکویی 
ز گویش تا بکی بی هوش باشم ؟ 
بپیش قصر باغی بود عالی 


رش 


بپیش خویش بنشاند آن پسر دا 
ز من ببذیرش و یماد می‌داد 
بساز و تازه گردان دوز کارش 
بسی گردن کشان و شهریادان 
که شارسته کی یابی * تودانی 
بشو لیده مگردان کار ما دا 
پذیرفت آن پسر » هرچش پدر گفت 
ندانم تامرچرا آهد.؛ جرااشد؟ 
که تاپای وسرش افگند در خاك 
کزین آمد شدن کس داخبر نیست 
کسی کآمد چرا دفتنز پی‌داشت ؟ 
پسر بنشست در ایوان شاهی 
جپان از وی دم نوشیروان یافت 
بسی سالاد دا کوس و علم داد 
بسی بیداد گر دا سرنگون کرد 
چوجان‌می‌داشت خواهردا گرامی 
ز بپر او چه بازی کرد بر کاد 
که او بودی ‏ نگپداد خزانه 
ندانم ۳ اکسی همتاش بودی 
غم عشقش‌عجب منصوبه ای بود ! 
همه عالم طلب کار وصالش 
بجنبش آمدی صورت ز دیواد 
چو جمد زنگیان در چین نشستی 
چنان نقدی زبس افگنده میداشت 
ای بود کاول در زه آمد 
که با بادام نقدش در میان بود 
بزخم تير بادان از دو دسته 
درو سی دار نا سفته نهفته 
نود آن‌تجن بالماش» زیاتش 
که اآن لب بود آپ خضر جان دا 
که در يك میم‌دارد سی دو آیت 
خود.از گوی ز نحدا نش چه اگوی ؟ 
چو در گویآمدم خاموش باشم 
بپشتی نقد او دا در حوالی 


همه شب می نخفت از عشق بلبل 
گل از غنچه بصد غنج و بصد ناژ 
چنان آمد که طفْلی مانده در خون 
صبا همچون ژلیغا درد دویده 
چو باد خضر بر صحرا گذشته 
شپاب و بر دا گشته سنان تیز 
کشیده دست بر هم سبزه ژادان 
بنفگه سر بخدمت پیش نرده 
بيك ره ارغوان آغشته دد خون 
نی آآورده تس ام دی ۱2 
سر لاله چو درد پای اوفتاده 
هزادان یوسف از کلشن دسیده 
همه مرغان در آفکنده خروشی 
بوقت صبح گاهی باد مشکین 
یی افراستاب لاب زره نافت؟ 
زهر سو کوثری دیگر دوان بود 
ز پیش باغ طاقی تا بکیوان 
شه حارث چو خورشیدی خجسته 
چو جوزا در کر دست غلامان 
ستاده » صف زده تر کان کت 
ندیمان سر افراذ نکو دای 
شریفان همه عالم وضیعش 
ز بیدادی بختش فتنه دد خواب 
زحل کین مشتری‌وش ماه طلعت 
مور بر بام آمد دختر کلمت 
چو لختی کرد هر سویی نظاره 
چو روی و عارش بکتاش را دید 
جپان حسن وقف چپرة او 
بساقی پیش شاه استاده بر جای 
ز مستی روی چون کلنار کرده 
ظتکر ان شمه نوشن افسانده 
کی سر همست می دادی شرابی 
گپی بر داشتی چون بلبل آواز 
بدان خوبی چو دختر روی او دید 
در آمد اتمی از عشق زودش 


طریق خاد ان ی گفت بااگل 
ده وس زد اغاز 
گل سرخ از قماط سبز بیردن 
جو رت از 2 ازو دامن دربده 
خضر بگذشته » صحر | سبز لدشت 

ژز بادان ابر کرده صد عنان د یز 
رتاتق, آن سوت رن گوهر ز بادان 
و لیکن پای بوس خویش کرده 
بخو نو یز آمده بر خویش بیدون 
زبادان خورده شیرچون شکردا 
کلاهش با "رای او فتاده 
ز کنعان بوی پیداهن شنیده 
ز جانان بی نوا نامانده گوشی 
چوسوهان کرده دوی آب پرچین 
که آباذ باد نوروزی زره بافت 
که آب خضر کمتر دشح آن بود 
نپاده تخت حادث پیش ایوان 
سلیمان واد دد پیشان نشسته 
ببالا هر تک سر وی خرامان 
بخدمت کرده هريك دست در کش 
بغدمت چشمپا انگنده بر پای 
نظام عالم از دای دفیش 
زبیم خشمش آتش چشم پر آب 
عطارد قدر و هم خورشید درفعت 
شکوه جدن در چشم آمدش صعب 
بد ید آخر دج آن ماهباره 
چو سروی در قبا بالاش را دید 
همه خوبی » چو یوسف ؛ بهرة او 
سر ژلفش دراز افتاده بر پای 
مه در چشم عاشق خاد کرده 
قا و ان ماه ی رین اشانله 
گبی بنواختی خوش خوش دبابی 
کهی چون گل کرفتی شیوه و ناز 
دل خود وقف يك يك موی اودید 
بغادت برد کلی هرچه بودش 


۳۳ 


چنان آن آتشش ددجان اثر کرد 
داش عاشق شد وجان متهم کشت 
زدو نر گس چوابری خون‌فشان کرد 
چنان بر کند عشق او ز بیش 
چنان از يك نظر در دام او شد 
چنان بیچاره شد از چاره ساز او 
همه شب خون‌فشان و نوحه گر بود 
ز بس آتش که دد جان وی افتاد 
علی الجمله ز دست دنج و تیمار 
طبیب آورد.حارث سود کی داشت؟ 
چنان دردی کجا درمان بذ یرد ؟ 
درون برده دختر دایه‌ای داشت 
بصدحیلت از آن مپر وی‌درخواست 
نمی آمد مقر البِته آن ماه 
که: من بکتاش را دیدم فلان روژ 
چو سرمستی دبابی داشت دد بر 
بزخم زخمه در داهی که‌او خواست 
مخالف راست ار نبود بعالم 
دل من چون مخالف شدچه سازم؟ 
کنون سر کشتة آفاق گشتم 
چو بشنودم از آن سر کش سر ودی 
چنان عشقش مرابی خویش آورد 
چنان ز لغش پریشان ۲کرد حالم 
چنانم حلقة زلفش کم بست 
جت. مار و سر کردان از آنم 
بخوبی کس چو بکتاش آن ندارد 
سخن چون میتوان ذان‌سرو بن گفت 
چو پیشانی او میدان سیمست 
در آن‌میدان بدان‌سر گشته‌چو کانش 
اگر از ذلف چوگان میکند او 
اک رویش بتابد آشکاره 
هلال عارضش چون هاله انداخت 
چو زلفش دلر بایی حلقه ور شد 
سوادی یافت مردم نر کس او 


۳ 


آک ان اش ش دا بی‌خبر کرد 
ز سر :۱ با وجود او عدم گشت 
بيك ساعت بسی توفان دوان کرد 
که کلی کرد گویی چاد میخش 
که شب خواب و بروز آرام اوشد 
که می نشناخت سر اژ پای باز او 
چوشم‌ش هر نفس‌سوزی دگر بود 
چو آ تش شد ۰ از آن سردد پی افتاد 
چنان ماهی بسالی گشت یماد 
آن تب دردبی ددمان ز بی‌داشت 
که‌جان ددمان هم از جانان پذیرد 
که‌در حیلت گری سرمایه‌ای داشت 
که‌ای دختر؛ چه‌افتادت؟ تکور اس 
باخر هم ذبان بگشاد ناگاه 
بز اف وچهره جان سوژودل‌افروز 
من ازوی چون دبابی دست بر سر 
مخالف را بقولی کرد دک داست 
در آن پرده نساژد زیر بابم 
نیامد راست این برده نواژم 
کر اهل برد عتان گفتم 
چشمم ساختم برپرده رودی 
که صد ساله غمم دد پیش آورد 
که آمد ملك جمعیت ژوالم 
هد حون کشت تاه ون تکر ست 
که می دانم که : قدرش می‌ندانم 
که کس زو خوب ترامکان ندارد 
چرا باید زدیگر کس سخن گفت ؟ 
گرازذ لفش کنم‌چو گان چه بیمست؟ 
بخواهم برد گویی از ز نخدانش 
سرم چون کوی گردان میکند او 
شود هر دره‌ای صد ماهیاره 
مه نواز غمش در ناله انداخت 
از آن شد معتکفب در مجلس او 


چی, نید خوه اف کر کتلنشد 
خطی دارد بدان سی پاره دندان 
صدف را دید آن دد یتیمش 
دها نش بسته کت خندان 
چو صبح از خنده آرد دد تباشیر 
لیش,دا صد هز ادان بنده» بیشنت 
خط سیزش محقق اوفتادست 
جهان زير نگین دادد لب او 
وی ال اب ونم زونه 
چو آذادیم از آن صروسهی_ نیست 
کنون, ای دایه. برخیزو دوان‌شو 
بری این قصه با او در میان نه 
بگوی این رازش رل کر 
کنون بنشان بهم ماهر دو تن دا 
بگفت این و کی نامه ادا کرد 
«الا » ای غایب حاضر » کچایی ؟ 
دو چشم دوشنایی از تو دادد 
بیاو چشم و دل را میهمان 1 
بنقد از نعمت ملك چهانی 
چرا این نیم جان دد تو نبازم؟ 
دلم بردی » و گر بودی هزادم 
زتو يك لحظه دل زان بر نگیرم 
غم عشق تو در جان می نهم من 
چوبی دویت نه دل ماند و نه دینم 
منم بی دوی تو دویی چو دینار 
ترا دیدم ۰ که همتایی ندیدم 
اک آیی پدستم , پاز دستم 
بهر انگشت در گیرم چراغی 
اکر 3 آیبی پدیداد 
نوشت این نامه و تباشت ازتداه 
بدایه داد تا دایه روان شد 
چونقش او بدیدو شعر برخواند 
بيك ساعت دل از دستش برون شد 
نپنگ عشق دد حالش ذبون, کرد 


ژسپش دمح وزو بین در زار مد 
بغون من لبش ذ آنست خندان 
بدندان بازما ند از درج سیمش 
که آن را کعبتین افتاد دندان 
مزاج استخوان کیرد تباشیر 
که اف اقب حیوان زانده بکست 
ز خط نسخ مطلق اوفتادست 
ناك در زین زین سی ودواکت آظ 
اذین شکل صنوبر ناددانه 
ببی شد ددیم وروی بهی نیست 
میان این دو دلیر در میان شو 
اساس عشق این دو مر بان نه 
بصد جانش دلم بن چشم کیرد 
کزان نبود خبر يك مرد وژن دا 
بعون دل نکو امی رها. کرد : 
بپیش من نه ای» آخر کچایی ؛ 
دلم نیز اشنایی از تو ,دازد 
وگرنه تیغ گیرو قصد جان کن 
نمی بینم کنون جز نیم جانی 
که بی تومن زصد جان بی‌نیازم 
نبودی جز فشاندن بر تو کارم 
که من هر کز دل اذجان بررنگییم 
سر اذ تو دد بیابان می نهم من 
چرا سر گشته میداری چنینم ؟ 
زعشق روی تودویی بدیواد 
نظیرت سرو بالایی ندیدم 
و گر نه می روم هر جاکه هستم 
ترامی جویم ازهردشت و باغی 
و گر نه چون چراغم مرده انگاد» 
یکی صورت ذنقش خویش آن ماه 
بر آن ماهروی مپربان شد 
ز لطف طبع و نقش او عجب ماند 
چو عشق مد دل او بحرخون شد 
برای خود دلش دریای خون کرد 


۳5۵ 


چثان بی دوی او دوی جپان دید 
چو گوبی بی‌سروبی پای» مضطر 
بدایه گفت : برخیز» ای نکو کوی 
« ندارم دیدةٌ روی تو دیدن 
مرا اکنون چه باید کرد بی و٩‏ 
چو زلف تو دریده پرده ام من 
رای شتا دور 100 
ترا نادیده در جان چون نشستی ؟ 
چوتو در جان من پنپانی آخر 
چو صبحم دم مده » ای ماه » درمیغ 
اگر روشن 3 چشمم بدیدار 
میرم درد غمت ۰ ای زندگانی 
روان شد دایه تا نزديك ان ماه 
که : او از تو بسی عاشق تر افتاد 
اک گر دد دلت از عشقش اه 
دل. دختر شایت شادمان شد 
نمی دانست کاری ات دل افروزژ 
روان می کفت شعر و می فر ستاد 
علام آنکه مرشعری که‌توا نی 
بر بن‌چون مدتی بگذشت» بك روز 
بدیدش نا گهی بکتاش و بشناخت 
گرفتش دامن و دختر بر آشفت 
که:هان؛ ای بی دبا ین چهد لبر بست؟ 
که باشی نو ؟ که کوش دامن من 
غلامش گفت : ای من خاك کویت 
چرا شمرم فرستادی شب و دوژ؟ 
چو در اول مرا دیوانه کرد 
جواش داد آآرن: سیمین بر انگاه 
مرا در سینه کاری او فتادست 
چنین کاری چه جای صد غلاهست ؟ 
ترا ات سس نباشد در زمتانه ۱ 
اساس کوژ بنپادی درین راز 
بگفت این و ژ بش او بدر شد 
لفظ بو سعید مهنه دیدم 


۳۹ 


که گفتی نه ذمین 4 ۲ سمان‌دند 
کله در پای کرد و کفش برسر 
بر آن بت روو اذ من بدو گوی : 
ندادم صبر بی تو آدمیدن 
که نتوان برد چندین درد بی تو 
که بردوی وعشق آورده|م رت 
که با زلف تو عمرم سر بسر کرد 
دلم برخاست تا دد خون نشستی 
چرا شنه_ بخون جانی ات ۲ 
مکش چون آفتاب ازسر کشی تیغ 
بصد جانت توانم شد خریدار 
اگر دد یابیم » باقی تودانی > 
ز‌ عشق 0 غلاهرش کرد 6 
که از میت او شا در افتاد 
دلت زو درد عشق آموزد آنگاه 
زشادی اشك بر رویش دوان شد 
بجز بیت وغزل گفتن» شب و دوز 
بخوانده بود» گفتی. آن بر استاد 
شدی عاشق تر و حیران بماندی 
بدهلیزی برون شد آن دل افروز 
که عمریعشق‌با نقش رخش‌باخت 
ثر افشاند آستین» آنگه بد و گفت 
تورو باهی, ترا چه جای شیر یست؟ 
که ترسد سایه از بیرامن من 
و می‌دادی ذمن بوشیده دوت » 
دلم بردی بدان نقش دل افروز 
چرا درد آخرم بیگانه کردی ؟ 
که: يك ذره نه ای زین داز گاه 
و لیکن برتو آن کارم گشادشت 
بتو دادم برون » اینت تمامست 
که تو این کار دا باشی پپانه 
بشهپوت بازی افتادی اذین باز 
بصد دل آن غلامش فتنه تر شد 


که او گفتست : من آنجا رسیدم 


بیرسیدم ژ حال. دختر کعب 
چنین گفت او که : معلومم چنان شد 
ز سوز عشق مشوق مجازی 
نداشت آن شعر با مخلون. کاری 
کمالی بود دد معتی ‏ تمامش 
بآخر دختر عاشق در آن سوژ 
مگر می گشت روزی در چمن ها 
< الا ای باد شبگیری» گذد کن 
بگو کز تشنکی آبم ببردی 
بك سقاش بودی ۰ سنج دویی 
بجای ترك یغما خاصه چون ماه 
برادر دا چنان دد تهمت انگند 
چو القصه ازین بگذشت ماهی 
سیاهی و شمارش از عدد بیش 
سپاهی موح ذن اذ تیغ و جوشن 
در آمد لشکری از کوه و شخ در 
ز دیگر سوی حارث با سیاهی 
چو بخت او جوان یکسر سپاهش 
ظفر می‌شد ز يك سوحلقه در وش 
سیه ‏ القصه . افتاد ند رز هم 
بغاری از همه صحرا بر آمد 
خروش کوس گوش چرخ کر کرد 
زمین از خون خصمان لاله زاری 
چپان دا برده برغاب جسته 
اجل چنگال بر جان تیز کرده 
هویدا از قیامت صد علامت 
در آمد پیش آن صف حارث] نگاه 
سپه دا چون بيك ره جمله کرد او 
سپپر تند با چندین ستاره 
چو تیغی بل سر مد از زکو(مت 
چوتیفش خصم در اچون گل بجون‌شست 
چو تیرش سوی چرخ نیلگون شد 
وذان سوی دک بکتاش مپروی 
بآخز چشم زخمی کار کر گشت 
همی نزديك شد کان خوب دفتار 


که عارف گشته بوداف.عادفی صعب 
که آن‌شمری که بر لفظش دوان‌شد 
بنگشاید چنان شعری ببازی 
که او دا بود با حق دوز کاری 
بپانه ود در راه آن غلامش 
بزادی در ام آگفتی شب و رو ز 


خوشی می‌خواند این اشعاد تنها : 
من ان درك ما دشر ان 
ببردی ابم و خوابم بیردی > 
که هر وقت آبش آوردی» سبویی 
نهاد آن سرخ سقا را هم آنگاه 
که بر خواهر نظر بی‌حر مت انگند 
در امد حرپ حارث دا سپاهی 
چو دوران فلك ازحصر وحدبیش 
جهان از تیغ و جوشن گشته دوشن 
که شد کاو ذمین چون خر بیخ دد 
ژز درواژه برون مد بگاهی 
چو دایش مرتفع چترو کلاهش 
زيك سوفتح و نصرة دوش بردوش 
بکشتن دست بگشادند بر هم 
فعات ها نت هرا زر امد 
ذمين چون اسمان زیرو زبر کرد 
هوا از تیر بادان ژاله باری 
ز کشته پیش برغی باز بسته 
قضا پر کینه دندان تیز کرده 
کرفته دیو قامت زان قیامت 
جپانی پر سیاه ورد در راه 
در آمد همچو شیر وحمله کرد او 
شده از شاخ دمحش باره باره 
فروشد فتنه را سر تا قیامت 
1 نصرة ز بیخ او برون رست 
ژ چشم سوزن عیسی برون شد 
دودستی تیغ می‌ژد از همه سوی 
سرش از زخم تیفی سبخت در کشت 
بدست دشمنان گردد گر فتار 


۳۷ 


در آآزن صف بود دختر وی سته 
پیش صف در آمد همچو کوهی 
ای دانست کس کان بت آکیست 
من آن شاهم که 1 سیپر ست 
ااکیر اسب افکنم بر نطع گردان 
سر کوس«کده! از سک این ذات 
۱ از شمشمر بران بر کشم من 
چو تیغ وش افشا نم دهد تاب 
چو مارد دمح دا در کف ؛ 


زک سيدانم ایک یش ده 
ز‌ ذخم ار زور سندانی نماند 
زرط مر ع تیر من اژ ده در آ ید 
جوا بگشايم کمند از روی فتراك 
بتازم دخش و بگشایم دد فصل 
بگفت این وچومردان بر نشست او 
کاس ۵۱ ۰ تین در کف 
نپادش س نپان شد در میا ۹ 
چو آن بت دوی دد کنجی نهان‌شد 
همی نزديك |[ » تابيك بار 
ِ حارت را مدد کشت شور 
هزیبت شد میاه دشن شاه 
چوشه باشهر امد شاد و بیروز 
نداد از وی نشانی هیچ 

علی الجمله چو آمد زنگی‌شب 
همه شب‌قر ص مه چون قرص‌صابون 
بدان صابون بخون دیده تا روز 
جو ذاغ شب درز ادا » زان دلازام 
دل ازذخم غلامش آن چنان سو خت 
نبودش چشم زخمی خواب و ارام 
کجا می شد دل او ۲دمیده ؟ 
چنیت آورد ددنظم آن سمن بوی 
«سری کز سروری تاج کبادست 
سر خصمت ۰ که با دابی سرو کار 


سری,دا|اکز و جودت سروری نیست 


۳34۸ 


سلاحی داشت » براسبی ‏ تشسته 
و زو افتاد در هر دل شکوهی 
ز بان بگشادو گفت:ا ین کاهلی چیستو 
ساده در دکابم ماه و مپرست 
دودخ طر حش هم چون شیر مردان 
بپای لش اندازم بشممات 
جکی از سیر غران بر کشم هن 
ز پیمش زهرة آتش شود آب 
نیا ید هیچ کش در صف. بهیچم 
شود از زخم زخمم ۲ 9 
سندانی سیندانی نماند 
ز حلق مر غ گرددن زه بر ید 
چو باد آرم عدو دا دوی بر خاك 
که من‌دد رزم دستم؛ رستمم زاصل 
ازان مردان تنی دا ده بخست او 
و دنا درس ردام 
کش نغناخت » اذ اهل زمانه 
سیاه خصم چون دریا روان شید 
نماند شپره اندر شهر دیار 
ب خی زا( 
کر کشته فتاده خوار در راه 
طلب کرد رت سواد چست آنروز 
همی گفتند : شد همچون پری گم 
تیاده, نصفی از مامو ۳ 
همی انداخت کفك از نود بیرون 
زجان می‌شست دست آن‌عالم افر و ز 
دل دختر چو مرغی بود دد دام 
که دريك چشم زخمش نیز جان سوخت 
که برسر داشت زذخمی آن دلادام 
یکی نامه نوشت اذ خون دیده 
که بشنو فصبهٌ آکنتکی بسن اگوی : 

سر بیکان درآن سر در چه کارست؟ 
مباد» ارسر کشد ؛ جز برسر داد 
نگونسا دی آن سر سرسرینیست 


سری» کان سرنه خاك این در آید 
دی سر تشنسعت 
رل ورد تخت رات بر 
سری» کان سر ندارد بائوسر راست 
اب۱۳ 
اگر لس نفگند از سر سرت پیش 
سرسبزت. که‌تاج اژوی سری یافت 
رمرم «جمت نگون ذان شد سر افراز 
اگر درد سرم درد سرت داد 
نهادم بیش آن سر بر ژمین سر 
کس ی کز زخم خذلان کینه ور گدت 
کنر شاخسار عیش بر خورد 
کسی کز جهل خود لاف خرد زد 
کسی کوسوی حج کردن هوا کرد 
چه افتادت ؟ که افتادی بخون در 
همه شب همجو شمعم سوز در بر 
چو شمع از عشق هردم باز خندم 
جو شمع از عشق جانی ژ نده دارد 
شیم دا . کر امید روز بودی 
ازآن 1 ء که برجانم رسبدست 
ازززی لاو ون وی رو 
چه می‌خواهی زمن؟ بااینهمه سوز 
میان خاك در خونم مگردان 
چو سر گردانيم می‌دانی آخر 
چو می‌دانی که سرمست توام من 
من خو نخواره خونی چون نگردم؟ 
چنان گشتم ز سودای توبی‌خویش 
دلی دادم ذ درد خوش خته 
برای پند بندم چند سوزی ؟ 
اکر امید وصل تو نبودی 
مرا تر دامنی آمد بجان زیست 
دل من داغ هجران بر نتابد 
ز درد خویشتن چون بی قرادان 
دگر گویم» اگر پایم دهی باز 


دوان شد دایه و این نامه هم برد 


بجان وسرء که آن سر در سر آید 
چو مارش‌سر بکفکان سر چنینست 
سرش‌بر» نه سصرش» در کش ‌سيك تر 

مبادش سر که دنج او زسر خاست 
سر آن دارد 1 جر برد آ ید 
هر 2و نی ندارد سر » سر خویش 
ز سر سیزیش هرسرسروری یافت 
که هردم سر نهد پیشت ز سر باز 
سر خصمان بریده بردرت باد 
فدای آن چنان سر صد چنین سر 
زک بر کشت از قپر تو در کشت 
| گرمی‌خودد؛ بی یادت» جگر خورد 
لک لت ده » با بل ره دزد 
ا کر حج کرد بی‌امرت ۰ خطا کرد 
چو من زین غم نبینی سر نون تر 
جوشب بذذشت » مر ف روز برسر 
بو 
میان اشك .و آتش خنده دارد 
مرا بودی که کمتر سوز بودی 
بسی پایان مجو ۰ کانم ‏ رسیدست 
عجب نبود که چندین آب خیزد 
که نه شب بوده‌ام بیسوز ۰ نه روز 
سراسیمه چو گردو نم مگردان 
بخونم دد چه می کردانی آخر؟ 
ز بای افتاده از دست توام من 
چرا جز دد میان خون نگردم؛ 
که از بس 4 ی ندا نم راه واز پیش 
ببیت‌الجزن دد بر خویش بسته 
بر اتش چون سیندم چند سوژزی؟ 
نه و ماندی از من نه دودی 
که بر بوی وصال تو توان زیست 
۲ دل خود هیر جانان ی تاید 
یکی با تو بگفتم از هزادان 
وگن مت شم درجان»ن این‌داز» 
پسر شد » دراه بر سر چون قلم برد 


۳۹۹ 


سر بکتاش ۰ با چندان جراحت 
رز چشسس دشت سل حور راوید 
که : جانا " نا کم تنها گذاری ؟ 
چو دادی خوی مردم چون لبیبان 
اک يك ذخم دادم بر سر امروز 
ز شوقت پیدهن بر من کفن شد 
جو روزی ند ان تتتاش دهساز 
نشسته بود آن دختر » دل افروز 
اکر ی 3 آب زر بگفتی 
بسی اشعار کت آن روز استاد 
ز الطف طیع آن دلداده دمساژ 
ز عشق آن من بر کشت گاه 
چو شد بر دود کی راز آشکرا 
بیخدمت شد روان تا بیش آن شاه 
رسیده بود پیش شاه عالی 
مگر شاهانه جشنی بود آن دوز 
مگراز دود کی شه شمردرخواست 
چو بودش یاد شعر دختر کعب 
شش کفیا: بو تست ۶ 
ز حارث دودکی [گاه کی بود؟ 
ز سر مستی ذبان بگشاد آنگاه 
بصد دل عاشقست او بر غلامی 
زمانی خوددن و خفتن ندارد 
پاک یت تس« کطود پر معانی 
اک آن عشق چون اش تبودی 
چو حارث این سجن بشتواه تسکت 
چو ‏ القصه » بشپر عویش شد باز 
ولی پیوسته می‌جوشید جانش 
که تا بر وی فرو کیرد گناهی 
۳ آن ری . که گفته بود[ نماه 
نپاده بود در ددجی باعزاز 
دفیقی داشت بکتاش سمن بر 
سرش بکشاد و آن‌خطپا فروخواند 
ت رت رف کست ازدازن راز 
یل ان ی ی اد 


۳۷۰ 


ز سر نامه مرهم یافت و داحت 
سی پیغام دادش عاشقانه 
سر بیماد پرسیدن ندادی 
دمی بنشين ببالیت غریبان 
هز ارم‌هست. بر چان, ای دل‌افروز 
بگفت این و خود بی خویشتن شد 
ره ای خر ۱۳ 
براه و دودکی میرفت يك روز 
بسی » دختر از آن بهتر بگفتی 
که ان دختر محانانس فرستاد 
تعجب ماند آنجا دودکی باز 
نپاد آنگاه از "انجا بای در راه 
ار (آسجا رفت تا شیر شارا 
که حارث دا مدد او کرد انگاه 
برای عذر حادث نیز حالی 
م می گویم؟ بپشتی بد دل افروز 
زبان بگشاد آن استاد و برخاست 
همه بر خو | ندومجلس گرم شدصعب 
که مروارید دا ماندء که‌سفتست 
که اوخود گرم شعر ومست‌می‌بود 
در 6 ای شاه 
در افتادست چون مرغی بدامی 
بجز بیت و غزل گفتن ندارد 
بر او می‌فرستد . دد «نپائی 
ازو اين شعر گفتن خوش نبودی 
و لیکن‌ساخت خوددا نزمان‌مست 
ژزخواهر دد نپان میداشت این‌داز 
نکه می‌داشت پنهان هر زمانش 
بریزد خون او بر جایگاهی 
فرستاده بر بکتاش آنگاه 
سره که از 
چنان بنداشت کان ددجیست گوهر 
ببیش حارث آورد و برو خواند 
ملاك خواهر خود کرد آغاز 
ببند اندر فگند و کرد در چاه 


در آخر کفت:"تا : يك خانه حمام 
شه آنکه کشت ا- از هر دودستش 
در آن کرمابه ورد آنگاه شاهش 
بسی فریاد کرد آن سرو آزاد 
که‌داندتا که دل‌چون می‌شدازوی؟ 
جنن قصه که دارد باد هر گز ؟ 
بدین ژاری» بدین درد و بدین‌سوژ 
باه «رگز طاشعی ۸ اما وود یت 
در |آهید "نآ تین | رگر ی آن ماه 
یکی اتش اذان حمام ناخوش 
یکی . آتش از آثاد جوانی 
یکی اتشل ز سوز عشق و غیرت 
یکی آتش"ز بیماری و ستی 
که بنشاند چنین آتش بصد آب؟ 
سر انگشت در خون میزد آن ماه 
ز خون خود همه دیواد بنوشت 
چو در کرمابه دیواری نماندش 
همه دیواد چون پر کرد اژ اشعاد 
میان خون و عشق و[ تش و اشك 
جوا بکشادند رمابه داگر ,روز 
چو شاخی زعفران از پای تا فرق 
جلن وم بایشتابات زکودند 
تکه شنت را تتواد ان زوا 
«نگارا »نی توچشمم چشمه‌سارست 
ز موکانم بیلابی سیردی 
ربودی جان ودروی خوش نشستی 
جو در دل آمدی بردن نیایی 
چو از دو چشم من دو جوی دادی 
منم چون ماهیی بر تابه آخر 
تس عشق ناهن ذ دنوگاه 
که تا در دوذخ » اسرادی که‌دارد 
تو کی دانی که: چون باید نوشتن ؟ 
چو در دوزخ بمشقت دوی دادم 


چو دوزخ امد از حق حصه من 


با بند از ان سیم اندام 
ود فصاد دک ماه نتسش 
فرو بست از گچ واز سنگ‌داهش 
نیودش هیچ مقصودی ز فریاد 
جپانی را پیگند خون می‌شد ازوی 
چنین کاری ۱۹ افتاد هر گز ؟ 
که‌هر گز در جپان نودشت نکر وز؟ 
یت ات نت ی 
فرو شد زان همه اتش بيك راه 
تک ای ار آاری ی مر ان 
روانش د تن خرن فخاری 
دگر آتش ز دسوایی و حسرت 
کی اش دادلا دراه یاو مس 
3 با این همه بود تاب؟ 
ی اشعار خود. بنوشت انگاه 
بدرد دل بسی اشعاد توشت 
ذ خون هم نیز سیاری نماندش 
فرو افتاد چون يك پاره دیواد 
بر آمد جان شیرینش بصد رشك 
چه کو یم‌من؛ که: چون‌بود آن‌دلاقروز؟ 
ولی از پای تا فررقش بخون عرق 
ال , خونش زیر خاك وکردند 
نوشته بود این شعر جکر سوز: 
همه رویم بخون دل نگارست 
غلط کردم ؛ همه آبم بر دی 
علاط که ۲ که رن اازدی ( تم 
غلط کردم که تو دد خون نیایی 
بکرما به مرا سر شوی دادی 
اب ای بدین کرمابه در ٩‏ 
که در دوزخ کنندش زنده آنگاه 
میان سوز و آتش چون نگارد ؛ 
چنین قصه بخون باید نوشتن 
بهپشتی نقد از هر سوی دارم 
بپچشت عاشقان شد" فصله من 


۳۳ 


سه ره داد جپان عشق اکنون 
کنون من بر سر انش .از نم 
بآتش خواستم جانم که سوزد 
باشکم پای جانان می بشویم 
بدین آتش ‏ که ازجان می فروزم 
ازین غم » انچه می‌آید برویم 
اذین ون .کر شوداین واه باه 
ازین آ تش, که من دادم ددین‌سوز 
ازین اشکی که توفانیست خو نباد 
ازین خونم »که ددیاییست گویی 
ازین انش چنان کردم زمانه 
اذین اشکم دو ی دا تمافت 
ازین خون باژ بستم راه گرددن 
ازی نگردی» که بودران نا نن را 
بچز نقش خیال دل فروزم 
بخوددی خون جان من تمامی 
کنون در [تش ودد اشك‌وددخون 
مراربی" تو سر اعد زندگانی 
چو بنوشت این بخون‌فرمان در آمد 
ددیفا ! نه ددیفی صد هزادان 
پاغر فرصتی می‌جست بکتاش 
نبان رفت و سر حارث شیانگاه 
بتخاك رمع امد ۵ جامه بر زد 
ازین دنیای فانی دخت بر داشت 
نبودش ید ری بار یکا نه 


یکی آت۵ کی اشكت و یکی‌خون 
که که خون دیزم و که اشك رانم 
چو چای تست + نتوانم که سوزد 
بخجو نم دست از چان می بشویم 
همه خامان عالم دا 


بسوزم 
همه ناشته دویان را بشویم 


همه عشاق دا کلگونه سازم 
نمایم هفت‌دو زخ را که بون»سوز 
دهم تعلیم بادان داء که: چون بار 
در آموزم شفق دا سرخ دویی 
که دوزخ خواست از من صدز بانه 
کلی در آب کردم تا قیامت 
که ات لآ ای رن 
ژ اشکی آب بر بندم زمین دا 
بدین آتش هبه نقمی ۰ اببوزم 
که نوشت باد » ای یاد کرامی 
برفتم زین جهان جیفه بیردن 
منت رفتم. تو جاویدان بمانی> 
که: تا زان‌بی سره بن جان‌بر آمد 
ز مرک زار آن تاج سوادان 
که بخت از ذیر چاه آورد بالاش 
رید و روانه شد هم آنگاه 
یکی دشنه گرفت و بر کر ره 
دل از ز ندان و بند سخت برداشت 
بدو پیوست ,و کوته شد فسانه 


ازین شاعرة قرن چپادم که داستا نی‌چنین‌سوز ناك و شورانگیز داشته است وعطار 
نام وی دا «زین‌العرب> آورده ددتذ کر ه‌ها نیز گاهی ذ ک-ری دفته است . در جاهای 
دیگر نام وی را رایعهً دختر کعت نو شته | ند و کاهی 1 بنت کعب ضیط اک دهراند ‏ عطار 
نیز نام بدرش را کعب وساکن بلخ و نام برادرش را حارث آورده‌است . 

رضاقلی‌خان هدایت این داستان دا اذالهی نامه گرفته دبآن پرو بال داده ومثئوی 
گلستان ارم خودرا ازین داه فراهم آورده است . محمد عوفی ددلباب‌الالباب (۱) وی‌دا 
جزوشاعران آل سبکتگین شمرده و نامش را «دایعه بنت کمب القزدادی> نوشته است . 


۱- چاپ من ص ۲۹ - ۲۹۵ 1۷۹9 
۳۷ 


قزداد یاقصداد شهری معروف ددجنوب سیستان نزديك شپر ست بوده است (۱).. 
در لباب‌الالباب ومجمم الفصحا اشعاری ازو هست . غزل معروفی دا که مطاعش 
[یست. 3 

ز بس‌کل که درباغ ماوک گرفت چتن رنگ ارفنگت مانی "گرافت 

و بنام اوضبط کرده| ندبنام دود کی وادیب‌صابر هم آورده| ند امادر مو نس‌الاحر اد 

بنام عایشةٌ سمرقندیه معروف بعايشة مقریه شاعرة م‌روف قرن ششم آمده است . ازغزل 
معروف دیکر منسوب باو که مطلعش اینست : 

عشق او باژاندر آوددم ییند کوشش بسیاد نامد سودمند 

بیت دوم در فرهتکه اسدی نام ابوالحسن آغاچی زامده است ۰ بجز اشماری که.در 
تذ کره‌ها بناع وک ثبت کر ده| ند درسفینه‌ها و کتابپای کر نیز اشماری ازوهست از آن 
جمله این غزل که تنها دو بیت اول آن درمجمع|لقصحا هست : 

فشاند ازسوسن و کل سیم وزر باد زهی بادی! که دحمت باد بر باد 


بداد از نقش آزر صد نشان ات نمود اژ سحرمانی صد اثر باد 


مثال چشم آدم شد مگرابر ؟ 
که در باریدهر دم درد چین ابر 
کر دیوانه ای امد » جرا پس 
کز خوشبوی تر سم آوردرنگ 
برای چشم هر نا اهل کویی 
عجب!چون‌صبح خوشتر میبر دخو اب 


دلیل لطف عیتی شد متگر بادد؟ 
که جان افز ود خوش خوش‌درشچر باد 
کند عرضه صبوحی جام زر باد ٩‏ 
ازین غمازذ صبح برده درباد 
عروس باغ را شد جلوه گر باد 
چرا اف‌دند 3 را در سپرباد؟ 


این بیت در کتاب‌السعچم (۲) بنام او آمده است : 

آن خوبروی چايك . مپمانك 
در ترجمان‌البلاغه (۳) این دو بت ازوهست : 

ات نم از یافتی خبر ,دل اشك دله یز سافتی حم تن 

کاشكت من اذ تو برستمی بسلامت آی افسوسا ؛ کجا توانم رستن ؟ 


ترك از درم دز امد تیدا رت 


در مونس الاحراد این غزل بنام اوست » آنچه در هلالیت چاپ شده چون با هم 
جمع کنند کلمة تحمیدو شپادت برمی آید :«شپدالت انه لااسّالاهی لاحول ولاقوه الا باه 
| لعظیم> که بای دکلمات‌مصرعهای اول دا ددپی هم ومصرعهای دوم دا ددپی‌هم خو اند : 
دوی‌چون (لا)له بر گ‌وز لف‌سیاه 
مرمرا (حول) آن دخان چو ماه 


لبکان و (شهد): و عارض ماه 
دسن (ان) مسی تیاه کند 


۱- رجوع‌کنید بمقالةٌ من بعنوان «رابعةٌ دختر کس» درشمار: یکم سال نعست مجلهٌ ایران" 
امروز اسفندماه ۱۳۱۷ ص 4۲ - و 

۲- چاپ اول طهران ص ۱۱۲ 

۳- صب ۸۱ 


۳۷۳ 


سی ودو دل(انه) لولوّ مکنون 
رنگی آن (لا) ل درخان تو کرد 
مرمعر اژ(41) سر شك چکان 
تام( لج) جرم بماند تجمد 


ذیرد(ولا)4 بر گ داری: ۰7 ؛ 
رنگ یا (قوت) من بکونه کاه 
نیست (الا) ز طمنهٌ بد خواه 
جز (باش) می نیایسم دراه 
تامراا (هو) همی بمی اکند اینت جزم (العظیم) » اینت کناه 
این غزل نیزدر سفینه‌ای بنام او آمده و دربایان آن بت کش تخلص کر ده‌است : 
الاءای‌باد شبگیری, پیام‌من بدلبر بر (۱) 
بقپر اذمن فنگندی‌دل بيك‌د یداد مهر و با 
توچون ماهی‌وهن‌ماهی, همی‌سو زمبتا به بر 
تنم چون چنبری گشته. بدان امید تاروزی 


بگو آن‌ماه‌خو بان‌دا که: جان بادل برا بر بر 
چنان چون-یدد کر اردد آن حصن بر بر 
غم عشقت نه پس باشد ‏ جفا بنپادی از بر بر 
ز زلفت برفتد ناگه یکی حلقه بچثبر بر 
سمنبر گشته معشوقم. همهغم‌زین قبل دادم که‌هر کز سود نکند کس بمعشوق‌سمنبر بر 
| گر خواهی که‌خوبان‌رابر وی‌خود بپجر آری یکی رخسارخوبت دابدان‌خوبان برابربر 
ایا موّذن. بکاروحال عاشق گر خبردادی سحر گاهان نگه کن تو بدان الله! کبر بر 
مداد‌ای بنت کعبانده که‌یا راز توجداما نده دس گرا چه‌در از أ ید کذدردازو بچثیر بر 
این دباعی نیز درسفینه‌ای شام اوست : 
هر گز روزی ببنده پروات نبود و اندیشة این بیدل شیدات نبود 
خوردیم ز تو خون و نخوردی غم‌ما در پای تو مردیم و سرمات نبود 
۷ - ماکان کا کیی 
تا جایی که شمری بنام او نوشته شده است در کتاب صبح گلشن تالیف سید علی 


ن خان ین امیرالملك سید محمد صدیق حسن‌خان بهاددست (۲) که درع۱۲۹ تألیف 
کرده وددآن چنین گفته است : 


جمنم/ 


«ماکان‌بن کا کی طبرستانی ازموزون طبعان عهدنصر بن احمدسامانی بود و بسیل و 
تداپیر تسخیر ملك خراسان نمود؛ نصر سامانی ابوعلی محمد. امیرالامر| زا بمدافعهاش 
فرستاد , ماکان اژ مایکون بی خبر بوده » بعد محاربات روبهزیمت نهاد . 

در کوی قضا نه رهگذر می‌دانم 
دانم که رن ازفضا نیارد جستن از سر قضا همین قدر می‌دانم > 
هر چند که روش والفاظ این رباعی بشعرقرن چپادم ودورة سامانی وعصررودکی 
نمی‌هاند [زکر این نکته‌درست باشد ماکان بن کا کی دیلمی که شرح خالش بیش ازین بتفصیل 
ذشت نیز ازشاعران معاصر دود کی بوده است . 
خد مود 
۲گذشته ازین شاعرانی که در کتابپا تصریح کرده‌| ند معاصر دود کی بوده|ند چند 


نه سر قضا و نه قدر می‌دانم 


۱- عطار نیز باین بیت اشاره‌کرده است رجوعکنید بصیفةٌ ۳+۷ سطر ۸ 
۲- چاپ بهوپال ۱۲۹۰ ص ۳۸ 


۳۷۴ 


شاعر داککز از قرن چپادم ودورة سامانی می‌شناسيم که اشمارشان دا درفرهنگهاً بشاهد 


لغات مپجود آوردها ند ودر بارة ايشان بیش ازین مختصری در صحایف ۲۶۷ ۲۶۸ 
آمده است . 
۰ع- سنرهای او 

معلوم میشود که دود کی درعر خود سفری چند کرده است : 

۱- ظاهراً نعستین سفر اواز رودك‌سمرقند ببخادابوده استز یر 
سامانیان و مخصوصاً در باد نصر بن احمد در بخادا بود . ددتادیخ بیخارا مسطورست (۱): 
اول کسی که بخادا پای تخت کرد اسمعیل.بن احمد بود. و پس از ان,میفزایده: 
< درایام وی بخادا دارالملك شد وهمهٌ امیران آل سامان حضرت خویش ببغارا داشتند 
وهیچ ازامیران خراسان ببخادا مقام نکردند پیش اذوی ووی ببخارا مقام داشتن‌مبارك 
داشتی ودل وی هیچ ولایت نیآرامیدی جز بیخاداوهر کجا بودی گفتی شهر چنیت وچنین 
یعنی بخادا ۰..> . شکی نیست که‌امرای آل سامان همه .بای تخت ددبخادا داشتند.و | نرا 
شگون سلطنت خود میشمردند . درین صودت دود کی برای اینکه بدربار نصر بن احمد 
بیخارا شده باشد وشاید این بیت او اشاره 


| مسلمست که‌در باد 


راه یابد بنا چار می‌بایست |زرودك سمر قند 
بدارنت زک کوسان 

من بدآن آمدم بخدمت تو که بر آید رطب ز کانازم 

و نیز آنکه جای دیگر گوید ۰ 

دهی سوار و جوان ۳1 بو تک از ره دور 

بخدمت امد ننت‌کو سک و نيك اندیش 

واین بیت یکی ازدلایلست که پیش از نصر بن احمد بدرپار سامانیان آمده‌چنانکه 
در آن ذمان جوان بوده‌است . 

‌ِ سفردیگری که از وی ارم اشاره کرده| ند صقر بست که نظامی عروضی دد 
چپاد مقاله بیان کرده است (۱) : ۳ 

چنین آورده‌| ند که نصر ین احمد ... زمستان بدارا لملك بخارا مقام کردی وتا بستان 
بسمرقند رفتی یا بشپری ازشپرهای خراسان » مگر يك سال نوبت هری بود » بفصل‌بهار 
ببادغیس بود که بادغیس خرم ترین چرا خوارهای خراسان و عراقست ... چون ستوران 
بپارنیکو بخوردند و بتن وتوش خویش بازرسیدند وشايستةٌ میدان وحرب شدند نصر بن 
احمد دوی پری نهاد و بدرشهر بء‌رغ سیید فرود مد ولشکر گاه بزد و بپارگاه بود..: 
ارس را رارس زارت وهواخوش بود ... وچون مپر گان در آمد ۰ انصاف اژ نیم جوانی 
بستد ند . هم رگن دیردر کشید وسرما فوت نکرد... چون آمبر نصر مب رکان و ثمرات او 

۱- تاریخ بخارا تلغیس ابو نصر احمدبن محمد بن نصرالقباوی بر تأْلیف ابوبکر محمد بن 
جعفرا لنرشعی - چاپ شارل شفر مستشرق فرانسوی - پاریس ۱۸۹۲ + ص ٩۱‏ و چاپ طهران 
ص ۰ ۱۱ 

۲ چاپ |وقاف کیب ۱۳۲۷ - ص ۳ - ۳۱ 


۳۷۵ 


بد ید عظیم‌ش خوش مد آمیر باان (۳ 
درواز خو | نند...زمستان | نجا مقام کرد ند ۰.. چون بپاردر آ مد اسیان ببا دغیس فرستاد ند ۰و 
لشکر گاه بمالن بمیان دود جوی بردند دچون تابستان در آمد میوه‌ها دررسید امیر نصر 
ابن احمد گفت تا بستان کجا دویم که ازین خوشتر مقامگاه نباشد , مه رگا 
مرکا در آمد گفت مبرکان هری بخودیم و 


ر بدان دورباده دیه در آمد که او دا غوره‌و 


ن برویم دچون 
4 برویم. هم‌چنین فصلی بفصل‌همی انداخت 
تاچهاد سال برین بر آمده زیراکه صمیم‌دو لت سامانیان بود وجهان آباد و ملكک‌بی خصم 
ولشکر فرمان برداد ۰.۰ بااین‌همه ملول گشتند و آرژوی خانمان برخاست » بادشاه را 
ساکن دیدند . هوای هری دوسر او وعشق هری در دل او در امناء سخن هری‌دابپشت 
عدن ما نند .کر دی " بلکه مت ترجیح نپادی و از بپادچن زیادت آوردی . دانستند 
که سر آن دارد که این تابستان نیز !| تسا باشد . پس سر آن لشتدر ومپتران ملك ننزديك 
استاد. | بو عبنداله ارود کی رفتند واز ندماء پادشاه هیچکس محتشم تر ومقبول القول‌ترازو 


نبورد. . د پنج هزار دیناد ترا خدمت کنیم اگسر صنعتی بکنی که پادشاه ازین خاك 
حر کت کند, که دای ما آرژوی فرز ند همی برد وچان مااز اشتیا بخادا همی بر ید . 


دود وی قبول کرد که نبض امیر بگرفته بود ومزاج او بشناخته دانست که بثثر بااو در 
نگیرد ۰دوی بنظم آورد وقصیده‌ای بگفت و بوقتی که‌امیر صبوح کرده بود در آمد و بجای 
خویش بنشست و چون مطر بان فروداشتند اوچنك بر گرفت و در پردة عشاق این قصیده 
آغاز کرد : 

بوی جوی مولیان آید همی بوی یار مپربان آید همی 
پس فروتر شود و گوید : 

ريك آموی و درشتی‌های او 


۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ 


ذیر پایم پرنیان آید همی 

مير سروست و بخادا بوستان سروسوی وتان ند همی 

چون دودکی بدین بیت سید امیرچنان منفءل گشت که از تخت فرود آمد و بی‌موژه 
بای درد کاب خنگ نو بتی آ ورد وروی ببخادا نپاد . چنانکه دانین وموزه تا دوفرسنگ 
ددپی امیر بردند ببروته و آنجا درپای کرد وعنان تابغادا بپیچ جای باز نگر فت‌ورود کی 
آن پنج هزار دیناد مضاعف خی بستد وشنیدم سمرقند درستهً ارب و خسماه از 
دهقان ابورجا احمد بن عبدالصمدالعابدی که کفت جد من ابورجا حکایت کرد که چون 
ددین نوبت دودکی بسمر قند رسید چپار صد شترزیر بنهٌ او بود والحق آن بز دگ بدین 
تجمل ارژانی بود که هنوژ این قصیده دا کس جواب نگفته است ‏ که مجال آن ندیده| ند 
که ازین مضایق آزاد توانند بردن آمد و ازعذب گویان ولطیف طیعان عجم تک امیر- 
الشمراء معزی بو دکه شعراو درطلاوت وطر اوت بغایتست ودد دوانی وعذو بت بنهایت » 
زین‌الملك ابو سعد هندوین محمدین هندوالاصفپانی ازوی در خواست که آن قصیده را 
جواب گوی » گفت ندانم . الحاح کرد . چند بیت بگفت که يك بیتاز آن بیت‌هااینست: 


رستم از ماز ندران آید همی زین ملك از اصفبان آید همی 
۳۷۹ 


همه خردمندان دانن که میان این سخن و آن سن چندتفاوتست و که تواند گفتن 

بدین عذبی که او دد مدح همی گوید » درین‌قصیده : 
آفرین و مدح سوت 1 همی ۳ بگنج اندر زیان ید همی 

واندرین بیت ازمحاسن هفت صنعتست : اول مطابق ‏ دوم متضاد ‏ سوم مردف» 
چپادم بیان مساوات , پنجم عذو بت ششم فصاحت ‏ هفتم جزالت وهر استادی که اورا در 
علم شعر تبحریست چون اند کی تفکر کند داند که من ددین مصیبم ...> 

ازین حکایت معروف که از اخباد مشپور دود کیست معلوم میشود که در رکاب 
نصر بن احمد از بخادا بپادغیس وهری دفته بود.و در باز گشت بسمرقند مسقط الر آس‌خود 
شده است وچپار سال مدت این سفر اذ بخادا ببادغیس وهری کشیده است و ددین سفر 
دهقان |بورجای عابدی اورا درسمرقند دیده است ودلیل آن‌هم و اضحستزیر | که سمزقند 
برسرداه هری ببغاراست (۱) و یز ازین حکایت برمیآید که هر سال امير نصر زمستان را 
در بعارا میگذراند و تایستان سی‌فندمیرفت با ندیگر عرهای خراسان دالبته «رود کی 
که ملازم دربار وی بوده اغلب بمسقط الراس خویش میرفته است وشاید ددیکی آذهمین 
سغرهای نصربن احمد یاپدران وی باشد که رودکی از رودك بسمرقند بخدمت ام‌رای 
سامانی بیوسته است . 

این حکایت را ازچپارمقاله حمد لد مستوفی درتاریخ گز یده ودو لتشاه سمر قندی‌در 
تذ کر ةا لشعراء (از تاریخ گزیده) وجامی دد بپادستان‌ومو لفان حبیب السیر وزینت| لمجالس 
وتذکرة هفت اقلیم و آتشکده و مچمم الفصحاء و نویسندة مقدمةٌ دیوان چاپ طهران با 
تصرفات نقل کر ده | ند . دو لتشاه میئو بسد این و اقعه در بادغیس روی داد و حال | تکه در 
هری !تفا افتاد و پس|زماندن دربادغیس بهری رفتها ند و نیز افزوده است که دود کی 
این قصیده را بدیپه گفت . حمدالُ مستوفی تصرفی دیگر کرده و آن اینست که میئویسد : 
«بیم آن‌بود که امير ان بر نصر خروج کنند» ازماندن وی ددهری. جامی در بپارستان اشتیاه 
دیگری کرده آنجا که گوید: «نصر بن احمد از بخادا بمروشاهجان رفته بود» و سپس 
میغززاید که «دربعضی توادیخ این حکایت را بسلطان سنجرومء‌زی نسبت داده‌اند» ولی تا 
کنون بجز طبقات ناصری‌در کتابی دیگر نیافته‌ام که این و اقعه بسلطان‌سنجرومه‌زی منسوب 
باشد. مو لف زینت | لمجالس سفر نصر دا از بخادا مستقیما بپرات مینویسه ودضاقلی خان 
هدایت درفرهنگ|نجمن آ رای ناصری‌درصدردو بیت اول اینقصیده‌مینو بسد: «حکیم‌دود کی 
بخادائی‌در تحر يك و ترغیب امیر نصر سامانی ازتوقف هرات بمراجعت ,ادا گفته».مو لف 
حبیب | لسيرهم بپیروی جامی مرودا محل‌وقوع این و اقعه میداند و آ نجا که نظامی عروضی 
نوشته است در خواندن قصیده دود کی سوت بر گرفتاومی نو یسدبر آهنگ عودبغو | ند 

۱- رجوع شود بکتاب و قلمرو خلافت شرق » تألیف دانشمند انگلیسی لسترانج - چاپ 
کبریج ۱۹۰۵ - نقشة و و ٩‏ ماع ۶ 05ص عطآعم‌جهناک ما ون 

هه ۷۱۱ ۷۵ 1905 عع0زطص)-افقنامن) 


۳۷۳۲ 


و آنجا که‌حر کت نصر بن‌احمددا بیخادا بدو فرسنگ بی موزه مینویسد اويك منزل کرده 
است ۰ مولف هفت اقلیم نیز برهمان شیپه رفته است و گوید سفر نصر از بخادا بمرو بود و 
«سحری که بادشاه نشاط کرده بود آن‌ابیات‌دابآهنگ عود برخواند» ,مولف انشکده 
مینو یسد امير نصر پس از تسیخیر خر اسان (؟) درهرات ماند ورود کی «بدیپه را بنعمة‌مناسب 
خواند» ودر«مجلس شراب این قصیده گفت»>. نو رسندة مقدمة دیوان چاب طبر ان ازچپار 
مقاله این حکایت را نقل کرده ویگانه‌شبهتی که اورا دست داده ایست که نظامیعروضی 
مینو یسد چون مطر بان دست بداشتند او بخواندن آغاز کردولی وی نوشته است : « چون 
مطر بان آغازطرب و واختن کردند» رودکی قصيده خویش را آغاز کرد : 
این قصیده وشان نزول آن همواره درمیان شعرا و بزدگان ادبیات ایران بسیار 
معروف بوده چنانکه خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی شاعر شهیر قرن هشتم در 
غز لی بدین مطلع (۱) : 
سینه مالا مال دردست » ای ددیغا » مرهمی 
دل ژ تنپایی بجان امد خدا دا همدمی 
در بیت هشتم اشاره بدین و اقعه کرده وک 
خیزء تا خاطر بد آن ترك سمرقندی دهیم 
3 نسیمش بوی جوی مولیان ]ید وی 
همین واقعه داحمداثٌ مستوفی درظفر نامه (۷) نظم کرده است و گوید : 


پادشاهی امیر نصر بن احمد بن اسمعیل 


سی سال وسه ماه 
چو شد احمد نام برده تیاه نشاندند فرزند او را تاد 
سوت خرد نصر بیداد بخت بر آمد بفر خنده طالع بتخت 
را ان و اه مه مر سا اد ام 
هنر پیشگان دا بهر بوم و بر نوازش نمودی شه پر هذر 
چو آنشاه فرخ هثر دوست بود هنر بیشه پیشش ارادت نود 
زهر فن گردهی در آن بیشگاه ملازم بدندی ِِ بادشاه 
پس آن نامور پر خرد شپریاد ز شپر بخادا بر آراست کار 
جریدة خود و مپتران سپاه برفتند شادان و خرم براه 
مزم ساشا لك هری در آمد گزین نصر با دیف 
هری یافت خوشتر ز خر بپشت همه‌ر نگ وبوی وهمه‌زدع و کشت 


۱- دیوان حافظ - چاپ مرحوم سید عبدالرحیم خلخالی - طهران ۱۳۰ ش - ص ۲۲۲۳ 
که دراصل مصرع خر چنین بوده است : «کز نسیمش بوی خون مولیان آید همی> ولی واضحست 
که در کتابت تحر یف شده . 2 

۲- منظومهٌ بحرمتقارب در تاریخ ایران از صدر اسلام تا سال ۷۳۵ نخه خطی موزة 


بپن گورشه آبی زلال و دوان 
عمارات مطبوع هر چتایگاه 
بپادان ندادی دلش کآن دیار 
جو صیف آمد و گرم شد ژوهوا 
بپاییز بستان ز برک و ز باد 
زمستان شکار و طرب بود و می 
چو ز آنجا نرفتی شه بی همال 
سران دا هوای ذن و بچه بود 
علی دغم ایشان در آن بوم وبر 
نه کس دا اجازت برفتن بدی 
نه ماندی که کس خانه | نجا برد 
بر ینگو نه ده سال وبر سردوسال 
سران از کسانی که دد پیش شاه 
مدد خواستندی » مگر شهر یار 
ز آساق با مطرب و مسخره 
زهر کس که جستند آن یاوری 
فروزنده شد 7 اشتیان 
بحدی که بد بیم بر جان شاه 
یکی خوش‌سخن بود ددپیش تیغت 
سرانرا چنت گفت : اراز شعر من 
چه باداش بینم ددین اژ شما؟ 
تقبل نمودند اذو هر کسی 
ز اسب وزر و جامه و از غلام 
مگر شان بیآ مد دگر گو نه کار 
سخنگ و ژ ددیای طبع ردان 
ز دانش بگفتار 5و فشاند 
یناد جوی مولیان اید همی 
چو برخواند آکو ند د این بیت شش 
نماندش که ابیات خواند تمام 
بدآ نسان که با کفش شدسوی دراه 
بشپر بخارا ز ملك هراه 


ودذین دود کی شد غنی درجهان 


آگزگ طبم شد شاد و تازه دوان 
کرو برده از خلد و میئو بجاه 
گذارد , ازو بگذرد شهریاد 
بگرما نمی دید دفتن دوا 
بسی بود خوشتر ز صد نو بهار 
گذر چون کند در چنین وقت بی؟ 
مپان دا فزودی زذبودن ملال 
بسرفتن سخن شاه کمتر شنود 
عشرت هی سید بت رت 
نه ز انا شهر بضارا شدی 
نه کش را 
بملك هری ماند آن بی همال 
بیخلوت فزون بودشان اب و چاه 


وان بد کزو بگذرد 


بشپر ادا دود ذآن. ,دیار 
مدد خواست هر بك در آن یکسره 
ندیدند سودی در آن داوری 
ز طافت شدند اانسران حمله. طاقَ 
ند اند از تاد تامی ساه 
که بد رودکی نام آن نيك بخت 
رود شاه ازبدر بدان انجمن 
چو زین جا روانه شود پادشا 
که بخشند هر کول چیزش بسی 
پذیرفت برقدر خود خاص و عام 
در آن حالت از عجز کرد اختیاد 
گپرها بر آورد شیرین دوان 
چنین خوب شعری بر آ نشاه خواند 
بوی یار مپربان آید همی (۱) 
بر آمد ژ جا مید خورشید فش 
دوان کشت آن مير گردون غلام 
مسا هون نی انعر شاه 
پرفت و بر اسود از آن سپاه 
ز‌ احسان آن نام برده مپان ... 


۱- ازین پس بنج بیت دیگر قصیده چنانکه درهمه جا ضبط [مده است عیثا در اصل آمدم 
وبرای احتراز ازتکرار مخل حذف کرده شد . 


۳۷۹ 


اما جوی‌مو لیان که دود کی‌در مطلع این قصیده آورده و آنه.ه تحریفات وتوجیپات 
بارد در بادة آن کرده‌| ند شکی نیست که نام‌جویی در اطر اف بخادا بوده است و سیس 
بقاعدةاطلاق نام مظر وف برظرف اسم یکی اذمتنزهات بخارا شده است که ازضیا ع‌خاص 
امرای آل سامان بوده ودرتاریخ بخارای نرشخی دوجاذ کری از آن دفته است : يك‌جا 
چنین مسطورست (۱) : 

ذکر جوی مو لیان وصفت او 

درقدرم این ضیاع جوی مولیان از آن ملك طغشاده بوده است و وی هر کش از 
فرزندان و دامادان خود را حصه داده است و امیر اسمعیل سامانی دحمةاینه علیه این 
ضیاع دا بخر ید از حسن بن محمدین طالوت که سرهنک |لمسته‌ین بن‌المعتصم بود وامیر 
اسمعیل بجوی مو لیان سرایها و بوستا نپاساخت و بیشتر بر موالیان وقف کرد وهئو ژوقفست 
و پیوسته اورا ازجهة موالیان خویش‌دل مشغول بودی, تاروزی امیراسمعیل ازحصار بخارا 
بجوی مو لیان نظاره میکرد؛ سیماء الکبیرمولای پدر او پیش اوایستاده نود او دا شایت 
دوست داشتی ونیکو داشتی. امیر اسمعیل گفت هر گز بود که خدای تعالی سبهی سازد تا 
این ضیاع را از بپرشما رم ومرا ز ند گانی دهد ۷ بینم که این ضیاع شمارا شده است ‏ 
از آنکه این ضیاع ازهمه‌ضیاع بخادا بقیمت ترست وخوش‌تر وخوش هواتر . خدای‌تعالی 
روژی کرد تا جمله بعرید و بر موالیان داد تا جوی موالیان نام شد و عا؟ مردم جوی 
مولبان گویند ... و از بعدامیراسمعیل |ذفر ز ندان‌اوهر که امیرشد خویشتن دابجوی مولیان 
بوستانها و کوشکها ساختند» بسبب خوشی و خرمی ونزهت او . بدروازة نوموضعیست 
که ات کارك علویان خوانند » برددشهر و۳ امر متصود بن نو حکوشکی ساخت. 
بغایت ۹ چنانکه بوی بل ژد ندی ازتتتویی وسال برسیصد و پنجاه وشش بود و آن 
ضیا ع کارك علویان مملکهة سلطانی بود تابروز گاد نصرخان‌بن طعغاج خان. وی‌این‌ضیاع 
امل علم را داد) از آ نکه بشهر نزديك‌بود تافقها را کشاورزی [سانتر بود وعوض وی 
آن‌ضیاع دورتر بگرفت وجوی مولیان و کارك علویان معموربود تا آخرعهد سامانیان . 
چون ملك ازسامانیان برفت [نسرایپا خراب شدو بپخارا دادا لملك معین نبود؛مگرحصاده 
تا بروز کار ملك شءسالملك نصر بن ابر اهیم طمفاج خان که اوشمس [باد بنا کرد...» 

وسپس‌جای دیگر (۲)آورده است: «... امیراسمعیل پیبار شدومدتی پیماد بود(۳) 
وددج او بیشتر |زرطو بت‌بود. اطبا گفتند هوای جوی مولیان خوشترست » اودا بدیه (۶) 
زدمان بردند که از خاصة ملك او بود و گفتند آنپوا او دا موافق تر بساشدو امیرآن 
دیه (4) دا دوست داشتی وبپروقت آنجا دفتی» بشکار و آنجا باغی ساخته بود و مدتی 
آنیجا بیمار بود تاوفات یافت اوهم دد آن باغ بود» بزیر کوذن بزر گ» در پانزدهم ماه 

۱- ص ۲۷-۲ ازچاپ پاریس وص ۳۳ ۳ ازچاپ طعران 

۳- چاپ بارس - ص ٩۱4۰‏ وچاپ طهران ص ۱۱۰-۱۰۹ 

۳- دراصل «شد» 

ء- دراصل و«دیپه» 


۳۸۰ 


عفر بسال دو یست و نود وپنج ...> 

صدر | لدین عینی مو اف معاصر در کتاب دنمو ه اد ببات تاجيك» (۱) درذیل هم 
کلمه میئویسد : «جوی مولیان جوکیست دز نزدیکی قاعهٌ بخارا که درد آنجا سامانیان باغ 
بزدرگن داشته | ند» و اند کی فان (۲) در تحقیق مولله وتا مینو سد : «بناممو لیان 
قریه‌ها هم در بخادا دهم درسیرقند هست> و این گفته ازمولفی بقه است که خود سا ان 
سمر قند بو ده است و آشکارمکند که هنوزاین اسم جوی‌مو لیان ومو لیان‌دداطر اف سب رفند 
و بعادا هست, چنا نکه درموردبخاراازرسالةً ملازاده هم پرمی آید(۳) که هنوزجویی باسم 
جوی موالیان دربیرون شپر بخارا معروفست ودرباپ سمرفند هم ازسمریه برمی آید که 
بیرون شپر سمر قند محله‌ای بوده است دوجوب غربی مایل بشرقی باسم محله‌مو لیان(ع). 

ازین مطالب بحوبی بر می آید که جوی مولیان تام ضیاعی وباغی وقصر پادشاهی 
در بیرون شپر بخارا بوده است و جایی نزه و باصفا و رطب که امرای سامانی ماندن درد 
آنجا راخوشتر هبداشتند وحتی درشهر شارا قصری بدان بر کی نداشته | ند وهم‌دد | نجاست 
که |سمیل ین احمد سامبانی را بنباك سیر ده| ند ومانند باغها وقصوردیگرست که دد بیردن 
سیاری از با یتخت‌های تدیم وجدید ایر ان و کشورهای دیگر بوده است یاهنوز هست.. 

جای دیگر که ذ کری ازجوی مولیان درژمان امیر اسععیل بن احمد سامانی رفته 
است در کتاب نصیحةا لملوك امام غزالیست (9) که میفرماید: 

«حکایت - چنین گویند که امیر خراسان|سهعیل‌بن احمدپمروفرود آمده بود ودسم 
وی‌آن بود که‌هرجا که فرود آمدی‌منادی فر مودی که: هیچ لشکری دا بادعیتمن کار نیست : 
پس خر بنده‌ایاز آن وی بپالیزی اندر شد واندك چیزی زیان کرد. پالیز بانان بدرسرای 
امیر آمدند و بنالیدند ۰ امیرفرمود تا خر بنده را بیاوردند گفت : ترامزدهست ؟ گفت : 
هست . گفت : منادی من نعنیدی؟ گنت + شنیدم . گفت : پس چرادعیت را زیان کردی ؟ 
گفت : خطا کردم ۰ گفت : من از بپر خطای تو بدوزخ نتوانم دفتن ۰ پفرمود تا دستش 
پم بالات 

«حکایت - هم ازاسععیل سامانی دوایت کردند » اندر کتاب سیرا لملوك و آن وقت 
بجوی مولیان بوده است و بهروقتی که برخاستی و بگذر در آمدی منادی فرمودی و تماز 
دیگر پرده رفس وحاجب ودربان نبودی . تاهر کس را که مظامتی بودی اندر آمدی 
وتا کنارة بساط رفتی و باوی ستخن کفتی وحاجت روا گشته باز گردیدی و بر مثال عاملی 
کارهمی کرد سل امه داوریا ری شدی .تبگاه رعاسی فرش توش بعرفس 
وروسویآسمان کردی» با اب چشم ۳۳ : یادب» جهدمن این‌بود که کردم ومن ندانم 


۱ص ۱۳ 

۲- س ۱۷ 

۳- چاپ طهران ص۷۱ 
سور یه - مل ٩‏ 2 

و چاپ طهران ص 1۳-۱ 


۳۸۰ 


که اذمن بر کدام بنده ستم رفته است و توا تاهی از نیت من "که مرا آن نا سندسی . 
یارب بناشناختن آن عفو کن. چون سیر تش نیکو بود لاجرم کادش بلند کشت وهمه لشکر 
وی هزاد مردبود و باععرو ین لیث صد هزادمرد بوده همه در آهن غرق و]داسته . خدای 
تعالی وی دا ابر کت داد و عدل برعمرو لیث ظفرداد و جهان بگرفت و عمرو بن‌لیث را 
بشکو بی‌داشت . پس عمرولیث کس بیش‌وی فررستاد و گفت : بدان که اندر خراسان‌وعراق 
مرا مالهای بسیارست » نسخه کنم و بتوفرستم ‏ تاانکه کسان دیگر می بر ند ترا باشد . 
چون اسمعیل این سجن بشنید بخندید و گفت : عمروین لیث هنوز باما راست نمی رود و 

میخو اهد که دروبال و بزه که کرده است هم اندر گردن من کند وخود ستکبارشود و بدان 
جپان‌رود. پس گفت : عمروین لیث راتکو ید5 : مرابدان حاجت نیست وعمرو بن لیث را 
سغداد فر ستاد وخود حشمت بامیری خراسان سُشست و خلعت ها یافت از امیرا لموّمنن و 
صد وسی‌سال حکومت | ندر خاندان وی بود وچون کار بکود کان‌رسید برخلق جور کردند؛ 
ملك ازدست ایشان رفت ...»* 

دربارة قصیده‌ای که نظامی ءروضی‌درچهارمقا ی چنان که گذشت 1 داستان‌سرودن 
۳ درسفر بادغیس نصر بن احبد آورده است منهاجالدین ابوعمروعثمان‌بن سراچالدین 
محمد گور گانی معروف بمنهاج سراج در کات طبقات ناصری )۱ اشتباه شگرفی کرده 
واین داستان را سنجر ومبزی سته وییکفته ات 

«سنجر بخراسان باز آمد واعم احوال ای علیه‌الرحمه آن بود که تا بستان بیشارا 
بودی و زمستان بمروشاهجان . سالی چنان اتفاق افتاد که ددمرو مقام بیشتر فرمود وهوا 
گرمشدن گرفت ۲ هیچ کس از مقر بان عرضه داشت باز گشت توا تست کر و یه باز گشت 
زمین بخارا کنند وجماعت ملوك راهوای بخارا بود . بامرمه‌زی گفتند که بتقاضای قصوز 
و بساتین شپر بخارا نظمی بسمم اعلی میباید رسانید , تا کمال الزمان آنرا در سماع 
مزامیر وغنا عرضه دارد. امیر معزی که امیر الشعرا بود وچپل شاعر آستا که روز بزم 
مدایج سلطان گفتندی و روایت کردندی همه درخیل وتبع او بودند این قطعه بگفت ودر 
سحری که سلطان صبوح کرده بود کمالالزمان درطرب برد از غایت طراوت و لطافت 
ساطان علیه‌الر حمه با شقه امن و کفش ببرون آمد و سوار شد ؛ بمذزل معپود رسید» 
آنگاه استراحت فرمود» شعر : 


بانگ جوی مو لیان آیدهمی 
ریگ آمو و درشتیهای او 
آب جیحون وشگرفیهای او 
ای بخارا» شاد باش ودیرزی 
شاه ماهست و بخارا آسمان 
شاه سر و ست و بخارابوستان 


بوی یاد مپر بان آید همی 
زيرپايم پرنیان آید همی 
سیک ماراتامیان ید همی 
شاه نز دت‌ممهمان 1 همی 
ماه سوی[(سمان اد همی 


سروسوی بوستان | یدهمی> 


کمالالزما نی که منهاج سر اج ددین داستان مجعول نام میبرد ظاه را کسیست که با 


۱- چاپ کابل ولاهور ج ۱- ص ۳۰۸ 
ارار 


انوری معاشر بوده وائوری این قطعه دا (۱) دربارهٌ وی سروده‌است ؛ 


ای کمال الزمان » بیاو ببیث که زعشقت چگو نه می‌سو زم؟ 

با بپار رخت تواند گفت شب بلدا که: روزنوروزم 

در فراق رخ چو خورشیدت روشنایی نمی دهد دوذم 

کیسه‌ای دادیم ددین شیها که‌در آن و اع‌صحبت اندوژم 

روزها رفت و من نمی دانم تاابران کیشه کیشه بردوزم 

یارب » ار کاردی بود با آن که بدان کیت دشمنان‌توزم 

سر حی شر وا از ابعاظ بل ززم رخ‌زشادی‌چو کل بر افروزم 

و ابن کاری است سپهوده من ذن انگار کاسهٌ بوذم 

سایه بر کاد این سین هفکن زانکه‌چون‌سایه بر نو آموزم 

این قطعهٌ گر را عم انودی در مر تیه او گفته اشبت )۲ 

هر کز کمان مبر که کمان الزمان بمرد کو دوح محش بود » 4 جسم فنا پذیر 
می دان که سااکنان فلك پبر گشته| ند از مطربی زهر ۰ برین چرخ کنده پیر 
خوازهت‌گری بنرد کمال الزمان شدند 1۹3 بود در زمانه درین علم بی نظیر 
گفتند: زمره دا ز فلك دود کرده‌ايم ای رشك جان ذهره بیا, جای او بگیر 


اذین قطعه بر می آ ید که درمویقی استاد بوده است و نیز پیداست که پیش ازانودری 
که درسال 6۸0 در گذشته اذین جپان رفته است , 

بالاتر ین‌دلیل بر ین اشتباه منهپاج‌سر اج واینکه این‌قطعه ازمعزی و بر ای‌سنجر نیست 
اینست که وی گفته است که‌سنجر تابستان در بخادا میما ند وزمستان درمرو. پایتخت‌سنجر 
شهر مرو بود وچنانکه درتاریخ ضبط کر ده| ند تنپا يك‌بار بیخادا رفته‌است واین بك‌سفر 
۲کو تاه نمیتوانسته است چنین موردی دایش بیاورد . 

اما دداصل این داستان ودفتن نصر بن احمد ببادغیس و چپار سال ماندن وی در 
آنجا با نداژه‌ای که در بادیانش دلگیر شده و رود کی دا سرودن این اشعاد برانگیخته 
باشندتر دید دارم زیر | که در تاریخ چنین سفری ببادغیس که مدتی دراز کشیده باشدبرای 
تست وم 

بایتخت نصر بن احمدبخادا بوده است وسغرهایی که‌اواز آن شپر رو بجنوب کرده 
که ببادغیس رفته باشد آ نچه تاریخ بیاد دارد بد ی نآکو نه است : 

۱) درسال ۳۱ بدستور خلیفه مقتدر بری رفته و فاتك علام یو سف‌بن ابی الساج 
رااز | نجا رانده وسیمچور دواتی دا گماشته و باز گشته است (۳) 

۲) ابوذ کریا یحیی وابوصالح منصود وابو اسحق ابراهیم براددان نصر بن‌احمددر 
خر اسان‌وماوداء لنبر برو برخاسته| ند و نصر گاهی ناچاد شده است بر ای برابری باایشان 

۱- دیوان انوری چاپ من ص 2۳۱ 

۲- همان کتاب ص ۰ 4۱ 

۳- ابن‌الاثیر دروقایم سال ۳۱۶ 


رین 


از بعادا برون برود:واین غاعله از ۳۲۰۱۱۱۳۱۷ کشیده است . 

درهمیت سفرهاست که نصر دد۳۱۸ پناحیه هعرات دفته وتنها يك روز دد آن شهر 
مانده است . معین| لدین محمد زمجی اسفز اری در کتاب روضات ااجنات فی‌اوصاف مدینة 
هر ات (۱) ددین زمینه چنین نوشته است : 

«امیرا بوذ کریا یحیی بن احمدپن اسمعیل و دو پر ادر اومنصوروا براهيم که در حبس 
بخارا بودند در سنهة مان عشرو ثلثمائه از حبس بیرون آمده ساسی دا بپرات فرستادند 
و ابوبکر طفاد بگریغت . پس‌ابوبکر منصود بن علی بهرات آمه اذقبل نصربن احمد . 
بعداز آن ساسی باز بپرات آمد» تا آنکه امیرابوز کریا بیامد وایالت بقراتگیت داد ودد 
شهر تشویش عظیم بود و چپادده کس دا از عیاران بگرفتند وهمه دا بکشتند ودرهای 
دروازةٌ شهر و قهندز را بسوخت وبعضی از باده دا ویران ساخت » تا شپر ارام یافت 
و چون ابوز کریا کوج کرد دوذی دیگر نصر بن احمد دررسید و يك روز ببود و ایالت 
هرات بسیمجور (۲) فرمود وبراثر برادر براء کرح دوان شد ...> 

۳( درسال ۳۲۵ باردیکر بحراسان دفته واور دی درین ذمینه نوشته است (۳): 
«اندرسنهً عشر ین و ثلثماه القاهر باه بخلافت بنشست و امیر سعیدسوی تیشابور « مت رو" 
کار گر گان دا نظام داد و جون اذشغل گر گان فارغ شد سپپشالاری خر اسان" با بوبتکر 
محمد بن المظفر داد و... ببخادا باز گشت 4 

بیداست که در هیچ يت اذبن سفر‌ها که تادیخ بیاد دارد تتوانسته است أزنه حنان 
مدتی که نظامی عرودضی وانتود کراده است در بادغیس پماند تاددبادیان اوبدین انداژه 
که او گفته است دلگیر شو زد ۰ 

کته دیگر که‌این‌دوایت واا عبت می کند اینست که نظامی عروضی خودمیگون دکه 
این داستان را در سمرقند درسالع ۵۰ ازدهقان ابورجا احمدین عبدا لصمد عابدی‌شنیده 
است ووی گفته که جدش ابورجا حکایت کرد که ددین نوبت دود کسی سم راقند رسید و 
چپار صد,شتر مزا بنه اوءبود,: دودرکی ددسال ۲۱۰ در نش ااستاد زود پنداریم که 
این واقعه درسال آخر ز ندگی او دوی‌داده باشد ازسال۳۷۹ مر گ دود کی تاسال ۵۰۶ 
که دهقان ابورجا احمدین عبدا لصمد عابدی این حکایت را در سمرقند گفته است ۱۷۵ 
سا ل گذشته است وچگو نه‌ممکنست دوه ۱۷ سال تنها سه‌نسل زند گی کرده باشند و کسی 
که درع ۰ ۵ این داستان را گفته از کسی که ۱۷۵ سال پیش اذ آنرا درك کرده است این 
حکایت راشنيده باشد ؟ ناچار بادهقان |بورجا احمد پن‌عبدا لصمد درو غ گفته است یاجدش 
ابورجا وهمن نکته این داستان دا سست میکند 4 

باز دلیل دیگری دد سستی این داستان دارم و آن ایست که نظامی هکور ید جون 
رودکی این قصیده را خواند و نصربن احمد چنان از شنیدن آن‌بی تاب شد که بی موزه 

۱- چاپ تهران ج اول ۱۳۳۸ ص ۳۸ 

۲- دراصل سمیجور چاپ شده است 

۳- زین‌الاخبار چاب بر لین ص ۳ 


۸۴ 


بای درخنگ نوبتی آو رد ودو ببغادا نپاد «عنان‌تا بخادا هیچ باز تگرفت» . این انکته‌هم 
باور کردنی نیست زیرا که چگونه ممکنست باهخنگ نوبتی> کسی‌توانسته باشد يك‌سره 
دی در نگ از بادغیس تا بخارابرود ۰ نگاهی بر نقشه جنر افیا نادرست بودن اینمطاب 
را آشکاد می کند . 

پس یگانه چیزی که می‌توان اذین داستان پذیرفت ایست که وقتی نصربن امد اذ 
بخادا رون رفته ودر بادیانش دود کی‌دا ب راتکه[ بااین اشعار کاری نکند که زودتر 
ببای تخت خود بر گردد واین نکته از بیان دود کی ددین اشمار کام-لا برمیآید ودیگر 
حاجت باین شاخ و بر گپا و بیر ایه‌ها نیست . 

ازین که بگذریم‌چیزی که مسلمست ایشست که این اشمار رود کی‌هميشه بسیارهعروف 
بوده ات و اقذشته از [ که نظامی ءروضی ددچپاد مقاله گفته است که معزی از رت 
استقبال کرده و آن استقبال درمیان اشعارمه‌زی نیست شاعران دی دان اشاده کر ده | ند 
دیش ازین کفته حمداله مستوفی وحافظ را آوددم 8 سنابی غز نوی غزلی بهمن وزن و 
قافیه دارد (۱) ود آن دو بیت ودومصر ع رودکی دا تضمین کرده وبنام وی نیز تصریح 
کرده است بدین گو نه ۷ 

موی از ماز نددان ید همی 

یا زبهر مصلحت دودح الامین 

یا سکندر بابزدگان عراق 

« ریگ آموی ودرازی راه‌او 


با مسیج ازآسمان آید هم 
سوی دنیا ذان جپان اید همی 
سوی شرق از قبروان آیدهمی 
ذیر پامان پرنیان اید همی > 
آب‌جیحون از نشاطروی‌دوست اسب مارا تامیان اد همی 4 
رنج غربت دفت و تیمار سفر «بوی یاد مپربان ابد همی > 
این‌اذ آن وز نست گفت رود کی: «یاد جوی مولیان ید همی > 

پس زین خواهد آمد که مولانا جلال‌الدین بلخی با شعر دود کی سیار آشنا بوده 
و بارها آشنایی خود را در غز لیات خویش نشان داده است ۰ اذان جمله غز ای بهمن‌وزنو 
قافیهٌدودکی سروده (۲) ودد آن‌سه مصرع دود کی دا تضمین کرده است کر نه : 


بوی باغ وتان اد همی «بوی یاد مپربان ید همی > 


از نثار کر یادم » مرا 
سا سای ن کرد زارد 
جوع کلبی دا زمطبخهای جان 
از چنین نجاد ‏ یعنی عشق اد 
ازدر ودیوارهای کوی دوست 
يك وفا میاد و می برصد هز اد 
هر که میردپیش‌روی نقش‌دوست 


دآب دریا تا میان ید همی > 
«نرم ثر از برنیان آید همی > 
الحظه لحظه بوی نان [" 


ید همی 
پردیان اسان اید همی 
عاشقان دا بوی جان اید همی 
این چنین دا آن‌چنان آ ید همی 
۳ مر ده در جنان رن همی 


۱- دیوان سنایی چاپ [قای مظاهر مصفا ص ۷۳۸-۷۳۷ 


۲- کلیات شمس تبر یزی چاپ لکنهو ص ٩۱‏ 


۳۸۵ 


کاروان از غیب میاید» یقین ليك از ذشتان نهان | آید همی 


نغز رو یان‌سویزشتان کی‌رو ندو بلبل اندر گلستان آید همی 
پپلوی ترتکس برّواید یاسمیت کال بغنچه خوش دهان آیدهمی 
اینهمه درمز ست » مقصود ان بود کان جهان اندر جهان آید همی 
همجو عقل | ندرمیان‌خونو بوست بی نشان اندد نشان بت همی 
همجو روغن در میان جان شیر لامکان اندر مکان آید همی 
وذبرای‌عشق آن * کش شرح نیست جزهمین گفتن که: آن آیدهمی 
بیش از ین گفتن تو ان‌شر حشو لی از سوی غیرت نشان آید همی 
تن ذنم» ذیرا ز حرف مشکلش هر کسی دا صد گمان آید همی 


شپاب‌الدین عبداله بن فضل‌اله شیرازی معروف بوصاف و ملقب بوصافالحضره 
در گذشته در ۷۱۹ در کتاب تجز یهة‌الامصار و نز جیةالاعصار ممروف بتاریخ وصاف نیز 
متوجه این داستان و اشعاد دود کی بوده و 1" نر| استقبال کرده وبا انشای پر از تکلف و 
تسم مخصوص بخود )۱( چنین نوشته است : 

«اين حکایت ددتواریخ مسطورست و پیش اد باب تتبع مشپور که : چون امیر نصر 
ابن احمدالسامانی» سقی النه تر پته » برباع خراسان در امد فسحت عرصه و نزهت رقعه و 
09 1 ۳ ی دانیکو بیسندید و بآب‌وهوای| تجا مستر وج ومستنجح 
شد. در صیف وخریف وشتا اقامت نمود . بتمادی مدت مفارقت خاطر وزرا و ندما وامرا 
و کافهٌ عسا کر ملالت و کلالت فزود ومیلان طباع بطرف‌مستطرف بغارا واعر اس‌فردوس 
سای آن غالب گشت . دست شوق باران قدیم در تیال جان را تاب داد و ساقی محبت 
همه را اژ دیده می ناب ... در خفیه باتفاق پیش دود کی شاعر ‏ که مادح خاص سلطان 
بود» شفاعت کردند و ضراعت مود تا بانشای شعری محرك سس( عز بمت بادشاه 
کردد وبر آن شرط چند هزار دینار ژد دا متقبل شدند وادای آن دا هم در خراسان 
متکفل . دودکی این قصیده را با نشاو|نشادرسا نید : 


باد جوی مولیان آید همی بوی یاد مپربان !ید همی 
ریک آموو آن درشتیهای‌او زبر پایم بر نیان آید همی 


آورده‌|ند که : سلطان بی تیه اسیاب ر کضت ازمجلس انشاد این ابیات بر نشست» 
با یراهنی یکتا» چنا نچه (!) جامه‌داران موژه ودانیث خاص دا بعد ازقطم يك‌فر سنگ دراه 
بسلطان دسانیدند و بسیب آ نکه الفاظ این ابیات معر است اذ لفغت عرب و داعيه شوق و 
طرب ومبنی بر سپولت معنی‌و و ضوح مطلب » طباع رامناسب وملایم افتاد ... بعضی یاران 
مجاو یه آ نرا التماس ومجارات دا اقتر اح کردند ۰ برحسب اامأمور معذوداین ابیات » هر 
چند اژائیات فضایل ابات‌اند » درمدیح‌صاحب دیوان مالك » شمس‌الدین جوینی, منتظم 
شد و چون در زمان حیات آن صاحب قران مولف این بدایم از سعادت مثول حضر تش 


۱- چاپ بمبثی ۱۲۹ ص ۷۸ - ۸۰ +قسمت‌های زاید وحشوهای مخل[ نراحذف کرده‌ام. 


۳۸ 


محروم افتاد این قصیده بر دودح او ۰.۰ انجاد می‌کند» بامید آ نکه ممیز میان این‌دوفصیده 


طبع نقاد وخاطر وقاد خداو ندان فضل باشد ف<سب : 
باد مشك افشان وذان ]7 همی 


در سییده دم نسیم مك بید خووت (زشبه دماك 


ز آعشگل»ای که‌خا کش تاژه باد 
از بای دست و کوش کلبتان 


زخمه سازد نای مرغ وسرو ناز 


الایت 

1 
ژاله مروارید سان اید همی 

از نوای او نوان ۱ 

1 


اژ سنفشه و لاله سوی بوستان کاروان در "ردان [ همی 
بادیان بوی کل درد خرمی اکشتيم را پادبان ند همی 
بوستان چون آسمان اید همی 


ازفروغ لاله» هرشب وقت شام 1 
وز درخش روشنان گاه سحر اسمان چون بوستان | 1 ید همی 
منز جان آسوده میگردد» مگر 
چشم شادی‌می‌جهد؛ یارب» مگر 
کر ی‌عنبر بن‌شد کان نگار 
شمع وش‌مسوزم و بادش مرا 
صبر چون خوابم گریزد از برم 
۴ وا تاد ام من راد 


بو ولتت وان وید همی؟ 
بارم ‏ آن ۳ میر بان ید همی؟ 
بش من دامن کشان 1 ید همی 
چون ژبانه بر ذبان آید همی 
و اشك ناخوانده‌دوان اید همی 
اشك من باری ردان آید همی 
مپر اوچون‌مدح دستور جپان راحت روح و روان آید همی 
آنکه بانامش» که تاجاوید باد نام دشمن بی نشان اید هی 
آنکه با دست کهر بارش بدید آفت دریا و کان آید "هنی 


در بتاه بخشش و بخشایشش 
بخت بیدارش بکام دوستان 
این‌سعن» کز آرژزویش خلدرا 


ار شنیتای رود 


عالمی پیرو جتوان آید همی 
کام چوی و کامران اید همی 
آب 7و در دهان لد همی 
«باد جوی مولیان اید همی> ؟ 


اژ متاخران حاج لطغعلی بيك آذر بیکدلی وغلامحسین خان حیرت اشرفی (باتغییر 
قافیه) وشبلی نعمانی وشمس الشعرا سروش اصفهانی و محمد جواد شباب کرمانشاهی 
غباد همدا نی و بپار مشپدی (باتغییر قافیه) وابوالقاسم لاهوتی کرمانشامی و آقای حمد 
دانش برد ک نباء آزین فصیده رود کی استقبالورده‌اند < 

۳ رود کی من کوب ددجایی 

پو پك دیدم بحوالی سرخس بانگك پر برده باپر اندرا 

اذین بیت پیداست که سفری بسر خس نیز کرده است ۰ 

ِ- هم گو ید بجایی دیگر 
انگشته او دا نه عدد بود و نه مره 


۳۸۷ 


در راه نشابور دهی دیدم بس خوب 


اژین بیت‌نیز بر میآید که سفری‌هم بنیشاپور کرده است وشاید درهمین سفر باشد 
که باعدنانی نام معدوح خود, چنانکه گذشت , داه روابط را گشاده باشد . 

۱- معلومات او 

محمد عوفی گوید در لباب الالباب : «اورا [فرید کار تعالی آوازی خوش وصوتی 
دلکش داده بود و بسیب آواز درمطر بی افتاد و اذابوالعبيك بختیار که در آن صفت‌صاحب 
اختیاد بود بربط بیاموخت ود آن ماهرشد و آوازه باطراف وا کناف عالم بر سید ...». 
دو لتشاه گوید : «... اورا درموسیقیمهادتی عظیم بود و بر بط رانیکو نواختی...> جامی 
که رای در بپارستان : «... بواسطه حسن صوت ددمطر بی افتاد ... عود بیآموخت و ددآن 
ماهر شد ...» . هو لف حبیب السیر نیز بر آنست که : « ... دد نواختن عود ماهر شد ..». 
مولف هفت اقلیم هم گوید : «... اورا حق سبحانه وتعالیآوازی خوش و صوتی دلکش 
عنایت کرده بود ... اگر بکلید تلاوت دهان دا بانفتاح پیوستی اعلی وادنی وپیر و بر نا 
شیفتة وی گر دیدندی ودر آخر بمطر بی افتاد و بر بط نیکو آموخت ...۰ ۰ مولف [تشکده 
هم گو ید : «... درموسیقی مپارت داشت و بر بط می نو اخته ۰ صاحب مجمع الفصعاء 
9 : «.:. گویند رود نیکو نواختی وشمردلجو ساختی و سرود بااثر گفتی و بحسن‌صوت 
وعلم موسیقی معروف و بصفات حسنه که ندیمان را شاید موصوف بودی ...۶ و نويسنده 
مقدمه دیوان چاپ طهر ان نم بر آنشت که رون درعلم موسیقی و اواز از بار بد و نکسا 
د کذشت .> ا درهی صورات توات ۳ وخواه بربط وخواه رود و خواه عود یکی 
از سازها دا بحوبی می‌زده است و آواز فریبنده داشته و قول معتبر تر آنست که چنگ 
می‌زده ‏ چنانکه نظامی عروضی ددضءن آن حکایت باتک نصر بن احمد بباز (اشت 
ببتعارا » همچنانکه گذشت » گوید که آن‌تصیده را باچنگ دد پردة عشاق آغاز کرد و از 
اینجا مسلم میشود که هم چنگگ مینواخته و هم آواز میخوانده است خود نیز ددین باب 


وددحق خو یش گوید : 


ارت زمانه ندیدی که در جپان دفتی سرود کویانکویی هزار دستان بود 
وجای دیگر : 
رود کی چنگ بر گر فت و نواخت باده انداز کو سرود انداخت 
دهم جای کار ۰ 
بحسن صوت چو بلبل مقید نظعم بجرم حسن چویوسف سیر ژ ندانی 


در ات اوان وحتی تا اواخر قرن پنجم در اير ان شعر و موسیقی بهم پیوسته بود 
و شمعر دا جز بآهنگهای موسیقی نمی‌خواندند و شعرای بزرگ چون دودکی و منجيك 
ترمذی وفرخی در موسیقی استاد زمان#خویش بوده| ند و کسانی که موسیقی امی‌دانستندو 
آواز نداشتند بر ای دواج شعر خویش وپسند خاطر ممدوح راویان اجیر میکردند وشر 
+ 
قرن چپادم وپنجم همه‌جا مشحون اطلاعات درین بابست وعجب نیست که پیشوای ایشان و 


شانر| داوی ددحضور ممدوح میخواند وتاریخ ادبیات ایران و تراجم احوال شعرا در 


ایکا شور ار بدین دو هنر بزرک که لازمةٌ شاعری دد آن زمانه بوده است 


۳۸۸ 


بِ ِ و 
آراسته بوده باشد و .ین جپتست که مطر بی در ا نزمان ازمشاغل بزر گ بوده و داننده 


این هنر داجزو هنرمتدان زمانه میشمر ده | ند . 2 

مدمد عوفی گو ید : 3 :نان ذکی و نیز فهم بود که درهشت سالیی قر آن بتمامت 
حفظ کرد وقراکت بیآموخت وعس گفتن گرفت » چناتکه خلن بروی اقبال نمودند ورغیت 
او زیادت گشت ...>جامی. نیز در بهادستان وامین احمد رازی در هفت اقلیم حافظ قر ان 
بودن وی دا تأیید کرده اند والبته این هردو کار ازهو شیادی چون رود کی بعید یست و 
نظایر آن جای ی هم دیده شدهاست . 

نکتة دیگر که از دانایی او بر ما دوشتست مپارت بسیار اوست در لفت قادسی 
چنانکه فرهنگی بز بان مانیست که شاهدی از شعر | داشته باشد ودد آن میان ابیانی چند 
از رودکی بشپادت معانی لغات منددج نباشد ومیتوان گفت رودکی شاعر یست که اشمار 
او در فرهت‌کها بش اد دستگران تست چنانکه بل هرن 117 اداو۳ مستشرق آلمانی 
در مقدمه‌ایکه بر چاپ لفت اسلدی نوشته است وید (۱) «رود کی شاءریست که بیش 
از همه ذ کر او آمده است ... > و من دود در اس تتوید این اویالی و درد ]وردنت 
مندرجات آن همین که بی بردم که در تمام فرهنگپابی که شو اهدی از شعرای ايران 
هست نام رودکی بیش از دیگران برده‌میشودمگر کسانی چون ملك | لشعر اء شمسا لدین 
فعری اصفپانی شاعر قرن هفتم که شعر رااتنها برای ضبط لغت ساخته باشد واژ ٩5۰‏ 
شعر رودکی که من گرد آورده‌ام وددین صحارف مندرجچست ۶۱2 بیت از آن درفر‌هنگپا 
بشاهد لغات آمده است وخوشبختی دا همين کثرت استعمال او از لغات فارسی مهجورست 
که باعث شده قسمتی از اشعار او بما برسد چنانکه ابیات پر گندة او بی‌یادی فرهد 
در خور فهم نیست و بسیاد از آن لغات که در زمان وی متداول و معروف بوده است 
امروز از ذبان ما دور افتاده وازین دوی معلومست که وی دا تا چه حد در لغات پادسی 
دست بوده است و حتی از بعضی اشارات که در شعر او هست بر میا ید که شاید در ذبان 
بپلوی نیزدست داشته است‌واینکه کاتب‌چلبی مع‌روف بحاج خلیفه در کتاب < کذف‌الظنون 
فی‌اسامی | لکتب والفنون» (۲) کتابی در لغت فارسی باسم « تاج‌المصادر » بوی نسیت 
میدهد و میئو یسد « تاج المصادر فی‌اللغة الفرس لرود کی الشاعر » خود دلیل دیگر بر 
کی او در لفت بوده است واما این کتاب تاج لمصادر ظاهر] از مان رفته وشاید در 
زمان‌حاج‌خلیفه نیز نابود بوده‌است » درهرصورت مو لاف مز بورخود آن کتاب‌راندیده است 
زیرا عادت‌اوست که در کاس رادیده باشد شرحی از آن میآورد واحيانايك با دو سطر 
از دیباچة آنرا نقل‌میکند ولی بالمکس هر کتابی دا شنيده باشد یاذ کری از آن در کتب 
دیگر دیده باشدتنها پثبت اسم آن کتاب ویا اسم آن و ناممو لف آن قناعت میکند .پکمانم 
حاج خلیفه درین زمینه بتخطا رفته وابوجعفر احمدین‌علی‌بن ابوجعفر محمدبن صالح بیهقی 
مرو پیوجعفر ك یا جعفرك در گذشته در 6عه را با ابوعبداُ جعفر بن محمد دود کی 
اشتباه رده وکتات تاج | لمصادراو را که فرهنگ مصادد عر بی بفادسیست در لات‌فادسی 
واز رودکی دانسته است . 

۱- چاپ سابق‌الذکر - ص ۱۸ 

۲- چاپ اول استانبول -ج ۱ -ص ۲۱۲ 

۳۸۹ 


معلوم میشود دودکی در ادیات و اشعاد شعرای تازی یز دست داشته و این دو 
ببت که در مدیجه گفته بدین معنی کواهست 
جز بسزاوار مير گفت ندانم ورچه‌جر یرم بشعر وطائی‌وحسان 
سخت شکوهم که عجز من نما ید ودچه حریفم ابا فصاحت‌سحبان 
ممارست وی در تادیخ ایران پهش از اسلام و ادبیات قدیم ایران نیز ازین ابیات 
که گفته است هو یداست" يك جاگوید : 


هءجو معماست فخر وهمت او شرح 


همچو ابستاست فضل و سیرتاو ز ند 
چنانکه جزو شاءری رک 


بر دا ددایران سراغ نتوان کرد که بدا ند ابستا متنست‌و 
زند شرح آن واین نکته ایست که ددفرن اخیر از تحقیقات مستشر قین اروبا بر آمده‌است. 
هم جای هبتر که رات در مدیحه : 
سیرت او بود وحی نامه بکسری چونکه بایینش پند نامه بباً کند 
وجای دیگر : 
دخت رای د نسل کیکاوس درستی نام ءز چون طاوس 
و نیز اسامی رستم و خسرو ویرویز واسفندیار وسام وسقراط و افلاطون و یعقوب 
ویوسف و توفان نوح وعیسی و لقمان وحاتم و لیلی ومحنون وشافعی وابو حنیفه وسفیان 
وعمروین لیث که در شعر خود آورده است دلیلست که بر بر و توادیخ | گاه بوده و 
اسامی یو نان ومصر ونیل وبا بل وطنجه وطراز و چین و کوه‌سیام وجودی وسپلان وری 
و نیمروز وسادی وساریان که در شعر ارآ ات دلیلست که در مسالك و ممالك نیز 
بصیر بوده است , 
ظاه را رودکی درمذاهب وحکم سس مطلع بوده است چنانکه خود گوید : 
مرا ژمنصب تحقیق انبیاست نصیب چه آب جویم ازجوی‌خشك یو نانی؟ 


وشاعری که او دا مر ثبت سروده گفته است : 
رود کی رفت و ماند حکمت اوی می بریزد » نریزد از می بوی 
وهمیت نکته باعث شده است که موّلفان متأّخر او دا «حکیم» لقب داده|ند . 
اما استادی رود کی در شمر فارسی و متعلقات آن از بدیپیاتست . شمس‌الدین 
محمدین قیس داژی در کتاب «المعجم فی«ماییر اشعارالعچم» درباب بعرهزج گوید (۱): 
12 تک از متتدمان شعرای عجم و پندارم رود کی وال اعلم از نوع اخرم و اخرب این 
بحر ([بحرهزح) وزنی تخر یج کرده است و آنرا وزن رباعی خوانند والحق وز نی مقبول 
وشمری مستاذ و مطبوعست وازین جهة اغلب نغوس نفیس دا بدان دغبتست وبیشتر طباع 
سلیم دا بدان میل و ردو ند سیب استخراج این وذن آن بوده است کی روزی از اعیادبر 
سبیل تماشا در بعضی از متنزهات غز نين بر میگشت وبهر نوع ازاجناس مردم‌برمیگذشت 
وطایفه‌ ای اهل طبع|دا دید کرد ملعبهٌ جمعی کودکان ایستاده و دیده بنظادة گوز بازی 
کودکان نپاده » از آ نجا که شطادت جوانان شاعر و بطالت شاءعران شاطر باشد قدم‌در 
۱- چاپ اوقاف گیب - ص ۸۸ - ۸٩‏ 
۳۹۰ 


نپاد وسر پمیدان ایشان بر آود » کود کی دید ده پانزده ساله با زلفو عادضی"چون 
سنبل بیرامن لاله .., منظری دلگشای و مخیری جانفرای . گفتاری ملیح وزبانی فصیح » 
طبعی:موزون وحر کاتی مطبوع »مردم در جمال و کمالش حیران مانده و او بلط طبع 
آن نقش باز خوانده ‏ بپر کرشمه صد دل می‌خست وپهر نکته ده پذله می‌نشاند » بشیوه 
کری جان شکری میکرد ودر گوذ بازی اسجاع‌متواذن ومتوازی میگفت در مد وشد 
تمایلی میکرد ودر گفت وشنود شمایلی مینمود . گردکانی چند از کف بکوی مینداخت‌و 
در خفض ودفم خود را از اشارات مردم غافل میساخت شاعر در آن لباقت خلق وذلاقت 
نسلق حبران مانده وانگشت تعجب در دندان گرفته ‏ بر آن تناسب اعضا آفر ین و تحسین 
میکرد و بر آن صورت زیبا معوذتین و یسین میخواند . تا یکباری در انداختن گردکانی 
از کو گوذ بیددن افتاد و بقپقری هم بچایگاه باز غلتید» کودك از سر ذکای طبع و 
صفای فر بحت"گفت : 
غلتان غلتان همی رود تا بن کو 

شاعر دا این کامات وذنی مقبول و نظمی مطبوع آمد ؛ بقوانین عروش مراجعت 
کرد و آنرا از متفرعات بحر هزج بیرون آوردو بواسطه آن کودك برین شمر شعود 
یافت واز عظم محل و لطف موقع آن بنزديك او در نظم هر قطعه بر دو پیت اقتصار 
کرد : بیتی مصرع و بیتی مقفی و بتکم آنك منشدومنشی و بادی وبانی آن وذن کود کی 
بود» نيك موزون ودلیر وجوانی سخت تاژه وتر ثرا[ ترانه نام نپاد ... > 

ازینجا بو بی برمیاً ید که رودکی دستی در عروض داشته وددین علم استاد ماهر 
بوده است ووژن ترانه یا رباعی از معترعات اوست . تصرف او در عروض مسلمست چه 
قصیده‌ای دارد مسدس مسیع از بحر مضادع بر وذن مفعول فاعلات مغاعیلان : 

بد نا خودیم باده »که مستانیم وز دست نیکوان می بستانیم 

و بیش اذو کس بدین وژن نگفته است . 

نیز قطعهٌ دیگر اغرب مکفوف محذوف از بحر قریب بر وذن مفاعیل فاع لان : 

می آدد شرف مردمی بدید آزاده نواد از ددم خرید 

که دزین ون نیل مشکرست و تیز قطعه‌ای مثمن در بحر خقیف بر وذن فاعلاتن 
مفاع لن فلاتن مفاع لن : 
گر کند یاریی مرا پغم عشق آن صنم شون دود دیس تلع دمتعم 

واين نیز از مبتکرات اوست وهم قطعدٌ دیگر مقبوض اثلم از پحر متقارب بروذن 
فعول فع ان فعول فع لن : 


گل بهادی؛ت تتادی نبیذ دادی»چرانیادی؟ 
داین وژن را نعست او گفته است وهم‌چنین قطعةٌ دیگر مر بع مرفل از بحر دجز 
بروژن مستفعلن مستفعلاتن : 
بی تو مرا زنده نبینند من ذده‌اع ۰ تو آفتابی 


۳۹۰ 


که آن نیز ازاتکارهای اوست . دو لتشاه هم دربارة ۲ گاهی وی در شه کون 
«اورا درفتون علوم وفضایل وقوفست وازاقسام شعر قصاید ومثنوی دا نیکو می‌گوید». 
مو لف مجمعا لفصحا گوید : « کسب کمالات نموده » چنانکه در بینشو دانش شهره و از 
هرعلوم پابپره امد» . 

نام استاد رود کی درموسیقی در لباب‌الالباب «ابوالعبيك بختیاد» آآمده اس وهر 
جاکه این نام دا بان کو ند مکرر کر دها زد از لباب الالباب گر فته| ند . تردید ندادم که‌این 
نام بدین گو نه درست نیست ژیرا که کلمة دعبيك » درتازی نیست که از آن کنیه ساخته 
باشند. یگانه کلمه‌ای که بدین صورت نوشته می‌شود و میتوان احتمال تحریف دد آن داد 
کلمه «عتيك» نام بطنیازتازیانست وممکنست که کنيهٌ این کس « بوالتيك» باشاید هم 
«ابوسليك» بوده باشد و بجزین د گر وجپی نمیتوان یافت . 

دیگر ازجنبه‌های شءررود کی چند مضیو نست که وی‌از ز بان تازی گرفته است:این 
که کفته است : 


بر و رشان آگفت؛ غم مخود زنهاد ساکسا ! که براوز تی آرژو مندست 


مضمون این حدیئست : « انظروا الی‌من هودو نکم ولاتنظرواالی من‌هوفوقکم». 

اینکه گفته است:: 

این جپان باك خواب کردادست آن شتا ده دلش بیدارست 

نیز مضمون این حدیث را دارد که : «الدنیا کحلم النائم» . 

درشمر او بسیار باندیشهای حکیمان برمیخودیم و بپموف جهست که پیشینیان ناما 
را «حکیم رود کی» نو شته | ند . 


اینکه گفته است : 


رفت آ که رفت ومد | نك امد بود آ نچه بود)»خبره چه‌غم‌دادی؟ 
هموارا ناه خواهی کس را رت ۰ ۳1 پذیرد همو اری ؟ 


بیان حکیما نه ایست که سیاری از فرزانگان جپان نبز "آورده| ند ار درمر تیه 

مرادی سروده است : 
چان را بیدر باژ داد کالید تبره بمادد سیرد 

نیز همان عقیده است که حعکمای شرق وغرب بارهامکرد کرده و معتقد بوده‌| ند که 
روح بآسمان میرود وتن پس از جدایی از دوح بزمین که از آ نجا آمده است باز میگردد. 
انکه گفته است : 

زندکانی چه کوته و چه دراز؟ رو اس رس بات بلزر ب 

نیز بیانیست که در گفتار بسیاری از | ندیشمندان جهان میتوان یافت . 

چنانکه تیش ازین ,گذشت (۱) سمعانی دداکتاب الانسابگو ید که دود-ی از 
اسمعیل بن محمدبن اسلم قاضی سر قندی روایتی کرده است که وی اذ ابو عبدالُ بن‌ابی 
حمزه سمرقندی شنیده است . ازین جا پیداست که دود کی حدیث فرا گر فته و از محدثان 


۱۳۹۷ ۱۱ 


۳۹ 


روز کار شود بوده است ."چنان مینفاید که این اسمعیل بن محمدبن اسللم قاضی‌سمرقندی 
واستادش بوعبدالله بن ابوحمزة سمر قندی از بزار کان مجدتان مان بوده | ند که روایت 
حدیث ازیشان اعتبار داشته است و چون هر دو از مردم نمرقند بوده‌انداو نزادایکترین 
مر از علمی برودك زاد گاه رود کی شهر سمرقند بواده است و رود کدی پیش از ۲"نکه 
ببعادا بایغعت ساماننان بررود«در سیراقند ززیسته است پنداست که اذر جوانی براای کسب 
دانش سر قند رفته و در آنجا حدیتث را از اسمعیل بن عتحمدبن اسلم قاضی سراقند فر | 
کر فته انسنت . 
۲ عقاند و افکار 

رود کی یکی از شعراایست که در شعر خویش افکار حکیماته و اندرژها گذاشته 
است . درد بشتر قطءاتی که از وی مانده اشعار رژین در حکم و معادف دارد ودر میان 
شعرای پادسی زبان بدین صفت مخصوص وممتازست» چنانکه ناصر خسرو قبادیا نی‌شاعر 
وحکیم معروف قرن بنجم ابرآن در قصیده‌ای که مطلع آن اینعتت(۲) 3 


بر جستن مراد دل » ای مسکین چ و گانت گشت پشت ودخت پرچیت 
اشادت بدین معنی کرده و گوند : 

آشمار زهد و یند بسی گفست آن تیره چشم شاعر دوشن بیّن 

هان! وا نده‌ای بخوان‌سخن حجت دنگین بر نگ و هعتی وپند آ گین 


والبته حکم کسی چون ناصر خسرو در حق هر کس باشد حجتست» شعر| دد"افکار 
و عقاید تقریباً در تمام ممالك یکسانند . تا قلب دقیق نباشد کنی دا بشاعری داهبری 
نمیبکند . بهمین جهة مضامین مشترك میان‌شاعر ان هست که هیچ شاعری از دیگری‌نگرفته 
وحاجت بدان نیست که اغاره کنند با توارد شود هرقلب حساس چنین اختناسات رامی- 
تر اود » چون دحم و اغماض و بزر گوادی وامثال آن» وود کضیی هم ددین احساسات 
شر یتکست * میگوید : 
اين تیغ نه از بهراستمگادان کردند اتگور نه از تهر انبجذست" بجرششت 
هوش تیز با قلب حساس مصناحب شاعرست و بهمین جهّة درکاد جهان نگران و دد 
پند و عبرت گر فتن از دوز گاد از مردم دیگر ساده دلترست . گذشت جپان و نعمت و 
نقمت گذران را که می‌بیند جهانر| بچیزی امیّشمارد ؛ واه خیام ناهد.و خوااه زود کی و 
خواه هر شاعر دیگر » ولی بیان دودکی دد ناپایدادی جهان از دیگرآن فصیح‌ترست » 
چنانکه گوند: 
این جپان باك خواب کردادست آن شناسد که دلش ابندارست 
و جای دیگر : 
جپان همیث»چوچشمیست گرد و گرذانست همیشه تا بود آیین کرد گردان بود 
همان که ددمان ناشد بجای درد شود و باز درد همان کز تغست ددمان بود 
۱- دیوان ناصر خسرو - چاپ‌کتابغانة طهران -:ص ۳۲۳ 


۳۵۳ 


کهن کند بزمانی همان کجا نو بود . و نو کند بزمانی همان که خلقان بود 
بسا شکسته بیابان که باغ خرم بود و باغ خرم کشت آن کجا بیابان بود 
درین صورت غم چرا ؟ چنانکه گوید : 


ز آمده شادمان نباید بود وز گذشته نکرد باید یاد 
چون سر انجام هه یکسا تیب شا 
زندگانی چه کوته و چه دراز نه باخی بمرد «یاید ۲ باژه 
خواهی اندر عنا و شدت زی خواهی اندر امان بنعمت و ناز 
این همه روز مرک یکسانند نشناسی ز يك دگرشان باز 


هنوز متفکران جپان حقیقتی مسلم‌تر ازین نیافته‌اند . طبعا صاحب این اندیشه 
بی‌نیازست واز دوی بی‌نیاز یس تکه گوید : 


لب ترمکن باب که طلقست در قدح دست از کیاب‌دا که زهر ست‌توآمان 
نزد چنین کسی پرورش تن چه صواب دارد ؟ اینست که گوید : 
برای پرورش‌جسم.جان چه و نجه کنم؟ که حیف باشد دوح القدس بسگبانی 
البته با اینپمه سو کوادی وشکوه از جپان را چه سودست ‏ بهمین جپة گوید : 
رفت انك دفت و آمد نك آمد بود آ نچه بود» خيره چه عم دادی؟ 
هموار کرد خواهی گیتی دا ؟ گیتیست کی پذیرد هموادی؟ 
مستی مکن . که نشنود او مستی زاری مکن . که نشنود او زادی 
شو نا قیامت یلد زاری کن کی دفته دا بزادی باز اری؟ 


ددین حال آیا نپتر نیست که مسردم اثری بزرک از وش کنازرند » تاک 


عقیدة رود کیست ؟ 


اندر بلای سخت بدید [رند فضل بز رگ مردی و سالادی 
این عقیده را جای دیگر توضیح کند و گوید : 
چپاد چیز مر آذاده داز غم بخرد تن‌درست‌ و خوی نيك و نام نيك و خرد 
کسی دا که چنین فکری باشد طبعاً سالوس ومرد دیا نیست » اینست که گوید: 
ایزد ما وسوسه عاشقی از تو بذیرد » نیذیرد نماز 
و چنین کس بی‌نیاز از مردمست و گوید : 
چون تو طمم اذ جبان بریدی دانی که همه جپان کر یمند 


واین بی‌نیازی او را از آن باز میداردکه بر نعمت کسان دشك بردو او دا داه 
می‌نمااید که پگو ید : 


زمانه پندی آذاد واد داد مرا زمانه راچو نکو بنگری همه‌پندست 

بروز نيك کسان, گفت؛تا توغم نخودی بسا کسا؛ که بروز تو آرزومندست 
دیگر از عقاید رودکی 7 نست که ددین بیت صریحا پرورده (ست : 

کسی را که باشد بدل مهر حیدر شود سرخ رو دد دو کیتی بآود 


۳۹۴ 


چنانکه معروفی بلخی نیز بدین عقیده اشارت کرده و يك مصرع ازو دا بتضمین 


آودده است : 


از تدای شنیدم استاد شاعر ان : کندرجپان بکس‌مگر ی جز بفاطمی 
و چنانکه خود نیز این عقیده را در مدیحه میپروراند : 

ای شاه نبی‌سیرت؛ ایمان بتو محکم ای میرعلی حکمت»عالم بتودر غال 
ناصر خسرو پیشوای اسمعیليهةٌ ایران در باه خویشتن میگوید : 
جان دا ذبپرمدحت آل.درسول که رودکی و کاهی حسان کنم 


همچنین توجهی که ناصر خسرو برود کی داشته‌در بارهٌ کسایی شاعر معروف‌پایان 
قرن چپارم و آغاز قرن پنجم نیز داشته است وبارها در اشعار خود. نام وی دا ببزد گی 
برده واز اشعار او استقبال کر ده واو دا استاد و بیشرو خود دانسته و بیداست که با او 
هم عقیده بوده است . کسایی نیز اشعاری دارد که پیوستگی وی دا با خاندان دسالت 
ميرساند » میگوید : 


مدحت کن و بستای کسی دا که بیمبر ستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار 
آن کیست بدینحال؛ که بودست‌و که باشد؟ جز شهر خداو ند جپان » حیدر رن ؟ 
این دین خدا دا بمثل دایره‌ای دان پیشمیر ما مر کز و حیدر خط پر گاد 
علم همه عالم بعلی داد » پیمبر چون ابر بپاری که دهد سیل بگلزاد 
"کسایی قصيدة معروفی هم دارد بدین مطلع : 
جان وخردرونده برین چرخ اخضز ند با هردوان نهفته ددین گوی اغب ند ؟ 


ناصر‌خسرو آنر | استقبال کرده واینقصیده‌سر |سرمطابق تعلیماتو تعییراات اسمعیلیه است . 
عبدا لحلیل داذی قزوینی در کتاب| لنقش (۱) دو ببت درهمین زمینه آورده و نام گویندة 
آنها دا نبرده است اما بقراین پیداست که از کساییست و آن دو بیت ایشست : 


هیچ نبذیری چون ز آل تبی باشد مرد زود بخروشیو گوبی: نه‌صو | بست خطاست 
بی گمان کفتن توباز نماید که : ترا بدل" :بر غشب و دشمنی 1 "عباست 


جای دیگر(۲)م ی گوید: «اماازشعرای فارسیان که‌شاعی ومعتقد بوده‌اند ومتعصب 
هم اشاد تي برود ببعضی: اولا فردوسی طوسی شاعی بوده است ودر شهنامه چند موضع 
باعتقاد خود اشارت کرده است و شاعری طوسی بفر دوسی تفاخر میکند ومیگوید : 
هروزیروعالم وشاعر که اوطوسی بود چون نظام| لملك وغزالی وفردوسی بود 
وفخر جاجرمی شاعی بوده است و در کسایی خود خلافی نیست که همه دیوان او 
۱-کتاب النقض‌مء‌روف بپعش مثالب‌التواصت فی نقش بعش فضالح الروافش ... تصنیف"... 
تصیرالدین |بی|لرشید عبدا لجلیل‌بن ابی الحسین بن ابی‌الفضل القز و یثی|درازی بامقدمه و تعلیق و 
مقابله و تصحیح سید جلال‌الدین حسینی ارموی مء‌روف بمحدت -طهران ۱۳۳۱-۱۳۷۱ ص۲۸۵ 
۲- همان کتاب ص ۲۲-۲۵۱ 


۳۹۰ 


مدایح ومناقب حضرت مصطفی و آل‌اوست, علیه وعلیهم السلام وعبدا لملك بیان » رحماال 
علیه موّید بوده است بتاییدالهی> . 

جای دیگر(۱) گفته است : «اما آ نچه گفته است که شمرهای ر کیسکست عجب نیست 
که چون دربازادها این شعرهای غراشنو د که : 

شکر ایزد که ما مسلمانیم نه زقميم و نه ز کاشانیم 

کجا اشعار وابیات بزر ک درچشمش‌در آید» چون شعر کسایی وااسعدی"وعبدا لملك 
بنان معتقد وخواجه علی متکلم واحمد چه ناصحی وامیر قوامی و قالعی ومعنی هر بیتی دا 
بپای جپانی سزد؛وتوحید ومناقب,را دشین ندارد مگر فلسفی اباحی‌خادجی ۰> 

همچنانکه ناصر خسر و که امامی بوده کسایی دا که هم‌عقيدة او بوده است گرامی 
میشنبرده کسایی ۳ رود کی دا بپمبت سیب حرمت بسار کت اهته ودر بارة او گفته است : 


رود کیاستاد شاعران جهان بود صديك اذاو تویی کساییدیر اکست 

خاك کف پای رودکی نسزی تو هم‌بشوی گاو وهم بخایی بر غست 

درین بیت د یگر با ددیغ ودرد یاد از دوران رود کی و گذشتن عهد سامانیان و 
بل‌میان میکند : 

بمپد دولت سامانیان و باعمیان جپان نبودچنين با نپادوسامان بود 


پیداست که این بیت کسایی از قصیده ایست که باستقبال قصيدة معروف دود کی 
سروده است که مطلم آن اینست : 
مرا سود وفروریخت هرچه دندان بود نتود دندان » لابل » چراغ تابان بود 
مصرراعی که‌معروفی ازرو کی تضمی نکر ده ویرش ازین آوددم ازقصیده ای نوده‌است 
که‌رود کی درمدج ابوا لفضل امعمدبن عبیدالله بلعمی اوز یر معروف سروده بوده وسوذنی 
فك بیت :1 نرا بدیشگو نه تضمین کر ده‌است : 


در مدح تو بصورت تضمیت ادا کنم يك بیت رود کی دا دد حق بلعمی * 
«عادرجپان» جهپان‌همه تاد يك شب شد ست از بپر ما ستارة دوشن همی دمی > 
قصیدة رود کی این بوده‌است : 
تاخوی اپر کل ,رخ تو کرده شبنمی شبنم شدست‌سو خته چو ن|شث ماتمی 


ازین جا پیداست که ناصر خسرو و کسایی ورود کی و بلعمی همه پر و يك یو( 
تك طریقه بوده|ند و دلبستگی که رود کی در آن مصراع در بارة فاطمیان بز بان اورده 
آنر | ددقصیده‌ای سروده که بعدح بلمی کفتة بوده است . 

مول فکتاب اللقش (۲) نیز اشاره‌ای بدین مظلب کرده است :"< آنکه گفته و بقل 
شاعر کان بداعتقاد بی‌نماز مفسد خمار کهشمرهای:ر کيك گفته | ند ودر باژادها جمم شده 
می‌خوانند واین خواجگان رافضی‌کافر کیش احمق روش عوان طبیم ابله دمدادبی تمیز با 
دلهای پر غل‌وغش و کیت جمع شده بر آن دروغها ممتکف بوده » آن بهتان دا بجان 

۱- همان کتاب ص 1۲۸ 

۲ص ۱-۰ 


۳۹ 


خریدار شده و آن محالات د۱ ددهیچ تاریخی واثری اثری نمی‌شنو ند» جواب این کلمات 
آنکه : اکر زیر کان وعقلا وهمهٌ علما سفاهت و بی ادبی و جواب احمق دا بسکوت وقلت 
التفات گفته‌اند » اما بر سبیل اشارت کلمتی مختصر گفته شود : اولا اژ اعتقاد شمر | خبر 
دادن » که از افعال قلو بست والاخدای تعالی بر آن مطلع نباشد» ازغایت جهلست و[ نچه 
گفته است که : شعر ا مفسد و بی‌نماز باشند عجیست که خواجه خود ابنیا وائمه دا معصوم 
تکوید و ندا ند چگونه شاعرانش, معصوم,می بایند ۶ کدام شاعرست که او بلپو و طرب 
مشغول نشده است » ازرودکی وعنصری و منجيك ومعزی و برهیانی وغیر ایشان؟ پس 
شمر ای شیعه دا باایشان قیاس باید کر دن‌داین تهمت نشهادن» که مادر یشان دعوی عصمت 
نکر ده‌ایم «ِ« 

دو باد نپضت شعو بیه. در در باد نصر بن‌احمد وزمان رود کی نظام. الملك درسیاست 
نامه (۱) شرح سیار جالبی دارد بخیتگو 4 : 

د«اندر سون آمدن باطنیان در خراسان و ماوراءالثهر - امیر خراسان نصر بن 
امد بود و بغر اسان حسین بن علی مروالروذی , که او دا غیاث (۲) باطنی کرده بود : 
چون بخواست مردن این‌شغنل «محمد رن احمد نخشبی داد واو دا ناگ هدند واو یکی از 
جملهٌ فلاسفه بودء در خراسان ومردی متکلم بود‌واو دا وصی تک و که : جید ال کند 
که تاناییی بجا گذارد وخود اژ جیحون بگذرد و ببغادا وسمرقند دود و آنیردمان دا 
درین مذهب در آوردو میکوشد تا اعیان حضرت امير خراسان نصر بن احمد دا ددین 
مذهب آورد » تاکار او قوی‌گردد. چون حسین علی مر وروذی بمرد محمد تخشبی بنیابت 
او بنشت وخلقی بسیار از مردمان خراسان دا دعوت کرد واو دا اجابت کردند و اکتی 
بود » پسر سواده گفتندی ۰ از دست سنیان ری گر یخته بود و بخراسان پیش حسین علی 
مروروذی شده ویکی ازسران باطئیان بود واين محمد تخشبی او دا خليفةً خویش کرد؛ 
بمروالروذ وا آب بگذشت و ببخارا شد و کارخو یش رارونقی نمیدید و آشکارا نمییارست 
بودواز ارنجا بنخشت شد و بو بکر تخشبی دا » که ندیم امیر خراسان بود و خویشاو نداو 
بود » در مذهب خویش آودد و بوبکر با اشعث که دبیر خاص بود و محل ندیمان 
داشت وبا ایشان دوستی داشت ‏ او دا هم درین مذهب آورد و بومنصور چنانی عارض » 
که خواهر اشعث بز نی داشت » او دا نیز دعوت کردند واجابت کرد. آیتاش حاجب خاص 
بود » با ایشان دوستی داشت » هم درین مذهب در آمد . پس این جماعت محمد نخشبی‌دا 
اف ترا در سس رون حاعت نیست » بر خیزر و بحضرتآی » بخادا!» تا ما چنان 
کنیم که با ندك روز گادی شما دا بر فلك رسانیم ومحتشمان دا ددین مذهب آودیم 0 
خاست از نعشب و بیخادا شد وبا این طایفه ومپتر ان مینشست وایشان دا دعوت میکردو 


۱ سیاست نامه .۰۰ تلیف+خواجه نظام(لنلت ابوعلی"حسی بر‌علی بن‌اشعای طوسی ..:, 
بتصحیح [قای عباس اقیال .. طهران ۱۳۲۰ -ص ۲۸۵ ۲ ۲۷۳ 
۲- از مردم ده کلین در ری و از پیشوایان باطنیان (ص ۲۰۲) 
۳۹۷ 


هر که در مذهب او آمد شوگندش میذاد که : تا من نگویم و آشکارا نکنم شما دا بنهان 
می‌با ید داشت . اول مردمان دا در مذهب شیعه میکشید » [نگه بتدریج در مذهب‌باطنیان 
میبرد» تادئیس بخارا وصاحب خراج ودهقانان و اهل باژار دا درین مذهب آورد و حسن 
ملك را » که از خواص پادشاه بود و والی ایلاق بود وعلی زراد دا » که و کیل خاص 
بود ‏ ددین مذهب آودد و بیشتر از اینان ۰ که یاد کردیم از نزدیکان ومعتمدان نادشاه 
بودند . چون تبع او بسیار شدند » آهنگ پادشاه کرد وخواص پادشاه دا بر آن داشت 
تا سخن او دا به‌ستی و هشیادی بیش نصرین احمد یاد میکردند . چندان کفتند ذر 
مستی و هشیاری » که نصر بن احمد بدین او رغیت کرد ۰ پس محمد تخشبی دا پیش امیر 
خراسان بردند و بدانایی او دا بستودند . امیر خراسان او دا خریداد شد وءز یزمیداشت 
واو هر روز از مقالت خویش در سمم او میافکند وهر چه او گفتی » نندیمان ومقر بان 
که مذهب او گر فته بودند زهی واحسنت زدندی و گفتندی : همحنینست و نصر بن احمد او 
را تک ویر میداشت ودعوت اجابت میکرد » چنا که دمی بی‌او نشت‌گاهی : درجمله کار او 
بجایی رسید که نصرابن احمد را دعوت کرد و محمد نخشبی بدین چنان مستولی کشت که 
پادشاه آن کردی که او گفتی و کار نخشبی بدین جای دسید که دعوت آشکادا کرد و 
هر که از نزدیکان پادشاه بودند نصرة او کردند ومذهب آزشکارا شد و پادشاه هم پشتی 
شاعیان میکرد . تر کان و سران لشکر را ناخوش مد که : پادشاه قرمطی شد و اذان 
روز کار هر که درین مذهب شدی او را قرمطی خواندندی . س عالمان وقاضیان شپر 
و نواحی گرد آمدند وجمله پیش سپپسالادان لشکر شدندو گفتند : دریابید » که‌مسلمانی 
از ماوداءالنپر دفت واین مردك نخشبی پادشاه را از دراه برد وقرمطی کرد . اینك کار 
او بجایی رسید که دعوت آشکادا کرد دبیش اذین خاموش نتوانیم بودن . سپپسالادان 
گفتند : شما باز کت و ساکن باشید ان‌شاء اس که خدای تعالی بصلاح باز آورد. 
دیگر زوذ با نصر بن احمد بفتند ۰ سودی نداست سبسالدان لم ینت وانرای 
|نداختند و گفتند: بهیچ حال دضا ندهیم» بدا نچه پادشاه اختیار کرده است وسران لشکر 
دد سر پینام دادن گرفتند »تا تدبیس ایتکار چیست"؟ همه از یکدیگر | گاه گشتند وسران 
سیاه بدا نجه بادشاه بردست گرفته بود داضی نميشدند » الا يك دو امیر ‏ از تر کان» 11 
در مذهب او شده بودند وهمهً سران سیاه رازه قراد داده بودند که : بادشاه کافر دا 
نخوآهیم و بدو ی نباشیم » بادشاه را بتکتيم و ۳ » از سیبپسالادان را بیادشاهی 
بنشانیم و سو گند خوریم که : ازین قول و عهد سر نگردیم ۰ سپاهسالاد بزرگک بطمع 
پادشاهی رضا داد و گفت : نعست تدبیر باید کرد که ماسران سپاه بجایی بنشینیم و بيك 
لفظ متفق گردیم » تا اینکار چگونه بردست باید گرفت؟ چنانکه پادشاه نداند . از سران 
سپاه پیری بود » ناماو طلن او کاگفتندی. گفت : تدبیر این آنست که : تو ؛ که‌سیهسالاد 
بزر گی» از پادشاه درخواهی که : سران سپاه از من مهمانی میخواهند . او بپیچ حال 
نگوید که : مکن . گوید : اگربر گ دارگ بکن ۰ توبگو : بنده را اذشراب وخورددنی 
تقصیری نباشد ‏ و لیکن فرش والت مجلس و زینتی » که‌از زرینه‌وسیمیته باشد چنانکه 


۳۹۸ 


باید نیست . پادشاه گوید : هرچه بایداز خزانه وفر اش خانه وشر اب خانه ببرید. تو بگو: 
بنده این مهمانی حشم را بدان میکند که چون مپیانی خورده باشند بنز ای کافر شوند ۰ 
ببلاساغون » که کافر ترك وللایت بگرفت و نفیر متظلمان از حد بگذشت تا بات بدکتان 
نشود ااتگاه دزبر گمپمانی باش وسیاه را وعده ده که: فلان روز بوعده باشید وهر 
چه‌درخزانه بادشاه وشرابخانه وفر اش‌خانه» از زرینه وسیمینه وفرش و دیبا وطر ایفست ۰ 
جمله بعاریت پسرای خویش‌ببر وچون همه سپاه بسرای تو آیند درسرای ببپانة انبوهی 
دربند وسران دا برسپیل جلاب خوددن درحجره‌ای برواین سخن برصعرا افگن وماء که 
اصلیم » باتویيم و آنان که فرعند و باتو نیستند . چون سخن بشنو ند ایشان نیز بامايك دل 
شو ند . همه دا درعپدوس و گند دد ادیم و ترابرخود بیادشاهی معون کنیم وازحجره بردن 
آییم و برسر خوان خویش شویم ۰ چون طعام بخوریم اژ سر خوان بمجلس شراب شویم 
وهر يك سه‌پیاله بخودیم ودد آن مجلس, هرچه زرینه وسیمینه باشد؛ بسران سپاه بخشیم. 
درحال بیرون آییم و بسر ای‌پادشاه‌رو یم ویادشاه را فرو گیدیم وبکشيم واصطیل وخان و 
مان بغارت‌دهیم و ترا بر تخت او بنشانیم و لشکردا فرماييم تا درشهر وروستا شمشیر کشند 
وهر کرایابند از قررمطیان» باك بکشندو خان‌وما نشان غارت کنند. سیپسالار گفت: ند بیر 
این کار همینست . دیگر دوز بانصر بن‌احمد گفت که : سران سپاه اذمن مهمانی میخو اهند 
وهرروز تقاضامیکنند . نصربن احمد گفت : اگر بر گ مپمانی دادی تقصیرمکن. گفت : 
بنده دا از معنی خوردنی وشراب تقصیری نباشد ولیکن فرش و آلت.و زینت مجلس ‏ از 
زدینه وسیمینه" متعذرست . مهمانی نيك باید کردن وا گر نه نا کردن بهتر ۰ گفت : هر چه 
بکار آیب ازین معنی» ازفر اش‌خانه وشراب‌خانه ببر . پیرخدمت کرد و بیرون آمد . دیگر 
روزهمهة سیاه دا وعده داد که : فلان روز باید که رنجه شوید وهرچه در خزانته نصر بن 
اجمد بود |ذفر اش‌خانه وشرابخانه» ازهمه گونه" بپرد و مهمانیی کرد که دد آن ایام کس 
ندیده و هي بزر گان لشکر دا » با خیل وحشم » بخواند . چون حاضر آمدند در سرای 
بفر مود بستن و بزد گانو سران سیاه راددحجره‌ای برد وهمه رادد بیعت آورد وسوکندشان 
داد . چون ازحجره بیرون [مدند و برسرخوان شدند یکی ازسرای بربام دفت و نوح‌بن 
نصرداخبر کرد که:این‌ساعت‌سران لشکر چه‌ساخته |اند. نوح ددحال بر نشست وتازان پیش 
بدرشد و گفت: چه نشسته‌ای که ددین ساعت‌سران سپاه باسمهسالادان زب کی خوردند و 
بیعت کردند که: چون ازخوان فارغ شو ند بمجلس شراب شوند وهریکی سه پیاله شراب 
بخور ند ودر | نمجلس هرحه زرینه وسیمینه که ازخزاین تو برده‌اند یذما کنند واز آ نجا 
بیرون آیند و درسر ای ماشو ند ومادا وهر کرا ببینندبکشند وغرض|زمیمانی هلاك‌ماست. 
نعنر بن احمد نوح دا گفت : تدبیر این کار چیست ؟ گفت : تدییر آنست که هم ااکنون 
دوخادم خاص رابفررستی» پیش ازآنکه اذسر نان خوردن بر خیز ند و بمجلس‌شر اب شوند» 
تاد گوش او گو بند ترمك که : ملك میگوبند :-میشنوم که کادی ابش بتکلف بسردست 
گرفته‌ای ومهمانیی سغت نیکو ساخته‌ای ۰ مرادستی مجلس زدین مرصعست , چنان کسه 
امروز هیچ پادشاهی دا نیست ‏ بیرون اژ خزانه جایی نپاده بود » تا اکنون مرا بیاد 
۳۹۹ 


نیامده بود . این نیز ببر» تامچلس داژینتی باشد هرچه نیکو تر وقیمت او بیش‌ازهز ار 
هز ار دینادست, زود با » تا بدست تو دهم ,پیش از آنکه مهمانان بمجلس شراب 
البته اد, یی مال بیاید » سرش بر گیرم . آنگاه بگویم که چه بایدکرد ؟ نصر دروقث 
دو خادم خاص دا بفرستاد واين پیام بداد . مردم بتان خوددن مشغول بودند . سیپسالار 
با يك دو تن از آن مردم کفت که : پادشاه مرا از بهر چه میخواند . گفتند : برو و آن 
نیز بیار » که امروز مارا در خودست. سپهسالاد بتمجیل بسرای ملك شد. او رادرحجره 
خواند ودر حال غلامان دا بقرمود تا سرش از تن جدا کزدند و دد توبره‌ای نپادند . 
پس توح پدر را گفت : بر نشین ‏ تا هر دو پسرای سپپسالار دویم و توبره با خود بدیم 
وتو پیش سران لشکر ازپادشاهی بیزار شو ومرا ولیعپدکن ۰ تا من جواب ایشان بدهم 
وپادشاهی در خانة ما بماند . که این لشکر باتو نسازند. بادی بر گ خود بمیری. پس 
هر دو بر نشستند و بتعجیل بسرای سپپسالار شدند. سران سپاه نگاه کردند » پادشاه را 
بدیدند » با پسر ۰ که ار در سای درآمد . همه برخاستند واستقبال کردند و هیچ کس 
ندانست که : حال چون رفته است ؛ گفتند : مگر پادشاه دا بدین مهمانی رغیت افتاده 
است . نصر بن احمد برفت و بجای خویش بنهست‌وسلاج دادان اذ بس بشت او بایستادند 
و نوح دست داست بدر ایستاد و گفت : شما بنشینید و نان‌تمام بخورید وخوان ما کنید. 
پس نان بعوردند وخوان یغما کردند وفارع شدند . نصر احمد کفت : بدانید که از آنچه 
شما دو حق من اندیشیده‌اید مرا خبر شد » که قصد من خواستید کردن . دل شما بر من 
بد شد ودل من بر شما. در میان ما دوی ایمنی دیر نماندهاست ۳۹ من اژ داه سنت 
بیفتادم ومذهب بد گر فتم دلپای شما از این سبب بد شد ونوح را که پسر منست » درو 
هیچ عیبی هست ؟ گفتند : نه ۰ گفت: او را ولیمپد خویش کردم . بادشاه شما اکنون 
اوست؛ گر خطا کردم فا کر صواب مد ازین بعند وتو به مقعوال عوم ومتفرت ازحه‌ای 
تمالی میخواهم. که مگر خدای تعالی تو بهٌ مراقبول کند و آن کس ‏ که شما.دا برین 
داشت » جزای خویش بافت . فرمود تا آن سر از تو بره بر آوردند و بیش ایشان‌انداختند 
و خود از تخت فرود آمد و بر مصلی نماز بنشست ونوح بر تخت شد و بجای پدر بنشت. 
سر ان سپاه که آن دید ند و شنید زد » متحیر بماندند وهیچ عذری و بهانه‌ای نتوانستند کزد. 
همه سر بر ژمین نهادند ونوح دا تپنیت کردند و گفتند : همه جرم سپهسالار دا بود وما 
بنده‌ایم و فرمانبرداد ۰ توح گفت : من در همه معانی نوحم ‏ نه نصر . هرچه دفت دفت. 
من این خطای شما صواب |نگاشتم ومر ادهای شما همه از من حاصلست . گوش, بفرمان 
من داریدوبر سر عیش خویش باشید . پس بند خواست , تا بر پای پدر نهادند ودرحال 
بکهندز بردند ومحبوس کردند ۰ گفت: | کنون برخیزید» تا بمجلس شراب شویم.. چون 
بمیجلس. بنشستند ورهر کس سه قدح شراب بخوردند * گفت : اتفاق شما چنان بود که : 
0 قدح‌شر اب بخورید آ لت مجلاس همه کزان قبر کتک فسمتکند هرک سه 
آلت مجلس بر گير ند » تا بهمگان برسد . همه بر داشتند و در جوالها کردند و مهر بر 
نهادند و بمعتمدی سپردند . پس نوح گفت : اگر سپپسالاد دد حق, ما انديشة بد کرد 


۳۴+ 


جزای خویش یافت وا گر بدرم از راه سنت بیفتاد سز ای خویش میبیند ۰اتفاق شما چنان 
بود که : چون نان بخورید بغفزا بچانب پلاساغون» بجنگ کافر » شوید. ما دا خود غزای 
کافر بردر خانه است . هیت ؛ بغز ا مشغول شویم . هر چه در ماوداءاانهر وخراسان ملحد 
کشتند.واین مذه گر فتند » که بددم گرفت ».همه دا بکشید و خواسته و نعمت ایشان شما 
راست‌واین که در مجلس بود » از آن پددم ‏ همه شما دا دادم ۰ کالای باطنیان جزغادت 
را نشاید ۰ چون اذین مهم فادغ شویم دوی بکافر ترك نهیم و هم | کنون محمد نخشبی 
دا بیاورید وهم نشینان و هم مذهبان او وپدرم دا : پس حسن وبوبکر و منصور چنانی 
واشعث دا » با چندان امیر» که باطنی شده بودند» گردن بزدند ودد شپرها افتادندو 
هر کرا ازیشان مییافتند میکشتند دهم در آن دوز امیری دار با لشکر بفرستادند ‏ تاااذ 
جیجون بگذرد ۰ بمروالر ود ویسر سواده دا بگیرد و بکشد . پس تمام لشبر شمشیر در 
نپند واز دعیت و لمکری » هر کراادر ان مذهب دفته باشند ای وز نپار که بلط 
بر مسلما نان خطر نر سانند. پس هفت شبا نروز در بخارا و ناحیت اس میگشتند ومشتد 
وغارت مت‌کرد ند ۰ جنان شد که در ماوراءالنهر وخراسان ی اذیشان نماندند و آن 
که ماند در آشکارا نیارست آمدن واین مذهب بوشیده یماند > . 

مودخ معروف خواجه دشیدا لدین فضل‌اننه همدانی درجامع| لتوادیخ )۱( نیز باین 
واقعه اشاره کرده‌و گفته است : «حسین بن علی مروروذی بگاه وفات در خراسان نیابت 
خود بمحمدین احمد نخشبی داده و او بماوراءالنبر امیر خراسان نصر بن احمدالسامانی 
دا دعوت کرد » اجابت یافت و چنان بر نصر مستولی شد که.از دأی او تحاوز اصلا و 
رآسا نمینمود . عاقیت چون نصر نماند و پسرش نوح قایم مقام او شد تمامت اصحاپ و 
احباب محمدین احمد تخشبی دا بکشت > . 

جای دیگر (۲) باردیگر از ذ بان حسن‌صباح باین مطلب اشاره کرده و گفته است: 
«نصر بن احمد سامانی وجماعتی بزد گان حضرت بخادا این عقیدت قبول کرده بودند» . 

در بارة| نتشار طر یقه باطنی‌درقسمتی‌دیگر ازخراسان نظام! لملك درسیاست‌نامه(۳) 
چنین آورده است : «خروج قرمطی و مزدکی در ناحیت هرات و غود - در سال 
دویست و نود وپنج از هحرت والی هرات » محمد هر ثمه. تس (درر امرعادل سامانی ) 
را که : مردی در کوهپايةً غود وغرجستان خروج کرده است واو دا ابو بلال میگویند 
واز هرطلقه مردم برو جمع شده و خویشتن را دارالعدل نام نپاده است ومردم بی‌حد از 
روستای هرات و نواحی دوی بوی نهاده‌اند و بیعت همی کنند و عدد ایشان فزون از ده 
هزاد مردست» اگر در کاراو تغاقل کنند با صفاف آن مردم گرد آیند | نکه کاردشخو ار تر 

۱- جامع التواریخ - قسمت اسماعیلیان و باطنیان و سزاریان و داعیان و رفیقان تألیف 
خواجه رشیدا لدین فضل‌ایةهمدانی- بکوشش محمدتقی دانش پژوه ومحند مدرسی (ز نجانی)- طهران 
۳۸ ص ۱۲ - ۱۳ 

٩۷ ص‎ ۲ 

۳ص ۲۷ ۲ ۲۷۰ 

مقصود امیر اسمعیل پن احمدست . 


۳۰ 


تواند بود و میگویند که : ندیم یع‌قوب لیث او بود و در مذهب خوادج دعوی بنیابت او 
میکند . چون امیر عادل ازین حال [ گاه شد کفت: چنان دانم که بو بلال دا خون‌بجوش 
آمد . پس ز کریای حاجب دا بفرمود که: پانصد غلام ترك دلیر بگزین وبگو تا ایشان 
راسرهتکی بیغش دهند وبگوی تا دوازده هز ارددم بوی دهئد و با نصد جوشن برشترآن 
تعبیه کنند وتو با ایشان فردا بجوی مولیان آی » تا من ایشان دا ببینم و اذ پیش من 
پروند . حاجب ز کر یا هم چنين کرد و نامه‌ای نبشت بیوعلی مروزی که : مردم خویش دا 
درم ده و اژ شپر برون آی» پیش از آنکه غلامان بتو رسند وعلامان بپرات شوند و 
با محمد هر ثمه پیو ند ندو بمعحمد هر مه نامه ای تبشت که : ساخته باش وازشهر بیرون آی 9 
بوعلی و بیفش بتو رسند و بیفش دا گفت : اگر فتج بدست تو بر آمد ترا ولایت دهم 
وغلامان را گفت : نه حرب علی‌بن شروین یاععرو لیث یا محمد هرو نست » کهآ نجالشکر 
والت سیار بود وانددین مهم اعتماد برشماست» که بکوهبایه هرات خوادج بدید آمدند 
ومذهب خوارج وقرامطه آشکادا کردند و بیشتر ایشان شبان و کشاورز ند و چون این 
فتح بکنید همه را خلت وصلت دهم ودیری جلدرا نامز د کرد بکدخدایی ایشان ۰ چون 
بمر و الروذ شد بوعلی در حال بامردم خویش بدو پیوست و سر راهپا فر و گرفت ۳ 
خارجیان خبر ایشان نیابند . چون بهرات رسیدند محمد هرئمه باسپاه بیرون امد وراهپا 
تک فنتد ِ بوبلال خبر نیافت ویکوه اندر شدند و عقبه‌های درشت در سه شبانه روز 
پبر‌یدند . تا بایشان زسیدند ۰ نااکانایشاترا کرد بر در داد فد و همه راز کش و 
بو بلال وحمدان وده تن دیگر دا از دئیسان ایشان » بگرفتند وسر هفتاد دوز از | نجا 
باز آمدند و بوبلال دا بز ندان کپن دژ بردند تا بمرد . دیگران » هر یکی دا » بشپری 
فرستاد » تا برداد کردند ومادت ایشان مدتی از غود و غرجستان بریده گشت وهم‌ددین 
سال امیر عادل فرمان یافت و نصر احمد ؛ که پسر او بود » بجای او نشست (۱)..» 

گردیزی نیز در زین الاخباد (۲) تلمیحا باين واقعةٌ پایان سلطنت نصر بن احمد 
اشاره کرده و گفته است : «... جمادی‌الاخرة سنه احدی و ثلثت [وثلشمائه] و هم ددین 
ماه امیر سعید فرمان یافت و چون او بمرد اذان مدبران و دبیدان که یاود (۳) او 
بودند کسی نما ند و حدودو گروهی(4) میان لشکر اندر اوفتاد وشغل تدبیر اژ [ابوالفضل] 
محمدین عبیدال#ٌالبلبی سوی ابوعلی محمدین محمدا لجیپانی شد ومحمدین حاتمالمصعبی 
خلاف کردو کارها بی‌نظام شلد ٩‏ ۰ 

درباره این که باطنیان در دورة سامانیان در ماوداء الثپر بسیار دست داشته اند 
بحز آنچه یل ار ان آوردم دلایل دوکک هست : بیش اذین درصحیفةً ۳۱ گذشت که 

۱- این نکته درست نیست» دده ۲۹ پس‌ازمر ک |سععیل پسرش |حمد بجای او نشمت وسپس 
در۳۰۱ بسرزاده‌اش نصر . 

۲- چاپ برلین ص ۳۲ 

۳- ناشر بخطا و کار برداز » خوانده است 

ء- دراصل : حدودلروهی 
۳۰ 


بگفتة یاقوت دد معجم البلدان ابوحاتم سجستانی کتابی در بادة قرمطیان برای ابو طیب 
مصعبی نوشته ووی بیاداش این کتاب قضای سبرقند يا بگفتة دیگر عمل سیستان دا باو 
سیرده است ۰ 

در بارة ابوالفضل بلعمی یز بیش اذین درصحیفةٌ ۱۳9 آورده‌ام که بکفتة سیکی در 
طیقات| لشافعیه بلعمی <«بمذهب حدیث گروید» ۰ ناصرالدین منشی کرمانی در کتاب نسائم- 
الاسحادمن مطائمالاخبار(۱) که دده ۷۲ تألیف کرده است دد بادة بلعمی‌چنین مینو یسد : 
«لوژیرابوالفضل البلعمی- روی دزمة وزدای عجم و طر اح حلةٌ قپادمةٌ امم بوده است 
واول پادشاهان‌سامانی اسماعیل‌بن احمد وزادت بروی تقر بر کرد ودربسط بساط معدلت 
ودفم لوای نصفت و تدبیر امود مملکت ونر تیب مصالح دو لت بدبیضا نمود و بو اسطه قدد 
ماد «کیت‌صاحب جیش؛ که‌رباط ار نکن بر اه عراق او بنا کرده است. ملك نوح‌سا 
باهلاك وفتل اومثال داد > . 

همیت نکته دا سیف‌الدین حاجی بن نظام عقیلی در آناد الوزدا» (۲) ظاه را از 
باه( سار جبت ترفته است : و [لوزی اوافضل بلعی کار وزرای عجمست و 
اسمعیل بن سامانی وذادت بدو تفو یش فرمود ودر دفع لوای معدلت و نصفت و تدبیر امور 
مملکت و تر تیب مصالح دو ات باقصی | لغایه و الامکان تحوشلد و بقصد خمادتگین صاحب 
جیش» که رباط خمارتگن در راه عرای او بنا کرده است ‏ امر توح سامانی با هلاك و 
قتل اومثال داد >. 

خو ندمیر نیز در دستورالوزداء (۳) چنین میگوید: «ابوالفضل البلعمی - در زمان 
پادشاه بی عدیل امیر اسمعیل متصدی وزارت گشت‌و کماینبفی ازعهده آن امر خطید بیردن 


مانی 


آمده در ایام دو ت امیر نوح بو اسط‌قصد خمادتگین متوجه خلدبرین شد > . 

چنانکه در صحیفه ۳۲۷ |مده است مو لف بحیره نیز همین مطلب را از کی اذین 
کتابها گر فته است . تاریخ کشته شدن بلعمی ۳۲۹ است و این همان سالیست که دود کی 
در آن در گذشته است نضر بن احمد در ۲۳۱ در "گدشته و چنان مینماید که این 
واقعهخلع او ببپانة ایتکه اسمعیلی‌شده بود درهمان سال ۳۲۹ دوسال بیش ازمر ک وی 
روی داده باشد وددین واقعه چنان که نظام| لملك تصر یح کر ده همه دستیاد ان وهم کیشان 
وی ازمیان دفته| ند ومراد گر دیزی هم ازشرحی که گذشت همینست . 

پیداست که پس زین فتنهٌ سال۳۲۹ اسمعیلیان درماوداءا لنپر یکباره بر نیافتاده‌اند 
زیرا که‌دانشمند نامی ایران ان سینا که در۳صفر ۳۷۰ درافشنه دهی ازده‌های بغارایعنی 
۱ سال پس‌آذین پیشامد ولادت یافته است درشرح حالی که از خود نوشته است (ع) 

2۱ بتصیحح ومقدمه و تعلیق میرجلالالدین حسینی اره‌وی «محدت» طهران ص۳۵ 

۲ - تصحیح و تعلیق‌میر جلال|لدین حسینی |رم‌وی «محدت»- تهرآن ۱۳۳۷ ۱۷-۱ 

۳ باتصحیح ومقدمهٌ سعید نفیسی - طهر ان ۱۳۱۷ ص ۱۰۸ 

۶ رجوع‌کنید بتقریراین سینا دراحوال خودش‌درمجموعة یادبود هزارة ابن سینا - طهران 
۱ ص ؛ و « سر گذشت ابن سینا بقلم خود او و شاکردش ابو عبید عبدالواحد جوزجانی با 
ترجمةٌ فارسی» ازسعید نفیسی‌طهران ۱۳۳۱ ص ۱ ازمتن فارسی و کتاب زندکی و کار و اندیشه و 
روز گار بورسینا ازسعید نفیسی - طهران ۱۳۳۳ ص ۳ 

وم 


می‌کو ید که بدر و برادرش از کسانی بودند که دعوت مصریان دا پذیرفته و باسمعیلیان 
گرویده بودند . 

این مطالب را که بايك دیگر بسنجیم بدین جامیرسیم که اسمعیلیان نصر ین احمد و 
بسیادی از دربادیان وی دا بطریقهةُ خود جلب کرده بودند . تر کان در باروی خشمگین 
شده و میخو استند بدین بپانه وی رات شید . سبرش نوح بدررا وادار کرده است که از 
سلطنت دست بکشد تافتنه بخوابد. وق ظاهراً در۳۲۹ ازسلطنت کناره گرفته است و در 
همان سال کسان ی که باوی هم‌عقیده شده بودند از بزر گان در بارش کشته شده‌|اند که از 
آن جمله بلء‌عی وزیر معروف بوده است ۰ 

این که رودکی با آن همه حشمت وپایگاه بلندی که در درباد نصر بن احمد داشته 
سوام تک از بغادا پای تخت سامانیان بزادگاه خود ده پنج رودك باز گشته و در 
آنجا ازجهان رفته ودر گورستان آن ده مدفون شده‌است خودمیرساند که از درباد وی 
راطرد کر ده | ند یاانکه وی هم کشته شده‌است و بیکرش را بزاد گاه او برده و بخاك 
سیر ده| ند .اشماد سوزنا کی که ددین زمان ازد گر گون شدن روز کار و تلخ کامی بایان 
زندگی خویش سروده دلیل دیگری‌بر بوت این‌نکته است . چنانکه اشاره دفت درهمان 
قبرستان بنج رودك که گفته‌اند وی را در آن بحاك سیرده‌|ند درین اواغر استخوانهای 
وی‌را بافته|ا ند و آثادی درا نها دیده شده است که میرساند در آن و اقعهٌ [زار و شکنجه و 
کشتار اسمعیلیه در بغارا وی دا یز جر داده وچپره‌اش را باخگرفروذانی فرو برده و 
یاجسمی گداخته در چشمانش فر و کرده او را کود کرده‌اند . وی دد آارن موقم مقاومت 
سیعت کر ده واستخوان شتش شکسته است . پس کوری وی مادر ژاد نبوده وقراین چند 
با گفتةٌ نجاتی ومنینی در شرح تادیخ عتبی توام میشود و میرساند که وی دا دد پایان 
ز ندگی کود کرده| ند َ 

پس‌اين که در اشعاروی هم مطالبی هست که میرساند وی بخاندان پیأمیر مهر 
می‌ورز یده‌است این مطالب را دوشن میکند ومر او امیدارد ددین ژمینه تأً کید کنم که وی 
ری ارت امامیه وشاید چنانکه بیشتر حدس آن می‌رود ‏ اسمعیلی بوده‌باشد. 

رود کی عقيدة دیگر هم دار د که البته آن عقیدت فر ع اینست که گوید : 

خدای را ستودم که کرد گاد منست زبانم از غزل و مدح بند گانش سود 
روزی هم شاید از جوانی کردن و عشق ورزیدن وباده خوددن توبه کرده باشد , 


جدا تکه گو ید : 
رفیقاء چند گویی کو نشاطت؟ بنگر بزد کس از گرم آفروشه 
مرا امروز تو به سود داد چنان چون درد دندان را شنوشه 


درهر حال شاعری که با آن همه کیره دص میکرد ازخرد ودانش نیز 
غافل نبود » چنانکه گفته است : 
بفنود تنم بر درم و آب و زمین دل برخرد وعلم و بدانش بفنود 
۳ کورک 3 
محمد عوفی در لباب الالبا بگوید :«۱ کمه بودهاما خاطرش غیرت‌خورشید ومه بود 
۱۴ 


بعیر نداشت اما بصیرت داشت » مکفوفی بود اسراد اطایف بروی مکشوف » محجوبی 
بود از غایت لطف طبم محبوب» چشم ظاهر سته داشت. اما چشم باطن کگشاده» و عد 
جای دیگر گوید : 
«ازمادر ناسا آمده اما چنانذ کی دفهیم بود که‌ددهشت حالص قر آن تما ت‌حفظ 
کرد وقراکتبیآموخت»> ۰ پس از آن جامی دربپارستان ومولف هفت اقلیم ومجمع | لفعحاه 
ونويسندة مقدمةً دیوان چاپ طهران و دیگران همه این نکته را تأیید کرده‌اند 
اما ددین باب قطعاً محمد عوفی‌و پس ازو بتبست مو لفث دیگر دا شبهتی روی‌داده 
و از اشنار دود کی بخوبی پیداست که کور مادرژاد نبوده است . نخستین‌دلیل تشبیهاتیست 
که‌درشعر او یافت میشود . مثلا يك‌جا میگوید : 
خوراشید را ز ابر دمددوی گاه گاه چونان حصاری ی که گذد دارد ادقیب 
تشبیه کردن خورشید که گاه گاه ازذیر ابر بیرون م یآید پدلبری‌حصاری که اذبیم 
رقیب هنوز دوی خویش دا ننموده دوباده پنبان میکند البته از آن که کودست و33 
دومنظره را ندیده فسات سور ید 
لاله میان کشت بخندد همی زدود چون بنجةٌ عروس بحناشده خضیب 
چگونه کودمی توا ندلاله را بدست عروسی تشبیه کند که بحنا خضاب يافته باشد ؟ و 
هم گوید : 
و آن زنخدان سیب ماند راست اگر از مشك خسال دادد سیب 
آیامسکنست کی که سیب وز نخدان ندیده ودتکف خال دابرخ تشخیص نداده است 
رخ دا از اودنگ بسیب تشبیه کند. و آآنهم سیبی که خال داشته باشد ؟ جای دیگر گوید : 
و آن عقیقین میب ی که هر که بدید از عقیق . گسداخته. نشناخت 
کش ی*که نه عقیق گداخته و نه می‌دا دیده است چگو نه میتواند این دودا در نگ 
تشییه کند؟ ونر حای دیگر دردشبه دندانپای خویش که سوده وفرور یخته است گو ید : 
سپید سیم رده بود» ددو مرجان بود ستارة سحری بود وقطره بادان بود 
این بیت نیز از کسیست که سیم سپیدرده ودرومرجان وستارة سحری وقطرةباران 


این 


ودندان خو یش همه را دیده باشد ۰ هم گو ید : 
ژلف ترا جیم که کرده آنکه او خال ترا نقطه آن جیم کرد 
5 ده تک بق وتونی کی دانگکی نار ده یم رد 
این دوبیت نیز از کسیست که زلف وغال دا برروی کسان دیده و نیز ان نگ 
را دیده است که بررخ نیکوان چسان سندیده است و بلکه نوشتن میداند که زلف بجیم و 
خال بنقطه‌ای درمیان آن می‌ماند و تاددو نم شده راهم دیده ات ید ویر کول : 
بیار آن می. که پنداری دوان یاقوت نا بستی 
ویاچون بر کشیده تیغ پیش آفتا بستی 
این بیت راهم کور مادر ژاد نتو اند گفت و از کسیست که هم دنگ می‌و هم یاقوت 
ناب وهم تیغ بر کشیده در برابر آفتاب‌را دیده باشد وبتواند این هرسه راپپم تشبیه کند . 


۳۰۵ 


بالجمله دود کی دا اذزین ابیات دراشعاری که ازومانده بسیارست و بهمین مختصر اقتصار 
کردم. همث چند بیت برهان قاطعس ت که ۲و نداد این اشمار وصاحب این تشبیهپات ممکن 
نیست کور مادرژاد بوده باشد ۰ درشعر او دلایل صر یح نر نیز هست : یکجا گوید : 
نظر چگو نه بدوزم؟ که بپردیدن دوست زخاك من همه نر کس دمد بچایگیاه 
این بیت از کسیست که چشم داشته است, نیز جای دیگر: 
درراه نشابور دهی دید س‌خوب 


انگفه اودا نه عدد بودو نه مره 
وجای دیگر 9 


پو بك دیدم بحوالی سرخس با نگك بر برده با بر اندرا 
و نیز جای دیگر : 


مپر دیدم بامدادان چون تافت از خراسان سوی خاور می شتافت 


درین سه بیت صریعاً گو ید دیدم والیته اینجا دیدن مجازی‌م اد نیست باید کسی باشد 
که دیپی در داه نیشابور و هدهد (پوپك) درسرخس و آفتاب دا در طلو ع ببیند . جای 
دیگر گوید : 
ای مایه خوبی و نيك نامی روژم ندهد بی تو روشنایی 
الىته آکورد از روشنایی روز وش در 5 دم نمی ز ند و نمی داند لذت دوشنایی 
روزچیست که از هجر ان دلبر خو بش ترا رفته بداند » اشمادری دک دار دکه درمنتپای 
صر احتست » جایی که از ببری خویش شکوه همی کند مود 


بسا نگا که حیدان بدی بدو ددچشم بروی او دد چشمم هميشه حیران بود 


همیشه چشمم زی ژلفکان چابكت بود هميشه گوشم ذی مردم سخندان بود 


این بیت دد کمال صر احتست که ديدة اومیدیده است. دراشعارخویش بسیاد اشادت 
دارد که جوان بوده است و زیبا واز دفتن دعنایی جوانی خویش شکوه همی کند » 


چنا نکه وروی ی 
بز لف چو گان نازش همی کنی تو بدو ندیدی آنگه اورا که زلف چو گان بود 
چنا نکه‌خو بی‌مهمان ودوست‌بودوعزیز ‏ بشد که باز نیآمد» عزیز مهمان بود 
شد آن زمانه که رویش بسان دیبا بود شد آن زمانه که مو یش بسان‌قطر ان بود 
لت تک که مال دالشت رو پشب ز یاری او نزد جمله پنپان بود 
بروذ چونکه نیارست شد بدیدن او نپیب خواجة او بود دبیم ذندان بود 


آکوینده این اشعار ممکن نیست کود بوده باشد» زیرا که اگر او کور بوده است 
کنیز کان نیکو لااقل کود نبوده‌اند که بکود بگرایند وبا وی عشق ورزند . درزمانی که 
این شعر دا می‌سروده پیداست که درعنفوان جوانی ودرمنتهپای رعنایی بوده است : 


س عزیزم» سآکرامی. شاد باش اندر ین خانه بسان نو بيوك 
و نیز جای دیگر گو ید 7 
امرود تافبال و ی 0 هم نعمت وهم روی‌نکو دادم وسیاد 


پس‌از آن پيرشده ودر آنزمان گفته است : 


۳۰۹ 


مرا سود وفرور شت‌هر چه دندان بود نبود دندان » لابل » چراغ تابان بود 

البته کسی که کود باشد چنین گذشت جوانی وزیبایی خویش را در نمی‌بابد و از 
آن نمی‌نالد وا گر خویشتن پسند باشد دیگر ان اودا ذیبا نمی‌دا نند واژو نمی پلدیر ند : 

بااین همه دلایل مرا مسلمست که دود کی کود مادر زاد نبوده وتنها در پایان عم 
کور شده است » چنانکه شیخ منینی ددشرح تادیخ بت ی؟گوید :ددرپایان عس چشمش 
میل کشیده شد4 (و قدسمل )۱ فی‌او اخر عمره). میل کشیدن چشم رادوسیب بوده است : 
نخست برای دفع علتی بوده‌است که برچشم دوی می‌دهد و آن عبادتست از تیرگی چشم 
و پرده‌ای که برروي چشم کشیده میخود واین‌بیماری دا درطب قدیم ایران < آب‌مروادید> 
می‌خو | ند ند چنانکه‌هنوز عوام گو یندفلان چش‌ش آب آورد ودفع این كِ در آن زمان و تا 
مدتهپای سیاد مه‌نداآان بوده است که آهن ی گداخته بر چشم مت‌کشید ند تا ان‌برده برداشته 
شود ومیل زدن همانست که گاهی باعث میشد چشم بحال پیشیت بازمیگشت و گبی هم که 
لفزشی ددین کاد پیش می آمد چشم را يك‌باره کود میبکرد واین دنجیست که بیشتر پیدان 
را دست دهد وهمین خود دلیل دیگرست که دود کی دربایان عمر کور شده و کور مادد 
زاد نبوده است . سیب دوم میل کشیدن آن‌بود که | گر میشواستند کسی دا بکیفری یابعشم 
و ستیزه کود کنند. آهنی برچشم او میکشیدند و وی‌را نابینا میساختند . چنانکه‌تاچندی 
پیش این قسم از سیاست معمول بوده است . درین باب میتوان انگاشت که چون دود کی با 
|بوا لفضل بلعمیوذ بر بسیار نزديك بوده است و این وزیر بسال ۳۲۳ معزول شده وجیهانی 
بجای او نعسته است نزدیکان و دوستان وی نیز مورد خشم نصر بن احمد و اقع شده باشند 
و از آن‌جمله دودکی بوده است که بدین جپة یا جهاتی دیکل دیدگان او دا میل کشیده 
و اورا کود کرده باشند واینکه ددپایان عمرددپنج رودك‌زاد گاه خویش بوده ودر آنجا 
مراده رو مدفون کشته,تر مویدااین حدسلتت که بل از بلشی اورلراژ دای دا نده‌باشنه 
و ایشکه در آخر عمر بیاد جوانی خویش و گذشت ایام خود بیانی سوزناك و شودانگیز 
دارد شاید سیب همین‌مصایب و کورشدن و رانده گشتن از در بار تصر بن احمد بوده‌باشد. 
در هرحال آ"نچه مسلمست اینست که دود کی کود مادر زاد نبوده و در پایان عبر کور 
شده است و اینکه دقیقی در اشارت نسبت بوی‌گوید : 


استاد شپید زنده بایستی و آن شاعر تیر» چشم دوشن بیث 
و ناصر خسرو ببروی همین بیت دقیقی گفته است : 
اشمار زهد و بند.بسی گفتست آن تبره چشم شاعر دوشن بيت 


و نیز ابوزرعه معرای در آکازنی سروده است : 
اگر بدو لت با رود کی نمی‌مانم عجب مکن»سخن | زرود کی نه کم‌دانم 
اگر بکودی چشم او بیافتگیتی دا د تفرو تن من کود بود نتوانم 
اشار تست بهمان او اخر عمر او که نزديك ایام ابوزدعه معمری بوده است ودد آن 
زمان بکوری معروف شده بوده است . دد اوایل قرن پنجم نیز این نکته در میان بوده 
۱- سمل عینه فقاها بحديدة محماة و قلعپا (اقرب|لءوارد) 
۴۳۰۷ 


است . ابوحیان توحیدی دانشمند معروف ایرا نی که در حدودسال ۰۰ 6 در گذشته است 
در مسائل مختلف خکمت سوالهایی از ابوعلی مسکویه عکیم و مورخ معروف د رگذشته 
دد ٩‏ صفر ۲۱ کرده وانوعلی مسکونه پاستخهایی باو نوشته استو این سوّال وجواب 
هادر کتاب مستقلی بنام الپوامل و الشوامل کرد آمده است . ددین کتاب (۱) ابوحیان 
این پرسش دااذ ابوعلی مسکویه کرده : « ومن این بتو لدللانسان صورة بوعالجمعه علی 
خلاف صورت یوم میس ؟ و قیل للراوذ کی و کان | کمه و هوالذی ولداءمی : کیف‌الاون 
عندك ‏ قال : مثلالحمل ». 
بیناتد کشت این تکته را که رودکی کور مادرژاد نوده است دیگران نیز 
گرا آورده| زد و با که درست نیست و با قراین دیگر تطبیق نعت‌کند شگفتست که 
ابوحیان توحیدی که تقریباً تا هفتاد سال پس از مر کت رود کی زیسته است نیز مکرر 
کرده است . ازین‌جا برمیآند که این نکتهٌ نادرست از زمانهای قدیم و نزديك بعصر 
رود کی در باره او دواج داشته است ۰ در »گفتاز دقیقی و ناضر خسروو ابوزرعه مععری 
دلیلی بر کود مادد ژاد بودن او نمیتوان یافت و همین قدر مسلم میشود کته در بایان 
زنداکی ۹19 بوده است . 
که از آنکه نجاتی در شرح تادیخ یمینی نوشته ومنینی نیز | نر| تکرار کراده که 
در پایانز ند گی چشم او دا میل کشیده‌اند چنا نکه بیش ازين آوددم خوددر اشعارخویشتن 
چند جا تصر یح کرده که دیده است ۰ دلیل دیگر همان تشبیپاتیست که در شعر او هست و 
نابینایان از پی‌بردن با نها عاجز ند . تشبیپات شاعران بردو گونه است : تشبیهاتی‌هست 
که زبانزد و رایج‌در میان42۵ مردمست و کور که از زبان دیگران شنیده و خودندیده 
بان انس میگیرد و بزبان می آوارد ۰ تعبینات ود یگرا مست که رکی بنده درآن ا تکار میکند 
و مسبوق بسابقة ذهنی نیست و نعست از ذهن اوتراویده است . ددین گو نه تقبیچات !گرد 
الوان واشکالی باشد کو یندة آن کور مادر زاد نیست و حتما می‌بایست ان الوان و اشکال 
را دیده باشد و ازین گو نه‌تشیهات نیز در شعر دود کی هست که پیش زین بر خی از[ نها 
را آوردم . در میان اشماری که‌از کلیله و دمنهٌ منظوم :رود کی‌بما رسیده این ابنات‌هست: 


تا جپان بود از سر مردم فراز کس نبود از دازدانش بی‌نیاز 
مردمان بخرد ‏ اندر هر زمان داز داش زرا ببرکونه نان 
و کردند و گرامی داشتند تا سنتیف ااندر همی بنکاشتند 
دانش اندر دل چراغ روشنست وز هه بد بر تن تو چوشنست 


پیداست که گوینده این اشعار چشم:داشته و خط می‌شناخته و خواندن می‌ذانسته‌و 
نچه را که زراسدکت نوشته‌|ند دیده نوده است . 

بالاترین دلیل برایتکه دود کی را در پایان زندگی کود کرده‌اند اینست که دد 
۰ که در تاجیکستان در نزدیکی شپر پنج کنت دد اناحیةٌ زودك و در روستای پنج 
رودك در شمال سمرقند در گورستان کهنه‌ای که ابوسعد ادریسی دد تاریخ‌سمر‌قند گور 


(۱) چاپ قاهره ص ۸۳۰ 


۳۰۸ 


روبروی صحیفةٌ 4۰۵ 
مجسما رو دک ی که پس از بدست ]مدن استخوا انربایش 
با قراین علمی در تاجیکستان ساخته اند ۱ 


دبس 


۱۱۹ [9۶ 1301۳00۷6۴9 15 


11 .0( ت۱۳ 110 


رود کی را در آ نجا نشان داده است بس از کاوش تیاه قبر وی را بافتند و در آ نجا 
استخوانهای وی ازذیر خاك بیرون آمد .در کاسهٌ چشم وی در جمجمه‌اش اثر سوختگی 
و برخورد باجسم گداخته‌ای پیدا شد و مسلم شد که وقتی جسم کداخته ای‌را در چشمان 
وی قرو برده‌اندو آ نچه نجاتی گفته بود که چشم وی‌رامیل کشیده‌اند ثابت شد . درستون 
فقر ات وی نیز اثر کر پدیداد بود و دانشمندان گفتن د که برای کود کردن‌وی و 
تزديك کردن چپره‌اش باختگری که سیب اثر گداشتن شش در استخوان جمجه وکاسه 
چشم و کوری وی شده است سرش‌دا برروی آتش خم کرده‌|ند و وی مقاومت کرده‌است 
و استحواآن بشتش شیکسته و شکستیی بان اشکارست و در استخوان شت باقی‌ما نده‌است. 
۴ زن وفرز ند 

جایی که دود کی از گذشت جوانی خویش ومصایب پایان ز ند گی با ددیغ و درد 
باد میکند میگوید ۱ 
عیال‌نی » زن وفرزند نی ۰ معونت نی ازین همه تنم آسوده بود و آسان بود 

ازین ببت بر میآید که در جوانی ذن وفرزند نداشته است . چنان مینماید که پس 
از آن زن وفرزند یافته است وشاید گاهی نیز از همسر خویش نالیده است وشاید این 
قطعه اشارت بدین نکته بوده باشد : 


کر نه نمی ۰ قرا ولد فکند بتکی جاف جاف زود غرس ؟ 
او مرا پیش شیر بیسندد من نباوم رو تشه مس 


۵- عشق 

شیواتر ین اشمار مراس‌تان سنا نیست که در عشق و وصف می ومناظر طبیعی 
میسر ایند زیر | شعر بهتر ین زمینه برای پروردن احساسات شاعرانه است . شاعران‌غزل 
سرای بیش از دیگران مردم را فر بفتةً سخنان میکنند . مشتر از کسانی که دد بی‌سخن 
منظوم میرو ند خو استاداین مضامینند . بهمیت جپت شاعران شبرین زبان بیشتر آنانند که 
لیات ایشان پسندیده ترست ۰ ناچار اگر شاعر خود دلباخته باشد بیانش صادق‌تر و 
بحقایق نزدیکترست و بهمین جهت دلنشین‌تر میافتد . وانگهی کمتر سراینده‌ای درجهان 
میتوان‌یافت که عاشق بیشه نباشد » زیرا که ذوق شاءرانه وی دا بسوی عشق میبردا و آن 
سلیقهٌ مخصوص شعر | سلیقةٌ عاشقانست . دود کی نیز چون دیگر شمرای بزدگ ددین 
میدان آزمون در ده ات :۰ کر ید 

نیست فکری پغیر یاد مرا عشق شد در جپان فیاد مرا 

ودر میان ابیاتی که ازو مانده اشارات بدین مطلب بسیارست » در همان قصیده که 
از گذشت جوانی شوه رانده است بسیار بدین معنی اشادت میکند - 

ادیپ صابر ترمذی شاعر معروف قرن ششم در تصیده‌ای بدین مطلع : 


خوبی بروی خوب تو اقراد میکند عقل از نپیب عشق تو زنهاد میکند 
دد بپاریه گوید : 
گویی که هوا ز باد بهاد و نسیم گل با دودکی حکایت عیاد م ی کند 


۳۰۹ 


سوزنی سمرقندی شاعر شهیر همان قرن در قصیده‌ای بدین مطل 


ای رنگ رخت کونه گلنار شعدسته يك موی تو صد طبله عطاد شکسته 
درد مدح دهقان احمد سمسار در هرز ل 5و بد 2 
کردم دل‌خویش» ای بت ِِ زعشقت چون دودکی اندر غم عیاد شکسته 
وهمو در قصيدة در کی در مطلم : 
خورشید ببرج حمل آمد چو رخ بار هم نور بحاصل شوداز تا بش‌وهم نار 
در بپادیه کفیرای 1 
بلبل چه شود؛ راذل وراوی و بخواند بیت و غزل دودکی اندد حق عیار 
و نیز او در قصیده‌ای بدین مطلع 
جاودان ما ند کر یم اژمدح شاعر زنده نام زین بود شاعر نوازی عادت و دسم کرام 


درد تشبیب ان قصیده دوید : 
رود کی آن [ پیشوای بیت‌دانش] داتکش داد دیناری هزار از زر آتشگون و فام 
قیمت عیاد دا هم فام کرد اذ دیگری بلعمی عیاروار "از رودکی بفگند فام 
ازین ابیات که از دو تن از بزدگان مطلعین شعرای ایر انست بخو بی برمیاً ید که 
معشوق رودکی دا «عیار» نام بوده است واین عیار غلامی بوده است که دود کی‌خریده 
ونر بدن ان وامدار شده بود وابوالفضل بلععی آن وام را گزارده است . شاید این 
مطلم رود کی که کت راد 2 
کس فرستاد سر اندر عیار مرا که: مکن یاد بشعراندر سیار مرا 
نیز اشاره بهمین معنیست . 
- راوی اشهار 
در زمان پیشین و بیشتر در قرن چپادم و پنجم معمول بوده است که شعرای بزرگک 
ایران شعر خویش دا با موسیقی همواره توآم میکردهاند وهر تصيده ایشان میبایست دد 
یکی از پرده‌های موسیقی خوانده شود و بهمین جهة شاعر بزدگ همواده آن کس‌بوده 
است که ددین صناعت دست داشته باشد ویکی ازسازها دا بنوازد و آواز دلفر یب‌داشته 
باشد واگر از آواذ بی‌بهپره میبود و طبیعت این لازمةٌ شاعری دا از وی ددیغ میکرد 
مبایست کی داباسم «راوی» داشته باشد که در محال اس بادشاهان اشعاری را 5هسروده 
بود بآواز بخواند و نیز مسکن بود که شاعرمردی محتشم بوده است واز شئون دی‌بیردن 
بودکه شعر خویش دا خود بخواند » یا اینکه شاعر نمیتوانسته است اشعاد بسیار خویش 
را بیاد بسپاردو چون‌ضبط اشمار دردوادین هنو زچندان‌معمول نبوده است کسی‌دا که‌حفظی 
وی داشته بحدمت خود میگر فته است تا اشعار وی در ذهن او محفوظ و مضیو ط بماند. 
در هر حال شعرای بزرگ ایران در آن ذمانها اغلب راوی داشته‌اند و معلوم 
میشو که راوی دودکی دا «مج» نام بوده است » چنانکه گوید : 
ای مج کنون توشعر من‌از بر کنو بخوان از من دل و سکالش» از تو تن و وت 
وشمس‌الدین محمد فخری اصفپانی شاعر ومولف قرن هشتم در مدرحه گو ید 
۳۹۰ 


تا مدحت او خواندی رک ز‌ شرف‌رکو استاد سخن رود کی و راوی او مج؟ 

در فرهنگهپا اغلب کلم «مج> ضبط شده و آنرا نام داوی دودکی دانسته|ند . در 
فرهنگ متعلق بکتا بعانة مدرسة‌علوم سیاسی‌طهران که‌شرح آن در مخذ این کتاب‌ددچاپ 
اول دفته‌است «مج> و «ماج>عر دوضیط شده و گو ید: «یعضی فرهنگپاماج ومج دابمعنی 
راوی‌مطلق نوشته‌اند» ودر فرهنگ انجین آرای ناصری چنین نوشته است : دنام‌دادک 
رود کیست واورامج ت کی تن ودد بعضی‌فرهنگها ماج ومح بمعنی‌د اوی مطلق وشته | ند>. 
بعضی ازمعاصر ین درین باب اظهاد کرده‌اند که شایداین کلم" «مج> و«ماج» محرف«مخ> 
و «ماخ> باشد و لی مسوداین اوداق دا عقیده [ نست که «ماج> با مخثف آن مح> اسم 
خاص بوده است که در آن زمان متداول بوده ومسحدی وباز رکه در بخادا بوده است 
باسم مسچد ماخ و بازاد ماخ که پیش ازین ذ کری از آن آمد (۱) ومسکنست ماج یامج 
از نامپای تر کان بوده باشد . 
۷ مصایب پایان عمر 

رحلت دود کی باصح اقوال سال ۳۲۹ روی داده که دو سال پیش از فوت نصر 
اين احمد در ۳۳۱ باشد . ددین صورت تا ز نده بود ممدوح ومنعم بزرگ وی نیز زنده 
بود واشادتی در اشعار او نیس ت که معلوم کند نصر بن احمد نعمت خویش دا اذو باز 
داشته باشد ‏ فقط میتوان حدس زد که پس از سال ۳۲۳ که ابوالفضل بلعمی معزول شد 
وی نیز بواسطه بستگی بدآن وذیر از دراد نصر ین احمد رانده شده باشد و سه سال 
از پایان زندگی خویش دا دور از آن دربار گذرانیده باشد ۰ کسانی که دحلت او دا 
بچتدین سال پس ۳۳۱ دانسته‌اند حق دارند تصور کنند که وی سالپای دداذ پس 
از نصر بن احمد زیسته است و حال وی دگر گونه شده ولی بدلایلی که پس آذین خواهد 
آمد مسلمست که دود کی پس از ۳۲۹ دیگر نزیسته است وا کر هم مصایبی در عمر خود 
دیده باشد با قرب احتمالات دورة آن بیش ازسه سال نکشیده است. پپرحال یکی دو 
|شارت‌درشعر اوهست که‌میرسا ند درپایان عمرمصایبی‌وی دادوی داده‌است: چنانکه گوید: 


بسا که مست درین خانه بودم وشادان چنانکه جاه من‌افزون بداز امیروملوك 

کنون هما نم‌و خانه همان وشپر همان مرا نگویی کز چه شده است‌شادی‌سوك؟ 
و نیز جای دیگر : 

شد آن زما نه آکه‌شعرش همه جبان بنوشت شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود 

کرابزدگی و نعمت ذ این و آن بودی ورا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود 


شاید این اشارات بیبری و کودی او در خر عمر باشد ‏ بپر حال واضح میشود 
که در پایان زندگی شادمانی و نیکیختی او دیکر کون شدی نود . 
۸- توانگری 
درینکه رودکی از دوالت شم نوانکر شده بود بهپیچوجه تردید نیست » نظامی 
۱ رجوع شود بصحیفة ۲۷ ازین کتاب , 


۴۹ 


و در چپار مقاله » چنانکه گذشت کوید که ارکان دولت نصر بن احمد وی‌رابرای 
نکن ام بباز کشت بخارا پنج‌هز اد دیثار وعده کر دند و درس از آنکه برین کار 
نات شد وی را ده‌هزار دینار دادند و نیز از قول دهقان ابو رجاء عا بدی که سال ۵۰ 
ازجد خود روابت کرده است متوا رکه در ین‌سفر درباز کشت از هری و ورودسمرقند 
رود کی را چپارصد شتر زیر باد بود چنا نکه جامی بپمین معنی سروده است : 
رو دکی؛ آنکه ددهمی سفتی مدح سامانیان همی ۳ 
صله شعرهای همچو درش بود در بار چارصد شترش 
این نکتة دوم دا عوفی در لباب‌الالباب وجامی در بپارستان ومو لفان هفت اقلیم و 
مجمع | لفصیعاء و نو رسندة مقدمه دیوان چاپ طبر ان نیز تایید کر دنت هو تاریخ 
سستان (آورده است که امیر ابو جعفر پس از رسیدن قصيدة دود کی بوی از سیستان او 
را ده‌هز اردینار فر ستاد. عنصری بلخی شاعر شهیرقرن پنجم در قصیده‌ای بدینمطلع(۱): 


ایا شنیده هنرهای خسروان بخبر بی زخسرو مشرق‌عیان ببین توهثر 
در مدح سلطان محمود غز نوی در مدرسه کوید : 
چپل هزار درم دود کی ذ مپتر خویش پیافتست بتوضیع اذین در و آن در 
شگفتش آمد و شادی‌فزود و کیر گرفت زروی افعر بکفت این بش خو ش [ندر 


مصر ع دوم بیت اول را در بءضی سخ چنبن ضرط کرده| ند , عظاگرفت بنظم 
کلیله در کشود > و البته بدین‌شکل سست‌تر از آن دوایت دیگرست ولی همین نکته باعف 
شده است که مولف خزانه عامره گوید : «بفرم‌ودة او (نصر بناحمد) کتا بکلیله ودمنه 
بنظم آورد و حپل هزار درم صله بر گرفت 6 ۰ نو بسندة مقدمه دیوان چاپ طهران نیز 
برهمیت عقیده است و دو لتشاه هم مینو یسد : « از شعر ای‌عجم رود کی دا امیر تصر بناحمد 
سامانی صله نظم کتاب کلیله ودمنه هشتاد هزار درم نقره انمام فرمود > . ازدقی هر وی 
شاعر یز رگ قرن پنجم نیز در قصیده‌ای بدین مطلع 


خوش و نکو ذبی هم رسید عید و بپار ت- نکوتر وبهتر ز پادو از پیراد 
بد آن دو بت عنصری نظر داشته و گفته است : 
حدیث مبر خراسان و قصه توضیم بگفت دود کی از روی‌فخر در اشعار 
بد]نکه داد مر و دا هزاد دینادی بناو جوب بهم کرده از صفار و کیاد 


خواه این چهل‌دز اد درم دا برای نظم کلیله و دمنه و خواه برای خدمت‌دیگر یافته 
باشد در هرحال ملس وراه وقتی نصر بن احمد چهل هز ار ددم وی را صلت داده استء 
چنانکه رود کی خود ات 


بداد میر خراسانش چپل هزاد ددم درو فزونی يك پنج میر ماکان بود 
ز او لباش برا گنده نیز هشت هزاد بمن رسیده بد آن و قت‌حال خوب آن بود 
چومير دید سخن,دادداده‌ر دی‌خو یش ز اولباش چنان کز امیر فرمان بود 


۱- دیوان عنصری - چاپ طهران - ودق. ۲۸ 


ارزفن 


یعنی امیر خراسان وی دا چپل‌هزاد درم بخشید و امید ماکان پنج هنزاد, ددم بر آن 
بیغز ود و او لبای دربار نصر بن‌احمد نبزهشت هزاد ددم برالان فز ود ند و چون امر ستن 
بدید داد مردی خویش بدادو مر اولیای خود دا فرمود که‌همچنان کنند . منتهی این چپل 
هز ار را دو لتشاه هشتاد هززاد ددم وازدقی هز ار دیناد کرده است ۰ اما نظم کلیله و دمنه 
چنانکه فر دوسی درشپنامه آورده است و بس ازین خواهد امد بدستور ابو الفضل بلععی 
وذیر نوده است و وال بل را نردرحق نودتی صلات سیار بوده است» چنانکه 
پیش اذین آودده‌ام . سوز نی نیز ددین بیت : 
رود کی آن [بیشوای] ببت دانش دا تکش داد دیناری هزار از زد آتشگون و فام 


بست 


وس نمی را ذ کر میکند که هزار ددم زد برودکی داده است و گرا رین 
تحریفی راه نیافته باشد و اسم این کس تکش باشد معلوم نیست که بوده است و جزین 


نتوان گفت که کش از نامپای تر کانست وشاید یکی ازامرای ترك دربار سامانیان بوده 


باشد و ترحناتک سل از ین آ مد قیمت عبار غلام دود کی داابوالفضل بلعمی داده است . 
در توا نگری رود کی بهپیچ وجه تردید یست ‏ مح<مد عوفی درلباب!لا لباب گو ید :< روت 
و نعمت او بعد کمال رسید چنا که کو منت اورا دوست غلام بود ...و بعد از وی هیچ شاعر 
را آین‌مکنت نموده است»4 ۰ دو لعشاه نبزمیتو سید : «نقل ت که چون در گذاشت‌دو بست غلام 
هندو وترك تر که گذاشت» واین گفته را جامی ددبهارستان ومو لفان‌هفت اقلیم ومجمعت 
اافصحا و نو سئدة مقدمة دیوان چاپ طپران تای ور ده ند و دو مو لف اخبر «غلام زدین 
کمر» نوشته اند . 

رود کی در اشعارد خویش بتوآتگری خود اشارت کرده است ۰ چنانکه در بارة 


و وگ ید < 


همی خرید وهمی سخت ‏ بی‌شمارددم هر در 9 ی ترك ناد ستان‌بود 

نیمذرو شن ودیدارخوب وروی لطیف اگر گران بد» زی من همیشهارز آن بود 

دلم خزانه پر کنج بود و کنج سکن نشان نامه ما مپر و شعر عنوان بود 
وجای دیگر گوید : 

از خر و بالنك آنجای دسیدم که هی موزه چینی میخواهم و اسب تازی: 
نی کرت ۱ 


رهی سوار و جوان و ماگ ار رده دور بخدمت آمد نیتکو کال بات امش 
واذین بیت برمیا ید که‌درچوانی از تپی دستی توات در ای رسیده است ‏ بر کم ره 
امروذ باقبال تو ای مبرخراسان هم نععت وهم روی نکودادم وسیار 
معلومست که گاهی نیز از طرف امیر قصوری در صلات میرفته است و وقتی چپار 
سال ددین میان رفته بود » چنانکه وید : 
اگر امیر جپانداد داد من ندهد چپادساله نوید مرا که هست‌خرام؟ 
حشمت من و آتگری رود کی‌دد دربار نصر بن احمد بجایی دسیده بود که هنوزشاعری 


ری 


را اینیمه دو لت‌حاصل نشده است‌وموّلفان بعد که‌از توانگری‌شعرای دیگر سن‌رانده| ند 
همواره با دود کی قیاس گرفته‌اند چنانکه محمد عوفی در لباب‌الااباب دد شرح حال 
معزی شاعر معروف قرن ششم وملكالذعرای دربار ملکشاه و پسرش سلطان سنجر 
سلجوقی گوید : 

«گویند سه کس دا از شعرا در سه دولت اقبالها دیدند وقبولپا یافتند , چنانکه 
کس دا آن‌مرتبه میسر نبود: یکی رود کی درعپد ساما نیان وعنصری در دوات‌محمودیان 
ومعزی در دولت سلطان ملکشاه» وهمو گوید درشرح حال ابوزدعةا لمعمریا لجرجانی : 

«امیر خراسان او دا گفت شمر چون رود کی گویی ؛ او گفت حسن نظم من از آن 
بیشست اما احسان و بخشش تو درمیباید ... پس این سه بیت در آن معنی نظم آورد : 
اگی بدولت با دودوتی تیان عجب مکن؛ سخن ازرود کی نه کم‌دانم 
اگر بکوری چشم او بیافت گیتی دا رس من کود بود نتوانم 
هزاريك ز آن کو یافتاز عطای‌ملوك بمن دهی » سین آید هزاد چندانم 
4- قدمت در شاعری 

دو لتشاه در تذ کرة الشعراء نام دود کی دا در صدر طبقةٌ اول شعراء ضبط کر ده . 
حمدالنه مستوفی در تاریخ گز یده گو ید : «مقدم شعرای فرسست وپیش از وی امل عجم 
عر ب ی گفتندی> . موف خزانهة عامره گوید : 

«کاروان سالار شعر است ومقدمةا لجیش فصحا و اول کسی که بتدوین سعن پرداخت 
وایوان گلپا دا گلدسته ساخت» . 

مولف اتشکده مینویسد : «در روز گار دولت آل سامان بوده و نخست‌در کنيجينه 
شعر فارسی را او بز بان گشوده و گویند بفیر شعری اذ بهرام گود و مصرعی از خلف 
یعقوپ‌بن لیث صفادی بز بان فادسی گفته نشده وا گرهم شده یحتمل که بملت دولت عرب 
ضبط نشداه بپرحال تازمان رودکی شاعر صاحب دیوان نبوده > . درمقدمه دیوان چاپ 
طهران مسطورست که : «اول شاعری که بعد از اسلام در عجم صاحب دیوان شعر شد او 
بود اگر چه پیش اذو ابوالمپاس مروزی و ابو<فس حکیم سفدی سمرقندی و حنظلةً 
بادغسی وشیید بلخی اشمار گفته بودند و لی اشماد رود کی بجپة قدمت وهم بفصاحت از 
سایرینممتاژست > 

مولف مجمع| لفصحا بر [ نست که : «اینکه بعضی گفته| ند که وی در نظم پارسی بر 
همه مقده‌ست سخن بیخبر انست زیراکه سخن موزون و نا موزون از روژگاد آدم تااین 
دم در هر زمان و هر زبان بوده و در عپد ملوك ایران همیشه شمعرا بوده‌اند و مداجی 
نموده | ند چنا نکه‌عباس مروژذی مأمون عباسی را مدح پادسی برد وصلتی وافر حاصل آورد 
متس شپید فرالاوی (۱) ومرادی وجه‌عی ۳۹ پیش از دود کی قانون‌شاعری 
نواخته اند ورود فوصاحت ساحته و حود در مرئيهٌ شپید و مرادی که بروی مقدم بوده‌|ند 

1 دز اصل جنشت والی باند تصحیح کرد : سیخ ابوالحسن شید و نرالاوی> 
رز 


قطعه گفته و آ نان را باستادگ در پذیرفته وجماعتی از فصحا وشعر | معاصر وی بوده| ندو 
از آنجمله ابو عبدالن محمدین موسی الفر الاوی وشیخ ابوذد (۱) معمرالجرجانی وابو 
| لمظفر نصر بن محمدا لتیشا بودی وابومنصور عباده بن‌محمدالمروژی و شیخ| بو العباس که 
از اغلب آنان شعر باقی نمانده است‌الامعدودی» ۰ مه لف هفت اقلیم ددین باب‌میئو بسد: 
دا گر چه در زمان آل طاهر و آل لیث شاعری چند مثل حنظله وعیسی (۲) وحکیم‌فیرو( 
مشرافی وا اا رک برخاستند (۳) اما چون نوبت‌بال سامان دسید دایت‌سخن 
بالا گرفت وعالم نظم دا نظامی پیدا امد وقدوه شعرای ان دودمان رودکی بوده واو 
اول کسیست از عجمیان که دیوان شعر تررتیب داده واژ شعرای آل سامان دیگری شیخ 
ابو الحسن شهیدست وایضا ابو عبدالنه محمدینالموسی | لفر الاویو شیخ ابوالعباس وشیخ 
|بوالذرعه(ع) مععر الجرجانی وابوالمظفر التصیر بن محمدا لئیشا پوری و محمدین عبداله 
الجنیدی وابومتصورعمارة بن محمدالبروزی ودقیقی که هريك ددفن خود تمام بوده‌اند». 

الیته کسانیکه گو یند رود کی نغخستین شاعرذ بان پادسی بوده بخطا رفته‌اند چنانکه 
از اوایل قرن سوم شعرایی دا میشناسیم که بزبان امروز ما شمر گفته|ند در صورتیکه 
دورة شاعری دود کی را از اواسط قرن سوم بگیریم بقطع و یقین پنجاه سال پیش اذو 
شعرای دیگر بوده| ند چنانکه اندك تتبعی وممادستی در تادیخ شءر بادسی این نکته دا 
روشن میسازد. اما این که دودکی اول‌شاعر پارسی باشد که دیوان شعر ازو مانده است 
این نیز پذیرفتنی نیست‌چه نظامی عروضی درچپاد مقاله گوید که عبدالهبن احمدخجستانی 
دیوان حنظلهة بادغیسی را خوانده بود وحنظلهً بادغیسی از شعرای اوایل قرن سوم واز 
رت [ازل طاهر در خراسان بوده است و این سلسله از ۲۰۰ تا ۲۵۳ در خراسان 
حکمرانی کرده| ند و البته طبیمیست هر شاءری در هر زمان شمری بگوید یا خود و یا 
دتکان اشمار او دا گرد آودند و دیوانی فراهم ساز ند منتهی دیسوان بعضی میماند و 
دیوان عضی نمیما ند چنانکه نه دیوان حنظلهٌ بادغیسی مانده است و نه دیوان دود کی 5 
پس دود کی نه نستین شاعر زبان پارسی بوده و نه نغستین شاعری که دیوان گذاشته 
باشد» شایدبهتر ین تحقیق ددین باب گفتة سمما نیست که در کتاب الانساب گوید: < گویند 
نخستین کسی که بفادسی‌شعر نیکو گفت او بود» ویاگفته نجاتی و شیخ منینی درشرح تادیخ 
یمینی که گو یند : «ن تکس ی که شمر خوب بفادس ی گنت او بود> . 
۶۰ رحات 

مولف آتشکده در باب رحلت دودکی نوشته است : «کان ذلك فی‌شهور سنه 6۳۳ 
وواضحست که در میان دقمی افتاده است که شاید در استنساخ اذمیان دفته باشد . مو اف 
مجمم| لفصحاء رحلت اودا بسال ۳۰۶ نوشته ومولف د کر خلاصة‌الافکاد بسال ۰۳۳ 


۱- در اصل چئیست ولی باید : «ابوزرعه > خواند ۰ 

۲- در اصل چئینست ولی واضست که وحنظلةٌ بادغیسی» بوده . 
۳ب در آصل وبر خواشتندم : 

»- در اصل چنینست وصحیح آن «ابوالزرعه » . 


۳۴۵ 


نویسنده مقدمهٌ دیوان چاپ طهران این قول مو اف مجمم الفصحا دا نقل‌میبکند ولی پس 
از آن مینویسد : < اینکه درمجمع| لفصحا تاریخ فوت دود کی دا درسیصد وچپاد نوشته 
صحیح نمی [ بدچر | که امیر نصر ممدوح رود کی‌درسال سيصدويك بسن‌هشت سالگی بر تخت 
سلطئت جلوس نموده که درین تاریخ اختلافی نیست پس باید رود کی سه سال بعد از 
چلوس نصر فوت کرده باشد وحال | نکه تا خر عمر امیر نصر حیوة داشته وهمی اشمار یکه 
درهر ات گفته (قصیدة بوی جوی مو لیان آ بدهمی) دلیلست که | اوقت تلو راولش یاوه 
نبوده » از قرادحقیق فوت دود کی درسن؛ٌ سیصد و چپل باشد > .قسمت اول این تحقیق 
درسستت ر ۱[ کذشته ازین درحیل ثرککر هست چنانکه دد ضمن متحث < عصر زندگی ۰ 
رودکی (۱) مسلم شد که دد ۳۱۱ شمری گفته ودر ۳۲۱ قصیذه‌ای بمدح امیر ابو جعفر 
سروده است و در ۳۲۵ که شپید بلخی در گذشته او دا مر ثبت گفته است و قطعا تا سال 
۲۵ زنده بوده ‏ اما تحقیق نگارندة مقدمه دیوان چاپ طهران درینکه رود کی بسال 
۰ ۳۶مرده است نیزدرست نیست زیرا که سال ۳۶۰ نه سال پس زمر گ امير نصررمیُود 
ومصادفست باپادشاهی پسرش نوح‌بن نصرسامانی (۳۳۱ - ۳۶۳) وحال آنکه دد اشعاد 
رود کی اشارتی نیست که دلالت کند پس از نصر بن‌احمد زنده بوده وسلطنت نوح‌بن نصر 
را در یافته باشد و او را مدح گفته بتانصر ن احمد را مر ثبت سروده باشد دای دیگر 
است که سای مروزی در حق او کفته است : 
رود کی استاد شاعران جپان بود صد يك از وی تویی کسایی؟ ترورض 

واضحست که این بیت وا اعا در ژمانی سروده است که رود کی در گذشته بود» 
ولادت کسایی چنانکه اذین‌پیش بیآوردم بسال ۳۶۱ بوده است والبته در حين ولادت‌این 
بیت رانگفته . لابد می‌بایست درحدود بیست سا ك بشاعری[غاز کرده باشد و چنانکه 
این شعءر را در بیست ساللیی یعنی سال ۳۱۱ سروده باشد از زمان یت رود کی‌چندان 
گذشته بود که اودا از پیشینیان میشمردند » چنانکه امروزشعرای پنجاه سال پیش‌را یاد 
کنندو نیز دقیقی درشمعر خود دو جااز رود کی یاد کرده وازفحوای کلام او هردوجاپیداست 
هس از مرگ دود کی بوده است تاریخی که برای [غاز شاعری دقیقی مبتوان تصور 
کرد سال ۳۳۱ است که جلوس نوج بن نصر سامانی باشد والبته کس ی که درحدودا ۳۲ 
شاعری او دا چون یکی از در گدشت‌کان بمدت مدید یاد کند ممتکن نیست که بسال۰ ۳۶ 
در گذشته باشد. در کتاب «نمو نه ادبیات تاجيك» رحلت دودلا-ی سبال ۳۶۱ ضیط شده 
زیرا که س اد نام او در عنوان بلافاصله در هلالت این رقم (۳۶۱) گذاشته شده ودر 
کتاب شاهد صادق بسال ۳۳۰ ثبت |مده است ۰ 

در محمل‌فصیحی خوافی درحوادث سال سیع‌و اد ماه (۰۷ ِ( نوشته شده است : 
«وفات رود کی الشاعر وهوابوعبد ال جعفر بن محند رود کی الرودك موضع من نسف >. 
مولف‌مفتاح‌التوادیخ در گناشت وی را درسال ۳۶۳ وعبدالغشی خان‌غنی در تذ کر ةا لشعر | 


۱ رجوع شود بصحایف ۱۳۰۶-۳۰۱ (ذین کتاب 


۴۹ 


در ۳۰۶ ومو لف خزانهالادب ددع۳۰ یا ۲۳۹۱:۲۳۲۹ یا ۳۳ نوشته ودر تاریخ ادبیات 
افغا نستان در۳۲۹ امده است . 

آنچه بخ ۳۲۹ باشد نادرست و تارواست و تادیخ رحلت‌رود کی باصح اقوال‌سال 
۹ بوده است ‏ چنانکه سمعانی دد کتاب الانساب گ-وید : «دزرودك بسال ۳۲۹ در 
گذشت> وشیخ منینی درشرح تادیخ بمینی‌وابن‌الاتردد کتابا لاباب همین گفته داپیروی 
خر س شتکی نمیما ند که رود کی‌در همان مو لد خویش یعنی دیه بنج رودك‌از قصبةً 
رودك در اطراف سمرفند بسال ۳۲۹ در گذهته است‌وایشکه درمو لد خویش رحلت کرده 
ودر بغارا بایتعت سامانیان فرمان یافته است خود دلیل دیگرست که در اواخرز ندگی 
چندی از دربار نصر بن احمد دور مائده است . 
۰ مزار 

سمعانی در کتاب الانساب از قول ابوسعد ادریسی حافظ که مولف کتابی درتادیخ 
سمرقند بوده است (۱) هر حاودی دراه «مدفن | بوعبدالنه دود کی در آن (ینج رودك) 
مشهورست ودر پشت بوستان بنج رود کست ومردم آن دا زیارت میکنند دمن نیز زیارت 
کر دهام> ۱ 

از بنجا مسلسست و4 دود کی در همان دیه پنجرو دك از دبه‌های قصیبه رودك از توابم 
سمرقند که پدانجا ژاییده شده بود در گذشته است و در پشت بوستان آن ده اورا بخاك 
سیرده بودند ومردم را بتر بت عزیز وی اعتقاد بوده است» چنانکه بریادت آن مدید 
واين خود دلیل بر بلندی مقام اوست که خا کش زیارتگاه مردم آن سر زمین بوده‌است 
واپوسعید ادریسی حافظ مو لف تاریخ سمرقند بزیارت آن خاك رفته است . 

ایو سعید عبدالرحین ین محمد ین عبدالنه بن اددیس بن حسن استرابادی سا کن 
سمر قند در گذشته در ۰0 مر لف تار رخ سمر قند بوده است )۲ و شاد دش ابوحفص 
عس بن محمد نسقی حنفی متوفی دد ۵۲۷ ذیلی بر آن کتاب نوشته است بنام «قند> (۳). 
بدینگو نه اپوسعید ادریسی تا آغا( قرن پنچم زیسته است و پیداست که تااین زمان دد بنج 
رودك دراطر اف سر قندقیر | بو عبدالدهجعفر بن‌محمد دود کی معروف وزیار تگاه بوده است. 

چنانکه پیش اذین هم اشارت دفت هنگامی که مردم تاجیکستان مراسمی بمناسیت 
هز ارةٌ دود کی بر با متکر دند درهمان جایی که اددیسی ددپنج رودك نشان داده بودزمن 
راشکافتند واستخوانهای دود کی‌دا دد آن کودستان کپن یافتند . درشمال پنج کنت شهر 
کوچکی نزديك سمرقند درة بسیاد خرم باصفاییست که پنج‌رود کوچك دد آن میریزد و 
در پایان دده بیکدیگر میویو ندند و پرود زرافشان میرو ند . بهمین جهت این -احیه را 
پنج دودك مینامند وهنگامیکه دود کی بجپان آمده ودر ۲ نجا زیسته ودر هما نجا بعاك 

۱- ظاهرا این کتاب اکنون بدست نیست و کویا بزبان تازی بوده است . 

۲- کتاب الانساب سمعانی ورق ۲۷۲ رویة دوم . 

۳- کشف‌الظنون چاپ اول استانبول ج ۱ ص ۲۲۰ 

۳۱۷ 


رفته است همین نام را داشته است . ددمر کز این تاحیه (ابادیادو نی هو هست که‌در 
روز دوشنبهً ۳۱ امرداد ماه ۱۳۳۹ چند ساعتی بدعوت مردم تاجیکستان در آنجا بر 
بردم. خاندان رات تری, در اازتجا میز سته‌اند . وی در بایان رداک از دربار سامانیان 
۳ از آ نکه کور شده و آسیب دیده بدانجا باز گشته است وپس اذم رگ برفر از تبه‌ای 
در کنار آآرن, ده وی را بغعاك سیرده‌اند . درد آنجا دور سای از همان روز کار تا کنون 
مانده‌است و باصر احتی که در گفته سمعا نی‌در کتاب‌الانساب هست و از تاریخ سبر قنداددیسی 
کرفته است استخوانهای دود کی را در | نجا یافته‌اند وساختمان سادة باشکوه دلپذیری 
بر مت خاك وی کرده|ند. دد شهر پنج کنت هم موزه‌ای از دودان رک رود کی آماده 
9 . اینك کالخوز آباد حاصلخیزی را که همان ده پنج رودك باشد رود کی نام 
خ | شعه | ند 


۳۹۸ 


کتاب دوم 


اندر [ثار روداحی 


کناب درم 


[ندر [ ثار رت ۵ 


اس شمارة اشعار 


رشیدی سیر قندی شاعر معروف‌قرن ششم درقطعه‌ای گوبا در کتاب سعد نامه خود 
آکفره است ‏ 
3 سری یاید بعا ام اس بنیکو شاعری ریاد لد دا بر سر آن شاعر ان زد سری 
شعر اودا برشمردم: سیزده ده صد هزار هم فزون آید ا گر چونانکه باید بشمری 

سیزده ره صد هز ار میشود هزار هزار (يك میلیون) و سیصد هزاد بیت ۰ ب-رخی 
عقیده دار ند که مراد رشمدی از « شعراو دا برشمردم سیزده ره صد هزار > اشست که 
سیزده بار شعر او را شمردم صدهزار بیت بود و این درست نیست زیرا دلیل ندارد که 
سوت برد تس الب را رنه بالشت . 

جامی در بپارستان ومو لف هفت اقلیم و نجاتی و شیخ منینی هر دو درد شرح یمینی 
هز ار هزاد وسه صد بیت [ ۳۰« .۰ ۱( ومو لغان زیت لءجالس و حنیب | لسیر هز ار هزار 
و سیصد و بیست هز ار(۰ ۱۳۲۰۰۰) گفته | ند . موٌ لف هفت اقلیم «هز ارهز ارو سیصد و بیست 
بیت »»مو اف مفتاح‌التوادیخ «هز ارهز اروسه صدو ست بیت » *ناصر ادیب «دو کر وروسیصد 
و بست‌هزار » محمد حسین | ز اددردا نشمندان فارس «سیزده هزار>» ومو لف ریحانةالادب 
«يك میلیون وسیصد هز ار > نوشته اند و ناظم تبر بر ی گفته که ده هزار بیت دیده است , 
جامی در بپارستان این دوایت دا از شرح یمینی نقل میکند » مولفان حبیب| لسیر و هفت 
اقلیم گو یند : «ترجعه یمیثی > وهر دورا شبهتی دست داده و بحای[ که شرح یمینی نو بسند 
که از نجاتی و شیخ‌منینیست تر جمة یمینی نوشته اند که ازا بو لشرف ناصح بن‌ظفر بن‌سعدمنشی 
جرفادقا نی با شدوددین کتاب|خبر پیچوجهذ کری | زرود کی نیست‌و بهمین‌جهتست که نو يسندة 
مقدمهٌ دیوان چاپ طبر ان گوید : «۱بوالشرف جرفاد قانی دد ترجمه یمینی هم ذ کر باین 
مطلب میکند> وشیمةدیگر ان‌دا موجه ساخته و نام مترجم تاریخ بمینی‌داهم درتأیید شبپت 
خود افزوده‌است. اما نجاتی ومنینی در شرح یمینی میگو یند:« بنا بر گفته رشیدی‌درقصیده‌ای 
که‌در کتاب سعد نامه خود سروده است اشه‌اراوهز ارهز اروسیصد بیت بوده است>واینجا 
۳ بداست که خطایی روی داده وسیصد هزار سیصد شده است ‏ شاید در اصل سیصد 
هزادبیت بوده و تحریفی‌در آن راه یافته باشد اما کتاب «سعدنامه» رشیدی معلوم نیست 


۳۳۰ 


چه بوده است وظاهر[ این کتاپ تما نده واحتمال میرود متظومه‌ای |ذو یا مجموعه‌ای اذ 


اشمارزه بوده اعد 

این عده درظاهرمیا لغه بنظرمیاً ید ولیکن پیش‌اذین اشادت رفت(۱) که دور نمست 
شاع-ری دارای طبعی روان بتواند در شبانروژی صد بیت نظم کند ودر مدت جپل سال 
که شعرگوید او دا يك میلیون و چپار صد هز از شعر خواهد بود : درینکه رود کی دا 
درشعر منتهای قدرت بوده است بپیچوچه تردید نیست زبرا که نظم کلیله و دمنه کار ست 


که از "واناترین شعرا بر میآید » پس دور نیست که رود کی توانننته باشد شیانروزی 


صد ست نظم کند وش از حپل سال دورة شاعری بعید نمی نما ید که يك میلیون و سیصد 


هزاد ست از خود بگذادد و بپدر ین دلیل همانست که رشیدی بقطع و بقین گفته سای 
«شعر اودا برشدردم» والیته تخمین کرو وان روی اور کف اک اور 
تخمین میبود دلیل نداشت که بشماد درست ادا کند ..از.طزفی تک باعلایم و آثاری که 
از شمر دود کی مانده است دود نمی نماید که تا این انداژه شسن سروده باشد چنانکه 
از ابیات پرا کنده ومقطعاتی که از اشمار او ما را مانده است بیداست که بجز دباعیات 
وشاید مسمطات و ترجیعات ود تکر اقسام شعر که قطعا شاعری چون رود کی داشعه است 
لااقل دو ست و بیست قصیده او را بوده است واگر بحد وسط هر قصيدهة او دا سی‌شعر 
بدا نیم (وحال آنکه قصیده‌ای زو مانده است که ۶ بت دارد و همین دلبلست که قصا بد 
مطول نز سروده است) نوديك ۱۸2۰ بت فعط قصاید او بوده است که رابیاتی اض پآن 
مانده و آنهم ابیاتی که لغات مشکل داشته است و البته تمام اشمارد وی دارای این صفت 
نبوده است . چنانکه لاقل يك نیمه دیگر از آن بما ثرسیده باشد ۱۳۰۸۰ بیت قصاید 
داشته است والبته کسی‌دا که سیزده هز ار بت در قصاید باشد بعید نمست 45 نیمی از "و 
درغز لیات ورباعیات ومسمطات وغره سروده باشدء بس لا اقل دیو ان او بمعنی اصطلاحی 
یعنی مجموعةٌ قصایدومقطعات وغز لیات وغیره بیست هز اربیت بوده است . ازطرف‌دیگر 
معلومست که رود کی را هفت منظومه مثوی بوده که زک از آ نها کلیله و دمنه باشد . 
کلیله و دمنه مطابق ترجمة تازی عبد له بن ت و ترجمه پادسی نصر الله بن عبدا <ه.د 
مسر شیرازی نزديك نه‌هزار بیتست » چنانکه فرض کنیم نظم رود کی هم درست مطابق 
ترجمة نثر ابن مقفع و نصرال پن عبدالحمید بوده پاشد بناچار نه هزاد بیت لاذم 
آمده‌است وحال که شعرا وسرایند کان دانند که نظم ممکن نیست بهمان اقتصار و 
اضر ی ات زونه رای وی آشتار اناهي شاعر باکر رت ای از ود 
بیفز اید و آنگپی از اشماری که ازین منظومه مانده هویداست که رود کی تنها بمطالبی 
که در اصل بوده قناعت نودزیده وطبع بلند خویش را محدود بحکایات و قصص آن 
کتاب نتکرده واز آداء وعقاید خویش چیزی بر آن افزوده است» چون این نیت : 


هر که نامحت از گذشت روز کار هیچ ناموزد ز هیچ |آموز ؟ار 
ویا این بیت دیگر : 
ابله وفرزانه دا فرجام خاك جاتگاه هردو اندر يك‌مناك 


۱ رجوع شود بصحیفهٌ ۳۰۱ ازین کتاب 


لفزت 


و بسیاد قراین‌دیگر که ظاهرآدر نظم‌کلیله ودمنارود کی بسیار بوده است‌و براصل 
قصص وحکایات آنکتاب افزوده است و ئیز کسا نی که بنظم عادت دار ند دا نند که همیشه 
ضرورت ون وقافیت مطلب دا گشاده‌تر ومنبسطتر از نثر کند و برای نظم مضعونی 
که بيك ۳ دو جمله در نثر ادا کرده باشند همو اره با نپایت ایجازی که شاعر در شعر 
خود روا دادد لااقل دو برابر آن اشعار لاذمست و البته منظومة رودکی بنا برعادتی 
که در میان شعرای پادسی زبانست مییایست مقدماتی در سیاس بزدان و اظپاد عقایعد 
درونی شاعر و سیب نظم کتاب وماحد آن ومدح پادشاه ووزرا و اعیا نی که محر كت نظم 
کتاب بوده‌ا ند داشته بوده‌باشد. اذین قراد لااقل منظومة کلیله ودمنةٌ دود کی حاوی دو 
این مقدار که بنثر تازی و بار سیست بوده‌است؛ یعنی‌هجده هز اد بیت, تا این حد سی‌وهشت 
هزاد بیت فراهم شده است . 


اشمادشش مثنوی دیگررودکی رانمیتوان بدرستی تعمین کرد ذبرا که مطالب آن 
معلوم نیست چه بوده است . چنانکه پس |ذین‌خواهدآمد دود کی داستان معر وف‌سندباد 
نامه دانیز بهمان ون کلیله ودمنه نظم کرده وشاید منظومة معروف‌اردایو بر افنامه را که 
بز بان بپلوست نیز نظم کر ده بوده باشد. البته هرمنظومه مثنوی هم در زبان پادسی 
و بر حسب‌سیرت شعر ای‌ایران » باختصار نیست و بناچارهر کدام درحدود هفت باهشت هزار 
بیت‌بوده است (ا گر اذ آن افزون نباشد) » پس نزديك هفتاد هزارش‌ردیگر باید برین 
شماره افزود ورویپمرفته نزديك صدوده هزار بیت بدست میآید» تا جایی که ما دا اثری 
از آن مانده است . شاعری که از ۹۰ بیت او(عده‌ای که از اشعاراو تا کنون بدست آمده) 
آنهم از ابیات اکن وی . بتوان بصد وده هز ارشعراوپی برد بپیچوجه دور نیست که 
یکمیلیون وسیصد هز ارشمرداشته بوده باشد . مسود این اوراق خود ازمرحوم علی | کبر 
دهخداشنیدهاست که تا اوایل قرن‌حاضردرطهران دا نشمندی بود معروف بجناب قندهادی 
که درحدودسمرقند و بخاراسفرها کرده بود ووی گفته اس ت که در آن دیار مجموعهٌاشعار 
یلق کی را در مجلدی بسیار حجیم بهمیث انداژه دیده است وشاید هنوژ نسخه آن در 
شهرهای دور افتادة آن سر زمین در خانه‌ای متواری ومپجور مانده باشد ولی البته کار 
هر‌شاعری نیست که بدین‌مایه ازفزو نی»آنهم باآن اشعارطیع افزای بپجت‌انگیز » بر سد 
وقطعاً تا کنون‌رودکی درمیان شمر ای هز ارسالهٌژ بان ما از کثرت‌شعروحتی ازدلانگیزی 
وحید و فرید بوده است , همچنانکه از دوانی طبع و از فصاحت و بلندی و عذوبت اشمار 
یگا نه‌ما نده‌است وهنوزمادرزمانه از پدید آوردن‌چون‌وی‌شاعری توانا سترون ما نده است. 

حداقلی که بر ای اشعاد رودکی آورده| ند مه حمدالله مستوفیست که در تاریخ 
کی رن کوی راد : «در تاریخ منوچپر خوانده‌ام که او دا هفتصد هزاد تشر ور در[ 
تادیخ اشعار او سیارست»> »شود بختی را که این کتاب «نادیخ منوچپر» معلوم نشد چه 
کتاست کی را این کتاب هم نمانده است » در یغست که اک مانده بود باژ بیتی چند از 
اشعار این مرد بزر گ دا بما ارمغان میبخشید . 

در ینکه اشماررود کی بسیار بوده بپیچوجه‌شك نیست . عوفي گوید درلباپ‌الالباب: 
اراری 


«ااگر چه شعرا و از حد متجاوزست اما آنچه این مجموع آنرا احمال کند ثبت افتاد» . 
حمداله مستوفی درتاریخ گز یده گوید: «اشمار سیار دارد آما اند کی مشهورست >. 
موّلف هفت اقلیم گوید : «با آنکه شعر وی از حد متجاوژ بوده اما ددین وقت‌بنا 

برحکم قلت از باقوت اصفر و کیریت احمر عز یز تر ست 1 نجه در سفینه‌ها و تذ کره‌ها 

آمده‌این|بیا تست که قطری از آن‌سحاب وجزوی از آن کتاست» . مولف مجمع | لفصعاء 

7 4 «رود کی اشمار سیار داشته اما از اشعاد اوچیزی در میان نمانده وهمه تحلیل 

رفته... وا دورن قلیلی اشمار بنام وی مد کورست ودد عضی توادیخ ولتب تذ کر ه‌مسطور 

است > . نو سبندة مقدمه دیوان چاپ طهران کوب : «عدد اشمار رود کی از حد وحصر 
زیاد بوده ... وا کنون از آن همه شعر قلیلی بافست» و نیز جای دیگر گوید : «اشماد 

رود کی بعکم قات چون یاقوت احمر کمیا ست> . 
درینکهاشعاروی ازمیان‌دفته بپیچوجه دید نیست زیر | که بیات پر | گنده ازقصاید 

ومثنویات وی‌مانده وثابت میکند که‌اشماردیگری نمز بهمین او ز ان‌و فوافی اودا بوده است. 

نظامی عروضی درچپاد مقاله | نجا که هت بیت از قصيدة وی دا دد بر انگیشتن امید نصر 

بباز گشت از بادغیس ببخادا میآورد پس اذبیت اول گوید : دیس فرو ترشود و گوید» » 

از ینجا معلومست که در میان بیت اول و دوم ابیاتی چند افتاده است و پس اذ بیت ششم 

کوید : «چون دود کی بدین بیت دسید > چنین وچنان شد و این دلیلست که پس از بیت 
سمر قندی در باب همین قصیده گوید: «اين 
قصیده | ست طویل ‏ ابراد مجموع آنرا این کتاب تحمل نیآودد» . موّلف آتشکده ددین 
باب گو ید : دنگارش تمام قصیده موجب تطویل کلام میشود» . نويسندة مقدمه دیسوان 
چاپ طبر ان می نو یسد: «بجزچند بیت‌ازین‌قصیده شمری بدست نیست» و پس از آن گوید: 


ششم نیز ابیات دیگر بوده است , دو لتشاه 


«افسوس که تمام این قصیده دردست نیست >. اما ظاهر ] مو لف آتشکده درین باب افترایی 
بخود روا داشته وچنان مینویسد که تصور کنند در زمان او یعنی دد اواخر قرن دوازدهم 
تمامت این قصیده بدست‌او بوده است و او احتراز از تطو یل کلام را بجز چند بیت‌معروف 
نیآورده وحال [ نکه هویداست که فقط مطالب تذ کر ةالشرای دولتشاه دا نقل کرده که 
اوهم بثوبت خویش از چپار مقالةً نظامی گرفته است و قطعا در زمان دولتشاه نیز همةٌ 
این قصیده بدست نبوده است» چه ااگر بوده باشد بسیار شگفتست و بلکه محالست که 
درین مدت قلیل اژمیان رفته و بما نرسیده باشد . 
دلیل دیگر هست که قطما اشعاد دود کی از میان درفته و آن اینست که عالبی در 
یتیمها لدهر در ضبن اشعاد ابوالحسن احمدبن‌المومل شاعر قرن پنجم که بز بان تاژی‌شعر 
گفته است (۱) این دو بیت دا از اشعار او آورده و میدویسد : وله وقد نقل من بیتیت 
لروذ کی (۲) وهما > : 
تصود الدنیا بعیت الجحی لا بالتی انت بها تنظر 
الدهر بحر فاتغذ ژورقا من عمل الخید به تعبر 
۱- چاپ دهشق -ج > -ص ۷ 
۲- دراصل‌چنینست ولی واضحست که «روذکی» بوده ودرچاپ یا استنساخ تحر یف شده‌است. 
۳۳۳ 


پس معلومست که رود کی دو بیت شعز داشته است بدین مضدون : اد دابچشم 
خرد بنگر و نه بد آن چشم که بدآن مینگری » زمانه دریاست واز نکوکاری زودق بساز 
وان بگذر» که ابوالحسن احید بن‌الدومل شاعر قرن پنچم آن را بتازی تر جمه رن 


است. شاید اصل ان دو بیت رود کی؛ چنانیکه بخاطر مسود این اورا گذشته است؛ چنین 
بو ده باشد : 


این جپان زا نا بچشم خرد ۳ بدان چشم کار ری 
همچو دریاست وز نتکوکاری کشتبی ساز ‏ نا بدآن گذری 
محمد عوفی در لباب‌الالباب گوید : «والعهپدة علیالراوی که اشعاد او صد دفتر بر 
ماه است» و بس ازو جامی در بپارستان ومو لف هفت اقلیم بیترت نکته را مکتر را 
کر ده‌ا ند و انم میالغه نیست ددحق شاءری که يك میلیون و سیصد هز |رشعر داشته باشد » 
دی اه زک پنسبت مساوی اشمعار او دا در صد دفتر بگنجانند هر دفتر شامل سیزده 
هز اد بت خواهد شد و آن برابرست با دیوان شءرایی که مر سای تیار » مانندمعزی 
ومسعود سعد سلامان وسوذنی وانودی وخاقانی ورشید وطواط وسنایی واسدی و غبره . 
پس هر يك دفتر از صد دفتر مجموعةٌ اشعاد دود کی برابر بوده است با دیوان شاعری 
بسیار شمر ودد میان بزر گان شعرای ایران کسانی که شمارة اشعاد ایشان از يك دفتر 
شعر رودکی بیشتر باشد نادر ند مانند: فردوسی ونظامی وسه‌دی وجامی وخسرودهلوی 
وصائب تبر بزی . دیگر ان همه کمتر از ده‌هزار شعر داشته‌اند . 

محموعةٌ اشعاد رودکی ظاهرا در حدود ۵۵۰ که سال تألیف چپاد مقالهٌ نطامی 
عروضیست بدست بوده » از [ بس در اواسط قرن‌ششم که رشیدی سه‌رقندی بوده‌است 
نیز در میان بوده » بس‌از آن در ٩۰۱۸‏ که ظاهراً سال‌تا لیف لباب‌الالباب محمدعوفیست 
نیز متداول بوده است » سیس ظاهرآ در ۳۰ که حمد ال مستوفی تاریخ گزریده را مت 
نوشته متداول نبودهژ یر | که میذو «سد اند کی از ان مشهورست ‏ البته ااکار اشماررود کی 
مانده بود از شاعری یدان همه شهرت اندایی شعر مشهور نميشد » هر جلدکه دولتفاه 
سیر قندی در باب قصیده ای که بد آن اشاره رفت وانءود میکند که تسه تمام را بدست 
داردو لی این دلیل تک تمام اشماررود کی در زمان‌او نی در ۸٩۲‏ درمیان بوده باشد. 
شاید او تمام قصیده را نداشته و کفته نظامی عروضی را چون علم خود قلم داده است‌و 
شاید هم در همان زمان قصیده رود کی کاملا بدست بوده و لی ار اشماد وی متداول 
نبوده است. در هرصودت اذین تحقیق میتوان حدس زد که شاید اشعاد رود کی درفتنه‌ها 
ومصایبی که دراوایل قرن هفتم در ابران ترس || ماوداءالثهپر روی داده اذمیان رفته 
باشد واین ستمی دیگر ست که از بر کتازی مغل بکشود ایران رفته است . 

از اشماد منسوب برود ی بجز آ نچه بشمرای دیگر منسوبست و دد دیوان ایشان 
میتو ان‌یافت چنا نکه بجای خود خو اهد اتب تااکنوت ۰ ببت ذر اهم شده است : 

۱- از قصاید ومقطعات ۵۰۱ بت . 

۲- از دباعیات 1 بیت . 


۳۴ 


قتت ات اند ه که متعلی عصاید ومقطات و فر لیات معز» ود است ۳ ۱۳ومت: 

1 مثئویات ۲۰۰ بت . 
۲ منظومة کلیله ودمنه 

ابو منصور محمدین عبدالرژاق بن فرخ طوسی‌حکمران طوس وسپهسالارخراسان 
که بزاداگتر ین مرد ایرانی دوبارسامانی بوده است بیشکار خود ابومنصود معمری‌فرمان 
داده است دا نشمندان خراسان دا ی آورد تا داستانپای ملی ایر ان را که در بایان 
دوره ساسانی بز بان بپلوی کر د آورده بودند بز بان دری نقل کنند. وی‌چند تن از بزد گان 
اذان جمله ماخ بسر خراسانی داازهرات,وریودان داد ب‌شابود رز از سیستان و ماهوی 
پسر خودشید را اژ نیشابور وشادان پسر برزین دا از طوس وچند تن دیگر دا ازشهر- 
های دیگر نشانده و ایشان دا باین کار گماشته است ..ایشان کتاب خدای نامه پپلوی دا 
بر بان ددی آودده و آنرا شاهنامه نام گذاشته| ند ودر محرم ۳۶۰ یعنی ۱۷ سال پس از 
مر گ رود کی اینکاد دا بپایان رسانیده‌اند. متن این کتاب از میان دفته است اما قسمتی 
از مقدمة آ نا فردوسی ظاهرا در آغاز نخستین دوایت شاهنامهة خود که‌دد ۳۸۶ یعنی ۳۸ 
سال پساذان وهه سال پس اذ مر ک دودکی بیایان رسانیده کنجانیده است و اينك 
در آغاذ برخی از نسعهای قدیم شاهنامه باقیست . 

درین مقدمه ددپارة کلیله ودمنه رود کی چنین آمده است : «... چون شاه هندوان» 
که کلیله ودمنه وشاناق ورام ودامیت بیرون آودد وچون مأمون پسر هادون‌الر شید.‌منش 
پادشاهان وهعت مپتران داشت . یکروز با مهتر ان نشسته بود. گفت : مردم باید که تا 
انددین چپان باشند وتوانایی دار ند یو هت سا ازو باد گاری بود » تایس از مر گ‌او 
نامش ژنده بود. عبدالة پسر مقفع » که دبیر او بود» گفتش که : از کسری انوشیروان 
چیزی مانده است که اژ هیچ پادشاه نمانده است . مآمون گفت: چه مانده گفت : نامه‌ای 
از هندوستان بیاورد » آنگه برذويةٌ طبیب از هندوی بپپلوی گردانیده بود تا نام او 
زنده شد میان‌جها نیان و پانصد خرواد درم هزینه کرد. مأمون آن نامه بخواست و آن نامه 
بدید. فرمود. دبیر خویش دا » تا از زبان پهپلوی بزبان تازی گردانید . پس امیر سعید 
نصر بن احمد این سخن بشنید , خوش آمدش . دستور خویش را ء خواجه بلعمی » بر آن 
داشت تا از ذبان تازی بز بان پادسی گردانید تا این نامه بدست مردمان اندر افتاد و 
هر کسی دست بدو آندر زدند ورودکی دا فرمودتا بنظم آورد و کلیله ودمته اندر زبان 
خرد وبزرگ افتاد ونام او بدین کشت واین نامه ازو باد گاری بماند. س‌چینیان 
تصاویر اندر افزودند » تاهر کس دا خوش آید » دیدن وخواندن آن ...> 

یکانه چیزی که در ینجا نادرستست |ینست که درین دیباچه نوشتهاند عبداث پسرمقة 
دبیرمآمون بود. روژبه سر دادوبه ازمردم شپر جودادیب بسیارنامی ابر ان که‌چون اسلام 
آورده بنام ابو عمرو وابو محمد عبدال معروف شده و بعبدالهبن المقفع معروف بوده 
است در حدود سال ۱۳۹ کشته شده است . مأمون دد دبیم‌الاول ۱۷۰ بجهان آمده و 
از ۱۹۸ تا ۲۰۲ خلافت کرده است. بدینگونه ابن مقفع ۳۱ سال پیش از ولادت مأمون 

۳۳۵ 


و٩ه‏ سال پیش از آغاژخلافت وی کشته شده است وممکن نیست دبیرمآمون بوده باشد . 
این‌خطا ازین جاست که ابن مقفکلیله ودمنه دا ازترجمهٌ پپلوی بتازی بر گردانده‌است. 

این که ددین دیباچه نوشته شده‌است که امیر سعید نصر بن احمد دستورخود خواچه 
بلعمی دا بز آن داشت این کداب دا اذ ذبان تازی بیارسی بکرداند متصود انست که 
|بوالفضل محمدین عبیدالة بلعمی پز رگ وذیر نصر بن احمدکلیله ودمنه دا از زبان‌تازی 
نقل کرده‌واین دوایت کتاب‌دا که بز بان دری و تر جع بلعمی بوده دود کی بشمر آورده‌است. 

ابومنصور حسین بن محمد مرغنی ثعالبی که از تاریخ نویسان آغاز دورة غز نوی 
بوده بنام نصربن ناصرالدین سبکتگین برادر محمودکتابی در تادیخ ایران پیش از 
اسلام بز بان تازی نوشته است‌بنام «غردالسیر» که خاورشناس فرانسوی زوتثبر کگک بحطا 
آنرا بنام «غرراخبارملوكالفرس» در بادیس چاپ کرده و آن دا اذابومنصورعبدا لملك 
ابن‌محمدین اسمعیل تعالبی‌نیشا بوری ادیب معروف در گذشته در ۶۳۰ دانسته است وحال 
آنکه | بومنصورثعالمی نیشا بوری هرچه‌نوشته درزمينة ادب تاز یست و گرد تادیخ نگشته 
است ودر فپرست مولفات وی نیز نامی اذین کتاب نبر ده‌|ند.. 


درین کتاب )۱ در بارة کلیله ودمنه چنین آ مده است : «ولم بزل‌الکتاب مخزو نا 
عند ملوك|لفرس حتی نقله ابن‌المقفع الی‌المر بية و الروذ کی بامر الامیر نصربن احمد 
الی|الشعر بالفارسیه» یعنی این کتاب همچنان نزد شاهان ایران بماند تاآنکه ابن السقفع 
آنرا بتازی در آورد ورود کی بفرمان امیر نصر ین احمد بشعر پارس ی کرد> - پیش آذ ین 
گذشت که عنصری نیز ددین زمینه سروده است : 
چپل هز ار درم رودکی زمپتر خویش عطا گرفت بنظم کلیله در کشور 

حمد له مستوفی در تار یخ گز یده گوید : «وکلیله و دمنهٌ فادسی [زمنشات اوست». 
فردوسی درشاهنامه دروتایع روز کار خسرو اول نوشین روان شاهنشاه معروف‌ساسانتی 


در بارة کلیله ودمنه و آوردن ان اژ هند چنین سروده است (۱) : 


ند بر نامه خسروی نبد ان زمان جز خط بپلوی 


۳۹ 


همی بود با ارج در کنج شاه 
چنین ۳ بتازی سخن راند‌ند 
کلیله بتازی شد از بهلوی 
بتازی همی بود تاگاه نصر 
گرانمایه بوالفضل دستور اوی 
پفرمود تا پادسی ددی 
وذان پس‌بدورسم ورای آمدش 
همی خواستی آشکاد و نهان 


۱- چاپ پاریس ۱۸۰ - ص 1۳۲ 


بدو ناسا وس نکردی نگاهء 
از آن بپلوانی همی خواندند 
بدینسان که | کنون همی‌پشنوی 
بدان گه که شد در جهان‌شاه نصر 
که اندر سعن بود گنجود اوی 
بگفتند و کوتاه شد داوری 
نرو بر » خرد دهنمای [مدش 
کزو باد کادی بود دد جپان 


۲- شاهنامهٌ فردوسی - چاپ بمبتی ۱۳۰۸ قعری - ج > ( ۲ 


گز ار نده دا پیش بنشا ند ند همه نامه بر رود کی خواندند 

پیوست ‏ گویا پراگنده دا تین چنیژن: دز 1[کن۵ه )دا 

چنانکه پیش ازین گذشت مراد فردوسی از ابوالقضل گرانمایه دستود نصر همان 
ابوالفضل بلء‌میست وشاید مراد دک ازی ن که فرمود تا بادسی دری گفتند و داوری کوتاه 
شد این باشد که بلعمی مانند ابوالعباس اسغرایئی وعمید| لملك کندری دستور داده باشد 
نامپای دیوانی دا بجای آنکه بتازی بتویسند بپارسی دری بنویسند (۱) ودد ضمن می- 
توان استاط کرد همچنانکه در مقدمهٌ شاهنامه ابو متصوری نوشته شده است بلعمی خود 
کلیله ودمنه را از ترجمه عر‌بی ابن المقفع بیادسی دری نقل کرده است و رودکی آن 
ترجمه را بنظم آورده است . 

پیش ازین گذشت (۲) که شیخ | بوالقاسم | نصاری‌بلیا نی کازدو نی دد سام‌السماوات 
گفته است: « کتاب کلیله ودمنه را در حدود عشر ین و تلتماه نظم نموده». شیخ بپاء| لدین 
عاملی در کشکول (۳) در بارة کلیله ودمنه نوشته است : «همچنین رودکی درسنه ۳۳۰ 
واند کلیله ودمنه دا باسم امیر نصر سامانی در دوازده هزار بیت بنظم آورد وصلاوافر 
یافت بیحررمل مسدس و این شعر از | تجاست : 

هر که نامعت از گذشت رو زگاد هیچ ناموزد ذ هیچ موز رگا 6« 

قطعا دقم ۳۰ واند شیخ بهایی درست ثیست زیرا که رودکی دد ۳۷د رگذشته 
و بلعمی در همیت تادیخ از جپان دفته است واتکیی پیداست که بلعم ی کلیله ودمنه دا در 
وزارت خویش بیادسی دری‌نقل کرده و رود کی در همان زمان آنرا بشعر در آورده‌است 
و چون بلعمی دد ۷۹ عزل شده‌است ناچار ترجمةً وی و نظم‌رودکی پیش از ۲۹ دوک 
داده است و اینکه مو اف سلمالسماوات در حدود ۳۲۰ وشته است درستست ۰ شاید دد 
دول هم در اصل ۳۲۰ بوده ودر کتات‌یا چاپ اشتباه کرده باشند . 

در فرهنگ جپاتگری و فرهنگ انجم نآدای ناصری درصدد این بیت : 

از خراسان بروز طاوس وش سوی‌خاور می‌خرامد شاد و خوش 

نوشته شده است که رودکی این بیت دا درمثنوی دوران آفتاب سروده است ۰ این 
بیت بهمان وژ نیست که در آن اشعاری هست که مطالب کلیله ودمنه تر تا در آنپا آمده 
است وشات نیس ت که وژن منظومةً کلیله‌ودمنة دود کی همبت بوده است. . | کزرود؛کیبدین 
وذن دومتنوی‌نسروده باشد واین بیت |زمثنوی دیگر او نبوده باشد وا کلیله ودمنه باشد 
یا می‌توان گفت که منظومهٌ کلیله ودمته دا < دودان آفتاب > نام گذاشته باشد ؟ ددین 
زمینه شك دارم و این نکته تنبا برای پذیرفتن این مطلب کافی نیست . 

این که فردوسی گفته است گزز ار نده یعنی متر جم دا دش بنشاندند و همه نامه دا 
بررود کی خواندند هم می‌توان چنین استثباط کرد که چون رود کی ذبان پهلوی دا 

۱ رجوع‌کنید بصعیفةٌ ۳۳۳ ازین کتاب 

۲- ص ۲ 

۳- چاپ طهران ۱۳۱۹ ص ۵۵ > 


۳۳۷ 


نمی دانسته است مترچمی متن بپلوی دا برایش می خوانده و وی نظم می کرده است با 
اینکه رود کی درین مان کور بوده و خواندن نمی‌توانسته است و کلیله ودمنه را بر وی 
می‌خو انده‌اند تا نظم کند وا کراین کته دوم ددست باشد این کاردا درپایان زند گی‌خود 
و س از کودی با نجام رسانده است . 

ابوالععالی نصر اه بن‌عبدا لحمید متشی شیراذی در مقدمة ترجمه فادس ی کلیله ودمنه 
خود که بکلیله ودمنةٌ بهر امشامی معروفست(۱) چذین می گوید : «... چون ملك خراسان 
پامیر سدید ابوالحسن نصر بن احمد سامانی رسید رود کی شاعردا مثال داد تا آنرا بنظم 
آورد که طبع دا بسخن منظوم میل بیش باشد ... > . 

دو لتشاه نیز درند کرة الشعرا گوید: «کلیله ودمته را درقید نظم ورد ِ چنانکه 
پیش ازین اشاره دفت موّلف خزانه عامره و نويسندة مقدمه دیوان چاپ طپران وحکيم 
شاه حمود دد ترجمه مجا اس | لذفایس ومحمد صادق ناظم تب بزی در نظم گز یده و امیرشیر 
علی‌خان لودی درمر 21 الخیال و آذر در آتشکده ومحمد قدرةاه خان در نتایج الافکار 
و مولف مفتاح التواریخ و آعااحمدعلی درهفت آسمان و صدرالدین عینتی در نمو نهٌ ادبیات 
تاجيك و محمد حسین آزاد در کتاب سخندان فارس والغ زاده دد نعونه ادبیات تاجيك 
و محمد علی تبر بزی در ریحانهة الادب همه مکرد کر ده ند که کلیله و دمنه را نظم کررده و 
مولف خرانه عامره و نويسندة مقدمةً دیوان چاپ طهران گفته|ند که چهل هزاددرم برای 
نظم این کتاب صلت گر فته است . 

حاج خلیفه نیزور کشف الظنون(۲) دربارة کلیله‌ودمته آورده است : «...۱بوالحسن 
نصر بن احمد سامانی يك تن ازدانشمندان روز گاد خویش دا فرمان داد که آنرا ازتازی 
بیادسی نقل کند وشاعر وی رود کی | نرا بفادسی ت‌کوا ترتجمه کر در 4 

اگر مسلم نباشد که کلیله ودمنه دا بلعمی اذ تازی بپارسی نقل کرده است دربارة 
این که رودکی آنرا نظم کرده است سخن نیست . چنانکه پیش اذین اشاره دفت 
ابو الفعضل بلعمی از زمان اسمعیل بن احمد بوزیری رسیده و چنان می اما ید که بی ددبی 
سا ددین ماع مسانده است . فصیحی خوافی در محمل در حو ادث سال ۷ نوشته 
است : ددادن وزارت له رال ات ای ود ۱ 
و .او وزابری فاضل برد کواد باحود بوده است و تازمان امینوح للسامانی وذادت درد 
و امیر نوح اودا بقتل آ ورد و صاحب ترجمه تادیخ طیری او بود > . 

سیس درسال۲۵ ۳ نوشته است: «عزل‌فر مودن امیر نصر بن احمدبن اسمعیلالسامانی 
محمد بن عبدال البلعمی وذزیر دا از وزادت و دادن وزارت امیر نصر السامانی محمد بن 
مجمدا لجیها نی [ دا |6۰ ۱ 

پس از آن درحوادث سال ۳۲۹ نوشته است:« وفات محمدین عبدالنه البلعمی وذیر 
تصربن احمد الساما نی > . 
۱- کلیله ودمنة بهرام‌شاهی چاپ تبریز ه- ۱۳۰ ص ۲5 


۲- چاپ اول استانبول - ج ۲ ص ۳۳۰ 
۳۳۸ 


درین موزد خطایی که کرده ایشت که با لفضل محمدبن بیدا که نام پدرش دا 
دوجا عبد‌این نوشته تا زمان امر توح سامانی زنده نمانده است ذیرا که خود پس "ادن 
نصر یج می کن که و۳۲۹ در گذشته و امیر نوح اگرمر اد نوح‌بن نصر باشد از شعبان۳۳۱ 
تا ۳۶۳ بادشاه بوده و اگرمراد نوجبن منصو و باشد از۳۳۰ تا ۱۳درجب ۷ فرمانر وا 
است وکس یاه اد ۳۲۹ در گذشته روز گاد هیچ يك ازین دو پادشاه دا دد نیافته 
کشته نشده و صاحب ترجمه تادیخ طیرعا نیز ست. بیداست 
يك تن بنداشته ووزادت سردا درژمان نوح 


بوده 
است و ناچارد بفرمان نوح 
که|بوالفضل بلعمی دابایسرش ابوعلی بلععی 
ابن منصود بوزادت پدر پیوسته و ترجمةً تادیخ طبری پسردا نیز 
چیزی که درین میان مسلم میشود ایشست که ابوالفضل محمد بن عبیداله بلعمی دد 
احمد در ۲۶ جمادی‌الاخرة ۳۰۱ 


۷ وز بر اسمعیل‌ین احمدشده و چون‌دد جاوس نصر بن 
نم ظاهرا وژیر بوده ات و5و نا ها ۱۱۳۱ دار وزارت مانده است و ۵ که فصیحی 
خوافی نوشته ددست نیست . ازین‌قراد وی در سلطثت احمدین اسمعیل اژه ۱ صفر ۲۹5 
تا ۲۳ جمادی‌الاخرة ۱ بر درا وزارت ماندة است ,و بدیشگو نه از ۲۸۷ ۱ ۳۲مدت 
سال وزارت کرده‌است . چون ترجمة کلیله و دمنه دا از تازی بیادسی بغرمان نصر بن 
احمد تصر یج کرده‌اند پیداست که این ترجمه در میان سالهای ۳۰۱ ۳۲۸۰ یعتی آغاز 
سلطنت نصر ین احمد وامت رک بلعمی بایان رسیده است ۰ ناچاد تادیخ نظم کلیله و دمنه 
رودکی نیز از ۳۰۱ "۳۲۹ بوده است . 
ادیب معروف قرن‌نبم ملاحسین کاشفی در مقدمةٌ انواد سپیلی(۱) که تهذیبی از 
کلیله و.دهته است نیز ان تکته را تأیید کرده و گفته است : 
آحترشاهانی ی از فضلای ذمان‌دا امر کرد تا آن نسخه‌دا 
نقل ننوده و رود کی شاعر بفرمودة سلطان [نرا دد دشتةً 


از بدردانسته است . 


« اپوالحسن نصربن 
از ذبان عربی بلغت فادسی 
نظم انتظام داد > . 

شک نیس ت که دود کی کلیله و دمنه دا نظم کر ده است این کتاب مجموعه|یست‌از 
افسا نپا وحکایات‌هندی اژژبان حیوانات وچنیت حکابات‌دراد بیات ملل قدیم یکیازادکان 
رارکت ادب بوده است » چنانکه در یو نان قدیم منظومات معروف «از بوس» (۲) ودد 
میان اعراب حکایات و امثال لقمان و دد ددم قدیم حکایات «فدر> ۳ از شاهکارهای 
ادبیات عالم بشمارست . این د کن مهم در ادبیات‌مال جدید نیز رسوح یافت : درفرانسه 
«لافو نتن> (۶) و «فلودیان» (0) در ایتالیاد | لبرتی> (0) » دراسپانیا «ایریادت> (۰)۷ 

۱- چاپ عکسی برلیث صس و 

15006 -۲ 

(۱۵06 -۳ 

ء- مطنه/۳0 صز 

- «روز:10 1 

<- :اععط[۸ 

۷۱۵6 -۷ 


۳۳۹ 


درا نگلستان «جن کی» (۱) درآ لمان «لسینگ» ( در لجستان« کار ازیسکی> )رسدرد 
روسیه« کر یلف>(4) بوده‌اند وهر يك در حدخویش از شعرای بز ر گت جهان بشمارند و 
بدین سبك اشماد معروف از خویش گذاشته| ند این افسانپاهمواره از زبان‌حیواناتست 
و همیشه نتجه آن پند و عبر تیست و مراد شاعر از آن اندرزها و حکم و امثا لست اصل 
این افسانها از هندوستان بوده و هنوز کتاب معروفی در ادبیات هندی و سشنسکر بت با 

«پنچه‌تنتره» (ه) (یعنی بنج ددپا پنج کتاب) موجودست. این کتابرا بموّلفی باسم «و یشنو 
سرمنه> (7) نست میدهند که از زمان وی و شرح احوال اواطلاعی نیست . خلاصه ای 
کتاب پاسم « هیتو پدسه > (۷) نیز موجودست که منشأً همين کتاب کلیله و دمنةً 
ماست . بنا بر روایتی که عبدالنه | پن مقفع درد ترجمه عربی خود و فردوسی‌در شهنامه و 
نصر ال بن عبدا لحمید شیر ازی در ترجمٌ پارسی این کتاب و از آن‌پس حاج خلیفه‌در کشف 
الظنون آورده| ند حکایات کلیله و دمنه دا بیدپای از عکمای هند تألیف ک 
باسم «بیل‌بای» نیز معروف شده است . 


اذین 


رده و این‌شخص 
سپس دد ذمان پادشاهی خسرو اول انوشیروان 
پادشاه بزرک و معروف ساسانی (۵۳۱ - ۵۷۹ میلادی ) یمنی تقریبا نزديك هزار و 
چپار صد سال پیش پادشاه ایران دا ازین کتاب خبر شد وچون‌دانس ت که آنرا درخزانة 
پادشاهان هند پنهان میدارند برزویه نام طبیب ایرانی دا که از مردم پارس بود مأمور 
کرد که بغفا بپندوستان رود و این کتاب دا بدست آورد و وی پس از در نگ بسیار 
بتدا بیر نسیخه‌ای ازین کتاب فر اهم کرد و باخود بایران آورد و از ذبان سنسکریت بزبان 
پهلوی ترجمه کرد و بابی اذ خود بدآن بیفزود و این کتاب در خزاین‌پادشاهان ایران 
میبود و شپهربادان ساسانی میخواندند و از آن بند متدر فسد و هم در آن اوان بعنی 
بسال ۰۷۰ میلادی بتوسط«بود» (۸)نام» یکی ازعلمای نصادایایران» بسریانی ترجمه 
شد )٩(‏ و هم‌چنان تا پس از ساسانیان نیز ترجمه پهپلوی آن دد میان بود تا دد اوایل 
قرن دوم هجری ابن مقفع آنر ااذپپلوی ترجمه کرد (۰ 6 و همان ترجمهً نازیابن‌مقفست 
که امر وژ بدست‌ماست و ترجمه‌نظوم رود کی‌از دوی آن بوده و بعد نصر ال بن‌عبدا لحمید 
بنثر ترجمه کرده است . چنانکه فردوسی در شهنامه و مولف کشفا لظنون گفته اند وپیش 
ازین گذشت ددزمان نصر بن احمد سامانی ابوالفضل بلعمی همت گماشت که این کتابرا از 


۱< دج صطه 

۱۳ 

0372910161 ۳ 

17110۶۶ 6 

۰- ۵تصهامم‌دوظ 

طصهصصرعص جوز ۷ 

11100020622 -۷ 

04 -۸ 

*- شرح حالعبدایه بن | لمقفم فارسی- تا لیف مرحوم‌عباس اقبال برلن۱۳۰۵شمسی-ص ۲ + 
۰ همان کتاب - ص ٩‏ - ۵۰ 


۳۳۰ 


ترجمه‌تازی ابن مقفع بیادسی ترجمه کند و ظاهر 1 زخست ثرا بنثر فادسی ترجمه کرده 
و بعد نصر بن‌احمد در سایهٌ تشویق اپوالفضل بلمی وزیرش رود کی دا بنظم این کتاب 
کماشت و رود کی بقو لی در انجام این کار چهل‌هز اد درم صلت گرفت 

بس از رود کی شاعر دیگری که کلیله ودمنه دا بشعر فادسی آاورده قانعی‌طو سی 
از ماکان نیمه اول قرن هفتمست که نرا بثام عزالدین کیکاوس نن کیخسرو ان 
کیقباد از سلجوقیان روم(۰۰۷ - 1۱۷) بپایان رسانیده و همان ترچم‌فادسی‌ابنالمقفع 
را سحر متقادب بشعر آورده و نسحه 1 اینك ور دسست . 

درینکه رود کی کلیله و دمته دا قطعا نظم کر ده‌است تردید نیست و تا کنون۱۱6 
ببت از ابیات بر اکند2 آن بدست آمده است که بجای خود خواهد آمد . این منظومه 
مسدس مقصور از بحر دمل بوده است بروذن فاعلاتن فاعلاتن فاعلان و چنا تک بعضی 
نوشته‌اند بیت نخستین آن این مت بوده است : 

هر که تامخت از گذشت روز کاد نیز تآموزد ز هیچ اآمو زگاد 

از ۱۱۵ بیتی که ازین منظو مه بدست آمده اغلب اببات باترجمه‌بارسی نصر ال بن 
عبدا لحمید مطابقت میکند و بعضی ابیاتآ ترا براک نموثه با مطابقت بترجمة پادسی آن 
مطابق‌چاپ بر یز ۱۳۰۶ ۱۳۰۵ قمری معروف بچاپ امير نظام که بهتر ین ومعتبر تر ین 
چاپ این کتابست نقل میکنم : 


این بیت مر بوطست بصححیفة ۲۰۷ : 


سر فرو کردم میان بخور از فر نج منش خشم آمد مگر 
این بیت مر بوط بصحيفة ۲۱۷ است : 
از فراوانی که خشکا ماد کرد زآن نپان مرمرد دا بیداد کرد 


این دو بیت مر بوطست بصحیفةٌ ۱۲۵ : 

شب زمستان بود کبی سرد یافت کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت 

کبیان آتش همی پنداشتند پشتة آتش بدو بر داشتند 
این بیت مر بوط بصحیفه است : 

شوب دآن گنج اندرون خمی بجوی زیر او سم‌چیستبیرون شو بدوی 
این بیت مر بوط بصحيفهٌ ۱۷ است : 

چون گل سرخ از میان پیلگوش یاچوزدین گوشواد ازخوب گوش 
این چپاد بیت مر بوطست بصحایف ۷۸ 9 ۷۹ : 


دمنه را گفتا که: تااین با نگی‌چیست؟ با نپیب و سهم این آ دای کیست 5 
دمتهزکتت او را رس ها در کار تو نه هست و سممی بیشتر 
آب هر چه بیشتر نیرو کند پندورغ سست بوده ‏ بفگند 


دل کگسسته داری از بانگت باند لک تلعدت 9 آواز , کز ند 
این بیت مر بوطست بصحیفة ۸۵ : 
چونکه ذن دا دید لغ» کرد اشتلم هجو آهن کشت و نداد ایچ خم 
۳۳۱ 


این بیت مر بوط بصحیفه ٩۵0‏ است : 


کفت با خر گوش خانه خان من: 


خیز و خاشاکت اذو برودن نکن 


این بیت دیگر نیز مر بوط بهمان صحیفة ٩۵‏ است : 


شیر غزم اورد و جست ازجای خویش 
این بیت مر بوطست بصحیفهٌ ۱۷۸ : 
گفت دینی راکه : این دیناد بود 


این دو بیت مر بوط بصحیفه ۱۲۷ است : 


و زدرخت اندر گواهی خواهد اوی 
کان تبتکواها اندرو دیناد بود 

این بیت مر بوطست بصحیفه ۲۰۵ : 
چو نکه مالیده بدو کستاخ فد 

این بیت مر بوط بصحيفهٌ ۱۲۰ است : 
چون کشف انبوه غوغایی بدید 

این بیت مر بوطست ,صحيفة ۱۰۰ : 
کدی دود و س :تاريك جای 
این بیت مر بوط بصحیفه ۱۷۸ است : 


مرد دینی رفت و آوردش کنند 


این سه بت مر بوطست بصحیفه 0 


همچنان کبتی که دارد انگبین 
کبت نا گه بوی نیلوفر پیافت 
تا چو شد در آب نیلوفر نهان 
این بیت مر بوط ,صحیفةٌ ۱۲۱ است : 
ماده گفتا: هیچ شرمت نیست ويك 
این بیت مر بوطست بصحيفةٌ ۸٩‏ : 
ذن چواین بشنیده شد خاموش بود 
این بیت مر بوط بصحیفه ۱۷۲ است : 
من سخن گویم تو کانایی کنی 
این بیت مر بوطست بصحيفه ۱۷ : 
گرچه هر روز اندکی برداردش 
این بیت مر بوط بصحيفةٌ ۱۸۵ است : 


خود ترا جوید همه خوبی و زیب 


و آشد این خر کوش را الفغده پیش 
کین ۳3 کدن موش را بروار «ود 


نو ند[ تیاه از درخت اندربگوی 
ان ستد زبدر که تاهشیاد بود 


کار مالیده بدو درواخ مد 
بانگ وژخ مردمان » خشم آورید 
لغز لغزان چون در و بنهند بای 


چون همیمممان دده‌ن خواست کند 


چون بساند داستان من برین 


ده 


شش امد سوی تلود شتا 
او بزیر آب ماند از ناگهان 


چون سب‌کساری نه بددانی» نه نيك 
کی کات زر 
هر زمانی دست بر دستی ی 
بافدم روزی بایان آردش 


همءچنان چون توجبه جوید نشیب 


این بت مر بوطست بداستان معءروف بازرگان و آهن‌و کودكت وموش : 


اندر آن شپری که موش آهن خورد 


باز پرد در هوا » کودك برد 


در میان ۱۱۵ بیتی که بدین وز نست وشاید ازسند باد نامه‌هم باشد دو ببت دا مو لاف 
فرهنگ جها نگیری‌ضبط کر ده‌ودر صدر آن مینو یسد: |زمثنوی «دودان آفتاب» رود کیست ؛ 


ری 


ات آزین قرار رود کی دو منطو مه بدین وژن داشته کی مخظومه کلیله و دمنه و واگ 
منظومه‌ای باسم «دوران آفتاب ولی چنانکه پیش ازین اشاده دفت رود کی در نظم 
کلیله ودمته پیروی کامل از اصل کتاب نکرده و مطالبی از خود بر آن افزوده است . 
چنانکه این چپار بیت در کلیله و دمنهٌ او بوده است : 


تا بان بو ازه سر مودم فر از کس نبود از داز دانش‌بی‌نیاز 
مردمان بخرد؛ اندد هر زمان داز دانش دا بهر گونه زبان 
ی کردند و آمی داشتند 5 ستکت اندر همی بتکاشند 
دانش اندر دل چراغ روشنست و ذ همه بدبرتن تو چوشنست 


و این مطلب در سایر نسخ کلیله و دمنه نیست . شاید هم این اشعاد از دیباچةآن 
کتاب بوده‌باشد » چنانکه ظاهر معنی آن‌حتکم میبکند » و نیزدر آن‌منظومه گفته است ۰ 
آنكت دا دانم که ادیم همست و ز دوان باك بد خواه منست 
هم بپر ته دوستی جویءعش من هم سدن بآهستگی گویمش من 
و این مضمون نیز دد کلیله و دمنهٌ معمول زمان مانیست . 
۳( شش مثنوی در 
ایبات پرا گنده که ازدود کی‌مانده است آشکار میکند وی بجزمنظومة کلیله ودمنه 
و بجز مثنوی «دوران آفتاب> بنا یگفته مو لاف فرهنگ جپانگری و سندیاد نامه که پس 
ازین ذکر آن خواهد اآزهد و هر سه بيك‌وزن بوده است شش مثنوی در داشته : 
۱) مننوی‌مطوی موقوف از بحرسریع بدین وذن : «جامهٌ پرصودت دهر ای‌جوان» 
مفتعلن مفتعلن فاعلان > که از آن‌دو بیت بدست آمده است . 
۲ ) مثنوی دیگر مسدس اخرب مقبوض محذوف از بحر هزج بدین وذن : «بگرفت 
بچنگ حتید و بنشست ‏ مفعول و مغاعلن فعو ان > که از آن نیز دو بیت فر اهم‌شده‌است. 
۳ ) متدوی دیکر مسدس محذوف از بحر مضادع بدین وژن : < چوانی گسست و 
چیره زبانی » مفاعیل فاعلات فءولن > که از آن سه پیت مانده است. 
۶ ) مثتوی دیگر اصلم مسیغ از بحر خفیف بدین وزن : < 8 نامردمست آن 
نا کس » فاعلاتن مغاع ان فم لان> که از آن ۱۷ بیت بدستست . 
5 ) موی دیگر متدن مقصود از بحر متقادب بدین وژن « چو گشت‌آن پریروی 
بیماد غنج , عون قدوان ف‌و لن فعول » که‌از آن ۳۳ پیت بدست آمده است * 
7) مثلوی دیگر و را و بط 
بیرداخت » مفاعیلن مفاعیان مفاعیل» که از آن تهبیت فراهست ‏ 
در دیوان چاپ طبر آن هجده بیت دیگر مثنوی بوی‌نسبت داده‌اند , مسدس‌مخیون 
اصلم از بحر دمل بدین وزن : < ای ذره کند خودشیدی . فعلاتن فعلاتن فعلن» 
در بعضی نسخ دیوان قطران نیز ثبت آمده اشت ولی‌نه ازرود کیست و نه اذقطر ان 
و از مثنوی «ساقی نام ظهودی ترشیزی شاعرقرن دهمست ‏ چنانکه بجای خودخواهد 
آمد . ظاه را یکی اذین شش متنوی‌اخیر دود کی «ءرایس‌النفایس> نام داشته است‌زیرا 
ارارر 


که حاج خیفه در کشف ااظنون (۱)میئو یسد . «عرایسالنغایس‌فارسی‌منظوم لفر یدا لدین 
۳ عبدایث محمد الر و کی (۲) الشاعر من ندماءالملك نصربن احمد السامانی > یعنی 
عرایس‌النفا یس منظومةٌ‌فادسی اذ فریدا لدین| بیعبداله محمدرود کی شاعر از ندیمان ملك 
تصر بن احمد سامانی و پیداست که حاج خلیفه خود این منظومه را ندیده است ذ بر ا که 
عادت اوست هر کتابی دا دیده باشد جملة نخستین یا بیت و یا مصلزع اول اغاذ آ نرا 
می آورد و بپعت جهة بهیچ وجه مقدور نیست معلوم کر دکدام يك ازین شش مثذوی دا 
نام‌«عر ایس النفایس> بوده است ۰ 
۴ ) سند باد‌نامه 

مسمشری (۱(۱ ۱ پاول هرن(۳) در مقدمه‌ای که بچاپ فرهنگ اسدی خودنوشته 
حقیق کرده است (ع) که مضامین بعضی اشعاد دودکی مر بوط بداستان «سندباد> با 


دسند باد نامه > است و حتی یتکی از ابیات آن مسر بوط می‌شود بیکی از حکایات 
و الب له و ال ۱ 

داستان‌سند بادیا سندباد نامه نیزما نتدکلیله ودمنه‌ظاهر] از کتابهاییست که درزمان 
صاسانیان از هندوستان بایران آمده و بزبان پهلوی‌ترجمه شده و نوح‌بن نصرسامانی 
خواجه عمید ابوالفوارس قنارزی درا که از دجال درباد وی بوده است فرمان داده که 
آن داستان‌را اذبپلوی بنثرفادسی ترجمه کند و آن ترجمه دا در قرن‌ششم ازدتی‌هروی 
شاءر معروف نظم کرده است و درهمان زمان‌ها یعنی درحدود سال 1۰۰ بپاءالدین 
محمدین علی‌بن محمدین عمر ظهیری کاتب سمرقندی دبیر و شاعر نامی ترچبةٌ قنارژی‌دا 
نهد یب کرده است کی بر 49 نارزی و نظم ازدقی هردو ازمیان دفته (0) و تپذیب 
ظپری درمیانست . 


مطابق تحقیق پاول هرن این‌سه بیت : 


آن گر نج وان مت برداشت باك وندد آن دستار آن ذن بست خاك 

ان زن‌از دکان فرود آمد چوباد پس فلرژزنگش پدست اندر نهاد 

مر د باه آن فار زش خاك دید "کردذ نرا بانگ و ای بلید 
مر بوط بداستان ستدبادست و نیز این دو بیت : 

گفت: هنکامی یکی شهزاده بود کوهری و بر هنر آژاده بود 

شد بگرمابه درون يك روز غوشت بود فر بی و کلان و خوب گوشت 


و این داستان از یت اد تک الف لبلة و لیله نیزراه یافته و در قصهٌ دوم از 
شب چپادم | اف لیله مندردجست و نیز این بیت مر بوط بداستان سئد بادست : 


ج ۲ - ص ۱۱۱ 
در اصل چنینست والی [شکارست که باید والرودکی» باشد . 
«ردم1 داد ٍ 
ص ۲۱-۱۸ از مقدمه آلمانی 
و - رجوع شود ببقاله نویسندة این سطور بعنوانو نثر فارسی در قرن چبارم» در شبارة 
اول مجله آرمان طعران-ص ۱۵ - ۱۰ 


۳۴ 


م ب و 


سب شتا بان امد اینك برژن روی یکسو کاغه کرده خویشتن 
و نیز این بیت : 
تا بخانه برد ژن دا با دلام شادمانه ذن نشست و شادکام 
و هم این بت : 
کربزان شهر با من تاختند اور وه 
اذین قراد دودکی داستان سندباد یا بعضی اژ حکایات و قصص آنرا نظم کرده 
است و آن سالپا بیش از اآن ده است که ابوالغوارس قنادزی این وکاب را نس 
فارسی‌تررجمه کند و ترجمةٌ منظوم دود کی بهمان وزن منظومهٌ کلیله و دمن او بوده و 
شاید آن مثنوی « دودان افتاب» که موّلف فرهنگ جپانگری برود کی سمت‌داده 
هیان ره منظوم سند باد بوده باشد و یا اينکه بعضی حکایات سندباد دا دود کی‌در 
منظومه کلیله و دمته خویش اند آاست ۰ درهرحال آ نچه مساست اشست که بعضی 
از مضامین و مطالب کال سندباد در میان اشعاد مثنوی بحردمل رود کی‌دیده‌ميشود. 
الک دودان آفتاب بجز کلیله و دمنه و سند باد نامه بوده باشد ظاهرا او مه منظومهةٌ 
بحر دمل داشته است . 
اکر دودان آفتاب را نام منظوم4 کلیله ودمنه و منظومةٌ سندباد نامه ندانیم و 
منظومهٌ سومی بپندادیم نتیجه این میشود که آ نچه از اشعار مثنوی ببحر دمل از دودکی 
مانده‌است از آن‌و از کلیله‌ودمنه وسندباد نامه‌است که هر سه‌دا بيك وزن سروده‌بوده‌است . 
چنان مینماید که سندباد نامه یا داستان سندباد که از هند بایران آمده بزبان 
پپلوی ترجمه شده وسپس ازپپلوی پزبان سریانی وازسریانی بیونانی[تر | ترجمه کرده 
باشند و ترجمه یونانی آن بناع «سنتیپاس> (۱) معروف شده است. این کتاب دا بز بان 
عیری داز عبری بز بان لاتیت هم ترجمه کرده| ند وترجمه‌های یونانی ولاتيت آن در ارویا 
سیار دایچج شده و بچند زبان ادوپایی تقل کر ده| ند 3 
۳ کویا از ترجمة بپلوی که دد ايران شده بز بان تازی نیز رفته است و ابان‌لاحتی 
انرا بتظم تازی در آورده است (۲) . 
اکنون از سندباد نامه بجز ترجمه منظومی که در ۷۷۲ شده واشعار آن استادانه 
نیست همان ترجمةٌ منتود ظبیرالدین محمدین علی بن محمد بن عمرظپیری سمرقندی در 
دستس ت۹5 د بر طمغاج خان ابر اهیم از بادشاهان سلسله خانی ماوراءالنپر نوده است ۰ 
در مقدمهٌ این ترجمه (۳) چنین آمده است : «این کتاب بلغت پهلوی بوده است و تا 
بروز گار امیر اجل عالم عادل ناصرالدین ابو محمد نوح بن نصر (ع) السامانی اناد 
برهاه » هیچ کس ترجمه نکرده بود : امیر عادل نوح بن تصر فرمان داد خواجه عمید 
0 099:او5 
۲- کتاب الفبرست ابن‌الندیم چاپ قاهره ص ۷۳۲ 
۳- چاپ استانیول ص و ۲ 
۱ >- در اصل نوح بن متصور واین درست نیست زیر که ۹ در سلطنت نوح بن 
نصر بوده است ۰ 


۳۳۵ 


ابوالغوارس قنارژی دا تا بز بان‌فادسی ترجمت کندو تفاوف واختلالی که بدوداه یافته بود 
بردادد ودرست وداست کند» بتاد یخ‌سنة تسم و ثلئین و ثلثماه۰ خواچه عمید ابوالفوادس 
دنج بر گرفت وخاطر در کار آورد و این کتاب را ب,عبادت ددی برداخت 1 لکن عیارت 
عظیم نازل بود ... و نزديك بود که از صحایف ایام تمام مدروس گرردد فاانتون نقر 
دولت قاهره احیا بذیرفت واژ سر طر اوت و دون #کرفت که 

چنان مینماید که دود کی‌کلیله ودمنه وسند باد نامه هردودا بيك وزن و بیحردمل 
بشعر آورده باشد , بهمیت جهت در میا اشعاری که ازین وزن مثنوی باقی مانده" برخی 
اشعار هست که امیتوان بدرستی معلوم کرد از کلیله‌و دمنه بوده است یا ازسند‌باد نامه . 

چنانکه گذشت پاول هرن مضامین برخی ازین اشعار را در سندیادنامه یافته است. 
در سنجش برخی اذنن اشمار با ترجنة سندبادنامة ظهیزی معلوم میشود که بر خی از آ نبا 
دارایمضامین ستد باد نامه است‌وجای آنها راباسندباد نامه چاپ استانیول نشان‌میدهم؛ 


ماده گفتا : هیچ شر مت نیست» و يك چون سبکساری, نه‌بد دانی» نه نيك 
این بیت مر بوطست بصحیفة ۰۱۲۵ 
آن کر نج وشکرش بر داشت باك و ندر آن داستادآن ذن بست‌خاك 
این ذن از دکان فرود آمد چوباد پشس فار رتش بدست اندر نپاد 
شوی بکشاد آن فارزش خاك دید در د زن‌دا بانگ و گفتش:ای بلید 
این سه شعرمر بوطست بصحا یف ۰ و ۱۳۱ ۰ 
گفت + عتکاس یکی شپزاده بود قکودری و بر هر آزاده بود 
شد بگرمابه ددون استاد. غوشت بود فل‌ی ا_کلان » جنیادمکو شت 
چون که نالنده بدو اکستاح بش دد ددستی 2 و در واح شد 
چون که ذن دا دید لغ» کرداشة همجو آهن گشت و نداد ایچ خم 
این چپار بیت مر بوطست بصحیفة ۱۷۳ ۰ 
| ندر آمد مرد بازن چرب چرب ۰« گنده پیرازخانه بیرون‌شدبترب 
و این ببت مر بوطست بصحیفهٌ ۲۶۳ 
کرد دوبه » یوز واری * يك ژغند خو یشتن را زان میان بیرون فگند 
این بیت مر بوطست بصحيفة ۲۹ ۰)۱(۳ 


گر بزان شپر برمن تاختند من ندانستم چه تنبل ساختند 
این بیت هم احتمال مبرود از سندباد نامه باشد از صحیفهٌ ۳۰۳ ۰ 

داشتی آن تاجر دو لت شمار صد قطار ساد |ندر ذیر باد 
این بیت مر بوطست بصحيفةً ۱۵۶ یا ۰۲۹۹ 
مرد را نهماد خشم آمد این غاوشنگی بکف آوردش گزین 
این بیت مر بوطست بصحیفة ٩۰‏ يا ۲۸۱ يا ,716۰ 
آبکندی دود و بس تاريك چای لذر لزان چون ددو بنهاد پای 
۱ رجوع‌کنید سلسلة مقالات [قای محمد. دبیر" سیاقی بعنوان «رودکی و سند باد نامه» 
در مجلهٌ یذما شمارءٌ ه و ۷ و ۰ سال ۸ وشمارة ٩5‏ سال ٩‏ 


۴۳۳۹ 


این ببت مر بوطست بصحنفه ۱۱۵ ۰ 

آقای محمد دبیر سیاقی در قسمت چپارم مقالتی که پیش اذین 
میگو ید مر حوم دهغدا اين بیت رود کی دا : 

چار غنده کربشه با کژدمان خوردایشان پوست‌روی مردمان 
افنامه منطومه معروف در عقاید زردتشتیان بز بان بپلوی میدانسته 


بدان اشاده دفت 


از اردای ویر 
است وا گر این نکته محقق شود میتوان گفت دود کی اردای و برافنامه دا نیز بشعر ددی 
در آورده بوده است . 
۵) مدایج 
نخستین شعری که بز بان پادسی امروذ یعنی ذبان دری مانده و ما رسیده است که 
همان بان دود کی در هززارو اند سال پیش باشد از محمدبن وصیف سکزی (۱) شاعر 
مداج یعقتوب بن لیث صفارست که مدیحه است دربارة این بادشاه واذین دود پیداست که 
سرایندکان پادسی زبان از دیر باژ مدایحی سروده‌|ند ومدیحه اژ قدیم‌ترین اقسام‌شعر 
بارسیست. دلیل پم [شکارست : شاعران زبان دری .دا درگامپای نجست پادشاهان 
ایرانی نواد آل صفار و آل سامان بشاعری برانگیشته| ند و باعث شعر بزبان دری ایشان 
بوده | ند و پیداست که نعستین | ندیشه‌ای که سرراینده را در گر فته ستاش این بادشاهان 
بوده‌است. بهمین جهت از اشعاری که بمارسیده قدرم‌تر ین اقسام‌مدایح ومناقب‌پادشاها نست. 
سس از آن اقسام در شمر مانند تشبیب و تزل ومر ثیه وتشبیپات وحکم و معارف و 
تصوف وقصص وتمثئل وجز آن بدیدار شده است . 

در اشعار شاعران متقدم ايران مدایح درکن بزد گ و مبم شعر ست و بهمین جهت 
«شاعر ان قصیده سرا> در شعر پادسی مقام خاصی داد ند ۰ بزرگان این شاعر ان بشتر 
کوشش خویش را در مناقب فصیح و بلند و مدایج غرابکاد برده‌اند . رود کی در میان 
ایشان از حیث مدایح گ اه کات و حون بزدگان این ساسله از شاعران همیشه 
اورا باستادی نام برده| ندوخود راشا گرد و بیرو اوشمر ده‌اند پیداست که وی بزد گترین 
ایشان بوده است ۰ 

هنوز مدایح دود کی از قلاید شعن پارسیست وبا آنکه عنصری در مدیجه یکی از 
بزدکترین قهرمانان این میدان بوده هر گز بپای دود کی نرسیده است . دقیقی با آن 
همه توانایی در شعر گوید : 


استاد شپید زنده بایستی و آن شاءر تیر» چشم‌دوشن بیث 
تا شاه مرا مدیح گفتندی بالفاظ خوش و معانی دنگث 
و هو جای دیت رده است : 

کرا رودکی گفته باشد مدیج امام فنون و سخنور بود 


۰ ۱- رجوع کنید بمقالهٌ مرحوم عباس اقبال بعنوان «شعر قدیمایران» در مجلهٌ کاوه برلن 3 
سال دوم دورة جدید - شمارة ۲ ص ۱۱ - ۱۸ وتاریخ سیستان ص ۲۱۰ - ۲۱۱ 


۳۳۷ 


دقیقی مدیح آورد سوی او چوخرما بسوی هجیود(۱) بود 
و این دو بت دا نیز چذیت روایت کرده‌اندکه اصح می‌نماید : 


کرا دودکی گفته باشد مدیح امام فنون سخن بود . ود 


چوخرمابودبرده‌سوی هجر(۲) 
خاقانی شیروانی جابی که منتهای فخرومبالنه ددحق خویش کند گوید : 
شاعر مبدع منم‌خوان معانی مر است دیزه خودخوان من رود کی وعنصری 
ادیب صایر ترمذی درقصیده‌ای بدین مطلم : 
لب جو طننه ز ند 58و۳۵ بدخشان دا 


دقیقی مدیح اورد نزد او 


دخ تو سره نك افتاب رنانان وا 
در مدح دئیس شرق مجدالدین علی در باب مدایح خودگوید : 


زبان و طبع معزی و رود کیست مرا ثنای دو لت سلجوق و آل سامان دا 
امید معزی نیشابوری در قصیده‌ای بدین مطلع : 
همی بنازد تیغ و نگین و تاج و سر بر شهر باد ولایت کشای وک( 


در مدح ملکشاه سلجوقفی و وزیرش نظام الملكت طوسی هم در باب مدایح 

خود گوید : 

ا گر که زنده شود دود کی ددین ایام ز مدح هردو شود عاجزوخورد تشویر 
منوچپری دامغانی درقصیده‌ای بدین مطلع 5 


وقت بهپادست و وقت ورد مورد کیتی آداسته . چو خلد معلد 
در مدح فضل بن محمد گوید : 
شاعر ومپتردلست و زيرك و والا رودکی دیگر ست و نصر بن احمد 


ناصر خسرو قبادیانی دد قصیده‌ای بدین مطلم : 
شاید که حال و کار دگرسان کنم هرج آن بپست قصد سوی آن کنم 
در حق خویش گوید : 


جان دا ز بپر مدحت آل دسول که رودکی و کاهی حسان کنم 
فرخی سیستانی درقصیده‌ای بدین مطلم ؛ 
باغ دیبا دخ پسرند سلب لمبگر کشت و لمبپاش عجب 


در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن تاصر الدین برادر سلطان محمود غز وی دد 
مد رحه و درشریطهٌ قصیده گوید : 
شاعرانت چو دودکی و شپید مطر بانت چوسر کش وسر کب(۳) 

عضایری رازی ددقصیده‌ای بدین مطلم : 

۱- این کلمه ظاهر] بعطا ضبط شده چه بپیچ وجه معنی لنوی ندارد و تصحیح آن ,مظان 
ممکن نشد . 

۲- هجراسم بای تفت جز برة بحرین باشد وو خرماسوی هجر بردن > چون « زیره‌بکرمان 
بردن » مثل سایرست : 

رس ۳ ظاهر آ دو تن‌از بزرکان علمای موسیقیایران درزمان ساسا نیان بوده| ند. 


۳۳۸ 


زحضرت ملك‌ملك بخش‌دشدن مال 
که وی را طعن کرده بود ازینکه در مقام شکر از 
دلیل دا ازمدایج رود کی داسته 


بیام داد بین بئده دوش با دشمال 
و آن‌درجواب قصيده عنصر یست 
بسیاری تعمت مدوح نالیده وشکوه کرده است بهتر ین 
و دررد گفته عنصری گفته است : 
شءر شکر نگه کن که رود کی گفتست همه ای ۱ درو بشست و دنج عیال 
غم وعناست‌مرا گفت.زین‌ضیاع وعتاد قغان همی کنم ازد نج گنج وضیعت‌ومال 
ازین اشعار که بزدکان شعرای قصیده سرای ایران گفته‌اند پیداست که تا بچه 
پایه مدایح رود کی دا بلند می‌دا نسته| ند و ازرسیدن بدوفعر می کرده‌اند . رود کی خود 
کرک وش | درمدایح می‌دانسته و جایی که از گفتن مدح امیر | بو جعقر بسرا[خود را 
تاتوان‌می‌شمادد برجر یروطائی وحسان وسحبان شعرای مشپودعرب که درمدایج معروف 
بودها ند خود دا فزو نی می‌نهد و میگوید : 
جز بسزا واد میر گفت ندانم ورچه جریرم بشمر وطائی وحسان 
سخت شکوهم که عجز من بنماید 
مدایج رودکی بر شم‌رای درک امتیاژز سیار دارد ؛ بیداست که نسیت ,معدوحن 
خو بش منتهای صداقت را داشته و چون ایشان دا مدح همی گوید ستاش وی از صدق 
درون و اعتقادکامل می‌تر اود 3 چناتکه فی| لمثل گو ید : 
دایم بر جان او بلرزم» ژيراك مادر آزادکان کم رد فرز ند 
واین مدیحه از کثرت صدق و مودت چون ستخن پدری در بارة فرزند یا فر ژندی 
بدرست که چون آزاد گان‌دا درزمانه امانی نیست بر جان‌او بارزم که مبادا روز گار 


ورچه حریفم ابا فصاحت سحبان 


درحق 
وی دا چشم زخمی دساند - 

دیگر از مختصات مدای او انست که اغراق درستایش خویش دراه ندهد و معدوح 
خویش دا چنانکه هست بستاید و گوید: 

گرچه بکوشند شاعران زمانه مدح کسی را کسی نگوید مانند 

جای دیگر گفته است : 


ورچه بکوشی بجهد خویش وبگویی ور چه کنی تیز فهم خویش بسوهان 
ور چه دو صد تابعه فریشته دادی تیز بری باز و هر چه جنی و شیطان 
گفت ندانی سزاش . خیز و فراز آد آتکه بگفتی چنانکه گفتی نتوان 
اينك مدحی چنانك طاقت من بود لفظ همه خسوب و هم بمعنی آسان 


امتیاز دیکر مداحه او بررمدایج دیگران | نست که محاسن وخصال بزر کی ممدوحین 
خویش دا چنان می‌پرورد که ممدوح وی در آن دلیرترواستوارتر گرده» چنانکه گوید : 
دیر زیاد آن بزر گوار خداو ند جان کاس بجانش اندر پیوند 
بزد گتر ین مزیت درمديحه او نهایت فصاحت در کلام ودل‌انگیزی در معا نیست و 

هیچ کس دا تا کنون درز بان فادسی چنین مدایج فر بنده دست نداده است که او گوید : 

درست و راست کناد این مثل خدای ودا ااگز تست ک ود هوازد دی تشاد 

۳۳۹ 


وسیخن سنجان دا نند که این الفاظ تابچه بایه بلند ورشیقست ‏ جای دیگر کوید : 
ای چان خداوندان بر جان تو پیو ند مکروه تو ما :دا منمایساد خداوند 

و نیز اهل سخن دانند که ددین بیت تابچه‌مایه صدق درون وفصاحت الفاظ کنجدةه 
است » همو گوید : 

کر کس بودی که ذی توام بفگندی خویشتن اندر نهاد مسی بفلاخن 

اگراین مضمون بدست شعرای اغراق بسند زمانهای مد میفتاد با بچه حد ثرا 
خراب می کردند وتا بچه سان مبالغات بارد واغراقات ناپسئد مستکره از آن می‌ساختند. 
پالسکس این بیت دود کی چنان‌طبیمی ودلنشینست که حتی دیگر ان که ممدوح او نبوده ند 
واین بیت‌در بارة ایشان یت وی نر | بشژو ند بوجد وسروری‌در | یند واز لطف‌این مت 
فر یفته گردند . شادا وخرما ممدوح ی که چونین مدایج درحق وی بسر ایند و راستی نصر 
ابن‌احمد و چند تن دجال ددباد وی که ممدوحین دواد نی بوده‌اند نيك بخت تر ین مردم 
جپان بوده‌اند که هنوز بس از هراد واند سال در منت بل | لفاظ رود کی مارا ستایش 
ایشان می‌خواند . 
۲) مرالی 

از شعرای ایران که پیش ازدود کی بوده‌اند مرائی‌نمانده است که بدانيم پیشآزو 
مر ثبت در شهر بادسی بکدام بایه دسیده بود ولی در چند بت مر ثبه ای که از رود کی بما 
رسیده منتهای یک او را می‌توان دید . معروفست که شعرای عرب در مر ثیه بجای 
بلند رسیده | ند ولی کسا ِ که در هردو بان دست دار ند دانند که مررثیه رود کی کجا 
و فیالمثل آن مززتی معروف لوالساهه سا ان و لا نت 
متوفی رانشناسد واژخصال او آ گاه نباشد دل بر وی بسوژاند. دود کی ددین پاب توانا 
تراز اقران خویعست . همه کس قصیدة معروف فرخی را در مرثیت یمین الدو له محمود 
غر نوی وقصيدة غرای معزی را ددمر تیه جلالالدین‌ملکشاء سلجوقی و نظام| مك طوسی 
و زیر اوخوانده است وداند که این دوشاعر بز رگ چگونه درین دو قصیده حواا ند آکان 
خویش را شورانند و پس‌ازقر نها آپ ازدی دگان مردم بر آور ند 


رود کی ازیشان, نیز توواتاترست » درمر تیه شریدگو ند : 


کادوان شید رفت اذ پیش و آن ما دفته گیرو می‌اندیش 
از شمار دو چشم يك تن کم وز شماد خرد هزادان بیش 


باید انصاف داد شاعری که خود بر و شکسته باشد و مصاحب و رفیق دیرین او 
چان سیارد و تکیت او وی را بیاد گذشت عمر خویش بیندازد [یا دور کنو تواند شعری 
شور انکیزتر ازین سر ایدو 
درمرثيةً مر ادی گو ید : ۱ 
مرد مرادی » نه همانا که مرد مر ک چنان خو اجه نه کاریست خرد 
کال رات سر سلا ح الید برد در 5 
کیست که این بیان دا بااين همه وقر وعظمت بشنود وبرس ک این‌شاعر بزد ب 


۴۳۴۰ 


بالبف واسف ددیغ نورد ؟ پس از آن گوید : 
کاه نید او که ببادی بر ید ان ید که بسرما مراد 
کنج زری بود. ددین خاکدان کو دوجپان دا بجوی می‌شهرد 
در دفتن شاءعری دا نشمند ومصاحبی پر خرد بیان از ین‌فصیح تر ومعانی اذین بلندتر 
هیچ کس را دست نخواهد داد . 
جای دص درمر نت گعته است : 
آندر عجیم زجان ستان دز ی وی جان ستد و از جمال تو شرع نداشت 
درحق نیکو دویی که باحسن وجوانی در گذشته و کسان را سوك خویش شا نیده 
است نیز بیان اذین شودانگیر تر کسی دادست نخواهد داد . 
۷) مهاجات 
هرشاءعری طبعا نازك دل ودقیق القلب وژود د نجست وچون آزار بکسان نرساند 
آزار کسان دل وی دا بسیار بدرد آورد ولیکن جون در صدد انتقام و کینه جویی 
نو اهد بود خشم او متحصرست بچند بیت که دد حق آزار گر خود سراید و بیشتر 
بدرد دلی و شکوه‌ای ماننده است و شاید آنرا نیز هر گز بر کسی نخواند و در میان 
اشعاد خویش بیاد آن آسیبی که دیده است مکتوم و بنپان بدارد - رود کی نیز کاهی 
هجایی در بارة نابکاری یانا کس ی که قطماً وی دا آژاد دسانده است کوید ولی هجاهای 
اورا بااهاچی دیگران فرقست . الاو کر دراه‌اجی خویش کی نکر ده و تپعت 
ناموسی بکسان نزده است » جایی که بسیار خشمگن شده گفته است : 
آن خربدرت بدشت خاشاك زدی مامات دف ودو رویه چالاك زدی 
ای بر سرکو رها تبارك خواندی وین بر در خانها تیوراك زدی 
پیداست ,که هیچ مبالغه درین هجانیست ‏ در حق کت که بدرش در وتان 
مصحف می خو | نده ومادرش برددخانپا دف می‌زده است + حنتآاس کر بمقامی بزر گ 
رسد وشاعری چون رودکی داییآزارد کمترین کیفر اوهمین رباعیست که بهیچ وجه‌تهمتی 
با ناسزایی در آن نیست. اینجا نیزشاءررقت معانی ودل‌انگیزی الفاظ خویش دا ازدست 
نداده است . 
ماک ار خش‌گین نباشد هجو اوچنان خفیف و بی آزارست که شاید آن کسی 
که وی داهجو کرده است خودازشنیدن این بیت نر هو او ید 3 


وین فوه پیر ذ بهر تو مرا خوادگرفت برهماناد اژو ایزد جباد مرا 
با این‌دو بیت : 
چرخ فلك هر کز پیدا نکرد چون تو یکی سفلهٌ دون ژ کود 
خواجه ابوالقاسم از ننگ و اشامت از وگو 


اهاجی دود کی ددمیان سایر اشعار اوبسیار کست» چنانکه درمیان ٩۸۰‏ بیت که 
ازومانده تنها نه بیت درهجاست , از رنجا پیداست که شاعری سیار هجو و ناسز |کو نبوده 
است واین خوديکي ازمحاسن بزر ک‌اوست ۰ 


(ور 


4 تغز لات 


عنصر ی شا عر شهیسر قرن پنجم و ید 0 


غزل دود ای واد نیکو بود غز لپای من رود کی واد دیست 
اکر چه پکوشم بپاديك وهم بدین پرده اندر مرا باد نیست 


واین منتپای جلالت رود کی ددغز است که‌شاءری مفلق واستاد شمرای جپان چرن 
ءنصری ملك الشعر ای یءین الدو له محمود خود اعتراف کند که اودا غزل چون رود کی 
دست ندهد. تغزل هميشه از شاهکارهای شعرای ایران بوده است وباا نکه ظاهر امرحکم 
میکند که‌شه‌رای ابر ان پس از اسلام تغزل‌دا از شعرای عرب تقلید ورده‌|ند سخت | شکارست 
که‌هر گز هیچ شاعر تازی در اطف سخن وبیان شورانگیز و الفاظ ملایم و ا<ساسات تند 
و تأتیر در قلوب بپای غزل سرایان معروف ایران نرسیده است و چون غزل دد شعر 
بسیار طبیعی و پیوسته بعوی بشر یست مانند بعضی از کوته نظران گفتن که شعرای ایران 
غزل دا از شعرای تازی آموختهاند دلیل بررستخافت رای و کوتاهی اندیشه است و سخت 
[شکارست که غزل سرودن دا هیچ ملتی از ملت تا تعلید تکرده آست و همین جههة 
بیش از هزار و دوست سالست 4 هر گز دیار ما از غزل سرایان بزرك ی نمانده و 
راستی اذین تحت اکمواز ما چون بوستانی بزرگ و 7راسته است که ۳ مزاد آوا 
از آن رخت بر سته و همیشه هزار دستان ژند باف و این بوستان ز ند خوانی 
و غزل سرابی کرده است ۰ با این همه دود کی هنوژ در جای بلند خویش برین گروه 
بی‌شمار غزل سرایان شهر بادی و بیشوایی دارد. حلالت قدرفر خی سیستا نی وصا بر تر مذی 
و مءعزی نیشابوری درمیان غزل سرایان متقدمین از تلقیقات دل‌انگیز رمک سارت دلنشین 
ایشانست , ولی دودکی اذین حیت بریشان نیزرجحان دارد ‏ جایی گوید : 

گل‌صدبر گ‌ومدك و عنبر وسیب یاسمین سپید و مورد بزیب 

این همه سکره تام شداست نزد تی ای بت ملوك فر یب 

و که تمام الفاظ ذر ببنده و کلمات دلنواز ژبان فارسی دا ددین دوبیت خلاصه 
کرده‌ا ند 5 کدام سرت 1 شعر بسندد و عشق شاعر را قدر ؟کذ|رد واين بت را 
درحی حویش و یف ار 

عشق زر بممبری » لیکن حسن دا آفر ید کاد تویی 

آیاعاشی تواند که درحلب معفون وبرانگیعدن مپراونست وش نیهوت در 

ازین که درین دوست دود کی راست داشته باشد : 


جون کته یا دو ات درز از جان تهی این قالب فرسوده باز 
پر ال تن کی کوی از کای من تو بکشته و پشیمان شده باز 


ای ار بز رک 


ی رل مر 
که چنان دقیق و رشیق باشد که فورا توجه هر شئونده دا حلب کند را مطلعی بدین 


ارت‌های فصحای شعرای ایران دد تفزل مطلع قصیده است 


رفت و دل‌انگیزی درمیان اشعاد شعرای ایر ان هست : 
ون فرستاد سر اندر عیار مرا که : مکن یاد بشعر اندر سیار مرا 


۳۳ 


شاک این مطلم رود کی را شنود مایلست تمام این قصیده دا بشنود و آن بت 
عبار او دا بشناسد ‏ درا که این قصیده ازمیان رفته است . 
۳ دروصف معشوی کار شاءر ازهم»جا دشوار تر ست » باید بان وی چنان دلیذیر باشد 
که سنگدلان وا ال رترام سازد » کدام سنگد است که بدین بیت نرم نشود : 
خوبان همه سباهند, اوشان خدایگا نست مر نيك بختیم دا بر روک او نشانست 
۱ و نیز درمطلع غزرل بیت دل|نگیز تر و لطفتر ازین محکن تست که گویت ۷ 
آمد ‏ بامدادان ۴ تکادین از کدوخ 


پیدم 3 ۳ ۳ 
با دو دخ از باده اعل وبا دوچذم ازسحر شوخ 
را با قافیتی بدین تنگی و نادوایی . 
اما آزکر معشوقی از عاشق خویش رمیده گر دد ووی را ید یاد کند بیتی‌مناسب تر 
اورا نتوان گفت : 
بو باذ گردد غم عاشقی نگادا؛ مکن این همه زشتیاد 


کسانی که اذ ادج فصاحت ورقت کلدمات غزل‌سرایان قرن چپادم و پنجم ايران لذت 


این 


می بر ند دانند که ددین مطلع غرل آنهم با نتکی قافیت و نادسابی وزن لطفست کته 
هر شاعری را روی ندهد : 

ای بار خدای , ای نکاد فتنه ای دین خردمند دا تو رخنه 

و نیز درین بیت چه منطق فریبنده و چه الفاظ دلنشینست : 

ای مایهٌ خوبی و نك نامی روزم ندهد بی تو دوشنای 

4 ) خمریات 

از زمانپای بسیار قدیم و شاید از نخستین روژی که شعر در جهان پیدا شده است 
یکی از بپتر ین مضامین شعرای هرملتی خهر یات بوده است . خمر یات شعرای یو نان قدیم 
هذوز از دل انگیز ترین اشعاد بشمارست . بعءعضی از شعرای عرب نیز ددین میدان اشمار 
(طیف گذاشته [ند ۰ 

رود کی بنوبٌ خویش ددین داه از بزرگان شعرا کمتر نیست. عشق وباده وموسیقی 
سه ملازمند که هريك بی دو لازمةٌ دیگر ضایست . خمریات رودکی دا درمیان شعرای 
ایر ان باید دردرجه اول لطف ورقت قر ادداد ۰ يك‌جا گوید : 


و آن‌عقیقین میبیء که‌هر که بدید از عقیق کداخته نشناخت 
هر دو يك گوهر ند ليك بطبم این پیفسرد و آن د گر بگداخت 
۳ سوده دو دست رنگین کرد ۳ جشیده بتارك اندر تاخت 


در شهء‌ر پادسی نظیر این اشعاردا نتوان یافت که تشمیهات آن تابدین بایه طبیعی 
و خالی ازاغراق باشد . جای دیگر گوید : 
بیاد آن می, که پندادی دوان یاقوت نابستی 
و یا چون بر کشیده تیغ پیش آفتا بستی 


۳۴۳ 


بیا ی و اندر جام مانند کی 
بخوشی و اند ديدة بی‌خواب خوابستی 
سحابستی قدح بر بی و می قطرة سحابستی 
طرب گویی که اندر دل دعای مستجابستی 
اگر هی نستی بیس روهه ردلبا رای 
اگر دد کالبد جان دا ندیدستی» شرابستی 
این ابیات از فراید اشعار ذبان فارسیست و گذشته از ملایمت الفاظ و حسن بیان 
مضامین بدیع در آن بسیارست» ونیز جای دیگر : 
نز 21 می که ۳ سرشکی اندر چکد یل 
صد سال مست باشد اد بوی او نگ 
آهو بدشت گر بخورد قطره‌ای از آن 
عرنده شی کردد ی شش از لک 
ددین دو بیت| ندك اغراق ومبا لغتی‌هست ولی درهمان حال تايك انداژه طبیعیست. 
شاهکار رود کی درخمر یات قصيدة معروف اوست بدین مطلم : 
مادد می دا بکرد باید قربان بچهٌ او دا کرفت و کرد بزندان 
و آن از امپات قصایدیست که اژو باقی مانده است . درین قصیده مضعون بدیعی 
برای شء‌رایی که پس اژوما نده| ند گذاشته است و آن تفصیل رسیدن اتکورست درخزان 
و چیدن آن و نپادن دد خم ومی‌ساختن که میدان سیار وسیعست برای بدایع تشبیپات 
شاعرانه. هر کس این مضمون دا درشه‌ر تقلید کرده ازمعار یف شعرای ایران شده است . 
شهرت بضاردمرغی از قصیده‌ایست که بهمین منوال سروده است وشپرت با یدارمنوچپری 
دامغانی نیز (روصایه ومسمطان وله بدین محدو روف ورود کی درشعر پارسی مبتکر 
این مضءون یدیم درخمر یا تست . 


۰) تشبیهات 


بزر کتر ین مهارت هر شاعری در تشبیهاتست ‏ شعر بی‌تشبیه چون حسن نا آراسته و 
چون 9 ناییراسته است » تشبیه بمثا به آدایش وژیورست درشعر ؛ هرشاعر ی که در تشبیه 
ز بردستآتر باشد جهانکیر‌ترست ولی تغبیه دا بایدکه اختصناص بموضع وعصری محدود 
نداشته باشد, رعنی شاعر بزر گ آنست که مشبه خود دا بچیزی تشبیه کند که در همه 
چا وهرزهان تون یافت وهر کس لطف وشیوایی آنرا دریا بد. امتیاز دیگرتشبیه [ نست 
که موّ لفین بدیم و مس نات وثلام گویند که باید مشبه به‌اقوی اذه‌شبه باشد یعنی همیشه 
چیزی دا جیزی تکوترازاان آکرر وچیزی که ۳۳ ن صفت معروف آر باشد وامتیاز 
د کر ست که تشببه بدیع باشد و شاعری بیش ازو آن تشبیه دا نیآورده باشد . این 
همه دشوادی‌ها دا رود کی بتواناه بی طبع وقاد وش ددع است ‏ < دب 
آن| بر بین» که کر ید چون‌هرد سو کواد و آن‌رعد بین» که نالدچون عاشق کتیب 


۳۴ 


در تغببه میگوید » در آن قصيده معروف ؛ 
چرن بت تسا کرد کونه یاقوت سرخ گیرد و مرجان 
چند ازو سرخ چون عقیق یمانی چند از و لعل چون نکین بدخشان 
7نکه کر نیب کب درش اتکگازی سشیه آخوارهید زا نی" کالان 
ور بیلود انددون بینی وی گوهز سر خدت بکف هوسیعءر ان 
و نیز دروصف می میکوید ۰ 
بای گویی اندر جام مانند کلاستی 
بخوشی 1 اندر دیدة بی‌خو اب خواستی 
سحاستی قدح کویی و می قطرة سحابستی 
طرب "گویی که اند دل دعای مستجابستی 
چات دود کی فراهمست » ازین حیث نیز 


آن همه محاسن که کفته آمد ددین 
رودکی سر آمد شعرای شیر ین بان ایرانست . 
۲۱۰ مناظر طبیعی 

دیگر از مختصات شمرای ایران معصوصا شعرای قرن چپادم وپنجم و ششم که 
باسم‌شعر اک بر کستان باغراسان معرو ف گشته‌|ند توانایی بسیادایشانست دروصف مناظر 
طبیعی . بهار یه و خزانیه‌های اخلاف دود کی چون عنصری و فرخی وصابر و مسعودسعد 
سلمان و منوچپری و انوری و ابوالفرج دونی و اقران ایشان مشهور جهانست و حتی 
شعر ای م«روف عرب که در اوصاف طبیعت باوج فصاحت وبلندی شعر رسبده| ند چون‌دیاد 
ایشان در نز هت و صفا وطراوت بااکشور ما در خور قباس نیست طیعا از شعرای ایران 
بازما نده‌ا ند . دود کی دا اذین حبث نیز استادی مسامست ‏ شعر او درمناظر طبیعی چون 
تغمه‌است که هر خاطر حزین دا بنشاط آورد و چون سرودیست که در دل بی وجوان 
کار گر افتد و تزهات ایران چون وی شاعری می‌خو اهد که اوصاف آنرا دد گیتی مخلد 
سازد ؛ درجایی گو ید 1 


آمد بپادخرم بادنگ و بوی طیب با صد هز ارنزهت و آدایش عجیب 
در همین قصیده گو بد : 
بادان مشکبوی بیارید نو بنو و برف بر کشیدیکی حلاقصیب 
و دورتر اذآن گوید : 
| کنون‌خودید باده وا کنون ژ بید شاد کا کنون برد نصیب حبیب از بر حبیب 


کدام غمگینست که بدین ابیات شاد نگردد و کدام سو کوارست که بدین اشعار 
مصیت خو یش فر امش تتدند ؟ جای زک کدرا 4 

آن صحن چمن که از دم وی که دم گرگ با بلت‌کست 

اکنون ز بهاد مانوی طبع ررناست 

اگر باد بپاد با آن همه لطف و رقت و دلادایی میو است زمزمه‌ای ساز کند و 
سرودی سراید دلنشین ترا زین سرود نمی‌توانست . 


۴۴۵ 


۳ امثال 


البته بزر گتر ین‌شاعر آن کسیست که ز بان‌خویش‌دا به‌ازدیگر ان‌دا ند ز بانمر شاعر 
اچون‌نسیج می‌بافنده راست وچون زرزر گردا هرچه نسیج نیکوتر بود وهرچه زرسره‌تر 
باشد جو لاهه وزر گررا سود بت کل ازانتعاب کامات وحسن سلیقه در براکیاب و 
تلفیقات که از نجستین وسایل شاعر یست وهرشاعری که کلمه نیکوتر ودلیذیرتر اختبار 
ند و تلفیقات وی بطبع نازك نزدیکتر بود دواج شعر او بیشترخواهد بود» امثال هم در 
هرژ بان منز له نك درطمامست. شاعری که امثال زبان خویش دا نیکوترداند دردلپای 
مردم دیاد خویش بیشترره یابد . دود کی را در دانتن امثال زبان پاردسی مقامیست که 
کی || بداان حد رسیده‌|ند؛ درین شمارة قلیل اشماری که ازومانده است عده کثمر از 
امثال ذبان پادسی دا می‌توان یافت » يك‌جا گوید درمدیحه : 
درست وراست کناد این‌مثّل خدای‌و را اگر یت یکی در هز ار در بگشاد 
و نیز جای دیگر ۱ 
هم بچنیر گذار خواهد بود این دسن دا اکر به‌هست دراز 
و هم ددین بیت : 
تازا گر وب را سزاست بذرط سزد زار ده زو از 
و دیس کمن را 1 
یکی آ لوده‌ای باشد که شپری را بیا لاید 


چو از کاوان یکی باشد که کاوان دا کند دیتن 


و دررکو د 3 
ای خون دوستانت بگردن مکن بزه دس بر نداشتست بدستی دوخر بزه 
و هم گوید 0 
میلفنج دشمن و رن دشمن کی زو نست و دوست ار هزار اند کی 


دیگر از حصایس شعرای بز رک[ نست که اشعار ایشان‌چنان درمردم دراه یابد وچنان 
دراذهان بششیت 5 س رشان بعضی از ان اشعار درخاطر هر کس بما ند و آن شهءر مثل 
ایس کفداة ۰ در میان اشعار رود کی که بما رسیده است ازین اشعار سیاد توان یافت » 


از آن جمله : 

لیلی صفتان ذ حال ما بی‌خبرند «مجنون‌داند که حال مجذون چو نست > 
5 1 

ع لم چو ستم 1 کش ماییم <د دست خوش‌روز کار ناخوش ماییم « 
و تر ‏ 

« س تجر به کردیم درین دیر مکافات با درد کشان هر که دد افتاد برافتاد» 


و نمز درمقدمه کلیله و دمنه : 
, هر که نامخت از گذشت روز کار 7 نآموزد ‌ هیچ آموز گاد « 


۴۴۹ 


و هم در آن منظومه : 
« ابله و فززانه دا فرجام خاك > جایگاه هر دو اندر يك مناك 
و نیز جای دیگر : 
باد و ابرست این جبان افسوی « باده پیش آد هر چه بادا باد > 
۴) معارف و حکم 2 
شعرای بزر گ که اژخرد و دانش بپره داد ند طبعا عقاید و افکاری که تر او ید آن 
خرد و دانشست در شعر خود میگذار ند که کدی و شنونددگان را درسی و پند و 
اندرزیست » زیرا که شاعر در همان حال که مفرح قلوب و زدايندة غم از دلهای 
مر دمست نیز با یدآموز گاد ابغان باشد والبته این وظیفه دا هرشاعری ات توا نت کرد 
در میان شعر ای بزر گ ایر ان که ددقرن چپادم دیجم وششم آمده | ند گذشته ازمتصوفن 
که عقاید عارفانه خویش را درشعر خود پرورده| ند شماره کسانی که اشعار حعکمت آمیز 
سر وده باشند [ندست , سنایی غر نوی وخیام نشابوری و عطار نشابودی و جمال‌الدین 
عبدا ار ان اصفپانی و خاقانی شروانی و به‌ضی دیگر اذین قبیل اشعاد بسیار دارند ولی 
در میان شمرای مدیحه سرای که اقران و اخلاف رود کی بوده‌اند کمتر اشمادی توان 


یافت که حکم ومعارف در برداشته باشند. بعضی 
درطهءن عقاید و افکار وی ذ کر کردم (۱) اینك بعضی د 


رن خاك اندرونت باید خفت 
و تنز : 

برو ز تجربهةٌ روز گاد بپره بگیر 
و دم کط زا 
مار دا هر چند بهتر پروری 
سفله طبم ماد داد بی خلاف 
رد نو گوید : 
جمله صید این جهانیم» ای پسر 
و ۳ 
و در کلیله ودمنه سروده است : 
تا وان بو ار اد «راد 
مردمان بغرد اندر هر ژمان 
نید کردند و گرامی داشتند 
دانش اندد دل چراغ رو شنست 


و هم در آن منظومه گفته است : 


نك دا دانم که او یم دشمنست 
بپ رگه دوستی جویمش من 


رجوع شود بصحایف ۳۹۳- ۰۶ ازین کتاب 


اشمار رودکی را که در بند و اندرزست 


بگر که در آن مقام نااگفته ماند ‏ 


گرچها کنو نت‌خواب بردیباست 
که بهر دفع حوادث ترا بکار آید 


چون یکی خشم آورد کیفر بری 
جمد اکن تااروی سقله تتکری 


ما چوصموه مر گ برسان زغن 
مرگ بفشادد همه دد زير غن 


سکس :نود ازداز داش بی‌نیاز 
راز دانش دا پر کونه زبان 
تاستک ندز هی بتگاشتتد 


وژ همه بد بر تن تو جوشنست 


وز روان باك بد خواه منست 


هم سین بآهستگ ی گویمش من 


۴۴۷ 


۴ تضمیی از شعر رود کی 


وقتی که شاعری معروف شد و آنهم 


۰ 
بپایهٌ شهرت دود کی رسید شمر اوطبعا درهر 
۰ ۰ ِِِ حِ ۰ 
زبان هست و گذشته ازااتکه شمر ای دیگرراه شهپرت خوش دا بروی از سبك اودانند 
هرجا که توانند بشعرا ودد بیشرفت مقصود خویش دست توسل بازند و بهمیت جبنست که 
اغلب‌شاعری بزر گ‌ترومعروف:راذخویش دا بشتیبان خودساز ند وش راورا تضمن ند 
۳ بچعان وذن وقافیت که اوسروده است شه‌ری سر ایند و يت باچند مت ازاشمار اورا 
باستعا نت بیآ ور ند. از اشعاررود کی تاجایی که بما ا گهی دسیده است این ابیات‌دا شعرای 
دیگر که همه بزد کان شهرای ابر ان بوده‌اند تضمین کر ده| ند واین هم غنیم‌تست ‏ چه‌همین 
اشه‌اردر کتب دیگر محفوظ نمانده بود ودردواو ین شمر امانده است : 

۱) غضایری دازی شاعر زک قرن چپادم در قصيدة لاميةٌ دوم خود که مطلعش 
اشست : 

ام داد بمن بنده دوش باد شمال زحضرت ملك ملك بعش دشمن‌مال 

در مدحج محمود غز نوی ودرپاسج قصیدء عنصری که وی را طعن کرده نود که در 
سپاس گ_زاری از بسیاری صلةً ممدوح نالیده است این دو بیت دا دد پی يك دیکسر 
آاورده است : 

شعر ۳ نکه 5 که رود کی کهتنت 2 

همه کسی را درویشیست و دنج عیال 
غم و عناست مرا ۰ گفت ۰ دین ضیاع و عقارد 
فغان هعی 3 از دنج کنج وضیعت و مال ۴ 

چنان می نما بد که هردو مصرع دوم را غضایری از رود کی تضمین کر ده یا نکه 
مضامین او دا سین کوته سروده است . 

۲) مسعود سعد سلمان شاعرشپهیر قرن پنجم درقصیده‌ای بدین مطلع ِ 
ژ شاه بینم دلهای اهل حضرت شاد هزار دحمت برشاه و اهل حضرت باد 

درمدح | بوالملوك ادسلان بن‌مسعود غر نوی ودروصف جشن تگیت| باد يك مصر ع 
ازرود کی دا درمدیحه تضمین کرده و گوید : 


چو من بینم بر تعت خبروانه را بدستگاه فریدون و پایگاه قباد 

90 شاهاء که‌رود کی گوید: « خدای چشم بدا زملك تو بگردا ناد > 
۳( عثمان معتاری غز نوی شاعرمعروف فرن بنجم درقصیده‌ای بدین مطلع 2 

ای برهمه احر ادجهان شاه و خداو ند تاد هن ورزی و افبال خردمند 
درمدج مکی از بادشاهان عصر خود درشر بطه الکو ید ۲ 

آن بیت که استاد عج مکفت بر ین وذن نپماد بدین حسب همی شاید مانند 

« ای جان همه عالم در جان تو یو ند مکروه تو ما دا منمایاد خداوند > 


ار چه باسم واه تک تصبر بح کر ده است ولی جزن رود کی از متقدمان مععاری 


: شايسته لة نوان < است > باشد وانگپی در دواوین 
شاعری دیگر نیست که شایسته لقب و عنوان « استاد عجم > باشد وانگهی ن 


رو 


بزد گان شعرای پیش اژ عثمان معتادی نیز این بت نیست وش نمی‌ها ند که این بت از 

رود کیس تکه عنمان مختاری تضمین کرده است .معزی نیشا بوری شاعر شهیر فرن ششم دد 

قصیده ای بدین مطلم 3 

المنة سه که با قبال خداو ند شادند چه بیگانه و چه‌خویش وچه‌پیو ند 
درمقطم این قصیده مصرع اول همین بیت دا ورده است و کوید 1 

طا ی ی تا و < ای جان همه عالم پاجان توپیو ند > 
و ازینجا آشکارست که قصیدة رود کی که این ست مطلع ان بوده در مان شمر ای 

آیران شپرت سیار داشته است . 


۶) سوذنی سمرقندی شاءرشپیر قرن ششم درقصیده‌ای بدین مطلع : 


ای چو جان عز یز » فرز ندم ای دل و دیده و جگر بندم 
که خطاب بیسراوست سه ببت ازدود کی را نمی در ده زو که را 3 
انددین حستب رود کی لافی عار بت داد تک چندم : 
«چون کسی کر دمت بدستك خو یش وه خوش لا نو افکندم > 
«انه از دوی نو یی لدم دی آلن عون دل تازدند» > 
« عجب آید مرا ز کردة خویش کز درد گریه‌ام ؛ همی خندم > 


و معلوم می‌شود که ابیات دود کی بهمین جا ختمست زیرا که بلافاصله پس اذین 

سه ببت 5 2 
بی‌جمال توء ای پسرءحاشا هی وتات یندم 

وواضحست که این بیت ازسوز نیست ومر بوط بعضمون اوست و الفاظ آنهم الفاظ 
سوز نیست و نها لفاظ درد کی ومر بوطست بعضمون قصیده وخطاب بپسرش ۰ 

5 هم سوژزنی سبرقندی در قصیده‌ای دیگر بدین مطلع : 
صدر چپان رسید بشادی و خره‌ی در دوستان فزونی و از دشمنان کمی 

بعدح شمس‌الدین محید پن عبدالمز یز بن ماژه در مدیحه يك بیت از دود کی دا 


تضبیت کرده و گوید : 


در مدح :و صودت تضمین ادا کنم بك بیت رود کی را دردحق باععی: 
«صدرجهان جپان همه تار یک شدست از بپر ما سیيدة صادق همی دمی> 


7) يك مصرع از همین قصيدة رود کی دا معروفی بلخی شاعر قرن چهادم تذمین 
کرده و کوید : 
از دود کی شنیدم استادشاعران: « کندرجهان بکس‌مگرو.جز بقاطمی> 
بیداست که این قصیدة رود کی نیز از معار یف اشعار او در نزد بزد گان شمر ای 
ایران بوده است و ازین‌قصیده مطلع‌و بیتی دیکر نیز بدستست که بجای خود خواهدآمد. 
۷ فرخی سیستانی شاعر شهیر قرن پنجم دد قصیده‌ای بدین مطلع : 
آی فصد و بدیدن وان وروی | ندیه کرده‌ای که بدیدار آن‌روی 
دربارة خواجه ابو القاسم بن‌حسن درمدیحه يك بیت رود کی راتضمین کند و گوید: 


۴۴۹ 


يك بیت شعر یاد کنم» ز [ نکه دای در چه بر ات سزاوار آن 7 


رای تا ۱۳ چز راستی نجویی, مانا تراذوی > 
۸) معزی نیشابوری شاعر شهیر قرن ششم در قصیده‌ای بدین مطلع 
ایاشهریاری که صاحبةرانی ز دی در تدای ار 


در مدح یکی از پسران ملکشاه سلجوقی درمدیحه يك بیت از رودکی دا تضین 


کرده و کفته است : 


ی بیت نء#زست مر رود کی را به آندر حجبان نو سزاواد و 
دنه جز عیب چیزیستکان تو ندادی نه جزغیب چیزیست کان تو ندانی > 
:مان معتاری غز نوی در قصیده‌ای بدین مطلم : 
شد چشممن از نامه معشوق پراذنم دید از اثر خامهٌ او قامت من خم 
در مدح خواجه محمد نامی اذ وذیر زادگان غز ندن در کی : 
بمتیست بدین قاعده استاد عجم دا کان بیت بمدج تومتین آمدومحکم: 
دنا در که او یا بی»مگذر ره زرا که حرامست تیمم باب ی 


و۳۹۹ چه اینجا نیز بنام رودکی تصر یحی نکرده است ولی چ-ون عنوان «استاد 
عجم» دیگری چزرودکی دا از پیشینیان او نزیبد پیداست که این پیت نیزا دود کیست. 


معزی سمر قندی در قصیده‌ای بدین مطلع 2 


ان چنبر بر حلقه و آن حلقه برخم دامست و کمندست بر آن‌عارش‌خرم 
در مدحه همین بیت را | و رده و گفته است * 
تضمین کنم این بیت که ازروی حقیقت معنیش جزو را بجپان نیست مسلم: 
د تا درگه او یابی مگذر بدر کس زیرا که حرامست تیم پلب یم > 
پیداست که این قصیدة رود کی نیز از اشعار معروف او نرد شمرای بز رگ ایرآن 
بوده است ۰ 
۰ خاقانی شروانی شاعر شپیر فرن ششم در قصیده‌ای بدین مطلع 3 
جام‌می‌تا خط پغداد ده.ای یاد؛ مرا باز هم درخط بغداد فکن باد مرا 
که در باز گشت از سفر حج سروده است درد جایی که خطاب بکسیست که ظاهرآ 


در صدد قتل وی بوده وعیاری را بکشتن وی برانگیشته است رك مصرع از رود کی دا 


تون زکرده است زو کی را 1 


بنشانی خوش و آنگه بکشیذ ادمرا 

خون بر بزد بسررخنجر خو نخو ادمر| 

« کس‌فرستاد بسر اندرعیاد مرا» 

تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من؟ هم‌تو کش کزتو نی ید بدل آز ادمر| 
هر چند که تصر یج باسم رود کی تکرده است ولی این مصرع از اشماد معروف 


رود ایست که در حدائقالسعر نیز آمده وازین مطلع اوست : 
که‌مکن یاد بشعر اندر بسیاد مرا 


اد بررسر نطعم چوچراغ 
کس بعیارفر ستادی و گفتی که پسر 
وز پی | نکه ز سر و خبرداد شوم 


مد 


دس فرستاد سر اندر عیاد ۳ 


۳۵۰ 


۵) مضامین رود کی در اشعار دیگران 

بعضی از مو لفین کتب بدیم ومحسنات کلام بتوارد در شعر ودر میان شعرا قایلند 
ولی فیالحقيقة توارد دا حدی توان نهاد : البته اگر مطمونی باشد بسپارد متداول و 
معروف چون تشبیه زوی بناه و گل وامثال آن یا باده‌بمقیق وارغوان ویاقوت و هرچیر 
سرخ ومضامیتی که طبعاً ازین تشبیهات می‌زاید تو ازد بسیار مسکنست روی,دهد مثلا 
تک ای دویی دا در نیکویی ححل شبیه سازد طبعیست که بیاد میفتد جور ور نج خداو ند 
آن روی را بخار مانند کند و قهراً در شعر او گل وخار باهم آیند و لی در مضامین غبر 
طبیمی که شاءر دا برای یافتن آن‌دور اندیشی لا زمست توارد طبیعی تمست ویگا نه‌عذری 
و پا نه‌ای که بتواند شاعری دا معذور دارد | نست که ودقتی شعر ی از اسلاف خویش 
را شنیده است ومضمون او يا تمام آن شعر در ذهن وی مانده ولی فر اموش کرده است 
٩‏ متع رات او دت وارز دیگر ست که در ذهن وی نقش سته و در موقم صرودن 
ش ره بلزان هض-ون نازمتوگر دد یا مضون را باقارت دد انیات خویش می بروداند 
باهمان بت را بعین وبا با تصر فی ددشمر خویش جامی دهد با اگر مصمون از حکم و 
معادف مشهور ویا امثال و توادیخ وسیر باشد مسلمست که دیگران هم مکرر کنند والا 
توادد بد آن معنی که اغماض کنند کان از مولفین کتب بدیم ومحسنات کلام قایل شده|ند 
زاپسند . ولی دراب دود کی وشعرای پس‌ازو نمیتوان بدین سختی حتکم کرد 
زیر | که شعر رود کی در ذهن هر شاءر بزد گک ایرانی بوده است ودر حکم مطردات و 


تارواست و 


بدیپیات نخستین بشمار میرفته وا گر شعرای دیگر همان مضامین را آودده‌اند چیزی از 
شتون ایشان نمیکاهد بلکه ثابت میکند که در آناد اسلاف خویش تتبم داشته اند . ددهر 
حال بعضی از مضامین دود کی در اشمار شعرابی که بس ازو آمده‌اند دیده میشود » از 
آن جمله : 

۱ رود کی گوید 0 

نیکیخت آن کسی که داد و بخو رد شور بخت آنکه او نخورد و نداد 

وشیخ بزر گ سعدی شیرازی در گلستان ازو برده است : 

عاقلی را بر سیدند که نیکبخت اکیست و بدبخت چیست؟ #کفت 3 نعتکست آتکه‌خورد 
و کشت و بد بخت که مرد وهشت . 


۲- رود کی گفته است : 


درست وراست کناداین مثل خدای ورا: ار پست یکی در مزار در بکشاد 
همین عضمون را جای کار چنین سروده است : 
ایزد هر گز دری نبندد بر تو تا صد دیگر بیهتری نگشاید 


این مضمون را مسعود سمد سلمان چنین سروده است : 

غمی مباش, از بر اخدای عز وجل ددی نبندد» تادیگرای بنکعاند 
قطر ان در درباعی چنین سروده است : 

ایزد همه‌ساله است بامردم راد برمرد ددی نیست تاده نگشاد 


۳5۹ 


ابوالمظفر مکی بنجدهی چنین گفته است ؛ 
شاد بدا نم که چو بندد دری ایزدمان باز کشاید داگر 
سنایی ذر موده است : 
ازان زمان که فکندند چرخ دا بنیاد دزی نبست‌زمانه که دیگری‌نگشاد 
وهمین مضمون را در حدیقا لحقيقة چنین آورده است : 
هر کت را عوض دهدهفتاد گر دزی بت بر نو اده توشاد 
و تبز سعدی گفته است : 
خد| *در کم بیندد دری ز‌ عبت گخاید در رک 
ومرحوم ادبب|امما لات سروده است : 
که‌چون خدای بندددری زحعکمت خویش بروی بنده دو صد در ژ فضل بکشاید 
ات فان دود کی راست : 


ناز ااکثر خوب را سز است بشرجل نسزد چز ترا اور که و ناز 
وسنایی غز نوی نزديك بهمین موی 
ناژ دا دویی باید همچو ورد 


ک نداری گرد بدخویی مگرد 
زشت باشد روی نازیبا و ناز 


حیف باشد چشم نابینا ودرد 
2 هم رود کی داست : 


من موی خویش دانه از آن مییکنم سیاه تا باز نو جوان شوم و نو کنم کناه 


من موی اذ مصیبت پیری کنم سیاه 

و کسایی مروزی شاعر بزدگ قرن چپادم اذو برده است : 

من‌موید | نه از پی آن‌می کنم خضاب تا نان نوجوان شوم و نو اکنه |کنم 

مردم چو مو بماتم پیری سیه کنند من موی دابر گ جوانی سیه کنم 
وهمین مضمون دا رشید وطواط شاعر ودبیر قرن ششم در «صیده‌ای بدینهطلم 1 

وداع‌و فرقت احباب ویادعهد شباب 


چون جامپا بوفت مصیبت سیه نید 


دیار عمرو امیدم خراب کرد و یباب 
برده است کی را ِ 
اکر بسوك عزیزان کنند جامه سیاه سیاه کردم من موی خود بسوك شیاب 
۵ رود کی گوید در عزل : 
اکر گلآرد بادان رخان او :شگفت هر آینه چو همه می‌خورد کل آرد بار 
و دقیقی بر ده است ودرا و ً 
۳۹ سر آرد بار آن سنان او نه شگفت 

هر آینه چو همه خون خورد سر آرد باد (۱) 
هم رود کی واست < ۲ 
یکی آلوده‌ای باشد که شهری دا بیالاید 

چو از کاوان یکی باشد که گاوان دا کند دین 
۱- المعجم فی‌معاییر اشعارالعجم - ص > 
ارنتز 


این مضمون دا هم سه‌دی برده است و کو ید : 


جو از قومی یکی یداتس زگرد ته که را منز ات ماند نه مه را 

ندیدستی که کاوی در علفز ار بیآلابد همه لاکاماان ,ده زا 
ٍِ_ رود کی گو ید 2 

چرا عبر کر کس دو صد سال و بحك نماند فزون‌تر ز سالی برستو؟ه 


و وزیسر ابی‌طیب مصعبی برده است : ۱ 
چرا عبر طاوس و دداج کوته؟ چر امارو گر زکس زید در دراژی؟ 
۸- دود کی داست : 


با صد هز ار مردم تنهایی بی صد هزاد مردم تنهایی 
و عنصری بلعی اذو گرفته است : 
۳۹ چه تنپا باشد همه چپان بااوست و گرچه بااو باشدهه چهان تنهاست(۱) 
ابا رود کی کته است : 
هر که نآمعت از گذشت روز کار بر نآموزد ز‌ هیچ آموز کار 


این شعر بانداژه‌ای پسندیده افتاده است که یکی از نزديك‌ترین شاعران بزمان 
دودکی یعنی ابوشکور بلخی درمثنوی آفرین‌نامه که در ۳۳۹ هفت سال پس از مر گ 
دود کی سروده است همین مطلب را با همان قوافی دود کی منتهپی در بعر متقادب چنین 
گفته است : 
در وسانرد بنشا ندت روز کار که به‌ژو نیابی تو آموزکاد 

بیداست که این شعردرترن چپارم سیاردایج بوده است وحتی‌رعایت کلم روز کاد 
درمصر ع اول و کلمةٌ آموزگار در مصرع دوم نیز سنتی شده است زبرا که فردوسی در 
شاهنامه مکرد این مطلب دا با همین قوافی باشکال مختلف آورده است . از آن جمله دد 
داستان مپیود دستور نوشین دوان می گو ید 1 


یکی نغز بازی کند دوز گار آکه تعاندت بش آموز کار 
در جنگ کیخسرو با افراسیاب نزديك بهمین مضمون فرموده است : 
چو پیش آیدم گردش روز کار انیت صیاا مک ار تکار 
دررزم گودرذ با بیان باژ همین مطلب دا چنین مکرد کرده است : 
چنینست خود گردش روز کار کیرد همی پند آموز کار 
باز درداستان آمدن پیران نزد رستم نزديك باین مضمون می گوید : 
که کنون بر آمد بسی‌روز کار شنیدم بسی بند موز گاد 


این مطلب بند دادن روز گار و آموز گار دا فردوسی درشهنامه باشکال مختلف 
مکر کر ده وهمه جا این دو کلمه را درقافیه آورده است » درخواب دیدن سام می گوید : 


بتر سیدازان خواب کزدوز گار تباید ده رد ستت مور زکار 
ِ_ العچم فی‌مماببر اشعارالعجم ص و 
۳۵۳ 


جو و کت 1 اد مرا روز کار 


جای دیور درداشان را 
چو مرغ ژیان باشد آموز کاد 
در داستان کیکاوس ۰ 

اگر کم کند دراه آموز کار 
در نامه کاوس بشاه ما ندران : 
کنو نکر شدی ۰٩۱‏ ازروز کار 
در آراستن کاوس جپان دا : 
بخواب اندر آمد سررو کار 


چنین کام دل چوید از دوز گاد 
۳ 3 

سزد کر جفا بیند. از"روز گار 

دوان و خرد بودت آمو زکار 


ز‌ خوبی واز داد آموز کار 
در گرفتارشدن سیاوش بدست افر اسیاب : 
بیندش همی داد تا روز کار 

در زادن کیعسرو : 

گرایدون که بدبینی ازروز گاد بنیکی هم او باشد آموز گاد 
در آوددن پیران کیخسرو دا پیش افراسیاب : 

برد ازش د زوا کار 


پوت سل را لعف درز کنازد 


ز نيك و بد کردش روز کار 
د ره سلدن پیلسم بدست و ستم : 
که کر پیلسم از ند روز کار 

در با ز گشت رستم ردان کت رز : 
کی تین خرد باشد آموز کار 0 داردش گردش روز کار 
در رفتن بیون نزد کرو : 


گذر یابد و بیند موز کار 


کي و بود سودء روز کار نباید بپر کارش آموز کار 
در | کاهی بافتن افراسا اززمدن رن 

سای را ند وکا نکه کن برین کردش روز کار 
ددامنن جمن با بشام ارات 

نخواهد دلم ند آمو زگار 
در پاسخ دادن کیخسرو جپن را : 

نه بر گشت ازیشان بد روز کار ژ بد گوهر و گفت موز کار 
در گر فتار شدن افر اسیاب بدست هوم : 


0 نيك مرداندران رز کزر 1 تخم ذر دون آموز گار 
در مردن کیکاوس : 
چنین گفت : کای برتراز دوز کار ی آموز کاد 
در رک رو از جهان : 
بگردان ژجانم بد روز کاد همان چاره دیو آموز کار 
در پاسخ دادن کیخسرو و پوزش کردن ذال : 
کرت کت سرگاز کزو دوربادا بد روز گاد 


رتیر 


در هثر امودن 8کتاسب در میدان : 


خر ما ب راهن بر بن زروز کار بیامد. کتابون ۳ مو زءگاد 
در نامه نوشتن افراسیاب بکساشت 5 
همیشه بزی شاد و به رک روان و خرد بادت آموز کار 
در رژم اسفندیار با دستم : 
شود ایمن از گردش زوزگا بود اختن ‏ نه رن آموز کار 
اند کی بعد در همان داستان : 
پر اندیشه از گردش روز گاد بود لح تسش ([موزکار 
درآ گاهی بافتن زال از کشته شدن رستم : 
که دادد بیاد این چنین دوز گاد ؟ که بادد شنید این د [موز کار : 
در دیدن تکار آردشیر بابکان دا ومردن بابك : 
چو لختی بر آزمد برین دوذ کار ععکست اندد امد بآموز گاد 
در همان داستان اند کی بعد 
همان نیز از گردش روز کار لزان سزثر | باشد (امود کار؟ 
در بز نی گرفتن دختر مپرك را : 
که نو شه بزی» تا بود روز کار همیشه خرد بادت آموز کار 
در شبیخون زدن شایور (ذوالا کتاف) قافن قیصر روم : 
همو آقر ینندة روز گار اشتکی جچزو نست |[ موز کار 
در پند دادن بزد کمپر نوشین روان دا : 
چو نیکو بود گردش روز کار رد «بافته باد [آموز زکلار 
در پرسش موّبد از نوشین دوان ویاسخ او : 
خرددا کنی بردل آموز کار بکوت ی که نفریبی ازروز گار 
در گفتاد نوشین دوان اندر و لیعپد کردن پسر خود هرمزد دا : 
جهان جوی دهقان آموز کار چه کفت| ندر ین گردش‌رو ز گار؟ 
درکن دختر خاقان در داستان خسرو برویز : 
چو چندی بر امد برین روز کار شب.و ,دوز [سایش اموز کار 
در پاسخ نامه اسکیندر ۶ 
دی بر نوی کنر رو زار نلزید اب (آموز کار 
ِ دوداکیآگو ید در مثنوی : 
دیش وسیلت همی خضاب کنی خویشتن دا همی عذاب کنی 
ابو طاهر خسروانی ازو «رده است : 
عجب آید مرا ز مردم پید که‌هتی زپش داتشضباب کننب 
بخضاب از اجل همی نرهند خو یشتن‌داهمی عذاب کنند(۱) 


۱ المسعجم ص ۰ » 
۴5۵5 


۱- نیز رودکی داست : 

بد اندیش دشن بود ویل جو که تا چون ستاند ازو چیزاوه 
ابو شتکور بلخی برده است با اندك تصر فی : 

بد اندیش دشمن شد و ویل کری که تا چون دباید ازو جفت اوی؟ 

و هم رود کی راست : 


و گر بپلوانی ندانی آزبتال ورژ دود را ماورالامردان 


و فردوسی گفته است : 
گر بپلوانی ندائی زبان بتازی‌تو ارو ندرا دجله‌خوان 
0 دودای و در وصف باده : 


آهو بدشت کنر بخورد قطر ه‌ای ازو غر نده شب زک داد و نندیشد از نگ 


وازدقی هروی شاعر معروف قرن ششم در قصیده‌ای بدین مطلم 3 
رمضان مواکت دفتن زره دور اراست علم عید بدید آلرن و غلغل برخاست 
هم ددین معنی گفته ۱ 
هک 9 به ازوصد يك قطره بچشد ظنش آفتد "که آوزا بر تعکر شس عرااست 

6- هم رود کی گفته است 1 


هم بچنبر گذاد خواهد بود 


این دسن دا ا گر چه‌هست دراز 
این مضمون دد شهءر راعه دعتر اکعب چنین امده است : 


مداد‌ای بنت کمب| نده که بارازتوجداما نده رسن گرچه دراز | بد» گذردارد بچثیر بر 


این مضمون را عنصری شاعر شپیر قرن پنجم نیز سروده ودد تعل گفته است 


کر بمن گذرد» هست درمثل که: رسن 


اگر چه دیر بود بگذدد سوی چنبر 
و نیز سنایی غز نوی استاد شعر ای ابران در قرن ششم بپمین عضو ی 525۲ است : 
هست اجل‌چون چنبر وماچونرسن‌سر تافته کر چه باشدبس‌در از آیدسوی چنبردسن 
وهمو سروده است : 
چون رسن‌های الی‌دا گذر بر چنبرسصت پستو گر مر درسن‌جو بی‌چر | چونعرعری؟ 
قطر ان تبر بزی شاعر معروف قرن بنجم راست : 


کرچه آنجادیرماندم سر نهادم زی توباز سرسوی چنبر کشدگرچه درا آید دسن 

و نیز کقته است 7 
بود همیشه گذرگاه حبل بر چثبر بود همیشه گذر گاه گوی برچ وکان 

و نیز او راست : 

هم بغرمان تواند» ارچه بزر کند مپان هم زنل چه درازست دسن 
امیر معزی نیشا بوری هم این مضمون دا سروده است : 

هست‌معر وف این‌مثل: گرچه دواز آینارسن خراللامر آن رسن زاس توی‌چندر( ۲۳ 
وهمو راست : ۲" 
سر از چنبر تو بپردنده لیکن رسن‌واد سر‌شان در امد بچثیر 


۳۹1 


و ندز او گفته است؛ 
کر چه‌زسن» ای ملك؛ دداز آید آخر سر او دسد, سوی ‏ چثیر 
رشید وطواط نیز در مدیحه این مضمون دا اورده است : 
پدام تو مأخوذ گردد باخر رسن‌دا گذد کی بودجز بچنیر؟ 
وظپررالدین فادیابی شاءر معروف قرن ششم راست : 
زلف تو (فنکند رسنش هر زمان .دداز داند 45 عاقبت گذرش هم بجنیرست (۱) 
وشیخ فر یدالدین عطاد نیشابوری عارف بزر گت و ششم گت ید 


چون گذد بر چنیر امد چاودان چند در گیری دسن گرد جهان؟(۲) 


و خواجو کرمانی شاعر مشهود قرن هشتم ددغز لی بدین مطلع : 
ای ماه تو مپر انود دل وی‌مهر توشمم خاوددل 
همین مضمون را آورده و گفته است : 
کر زلف ترادسن ددازست باشد تن ور وف 
اوحدی مراغی این مضمون دا چنین سروده است : 
برس مکش آعوه عافبت از یب زکشتیت ناگه دسن دداز کند چرخ چنبری 
6۵- نیز رود کی گفته است : 
زه دانا دا گویند که داند گفت هیچ نادان را داننده کون زه 
سخن شیرین از ذفت نیارد بر بز بیج بج بر » هر از نشود فر به 
مضمون مصرع چپادم دا سنایی در «حدیةةا لحقیقه» چذین سروده است : 
نشود دل بحرف قر آن به شوت رتنیا رن 
ابن یمین فر بومدی شاعر معرودف قرن هشتم دد پایان قطعه‌ای چتین آورده‌است: 
زانکه دیرسشت. تا مثل زده‌اند « نشود بز بکد کدی فر به > 


- ددد کی و ابوسعید ابوا لخیر 

یکی از کارهای بسیار پسندیده مشایخ تصوف ایران این بوده است که برای جلب 
توجه مر‌یدان و بکسان یکه میشو استه| ند ایشان دا بخود. نزديك رکنند | شمار شوازا نگیز موش 
وشیوا بز بان فارسی در مواعظو تعلیمات خود.میخو | نده | ند . "گاهی‌این اشعاد را ارتحالا 
خود می‌سر وده | ند و گاهی بر از بزد گان سخن‌سر ایان ابر ان استشهاد میکرده|ند. ددین 
زمینه دو تن آذین بزد گان بیش ازدیگران اهتمام داشته| ند. یکی عارف مشهود | بوسعید 
ابوالغیر بوده است ودیگری عارف نامور مولانا جلالالدین بلغی . 

تتبم در احوال و آثاد ابو سعید فضل‌الله بن ابوالخیر محمدبن احمد میهنی متو لددر 
میپنه در اول محرم ۳5۷ (۲۸ سال پس از مر کت ,رود کی) ومتوفی دد آن شهر درشب 
جمعةٌ چپارم شعبان 4۶۰ (۱۱۱ سال پس از مر گ او ) میرساند که وی اشمار دود کی 
دا از بر داشته و کر‌اداً برخی از آنهادا خوانده است ودر کتاب معروف اسر ارالتوحید 
که نواده‌اش محمدین آلمنودین ابو سعیدین ابوطاهر بن ابوه‌عید بن ابوالخیر در حدود 

۱- کتاب «امثال وحکم» تألیف مرحوم علی اکبر دهعدا - ج۲ ص ۸5۷ 

۲- همان کتاب ج ۳ در ذیل « گذررسن برچنبرست» 


۳5۵۷ 


۷۶ در احوال وی تألیف کرده باقی مانده است . مولف اسرارالتوحید تطر یج‌نکرده 
است که این اشمار از رود کیست اما روش ۳1 و تعبیرات وتلفیقات و تر کیباتی که در 
نا بکاد رفته والغاظ ی که در آنپا آمده همه دلیل بر آنس ت که از رود کیست و سخنان 
رود کی از درشاعر دیگر ماننده ترست (۱) ‌ 


نعست این غز لست : 
گرفت خواهم ذلفین عنبرین ترا 
اد آن‌زمین که‌تو یکره بر و قدم بنپی 
هزار بوسه دهم برسخای نامه تو 
تم هندی 5و دست من جد| بکنند 
ا گر چه خامش‌مردم» که‌شمر باید گفت 
دیگر این قطعه است : 
امروذز پر حالی بغداد بخاراست 
ساقی, تو بده‌باده و مطرب تو بزن‌دود 
می‌هست وددمهست‌و بت‌لا له رخان‌هست 
دیکر این غرال شوا: 
ای دوی تو چو روز دلیل موحدان 
ای من مقدم ازهمه عشاق» چون تویی 
مکی یکعبه خر ند » مصریان نثیل 
فنغر دهی بدان دوسیه چشکان نست 
دیگر این غزل : 
از دوست بپر چیز چرا بایدت ازدد؟ 
کر خواد کند مپتر» خوادی نکندعیب 
صد نيك بيك بد نتوان کرد فر اموش 
او خشم همی گیرد » تو عذر همی‌خواه 
مضمون مصرع دوم بیت سوم این 
سر وده است : 
دیبا نتوان بافت اذین پشم که دشتیم 
دیگر این بیت : 


مرا توراحت جانی» معایثه نه‌خبر 


بیوسه نقش کنم بر گت یاسمین ترا 
هزار سجده برم خاك آن ذمین‌ترا 
اگر ینم بر مپر او نگین ترا 


اکگر بگیرم دوزی من آستین ترا 


زبان من بروی‌کردد آفرین ترا 


کجامیر حراسانست بیروژی | نجاست 
تامی‌خودم امروز» که وقت طرب‌ماست 


غم لیست, و گر هست تصیب‌دل اعداست 


وی موی تو چنان چوشب ملحدان لحد 
مر حسن دا مقدم چون از کلام قد 
ترسا پاسقف و علوی بافتغار جد 
کامد پدید زیر نقاب از بر دو خد 


کین‌عیش چنین باشد: که‌شادی و که‌درد 
چون باز نوازد» شود آن داغ جفاسرد 
کر خاد براندیشی خرما نتوان خورد 
هر دوز بنو یار دگرمی نتوان کرد 


قصیده را سعدی‌در مطلع غزل معروف خودچنین 


خرما نتوان خورد اذین خار که کشتیم 


کرا معاینه آمد خبر چه سود کند ؟ 


نیت,دایگری همین وزن وقافیه و ردیف در داداب نامه آمده است که پیداست از 


همین غزل بوده است و آن اینست : 
سپر بپیش کشیدم خدنگ قپر ترا 
دک این قطعه است : 


چوتیر برجگ رآیدسپر چه‌سود کند؟ 


۱- سخنان منظوم آبوسمیدا بو لغیر - با تصحیح ومقدمه وحواشی و تعلیقات سمید نفیسی 


طهران ۱۳۳ ص 2-۱9 ۱۸۹ 


۳۵۸ 


کار همه راست چناتکه ما ید 
انده و اندیعه رادرازجه دادی؟ 
دای وژزیران ترا بکار نیاید 
چرخ نیارد بدیل تو ز خلایق 
ایزد هر گز دری نبندد بر تو 
دتکر این عرال : 
هر باد. که از سوی بخادا بمن آید 
کرد زن وهر مرد کجا بروزد آن باد 
نی نی» زختن باد چنان خوش نو زدهیج 
هر شب نگرانم بیمن تا تو بر آیی 
کوشم که بپوشم صنما » نام‌توازخلق 
باهر که‌سنخن گویم. گر خواهم‌و گر نی 
دیگر این قطمه است : 
درینم | ید خواندن زاف واد دو نام 
یکی که: خو بان دایکسره نکوخوانند 
دریفم آید چون مر ترا نکو خوانند 
دیدر این دو بیت : 
همه جمال نو تم جوا دیده باز کتم 
حرام دادم با دیگران سخن گفتن 
هم این غزل : 
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین 
باشد که دروصال تو بیتند روی‌دوست 


حال شاد ست »شاد باشی شاید 
دولت توخود همان کند که بیا ید 
هر چه‌صوا بست بخت خودفرما ید 
وانکه ترا ذادنیز چون‌تو نزاید 
تااعه‌دته بپتری تشاد 


تابوی لل وفشت و نم ون لزید 
کوبی مکر آن باد همی از ختن ید 
کان باد همی از بر معشوق من آید 
ذیرا که سهیلی و سپیل اذ یمن ید 
تا نام تو کم دد دهن انجمن آید 


اول سخنم نام تو اندد دهن آ ید 


بزر کواد دو نام از گزاف خواندن‌عام 
دگر که: عاشق گویند عاشقان دا نام 
در ینم آید چون بر رهیت عاشق نام 


همه تنم دل گردد که با تو داز کنم 
کجا حدیث تو آید سخن دداذ کنم 


باهر که نیسی‌عاشق کم گویو کم نشین 
تو نیز در میانه ایشان نه‌ای» ببین(۱) 


۷- رود کی دمولانا جلالالدین 


چنانکه گذشت مولانا جلالالدین نیز چون ابوسعید ابوالخیر بشعر دود کی توجه 
خاصی داشته است . چند غزل بوزن وقافیه و ردیف اشعار دود کی سروده ۰ گاهی بیتی 
از دددکی و کاهی مصرعی از سخنان او دا عیناً آورده و کاهی نیز مضامین او را گرفته 
است. اذان جمله این‌دوغزل دا از مر ئیه‌ای که رودگی دربارةٌ مرادی سروده گر فته است 
که مت ول آناسشت 

مرد مرادی» نه همانا که مرد 

ازدو غزل که بدین گونه سروده است » یکی این غز لست (۲) : 

۱- رجوع کنید بکتاب : « آنار ابوعبدار‌رودکی - نشریات دولتی تاجیکستان - استالین 
آباد ۱۵۸ ص ۱۸ و ۲۵۸-۲۵۶ 

۲- کلیات شمس تبریزی چاپ لکنمو ۱۳۳۵ - ص ۳۳۸ و کلیات شمس - جزو دوم - 
چاپ طهران ۱۳۳۷ ص ۲۵۸ 


مرگ چنان خواجه نه کاریست خرد 


۴۳5۹ 


کفت کسی : خواجه سنایی بمرد 
کاه رد او 5۳ بیادی بربد 
شانه نود او که مویی 3 
کنج زری بود ددین خاکدان 
قالب خاکی سوی خاکی فگند 
جان دوم وا له کات خلق 
صاف در امیعت بدردی می 
در سفر ‏ افتند بهم » ای عز یز 
اه خود باز رود هر یکی 
خامش کن» چون نقط ‏ ایراملك 
شمس مکو . مفعر تیریزیان 
دیگ ر این غزرل ر )۱ : 
ی : خواجه سنایی بمرد 
قالب خاکی بزمبت باز داد 
ماه وجودش ز غباری برست 


پرتو خورشید . جدا شد زذ تن 


مغز تو نغز ست » مگز بوست مرد 
پوست بهل . دست در آن مغز ذن 
کرد پی دزدی" انیبان تراك 
را این غزل رود کی 
هر باده که از سوی ادا بمن | ید 
بر هرژن وهر مر کجا پروزد آن‌باد 
نی نی» ذ ختن باد چنان خوش نو زدهیچ 
هر شب نگرانم بیمن تا تو بآ 
کوشم که بپوشی صنما نام تو اذخلق 
باهر که‌سخن کو یم کر خواهمو گر ی 


مرگ چنین خواجه نه کار ست‌خرد 
ار نبود او » که سرها فسرد 
دانه نبود او » که زمینش فشرد 
کو دو جبان دا بجوی می‌شمرد 
جان خرد سوی سماوات برد 

گوییم : بجانان سپرد 
بر سر خم رفت جدا شد ژ درد 
مرغزی و رازی و دومی و کرد 
اطلس ای باشد همتای برد" ؟ 
نام تو از دفتر گفتن سترد 
هر که بمرد اژ دو جپان او نمرد 


بر کت چذین خواجه نه کار بست‌خرد 
عمجم رت با رید 
آب حیاتش بدر مد ز درد 
هر چه ز خورشید جد| شد فسرد 
چون که اجل خوشهٌ تن را فشرد 
چان شده را مرده نباید شمرد 
منز نمیرد » مگرش دوست_ برد 
یا بشنو قصهٌ آن ترك و کرد 
خرفه بپوشید و سر و مو سترد 


با بو ی گل و معكت و سیم سمن آید 
کوبی مکر آن باد همی از ختن آید 
کان باد همی اذ بر معشوق من آید 
زیرا که سپیلی وسبیل از یمن آید 
تا نام تو کم در دهن انجمن اید 
اول سخنم نام تو اندد دهن آید 


که مولانا در بیروی از آن سروده است (۲) : 


هر باد 5 از سوی بخادا سن ید 
برهرژن وهر مرد» که آن‌بوی‌اثر کرد 


نی‌نی» ذختن چشمه خوش می ندهد بو 


۱ چاپ طبران جزو دوم ۲ 


بای کر ۱۱۰ نسیم سمن ید 
کویند که: آن بوی همه از ختن آید 
این بوی همی اذ بر معشوق ,من اید 


۲- چاپ لکنپو ص ۲۲۰ ,در چاپ طهران این غزل نیست" 


۳۹۰ 


ای ترت » کن بستة نجانم از ,فراقی 
هر شب نگرانم ز یمن با تو بر آیی 
دی این دو یت رود کست : 

مرا تو راحت جانی » معاینه » نه خبر 
سیر ییش ,کشيدم خدنکگ قهن" تر| 
مولانا در سرودن این غزل از 

مرا عقیق تو باید وشکدر ۳ سود کند؟ 
چوچشم مست‌تو نبود شر آب‌داچه طرب؟ 
و زکات تو باید» خزینه دا چه کنم؟ 
چو یوسفم تو نباشی» مرا ؛عصرچه کار؟ 
چوافتاب تو نبود ز افتاب چه نود ؟ 
لقای تو چونباشد بقای عمر چه سود؟ 
شیم چو روز قیامت دراز گشت ولی 
شبی که ماه نباشد ستار گان چه ز نند؟ 
چوژورو زهره نبا شدسلاح و اسبچه‌سود؟ 
چوروحمن‌تو نباشی زروحد یح‌چه سود؟ 
مرا بجز نظر تو نبود و نیست هر 
جپان مثال‌در ختست. بر گ‌ومیوهزست 
گذر کن از بشریت » فرشته باش:دلا 
خبرچو محرم او نیست. بیخبر شوومست 
ز شمس مفخر تبریز آنکه نور نیافت 


کی بند قبای تو مرا بیدهن آید 
زیرا که سهیلی و سحبیل,اذ, بیمن | ید 


3 معاینه آمد ختر چه سود کند ؟ 


جو تیر بر جگر آمد سین چه سود کند؟ 


آن الپام گرفته است (۱): 


مرا جمال توباید, قز چه سود کند ؟ 
تو نباشی» سفرچه‌سود,کند؟ 
مرا میان تو باید سح بودزکند؟ 
جورفت سایه سلطان»حشرچه‌سود کند؟ 
چو منظرم‌تو نباشی ؟ تظر چه‌سو دا کند؟ 


بناه توچو نباشد سپر چه سود کند؟ 


چو همر هم 


دلم سحورتو خواهد» سحر چه سود کند؟ 
چومرغ را نبودسر؛ دوپرچه‌سود کند؟ 
چو دل دلی ندماید. در چه‌سود کندو 
بصیر تم چو نبخشی» بصر چه سود کند؟ 
عنایتت چو نباشد ‏ هثر چه مود کنده 
چوبر گ و میوه نباشد شجرچه‌سود کند؟ 
فرشتکی چو نباشد. بشر چه سود کنده 
چو معبرش‌تو نباشی ؛ خبرچه‌سود کند؟ 
وجود تبرة او راد کته سود اکند؟ 


جاگ که درست: این دو بیت هم از رود کیست : 


همه جمال تو بینم چو دیده‌باز کنم 
حرام دادم بادیگران سخن گفتن 


همه تنم دل گردد که باتو داز کنم 
کجا حدیث تو آید سخن درا کنم 


مولانا این غزل دا بیروی اذان سروده است (1)۲: 


همه جمال تو بيني چو چشم باز کنم 
حرام دادم با مردمان سعن گفتن 
حیات کان نبود با تو* مر گ بعد بود 
هز ار گو نه بلنگم. بر دهم که بر ند 
اگر بدست‌من آید؟ جوخضراب‌حیات 
ز خار خار غمتو چو خار چین گردم 
ز آفتاب و ژ ممتاب بگذرد نودم 
چوپر وبال‌بر آدم» ذشوق»چون بهرام 


همه شراب تو نوشم»چولب فراز کنم 
و چون حدیث تو آید سین دراز کنم 
چو مر ک‌باتو بود» ژ ان‌چه‌احتر از کنم؟ 
دهی که آن بسوی عست تر کتاز کنم 
ز خاك کوی توآن آب دا تراذ کنم 
ز ت کنو کل صدا برکت "احتر از کتم 
چوروی خود بشپنشاه دلنواز کنم 
پسحی داات. یی اه کم 


۱- چاپ طبران جزو دوم ص ۲۲ - ۲۲۵ 
۲- چاپ طبران - جزو چپارم ۱۳۳۹ ص ۵۷ - ۵۸ وچاپ لکنپو ص ۰۷۰ 


۳ 


همه سعادت بیثم» چوسوی نس روم 
مرا و دوم مرا عاقیبت شود محمود 
چو آفتاب شوم آتش وذ گرمی دل 
پریر عشق مرا کفت :من همه نارم 
چو ناز دا بگذاری» همه نیاز شوی 
خموش باش . زمانی بساذ با خمشی 


همه حقیقت گرد » ااگر محاز کنم 
چو خویش را بی محءود خودایاز کنم 
چو ذرها همه را ست و عشقباز 
همه نیاز شو » آن لحظه‌ای که‌ناز کنم 
من از برای تو خود دا همه نیاز کنم 
که تا برای سماع تو چنگ باز کنم 


چنا ره این دو بت نز از رود کیست : 


با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین 
باشد که دروصال تو بینند دوی دوست 


باهر که نیست‌عاشق کم گویو کم‌ندین 


تو نیز در میانهٌ ایشان نه‌ای» ببیث 


مولانا در سرودن این غزل(۱) بدان نظر داشته است : 


با عاشقان نشین و هه عاشقی گزین 
ور زانکه بار بردة عزت فرو کشیا 
آن‌روی بین که بررخش آثاردوی‌او ست 
از بسکه آفتاب دورخ بر دخش نهاد 
در طرهاش نسته « ایاك نعبد > ست 
بی‌خون و بیر گست تنش؛ چون تن خیال 
از بسکه در کناد همی گیردش نگار 
صیحیست بی‌سهیده و شامیست بی‌خضاب 
کی نوروام خواهد خودشید ازسپهر؟ 

بی گفت شوچو ماهی‌وصافی: چو آب بحر 


در نو بگويي باهیچ کس‌مگو 


با | نکه نیست عاشیق یك‌دم مشوقر ؛ 

آنرا که پرده نیست برو دوی‌اوببین 
الاک کارت رصع 
شهمات می‌شود ز دخش ماه بر ذمین 
در چشمپاش غبزه « اياك نستعین > 
بیرون و اندرون همه شیرست‌وانگبین 
بگرفت بوی یار ورها کرد بوی‌طین 
ذانیست بی‌جهات و حیاتیست بی حنین 
۳3 بوی وام خواهد کلین زیاسمین؟ 
تا زود بر خزينة گوهر شوی امین 
این جمله کیست؟ مفخر تبر یز شمس‌دین 


آنچه از قصيدة معروف دود کی مانده‌ایشت : 


بوی‌جوی مولیان آید همی 
ریگ آمو ودرشتی دراه او 
آب‌جیحون از نشاطروی‌دو ست 
ای ,بخاداءشادباش ودیرژی 
میر ماهست و بخادا آسمان 
میر سروست و بتخاداپوستان 


آفرین ومدح سود | ید همی 


یاد یار مپربان آید همی 
ذیر پایم پرنیان آید همی 
خنگ مادا تامیان آ ید همی 
میرزی تو شادمان آیدهمی 
ماه سوی آسمان آید همی 
سروسوی بوستان آید همی 


بکنج | ندرزیان آ یدهمی 


مولانا جلالالدین درین غزل اذ آن اشعار الهام یافته است (۲): 


بوی باغ و گلستان ید همی 
از نثاد گوهر یادم » مرا 


بوی یار مپربان آید همی 
آب دریا تا میان آید هعی 


۱- چاپ طهران - جزو چپارم ۱۳۳۹ ص ۲۱-۲۰ 


۲- چاپ لکنپو ص ٩۱5‏ 
را 


با .خیال گلستانش خار ذاد نرم‌تر از پرنیان آید همی 
جوعکلبی داز مطبنعهای جان له لحظه بوی نان آیدهمی 
از چنی نجاد » یعنی عشق اد نردبان اسمان اید همی 
از در و دیوارهای کوی دوست عاشقان دا بوی جان ید همی 
يك وفامی آد و می‌برصد هزاد این چنن را آ نچنان آید همی 


ها بیرده در جنان آید هی 
ليك از ذشتان نهان آید همی 
بلبل اندر کلستان آید همی 
کل بننچه خوش دهان آیدهمی 


هر که‌میردپیش نقش‌دوی‌دوست 
کاروان از غیب میآید ۰ یقین 
ند رو بان سوی‌ذشتان کی‌دو ند؟ 
پپلوی" نر گس نروید یاسین 
این‌همه رمزست؛ مقصود آن بود کان جپان اندد جهان آیدهمی 
ی نشان اندد نشان آید همی 


همچو عقل | ندرمیان خون‌و پوست 
لا مکان اندر مکان ید همی 


همحو روغن در میان جان شیر 
وز بر ای‌عش قآن» کش شرح نیست جز همین گفتن که: آن آیدهمی 
بیش از ین گفتن توان شرحش»و لی ازسوی غیرت نشان آید همی 

تن زنم» زیرا ذحرف مشکلش هر کسی دا صد گمانآیدهمی 
۸- اشعار دیگران منسموب برود کی 

در سفینها و برخی کتابپای دتکر . گذشته از اشماری که تنپا بنام دود کی ثبتست 
ویس ازین بجای خود خواهد آمد و بجز اشعار قطران که بنام رود کی آورده| ند و پس 
اذین با نپا نیز اشارت خواهد رفت » يك مقدار اشعاد کر هم برود کی سرت داده | ند 
که باسم و رسم و نام و نشان یا در سفینها و کتابپای دیگر و یا در دواوین شاعران 
دیگر آمده است . تحقیق درین زمینه چندان دشواد نیست زیرا که شاع-ران بزرگک 
ایران هريك روشی خاص بخود داشته | ند در آن میان سبك رود کی ممتازست » با اینیمه 
برای اینکه خوانندگان هر جا شءری منسوب برود کی ببینند بتوانند حکم کنند که از 
آن اوست با از دیگران آنچه از اشعاد دیگران برودکی بسته‌اند ددین سطود ثبت 
کرده شد : 


۱- این دباعی از عبدا لواسع جبلی شاعر قرن ششمست که برود کی نسیت میدهند: 


برهان محبت نفس سرد منست عنوان نیاذ چپرة زرد منست 
میدان وفا دل جوانه‌رد منست ددمان دل‌سوختگان درد منست 
۲- این دباعی از معزی نیشابوریست : 
گر نور مه و روشنی شمع تر است این سوختن و کاستن من زچر است؟ 
گرشمم تویی‌چر امراباید سوخت؟ ور ماه توبی چرا مرا باید کاست؟ 


۳ این غزل یا از دابمهٌینت کعب قزداری شاعرة مروف قرن چپادم ویا ازعايشة 
مقر به معروف بعايشة سمرقندیه شاعرة قرن ششم و یا از ادیب صابر ترمذیست : 


۳۳ 


ز‌ بسن کل که در باغ ماوی.گرفت چمن رنگت ارجنگی مانی آگرفت 


صبا نافه مش بت ۲ «نداشت جهان بوی‌مشك از چه‌معنی گرفت؟ 
مگر چشم مجنون بابر اندرست؟ که گل دنگی,رخسار لیلی گرفت 
بمی ماندا اندر عقیقین قدح سرشتکی که در لاله ماوی‌ گرفت 
قدج 9 چندی او دنعی مکر که بد بخت شد اه دنبیگررفت 
بسن شرگن تازه از زرو سیم نشان سر تاج کر گر فت 


چو درهبان شد اندر لیاس کرد بذفشه متکن دین ترسی ارفت؟ 


- این غزرل.درد تذ کر ه‌ها وسفینه‌ها بنام فر دوسی طوسی ثبت رن است : 
شبی دد برت در بیأسودمی سر فخز بر آسمان سودمی 
قلم دد کف تیز ,بشکستهم‌ی کلاه از سر ماه 


بر بودهی 
بقدر از هحه‌چرخ بلگذشتمی بیا فرق کرددن بغفر سودهی 
جمال تو گر ژانکه‌من‌دادمی بجای‌تو گر ذانکه‌منبودمی 
ببیچاد گان رحمت اودده‌ی پدلداد کان بر بیخشودمی 
اک من نسیم سحر بودمی د اامد شدن ده نفرسودمی 
نه‌در لاله‌زادی فرود آیمی نه در مرغزادی نی 
سر زلف سئیل نهیچیدمی یبال کل را ید نگشودمی 
مکر درسر وی ]1 نوش بسر سر خويش بر خاك‌میسودمی 


ارت ن قصیده که‌درمدح یمین‌الدو له محمود غز او ست و ازعنصر یسشت زیرا که 
بنام مج او ست و کاملا سك او : 
ای جپان دا دیدن روی تو فال مشتری کیست آانکو نیست فال مشتری در امشدری؟ 

+ در کتاب چپار گلزاد این بیث بنام زودکی ثبتست : 

ایا غرال سرای وغزل سرای بدیع (۱) بگیر چنگی ,بچنگ اندر و غزل بسرای 
و لی‌رشیدا لدین‌وطو اطبلغی در کتاب«حداق| لسحر> این بیت دا بنام خود آودده(۲) 
و کوید: داز شع بازسی من کو: یم>* ودر دیوان وی نیز این بیت ثبت آمده ۳ 

۷- در بعضی از کتابها (۳) چپار بیت اول این قطعه بنام رودکی ثبت آمده و 
حال ۲ نکه این قطعه از اشعار معروف منجيك ترمذی شاعر قرن ی و وج امیر 
ابو الءظشر طاهر بن‌فضل بن محمد بن‌محمدین مظفر چغانی از امرای چفانیانست‌و سبك 
دیگر اشماد منجيك ترمذیست : 


بر خیز و بمیخانه خرام» ای بت کشمیر می‌خورد که _بمی گردد | ندوه جوان‌پیر 
بر خیق و بمی بالات 
ز آن‌ناقدهر گوهر وز آن کاشف‌هر داز کز رطل همی‌خندد چون‌برق بشیگیر 


۱- در اصل : ایا غزل بسرا ای غزل سرای مدیح» ۰ 

۷- حداقالسحر - چاپ مرحوم عباس اقبال توآم, با دیوان رشید ۵ چاپ من 
ص ۲ 

ره مان اته ومجمع| لفصحا ودئوان‌رود کی چاپ طهر ان‌وهفت اقلیم اه 
دم که يك جا تنها ذو بیت اول باسم رو دکیست وجای دیکر هر هشت بیت پاسم منحنك ‏ 


۳۴ 


کر بوف شنک آود ستبل‌ومد ازسنگک 3 کون مر آرد شتگرف شودفیر 
بر باد اک بار خدایی که ر گگو بی با نصرة هم بشتشت با دو لت هم شیر 
دروادی‌جون دئوشت. درصعر | چون‌باد در دریا چون ماهی در کوه چو تخجیر 
ته تور هوا ماند و نه غلغل اعدا چون لغتکر او کرد برانگنوّد وتکبیر 
هم طاهر نام آمُدو هم طاهر نسیت هم طاهر دین آمدو هم طاهر تدبیر 
چون "ابر "بپارتست کف تیغ گز ادش بیآنکه بخواهند همی بارد بر خیر 
۸- چنانکه پیش ازین اشاره دفت (۱) در دیوان چاپ طبران ۱۸ بیت مثئوی 
برود کی نسبت داده‌اند ودر بعضی نسخ ی دیوان قطران این اببات بقطران نیز منسوبست 
وی از مثئوی ساقی نامه ظم‌وری تر شیزی شاعر قرن دهه‌ست و بیت خستین ان افنست: 
ای زتو ذره کند خورشیدی کرمت سته در نومیدی 
+٩‏ _دو بیت ۷ و۸ ازین قصیده دا نیز دد برخی از کتابپا (۲), برود کی ند 
داده| ند وحال [نکه این قصیده از قصاید معروف مسعود سمد ساما نت که در ژ ندان بمدح 
له لملك طاهر بن علی سروده ودر دیوان وی ثبت مد و ۰ 
متصور شد مصالح کار جهپانیان بر حیس و بند این تن د نجود 
۰ع- ببت ۳۷ این قصیده رانیز دد عضی در هت براود کی نسبت داده‌ااند وحال 
"نکه این قصیده از 2 قرن بندم فرخی سیستانیست که بعدح سلطان محمدبن 
محمود غز نوی در و لیپدی وی گفته است : 
ای دل تو چه گوبی که زمن یاد کند یار؟ برد که دوه است کنو از مر( کازز 


ان 


۱ در سفینه‌ای که در چاپ اول اذ منایع این کتاب (۳) بشمادة ۳۳ شرح آن 
رفته است دو.بیت ,9۰۳ ازین قصیده نیز بنام دود کی ثبت آمده با آنکه این قصیده از 
عنصرینت که بمدح امیر نصر بن ناصرالدین سبکتگین برادد سللطان: محمود اغزنوی 
سروده است : ۲ 

کل نو شکفتست و سرو روان بر آمیخته مپر او .با .دوان 

۲- دو بیت ۵ و۷ اژین قصیده را نیز دود بعضی نسخ برودکی نسمت داده‌اند نا 
آنکه این قصیده از منجيك ترمذیست که بمدح امیر ابو محمنا عیاس. نامی" سروده است 
که معلوم نشد کیست وازین قصیده تنپا چند بیت بر اگنده مانده است : 


سا طبیب که مایه نداشت درد فزود وزیر باید؛ ملك هزار له چه و 
وزیر نوستدی کو ذ دای بی معنی بکوش ملك‌تو اندر فگند کری زود 
چو ملك کر شود و نشنود مراد ملك _ دو چیز باید: دینار زرد و تیغ, کبود 
بمنظر آمد باید, که وقت منظر بود نقاب لاله گشاد ندولال4 دوی نود 


۱- رجوع شود بصحیفهُ ۳۳ ازین کتاب . 
۳ لس ت ان ی جر و 
۳- صحایف ۱۳۰-۲۹ 


۳5 


بنفشهای طری خیل خیل بر سر کوه 
هزار دستان برسرو و کل خروشان‌شد 
بیاد» ماه آن آفتاب» کش بخوری 
بنام باد خدایی که نام او همه سال 


چ وآتش یکه‌بگو کرد بردو ید کبود(۱) 
چوعاشقی که زشادی بکاستدردفزود 
فر و شود بدو اب و زرخان بر آ یدزود(۲) 
زبانت زرین‌سازد» دهانت مك لود 
ابو محمد عباس مير فرخ زاد که زنگ جور زمانه بفرخی بزدود 
۳- این قطعه دا نیز در بعضی از سفینه‌ها برودکی نسبت داده‌|ند و نیزدددیوان 
ابن یمین فریومدی شاعر معروف قرن هشتم ثبت آمده است ؛ سیاق کلام نیز از سبك 
سن رودکی دورست : 
باغبانی بنفشه می انبود کفتش:ای کوژ پشت‌جامه کبود 
در جوانی ترا چه‌پیش آمد و تااکشته کدوازتتی (زود؟ 
کته بیران‌شکسته دهر ند در جوانی شکسته باید بود 
۶ این قصیده را نیز که ظاهر] از آغاز آن یکی دو بیت افتاده است و بمدح 
امیر نصر بن ناصر الدین سبکتگین برادر سلطان محمود غز نویست در بعضی از سفینه‌ها 
برود کی نسیت داده | ند وهر چند در نسخ معمول دیوان عنصری ثبت نشده ول یگذشته از 
آنکه بحز عنصری دیگری از شعرای ایران نیست که قصاید بمدح این امیر سروده‌باشد 
سر اسراين قصیده نیز بسبك مخصوص عنصر یست وظن غالب آنست که از عنصری باشده 


تیغ تا باشد برهته زو جپان دوشن شود 
درمیان دود و آ تش هرچه باشد سوختست 
کر نسوزد در میان دود و آتش خط او 
چون بر آرد خشم مژه بر بابرو بر زند 
بوالمظفر مير نصر ناصرالدین کز ملوك 
فعل اوچرخست و آثاد اندرو همچون نجوم 
دل‌شکافد مدحتش گوبی زبان از یپر آ نك 
گر بدریا جستی ودستت پر از گوهر نشد 
صودت پا کش زبس خير اندر آمیزد بعقل 
هر که تیر شاه کرد آهنگ او دوز نبرد 
آب درغر بال چون‌باید؛ چنان بایددرست 
کر زآهن بگذردتیرش نباشد بس عجب 
صورتش آبست ودارد فعل آتش طیع او 
تیغ او ازخشم وازحلمش مگر پیدا شدست؟ 


منتهی از نسخه‌های متداول دیوان عنصری فوت شده است : 


تافته دارد همیشه زلف رااذ بپهر آن 
ور نسوزده‌یچ کس را دل نسوزدددجپان 
من‌چرا باید که باشم سوخته‌دل زین‌میان؟ 
راس تکویی راند شاه شرق تیراندر کمان 
او کند مر ملك‌دا هر روز ده باد امتحان 
عزم او را دهر بنداری و پندارش زمان 
حکم |خلاص ازدلست وحکم ایمان برژ بان 
مدح‌او خوان‌تاشود ناجسته بر گوهردهان 
عادت‌نیکش زبس لطف اند آمیزدبجان 
آهنین باشد بمحشر مغزش اندر استخوان 
تبرش اندرعیبه‌ها و جوشن و ب رگستوان 
بگذرد ز آهن بدآن از صاعقه داردنشان 
"گوهر ین‌سنگست‌ودارد د نگ‌چینی پر نیان 
ز | نکه همچون‌خشم |و تیزست و چون‌حلمش گر ان 


۱ - در سفینه خوشگو این بیت ودر شعرالعجم این بیت وبیت ۷ همین قصیده بنام رودکی 


ثبت مد . 


۲ - در ریاض‌الشعراء ومقالةً دکتر هرمان‌اته این بیت باسم رودکی ثبتست < 


۳۹۹ 


ای بعضل‌اندر موفق وی بعدل | ندر بزر گ 
ای ز دددیشی تجاة و ای زغمنا کی فرج 
ای سعادت دا رواج وای مروت دا اثر 
ای زهر چدزی معانی» ای ژهر جبزک هدر 
ای بقوت چونزمانهی ای بحجت چون‌هذر 
آفرین بر تو کند ملك ای بنیکی آفرین 
جود دا مسکن بدید آورد تابر بای کرد 
دایگان کردی تومالخو یش‌مر خو اهنده‌را 
زر که‌تاج خسروان بودی وا کنون بسته| ند 
تاجپان بودست‌یادی از تو بودست اندرو 
هرچه رحمت گفت خواهدجودتو گویدهمی 
علم دا فر خدایست آن دل دانش پژوه 
کام بیندهم بشاددوان مدحت هر ِ 
هر کجا تو فیر جودت بگذردهمچون بپار 
او دمز دو ماه شپر بود خدمت بیش تو 
شهر یادا.هم چنین شهر یور تو صد هز ار 
زیر فرمان توبادا تا جپان باشد سه چیز: 


ای بعلم اندر ستوده وی بعمر اندر جوان 
ای ز بدبیختی خلاص وای ژ بدروزی امان 
ای ولایت را نظام وای حلالت دا مکان 
ای ژهر کاری مبانه ای ز هر علمی بیان 
ای بنیکی چون‌دیانت»ای با کی‌چون‌دوان 
داستان بر توزند حق؛ ای برادی داستان 
مررپنای جود دا ایزد بدآن فرخ بنان 
ءرض باقیمت شود چون مال باشدرایگان 
بندگان تو کمر شمشیر زدین بر میان 
جز بتو کدل نکشتت ونگردد شادمان 
نیست رحمت را به ازجودت بکیتی ترجمان 
ملك دا فر‌هماست ان کف واه فشان 
کز دد قنوج بنماید زمین تا قیروان 
ا ان دا تاژه گرداند بسان فلستان 
آمد»‌ای خسرو؛ مرودا جز بشادی‌مگذدان 
خیر بش و شادمان وملك گیرو کام دان 
بخت نيك و دولت بافی و ماك جاودان 


۵- در سفینه‌ای که در ۰ آتدوین شده ودر شعر العچم ومقالهٌ د کتر هرمان 
اته وعرفات| لماشقین و ریاض|لشعراء و نظم گزیده این غزل باتغلس دوه کی بدین گونه 


بنام وی ثبت شده است : 
ذهی فزوده جمال او زیبو آرا را 
ق-م بران دل آهن‌خورم که‌از سعتی 
که از تو هیچ مروت طمع نمیدارم 
هزاد بار خدا را می آرم 


چو دود کی بغلامی اکن افو( کف 


شکسته سنبل زلف تومعنك سارارا 
هزار طرح نهچادست منک ار را 
که کس ندیده ز سنگیندلان‌مدارارا 
ولی چه سود؟ چو تو نشنوی‌خدار ادا 
سوک نیسندد هزار دارا دا 


گذشته از آ نکه این اشعار بسیارسست ودارای کلماتو تر کیبات و تعبیر اتیست که تشر 
رود کی نمیعورد در سفینه‌ای بنام مجموعهٌ لطایف وسفینه ظرایف که‌سیف حسام هروی 
(سیفا لدین‌بن حسامالدین هروی؛) در اوایل قرن نیم کرد آورده ودر کتا بغا نف کو لته 
ادبیات در کابل هست این‌غزل با تخلص رشید که بیداست از سرایندکان اواخر قرن‌هشتم 
واوایل قرن نهم بوده است بدینگونه ثبت شده و پیداست که قطعاً ازدود کی نیست : 


زهی فزوده جمال تو زینت آرادا 
قسم بدا ندل‌سنگین خورم که از سختی 
من از توهیچ مدارا طمم نمی‌دادم 
هزاد باد خدا دا شفیع می آرم 


شکسته سنبلز لف تومشك‌سارا دا 
هزار طرح نمادست سنکت تارادا 
که کس ندید زسنگین‌دلان‌مدارارا 
ولی چه‌سود؟چوتو نشنوی خدارا دا 


۳۷ 


جات دیده همه فاش کرد سردلم نپان چگو نه کنم راز آشکادا را؟ 


چنان شدست سمررقند تو که چون‌مکسست دو دست بر سرازو عالم بخارا را 
مشاطه آو : بچذان ر وی و مو ی و رست و میان چه حاجتست مرا با رخ دلادا را ؟ 
رشید دا بغلامی اگر قبول کنی بیند گی نیسندد هزار دادا دا 
مگیر خر ده بر ین‌شعر»| گر چه‌میر سدت ذبپر قافیه چون درخورست مارادا 


۹ ) دبوان مجعول رود کی 

در میان نسخه‌های خطی دواوین شعرای ایران کتاب کوچکی حاوی نزديك هزار 
بیت در ايران و خارج از ايران متداولست که بنام « دیوان رودکی > معروفست و نسخ 
متعدد از ان‌هست.خاورشناس انگلیسی دینسن‌راس‌دده‌قالتی که در بارهشهر دود کی نوشته 
ودد بارهٌ این کتاب بحث کرده ان دا « دیوان مجعول رود کی > اصطلاح کرده است و 
چون این اصطلاح بجاست من نیز از آن بیروی کردم 4 این کتاب را کول دداواخر قرن 
دهم و اوایل قرن یازدهم جعل کر ده | ند زیرا در میان ماخذی که در کرد آوددن اشمار 
دودکی بدست بود قدیم‌ترین کتاب که در آن اشعارقطران دا بنام رودکی آورده باشند 
فرهنگ جهانگیر یست که بسال۱۰۰۵ تألیف شده واز آن پس تازمان ما در بیشتر کتابپا 
اشعار قطران دا 3 وبیش نام رودکی آورده| ند و آن کتابپا سر تیب قدمت بدین گو نه 
است : فرهنگ جهانگیری تألیف در ۱۰۰۵ ۰ عرفات الماشقت تألبف در۲۳ ۱۰ مج 
القفرس‌سروری تألیف در ۰۱۰۲۸ نظم گزیده محمد صادن تبریزی لیف در ۱۰۳۰ 
فررهنگ رشیدی تألیف در ع۰۱۰۹ سفینه خوشگو تالیف در ۱۱۳۷ ریاض‌الشهر| تألیف 
دد۱۱۳۱ ۰ آتشکده که مولف آن تا۱۱۵۵ مشغول تألیف آن بوده است , خلاصةالافکار 
تالیف دد ۱۲۰ فرمتگک انجین آرای ناصری ( طبع ۱۲۸۸ )۰ مجمع|لفصحاء تالیف 
ددع ۱۲۸مقالهّد کترهرمان|» (طبع دد۱۲۹۱) » دیوان چاپ طهران ( طبع دره۱۳۱) 
شعرالعجم تالیف درء۱۳۲ - ۰۱۳۷9 نمونه ادبیات تاجيك تألیف در ۱۹۲۵ میلادی و 
سه‌سفینه‌ای که ازقرن یازدهم بیعد تحر یر کرده‌اند. ازینجا پیداست که پیش اذقرن‌یازدهم 
ثبت اشعارقطر ان بنام رود کی‌متداول نبوده است‌وچون‌هفت کتاب ازین کتابها که این نسبت 
بعطا را روا داشته|ا ند هرهغت را درهندوستان‌تاً لیف کرده| ندظن‌غالب [ نست که این‌خطا 
نخست ازمو لفین هندی سر زده است و شاید نسخه دیوان محعول دود کی دا در هند جعل 
کرده باشند و محجموعهای از اشعاد قطران تر تیب داده‌اند و بناع دیوان دود کی معمول 
داشتهاند وسیس دیگر ان بعضی اشعاررود کی دا که در کتب متداول زمان خود یافته| ند 
بالات افزوده و دیوان دود کی چاپ طیران دا فراهم کرده| ند که درسال ۱۳۱۵ بطبع 
رسیده است . در دیوان مجعول رودکی چندین قصیده و قطعه از اشعار قطران تبریزی 
تبتست که یا همه ابیات آنها و یبا برخی از آنها دا بنام رود کی ددین دیوان مجمول 
ثبت کر ده‌| ند 0 

مطلع این قصاید و قطعات را با قید صحعایف دیوان قطران چاپ در سرت 
می آودم : ۱ ص ۱۱-٩‏ : 
(راض 


تا دل من در هو ای نیکوان گشت [شنا درسرشك دیده گر یان‌شد چومردا شنا 


۲) ص 2-۱۷ ۰۱۸ : 
کشاید نگار من دو بادام و دو مرجان دا 


2 بدان نازان کند دل داء بدین رنجان کندجان را 
۳ص ۵۳ - ۵۶6 : 

خد| بگانا: جان منا » بجان وسرت که‌جان بشد زبرم تاجداشدم ژبرت 
۶) ص ۷۲-۷۰ : 

تاز آمدن دوست بر رت گونی سرم از ناز بخور شید بر امد 
۵) ص 7۳- ۶۱۶ : 

اسب طرب وعیش‌تو؛ ای‌شاه بزین باد جان و تن خصمان تو پیوسته حزین باد 

) ص 2*۶ : 

خدایگان جپان را طبیب داروداد موافق آمد ازبپر آنکه تککو داد 
۷) ص ۰-۱۱۳ ۱۱۵ : 

باشد بحپان عبد همه ساله بيك بار همواره مرا عید زرخسارتوهموار 
۸) ص ۵7 ۱- ۱۵۷ : 
شنبهٌ شادی و اول مه آذد زخمه برافگن بودوعودبر آذد 


: ۱۵۵-۱۵۶ ص‎ )٩ 
شد ز فرماه فروردین جپان فردوس واد‎ 
باغ‌ها دیبا سلب شد . شاخها مرجان سواد‎ 
: ۱۸۲-۱۸۱ ص‎ )۰ 
از غم هجر تراذ همه‌خوبان طراژ زردو ار انم و بادیکم چون تاد تر از‎ 
: ۱۸۷-۱۸ ص‎ ۱ 
صر امن "کوتاه کشت از ععی ان زلف دراز‎ 


کو کمی با کل بسرشت نمی بل براز 


۲) ص ۸۰ : 

ایاچراغ شبان‌جهان امید اجل بدست مایة پیروژی و بتیغ اجسل 
۳) ص ۲۰۸ ۲۱۱ : 

بود محال‌مر | داشتن‌امید محال بعالبی که نباشد هگرزبر یک حال 


۶) ص ۲۰۳ - ۲۰۶: 
ای بپنگام سا ابر کف ودریادل مشتری خوار ز دیدار تو و ماه خجل 


۰) ص ۲۵۵ : 

ای ۲ نکه‌ترا بود براندام‌جپان دام چون بست ترا دست جپان دام براندام ؟ 
) ص ۲۹۰-۲۸۸ : 

تا بپوشید بلولوی مین باغ‌سمن ‏ بگل سرخ و بیاقعوت بیآراست چمن 


۴۹۹ 


: ۳۳ - ۳۶۲ )۷ 

هر کر اد لیندباشد مپر‌جوی ومهر بان 
۸) ص ۳۳۰۰-۰۳۲۷ : 

من آن کشیدم و آن‌دیدمازغم‌هجران 
۶) ص ۲۵۸-۲۵۷ : 

ای جان‌من از آرذوی دوی‌تو پیچان 
۰ ض ۳۲۳۱۲-۳۳۱ : 

منم علام خداو ند ژ اف غالیه گون 
۱ ص ۳۱۱-۳۱۰ : 


شد, بر ک رذان زرد جو زد در مه اابان 


۲) ص ۰-۳۳۳ ۳۳: 


مه تسان ش تون ٩7‏ تا که تم را 


دوز اودایم بود نوروز وعید مپر گان 
که هیچ آدمیی نیست دیده از دودان 
بنمای یکی دوی و ببخشای یکی جان 


که‌هست چون‌دلمن ز اف او نوان ونگون 


کشت آب رذان سرخ چو بيجادة تابان 


که گر دون گشتازو بر کرد وصحر | کشت ازو پرخون 


: ٩۱ ص‎ ۳ 


سر کون ماندست جانم زان دو زلف رن 
لاله کون کشتست چشمم زان لبان لاله گون 


۶) ص ۵۰۳-۵۰۲ : 

ای بند بلا دیده و از "بند بجسته 
۵) ص ۵۰۳ : 

ای نيزه تو گوی‌ودل‌دشمن انگله 
) ص ۵۰۰۳ - ۵۰۰ : 

ای جان بدسگالان جفت کداز کرده 
۷) ص ۳۷۱ - ۳۷۳ : 

بار خدایا» بسی عذاب کشیدی 
۸) ص ۰۹-0۰۸ 6: 
ای همه از رادی و از راستی 
تا مت باه شا ۱ 


ندا نی‌داغ هچرء‌ای بت مراذان ذاد گردانی 


۱) ص ۰۰ : 

ای گشته یاد گاد ذ کرداد تو شهی 
۲) ص ۳۷۹-۳۷۳ : 

ب را . که بودم بدو روز گاری 


۳۷۰ 


مردانه شده و آمده برشهر خجسته 
حطم تورو بهیست , حسام تو بنگله 
وی‌طبم نيك‌خو اهان انباز ناز کرده 
آنتون تسری کفرق کیره توس 


جان و دل از داستی آداستی 


زارم نگردانی بداغ هچر گردانی 
دیدار تو مبارك و گفتاد توبهی 


جدا دارد از من بد آموز گادی 


۳ ص 2۰۰-۳۹۸ : 
مرا بناله و ذادی همی بیآزادی 
۳۶) ص ۳۷۲-۳۰۰ : 
ایا سروی که سوسن دا زسنیل‌سایبان کردی 
زبوی سوسن وسنبل‌جهان 


جفای‌تو بکشم؛زانکه بس‌سز اوادی 


بزمشتک و بان کردی 


۳۰) ص ۸-۷ : 

بابروان‌چو کمانی» بز لفکان‌چو کمند لبانت سوده عقبق و رخا نت‌ساده بر ند 
۷ ص ۳۵۹۵-۳۵ : 

فنان من همه زان زلف تابداد سیاه که گاه بر دة لاله است و گاه معجرماه 
۳۸) ص۵۳ ۶- ۵6 : 

بقی بروی چو لاله شکفته بر دیبا تنم اسیر بلا کرد و دل اسیر هوا 
۹) ص 5*۰ : 

تروبالای» که دارد برسر گل‌مشك ناب آفت دلپاست و ندر دیدهاچونآفتاب 
۰) ص ۳۶ : 


آنکه يك بادم بدیدن مود جانان دهد 
این تن بی جان و بی دل دا تن و جان آن دهد 
۱) ص ۳۰ - ۳۸ : 
فراذماه تا زلف معكت بوی متاب متاب زلف ودل ما بداغ مپر متاب 
۲) ص ۱۵۲-۱۵۰ : 
ز روزنامه شاهان چنین دهند خبر جت کید برراگان چیره دست‌هنر 
۳) ص ۲۹۲۰-۲۹۵ : 
چه روزست [ نکه‌هست اوراشب تاريك بیرامون ؟ 
سپهر از بوی اومشکین زمین‌ازدنگ او گلگون 
6) ص ۰-۱۰۷ ۱۰۸ : 
ای دلا رام ودل آشوب ودلاذاد پسر عپد کرده بوفا بامن و نایرده بسر 
9 ازین اشعاد قطران که بنام دود کی بسته ند معلوم می‌شود قدیم ترین کتابی که در 
آن شعر قطران بنام دودکی ثبتست نسخهٌ فرهنگ اسدی چاپ هرن می‌باشد و لی چون 
ظن غالب بر آنست که درین نخه از فرهنگک اسدی تصرفات کرده‌اند و بعضی از اشعار 
متاخران اسدی دا بر آن افزوده‌اند از آن جمله يك بیت اذقطران دا بآن کتاب ملحق 
کرده و باسم رود کی آورده| ند و آن این بیتست : 
چنان پالد از آواز سایلانش جان که جان مادر از آواز گم شده فرز ند 
اسدی بنا برضبط شاهد صادق درسال 2۲۵ در گذشته وقطران بنا بر ضبط همان 
کتاب بسال ۶5 رحلت کرده است و لی تادیخ فوت اسدی در 2۲۵ نادرستست زیرا که 
اسدی درسال ۶۷ نسیغةٌ موجود کتاب الابنیه دا استنساخ کرده وبسال 26۸ گر شاسب 


۳۷ 


نامه راتمام کرده است و س‌از آن خلت فرهنگ خود برداخته .و اذین قر‌اد درست 
معاصر قطر ان بودست چنانکه ابودلف پادشاه ادا ن که دی کر شا نامه دا نام وی 
برداخته نیزیکی از ممدوحین قطران بوده است و این هر دو شاعر باهم در آزراارکا 
بی ز بسته | ند وچگونه من است اسدی شعر طران راباشعر رود کی مشه سازد و ای 
بالفرض رود کی با آن همه شهپرت در آن زمان در [ذر بایجان معروف نبوده است قطما 
اسدی قطر ان وشعر وی رامی‌شناخته است وممکن نیست چنین خطای فاحشی رامر تکب 
شود پس ادو نسعه فررهتگت اسدی چاپ هرن در ژمانی دست برده‌اند. که پس از معروف 
شدن شعر قطر ان باسم دود کی یعثی پس اذقرن دهم فر اهم شده و شتکرز نیست که در 
نسحه چاپ هرن تصرفاتی دفته و همان نسه تأألیف اسدی نیست. ازفرهنگ اسدی که 
بگذر ی عم قدیم تر ین کتا . مک در آن شعر قطر ان دابرودکی نسبت داده | ند فرهنگ چپان- 
ی ۱۰۵ نهم درهندوستان تألیف شده , پس‌از آن مجمح | لفر س‌سرو رید 
فرهنگ رشدی کممولفی‌هردوکتای بف مک جپا کر یر وا[ تک از آن‌دو نیز 
درهندوستان تا لیف شده و پیداست که از آن پس موّلفین فرهنگها که اشعاد قطران‌دابنام 
رود کی آو رده| ند ازین سه اکتا ادرف َ درفرهنگ رشیدی ومجیع ال۶رس سروری 
اشعاری از قطران بنام‌رود کی هت 438 درفرهنگ اک نیست و معلوم میشود که 
دیوان مجعول رود کی راهر سه مو لف بدست داشته| ند وهر يك و بت‌خویش اشماری از 
1 ن برون آورده‌اند . ازینجا پیداست که دیوان محمول رود کی مقادن بالفت فرهنگ 
جپانگیزی بسال وه ۱۶ بااند ی بش اانان بدشده و شاد درهندی سان از یل 
کرده باشند وازین‌قراد پیش اذقرن یازدهم وشاید دراواخر قرن دهم این کتاب دا جعل 
۳ » از آن برد نسخ ان فراو ان شده ذیرا و اضحست که همه کس در طلب دروان 
دود کی بوده واز آن نسیخه برداشست . 

اينك نسیعةٌ این دیوان مجم‌ول درایران وممالك شرق و کتابعانهای شرقی مالك 
ککا ن سیارست ودرسال ۱۳۱۵ قمری درط بالق انرا چاپ کر ده | ند » منتهی بعضی اشمار 
1 را که درتار ی بیهقی و چپارمتاله و ند گر ه‌ها بوده‌است ودر سفینه‌ها یافته | ند بر 
آن‌افزوده| ند . نست42 4 چاپ ۳ پران حاوی ۱۱۷۰ تست و لو سیخ خطی بتفاوت از ٩۵۱‏ 
بیت تا ۱۱۲۱ بت ازقطران بنام زود کی دارد . 
9 امتباز رود لی از قطران 


نخدتی ناکسی ازموّلفین که متوجه اسناد دادن شعرقطران برود کیست مو لف‌مجمسم 
العسا سود دریاب شش‌دواد کی میژو سد : 

«... چون دیوان حکیم قطران پدید[مد بیشتر آ نها در آن دیوان یافته شد و بعداز 
تحقیق و تدقثق آشکار آ مد که آن اشعار که بنام حکیم مشپودست هم‌از قطرانست وحون 
قطر ان کی ش گنه ودیوانش معروف نبوده و درمدایج وی نام ابو نصر اندرست گمان 
کرده|ند که نصربن احمدست وشاعر رود کیست بسل از آ که در توادیخ و ناد دقتی 
رفت پیدا آمد که حکیم دود کی صد واند سال قبل ازقطران,بوده .و این اشعاد معروف 


۳۷ 


بنام وی ازقطی انست الا قلیلی که دد آن نیز شبهه است ...> 

معد لك مو لف مز بور دا دراشم‌اردودکی دوشیهت روی داده: نعست ]که بعضی 
اشعارتصیدة معروف اودایدین مطلم 7 

ما در می را بنکرد باید قر بان بچه او دا گرفت و "کرد بز ندان 

که‌قطما از قصاید رود کست ودرمدح امید |بوجمفر ست؛ چنا نکه گذشت (۱) جزو 
اعماد رود کی ثبت کر ده وهر چندددصدر آن نوشته ات جنک یند درمدح | بوجعفر احمد 
این محمد گفته وهز ار تومان بوی صله فرستاد» درحاشبه افزوده است: «پس از تحقیق 
یقین شد این قصیده اقطر انست هدایت> وشبهة دوم [ نکه‌ازین قعیده کوچك‌قطران که 
شامل هفت بیتست شش بیت را جزو اشمار رود کی‌ضبط کرده 1 

ای همه از رادی و از داستی جان و دل از «راستی ۱داستی 

و حال|ازنتکه خود در فرهستک انجعن آرای ناصری دو بیت ال ۳ باسم قطران 
آورده است . 

پس‌از موّ لف مجمع | لغصحا نو بسندة مقدمةٌ دیوان چاپ طهر ان نیز بدین نکته‌متوجه 
شده ودر باب شمءر رود کی گوید : 

«... اکنون ازهعه شعر قلیلی باقیست آنهم ازاشعار حکیم قطر ان مخلوطست‌ژیرا 
که ممدوح رودکی امیر نصرسامانی و ممدوح قطران امیر ابو نصر مملان لهذا بعضی 
اشماد قطران دا بوی سبت می‌دهند وهم چنین برعکس و رود کی صد سال بر قطران 
مقدمست>. با وجود این تحقیق دد همان کتاب ۱ بت از اشمار قطران نام رودکی 
ثبت آمده است ۰ 

(ماقطر ان که یکی از بزد کتر ین‌شاعر ان‌قرن‌پنجم ای آنو بزر گتر ین شاعر آذد بایجان 
بوده است » جزییات احوال او بپیچ وجه دوشن نیست : محمد عوفی درلباب الالباب نام 
وی رادرسلك شعرای عراق درذمان آل‌سلجوق آورده و «الحکیم شرف‌الز مان‌قطر ان 
| لعضدی التبر یزی> می نویسد و تصریح می کند که اذ تبریز بوده است . اما نسبت عضدی 
معلوم نیست ازچه راه بوده‌است فقط دد میان ممدوحان وی کسی بنام امیر عضد هست که 
شاید بوی منسوب بوده است ونیز ممکنست ای نکلمه تحریفی از «ازدی» بوده باشد که 
نسیتست بسوی «ازد» یکی‌از طوایف انصار . 

مو لف مجمع| لفصحانام وی دا «حکیم قطران ابو منصودا لجیلی| لمضدی» مینو یسد 
و گوید : «بعضی بدوقطران قائل شده‌|ند بعضی اودا ترمدی و بعضی ارومی دانند اصح 
آنکه اصل قطران دیلمی جبلی بوده وددتبر یز می‌زیسته». اگراصل وی ازدیلمان بوده 
باشد پس «جیلی> خطا و «جیلی> درستست که معرب <گیلی» و منسوب بگیلان باشد . 
بعضی دیگر از مولفان اورا «شرف‌الزمان قطر ان بن منصور ارموی> نوشته اند و حاج 
خلیفه در کشف الظنون جایی که کتابی باسم < تفاسیر > در لنة فارسی بوی نسبت 

۱- رجوع شود بصحایف ۳۰۵ - ۳۱۲ ازین کتاب 

۳۷۳ 


می‌دهد(۱) می نو پسد : «تفاسیر فی لفةا لفرس لحکیم قطر ان‌الارموی» ود<اردموی» نسبت 
بسوی«ادمیه» است که نام قدیم اورمیه یاارومیه باشد (۲) واینکه بعضی دیگر ازمو لفان از 
آن‌جمله مو لف شاهدصادق وی را قطران اجلی نوشته‌اند ظاهر] تحر یفست از همان کلمةٌ 
«جیلی> یا اینکهتحر یف اذ «عجلی> است که نسیتست بسوی «بنی عجل» |ژطوایف‌عرب 
ومردان بسیار در تاریخ بدین نسبت معروفند (۳). چیزی که درین میان مسلمست اینست 
که قطر ان‌قطما ساکن آذدبایجان وادان بوده است‌زیر| گذشته از آنکه تعام قصایدوی 
بمدح امر ای آذر بایجان وارانست در شعر خویش اسامی آذربایجان واران و تبر یز و 
کنچه واردبیل وسایر نواحی ان حدود دا بسبارآوزده ات و در فسیدهای کوب 3 
خاصه که ز تبریزم فرمایی اجری خاصه که بتبریزم فرمایی دیوان 
و پر جاف دیعر که ات 
سوی آذربایگان خواهم شدن؛ کز هر کسی 
پنده دا بهتر نوازد شاه آذد بایگان 
وس مسلمست که وی در شاد آباد دو ای بر دز بجپان آمده ذزیرا که خود 
گفته است : 
خدمت تو هم بشهر اندد کنم بر جای غم 
ر چه ایژد جان من در شادی آباد آفر ید 
زک ات مامت که درتا لا ۶ ۱ ز از لهای سخت در تبر بزروی داده وی در آن 
دیار بوده است وقصایدی چند ددین زاز له سروده است که معروف تر ین آن قصاید این 
قصیدة اوست : 
بود محال مرا داشتن امید محال بعالمی که نباشد هميشه دريك حال 
چپارسال بعد که ناصر خسرو مروزی شاعر ودانشمند معروف قرن پنجم درانتای 
سفر از تبر یز می گذشته است وی را در آن شهر دیده و درسفر نامه خود 3 بدین معنی 
اشادت می کند ومی کوید : 
« در تبر یزقطران نام شاعری دا دیدم, شعری نيك می گفت اما ذ بان فادسی نیکو 
امی دا نست. پیش‌من آمد دیوان منحكت ودیوان دقیقی بیآورد و بیش من بخو اند وهر معنی 
که او را مشکل بود از من برسید با او بگفتم وشرح ان بنوشت و اشعاد خود برءن 
خواند» ۰ بااین نکاتی که پالس را زدعس رت واقامتگاه او معلوست نکاتی دیگر 
که مو این درحق وی آورده‌اند خطای فاحشست از آ نجمله اینکه می‌نویسند دو اوایل 
رندگی مداح امیر محتاج بوده است که در زمان سلطان سنجر سلجوقی حکبرانی بلخ 


۱ چاپ استانبول -ج ۱ -ص ۲۹ 

۲- معچم‌البلدان - چاپ مصر - ج ۱ص ۲۰۲ - ۲۰۳ و کتاب الانساب سمعانی مس 
چاپ اوقاف کیب - ورق ۲۹ رويةٌ دوم 

۳- کتاب‌الانساب سمعانی ورق ۳۸۵ رویهاول 

> سفر نامه ناصرخرو - چاپ برلین ۱۳۱ + سب ۸ 


۷۴ 


داشته خطاست زیرا که سلطان سنحر سلجوقی از ۵۱۱ تا ۵۵۲ بادشاهی کرده است و 
القصحا بسال 210 با 215 روی/داده 


تطر ان بضیط شاهد صادق و مه 
ازمر گ‌قطر ان بوده 


چون رحلت 
استد ما ی احمد محتاج ازچپل وشش تاهشتاد و هغت سال پس 
القصعحا که مداح عضدا لدو له دیلمی بوده و شاید بدین 
| که مر عضد | لدو اه ال نویه از۳۳۸ 
تا ۳۷۲ شهر بادی کر ده وجلوس وی صد وبیست هفت, سال ورحلت او نود وسه‌سال پیش 
باشد , دو لتشاه گوید که 
قطر ان‌دا منظومهٌ وامق وعذرا بوده که بنام اسکنددبن قابوس برداخته است.۰ اسکندر 
ابن قابوس پر شمس المعالی قانوس بن وشمگی بود و بدر امیرعنصر المعالی کیکاوس 
مولف قابوس نامه که تو لد ورحلت وی معلوم نیست ولی چون بدرش قابوس بسال ۶۰۳ 
کفته شد و بسرش کیکاوس بسال ۶۱۲ ولادت یافته است قطعا وی پیش ۰۳۱ متو لد 
شده و رود رکشت | وورهر حال تجاه با هت تا( یش از مرا کت قطر ان 
می‌زیسته است و ۳۹ هم قطر ان عصر رای او را درك کرده باشد در آن زمان 
جوان و نوخاسته بوده است و بعید می‌نماید که کتا بی بنام وی پرداخته باشد . 

منظومهةً دیگر نیز بقطران نسبت می‌دهند بنام < قوس‌نامه > یا « کوش‌نامه» و لی 
ظاه را اسم‌دوم صحیح تر ست زیراکه ظاهراکوش» نام بپلوانیست از پهلوانان داستانی 
اير ان که این منظومه وروت کی ها ودلءربپای اوست وظاهرا این منظومه هنوزدد 
هیانست کلی نسحه آن سیار نایاب می‌باشد وشاید منحصر بفردباشد ویگانه ذکرصر یحی 
که از آن هست در کتاب « تاریخ ایرانیان قدیم » (۱) لیف کنت گو بینو محقق معروف 
فرانسویست که درتا لیف این کتاب نسحه‌ای از آن بدست داشته است . می‌نویسند که این 
منظومه دا قطران بنام امیراحمد محتاج یا امیراحمد بن کماج بر داخته است که در تاریخ 
اشارتی بدو نیست و اگر حکمران بلخ دد زمان سنجر بن ملکشاه بوده باشد . چنانکه 
گذشت. ممکن نیست که معاصر قطر ان بوده باشد ۰ مو لف مجمع الصا قطران دا مداح 
منوچپر بن قابوس وشمگیر نیزشمرده است , امیر فلك المعالی منوچپر ین قابوس بسال 
۳ پپادشاهی دسید ودرسال 4۲۰ دحلت کرد » جلوس وی شست ودوسال و رحلت او 
چپل و بنج‌سال پیش ازمر ک قطر انست و [نهم هم‌چنانکه درحق اسکندرین قا بوس برادد 
وی گفته شد بعیدست که معاصر باقطران بوده باشد ودرسر اسر دیوان قطران بپیچوجه 
مدایحی از پادشاهان آل زیاد نیست ج زآنکه وی مداح یکی ازامرای آذدبایجان بوده 


است ؛ اما این گفتة مو لف مجمم 


سیب اورا عضدی خوانده باشند نیز نادرستست زیر 


از فقوت قطر انست و مگ ثست قطر ان با وی معاضر بوده 
او ن 2 ت 


است باسم ابوالهیجا منوچهر بن وهسودان که ظاهرا مو لف مجمع الغصحا او دا منوچپر 

ابن قا بوس‌دانسته است .قطران‌درژمان خویش شاعری بزرگکت بوده وشپرت بسیارداشته 

چنانکه دشیدا لدین وطواط که بسال ۰۷۳ صد وده سال پس ازمر گ وی در گذشته است 
۱- جلد اول - صحیفه ۱۲۸ وصحایف بعد . 


6زماوذ - ممعصنطه6 0۶ عاصم) 
۰ ۰ 128 ۰ ۰۲۰ ۷ 1869 وزحدظ -ومعتعظ و16 


۳۷۵ 


و درماوداء النپر و خوادزم می‌زیسته اشمادوی دا در کتاب حدائق السحر شاهد آورده 
است )۱ و معزی نیشابودی که بسال ۲ و هفتاد وهفت سال پس از رحلت او فرمان 
,افته است نام وی‌دا دراشعارخود آورده است . اما از تتبع دیوان قطران که شامل بیش 
از ۸۰۰۰ بیتست چنین برمیآی که قطر ان فقط مداح امرای آذربایجان و ادان ورجال 
دربار ایشان بوده و ممدوحان قطر ان ندین قر ار ند : ۱ امبرسیف الدو له و شرف المله 
ابومتصور و هسودان بن محمد روادی مولی امیر | امومنین تِ ۳ ( ابومنصور شرف الدین 
مملان‌بن وهسودان - ۳) امیر عمادالدین ابو نصرمحمد بن مسعود بن عملان 2 ) امیر 
ابوالمظفر فضلون -98) امیر ابوالپیجا مذوچپر بن وهسودان - +) امیر شرف الدین 
ابو نصرجستان بن ابراهیم بن و هسودان - ۷ ) ابوالحسن علی بن موسی لشکری - 
۸) ابوخلیل جعفر بن عزالدین- ٩‏ ) امیرابوالمظفر سرخاب بن و هسودان - ۱۶ ) امیر 
ابوالفضل جعفر بن علی - ۱۱) امید ابواله‌مالی شمس الدین دستم - ۱۲ ) امیر |بوداف 
ری -۱۳ ) امیر |بومنصور ناصر الدین مسعود بن وهسودان - ۱۶) امید ابو | لعلاء 
بختیاد بن مملان -۱۵) امیرا بوالقاسم عبداله بن وهسودان - ۱۸) امیر تاج‌الملك - ۱۷) 
امیرا بو الفتح علی - ۱۸ ) امیرعضد - ۱۹ ) امیرا بو لفادس - ۲۰) شمس الملوك - ۲۱ 
آمیر دیوانیو چند تن‌ازعمال درباداین امر ا مانند استاد موفق- ابوالبشرسمپسالارادان- 
استاد ابو المععر قاسم - ابو نجم دکانی - شمس الک اة ابوعلی حسن - حاجب الحجاب 
ابومنصود - ابو نصر سعدبن مهدی - شمس‌الدین ابوعلی - جوانشیر - ابوالفضل علی- 
|بوالفرج بن ابوالقاسم . 

این امرابی که ممدوح قطران بوده‌اند ازسه ساسلهٌ مءروف می‌باشند که درادان و 
آذربا یجان دد قرن پنجم شهر یاری داشته| ند : |بوالحسن علی‌بن موسی لشکری از سال 
۶۰۲۵ ۶ بادشاهی کرده‌و ازساسله بنی‌شدا دیا شدادیان بوده وا بودلف کر کری اژسلسله 
شیبا نیانو امیراران بوده است‌وهمان هدید شا امه داننام‌وی ددسال6۸> 
تمام کرده است و ابومتخصور وهسودان و ابومنصور مملان و ابو نصر محمد وا بو الءظفر 
فضلون و ابوالهیجا منوچهر وابونصر جستان وابومنصور ناصرالدین وابوالعلاء بختیار و 
ابوالقاسم عبدایثه و ابوا لمظفر سرخاب از امرای سلسله معروف بوهسودانیان یاروادیان 
بوده | ند که برطادم و سمیران وتبر یز و مراغه و گنجه پادشاهی داشته| ندو ازه‌یان ایشان 
دوتن درتادیخ معروفند : 

وهسودان بن مملان که از ۲۰ تا ۵۰ بادشاهی کرد و مملان بن وهسودان 
که از 20۰ تا ۵۱۱ در پادشاهی بود و از سلجوقیان پیروی کرد . اذیسن تتبع معلوم 
می‌شود که قطران تقریباً از حدود سال 6۲۰ تا سال 40۵ که در گذشته است مدت 
نزديك بچپل و بنج سال در آذربایجان و ادان بعداحی امرای آن دیاد پرداخته و 
در نیمه اول قرن پنجم می زیسته است . قسمت اعظم قصاید قطر ان بمدح ابو نصر محمد 
ابن مسعود بن مبلان معروف بابو نصرهء‌لانست و پس اذومدح ابوخلیل جعفردا بیش اذ 

۱- حداقق السحن - چاپ مر<وم عباس اقبال - توام با چاپ من از دیوات رشیدالدین 
وطواط - طهران ۱۳۳۹ ص ۲۷ - 1۳۰ 
۳۷۳۹ 


دیگر‌ان گفته و اشتباهی که در اشتاد اشعتاد وی دزی روا داشته‌اند از همین حا 
ناغیست زیر | که قصا ید وی‌را که نام ابو نصردرآن بوده و آن بیشترقصاید شیوای اد ست 
احمد مشتبه کررده وان 


عمج امیر نصر سامانی دانسته اند و ابو نصی دا با نصر بن 
از قصاید رودکی بمدح امر ابو 


قصا ید را از رودکی شمرده‌اند و نیز چون یکی 
قصاید. بسیاد بمدج ابو خلیل 


جعفر احمد بن محمد تعتکتراازن سیستان بدستست و قطران 
كث بودن کدمه <جعفر > دد "کنیت ممدوح رود کی و اسم ممدوح قطران 
ست از کفتاد 
ط 


جمغر دادد مشتز 
باعث شده است که نیز بعضی قصاید قطران دا که بمدح ابو خلیل جقر 
رودکی دانسته| ند . گذشته از اسامی اشخاص واما کن که درین قصاند هست و مر بو 
پژندکی قطرانست و بپیچوجه بازتداکی رود کی واقامتگاه وعصروی وفق نءیدهد و پس 
قصیده دا گانهذ کر شواهد عدکلیاتی نیز در سبّك شعر قطر ان پدسشست 


ازین دز پاب هر 
| ینست که‌شعر 


که باستعانت ان شعر رود کی‌دا ازسعن قطر ان بخو بی هنتواان شناختو ان 
رود کی بسیاد طبیعی ومنسجم وعاری از هرگو نه پیرایه لفظی آزایش ظاهری سخنست 
و پیچوجه بای سمت صنایع لفظی و محسنات ظاهری کلام وصنایع بدیع ثیست وهیچگونه 
تک راز در آن نتوان بافت وحال آاتکه من قطر ان سراسر مصنوع و متکلف و توآم ۳ 
پیرایه‌های افظی‌و محسنات ظاه‌ری کلامست و بسيك‌معصوصیست که عنصری بلخی در بءضی 
از ابیات خود ابتکار کرده وقطران آن سبك را در تمام شعر خویش بسط داده است و 
پس زو شعرای متصنع‌ومتکاف که معروفتر اژ همه عبدا لو اسع جیلی ورشید وطواط باشند 
آن سبك را پیروی کر ده‌| ند چنا که تماع‌قصا ید قطران دادای صناعت تر صیع واسجاعست 
وهر مصرعی تاحدی توان گفت که تکر ادمصرع پیشین وقلب‌و نقلی از آنست والبته‌ددین 
میان کلام از دوانی طبیعی وطرادت اصلی خود میفتد ومعقد و معل و مصنوع میشود و 
کسی که دريك بیت اذ سخن رودکی اندیشه کند مات وه هرک رورا از 
سخن قطران تمیز دهد ۰ تا لیمکت سر دقدونی با سجن فبحی با متجيك و یا 
صایر ترمذی شبیه باشد » هر چند که در میان ایشان نیز تفاوتست » ولی هسر گز ممکن 
تیست با ندك ممارست و تسم شعر رود کی را باسعن قطر ان اشته کرد ‌ 

اما دلایلی در اسامی اشخاس واما ک نکه درین قصاید قطران منسوب برود کی 
هست بدین قراردست : 

فصیده ۱ بمدح ابو نصر مملانست . قصيدة ۲ هم بمدح ابو نصر مملانست و در بیت 
پیش از آخر اسم قطران بصراحت آمده است . صیله ۳در حق ممدوعیست که درروم 
بیتد افتاده وشاعر وی رااز آن دلداری میدهد وهمین مضمون دا در قصاید ۱۵ ۲۶ و 
۷ ۳۵ مکرد کرده است داین واتمه ایس تکه هيچيك از ممدوحین رود کی دا دوی 
نداده است. قصيدة 4 بمدحابو نصر مبلانست . قصيدة ۷ نیز درستایش‌ابو نصر مملانست: 
قصیدة۸ نیز بمدح اوست ۰ قصيده ٩‏ در مدح بو منصود بن مسعودینمءلان سروده شده . 
قصیدة ۰ هم بمدج ابو تصر میلانست فدد ان اسم تبر یز و دسیدن ممدوح ان شهر 
با لصر اجه آمده است ۰ قصیده ۱۱ نیز درمدح ابو نصر مملانست ۰ قصيدة ۱۳ داددموقع 


۳۷۷ 


زا لا تبریز که بسال 6۳۶ دوق داده بعدح معلان سروده اسث و نام تبریز را دد آن 
مکرر کرده است . قصیدة در مدح ابونصر مملان مروده شده . قصیده ۸ در مدح 
ابومتصور متلانست . قصیده ۱۸ بمدح ابو نصر مملائست و از جننک,وی در اردیل و 
دادموی وشکستن لشکر موغان (مقان) وامیر موغان و لشکر جیلی‌ووهسودان ذ کر 2 
که قصیدة ۱۹ در مدح ابو نصر ممللا است لد ان نام تبر بز در 1 آمده است ۰ قصیدة 
۰ دح ابو نصر مملانست . قصيدة ۲۱ نیز بمدح ابو نصر هملان سروده شده و خراسان 
را در آن‌محل تایش مپر ومه دانسته است زیرا که خراسان دد مشرق آذر بایجانست ۳ 
قهیدة ۲۲ دا بمدج ابوالفتح علی‌سروده است. قصیدة ۲5 اشاره‌ای از زاز له تبر بزدارد. 
قصیدة ۲ گذشته از [نکه بعدج ابو نصر مملانست جر شا بععدوح گوید که توامیرادانی 
قصیده | است تمام‌مطلم و مصنوع که از سك دود کی بسیار دورست . قصیدة ۲ نیز بعدج 
ابو نصر مملانست . قصیدة ۳۳ هم بعدج اوست . فصیدة ۶ نیز مدج اوست . قصیدة۹1 ۳ 
هم بعدح اوست . قصیدة ۳۷ اندر مدح ابو یو کر کی رامیت . قصیدة ۶۱ بعدج امیرابو 
نصر جستان وابوالمعالی شمس‌الدین دستم سروده شده . قصيدة ۲ع در ستایش ابوخلیل 
جعفر ست وذ کری از بادشاه الان و خزر و لشکر این دو دیار دارد که یادری معدوح 
آمده|ند. قصيدة 4۳ بمدح امیر ابوالفضل سروده شده . قصيده > مدح ابوالحسن‌علی 
لشعر یست ۰ 

اذین سطور مسلم میشو د که هیچ يك ازین ۶۱ قصیده وقطعه و تفز ل که از اشعار 
فطران برودکی نسبت داده‌|ند از سین رود کی نیست وقطما از قطرانست وهر جا که 
نی از آن قصاید یافت شود که باسم رود کی نوشته باشند سای نیست که بخطاست واز 
سك سعن رود کی بسیار دورست و گذشته از آن دلایل تاد یخی مسلم میسازد که از اشعار 
ابوعبدالله جعفر بن محءد رودکی سمر قمدی ثیست ۰ 

حشری تبر بزی در کتاب روضه اطپاد درمز ارات تتر با که در ۱۰۹۱ تالف کر ده 
نو شته است که قطران در مقیر ةالشهء‌را در محلهً سرخاب تبر یز مدفون بوده است ولی 
نکته مسلم نیست . 

۰) دود اي در نظر مق لفان و مورخان ابرانی 
نظامی عروضی درچپاد مقاله پس از آن حکایت برانگیختن رودکی امیر نصر دا 

بماز کشت بخادا » چنا که گذشت » وشرح صلت گرفتن زره کی از امرای درباد و شرح 
توانگری او گوید 

و و الحی ان بزرگک بدین تجمل ارذانی بود که هذوژ این قصیده را کت 
جواب نگفته است که مجال آن ندیده| ند که ازم‌ضایق آژاد توانند بیرونآمد ...> 


این 


و نیزهه‌وجایی که بك عده کتب نظم و نثر پادسی وتازی را میشمارد و خوا ند[ ترا 
برای دبیران لدم میشمارد از کتب شمرفارسی تنها ذ کر کرده است : « اشعار دود کی و 
مثنوی فردوسی ومدایح عنصری > ۰ 

دو لتهاه دزد کرة الشعراء پس از.ذ کر همان واقعة سفن ام نصر او بازگشت 
ببخارا وید 
۳۷۸ 


د . .. عقلا دا این حالت ننظر ءجیب مینما ید که این نظمیست ساده و اصنایع گِ 
بدایع ومتانت عاری چه که | گردداین روز کارسخنوری مثل این سخن درمجلس سلاطیت 
وامر! عرش کند مستوجب انکار همگنان شود اما می‌شاید که چون استاد دا در اوتار و 
تمام بوده قولی ساخته باشد و بآهنگ اغانی وسازاین شعردا عرض کرده 


موسیقی وقوفی 

و درمحل قبول افتاده ... » ۰ 
نو يسندة مقدمهٌ 4 لهر ان : از استادان سلف 
نو یسندة مقدمه دیوان چاپ طبر ان درحق وی مینویسد : < .., اراستادان 3 


بتک ازمشاهیر شعرای عجست » باوجود آنکه در آن وقت تازه شعر وشاءری دو بترفی 
گذاشته بود اشمادرودکی از اغلب شمر ای تکمیل شدة بعد بپتر و نيك‌تر » توصیف او 
بز بان راست نیاید .. > . 

شیخ منینی درشرح تاد یخ یمینی گوید : < ... شاعر یست مفلق» نیکوشعر بفادسی» 
محکم قول » بحدی که گفته| ند تست کس که شهر خوب بفادسی گفت او بود ...> ۰ 

سمعانی در تا الا نساب وک «.شاعر شیر ین گفتاز بغادسی » دیوانش در 
دیاد عجم سایرست .... وابوالفضل بلععی ویر اسیل‌بن احمد والی خراسان میگف ت که 
رود کی را درعرب وعجم نظر نیست :..6 ۰ 

ابو نصر عتبی در تاریخ یمینی دد بارةٌ س‌کتکین کوید که چون یمبت | لدو له محمود 
بحای او نشست بنیک و کاری پرداخت و از آن ردو ین در مثاقب او « اشعار فادسی در 
| کناف مملکت پر | گنده شد وشعرای وی برد گاه دفیم او |زدحام کردند و قصاید در 
حق او سرودند که دیباچةٌ رود کی و صلعة خدروی و دقیقی را درحجاب گرفت ۰ 

در کتاب نزهت نامه علایی در < ذ کر بناهایی که ساخته‌اند درروز گار > در باب 
صنایم این‌عبارت مندرجست(۱) <... ونام تقدم هر نوعی‌دا يك تن بوده‌است علی| لخص و ص 
که ازو باز کویند ومثل زنند چون حکیمی لقمان و جادوی بلسان وشاعری عرب ازامرء 
القیس وپادسی دری ازدود کی ومطر بی بهلو اف وحلم احنف قیس و فصاحت سحبان و 
عدل انوشیروان و ظلم سدوم وسخاوت حاتم طایی وخط پسر مقله و نقاشی مانی چین و 
شجاعت دستم زال ...> اذزین عبادت پیداست که تا چه حد رود کی در شعر پادسی در 
ابران معروف بوده است . 

در کتاب ‌ تادیخ تم ۰« جات <سن بن علی بن حسن بن عبدا لملك قمی درمقدمه 
باعث بر تصنیف, این کتاب > (۲) موّ لف چند سیب آورده است واز آن جمله است : 
« سیب دوم » آنك بکرات اذ ابوالفضل محمد بن الحسین العمید رحمه‌الب شنیدم که او 
تعجب مینمود ومیگفت سخعت عجیست که اهل قم اخبار جعفر بن محمد بن علی| لمطاد بیش 
ایشان نیست وپیش اوشعر ابی‌جعفر اذبهترین شعرها بوده زیرا که اودد آن معانی لطیفه 


اختراع کرده و بر نظرای خود ازرودکی ودازی بذان شعرفایق شده وابوالفضل ددحق 


۱- نستعه‌ای که متعلق بکتابغانه مرحوم حمد لشکری بود - ورق۱۱۸ ۰ 
۲- رويةٌ دوم ازودق ۸ از نخه‌ای که متعلق بءعرحوم سید عبدا ار حیم خاخالی بود ., 


۴۷۹ 


اوفرموده که ابوجعفر در روز کار خود ه.جو اعرء القیس است در روز گاد خود » پس 
من جمم کردم از برای ابو الفضل بعضی ازشعر ابوجعفر جز از آن اشعار که از برای خزانه 
مولانا ادام الله نعمائه جمع کر ده بودم وسیب غاب شدن من ازشهرقم در جمع این اخبار 
توققی افتاد » چون توفیق بآن دست داد جمع کردم یی 

این هم‌موٌ بد دیتکر که دودکی تاچه بایه درایران مشهود بوده‌است. شود بختی 
را که اذین جعفر بن محمدین علی‌العطاد قمی شاعراثری در کتابها نمانده است . 

در کتاب راحه الصدور و ایةً السرور درتاریخ سلحوقیان تال محمدبن علی بن 
سلیمان راو ندی (۱) مولف از ژذبان شمس الدین احمد بن منوجپر شت کله شاعر قرن 
ششم میدو یسد که شاعرمز بوروقتی بخدمت سیدحسن غز نوی معروف باشرف که از مشاهیر 
شمرای همان فرن بود رسید حسن اشرف اورا درشاءری راهنمایی کرد واز | تجمله بوی 
گفته است : « از شعر سنایی و عنصری و معزی و دود کی لاحاب ان هر اکن انقذوی 
و نخوانی که آن طیعپای بلندست » طیم تو بیندد و ازمقصود باژ دارد ...۰ > ۰ هر چند 
که این اندرز درشاعری دادن شدفتست للم علومقام دود کی‌دا در نظروی میرساند . 

محمد عوفی در لباب‌الا لباب ددشرح احوال معزی مینویسد : « ... گویند سه کس 
از شعراء در سه دوات اقبالها دیدند و قبولپا یافتند چنانکه تس رن ارت تلو ی 
نبود : یکی دودکی در عهد سامانیان و عنصری در دولت محمودیان و معزی در دولت 
سلطان ملکشاه ... > . 

دو لتشاه در تدکرة الشعر| گفته است : « ...از شمرای عجم استاد دود کی دا 
آمیر نصر بن | حمدسامانی‌صله نظم کتاب کلیله ودمنه هشتاد هز اردرم نقره انعام فرمود...>. 

۰۱ شعرای فادسی زبان 


اغلب ازشعرای بز رک و کوچك ایران در شعر خود ذکری از رودکی آودده يا 
مناقب اورا سرودها ند وجمع تمام آن اشعارد ددین صحایف مقدور نیست/ فقط شمه‌ای از 
ترا که از بزد گان شعر ای متقدمینست درین مقام م ی آودم : 

شهید بلخی معاصر زو د کی گفتست : 


بسخن ماند شعی شرا رود کی را سخنی تلو نبیست 
شاعران راخه و احسنت مدیح رود کی راخه واحسنت هجیست(۲) 


رشیدالدین وطواط در نامه‌ای که بادیب صابر ترمی نوشته ۳ باین قطمه نظر 


۱- چاپ اوقاف کیب - ص 5 
۲- این دو بیت را بخطا در بیضی نسخ چنیت ضبط کرده‌اند : 


سین ماند شیر شعرا رودکی را سخنش تلو ینپاست 
شاعران راخه و احسنت مدیح رودکی راخه واحسنت هجاست 
۳ نامه‌های رشید الدین و طواط با مقدمه‌ای ۰ ۰. بقلم دکتر قاسم تویس رکانی - تهران 


۱۳۳۸ ص ره ازبخش یکم - 
۳۸۰ 


داشته ودر بارهٌ قصاید وی گفته است :3 حاضران دراستعادت واستحسان مبالّت نمودند» 
هر چند رود کی را ژه واعسنت خطاست > ۰ 

شریف ملد کر گانی بگفتة نظامی عروضی درچهاد مقاله یا ابوشر یف احمدین 
علی میخلدی جر جا نی بقول عوفی در لباب الالباب که ظاهر أ از شعرای اواخر قرن چپادم و 
اوایل قرن پنجم بواده است لته : 


از آن چندان تعیم جاودانی که ماند از آل سامان و آل‌ساسان 


تنای رودکی ماندست و مدحت نوا بادید ماندست و دستان 
دقیقی شاعر بزرک اواخر قرن چپارم سروده است : 
کرا رودکی گفته باشد مدیح امسام فنون شخنور بود 
دفیقی مدرح آودد نزد اوی چو خرما بوی هجیود بود 
نسخه درست این قطعه چنینست : 
کرا رودکی گفته باشد مدیح امام فتون سعن بود» ور 
دقیقی مدیح آودد نزد اوی چو خرما بود برده سوی هچر 
و همو گوید در مدیحه : 
استعاد شهید زنعده بایستی و ان شاعر تبره چشم روشن بن 
تا شاه مرا مدیحح گفتندی بالفاظ خوش و معانی دنگیت (۱) 
عتصری بلغی شاعرمعر وف قرن پنجم گو ید : 
غزل دودکی واد تیکو بود غز لپای من رود کی واد نیست 
اکر چه پکوشم بباديك و هم بدین پرده اندر مرا باد نیست 


و نیز او درتصیده‌ای بدین مطلع : 
ایا شنیده هنرهای خسروان بخبر بیاء زخسرومشرق عیان ببین‌توهنر 

در مدح سلطان محمود غز نوی در مدیحه گوید : 
چپل هزار ددم دودکی ذ مپتر خویش 

بیافتست بتوضیم اذین دد آن و آن دد(۲) 
شکفتش امد و شادی فزود و کبر گرفت 

ز دوی فخر بگفت این بشعر خویش اندد 
منوچپری دامغانی شاعر شهیر قرن پنجم درقصیده‌ای بدین مطلع 0 


۱- این دو بت دقیقی درقصیده‌ای ازمعزی مانده است بدین مطلم : 


تر کس ز نشاط ماه فروردین بر دنت تهاده ساغر زرین 
که درمدیحه آن گوید : 

دو بیت شنیده‌ام دقیقی را درمدح توهر دو کرده‌ام تضمین 
استاد شپید , . . الخ 


۲- رجوع شود بصحیفهٌ ۱۲ ازین کتاب . 


[ذن 


کنان شوه اثردن آمد از مدایحج و ژهچی 
1 کز هجی بیذم وان و زو مدایج سودنی 
که در آن از شثامت ایام خویش و ناروایی بازادشعر سخن می‌راند پس اذشمردن 
بعیضی اذ شعرای عرب گوید : 
بو العلاء و بو العباس و بوسليك و بو مثل 
اک زا ات نوایج وا که راد ازهری 
از حکیمان خراسان کو شپید و دود کی 
بو شتکور بلخی و بو الفتح بستی هکذی ؟ 
کو : بیایید و ببینید این شریف ایام دا 


: دا کب در کفل شا را عاعرمم کرهن کیرش ها 
و نیز درقصیده‌ای دیگر بدین مطلم : 


رت رازب ر نت مرن مررد کیتی اراسته چو خلم ملد 
در مدح فضل بن محمد کرد 
شاعر ومپتر دلست وزيرك ووالا رود کی دیگرست و نصر بن احمد 


سک شاعر معروف قرن پنجم سروده است : 
کنون معشوق ومی باید » نوای چنگ ونی باید 
سرود دود کی باید(۱)» جزین وقت وجزین احسان؟ 
ناصر خسرو مروزی قبادیانی عالم و شاعر معروف قرن پنجم در قصیده‌ای بدین 


مطلع : 


بر حستن مراد دل ۰ ای منت چو کانت کشت پشت ودخ پر چین 
در فغر خویش گوید (۲) : ۱ 
اشمار زهد و ند کت آن تير ه چشم شاعر دوشن بن 
آن‌خوانده‌اکه» بخوان سخن حجت دتکت بزنگ معنی و بند آاگین 
و نیزهمو درقصیده‌ای دنور بدین مطلم: 
شای که حال و کار دگر سان کنم هرچان بهست تصد سوی آن کنم 
درحق خویش گوید (۳) . 5 
جان دا ذ بپر مدحخت ال رسوّل که رود کی و کامی حسان کنم 
فرخی سیستانی شاعر بز رگ قرن پنجم در قصیده‌ای بدین مطلم : 
باغ دیبا دخ پرند سلب لمب گر گشت و لعبپاش عجب_ 


در مسدح امیر ابو بعقوب یوسف بن ناصرالدین سبکتگین بر ادر سلطان محمود 
غز نوی در مدیحه ودرشریطهٌ قصیده گوید : 

۱-بکمانم این- جمله را چنین باید خواند : و سرود و رودکی باید : > 

۲- دیوان ناصر خسرو - چاپ کتابخانة طهران - ص ۳۲۳ 

۳- همان کتاب - ص ۳۰5۵ : 


۸ 


شاعرانت جو رود کی ود شید مطر بانت جو له ور نوت 
رشیدی سمرقندی شاعر قرن ششم گو بد (۱): 
گ سری یابد تعالم کس بنیکو. شاعری 


و دا بیشرا ان شاعر ان زیبد سری 


شعر او دا ببر‌شمردم : صزده زه‌صد هه 
ل س ۳ ‌- 


هم فز ون اند کر جونانکه باید بشم‌ری 


نظامی عر وضی اد یب وشاءعره-ر وف قرن ششم خطاب ۳ از شعر ا که ب‌دود کی 


طه‌ن کرده بوداگفته اسر : 
ای آنکه طعن اکردی دد شعر رود ؟ 


ین طین کردن تو ذ جهل و ز کود اکیست 
کان #کن که شعر داند داند که در حپان 


بقیران شاعری اسحاد رود کر 


دیگری ازشهر ای قرن چپادم در مر نیهٌ رود کی سروده است (۲) : 
دود کی‌دفت وماند حکمت‌اوی 


می بر یزد » نریزد از می بوي 
شاعرت کو؟ کنون که شاءر رفت 7 


نبود نیز جاودانه جنوی 
خون گشت آب چشمم از غم وی زاندهش موم گشت آهن وروی 


تاله من انر » صکفت مداو شو بشوو زار زاد تال بروی 


چند جویی ؛ چنو نیابی باز از چنو در زمانه دست بدوی 
ادیب صا بر بن اسععیل ترمذی شاعر معروف فرن ششم درقصیده‌ای بدین مطلم 3 
خوبی بروی خوب تو اقر ارمیکند عقل از نهیب عشق توزنهارمیکند 
در مدح علاعا لدین انسز خوارزمشاه در بپاربه و ِ 
کی چدن ز نالهٌ مر غ و تک با رودکی حکایت عبار مد 
همو در قصيدة دیگر بدین مطلم : 
لب تو طعنه زند گوهر بدخشان را رخ تو تیره کند آقتاب تابان را 
درمدح دئیس شرق مجدالدین علی درباب مدایح خود گوید : 
زیان و طبم معزی و دود کیست مرا ثنای دو لت دلجوق و آل سامان را 
غضایری راژی در قصیده‌ای بدین مطلم : 
بیام داد یمن بنده دوش بعاد خماله 2 حضصّر ت ملك ملك بخش دشمن مال 


و آن درجواب قصيدةٌ عنصر یست که وی دا طءن کرده بود ازشکه دره‌قام شیر از 
بسیاری نعمت ممدوح ( سلطان محمود غز نوی ) نالیده و شکوه کرده است دلیل را از 
گفتهةٌ رود کی دانسته ودر رد عنصری گفته است : 
بشهءر شکر نگه کن که رود کی گفتست: همه کسی دا درو یشیست و رنج عیال 
غم و عناست» مر | گفت,زین‌ضیاع وعقار نان همی کنم ازد نج گنج وضیعت مال 

۱- رجوع شود بصحفهٌ ۲۰ ازین کتاب . 

۲- المعجم فی مماییر اشمار المجم - ص :۲۲ 

۳۸۳ 


سوز نی سمرقندی شاءرمشهود قرن ششم در قصیده‌ای بدین مطلح : 


ای دنک دخت گونه کلنار شتدستم يك موی تو صد طبلهً عطاد شکسته 
در مدح دهقان احمد سمساد دز تش رال ۶و بدا ِ 

کردم دل‌خویش, ای بت عیازعشقت چون رود کی اندد غم عیار شکسته 

ك‌ِ ی م۳ 
و نیز در قصیده‌ای بدین مطلح : 
ای بر سر بر دولت و اقبال مکی معدوح بی‌خلافی ومخدوم بی‌شکی 

دد مدح وجیه‌|لدین علی ‏ ز کی درمدیحه گوید : 

صبديك از آنکه تو بکمین شاعری‌دهی از پلعمی بعزی نگرفت ادوداکی 


و همو درفصیدة درک بدین مطلع ِ 
جاودان ماند رم از مدح شاعر زنده نام 
زین بود شاعر نوازی عادت و دسم کرام 

درمدح نظام الدین وزی رکه از احسان ممدوحین در حق بزرکان شعر ای عرب و 
ایرانی ذکری میکند گوید : 
رود کی‌دا نیز آن داد کر یم‌دانشی(۱) داد دینادی هزار اژزد آتشگون وفام 
قیمت عیار دا هم فام کرد از دیگری بلععی عیار وار از دودکی بفگند فام 

جای دیگر در مسمط ی که درهجو < کل شیلی > سروده است و درخانههٌ آن مدح 
ضیاء| لدین نام ی گفته در مديحهٌ آن کوید : 


قدم همت او فرق فلك را سودست نظر او خطر اهل هنر بفزودست 
رود کی‌وادیکی ببت ز من بشنودست بلعمی‌و ار بدو ده صلتم فر مودست 
جز براو بحوا:ءردی اف گر بوردست هر گزاین‌دو نق‌واین‌تیزی باز ادا 
و همو درقصیده‌ای بدین مطلم : 
خورشید ببرج حمل آمد چو رخ یاد هم نور بحاصل شود از تابش وهم ناد 
درمدح نظام الدین محمد ال میران دد بهاد یه وود 
بلیل چه شود؟ رازل وراوی و خواند بیت و غزل رود کی انددحق عیار 
ابو زرعه معمریگ رکان ی که ظاهرا ازشمرای قرن مارم بوده است (() *کو یداد 
اگر بدولت با دودکی نمی‌مانم عجب مکن, سین ازرود کی نه کم‌دانم 
تخر بکودی چشم او بیافت گیتی دا ز‌ تن ای من کود بود نتوانم 
هز ار يك زآن کویافت ازغطای ملوك بن دهمی »سین آید هزار چندانم 
مءعزی نیشابوری شاعرم‌عروف فرن شم درقصیده‌ای بدین مطلم : 
همی بنازد تیغ و نگین و تاج وسر‌یر بشهر یاد ولایت گشای کشود گیر 


۱- این مصرع بثا بر اصلا حیست که مرحوم علی | کبر دهخدا کرده است . برای تسخهای دیگر 
رجوع شود بصحيفةً ۳۱۵ ۰ 
۲ رجوع شود بصحایف ۳۵۸ - ۳9۹ ۰ 


۸۴ 


در مدح سلطان جلال الدین ملکشاه سلجوقی و.وزیرش نظام الماك طوصی در 
مدیحه گو یه 
از بود بمثل رود کی ددرین ایام پلسیت! 


بدین مطلم : 
9 


هر دوشودعاجز و خوردتشو بر 


و همو درقصیده‌ای دیدر 
شاه ستحر چون ز میدان جانب "ایوان دسید 


از زمت. با نگ بشادت تِ بر کیوان و سرد 
در ت سلطان سنچر ؛ بن ملکشاه در رد هگ ید : 
بر من انج از تو رسید از انعم والا کجا 


صد کش دود کی از دوده سامان رسید؟ 

و نیز در قصیده‌ای بدین مطلع : 

بدار الملك باز ۱ ن ان خداو ند بزرکان خراسان 

در مدح قوام | لامك صدرالدین محمد درمدیحه گو ید 2 

روان شمر من اندد [ل اسحق -و مر زوداکی درل سامان 

ازدقی هروی شاعر معر وف قرن پنجم درقصیده‌ای بدین مطلع ۰ 
خوش و نکوذییهم رسیدعیدو بپاد بسی نکوتر وبهتر زپار واذپیر اد 
الدو له زین الملك ابوالفوادس طغانشاه بن الب‌ارسلان در مدیحة 


حدیث مير خراسان و قصه توضیع بگفت دود کی ازروی فخر دراشمار 
بدآنکه داد مرو دا هزار دیتادی بنا وجوب بهم کرده ازصغارو کباد 
تو در هر بیتی» خسروا ببخشیدی زر مدور صافی دوبار بیست هز اد 


و نیز او درقصیده‌ای بدین مطلع : 
دی در آمد ز در آن لعبت ژیبا رخسار نه چنان مست بغایت نه بغایت هشیار 
درمدح خواجه شرف‌الدو له علی بن محمد درتغزل آن ازز بان معشوق خود گوید : 
اندر اشعاد؛ کرت .که تو خود دود کیی 
من چه دانم که چه چیزست وچه باشد اشمار؟ 
خاقانی شروانی شاعر بزر ک قرن ششم درمفاخرت خود گو ید : 
شاءر مفلق‌منم» خوان معانی مر است ربزه خورخوان من دودکی وعنصری 
جای زاگ سروده است : 
گرچه بدست پیش ازین درعرب وعجم دوان 
شعر شپید و رودکی » نظم لبید و بحتری 
در صفت یکانعی ار صف چا کانه را 
بنده سه ضّر به می دهد در دو زبان شاءری 
کسایی مروزی شاءر بزد گث اواخر قرن واوایل قرن پنجم گفته است : 
رود کی استاد شاعران جهان بود صد يك از اوتوب ی کسایی؟ بر کست 
خاك کف پای دود کی نسزی تو هم بشوی گاو وهم بخایی برغنت 
۴۸۵ 


شمس ا لد ینهیحمد عجیبیجو زجانی اذشاعر ان قرن شم ددقصیده‌ای بدین مطلم: 
پر اسب شد سوار بچستی و چایکی معشوقه روز عید بخیر و مباد کی 

درمدح اپویکن ین حسن درمدیحه درپارة وی کوید : 
مرت سزدی) سیرت توچگو نه دهم بنظم ؟ کز سیرت تو تیره شود طبع رودکی 
نیز این یمین فر یومدی شاعر معروف قرن هشتم در قطعه ای گوید ِ 
ز شاعر زانده می‌ما ند بتکیتی نام شاهان را 

فروغ از دود کی دارد چراغ دوده سامان 

و هم مسعود سعد سلمان شاعر نامی فرن ششم درقطعه‌ای گوید ِ 
سچود آرد پیش خاطر من روان رود کی و ابن ها ۳ 
عبدا ار حءن جامی دانشمند و شاعر معروف قرن نهم در منظومه < ساسلةا لذهب > 
سروده است : 


رود کی ۰ که در همی سفتی مدح سامانیان همی ی 
چون بان قوم همسفر دفتی ه بای مختصر دفتی 
صلهٌ نظم های همچو درش بود دربار چار صد شترش 


عون شتر از رباط برون راند ی یر نماند 
بر ی 2 مد 2 اد دی 


نام ان دا که می‌برند آمروز هست از آنن شعر انجمن افروز 
هم چنیت نام ال سامان را نيك کاران و نيك نامان را 
زنده از نظم خویش می‌دارد دد پس برده ,بیش می‌دادد 
مروزی شاعر که ظاهر اً ازشعرای اوایل قرن بنجم بوده است ددبیتی که در حق 
کی ترا ارس کرت 
زیبا بود ار مرو بنازد بکایی چو نانکه جهان‌جمله باستادسیر قند 

و پیداست که مراد وی از استاد سمرقند بالاطلاق رود کیست که از کثرت جلالت 
قدر باید جهان‌همه بدو نازد . نظیراین اشعار که آوردم شاید دردو او ین دیگرشعرای ایران 
بسیار باشد که تتبم و استقصای کامل می‌خو اهد و باعث اطناب سخن خواهد شد . 

۴) دود کی در نظر شاعر ان ومق لفان تازی 

حتی کسانی که بربان تازی سعن منطوم و متمو رکفت | نب ذ کررودکی دا در جایی 
که فراخور گفتار ایشان بوده است فر اموش نکرده وهمواره ازجلالت قدر و علوهقام وی 
ذ کری کرده‌اند » از [ نجمله در ابیات مشهوری که بنام ابراهیم بن بحیی بن عتمان غزی 
شاعر معروفست و از. قصیده‌ایست معدح ابو عبداه مکرم بن العلاء صاحب کران این 
سه بیت معر وفست (۱) 

لولا جر بر و الفرزدق لم یدم ذکر جمیل من بنی مروان 

"و تری ثناء الرودکی مخلد| من ول ما جمعت نو سامان 


۱- دجوع شود بکتاب را<ة الصدور - چاپ اوقاف کیب س ۲+- 1۱ وحاشيهٌ ۱ : 


۸ 


و ملوك غسان تفانوا غیر ما قد قاله حسان فی ضان 
ولی مرحوم محمد قزوینی در تاریخ جپانگشای جوینی (۱) آنجا که این بیت از 
آن قصیده مندرجست : 
و له من الصفح الجمیل صفانح اسر الطلیق بپا و فلك العانی 
درحاشیه این بیت دیگر از آن قصیده را آورده است : 
لولا لبود الجود انکرسامع دیا فاله حسان ی فسان 
ومی نو یسند : و ولیس منها البیت المه‌روف الذی یقترن غالبا بپذا البیت وهو : 
و ثری ثناء الرودکی مخلدا من کل ما جمعت بنو سامان> 
درهرحال خواه این بیت اذابراهیم بن یحیی‌بن عثمان غزی وخواه ازدیگری باشد 


ود هت نی هگ بتازی سن گفته‌اند نیز جلالت‌شان رود کی ایشان دا دد 


گرفته است.. 

بچز شرا مو لفیت و مورخین هم بز بان تازی ازعلو مقام دود کی سخن دانده‌اند از 
آن جمله ابونصر عثبی در کتاب یمینی در احوال یمیت الدوله محمود غز نوی گوید که 
چون وی بتخت نشست«.... ان ورث‌السلطان| لموّید یمین| لدو ل4 وامیت| لمله فخلفه فی‌تر تیب 
الامور و تالف الاخوة والاقارب واستمالة القلوب ببذل الرغائب الی ان استقل به سر بر 
|املك مطاعا و تناهشت ولاة الاطر اف الی بیعته سر اعا فوجدتهم قدعو لوا فی‌معانیهپا علی 
ما سارفی | کناف الحضر ة من الاشمارا لفادسية لازدحام شعرانها علی بابه‌الرفیم بقصائد 
هما التی قد غبروابپا فی‌ديباجةٌ الرود کی وصنعة الخسروی والدقیقی.. > واحمدین علی 
بن عمر المنینی در کتاب الفتح الوهبی ددشرح این جمله در باب رود کی میئو یسد : < .. و 
هو شاع-ر مغلق جیدالشه‌ر بالفادسیه متت القول حتی قبل آن اول من قال الشعر الحید 
با لغارسیه هو و قال ابوسعد الادریسی الحافظ ابوعبداله الرود کی‌کان مقدما فی الشعءر 
بالفادسیه فی‌زمانه علی‌اقرانه ...> وحمیدالدین ابوعبدال محمودین عمر نجاتی نیشابودی 
درشرح یمینی خود درشرح همين سطورچنین مینویسد : « و یخاطب الرود کی شاعرمفلق 
و مطرب فایق استاد منسوب الی دودك نسف کان بلاژم نوح بن منصور و قد سمل آخر 
عمره و اشعاره الف الف و ثلثماة پیت کذاذ کرهالرشیدی فی‌قصيدة له‌انشدها فی کتابه 
الموسوم بسعد نامه > - عبدالکریم بن محمد السمعانی در کتاب الانساب در کلمهٌ روذك 
گوید : < ... والمشهود منها الشاعر الملیح القول پالقارسیه السائر دیوانه فی‌بلادالعجم 
ایو عبدالث جعفر بن محمد بن حکیم بن عیداارحمن بنآدم الروذکی الشاعرالسمرقندی 
کان حسن الشعر متین القول قیل اول من قال الشعرالجید بالفارسية هو وقال ابوسعد 
الاددیسی الحافظ | بوعیداالروذ کیکان مقدمافی| لشعر با لفارسیه فی‌زمانه علی‌اقر انه.... 
و کان ابوالفضل البلعمی وزیر اسمعیل بن احمد والی خراسان بقول لیس للروذکی 
فی‌الءرب والعجم نظیر ...> 


۱- چاپ اوقاف کیب - ج۱- ص۱۳ 


۳۸۷ 


کتاب سوم 


[ندر اشعار دودگی 


سم در بار منابع و ما تا سا 

اشءاری که ازین بس‌درین‌صحا یف خواهد آمد از کتابها وسفینهای مختاف ۷۸45مجلد 
از [ تپا داددچاپ اول این کتاب درصحایف۱۰ ۵4۱7 ازمچلد اول وصحایف ۱۹۲ ۹2 
از مجلدسوممعرفی کر ده‌ام یرون آمده است . تخست قصاید ومقطعات و یس‌ازان رباعیات 
را جای داده‌ام واز آن بس ابءات بر | گنده را آورده‌ام ِ هرجا که ابیات پر آکنده دروذن 
وروی و قافیت و ددیف یکسان بوده است ددپی يك دیگر ثبت کردهام و دعایت ترتیب 
حروف هجا را درقوانی اشعار نیز کر ده‌ام . متن هر شعر را درمقا بله نستخحها | نچه در ست ار 
بنظر آمده‌است اختیار کرده‌ام ودرجایی که تردیدی‌ددمیان نسخپای مختلف بود قدیم ترین 
ده را ماعد و حست‌دانته|م , سعه بدلپا و اختلاف نستها درچاب ول این کتاب 
همه جاآمده است . ددین چاپ برایآنکه کارخوانند کان آسان‌تر باشد واز حجم کتاب 
بکاهم عمدا آنپا دا ترك کردم » کسانی که خواستاد آن باشند می‌توانند بچاپ اول این 
این رجوع کنند . در ذیل هر قطعه یا بیت ماخذ انرا بادقام نموده‌ام و هردقمی اشاره 
بماخذیست که یا در چاپ سابق معرفی شده ویا ددین چاپ پس ازین معرفی خواهد شد . 
هرجاکه بیتی را بدیکری هم بجز رود کی نسیت‌داده| ند درذیل همان صحیفه باذ کرماخذ 
معلوم کرده‌ام . مآخذی که پس از انتشار چاپ اول بدست آمده است پس اذین معرفی 
خواهد شد وارقامی که بس از هر بیت هست [نها دا نیز نشان می‌دهد . بواسطه یکسان 
بودن وذن معلوم شد که رود کی دا چند مثنوی بوده است و هرچند بیت که ازيك مثنوی 
هست ووذن‌وقافيهً آن تست ددپی هم آمده است. تقطیم اوژان هر شعررا رود ندانستم 
(بترر|ا که مان نمی کنم خوانتکان درخواندن شهء‌ری دروزن آن در بما نند . 

فپرست مآخذ و منابم این اشعار بدین گو نه است که خواهدآمد و هردقمی که در 
دنبالهً بیتی یا قطعه‌ای هست معرف یکی از نپا خواهد بود : 

فپرست این مراجع درصحایف ۸ ۱ ۱۰ این متا چاپ شده است . تا شمارة ۷۱ 
درصحیفه ۱۰ درستست وازشمادة ۷۲ ببعد را باید چنین اصلاح کرد وافنز ود : 

۲) کتاب تحفة الملوك تسه خطی دیگری که نزد من هست . 

۳) تاج المآثر تالیف تاج الدین یا صددالدین حسن بن محمد نظامی : 
درتادیخ بادشاهان دهلی تالیف ۰۰۲ تا ۱۱۶ نسخهة خطی ۰ 

۶ کتاب المعجم فی‌معاییر اشعارا امجم چاپ دوم طهران ۱۳۱۶ ۰ 

۵ تادیخ سیستان چاپ طهران ۱۳۱۶ 


ابودی 


۴۳۸۹ 


<۷) دیاش الجنه ِِ محمد حسن بن عبد الرسول حسینی ژ نوژی از دانشمندان 

قرن سیزدهم نسیعهٌ خطی 

۷) بدایع الصنایع ی عطاءایث بن محمود حسینی مشهدی متخلص بعطایی که 
از ۸۹۶ ۱۲ ۸۹۸ مشغول ۳ ن بوده است . نسخهة خطی 

۳۸( تادیخ نگارستان تالیف قاضی احمدین م دود غفاری که در ٩۵۹‏ تالف کر ۰۵ 
چاپ بمبثی ۱۲۷۵ ۰ 

۳۰ ترجمان البلاغه تأْلیف محمدین عمر رادویانی چاپ استانبول ۱۹۶۹ ۰ 

۰) سعنان منظوم |بوسعید | بوالخیر تألیف من - طهران ۱۳۳۶ ۰ 

۱ لغت فرس اسدی طوسی چاپ مرحوم عباس اقبال چاپ طهران ۱۳۱۹ ۰ 

۲) لفت اسدی طوسی چاپ آقای محمد دبیرسیاقی چاپ طبر ان ۱۳۳۰ ۰ 

۳) نظم کزیده تألیف محمد صادق ناظم تبریزی در ۱۰۳۰ نسه خطی 

۹۶ قسه هد ی‌از ذٌ رهتی|سدی درمحموعه ی بخا نه * ملی ۱ 

۰) آناد 7 رود کی نشریات دو لنی تاجیکستان - استا ای باد ۰۱۹۵۸ 

۸2 دا نشنامة قدرخان تال اشرف بن شرف فاروقی در ۸۰۷ ماخودذ از 
8ب ای 95۳۵1 

۷ ) تحفة 5 الاحباب تأ لیف حافظ او بپی در ٩۳‏ ازهمان کثاب : 

۸۸ ( فرهنگنامه بای حسین وفایی در۳ ٩۳‏ ازهمان کتاب 1 

۹ ) مدار الافاضل تا لیف ال داد بن‌اسد العلما علیشیر سرهندی متخلص بقیضی 
در ۱۹۰۲ ماود از همان وتتاب ۰ 

۰ اسر ار التوحید فی مقامات ابی|لسعید ۰ 

5۹.۱ تادیخ گز بده حمد الله‌مستوفی- 

۲ صحاح الفرس تألیف شمس الدین محمد بن فخرالدین هندوشاه نخجوانی 
مأخوذ اذ بایان‌نامه د کتری ادبیات فارس ی آقای عبدالعلی طاعتی . 


۳) انیس العشاقتا لیف شرف‌الدین حسن‌بن محمدین محمد دامی. 


۳۹۰ 


۳ 


قصاید و قطعات و ابیات بر ا کندة بعم پیوسته 


گرمن این دوستی تو ببرم تا لب گود بزئم نمعره و لیکن ذ تو بینم هنرا 
اثر میر نخواهم که بماند بجهان میر خواهم که بماند بجپان دد » اثرا 
هر اک رفت . همی باید رفته شمری هر 3 مرد * همی باید مرده شمر ا 


٩۰ ۸ 


بويك دیدم بحوالی سرخس بانگك بر برده با بر اندرا 

۵ چادد کی دیدم رنگین بر و رنگ ی گونه مك آن چاددا 
اک «برغونه و بائ‌کونه جپان مانده من از تو بشگفت انددا 
2۵ ۰-۳۵ ۸5-۸۲-۸۱ 

انا ی و با ان که که مادری گاه مادندرا 

نه پاذیر باید ترا نه ستون نه دیواد خشت و نه ز آهن ددا 


٩۲-۸9-۸۶ -۸۱-۷۱-۶2(۳ 2-۳۱-۳۰۲۸ 2-۲۷-۷۱ 


بحق تالم ز هچر دوست زادا سر کاهانی ی اکن هرازا 

۰ قضا. کر داد من نستاند از نو ز سوذ دل بسوژانم قضا را 
چو عادض بر فروزی می بسوزد چو من پروانه بر گردت هزادا 

کر تن که زک لختی نشینی . بر مزادم سو کو ادا 
جپان اینست و چونینست تا بود و همچونین بود اینند » یادا 

بيك گکردش بشاه‌نشاهی آرد دهد دیهیم و تاج و ۲و شور 

۵ توشان زير ذمین فرسوده کردی ژزمین داده بریشان بر ز غادا 
از ان جان :و لختی خون فسرده سیرده زیر بای اندر سپادا 
٩۲-۸۵ 2-۸۳-۸۲-۸۱ ۰-۷۱-۶۲ 2-۳۷ 2-۳6-۳۰ 2-1۸-9۶‏ 

کرفت خواهم ذلفیت عنبرین ترا پبوسه نقش کنم بر گ یاسمین ترا (۱) 

هر آن زمين که‌تو يك‌ده بر و قدم‌پنپی هز ار سجده برم‌خاك آن زمین ترا 
هزادبوسه دهم برسخای نامه تو بت( 


(۱) رجوع کنید بصحیفهُ 9۸ 
۳۴۹۱ 


بتیغ منای درا دست من جدا بتکنند 
| کرچه عاهش‌مردم که‌شعر باید گفت 


کش فرستاد سر اندر عبار مرا 


و ین‌فزه پیرذ بهر تومر اخواد گرفت 


اگر بگیرم روذی من آستین ترا 
ذبان من بروی گردد آفرین ترا 

٩۰-۵ ۰‏ 
که : مکن یاد بشعر اندد سیارمرا 


برهاناد او ايزد جباد مرا 


٩۲-۸۵-۸۲ -۸۱- ۷۹-۷۷ ۰۲۳ ۳۵ 2-۲٩-۲6 -۷ 


بثام نيك تو م خواچه » فر یفته نشوم 
زجکن سی 19 دام کند نام نيك اد نی نان 


۳.۰ 


۳۵ 


تن نا کر همی جویی منی دا ؟ 
چرا جویی وفا اذ بی وفایی ؟ 
ایا سوسن نا کوشی انه دادی 
یکی دین برزذن 
دل من ار نی » عشذق تو کوهی 


نا راه بر شو 


بیخشا » ای پسر » بر من بیخشا 
بیا ؛ اينك نگه کن دودکی دا 


با عاشقان نشین وهمه عاشقی گز ین 
باشد گه وصال ببینند روی دوست 
تا اندران میا نه ‏ که بیثند روی او 


آمد بپارخرم بادنگ وبوی طیب 
شاید که‌مرد پیر بدین گه شودجوان 
چرخ بزر گوادیکی لشکری بکرد 


نفاط برق دوشن وتندرش طبل‌زذن 


۶۰ آنابر بیت» که گر یدچون‌مردسو کواد 


خورشید را زابردمد روی‌گاه گاه 
بك چند روز کارچپان دردمندبود 
باران مشکبوی 


ببارید نو بنو 


کنجی» که برف بیش‌همی‌داشت کل کر فت 


۴۵ 


7۹۳ 


تندر میان دشت .همی باد بر دمد 


لاله میان کشت بخندد همی زدود 


۱- نصيحة الملوك غزالی ص ۸ 


۲- رجوع کنید بصحایف ۵٩‏ و 4*۲ 


که نام نيك تودامست وزرق‌مر نان‌دا 
یقیت بدان‌تو که:دامست نا نش‌مر جان‌دا(۱) 


چه داری دوست هرژه دشمنی را ؟ 


چه کوبی یپده سرد آهنی را ؟ 


بر آتش نشانی برزنی دا 
چه سایی زیر کوهی ادذنی دا؟ 
مکش ددعشق خبره چون منی دا؟ 
اکر بی‌جان دوان خواهی تنی دا 
۳9۲ 
باهر که نیست‌عاشق کم کن‌تر بنی(1) 
تو نیز در میانة ایشان ببینیا 
و نز در میانه ایشان متا 
٩۰ - ۰‏ 
با صد هز ار نزهت و آرایش عجیب 
گیتی بدیل یافت‌شباب از پس مشیب 
لشکرش ابر تیره و باد صبا تقیب 
دیدم هز ارخیل و زدیدم چنین مپیب 
و آن دعدبین» که نا لدچون‌عاشق کثیب 
جو نان‌حصاریی, که گذرداردازدقیب 
به‌شد که یافت بوی سمن بادراطبیب 
وزبرگ بر کشید یکی حلةٌ قصیب 
هر جویکی؛ که خشت‌همی بود»شدرطیب 
برق‌اذمیان ابرهمی بر کشد قضیب 
جون بنچه عروس بحناشده خضرب 


5 


بلبل همی بخواند در شاخساد بید 
صلصل سر وبن بر با نغمة کپن 
| کنون‌خورید باده‌و | کنونز بید شاد 
ساقی کز بن‌و باده‌ومی‌خور ببانکگز بر 
هر چند و بپارجپانست بچشم خوب 
شیب تو با فراژ و فراز تو بانشیب 


دیدی‌توریژ و کام پدواندددن بسی 


سار اژددرخت‌سر ومر ور | شده مجیب 
بایل بشاج کل بر با لحنك غریب 
کا کنون برد نصیب حبیب از بر حبیب 
کز کشت ساد نالد وا باغ عندلیب 
دیدا رخ و اجه +وب ترء آنممتر حسیب 
فرزند آدمی بتو اندد بشیب وتیب 


بارید کان مطرب بودی بفرو زیب 


٩۲-۸۵ ۸۶-۸۲-۸۱ -۷۱ ۶۳ -۳۷ -۳۵ -۳۶ -۳۰ ۲۹-۲۸ ۲۷ 2-۲-۲۱ 


55۵ 


1. 


1۵ 


ار ک و مك وعنبر وسیت 
این همه تن ه تمام شدست 


القدرست 


شب حاشعت له 
بحجاب انددون شود خورشید 


و آن ز نخدان سیب ماند راست 


تاسمیب ید و مود ریت 


نزد تو » ای بت ملو ك فر بب 


چون تو بیددن کنی دخ از جلبیب 
ِ- تو بردادی از دو لاله حجیب 


ات ارععك حال داد سب 


۸۵ 2۷۶ 21۵-06 2۳ -۶۷ 2۶۵۰2۳۱۳۲ 


با خردومند بی‌وفا بود این بخت 
خود خوروخودده کجانبود پشیمان 


خو یشتن خو یش دا بکوش‌تو يك لت 


هر که بدادو بخورداز ] نجه که بلفعت 


٩۲-۸-۸۵ -۸۲-۸۱-۷۱ ۶۳-۳۵-۲۸ 0 


رود کی چنگ بر گرفت ونواخت 
ذان عقیقین مبی ‏ که هر که ندید 
هر دو يك کوهر ند ليك بطبع 
نا سوده دو دست رنگین کرد 


باده | تداز * کو سرود انداخت 
از عقف کداخته شناعت 
این بیفسرد و آن دگر بگداخت 


نا چشیده بتاركت اندر تاخت 


2-۲ 2۱ 29۸ 29۶ ۵ 2۷ 2-۶۱ ۳ 2۳۱ ۱۲ ۳ ۱ 


پسرای سپنج مپمان را 
زیر خاك اندرونت باید خفت 
با کسان بودنت چه سود کند ؟ 
باد و زر عاك مور و مس 
آنکه زلفبت و وت بر است 


چون نرا دید زرد ک نا شده 


امروز پر حالی بغداد بخار است 


۱- رجوع کنید بصحیفه 4۰۸ 


۸8-۸۳ 2150-15-1۶ -۳ 


دل نپادن مسر نه رو است 


کر چه | کنو نت خواب بر دیباست 


که تور اندرون شدن تنپاست 
چشم بگشا ببیت : کنون بیداست 
گر چه دیناد یا ددمش بپاست 
سرد کردد دلشش ۰ ته تابیناست 


۸٩ 2۵ 2۳ 2۶۷ 2۳۱ 2۱۳-۰ 


کجامیر خر اسانست پیر و زی [ نجاست (۱) 


۳۳ 


سافی تو بده باده ومطرب‌تو بزن دود 
می‌هست و در مهست و بتلاله رخان‌هست 


ژزمانه بندی آزاد وار داد مرا 


۵ بروز نيك کسان گفت:تا توغم نغوری 


زما نه کفتمر ا: خشم خو یش‌دار نگاه 


5 می خورم امرو ز که‌وقت‌طرب‌ماست 

عم تست و3 نصیب‌دل اعداست 
٩۰-۸5 ۰‏ 

رما حون تور ی سر هه ند ات 

بسا ۱ زا بروز تو رنه 

کر[ زان » بمندست بای در بندست 


مس 2 ۱ رالات ۱۱ ۱ ۱۳۱ ۱۳۳ ۲2۱۵-2۱ بات زارت ۱2/۸ سح 


این جپان باك خواب کردادست 
یی او بحا رک 0 ندست 
چه نشینی بدین جپان هموار ؟ 


۶ _ دانش او نه خوب و چپرش خوب 


بخیر ه بر شمرد سیر خورده گر سنه‌را 


چوروست رو به بینی‌بخان واتگر ان 


آن صحن چین » که از دم دی 
اکنون ذ بهپاد مانوی طبع 
بر تس رن ند کم کین 


مرغ دیدی که بچه ژو بیرند؟ 


با چون بر گرفت پرده زروی 


آخر هر کس اذ دو بیرون نیست 


ی همه بفرساید ؟ 


۱۳ 


۹۰ چون‌تیغ بدست آری"مردم نتوان شت 
این نيغنه از بپرستمگادان زکر د ند 
عیسی برهی دید یکی کشته فتاده 

گفتا که : کر | کشتی تا کشته شدیزار؟ 
انگشت مکن ر اجه بدر کوفتن تشن 


۱ و ار ۳۸ ۸9 
رت شناد ۹3 دلش بیداردست 
شادی او بحای تیم ارست 
که همه کار او نه هموادست 
زشت کررداارد وخوب دیدارست 
۸- ۸5-۳ 
چنان که‌درد کسان برد گر کسی خو ارست 
بدان که : .تهمت او دنه بر کارست 
۵ ۰ ۷۹-۳9 ۸5-۸۲-۸۱ 
کی دم کر کت با پلنکست 
بر نقش و نگار همجو وتکست 
کیت نیل ۰ نشیمن ‏ نهنگست 
وت با 
چاو چاوان درست چو نانست 
کروه دندان و بشت کات 
۲۹-۶6۵- ۸۲-۸۱-۳۵-۳۶- ۸5 
یا بر آوردنیست » يا زدنیست 
هر که انحام دراست فر سدنیست 
٩۲-۸5-۷۱‏ 
نز ديك خداو ند بدی نیست فر امشت 
اکترزر نه از بپر نمیدست بچرخشت 
حبران شدو بگرفت بد بتازن سرتکشت 
تا باز که اودا بکشد؛ | نکه ترا کشت 
ط تن کت رنحه بدر کوفتنت مشت 
6۵ ۸۵-۸۲-۸۱ 


[۳۳ 


۳۹۴ 


9۵ مپر مفگن برین سرای سپلج کین جهان پاك بازیی نیر نج 
نيك او دا فان وادی شو بد او دا کرت سخت بتنج 
۲-۲۵ 2۳۶ ۳۵ ۸۵-۸۲-۸۱ 


پیشم آمد بامداد آن دلبر ازداه شکوخ بادورخازشرم لعل‌و بادوچشم | زسحر شوخ 
آستن بگرفتمش, گفتم که: مهمانمن آی داد پوشیده جوابم: مودد وا نجیر و کلوخ 
- ۰-۲-۷ ۲۷- 2۳۱-۳۰۰۲۸ ۸9-۸۰-۷۹۶۳ 
ای روی تو چوروز دلیل موحدان وی‌مویتوچنانچو شب‌ماحد از لحد(۱) 
۰ ای من مقدم | ذهمه عشاق»چون تویی مرحن دامقدم » چون از کلام قد 
مکی بکعبه فیر کند ‏ مصریان پنیل ترسا باسقف و علوی بافتخاد جد 
فخر دهی بدان‌دو سیه چشمکان نست کامد دید زیر نقابپ از بر دو خد 
٩۰-۸۵-۰۰‏ 
شاد زی » با سیاه چشمان » شاد که جپان نیست جز فسانه و باد 
آمده ادمان مایت بود ور "گدشته نکرد باند اد 
۵ من و آن جعد موی غالبه بوی من و آن ماهرودی حور ناد 
نيك بعت‌آن کسی که داد و بخورد شود بعت آنکه او نخورد و نداد 
باد وابرست این جپان» افسوس ! باده پیش آد هر چه بادا باد 
شاد رود رن وان اهراک هیچ کس ؛ تا ازو تو باشی شاد 
داد دیدست ازو بپیج سیب هیچ فرژانه ‏ تا نو بینی داد 
۶- 2-۱۱ ۱۳- ۳۳ ۷ ۵۰ ۵۸-۵۲ ۱۲ ۱۳ 16 - 1۹-1-1۵ - 
۲- ۸۳- ۸۵ 
۰ حپان بکام خداو ند باد و دیر ژیاد بر 9 یچ حوادث زمانه دست مداد 
درست‌وراست کنادا ین‌مثل‌خدای‌ورا: اگراست کی دد» هز اردر بگشاد 
خدای عرش‌جم‌ان‌راچنت نهاد نپاد که گاه مردم شادانو که بود ناشاد 


خدای چثم بد ازملك تو بگرداناد 
۵ ۳۵ ۸5-۸۲-۸۱-۵۱ 


چپار چیز مر آزاده دا ز غم بخرد : تن‌درست و خوی نيك‌و نام نيك و خرد 
۵ مر[ نکهایزدش این‌هرچپارروزی کرد سزد که‌شاد ز یدجاودان‌وغم تخورد 
۷- ۸5 

ازدوست بهرچیزچر| بایدت آزرد؟ کیت عیش‌چنین باشد که‌شادی و که‌درد(۱) 

کر خوار کندمپتن خو اری نکندعیب چون باز نو ازد» شود آن‌داغ جفا سرد 

صد نيك بيك بدنتوان کرد فر اموش کرخاد براندیشی خرما نتوان خورد 


۱- رجوع کنید بصیفه ۸ ه 4 
۴4۵ 


۱۳۵ 


۱۳۰ 


۱۳۵ 


او خشم همی گیرد 3 توعذرهمی‌خواه 


هر روز بنو یاد دگر ی نوات کرد 
٩۰-۵ ۰‏ 


در مدح نصربن احمد 


حاتم طایی تویی اندر سخا 


نی» که حاتم نیست با جود تو راد 


چون بچهٌ کنوتر منقار سعت. کرد 
کابوك را تخواهد شاخ ارزو کند 


رستم دستان تویی اندر یرد 


نی» که رستم ری ول تومرد 
۳ ۶ ۸۵۵9 
هموار گراد بر ود موی زرد 
وزشاخ سوی تام شود با گر گر د 
٩۲-۸۸-6۵‏ 


داز مر ثیت ابو الحسن مرادی 


مرد مرادی » نه همانا که مرد 
جان کرام بیدر باز داد 
آن ملك با ملکی دفت باز 
کاه نبد او که بیادی" برید 
شانه نبود او که بعویی شتکست 
گنج زری بود ددین خاکدان 
قالك خااکی سوی ای فکند 
جان دوم دا که ندانند خلق 
صاف یبد آمیخته با درد می 
در سفر افتند بهم » ای عزیز 
غانه مخودا نان دود هریتنی 
خامش کن چون نقط» ایرا ملك 


وتان عماج نه کار یست خر د(۱) 
کالید تیره 


تبره بمادد سیرد 
زندهرکنون شد که نو گویی : بمرد 
ات یلیماف اد ست‌ما روترد 
دانه نبود او ۰ که ز مینش فشر د 
کو دو جپان دا بجوی می‌شمرد 
جان و خرد سوی سماوات برد 
مصقله‌ای زرد و بحانان سیر د 
بر سر خم دفت و جدا شد ژدرد 
مروزی و داژی و دومی و کرد 
اطلس ی باشد همتای برد ؟ 
ند 


از دفعر گفتن ات 


۸۵-1-۱۵ -16 -1۳ 9۸-۵۷ -۵۲ ۶۷ ۳۳-۷۶ 2۱۹ 2۱۳-۱۱۶ 


زلف را جیم که کرد؟؛ آنکه او 
و آن دهن وگ تو و 3 


خال ترا نقطه ان جیم زگرد 


تاک نار بدو نیم کرد 


۸5 -۸۲ -1* -0 -19 2-۶ -۳ -۲ ۵۶ ۶2۷ ۳۳۳ 


فر شته را ژحلاوت دهان پر آب شود چو از حرادت می دلبرم لبان لیسد 


روان ز ديدة افلا کیان شود جیحون نصال تیرت اکر قبضهٌ کمان لیسد 


۱- رجوع کنید بصحایف ۵٩‏ - ۶۰ 


۴۹۹ 


خم 


۰ بخاك خفتهٌ تیلم تو ازحلادت ز 


ملع » تن ماکان امد 
خز بجای ملحم و در گاه 
مورد بجای سوسن آمد باز 
7و جوانهرد ودولت 7و جوان 


کل داگر ره بان 


وار آذد گذشت و ععله آن 


مد 


۱۴۵ 


دیر ژیاد ! آن بزر گواد خداو ند 
دایم بر جان او بلرزم » زیر اك 

از ملکان کس جنو نبود جوانی 

۰ کس نشناسدهمی که : کوشش‌اوچون؟ 
دست وزبان زر و درپرا کند اورا 

در دل ما شاخ مهربانی بنشاست 
هجو معماست فخر و همت او شرح 

که کوش زشاعران زمانه 

۵ سرت او تشم کشت و نعمت او تا 
بود وحی نامه بکسری 
آن شاه بند اصلیست 
هر که سر اژ پند شهریاد بپیچید 
کیست. بگیتی خمیر ماية ادباد ؟ 

۰ هر که نخواهد همی گشایش کارش 
ای مدلته ازحال دوستانش همی ناز 

جر شی رکنم که اول گفتم : 


ببرت او 


سرت نامه 


جز | نکه‌ستی عذهست هیچ‌مستی نیست 
یال رزم تو ک در دل عدو "کنارد 
۵ زعدل‌ست بپم باژ و صعوه‌دا پرواز 
بخوشدلی گذران بعداز بن» که باداچل 
همیشه ما که بود اژ زمانه نام و نشان 
ببزم‌عیش وظرب باد نيك‌خواه توشاد 


بر آورد وژخم دادهان لیسد 
۳ - ۸9-۸۳ 


زبان 


جدذن شاهان و خسروان آمد 
بدل باغ و بوستان آمد 
می بجای ارغوان آمد 
می بیخت تو نو جوان امد 
وادة با و بوستان مد 
شعله لاله دا ذمان امد 
۶۱ - اه ۶-۷ ۸5 
جان کرامی بجانش اندر پیوند 
مادر آزادکان کم آرد فر ژ ند 


راد و سغندان و شیرمرد وخردمند 
خلق نداندهمی که: بخشش او چند ؟ 
نام مکی ته از اف پرا گند 
دل به سای ز هر خواسه بر کند 
همجو استاست فضل و سیرت او ز ند 
مدح اد دا ای وید مانند 


او زمین بر و مند 


و۹ تاش ات نامه فلا کند 
زا نکه همی روز کار گیرد ازو بند 
پای طرب را بدام اور جر افکند 
آنکه باقبال 
3 : شوو دست روز کار فر و بند 
ای‌فلك. ازحال دشمنانش همی خند 


او نماشد خرسند 


بزر گواد خداو ند 
۰۷۱-۱ ۸5 


دير زیاد ! آن 


همین بلات سست ‏ ای نهر بلاخر سند 


ز‌ بمم تیغ آو بندش جدا شود از بند 


ژ ح> 


9 است شب و روز دایم یو ند 


درخت عمر بداندیش راز با افگد 


مدام 


تا که بود گردش سپهر بلند 


سود جاه تو بادا زغصه زار و نو ند 


۸9 2-۷۹-۶6 
۳۷ 


بو ۳ وان سایدت ‏ ت 
۷۰ قندجدا کن از وی؛دو رشو از ژهرد ند 


ند 


صرصر هجر تو » ای سرو بلئد 

پس چرا بستهة ادیم همه عمر؟ 
بیکی جان نتوان کرد سوّال: 
کت نت 


اندر دل حسن 


لشکر فریاد نی ۰ خواسته نی سودمند 
هر چه بآخر بپست جان ترا » آن پسند 
٩۲-۸۵ - ۸۲-۸۱-۳۶ -۲۹ -۲۵ ۱‏ 


ریشة_عس من از بیخ بکند 
اگر آن زلف دو تانست کیند 
کز لب لعل تو يك 
[نچه هجران تو از سینه فگند 
۸9-6 


بون بجرده 


۷۵ ممپتران جپان همه مردند 
و خاك اندرون شدند آنان 
از هزادان هزاد نعمت و ناز 
بود از نعمت نچه بو شید ند 


مراتوراحت‌جانی» معاینه نهخبر 


رن بیش کشیدم خد نک قپر ترا 


۱۸۰ 


تا کی کویی که :هل ی 


چون تو طمع از جبان بریدی 


اگرچه عذر بسی بود روز کاد تبود 
خدای دا بستودم که کر دگاد میست 
همه بتتبل و پندست باز گشتن او 

بنفشهای طری خیلخیل بر سر کوه 
بیاروهان بده آن آفتاب کش بعوری 


۱۸۵ 


کت( سر همه فرو کردند 
وگ بر 


نه بآخر بچز کفن بردند ؟ 


آوردند 


و [ نچه دادند و [ نچه راخوردند 


۳9,۷ ۱۱ 


کرامعاینه | بدخبرچه‌ سود کنده(۱) 

چوتیر برجگ رآ یدسیر چه‌سود کنده 
۹۰۰ 

در هستی و نیستی لمیمند و 


دانی که : همه جپان کریمند 


۸۰ 


۰(۱۰۳«+/«+ص«+چ/۷۹(۹/ / ۷۹/۹/۹ 0701۹ ۸۰5۵ 


چنانکه بود بناچارخویشتن بخشود 
ز با نمازغزل‌ومدح بند گانش نسود 
شر نگ نوش مینست ورویزد | ندود 
چوآتشی ,که بکو کرد بردو ید کبود 


زلب‌فرو شودوازرخان بر آ یدزود 


9 ۰۸۲۰۸۱۰۰۹۵ ۵ ۳ ۱ ۳ ۵ 


مراسود وفرو ریت هر چه دندان‌بود 
سپید سیم رده بود درو مرجان‌بود 
یکی نما ند کنونز ان‌هم»» بسودو بر یخت 
۰ : تسیا ۱ 
جهان‌همشه چوچشمیست گردو گردانست 
همان که درمان باشد» بحای‌درد شود 


۱ رجوعکنید بصفحایف 9۸ و ۶7۱ 


۳۹4۸ 


نبود دندان ء لابل » چراغ تابان بود 
بتارةٌ سحری بود و قطره بادان بود 
چه نحس‌بود؛هما نا که نحس کیو ان بود 
چو بود؛منت بگویم:قضای یزدان بود 
هميشه تا بود آییث گرد گردان بود 
وباز درد؛ همان کز زخست درمان بود 


آلمرن ود بزمانی همان کحا نو بود 
۵ سا عتکنته بیابان .که باغ‌خرم بود 


همی چه‌دانی؟ ای ماهر وی مشکین‌موع 


ی 
بز لف چو کان نازش همی کنی توبدو 
شد آن زمانه که دویش بسان‌دیبا بود 
چنانکه خو بی‌مم‌مان ودوست بودعز بز 
۰ سا نکار» که‌حبر ان بدی بدودد ءجشم 
عدان زمانه که اوشاد بودوخرم بود 
همی خر ید و همی سخت ۰ سشمار ددم 
بسا کتيزك نیکو که میل داشت بدو 
بروز چون که نیادست شد بدیدن او 
۳۰۵ نبیذر و شن‌ودیدار خوب‌وروی لطیف 
دام خزانه بر کنج بود و کنج سخن 
همیشه شاد و ندا نستمی که:غمچه بود؟ 
بسا دلا ۰ که بسان حر بر کرده بشهءر 
همیشه چشمم ژی زلفکان چابيك بود 
۰ عال نه . ژن‌وفر ز ند نه معونت نه 
و زد یی را ای ماهرو » همی‌بینی 
بدان زمانه ندیدی 45 دد جمان دفتی 


شد اآن زمان که‌باو انسدادمردان بود 


و نو کند بزمانی همان که خلقان بود 
وباغ خرم تست آن کجا بیا بان بود 
کال ده 
ندیدی آنگه اورا که زلف وزگان بو د 


برچه‌سامان بود؟ 


شدآن زمانه که‌مو ش‌سان قطران بود 


بشد که باژ نیام عز یز مپمان بود 
روی او در» چث.م همیشه‌حیران بود 
تشاط او بقزدن بود دبیم نقصان بود 
بشهر هر که مکی ترك ناد پستان:بود 


بغب ژیادی او نزد جمله پنهان بود 


نپیب خواجه او بود و بیم ژندان بود 
آکر گر ان بد ذی‌من, همیشه‌ارذان بود 
نغان نامه ما مپر و شعر عنوان بود 
دام نشاط وطرب دا فراخ میدان بود 
اذان‌سیس که: بکر دارسنگ‌وسندان بود 
همیخ "گوشم زی مردم سعندان بود 
ازین همه تنم آسوده بودو آسان بود 
بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود 
دز ود گویان ؛ "گو بی هز اردستان بود 
شد آن زمانه که او بیشکارمران بود 


همیشه شعر ورا ذی ملوك دیوانست همیشه شعرور ازی ملوك دیوان بود 
۵ شداآ نز مانه که‌شهرش‌همه‌جهان بنوشت 
کجا تس «ودست نامور دهقان 
کرا بزرگی و مت ذاین و آن بودی 
بداد مر خراسانش چل هزار درم 
ز او لباش پر| گنده نیزهشت هزار 


شد ان زمانه که او شاعر خراسان بود 
مرا بخان؛ اوسیم بود و حملان بود 
ورا بزدگی و تعت زال سامان بود 
درو فزونی بكت بنج هیر ماکان بود 
بمن دسید بدان و قت حال خوب آن بود 
۶۰ چومیرد بدسخن داددادمر دی‌خو یش 


نو زمانه گر کشت دمن داک کشتم 


ز‌ او لباش چنان کز ام فرمان بود 
عصا بیار ‏ که وقت عصا و انبان بود 


۸0-16 ۶-71۳ 2-۷۲ -9۶ 2-6۲-۵۰ 2۸ 2۶۷ 2-۳۱ -۳ ۲ 


می ارد شرف مردی پدید ازاده نواد از درم خرید 


می آزاده بد ید آرد از ند اصل فراوان هنرست انددین تبید 
هر | نگه که خوری‌می‌خوش انیت 
۵ با حصن بلندا » که میگشاد 


خاصه چو گل و یاسمن دمید 
بسا کرءه نوزین که بشکنید 


۴۹۵ 


0 دون بخیلا 5 که می بخورد 


کار همه راست چنان که با ید 
انده و اندیشه را ددازچه دادی ؟ 
دای وذیران ترا بکاد نیاید 
۰ چرخ نیارد بدیل تو ز خلایق 
ايزد هر گز دری نبندد بر تو 


دریا دوچشم و [تش بر دل همی فزاید 
تیش نینک دارد » دل را همی خساید 


اندی که امیر ما باژ آید پیروز 
۳۳۰۵ بنداشت‌همی‌حاسد : کو باز نیاید 


هر باد » که ازسوی بخادا بمن آید 

برهر زن‌وهر مرد» کجا بروزدآن باد 

نی‌نی » زختن بادچنوخوش نوزدهیج 
هرشب نگرانم بیمن تا : توبراآزیی 

۳۴ کوشم که :یپوشم بصنما "نام توازخلق 
9 ۳0 


ددیغ ؛ مدحت چون درو آ بدار غزل 
اساس طبع ثنایست» بل قوی‌تراذان 


ریمی بجپان در باه 
۸9-۷۶-95 
حال شادیست » شاد باشی » شاید (۱) 
دولت تو خودهمان کند که تما بد 


هر چه صواست بخت خود فرماید 


و !اه 
با رد 


ترا زاد نیز چون تو نزاید 
و بپتری نگشارت 
۰ ۹۰ 
چگونه پاید ؛ 
ندهی که نا کو ارد. کایدون نه‌خرد خاید 
٩۲-۸۵۸۲۸۱-۷۱ ۳-۳۵ 2-۸‏ 


مردم میان دریا و | تش 


مر شاد بس‌دید سس روا باشد وشا ید 

باز آمد » تا هرشفکی ژاژ نخاید 

٩۲-۸۵-۸۲ 2۷۱-۶۲ 6‏ 
با بوی گلومشك‌و نسیم‌سو نآ ید(۲) 
کّ ی مگر آن بادهمی از ختن آ ید 
کان باد همی از برمعشوق من آید 
زیرا که سهیلی و سهیل اذیمن آید 
تا نام ت و کم در دهن انجمن آید 
اول سخنم نام تو اندر دهن آید 
٩۰-۸۵ -۰‏ 

که چابکیش نیاید همی بلفظ پدیذ 

ژ الت سین آمد همی همه مانید 

٩۲-۸۵-۸۲۸۱ -۳6 5 


کسی را که باشد بدل مپر حیدر 
۵ ابا سروبن » درتك و پوی‌انم 


شود سرخ رو در دو کی باور 


که : فرعند اسا بپیچم بتو بر 


در مذمت اسب خود 


بود اعور و کوسج و لنگ وپس من 


نشته برو چون کلاغی بر اعور 


٩۲-۸۵-۸۲ ۸۱-۷۱-۶۳ ۳۶ ۲۹-۲۷ ۲۰-۲۵ ۱ 


نگادینا» شنیدستم که : گاه محنت وراحت 
۱- رجوع کنید بصعیفة ۵9 4 
۲- رجوع کنید بصحایف ۶9٩‏ ۱ 
.5۰ 


سه ببر آهن‌سلب بودست بوسف دا بعمر اندر 


یکیاز کیدشد برخون,دوم شدچاك از تبمت 
رخم ماند بدان اول؛ دلم ماند بدان ثانی 


۲۰ بررخش زلف عاشهشت چو من 
من و زافئن او نگوتساريم 
همچو چشمم توانگرست لبم 
با بات اندرت نکرداند 
رك . که با اندشاد بنمایی 

۵۵ باد يك چند بر تو پیماید 
لشل هی اد دی خم بر اکشس 
زن و دخترش گشته مویه کنان 


سوم,مقوب را از بوش دوشن گشت چشم تر 
نصیب من شوددروصل آن یداهن دیگر ؛ 


لاجرم همچو منش نیست قرار 
او چرا لت ومن برخار ؟ 
آن بلعل » این بلو لو شهواد 
خاك و ماك اذتو بر ندارد کار 
دل تو خوش کند بخوش گفتاد 
آندر انش روا شود بازاد 
در کدو نیمه کن » یش من ا 
رخ کرده بناختان شدکار 


٩۲-۸۵-۸6 ۸۳-۸۲-۸۱ ۷۱-۶۳ ۳6 ۰-۳۰ 2-۲۸ 2-9 


در مدح وزیر ابوالطیب الطاهر المصعیی 


مرا جود او تاژه دادد همی 
مگر يك‌سو افکن که خو دهم چنین 
۰ ابا برق و با جستن صاعةه 
نه ماه سیامی ماه ولا 
نه چون بود میرخر اسان ۰ که او 


مگ ر جودشابر ست ومن کشت زار 
بیندیش ودیدة خرد بر ماد 
ابا غلغل رعد در کوهسار 
که اینت غلامست و آن بیشکار 
عطارا نشتته بود کرد کار 


- ۳۷ 2-۳۱-۳۵ 2-۳۳ 2۳۱ ۰-۳۰ ۲٩-۲۸-۲۷ 2-۳۱-۲9 2-۱ ۱ 


پاک کل ار با آن‌دخان‌او. نه‌شگفت 
یز لف کو ولیکن بقد و قامت راست 


۳۹۵ آگرشود بحر کف همت توموجذ نان 
بر موالیت بباشد همه در قاوو هر 


ای‌خو اجه این‌همه که توخود می‌دهی‌شمار 
مارست این جهان و جهان جوی ماد گیر 


ای عاشق دل‌داده بدین جای‌سینجی 
۶ امروز باقبال تی ای میر خراسان 
درواژودریواز فرو گشت و بر آمد 


٩۲-۸۵ -۸۲-۸۱-۷۱ ۰2۵ 26 ۳ 


۱۳ ۷ ۵۸ ات 6 ۱۸ ۸۵ 


هر آینه چوهمه می <ور دگل آرد بار 
بتن ددست و لیکن بچشمکان بیه-ار 
0 ۶ ۷- ۷۹- ۸۵ 


ورشود ابر سردایت تو توفان بار 


بر اعادیت ببارد همه شخکاسه و خار 


۸5 -۶۲ -۲۱ -۲۷ ۲۷-۲ 


با دام تر و سیکی و بپمان و باستاد 


از مار کرد ماد بر آآزند همی 


دمار 


۹۲-۸۸ -۸9-۸۱- -۳9۵ - 


همچون شمنی شیفته بر صورت‌فرخار 
هم نعمت وهم روی‌نکودادم وسلاد 
بیمست که : يك‌بارفرودآید دیوار 


۰۰٩ 


آن کن که‌دد ین‌وقت‌همی کر دی‌هر سال 


دیواز کپن گشته بپردازد. بادیز 


آن‌خجش ز گرد نش‌دد آو بخته گویی 


۳۷۵ یاد آری‌ودانی که: تو بیز برك‌و نادان 


چرخ لك هر گز پمد| نک 


يكت‌ر و ز همه پست شودهر نجش بگذار 
خیکیست پر از باد » دروز يخته از بار 
خز پوشو بکاشانه روازصفه و فروار 


وریاد نداری‌توسگا لش کن‌ویاد ار 


۱۷ ها‎ ۱ ۲ ٩-۱۸-۱۸ 2-۲۷-۳۱ +۶5 


بدور عدل تو در زیر چرخ مینایی 
که باز شانه کند همچو باد سنیل‌را 


٩۲-۸9 -۸6-۸۲ -۱ 


۹ یت زدهر دور نگ.ر نگ‌فتور 
پنیش چنگل خون ریز تارك عصفور 


مت ۳( - (سار: 


سح 


روگ 


خواجه ابوالقاسم از نف تو 


۳۸۰ 


۳۸۵ 


تسنچن, 


وقت شییی ان تا ۳ 
داوستا آن خروش بربط تو 
زاری زیر و این مداد شتگفت 


او سر 4 دمان بزمان 


اه فرتان ده نا زاظ 
ات زبان ازور و زبانش نه 
کام‌دبوانه دا کند هار 


چاکرانت بگه دزم جو خیاطا نند 


بکز نیّزه قد خصم تو ی پیمایند 


و تا در عدو نباند شجاع 


۰ ساکساکه بر ه‌اشت و فر خشه بر خوانش 


مبادرت 1 و خامش مباش چندینا 


۱ زیرشعطاژد[آنکه نو انش جزد بر 


چون تویکی سفلهٌ دون و ژ کور 
اد ی ق مات زره کیره 
٩۱۲-۸9 ۸۱-۶۱ ۷ ۵‏ 


خوشتر آید بکوشم از ۳ 
ک ز.دشت اندژ ورد خیجیر 
بدل اندر همی گز ارد تبر 
بامدادان و روذ تاشیگیر 


خبر عاشقان كِ- 


که 


رد 
بهشیار ‏ بر نهد زنجیر 


۸۰ 


کر چه خیاط نیند» ای‌ملك کشو ز کم (۱) 


بر ند بشمشیر و بدوزند بتیر 


۸9-6 -۶ 


همی بدادی فا دا ولی نما ند فقبر 


بسا تاجن نان‌دیی ابر 


اکرت بدره رساند همی بیدر منیر 


-۳ 2۵-۶2۲ -۲۶ 2۳۱-۳۰۰2۰۲٩۹ -۲۸ ۰-۲۷ 2۲-۲۵۰۱۷۰۱۶ 


عاجز شود زاشك دوچشم وغرروهمن 


۸9 ۸۶-۸۲-۸۱ ۷۶-۱ 


,ث نام اوعطارد ورك نام‌اوست تبر 
بپار کاهی و ختور در مطیر 


۱- این دوبیت در دیوان رشید.و طواط هم [مده است . رجوع کنید بدیوان رشیدا لدین 


و طواط با مقدمه و مقا نله و تصحیح سمرد نفيسي - طهر ان ۳۳۹ ص۰٩0‏ 


۰ 


۵ کیتی چو کاو نيك دهد شید مر ترا خود باز بشکند بکرانه خنود شیر 
6 <۲- ۲۷- ۸۷-۸۵-۸۶ 


-. 
زند کانی چه کوته و چه دداز نه بآخر بمرد 
بچثیر گذار خواهد بود این وسن داا» اکن چه‌هست‌دراز 
ندر امان بشدت و ناز 


پاید باز ؟ 


خواهی | ندرعنا و شدت زی خواهی ۱ 
این همه باد و بود توتوخوایست خواب دا حکم نی» مگر بمجاز 
۰ این هه رو مرک بتکسانند تمناسی ز يك دگرشان باز 


نازه ااگر خوب دا سزاست بشرط تسد جر ترا ف‌شيه وناز 
٩‏ ۲۵-۱۳۸ ۵-۲-۷ ۸۵-۸۲-۸۱ 


روی ,محر اب نپادن چه سود ؟ دل بغارا و نان راز 
ایزد صا وسوسه عاشقی 
۷۳۳۰۳ 2۳-۲-۵۶ 21۵-16 ۸5-1 


از تو پذیرد » نپذیرد نماز 


زمانه اسب وتو دایش» برای‌خویشت تاز زمانه گوی وتو چو گان بر ای‌خویشت باز 

فدای دست قلم باد دست تنم نواز 

حیا بت داد و سخاوت بتو گرفت فر از 
- ۸5 


۱۳۰۵ گر چه‌چنگ نو ازان لطیف دست بو ند 
تو بی* که جور وبخیلی بتو گرفت نشیب 


در مه بپمن بتاز و جان عدوسوز 
بانی و بادود و با نبیذ فناروذ 
۸۵-۱ 


چون سیرم نه میان بزم بنوروذ 
باز تو بی دنج باش و جان تو خرم 


همی بر آیم با آنکه بر نیایدخلق ‏ " وبرئيایم باروزگاد خورده گریز 
۰ چه‌فشل میرا بوا لفضل برهمه‌ملکان؟ چه‌فضل گوهرو یاقوت بر نبپره پشیز؟ 
٩۲-۸۵ - ۸۶-۸۱ -۵‏ 


گر نه بد یختمی رنه فده بیکی جاف جاف زود غرس 
او مرا پیش شیر بیسندد من نتاوم برو نگسته مگس 
ره نامر دمست مپرووفاش نشود هیچ ازین دلم وک 
گیردی آب جوی رز پندام چون بود بسته بنك داه زخس 
۲۷-۵ ۲۹-۲۸ ۲۱-۳۰۰ - ۳۶- 2۳ ۸9-۸۲-۸۱ 
۵ کرد گل‌سرخ|ندرخطی بکشیدی تا خلق‌جهان دا بفکندی بخلالوش 
کافور تر با لوس بودمشك‌تو با ناك با لوس‌تر کافور کنی‌دایم‌مفشوش 


۸۱-۸۵-۸۵ ۸۲-۸۱ 9۳9-۳۶۳۱-۲۹-۹ 


اروت 


در مرثیت شهید باخی 


کارو ان شهید رفت از پیش وان ما رفته کر و می‌اندیش 
از شاد دو چثم يك تن کم وز شماد خرد هزادان بیش 


توش جان خویش اذو بربای 


پیش کایدت مر ک بای [ گیش 
۶۰ اجه با دنج یافییش و بدذل 


تو باسانی اذ کزافه مدیش 
و 2 کر خواهی ان دا مر دنر 
کر( 7 صلا بت‌شیر؟ باز را ی رسد نهیب شخیش؟ 


۱ - ۰۰۷9 ۱۸۵۱ را ار 
٩۲ ۸۵-۸۲-۸۱۷۱ 1۶ 2 ۳‏ 


دهی‌سواروجوانو توانگر ازره‌دور بخدمت آمد نیکو سگال و نيك | ندرش 


سند باشدمر خو اجه‌دایس ازده‌سال که:باز گردد مرو پیاده‌و درو ش؟ 


و 


۵ ای اكث . ار نازخواهی و نععت 


کرد در کاه لواتی لت و بت 
بحه بار ید و بای همین سم 


رد ودغ بر بند بعچه را ز فاك 
( 8 2۳ ۰ ۸۸52۸ 


سا که‌هست‌ددین خانه بوده‌و شادان جنا نکه‌جاه‌من افز ون بدا( امیر وملو ك 


وتو ۱ نم‌و خا نه همان‌و شهرهمان مرا تک را سوك؟ 
٩۲-۸۵ -۸۲-۸۱- ۲۶ - 6‏ 


زان‌می» که گر سر شکی از ان‌درچکدبنیل صد سال مست باشد از بوی او نپنگ 


غرنده خس کردد و نندیشد از لک 


۸99 - 1۶ ۳ ۸ - 2۷ 2۶۰ - ۲۲ -1۷۱- ۱۲ - 


۳۳۰ هو دش کر بخوردقطر های‌ازو 


می ابا رن و ی مر بیکدست جام و بیتکدست جنگ 
از آن می‌مر | دم که ازعکس او جو بافوتکر ده فر ی 9 
7 2 - ۲ تاه - تلا 


کسان که تلغی زهر طلب نمیدا نند ترش‌شو ندو بتا بند دو زاهل سوّال 
ترا که میشئوی‌طاقت شنیدن نیست ی هی تم اه 
۵ شکفت لاله تور یغال بشکفان که‌همی بدور لاله بکف بر نهاده به ۰ ز بغال 
٩۲-۸5 -/۸۲-۸۱ - ۲ - ۶ - ۳۶ - ۱ - ۳۰ - ۲۹-۷۸ - ۲۷ -۲۱- ۲6 ۱‏ 
دریغم آید خواندن گز افو اردو نام بزر کواردو نا از کز اف خوا ندن‌عام(۱) 
یکی که خوبا نر ایتکسر ه تک و خو|ندد د گر که: عاشق گویندعا شقان را نام 
۱ - رجوع کنید بصحیفه ٩‏ > 


۰۴ 


دریفم آید چون مر تر انکو خوانند 


۳ 
مرا دلیست که از غمکنی چودو رشود 


۶۰ ددیغ آن که کرد کرد با دنج 
هلا! دود کی از کساندرمتاب 


که فرغول بر نداردان دوز 


ااگر امیرجها نداد دادمن ندهد 


همه نیوشةخو اجه بنیکو بی‌و بصلح 


۵ ونکت ی کر دمت بدستك تو نش 
خانه از دوی تو کردم 


عجب اید مرا ز کردة خویش 


ی 


چو در پاش گردد بمعنی ذبانم 
یصوت و نوا و بصیت معانی 
۶۰ خرد دد بپا نقد هستی فر ستد 


بیا» دل وجان را بخداو ند سیادیم 
جان داذ پی دین ودیانت بفروشیم 


ند نا خودیم باده » که مستانه 
1 یم : ۳ 
دیواتگان بی هشمان خوانند 


۵ جمله صید این جپانيم" ای‌پسر 


هر بومرده گر ددزو نهدیر 


در یفم آید چون بردهیت عاشق نام 
بشتکتا زا شود و غم ور وام 


و یا 


کزو نیست بهر من جز سوتام 
ت 
که بر تخته ترا سیاه شود فام 


م4 
5 - ۳5- ۸۶-۸۲-۸۱ 


ن, هر چه وردنیست بامدام 


چپارساله او یدمر | که هست خر اع؟ 
همه نيوشة نادان بجنگ‌و کار نغام 
٩۲-۸۶-۸۲ ۰۸۱۰ ۵‏ 
ند یرت ای آفهکندم(۱) 
دیده از خون دل تا کندم 
کر درا کر نه ام » همی خندم 
رسد مرحبا از مین و زمانم 
طرب بخش‌دوحم فرحز ای‌جانم 
کهرهای دنگت چوزاید ز کانم 
۸۳ 
اندوه ددم و غم دیناد ندادیم (۲) 
وین عمر فنا دا بره غزو گز ادیم 


۸۰ 
وزدست تیککوان می بستانیم 
دیوانگان نه‌ایم . که مستانیم 
۸9-۷-۵5 


ما چوصموه ,مر گ برسان زغن 


رای بفشارد همه در زیر غن 


و ۵ ۱ ۱ ۱ ۱۳۲ ۱ تا ۱ ۱ ۱ ۰ 


هست بر خواچه پیخته ذفتن 


ان عحییره: مي تداند زو 
طرت رسک ی 


۱- رجوع کنید بصحیفهُ ٩‏ 
۲- از رسایل اخوان الصفا 


راست چون بر ددخت پیچدن 
شعر ازشعر وخنب دا اذخن 
۸۱ 


«6 


۳۹۰ 


۳۹۵ 


۳۷۰ 


۳۷۵ 


مادد می دا. بکردباید فربان 
بچة او دا اذو گرفت ندانی 
جز که نباشد حلال دود بکردن 
تا تجورد شیر هفت مه بتمامی 
آنگه شاید زروی‌دین وده داد 
چون بسپاری بحبس بچهٌ او دا 
باژ چو آید بپوش وحال ببیند 
گاه ز برزیر گرددازغمو گه‌باز 
زد بر آتش کجا بخواهی پالود 
باز بکردار اشتریکه بودهست 
میدجوسکفکماش بات تک رد 
- کار ام کرد و نچخد تنیز 
چون شیند تمام و صافی گردد 
چند ازوسرخ چون عقیق یمانی 
ورش ببویی» کمان‌بری که کل‌سرخ 
هم بخم | ندر هم ی گدازد چو ین 
انکه ا کر نیمشب ددش بکهایی 
ور ببلود اندرون ببیتی گویی: 
زفت‌شود رادمرد وسست دلاور 
و[ نکه بشادی یکی قدح بحورد زوی 
انده ده ساله را بطنحه رماند 


۳۸۹۰ بامی‌چو زین که‌سا اخورده بودچند 


۳۸۵ 


۳۵۰ 


2۰1 


مجلس باید بساخته , ملکانه 
نعمت فردوس گستر بده زهر سو 
جامهٌ زرین و فرشهای ن و آیین 
بربط عیسی و اونهای فوادی 
بك صف مبران و بلعمی نشسته 
کر ارت رکه بت 
ترك هزاران بای بیش‌صف | زدر 
هر يك فت سر بساك مورد نپاده 
باده دهنده بتی بدیع ز خوبان 
چونش بگردد نبیذ چند بشادی 
از کف تر کی‌سیاه چشم بر بر وی 
زان می‌خوشبوی ساغری ستا ند 


بچه او دا گر فت ور دیرتزندان 
تاش نکو بی نخست و زو نکشی‌جان 
بچهٌ کوچك ز شیر مادد و پستان 
از سر اددی بهشت این بان 
بچه بز ندان تنگ و مادد قربان 
هفت شبارو ز خیره ماند و حیران 
جوش بر آرد بنالد ازدل سوزان 
زیر ز بر 3 هم‌چنان زانده جوشان 
جوشد لیکن زغم نجوشد چندان 
کفك بر ارد زخشم وذاید شیطان 
تا شود کرک کرد درخشان 
درش کند استواد مرد رن 
گونه باقوت سر خگیرد و مرجان 
ند ازه لل وت کیت بدششان 
بوی بدو داد و مشك و عثیر با بان 
تا بگه نوبپاد و نیمه نیسان 
چشمهٌ خورشید دا ببینی تابان 
وه م رتست کف موی عراز 
گر بچشد زوی وروی زرد گلستان 
دنج نبیند ازان فراز و نه احزان 
شادی نو را زری بیادد وعمان 
جامه بکرده فراژ پنجه خلقان 
از کل وا باسمی و خیری الوان 
ساخته کاریکه کس نسازد چونان 
شپره دیاحین و تختهای فرادان 
چنگ مدك نیرو نای چابك جانان 
بکصف حران و بیر صالح دهقان 
صال اراک سای ۵ اسر شراسازن 
هر رك چون ماه بر دوهفته درفشان 
روش‌می‌سر خو زلف وجمدش‌ر بحان 
یه خاتون ترك و بچه خاقان 
شاه جپان شادمان و خرم و خندان 
ط رن عرووراکاش جر کازن 
پاد کند روي شهریار سجستان 


خودبخورد نوش‌واو لیاش‌همیدون 


شادی و جعفر احمد بن محمد 
۳۵۵ آن ملك عدل و آفتاب زمانه 
آ که ننود از تاد آدم‌چون او 
ححت بکتاخدای وسابه او ست 
خل ز خاك وز آب‌و | تش و باد ند 
فر بد و یافت ملك تبره وتادی 
۴۰۰ گر توفصیحی همه‌مناقب‌او وی 
رت وراه حکمت‌جوبی 
آنکه بدو نگری کت کو بی: 
ورتو فقیپی‌وسوی شرع گرا بی 
کی تشاد ید ژ فان بعام و بحکت 
6۵ مرد ادب راخردفزا بد وحکت 
ورتو بخواهی فرشته‌ای که ببینی 
خوب‌نگه کن بدان لطافت و آ نروی 
پا کی اخلاق اوو باك نژادی 
ودسخن اور سدبگوش‌تویکر اه 
۰ ورش بصدراندرون ای نا 
سام‌سواری , که تا ستاره بتابد 
باز بروژ نبرد و کین و حیت 
خواد نمایدت ژنده بیل بدا نگاه 
ورش بدیدی سفندیارد که دزم 
۵ کرچه بهنگام‌حلم کوه تن اوی 
دشمن ار اژدهاست بیش‌سنانش 
ود بنبرد یدش ستادة بهرام 
باز بدان که که‌می بدست کرد 
ابر بهادی جز آب تیره نبارد 
۰ بادو کفا و بس‌عطا که ببخشد 
لاجرم ازجودو |زسخاوت او یست 
شاعر زی‌او دود فقیر و تبی‌دست 
مرد سخن دا اذو نواختن و بر 
باژ بپنگام داد و عدل بر خلق 
۵ داد با بدضمیف ه.چوقوی ژوی 


نعمت او کست کرد همکد 
و ار ی 


چومی بگیر دشادان : 


2 
1 


ن مه زادکان و مفخر ایران 
ژزنده بدو داد و روشتایی برد ن‌ 
شم ماش ۱۳دک 9 نان 
طاعت او کرده والجت ات "فزقان 

وین ملك از آفتاب گوهر"ساسان 
عدن بدو گفت ثطر کی ویران 
ور تو دبیری همه مداد ح اوخوان 

یرت او 9 خوب ری او دان 
اینك سقراط و هم فلاطن یونان 
شافه ی آشکت و بوحنیقه و سفیان 
کوش کن ابنك بعلم و حکمت ت لقمان 
مرد خرد دا ادب فزابد و ایمان 
ابنك اوست آشکارا دضوان 
تا نو میتی برین له زگفتم پراهان 
با نیت نيك و با مکادم احسان 
سعد شود مر ترا تحوست النواان 


جزم بگوبی که:ز نده ذشت سلیمان 


اسب نبیند چنو سواد بمیدان 


کرش ببینی میان مغفر و خفتان 


قدراجد نود عشست 3 و تیز گشته و غر ان 

پیش‌سنا نش چهان دویدی و ارژان 
مهس ام تیه تک ند جنبان 
کردد چون موم پیش [تش‌سوزان 
تو شه شسمشیر اف شود بکر و کان 
ابر بپادی چنو نیارد بادان 
او همه دیبا بتخت و زربانیان 
خواد ماید حدیث و قصه تونان 
نرخ کرفته حدیث و صامت ادذان 
برد ان باز گردد و حعلان 
مرد ادب دا ازو وظیفه دیوان 
نیست 1 چنو ثبیل و ملعان 
جود نبیثی بنزد او و نه عدوان 
آنچه کس از نعمتش نبینی عریان 


۰۷۲ 


۴۳۰ 


۴۳۵ 


۴۳۳۰ 


۳۳۵ 


۴۵۰ 


۳۴5۵۵ 


5۰۸ 


بستة گیتی اذو بیاید راحت 
باردسن عفو آن مبارك خسرو 
بوزش بیذیرد و ناه بخشد 
آن ملك نیروز و خسرو پیروز 
عمرو بن‌| للیث زنده گشت بدو باژ 
رستم‌رانام| گر چه‌سخت بزر کست 
رود کیا » بر نورد مدح همه خلق 
ورچه بکوشی» بجپدخو یش بگوبی 
گفت ندانی سز اش و خیژو فر از ار 
اینك‌مدحی» چنا نکه‌طاقت من بود 
جز سزاوار مر گفت ندا نم 
مدح|میری, که‌مدح زو ست جهانر | 
سیحت شکوهم که عجز من بشما رده 
بردچنین مدح وءرضه کرد زمانی 
مدج همه خلق را کر انه بدیدست 
نیست‌شگفتی که‌رود کی بجذین جای 
ور نه مرا بوععر دلاور کردی 
زهره کجا بودمی بمدح امیری ؟ 
ودم ضعیعی و بی بلنم بودی 
خود بدویدی بسان پيك مرتب 
مدح رسواست. عذرمن برساند 
عذررهی خویش‌و ناتوانی و بیری 
دولت میرم همیشه باد برافزون 
سرش رسیده بماه بر . بلندی 


طلعت تاینده تر ژطلعت خورشید 


هان! صائم نوالهً این سفله میز بان 
لب‌ترمتکن باب که طلقست درقدح 
با کام ات ار تفته در گذر 


کاذو رهء‌چو گل‌چکدا زدوش‌شاخساد 


شاهی, که بروز دزم اذ دادی 
با کشت او اذان کفن سازد 


خسته کیتی ازو بیاید ددمان 


ست هر چه دشت‌و بیا بان 
خشم نراند» بعفو کوشد وغفران 
دو لت او یوژو دشمن آاهوی نالان 

با حشم خویش و آنزمانة ایشان 
ژزنده بدوست نام دستم دستان 
مدحت او گوی‌ومپردو ات ستان 
ورچه کنی‌تیز فهم‌خویش بسوهان 
بگفتی چنا نکه گفتن نتوان 
رفظ همه خوب وهم بمعنی اسان 
ودچه جر یرم بشعروطایی‌وحسان 
زینت هم زویو فرو نزهت‌وسامان 
ورچه صریعم ابا فصاحت سحبان 
ودچه بود چیره برمدایح شاهان 
مدحت او را کر انه نیو نه بایان 
خیره شود بیروان و ماند حیران 
وانکه دستوری گزبده عدنان 
وز ی او رید ی «ردان 
وانکه نبود از اهر مشرق فرمان 
خدمت او را گر فته جامه بدندان 

۳ بشناسد درست میر سخندان 
کوبتن خویش‌اذین نیامد مهمان 
دولت اعدای او همیشه سنقصان 
و آن معادی بزیر ماهی پنهان 
نعمت پاینده تر ژجودی و ثبلان 
۰ 2۱ (-/۱ 

دشن بی نمك ابامنه انکشت در دهان 
دست از کباب‌دار» کهزهر ست‌توامان 
ایدون که درسر اسر این‌سبز گلستان 
زییق چو آب برجمد از ناف آبدان 
۱ ۱142 

زدین نهد او بتیر دد پیکان 

تا خسته او اذزان کند درمان 


۸9 - 


۸۵ - 


ورد تا ۱ ۳( - ۲ - تنل 


۳۹۰ 


۴۰ 


۳۷۰ 


۳۷۵ 


یاد کن: ذیرت اندون‌تن شوی 
جمد مویانت جمد. رکشده همی 


پیر افرتوت گشته"بودم مخت 


تو برو خواد خوابنیده , ستان 


بیزبله >آبردن 


دولت او مرا 


۸9 ۸۲- ۸۱-۷۱۳ ۳۵۳۶ - 


مه ۳ | 


یخچه می‌بارید از ابر سیاه 
چون بگردد پای او از پای‌داد 


ای مج کون توشهر من‌از بر کن‌و بخوان 


کوری کنیمو باده خو ریم و بو یم‌شاد 


۲۷-۳ 


خلخیان خواهی و چماش چشم 
کعکت نانت نکند رزوی 


و ساره رصان 
آشکوخیده بماند. همچنان 


۵ ۲۹ ۰-۰ ۳۵-۳۰ ۸۵-۸۲-۸۱ 
ازمن‌دل وسگالش, از تو تن‌ودوان 
بوسه دهیم بر دو لبان پر یوشان 

4 ۹ 
گرد سرین خواهی و بادك‌میان 


نان سءن خواهی گردو کلان 


هر و و ۱۷ ۸9-۱۸ ۹۲ 


چه جرزستآن رونده تيرك خرد؟ 
شتای اندر دهان حق زبانست 
خواهی ماو مرکت» بانط ترا 
زیر زمیت خیز و نهفتی بجوی 
ضیغمی سل پذیرفته ز دیو 
آفتابی . که ز چابكت قدمی 
لنگ‌رو نده‌است. گوش نی وسخنیاب 
تبزی . شمیر دارد و روش ماد 


- ۳۱-۰۲۱ ۲۰ 2 ۱۳ 7۱ 


تر نج بیدار |ندرشده پغواب گر ان 
هر آ نکه‌خاتم‌مدح‌تو کر ددرا نکدت 


چه جیز ست آن بلا لك تیخ بران ؟ 

1 ا :در دهان مک دندان 
۸۷-6 

خواهی کز مرک بیابی امان 

پس بفلك برشوبی نردبان(۱) 

آهویی نامع نهاده یکران 

بر سر ذره نماید جولان 
۳- 2-۲-۶۷ ۳ - 59 - ۸5 

گنگ فصیحست. چشم نی و جهان بیف 

کالبد عاشقان و گونة غمگین 
۳ ۶۱۷-2۱ ۷۱۶ - 27 2 5 - ۸۱۵۱ 


ک 


گل غنوده برانگیشته سر ازباللث 
سر ازدد بچه زدین برو نکندچو نگین 
۳- ۸۶ 


باعاشقان نشین وهمه عاشقی گزین 
باشد که‌درو صال تو بینندروی‌دو ست 


۱- از رسایل اخوان‌الصفا 
۲- رجوع‌کنید بصحایف ۵٩‏ و 1*۲ 


باهر که نیست عاشق کم گویو کم نشین 
تو نیز ددمیا نهایشان نه‌ای » مين )۲( 
۹ 


رایخ 


5۰۹ 


ژه ! دانا دا گویند که اا دنت هیچ نادان را داننده توبن ژه 
۰ سبخن شیرین از ذفت نیارد بر بز بیج بج بر هر گز نشود فر به 


٩۲-۸۵-۸۱ ۰۲۷۲ ۵ ۰ 


ارو باده کلگون و اعیتان جوماه ۳۹ فرشته بمیند دراوفتد در چاه 


نظر چکونه بدوزم؟ که بهردیدن‌دوست زخاك‌من‌همه سس دمدبجای گیاه 
کس ی که آ کبی ازذو قءشق‌جانان‌یافت ژخویش‌حیف بوده کردمی بود [ گاه 
بجدمت اندر بالاد نتکری نو بروز پشب بچشم کسان اندرون ببینی کاه 
۲ ۵۳۰۵۲۰۳۷ - ۵۸ بت ۱ ۹-9-۵ ۸۵-۸۶ 
۵ من‌موی‌خو یش دا هاذان میکنم‌سیاه تا باز نو جوان شوم و نو کنم گناه 
چون جامها بوقت مصیبت سیه کنند من موی از مصییت بری نم سیاه 


۸6 2 ۸۳ ۲ ۵۸۰ ۵۰ 


بشت کوژوسر تویل وروی بر کردار نیل ساق چون‌سوهان ودندان برمثال استره 

بر کنادجویبینم رسته بادامو سرو راست بندارم قطار اشتران آبره 
۱۷8-۱ - ۲۵ ۶( ۶۰9 ۷۰۱-2 2 ۳۲-۸۵ 

رفیق ست تیور کو نشاطت؟ تعکر بزد ۳3 از گرم آفروشه 

۷۳۵۰ مرا امروزژ توبه سود دارد چنان چون دردمندان راشنوشه 


۸۵-۸۲-۸۱۷۱ ۶۲ -۳۶ - ۲۹-۲۸ - ۲۷ - ۵ 


زمانی برق برخنده . زمانی رعد بر ناله چنان چون مادراز سوكءروس‌سیزده‌ساله 
و گشته زین پرند سبز شاخ بید بنساله چنان چون‌اشك مپچوران نشسته‌ژا ل4 بر لاله 
٩۲-۸۵ ۸۲-۸۱ - ۷۲ - ۶۳ - ۲۰ - ۱۸ -‏ 
مشوشست دلم از کرشمة سلمی چنانکه خاطر مچنون زطره لیلی 
چو گل‌شکر دهیم‌درد دل‌شود تسکین چو ترش روی‌شوی‌وارهانی‌ازصفری 
۵ بنذنچةٌ تو شکر خنده نشائهٌ باده بل ند کشت رد ای 
رک کت توا جادوی‌با بل که غذچه تو باب معجز هو سی 
2 ۰ ۱۱ ۸۱53۱۵ 
سپید برف بر آمد بکوهسار سیاه وچون‌درون شد آن سرو بوستان آدای 
و آن کجا کوار ‏ تارگو ار شدست وان کجا نکز ایست کشت زود گز ای 
6 - ۸5-۷ 
آن چیست بر ان‌طبق همی تا بد؟ جون ملحم زير شعر عنا بی(۱) 


۱- این قطعه بااندك اختلاف دردیوان‌انوری هم آمده است - رجوع کنید بدیوانآنوری 
بامقدمه و تصحیح ومقابله ... سعید نقیسی [طهران ] ۱۳۳۷ ص ۶۰۱ 


5۱۰ 


5۰۵ 


5۰ 


5۱۵ 


۰۳۰ 


اجارت 


ساقش سثل چو ساعد حورا پاش ,یل چو بای مرغابی 
2 ۱ - ۵" - ۸۵5 
ای دل» شرایش براق باز بر چنگل عقاپی 
تو مرا زنده نمیند من ذره‌ام» و افتابی 
ول - ۸9 
بار آن‌می که بند ار کار و ان دا قوت نا بستعی ویاچون بر کشیده تیغ پیش آفتا ی 
بپا کی گویبی:| تدرجام‌ما اسلا یستی بو شی گو بی:۱ ندر و ید6 پیخو اب خو | (ستی 
7 طرب» کویی, که | ندردل دعای متجابستی 
| کرد رکالبد جان ر اندیدستی, شرابستی 
بابرا ندر :جتکالعقا بستی ازان تا کدان‌هر "گر حور و ندی‌صو | استی 
۱ ۱ اه ۱ ع - 9-۸ 
جعد هبچون نورد آب بباد کوییا آن چنان شکستستی 
میات‌ش نار کت جو شانه مو 9 لز يت دردرا اعسسستی 
۸ - ۸9 
این جپان دا انکز بچشم خرد تانب ندرز قاری 
همحو دریاست وز تکوکازی ی سان تابدان گذری(۱) 
۸۰ 
مار دا » هر چند بهتر پروری چون یکی خشم آودد کیفر بری 
سفله طبم ماد دادد » بی خلاف کی نا روت سعله سعری 
۷ - ۶۳ - ۸68 


ای انکه ۶ غمگنه و سزاوادی 
از بپی آن کجا بیرم نامش 
رفت [ نکه رفت و آمدا نك آمد 
هورق دوهی کت نا ؟ 
مستی مکن» که ی 
شو تا قيامت آید زادی کن 
آذاد بش زین کرددن بیتی 
کی شتست یلایی او 
ابری پدید نی و کسوفی نی 
فرمان کنی ویا نکنی » ترسم 
باا بشکنی سیاه غمان بر دل 


اندر بلای "سنعت یدید آآرند 


وندر نهان سرشك همی بادی 
تر سم ز سخت انده و دشوادی 
بود آ نکه بود‌خیر هچه‌غمداری؟ 
گیتیست, کی بذیند هموادی ؟ 
زاری مکن» که نشنوداو زادی 
۱ رفته دا بزادی باز آری؟ 
کر تو بهر بهانه بیازادی 
بر هر که تو دل برو بگماری 
بگرفت ماه و کشت جهان‌تادی 
بر خویشتن ظفر ندهی» باری 
آن‌به که می بیاری و بگساری 
فضل و بز رگ مردی وسالاری 


۱ ۱ نا ۸۵ 


۱- رجوع کنید بصحایف ۲۳ - 4۲ 


2۱ 


آدل بادی بت تارت نبیذ داری» چرا نیادی؟ 
نبیف دوشن» چوابر بمعن بنزد گلشن چرا نباری ؛ 


۸۵9 - ۷۶-۷۰ - 


ای‌و یذغافل از شمان چه بنداری؟ #کت خالق افریت بهر کلری 
عدری۱ ۶ مر تراست سرمانه ویذست و کارهات بدین داری 


٩۲-۸۰-۸۱ - ۶ 


۰ تا خوی ابر کل دخ تو کرده‌شینمی 


وم هم مه و مه هم و مهم و 


شبنم شدست سوخته چون‌اشك‌ماتمی 
۰۰ 8کندر جهان ب>؟ ان عیرق 0 


کت ماد تر سگین‌شود و گر 4مهر بان؟ 7 موش ماژو 2 
صدرچان»جمان‌همه تار يك شب شدست از بر ما سبیدة صادق همی دمی 


۵ ات زو تلا 


بوی جوی مو لیان ید همی یاد یار مپربان اند ۰۵ 


ی 
۵۳5۵ ریگ امو و ددشتی راه‌او زیر پایم بن‌نبان اآاید همی 
آب جیحون از نشاطروی‌دو ست عکیی ماراتامیان 1 ید همی 

ای بخارا ‏ شادباش ودیرزی میرزی تو شادمان | ید همی 


مبر ماهست و بخارا سمان ماه سوی آاسمان این همی 


ی 
گر بکنج|ندر زیان آیدهمی 
ی ۱ 1۱9 

۱۱ ۱ 9 - 9۵۱ - 9* - ۷ 


مبر سروست و بخارا بوستان سرو سوی بو ستان!ابد ‌ 


5۳۰ ااافر 1 ین ومدح سود 1 بدهمی 


مرا زمنصب تحقیق انبیاست نصیب چه آپ جویم از جوی خشك یو نانی ؟ 
بر ای پر و رش‌جسم‌جان‌چهر نجه کنم؟ که: حیف باشد روح القدس بتگا :2 
بحسن صوت چوبلیل مقید نظ.م بجرم حسن چو یوسف اسیر زندانی 

بسی نشستم من با اکابر و اعیان بیا زمودمشان ااشکار و پنپانی 
۴۵ نخواستم ز تعنی مگر که دستوری نيافتم ز عطاها مگر پشیمانی 
۳ - ۶۷ - 2-۶-9۶ ۸۵ 


کسی دا چومن دوستگان می‌چه باید؟ که دل شاد دارد ببر دوستکانی 


نه جر عیب حیزیست ان تو تلاری نه جز غیب چیزیست کان تو ندانی 


۲۸-۶ - ۸9-4۳ 
آنکه نماند بهیچ خلق خدایست تو نه خدایی. بهیچ خلق نمانی 
رو زشدن دا نشان‌دهند بخورشید باز مرو دا بتو دهند نشانی 
* هرچه برالفاظ خلق مدحت‌رفتست با برود 4 تا بروژ حشر تو انی 
ات 

2۱ 


آی دریقا ؛ که خردمند دا باشد فرژند و خردمندنی 


ورچه ادب‌دارد ودانش پدر حاضل میراث غرزندنی 
۷ - ۸5 
بی‌قیمتست شکر از آن دو لبان اوی کاسد شد از دو زلنش بازاد شاهبوی 
این ایفده سری بچه کار آید؟ای‌فتی دای داش این سس بمد مووی 
جح توا را ساشه ری شتا تا نید را نباشد بویی چو داد بوی 


۲ ۵ ۱ ۱۱ ۲۹ ۱ ۳ و ۶۲۱ ۱۲۶/۱5۸۲۸۱۷ 


اک بر همه‌میرآن جپان یافته شاهی می‌خود که بدا ندیش‌چنان‌شد که‌تو خواهی 
می‌خواه که بدخو اه بکام‌دل تو کشت وژ بعت بد انديیش تو آورد تباهی 
شدروزه و سبیح و تر او یج بيك‌جای عید امد و آمد می و معشون و ملاهی 
چون‌ماه همی‌جست‌شب عیدهمه خاق من دوی تو جستم که مرا شاهی و ماهی 
9 مه گاه بر افز ون بود و گادُ بکاهش دایم تو بر افزدن بوی .و هیچ تکاهی 
میری‌بتو معکم شد وشاهی بتوخرم بر خیره ندادند ترا میری و شاهی 
خورشیدرو آن باشی»؛چون از بر دخثی دریای دوان باشی . چون از بر گاهی 
[ نها که‌همه میل‌سوی مك تو مک د ند اینك بتچادندسشرد از متافتةه ذاهی 
دام طعع از ماهی دد آب فکند ند نه مرد بجای (هد و نه دام و ه ماهی 
9۵ هبتر نشود گر چه‌قو ی کر دد کهتر گکاهی نشودء ۳3 چه هنر دارد. چاهی 
۱۳ 
دل تنگ مداد ای ملات از کار ای رام وطرب رامده اژ طبع جدایی 
صد بار فتادست چنین هر ملکی دا آخر برسیدند بهر کام دوایی 
رآان کس که تی‌ادیده بر اسند در عقوت واند5: نو اش هشیر دد آیل 
این کار سمایی بد. نه قوت انسان کس دا نبود قوت با کادسمایی 
۶ نان که درفتار شدند از سیه در از بند بشمشیر تو یایند دهایی 
سس ۳[ ۱۳ 
چمن غفل دا حزانی اگر فلهن عشی دارباد توش 
عثق دا گر پیبری لیکن حسن دا آفریدگاد تویی 


۸9-۷ - 1۶ - 5۸-۳ 


2۱۳ 


باب دوم 


ر باعیات 


و و و و و و مه و و و 


هر دوز بر آسمانت باد امروا 
65 -۸۲- ۸5 


درره‌گذر باد چراغی که بر اسست 
۷۵ بوی جگر سوخته عالم بگرفت 


تر سم که: بمیر داز فر اغی که‌تراست(۱) 
گر نشنیدی, ذهی دماغی که تر است ! 
۳ - ۸5 


باآنکه دلم از ص هحرت خونست 
اندیشه کنم هرشب و گویم: یارب 

جایی که گذر گاه دل محزو نست 
لیلی صفتان ژحال ما بی خبر ند 


شادی بغم توام ز عم افزو نست 
هچر انش چنینست» وصا اش چو نست؟ 
۵۵ ۱۸5۱2۱۵ 


نجا دوهزار نیزه بالا خونست 
محنون دا ند که حال‌مجنونچو نست؟ 
۳ - ۸5۵ 


۶۰ دل‌خت» وسته مسلسسل موییست 


سودی ندهد نصیحتت ۰ ای‌واعظ 


تقدیر , که بر کشتنت زرم نداشت 


اندر عجیم زجان ستان کز چوتویی 


چشمم زغمت ؛ بهر عقیقی که بسفت 
هه رازی که دام ذجان‌همی‌داشت نهفت 


خون کشته و »کشته بت هندوبیست 
این خانه خراب طر فه يك بپاو پیست 
۶ - ۸6 


بر حسن وجوانیت دل نرم نداشت 

جان بستد و ازجمال توشرمنداشت 
۳ - ۷۹۱-۳ - ۸۲ - ۸5 
بر چپر هزار گل ز رازم بشکفت 
اشکم بزبان حال پا خلق بگفت 
۸9-۳ 


۱- این رباعی در دو سفينة معتلف بنام رویدکی [مده است ولی مشکوکست ازو بساشد 
زیراکه در مصرع چپارم کلم دماغ بمعنی بیثی [مده است و کمان ندارم در زمان رودکی این‌معنی 


دا داشته بوده باشد . 


2۱۴ 


بنلاد تو شد ربیت خواجه و ايك نلاد توت "هجو بنیاد تو: باد 
۸ 2 ۳.2:۳۰ 2۷۱-۰ ۸9 


بی‌دوی تو خورشید جپان‌سوز میاد سس بی‌تو چراغ ع اج اذر وز مباد 
با وصل تو کس‌چومن بدا موزمباد روزی که ترا "نبينم آن روز میاد 
۳ - ۸6 
ز لفش بکشی ۰ شب در از انداژد ور تکشای تنعل از آنذازد 
28۹۰ ور یچ وخمش زيك‌د گر بگشایند دامن دامن مك طراز اندازد 
۸۵-۳ 
چون روز علم زند مامت باند چون يكت شمه شدماه بجامت‌ماند 
تقدیر ععزم تیز ات ماند روزی بعطا دادن عامت ماند 
۶ - ۸۵5 
جز لور کل طلیم کس ننکند يك بر سش و جر تبم کس نکند 
ور جان بلب آیدم» بچزمردم چشم يك قطرة آب بر لبم کت نکند 
۴ - ۸ 
۵ فنود تنم بر درم و ارت و زمن دل بر خرد و علم و بدانش فنود 


٩۲-۸۸-۸۵ ۸۱-۷۱-۶۳ 2۳۵ 2۳۰-۲۸۲۷ 


نامت شنوم » دل ز فرح زنده شود حال من از اقبال تو فرخنده شود 
وژ غیر تو هر جا سخن آید بیان خاطر بهزاد غم پا گنده "شود 
۳- ۸5 
آمد برمن ‏ که ؟ یاد کی ؟ وقت سحر ترسنده ژ که 5 ز خطم* خطّمش که؟ پدر 
دادمش دو بوسه بر کجا؛ بر لب تر آب‌بد؟ نه» چه بد؟ عقیق» چون بد؟ چوشکر 


۸9-۸۳-۵۸ -۳ 


۰ هان! هی محوی زین باغتمر بیدستاشت این دیاش بدو در 
مپوده ممان؛ که باغیانت بقفاست چون خاك نعستته گر و چوّن باد گذر 
هه ۱۱ ارت ۸2 

چون کشته ببینیام»دو لب گشته فر از از جان تپی ان قالب فرسوده باز 
بربالینم نشین و می کوی بناز : کای من تو" بکشته و نشیمان شده باز 


۸9-۸۳ 2-11-19 1۶6 ۱۳ ۵9 6۷-۱۳-۷۱ 

در جستن آارق نگار پر کینه کیک ۴ سرابای چپان با ال تک 

۵ شد دست ز کار ودفت پا از دفتار اوق بس که بتس زد یم و آنبس که بستنگت 
*- ۷۱- ۸۳- ۸6 


۱۵ 


۰ 


۱۵ 


1۳۰ 


برعشق توا نه‌صبر پیداست؛ نه‌دل 


اینغم» که مر است کوه‌قافست» نهغم 


واجب نیود بتکس بر» افضال و کرم 
7صیر نکرد خواجه در نا واجب 


یوسف دویی کزو فغان کرد دلم 
ز اغاز بیوسه مپربان کرد دلم 


چون جشه‌فشانی ای‌پسر دد کویم 


دد پیش خودآن نامه چو بلکامه هم 


بر پاسخ تو چو دست بر خامه نوم 


در مبرل عم فگنده مفرش ماییم 
عالم چو ستم کند ستعکش ماییم 


از اک وی او بت مت 1 


-۲۹ 2-۲۸-۲۷ 2-6۰ 


درعشق,چورود کی» شدم‌سیرازجان 
القصه که : از بیم عذاب هجران 


دیدار بدل فر وخت» نفروخت کرآن 
آری. که چو آن ماه‌بود بازر گان 


رویت دریای حسن و لعلت مرجان 
ابرو کشتی و چن پیشانی موج 


ای از گل سرخ دنگ بریوده و بو 


۵ گلد نگ شود.چودوی‌شویی,همه‌جو 
۱۱-۶ ۱۳ ۱۸- ۶۷ ۵8-۵۶-۵۲ ۵۸- ۸۵-12-1۳ 


2۱1 


بی‌دوی توام» نه‌عقل برجاست » نه‌دل 
این‌دل؛ که‌تر است.ستگت خار است. نه‌دل 


۸5-۳ 

واجب باشد هر ارت شکر نمم 
من در واجب یه تقصبر کنم ۲ 
60- ۸9-۷۶ 


چون دست ذنان مصریان کرد دلم 
غمان کرد دلم 
۳- ۸5 


امروز تشانه 


خاك قدمت جو هت در دیده ذنم 
۸9-۷ 

پروین ز سرشك دیده بر چامه "نهم 
خواهم که : دل اندد شکن نامه هم 
*- 2-۳۱-۲۷ ۸۵ 

وز آب دو چشم دل پر آتش ماییم 
دست خوش رو زکار ناخوش ماییم 
۱ ۶۷- ۵6- ۸9-۶ 

وز ژلفك او نسيمك نسترون 
2-۶ ۳۹- ۰-۷۱-۶۳ ۸۵-۸۲-۸۱ 
از گریه خونت موعلم شد مرجان 
در اش دشکم دک از دوزخیان 
و ۳/۳ ۸ 
بوسه بروان فروشد و هست ارذان 
دیدار بدل فروشد و بوسه بچان 


۸9-۷-۱9 2-1۶ 2-۳-۳ 


ز لفت عنبر » صدف دهن . در دندان 
کر دابا بلا غیغب و چشمت توفان 
۸5۶-۶ 


رنگ از پی دخ دبوده » بو اذپی مو 
مشکین گر دد » چو موفشانی همه کو 


1۳. 


1۳۵ 


س 


ای نالهٌ پیز خانقاه از غم تو 
افغان خروس صبح گاه ازغم تو 


چرخ کجه باز» تا نپان ساخت کجه 


هنگامهٌ شب گذشت وشد قصه تمام 
رخسادة او بردة عشای ددید 


ز لفت دیدم » سر از چمان یسچیده 


در هر بندی هزاد دل دد بندش 


ای برتو دسیده بپر هريك چاره 


چون کار دلم زز لف او ماند گره 
امید کر ون افسوس! افسوس! 


وی کريهة طفل ‏ بی‌کناه از غم نو 
آه از غم تو ! دزاد [ه از غم تو ! 
۸۳ 

با نيك و بد دایره در باخت کجه 
طالع بکفم یکی نینداخت کجه 
۳ 2-۵-۳ ۸5 

با آآزتکه نهفته دارد اندر برده 


۹۲ ۰ 


وندر گل سرخ ادغوان پیچیده 
سچیده 


۸5-۳ 


شد <ه2 وکا هزاد جان 


از حال من ضعیف جویی چاره 

۱- ۸۵ 
بر هر رک جان صد آرزو ماندگره 
کان هم شب وصل در 3 ماند کرد 


۸۵/۵۲۳ 2 - ۲۱8 2۱8 2۱۳ 2۲-99 -0۲ ۷-۲۶ ۷۸ ۱۳ ۶ 


ای طرفه خو بان من ای‌شهر دی 


لب را بسپیدز که بتکن پاك اذ می 


٩۲-۸۵-۸۲۸۱ 2-۷۱-۶۳ 2-۳۶-۳۰ ۲۹-۲۸ ۰-۲۰-۶۵ 


از کعبه کلیسیا نشینم کرد 


,عداژ دوهز ار سحده بردر گه‌دوست 


گن بر سر نفس خود امیری » مردی 
مردی نبود فتاده دا بای زدن 
آن خر بدرت بدشت خاشاك زدی 
آن یر سر کزهیزند لا تبارك خواندی 


دل سیر نگرددت ز‌ باکر 
این‌طر فه که: دوست‌تر زجانت دارم 


آخر در کفر بی قرينم کردی 
ای عشق : چه بیگانه ز دینم کردی ! 
۳- ۸۵ 


بر کود و کر ار نکته کی : مردص 
کر دست فتاده‌ای بگری مر دی 
۸5-۶ 


مامات دف و دو رویه پالاك زدی 
وین بر در خانها تیوداك دی (۱) 
۸5-۰ 

چشم اب تگرددت و درمن تکری 
با آنکه زصد هزاد دشمن بتری 
۳ ۸۵ 


۱- این رباعی در نشخه‌ای از دیوان انوری هم مده است , 


مرت 


۵ . با داده قناعت لان و با داد بزی در بند تکلف مشو زرا بزی 


دربه زغودی نظرمکن» غصهیخور در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی 
۳َّ ۸5 

نا رفته " بشاهراه وصلت کامی نا یافته از حسن جمالت کامی 
ناگاه شنیدم" زافلك بینامی : کز خم فراق نوش بادت جامی ؛ (۱) 
۳- ۸۵-۳ 


۱- بیشتر این رباعی‌ها در سفینه‌ها و کتا بپای متأغران آمده است و بهمیت جهت درانتساب 
نها برودکی شك دارم چنانکه در باره‌ای از [نها کلمات و ترکیبات و معانی هست که بسخن 
رودکی نمی‌ما ند , اما چون راه تحقیق بسته است نمی‌توان حکم قطعی کرد . 


۵۸ 


1۵۰ 


۹5۵2۵ 


باب سوم 


ابیات بر کنده که بهيم بیوسته ثیست 


گر چه بشتررا عطا بادان نود 


دش شخ تو روز صف دشءن 


و اکن باشد عطا 
2-۰ 2۷۷ ۸6 
پیش داس نو کر پا 


مر بقی‌ا. ,زد 


هس دول 


٩۲ -۸6 -۸۲ -۸۱ -۷۱ ۳-۲٩-۲۸ -6 


تنب يك وجان یکی:وچندین داش 
جنانکه اشتر ابله سوی کنام شده 

جز بماد ندر نما ند این‌جهان گر به‌روی 
کفزسی) ی ال زیت ریب سوه 


وزیا 1 سیبپر رت بیا ید 


شیر | لغده که بیرون‌جپداژخا ن4 بصید 


تباشد زین زمانه بس شگفتی 


ای عجبی ! مردمی تو . يا ددیا ؟ 
۸5-۹ 

ز مکر دوبه وذاغ ور راک ترا 
6 ۸۵-۸۲-۸۱ 

با بسندر کینه دارد همچو بادختند دا 

۸۵ -۸۱ 0 

نوی نو جروشان را 

۸5-۸۱ 2۷۱ -2۳ 2-۲۷ - 


کیاغن در دباید کرد نان را 
نث 

۲ بچنگ رد آهو و آهو بره را 
۸9-7 


لاک ت صلا منت [فرمتها 


٩۲-۸9-۸۶ 2-۸۲-۸۱ ۷۱-۶۳ ۳9-۳۶ - ۳۰ 2-۲۹-۲۸ -۵ 


تجو (گراد ند #کر داات .تطدر 


فرو مانی چو خر بمیان شلکا 


- ۸۱-۷۱-6۲ ۳9-۳۶ 2-۳۱-۳۰ ۲۹ ۰-۲۸ ۰-۲۷-۲۷۰۵ 


کمندش بيشه بر شیران قفس کرد 


٩۲-۸9-۷۲ 


فلس دشت بر درکن خباکا 


3 
لت 


.1 هر آ نچهمدحتو گو یم‌ددست باشدوراست مرا بکار نیاید 


19۵ 


س 


سر یم و کیلا 
۸۰-۶ 
ان ما بخواجه عدنانی عدنست و کار ما همه بانداما 
2-6 ۳5- ۸6-۸۲-۸۱ 


اگرت بدره رساند همی بیدره‌تیر مبادرت کن و خامش مباش چندینا 


۸9-۷۹-۷۷ 

همی بابدت رفت و راه دورست سشده دار و شغل راها 
۸5-۱ 

ندیده تنبل‌اوی و بدیده مندل اوی دگر نماید و دیگر بود بسان سراب 
2-95 ۸۱- ۸9-۸۲ 

فاحته کون شلهوا کر دش دور شید جامهٌ خانه بتيك فاخته کون اب 
2۵ 2-۲۹۰ ۸۵-۸۲-۳۶ 

تا کی کنیعنابو کنی‌د یش د ا+ضاب؟ تا کی فطول گویی و آری‌حدیث غاب ؟ 
28 1۷ 2۲۸ تا ی و ۸ ۱ 5 ۸۲ 

جفد که با پاز و پلنگان پرد پشکندش پر و بال و گردد لت لت 
۰-6 ۳- ۸۵ 

تا, لباس عمر اعدایش نگردد بافته تار تار بود بود اندر فلات آن فوات 
- 2-710 ۲۷- ۸5 

بر دوی, بزشك ذن » میندرش چون بود درست بیسیارت 
5 ۸5 

ای اذان چون چراغ بیشانی ای اذان ز لفك شکست و مکست 
۱۱۷-۲۵ ۱۱ را ۶۳۲۰۱ 

تقاك عف بای دای نسری و هم بشوی کاو وهم بخایی بر عست )۱( 
۸۵-۰ 

بیاز ‏ فربزی انم همی اگر کبك بگریزد از من رواست 
۷- ۳9۹۰-۳۱-۲۸ ۸۵-۷۱-۶۲ 

همه نیو شه خو اجه بنیکو بی‌و بصلحست همه نيوشه نادان یکت وفتنه وغوغاست 


۸۸-۸۵ 2-۷۱-۶۲ 2-۳۶-۳۱۲۹ 2۲۸ 2-۲۷-۲9 2۱ 


۱- این بیت بکسايي نیز منسوست » رجوع کنید بصحیفهٌ 4۸۰ 


1۷۵ 


1۸۰ 


۸۰۵ 


هه ات هندب 2 که از فر بادوز عمه‌ات خلق را کاتوره"خاست 
م7 ۹ تممت س‌: 0 ۳ بادو ز خه 
جر می نمیتم در رود ورود»و ات ز «ر ر‌ 


۸6-۷ 2۷ 

عك قدر وصلت از فزخندرگی فرح بعش تر ‏ از . فرسنافدینت 
او اد مد 

لاد دا .بر بنای محکم نه 4-9 نگهدار لاد بنیادست 


۸5 -۳۵ 2۳۰ 2۲۸-0 


خو نان همه سیاهند او شان خدا یگا نست مر نيك بختیم دا روی او نشانست 
۸5-۸۲-۸۱9۵ 


بپارچیت کناذان‌روی بزم‌خانًخو یش آکر چه خانهٌ تو نو بهاد برهعشست 
2-۰ ۸9 

فاخته(گون شد هواز گردش خو رشید جامه جامه نئيك فاخته 9 تست 
۸۵ 


با دل باك مرا جامه ناپاك رواست بدمر آن دا که دل ودیده پلیدستو پلشت 
۵ ۳۰- ۳۵- ۸9 


معذودم دارند » که اندوه وغیشت و اندوه وغیش من اذان جعد و غیشت 
٩۲-۸5-۸۲ ۸۱-۳۶ 2۲۹ 2-6‏ 

چه کار دن هميشه ستا و ی باشم ستا یم نباشد کیو حو خامت 
۰۸۱۰-۳۶ ۸۰-۸۵-۸۲ 

بودنت در خاك باشد . یافتی هم چنان کز خاك بود انبودنت 
۱ 2-۷۱ 2-۸۱ 2-۸۲ ۸9- ۶۲ 

ز مرش ادا هی ایچ دل ز فرهانش خالی میاد ایچ مرج 
۸۸-۰ 

داه ی آسان‌وراست بگز ین ای‌دوست دور شو از راه بی کرانه ترفنج 


٩۲-۸۵ -۸۲ ۸۱-۲۰ 2 


زین و زان چند بود بر که و مه ؟ هر ترا یی و زین و عدوح 
۸۰-۰ 
ازجود قبا دادری پوشیده مشهر و محد نا دادی بر برده شید 
- ۸9 


بخت ودو ات چو بیشکار تواند نصرة و فتح ان ی لد 
۱۱۵۰۱ ۰۵ ۱/۱ ۸ تا 


"۳۱ 


بتو باز فردد غم عاشفی نگادا؛ مکن اینهعه زشتیاد 
۱ دب ۳۵ - ۱ اف ۱ ۱ ۱ ۶ 
۰ ایا بلایه , ا گر کارك تو پنپان بود کنون‌توانی, بادی»خشوك پنهان کرد 
۳۵۵ ۸9-۸۲ ۹ 
کوسپندیم وجهان هست بکرداد نفل چون که خواب بودسوی نفل پایدشد 
۱-6 ۱۸ ۱ ۱ و ۱۸۱۱ 


مرده نشود ژزنده زنده ستودان شد ایین‌جپان چونین‌تا گردف نکردان‌شد 


۸5-۸۲-۸۱ - ۳ - 6 


فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید جامهٌ خانه بتيك فاخته گون شد 
۸۱ 
درخ اعدات از تش تکنت همحو قبر و شبه سیاه نان 
- ۲۷ - ۸5 
۵۵ ای جان همه عالم درجان تو پیو ند مکروه تومارا منمایادخداو ند (۱) 


یافتی چون که مال غره مشو چون تو بس‌دید و بینداین دیر ند 


٩۱ - ۸۵ - ۸۱ - ۸۱ - ۷۱ 2 2۳ ۳۶ ۰۲۰ - ۲۹۵ - ۲۸ 2۰۲۷ - 65 


دل‌اژد نیا بردارو بخانه بنشین بست فرا ند در خانه بفلج و بژاو ند 
٩۲-۸۵-۸۲ - ۸۱ - ۳۷ ۳۵ - 6۵‏ 

هر دم که مرا گرفته خاموش پیچیده معافیت چو فرغند 
۸۲-۵ 

چرخ چنینست و بدین ده رود ليك زهر نيك و ز هر بد نوند 


٩۲-۸۵-۸۶ -۸۱ ۰-۷۱-۶۳ - ۳۵ - ۳۰ ۰2 ۸ 


۰ ستاخی بر آمداز برشاخ درخت‌عود ستاخی زمشك‌وشاخ عنبر در خت‌عود(؟) 
۱- ۸6 
بدان مرغك مانم که همی دوش وراد از ۲ شاخكت همی فنود 


۸8 ۸۱ 
هر آن کر یم که فرز ند او بلاده بود شگفت باشد کو از گناه ساده بود 
۷ ۳-۳۵-۲۸ ۹۲-۸۵-۸۱۷۱ 
ماغ در آبگیر گشته دوان راست چون کشتییست قير اندود 
٩۲-۸59 - ۸۱-۰۵‏ 
3 


۳ 


برف»اوتجر له روز گاد بهر هیکت که یر دف‌حو ادث‌تر | بکار اید 


۸ - 

۷۰۵ ماهی دبدی کجا گنود رگید ؟ تیفت ماهست, دشمنانت آکبودد 
۱ 2 - :۷ ۸۱ - ۸9 - ۶۲ 

با ددفش کاویان و طاقدیس زرمشت افشار و شاهانه 39 
۸5-۱ 


اکر من زو نجت ‏ نخوددم گهی تو اکنون بیا وزو نجم بخور 
۵ - ۸۱ - ۸5 
مد خلان رارکاب ژد آکن بای آزاد کان نیابد سر 
و 2 2 2۷:۱ ۸۱ ۸۳-۸6۰2 - ٩‏ 


تا زنده‌ام مرا نیست جز مدح :ود گر کار کشت ودرودم اشستخرمن همین‌و شد کار 
۱ 
۷۹۰ گز بده‌چپار توست» بدو درجپانپان هب‌ارا بآخشیج هسارا بکارژاد 
۱- ۸5 
چنان بار بر آورد بخو شتن که من گویم:خو زدست‌سو سماد 
1 
فاخته بر سرو شاهرود بر آورد زخمه فروهشت ز ندو اف بطذبور 
۷۹ 


علم ابر و تندر بود کوس او ان آدنیده شود ژاله تبر 
۱ - ۶ #۸5 
جون اطیف آید بگاه نوبپار باتگ رود وبانگ کيك و بانگ نز 
9 ۱ ۶۱۳۵ - ۸-۱ - ۸۲ - ۶۲۶-۸۵ 


۵ ,بحق آن خمز اف بسان منقاد باز بحق آن روی‌خوب ‏ کزو گرفتی بر از 
٩۲-۸۵-۸۱ - ۵‏ 

در عمل تا دیر بازی وددازی ممکنست چون عمل بادا ترا عمر درا ودیر باز 
6 - ۸۸ 


تازیان دوان همي ید هجو | تدر فسیله اسب نهاز 
۸۰-۵ 


چون سرم نه میان بزم بنودوز درمه بپمن بتاز وجان عدوسوز 
۸5-۱ 


اوازنت 


نپاد دوی بحضرت » چتانکه رو به پیر 
۰ حسودانت را داده بپرام نحس 
«ت» اگر چه لطیف دارد نقش 
ازچه توبه نکند خواجه؛ که هرجا که بود 
تو حکونهجهی: که دست لجل 
و( 


۵ هی تاقطب با حورستز بر گنیدا خضر 


بسا کسا؛ که چوین نان همی نیا بدسیر 


۱ ۱ ۰ 


بانگی کردمت » ای فغ سیمون 
ای دریغا ! که مورد زار مرا 
هر که برود راست نشستست بشادی 


۰ چون جامهٌ اشن بتن اندر کند کسی 


تکران ید از دد تیماس 
- ۸9-۳9 


تدم وا 


ترا بپره کرده سعادت زواش 
۹ 
نزد رخساره تو هست خراش 
۵ ۰ ۳6 - 22۳ 2-۸۱ ۱ ۸۵ - 8 
قدحی می بخورد داست کند زود هراش 
۳-۰ - ۸۵ 
سر و همی ند سر پاش 
۰ - ۸۲ 
وانگاه ز هك نوش کردش 
۱- ۸9 
شکر با شش يك بله است و | زدیگر فلاسنگش 
۱- ۸5 
بسا کسا؛ که بره است و فر خشه بر خوانش 
0 ۱۳۵ ۱۳۱ 221۳ ۱۷۶/۱ ۸/2) 
زو ش خو | ندمترا» که‌هستی زوش 
٩ - 3 - ۸۲ ۸۱ ۲ - ۵‏ 
نا گپان باذخودد برف وغیش 
ب 


و آن کو نرو دراست همهمرده‌همی‌دیش 
۱ - ۸9 


خواهد ز کرد کار بحاجت مر ادخو یش 
۸9-۱ 


۱ ازین چور بدزمانه شوم 


(۶ - ۳۰ - ۳۰ - ۷۸ - ۰ 


همه شادی او غمان آمیغ 
٩۲-۸5-۸۶ - ۸۲ - ۸۱-۷۱ ۳‏ 


بادوسه بوسه‌دها کن این‌دل از درد خناك 


تا بمن احسانت باشد» احسن‌اله جز اك 


۱۱۱۳ ۱ ۸ ۱ ۳۰ ۳۱ ۳۰ ۲ ۳۸ ۲۷ ۵ 


کاذود تو با کوس شد و معك همه ناك 


آ لود کیت در همه ایام نشد باك 
۶ - ۸۲ 


27۴ 


بس عزیزم» بس گرامی » شاد باش انددین خانه .سان ,نو بیوك 


و ۱۳۹۵۹9۱ 


بس موعصت سا 
۷۵ .رك كت از ور دو‌ امه ان تکار آن‌غر |شیده زمن؛ دفته بچنگ 
۸۳-۵ 


خفك کلب سک وی حفواز تک آن چنانکه نجنبود (وراهیچ‌ رگ 
۸۱ 


جو هامون دشمناتث بست باد ند جو گر دون‌دوستان والاهء»سال 
٩۲ - ۸9-۸۲ ۸۱-۳۷ ۳۵ ۲۵‏ 


بار بادت وفیق روذبپی با تودفیق دو لت بادا حرف دشمنت غیشه و تال 
۵ ۸۱-۳۵ - ۸۲ - ۸5 

ای‌شاه نمی سیرت» ایمان تو محکم ای میرعلی حکت ‏ عالم بتو درغال 
۱ ۰2۰7 ۸۵ 


۰ لبت سیب بپشت و من محتاج یافتن دا همی تيابم ویل 
در مرا 2-۱ ٩۲-۸-۸۲‏ 
چراهمی نچمم؛ تا چراکند تنمن که نیز نا نچمم کارمن نگیر دچم 
۱- ۸5 
کر کند یادیی مرا بغم عشق و عنم بتواند ژزدودذین دلغمخو ارهز نگ غم 


0 ۸9-۷-۷۰ 
جا در که او یابی مگذر بدد کس زیرا که حرامست تیمم بلب یم(۱) 


رت ار کرایت اد شواک بر یام 
٩۰۲ - ۸۵ - ۸۱-۷۱-۳۷۳۵ ۰۷‏ 


۷۵ بر رخ هز ارزهر #نامود(؟) بر شکفت ایدون ز باغ قطرةٌ شبنم نیافتم 
۳ - ۸۵ 


آ[رزومند آن شده تو بگود که رسد نان پاده‌ایت برم 
۸ ۳ - ۱۵ - 2۲ 2 ۱ - ۸۵ 2 ۲ 


منوز بامنی واذ انپیب دفتن تو بروزوقت شمارم» بشب‌ستاره‌شمارم 
۸9-۲ 
من بدان آمدم بخدمت تو که بر آید رطب ژ کانازم 


٩۱۲ ۸9۸۱-۷۱-۳5 ۳۱۰-۲۳۰ ۲۸ ۲۷ > 


۱- رجوعکنید بصحفة 6۰ 4 
5۳۵ 


دادی مرا بدان که فراز آیم ذیر دوز لفکانت جوز م 
۹ 
۰ چون بر ک لاله بوده‌ام وا کنون چون سیب پژمریده بر آو نکم 
گر 
سرو بودیم چند گاه بلئد کر کت ودچون درو نه‌شدیم 
۹ 


بت پرستی گرفته‌ايم همه این جهان چون بتست وماشمنيم 


۸9-۸۲-۸۱۳۶ - ۲*۰ - 6 


کنه را در چراغ کرد سبك 


پس درو کرد اند کی دوغن 
۱- ۸5 
یکی | لوده‌ای‌باشد. که شهری را بیالاید چواز کاو ان‌یکی باشد. که کاوان را کند ر یعن 
نت - ۲۸-۲۷ ۳۶-۰۳۲۱۳۰-۲۹ ۸۵-۸۱-۷۱۳۲ 


۷۵2 1 همه نعمت يت روز بما بخشد ننهد منت بر ما و پذیرد هن 


۸۵ - ۲۷ - ۲۷-۱ 


دس بودی که ری توا ۱۳ خویشتن اندد نهادمی بفلاخن (۱) 
۶*۶ - ۸۲ - ۸5 
میلاو منی » ای‌فغ واستاد توام من ی و سه بوسه‌ده‌و میلاو به بستان 
۱- ۸5 
بسی خسرو نامور پیش اذین شدستند زی ساری و سادیان 
- ۷۱ - ۸۵ 
از پی الفغده و دوزی بجهد جانود سوی‌سپنج‌خویش جویان‌ودوان 
- ۸5 
۶ خو استه‌تار اج گشته»سر نهاده بر زیان لشکرت‌همو اره‌یافه چون مه رفته‌شبان 


۸۵-۸۲ - ۸۱ - 6 

خود غم دندان بکه توانم گفتن ؛ زدین. گشتم برون سیمین «دندان 
ار 

بثو بهادان بستای ابر گریان را که از گر بستن اوستاین زمین‌خندان 
ش 


(۱) این بیت درسلم‌السماوات بنام رشیدالدین و طواط آمده است . 
5۳۹ 


باتش درون برمثال سمندر باب اندرون برمثال نهنگان 
۸۵-۸۱-۰۵ 
کير آ لوده بیادی و نپی دد کس‌من بوسه‌ای‌چند بر و بر نهی و بر نسمن 
٩۲-۸۵-۸4 -۸۱-۳۵-۵‏ 
۷۵ هرز نکند سوی هن خسته تگاهی آرنگ نتواهد که شود شاد دل‌من 
۸۵-۷۱-۶۳۲۷ 


تلعی و شیرینش آمیخته است کس نخورد نوش و شکر با پیون 
۸5-۱ 
ای خریداد من ترا ندو چیز : سن و جان و مپر داده دبون 


۸6-۸۲-۸۱۲۹ 


گر فته روی دریا جمله کشتی‌های بر تو ز بهر مدح‌خواهانت زشروان‌تاباً سکون 
۱-۲۷-۲۱ ۸9-۳ 
هر آنکه خاتم مدح تو کرد ددانگشت سر ازدر یچ ر نگیت برون کندزدین(۱) 
۶۰ بسروماند »گر سرولاله‌دار بود بمورد ماند وم و رد روید از نسر‌ین 
۷۹ 
کیتیت چنن 1 گردنده بدین سان هم هم باد بر ین ند و هم باد فرودین 


۸9-۸۱-۷۱ ۳-۳ ۰-۳۰-۲۸ 


بچنگال قپر تو دن خصم‌بددل بود همچوچرزی بچنگال شاهیت 
۸9-۷۱-۳۸ 


اذان کوذابری () باذ کرداد کلفتش بسدین و تنش ذدین 
6۵ - ۸۲ - ۸9 
چنان که خاك سرشتی بزیرخاك‌شوی نیات خاك وتو اندر میان خاكآ کین 
۳ 
۷۵ آن‌رخت کنان‌خویش من‌رفتم و بردختم چون کرد بما ندستم تذهامن‌و این باهو 


۸9 - ۸۲-۸۱ ۳۹ - 6۵ 


چرا ءمر کر کس‌دوصد سال؛ و يحك ! نماند فزون‌تر ز سالی پرستو و 
٩۲-۸6-۸۲ - ۸۱-۳9 - 6‏ 


۱ - تذدکرة حسینی تا لیف میرحسین دوست سنبهلی چاپ لکنبو ۱۲۹۱ - ص ۱۳۰ 
5۳۷ 


عاجز شود از اشك و غر یو من هر ابر بهادگاه بابختو 
۶ - ۷۰ - ۱۷ - 2۶۱۱ ۸۱ - ۱9 


دلبرا ژو کی مجال حاسد غمازتو دنک من باتو نشنداد بیش ازران‌ماماز بو 
۸9-۱ 
ای دریغ! آن‌حرهنگام سا حاتم فش ای دریغ! رخ کین هنگام وفا 1 
۸5-۸۲-۶۶ 
۰ هفت سالار » کنددین فالکند همه کرد آامد بد. در دو و داه 
۸٩-۸۲ - ۸۱-۲۰-۲۷ - ۵‏ 
نیست از من عجب که: کستاخم که تو کردی باوام دسته 
۵ 2۰ ۲۷ - ۲۸ - ۲۵ ۲۰ ۱۳۵ را ۱۷ ۱ ۸۱۱۲ ۳ ٩۱۲‏ 
گاه آرامیده و که ارغنده اه آشفته و که افسته 
۸۸-۶ 


منم‌خو کر ده بر بوسش»چنان‌چون باز برمسته .. جچنان‌با نگ آرماز بوسش»چنان‌چون بشکنی بسته 
۵ - ۲۹ - ۰-۸۲-۸۱۳۶ ۸5 


از مپر او تدارم بی‌خنده کام و لب تا سرو سیز باشدوبار آورد بده 
٩۲ - ۸5 -۸۱- 6۵‏ 

۷۸۵ آتش هجر تراهیزم منم و آتش دیگر ترا هیزم پده 
٩۲-۸۸-۰۵‏ 


بجای هر گرانمابه فرومایه نشانیده نما نیدست ساراوی و کرة اوت‌مانیده 
6 - ۳ - ۸9-۸۲ 


گر نمم‌های اد چو چرخ ددان همه خواست و خواب باد فره 
۰ - ۸5 
در راه نشابود دهی دیدم بس خوب انگشتهٌ او را نه عدد بود و نه مره 


۸5-۸۲-۸۱ ۷۱-۶۳ ۳۶-۲۹-۲۸۲۷ 6۵ 


جعدی سیاه دارد کی تنس بنهپان شود بدو در سرخاره 
۱- ۸5 
۰ کز شاعر ان نو ندمنم و نو گواده يك بیت بر نیان کنماززسنگ‌خاره 
- ۸ 
ای خون دوستانت بگردن؛ مکن بزه کس بر نداشتست بدستی دو خر بزه 
۷۱-۰ - ۸9 


5۳۸ 


بعکك اذان گزیده‌ام این کاژه کم عیش نيك ودخل بی|نداژه 
۸۱-۰۵ - ۸۵ 


يك سوو سل جادر يك‌سو نهمش موزه این مرده | گر خیزدءور نه من وجلغوژه 
٩۲-۸9-۸۱ - ۷۱۳ ۳۵ ۳۱۰۰‏ 


عاکا هی ا[تراند زکنج تو خروشی گردندهمه جمله و بردیش توشاشه 
۸ 
۵ خوش آن نیبذ غارچی بادوستان ییکدله ی باداما ندرون»مجلس با نگ وولو له 


(۱5۰2۱۷۲۱ 2۱ 


ماه کاهست دوف ادلی لت امن وز دو گل‌سرخ اندر و بر کاله 
6۵ - ۸۱ - ۸9 

ای بار خدای »۰ ای نگاد فتنه ای دین خردمند دا تو رخنه 
۸۱-0۵ - ۸6 

بزرکان جپان چون گردبندن تو چون باقوت سرخ اندرمیانه 


۱۲ ۰-۸۵-۸۱۱۱ ۱۱ ۲۳۱ - ۲۹-۸ 


ژلفينك او نپاده دارد بر گر دن‌هاروت‌زاو لانه 
۸5-۸۲-۳۵ 


۰ نداردمیل‌فر ژانه شرژ ندو رل بر که بیردنسل این‌هردی نیرد نسل‌فر زا نه 

۰-۷ ۸۵ 
ایا خودشه سالادان اکتی سواد دزم ساز و گردنستوه 

۲۸-۵ 2۳۶ ۱۵ 3۸۱۱۵ ۸ حب۸9 
که ارمنده‌ای ۰ و که اژخنده‌ای که آشفته‌ای و که آهسته‌ای 
۸۱ 

مپر جویی زذمن و بی مپری هده خواهی ذمن و بیهده‌ای 
۸۵-۸۶-۸۱۷۱ 

برتو دسیده پبر دل تتکت یازه‌ای از حال من ضعیف بیندیش چاده‌ای 

۹ 

۸۵ که درد آن کندز باند نقیت که بدین بوستان چشم کهای 


٩۲-۸۵-۸۲-۸۱-۷۱- ۲-۲۶ -۰۳۰-۰۲۱۹-۲۸-۲۷2۵‏ 
کار بوسه چو آب خوردن شور تعواری: بیش 4 قشنه تر ,"گوادی 


۸-۸۵-۸۸۳۰ 


ات 


بتا : نحواهم گفتن تمام مدح ترا 
من کنم پیش تو دهان پر باد 

باغ ماك آمد طرّی از رشحه کلك .و یر 

۰ چه نیکو سخن گفت ؛ یادی بیادی 
نیل دمنده تویی بگاه عطیت 

مرا با تو پدین باب تاب نیست 


ام کر بیامد بدشت وداع 


از خرو پاليك آنجای دسیدم که همی 


بشرم‌داددخودشید » [اور رکنه‌سپرگ 
۸۱-۵ 


داش بر لبم تو زابگری 
۷-۳۱-۷۲ ۸۵-۸۱-۶۰۲۳ 
زانکه افشك می کندمر با غو بستان‌راطری 
۸۵-۳۱-۲۷ 
7 تاعی کشم از خسرذل وخواری ؟ 
٩۲-۸5۵-۳۱-‏ 


بیل دمنده بگاه کینه گز اری 
۷۹ 


که تو داز به از من سربری 
۸۵-۸۲-60 


بر سبزه باده خوش بودا کنون,| گر خوری 
٩۲-۸۵-۸۱۰۵‏ 


موزة چینی می‌خواهم واسب‌تاژی 


٩۲-۸۵-۸۲۷۱ ۲-۳ ۶-۳۱-۲۹-۲۸-۲۷-۵ 


۰ جپانا » همانا کزین بی‌گناهی 


بحمله خواهم بك ماهه بوسه از تو» بتا 


کنه کاد مایم و نو بی کناذی 


ر 
بکیچ کیچ نخواهم که فام من توزی 
٩۲-۸۵-۸۸۲۸ ۱-۷۱-۲۰‏ 


ای آنکه من ازعشق تواندر جگر خویش 


آتشکده دادم سد و برهر مژه‌ای ژی 


۸9-۸۲-۷۱ ۳-۳ ۶-۳۱-۲۹ ۲۸-۲۷-۵۰ 


ازو بیاندهی بگزین وشادی باتن|ااسانی 


بتیماد جهان دل دا چرا باید که بخسانی؟ 


٩۲-۸۵۸ ۲-۸۱-۷۱۳۶ ۰۳۰-۲۹-۲۸-۶۵ 


شدم ببر بدی‌سان وتو هم خود نه جوا 
وم رس را سم وای 


۰ زرخواهیو تر نج.اینك‌این‌دودخمن 


مرا سینه پرانجوخ وتو چون چفته کمانی 
٩۲-۸۵-۸۲ ۸۱-۳۵۳۰۲۹-۰۵‏ 


می‌خواهی و گل‌ونر کس,اذ آن دودخ‌جوی 
۸9-۷۷-۷۵ 


5۳۰ 


سروست آن یا بالا ؛ ماهست آن یاروی ؟ 
آمد این نو بپاد توبه شکن 
شاعر شهید و شپره فرالاوی 


جز بر تری ندانی کوب ی کهآ تشی 


مش ای مايهٌ خوبی و نيك نامی 


۱- رجوع کنید بصحایف ٩‏ 4۵۰-6 


زلست آن باچ و کان؛ خالست آن یا گوی؟ 
۷۹ 


بر نیان گشت باغو برزن و کوی 
۸6-۸۲-۸۱-6 


وین دیگر بجمله همه داوی 
۸9-۳ 
جز راستی نجویی ماناتر ازوک(۱) 
روشنایی 
۸5-۸۱-۳۵ 


روزم ندهد بی تو 


[فرت 


باب چهارم 


اییات پر | گنده از متتری بحر دمل 


دوف منظومه کلیله ودمنه وسند باد‌نامه 
هر که نامیعت از گذشت روز گار تس تفت زر هیچ آموزکار 
۵ ۵ ۵ ۵ ۱۸۳۵۳۱۷۱۵ 


از خراسان بروز طاوس وش سوی‌خاور میتجر امد شادو خوش 
کافتاب آید بیغشش زی بره روی گیتی سبز گردد یکسره 
مپر دیدم بامدادان چون بتافت ازخر اسان سوی خاورمیشتافت 
۰ نیم دوذان برسر ماب گذشت چو بخاور شد زما نادید گشت 
۱ ۰۳۵-۱ ]۸۸ 
هم چنان سرمه که دخت خوبروی هم سان "کرد بردادد ز زو 
کرچه هرروذ اندکی برداردش بافدم روزی بپایان ردش 
- ۲۳۰ - 9 - 2۳ - ۷۱ - ۸۱ ۶۱۱۶2 
شب زمستان ود ی سر دیافت کرمکی شب تاب نا گاهی بتافت 
کبیان اتش همی بنداشتند یشت آتش بدد بر داشتند 


٩۲-۸۵-۸۲ ۸۱-۳۵ ۳۶ - ۲۹ - 6۵ 


۵ آن گر نج و آن شکر برداشت باك و ندرآن دستاد آن ذن ست‌خاك 
باز کرد اذخواب‌زن دا نرم‌وخوش گفت : دزدانند و آمد بای بش 
آن زن از دکان فرود آمد چو باد پس فلرذنکش بدست اندر نهاد 
شوی بگشاد آن فلر زش , خاك‌دید کردذن راباتی مهس ای پلید 

٩۲-۸۵-۸۲-۸۱-۷۱- ۲-۳ ۵-۳ 2-۳ ۱-۳۰۲۹۲۸۲۷-۲۵۱‏ 
دمنه‌را گفتا که تا:این‌با تک یت با نپیب و سپهم این آوای کیست ؟ 
۶۰ دمنه گفت اودا : جزین آوا وک کار تونه هست و سهمی بیشتر 
آآنت هرحه بشتر تس رو اد بند ددغ سسته . بوده. فد 
دلل رای زرا بانگ بلنئد رنجکی باشدت و آواز کر ند 


٩۲-۸۵-۸۲-۸۱-۷۱- ۲-۰۳۵۰۳۱۳۰-۲۹۸ 
۳ 


کفت : هنگاهی یکی شمزاده بود رای و برهنر آذاده بود 
شد تک مابه درون يك روز غوش بود فر بی و کلان وخوب گوشت 
۲۱-2۵۱ رای شا هر که و خر پر و ۵۳۱( ٩۲-۸۵-۸۲۸۱‏ 

۰۸۳5 کشتیی بر آب و کش -رفتن اندر وادیی یکسان نهاد 


ته خله باید » نه باد. انگیختن نه ز کشتی یم ونه زآویختن 
ره 


بانگ له آنرد خواهد درگوگ وایچ ناسایک بگرها دز ,جروش 
بر ز ند آواژ دونانك بدست پات دو تاتك سه‌چند آواک هست 
۱۸۵۰ ۳۰۶۰ ۹/۱۹۰۳ ۹/۹۹ ۰+ 


وز درخت اندر 6 خو اهداوگ تو بدا ناه از درخت اندر تکوی : 
۰ کان تبنگوی آندر و دیناد بود آن سعب د دار که ناهشیار بود 
۵ "۰۰+" 


هم چنان کبتی ۰ دارد انگین چون بما ند داستان من برین : 
کیت نا گه بویا نیلوفر بیافت خوشش زالعست سوی نیلوفر شتافت 
وس حوشوی یلوفی نتست چون که دفتن فراز آمد بجست 
تا حوشد دد اب نیلوفر, نبان او ویر آب ماند اد رن کپان 


رب اه تون ی ارب ار ۲۰ 


۸۸۵ هیچ شادی نست اندراین جهان اراس از دیداد روی دوستان 
ی تلخی ئیست بر دل تلخ بر از فراق دوسعان یی هیر 
۲ ۸5 
ان نود از رادم «راد کسی نبود ازداذ دانش بی‌نیاز 
مردمان بعرد اندد هر زمان رازدانش دا بپر گونه ذبان 
گرد کردند و گر امی داشتند 59 سک اندد همی بنگاشتند 
۶۰ دانش اندر دل چراغ دوشنست وز همه بد برتن تو جوشنست 
۲۰ ۷ ۸۰ 
گفت باخر کوش خانه خأن من خیز خاشاکت اذو بردن فگن 
چون یکی‌خاشاك افگنده بکوی کوش خاران‌را نیاذآید بدوی 
۵ ۳۵ ۲ ۸۶5 
آنکه را دانم که : اویم دشمنست وز دوان باك بد خواه منست 
هم بپر . گه دوستی جویمش من هم سخن پاهتر کر مت من 
- ۰-۷۲ ۸9 


بر 


۸۵ کار چون بسته شود بگشایدا وذ پس هر غم طرب افزایدا 


۰4۰ 
بار کو ۰ مردم بکنگرش | ندرا چون ازو سودست مر شادی ترا 
۸۵-۱ 

آفریده مردمان مر دنج دا پیش کرده جان دنج آهنج را 
٩۲-۸۲-6۶‏ 

| ندر آمد مرد با ژن چرب چرب گنده بر از خانه بیرون شد بترب 


۸۵-۸۲-۸۱ -5 

شاه دیکرل روز باغ آراست خوب تختپا شهاد و کر بوب 
2۲۱-۲ ۰-۲6 ۲- ۲۷- ۰-۲۹-۲۸ ۳۱-۳۰ ۳۶- ۳۵ 4۳- 

٩۲-۸۵ -۸۲ -۸۱ -۱ 

۷۶۰ خود ترا جوید همه خوبی و زیب هم چنان چون توجبه جوید نشب 
۰-6 1- 1۷- ۲۸- *۲- ۳۰- ۳۱- 2۷۱-2۳ 2-۸۲-۸۱ ۰۲-۸9 


بش تببری دید نزديك درخت هر گهی‌بانگی بجستی‌تندو سخت(۱) 
۸5 

بااترود وه خرفی آهو بدشت می‌خر امد چون کسی کو مست گشت 
ی ۱ ها ۳ ۸۱5 

تاکن ایو ی تیه نت دنک اوجون دنک بانیله شدست 
0 - ۸6 

چون در آمد آن کدیور » مردذفت بیل هشت و داس گاله برد گرفت 
۸6-۱ 

۷۵ آمد این شبدیز با عرد خراج در بجنبانید با بانگ و تلاح 
۸5-6۵ 

دست و کف وبای پیدان بر کلخج دیش پیران ژدد از بس دود نخج 
۸-60 

<وادی ازخوردن افزایدت‌د نج ور دمی مینو فراز اوردت و گنج 


۸5-۸۲-۸۱ 6 


(۱) ازمقاله مرحوم محمدعلی تربیت بعنوان « موسیقی وموسیقی‌شناسان ایزان » در مجله 
کنجينةٌ معارف شمارة ۸- تبریز - سرطان ۱۳۰۲ ص ۷ 


2۳۴ 


کفت : خیزا کنون و ساز ده بسیچ رفت باید » ای یس همدن توهیچ 
۵ ۸5-۸۲-۸۱ 


ام ازدام اتدرفی زا داد پاسخ گرزه , بدانش, ,یاذ, داد 


۸۵-۱ 
و 
۸۸۰ پادشا سیمرغ ددیا دا برد خانه .و بچه بدان, نیتو " سپرد 
۱- ۸5 
"۳ تم وس وس سس ۷ 
|ندر آن‌شپری که موش هن خورد باز برد در هو کودك برد 
اراد 
ازفراوانی » که خدکا ماد کرد ذن نپان مر مرد را داد درد 


۳۱-۷ ۳۵- 2۳۷ ۸5-۸۱-۶۳ 
اد 


]تک کنجود مفك آماد ؟ تا مرو دا زان بدان تال کید 


٩۲-۷ 

چونکه مالیده بدو کستاخ شد کار مالیده بدو درد واخ شد 
٩۲-۸۵-۸۲ -۸۱ ۳۵-۳۶ - 26‏ 

۸۸ چونکه نالنده بدو کستاخ شد بن درستی امد و ادد واخ شد 
ارت مج 

کرد دوبه بوز واری يك ز غند خویشتن دا زان میان بیرون فکند 


٩۲-۸۵ ۸۲-۸۱-۷۱6۳ 2۳۷-۰۳۵ ۳۱ ۶۹ -۲۸ -۲۷ 6۵ 


هرد دینی رفت و [وردش 1 چون‌همی مپمان درمن خواست کند 
٩۲-۸۵ ۸۲-۸۱ 2-۳ 2-۵‏ 


کنبدی نهماد بر برده » بلند نه ستو نش اذ برون » نه زیر بند 
٩۲-۸6-۸۶ -۸۱ 2-۳۷۵‏ 


روز جستن تازیانی چون نوند روز دن چون شست ساله سودمند 
٩۲-۸۵ ۸۲-۸۱-60‏ 


۰ روذ جستن تا زیانی چون نوند بیش باشد تا تو باشی سودمند 
۹ 

کرنران شهر با من تاختند من ندانستم چه تنبل ساختند؟ 
٩۲-۸۵-۸6 ۸۲-۸۱-۰۷۱۳ ۰۳۸ ۰۳۶ 2۲۹-۵‏ 

نان آن مدخل ژ بس ژشتم نمود از بی. خوردن ‏ گوادشتم" نبود 

۸5 - ۳ 


سس 


۵۳۲۵ 


گفت دینی دا که : این دیناد بود کین فز| کن موش دا برواد بود 
-۲٩ -۵‏ ۳۶- ۸5-۸۲-۸۱ 
زن چواین بشنیده شد خاموش بود "کفشتدر کانا و مردی لوش نود 


۸5 - ۵ 


۸٩۵‏ سرخی خفچه نگر اذ سرخ بید معصف کون »۰ بو شش او خوو سفید 


۸5-۸۲ -۸۱-6 


چون کشف انبوه غوغایی بدید بانك وژخ مردمان » خشم آورید 


٩۲-۸۵ -۸۲- ۸۱-۵ 


از فرنجح منش خشم آمد مگر 
ظ(/ ( (( ۱ ۱۷ ۷( ۱ ۷( ۷/۹5 6 6 ۰ ۲ 


سر فرو بردم میان ابخور 


بخوور بشادی دروزکاد وبپاد می کسار اندد تکوك شاهواد 
۲ + 
۸۸ ۹ ۲ 


داشتی ان تاجر دوات شمار صد قطار سار اندر زير بار 
۳( ۰ ۰۳ :۸۰ 
۰ مرد مزدور اندر اغاز ید کار بیش او دستان هعمی زد کرد 


(2 ۵ 


آشکوخد بر زمیث همواد تر هم چنان چون بر ژمیت دشواد تر 
۵ ۲ 6 ۸۰ 


از تو دارم هر چه در خانه خنور وز تو دادم نیز کگندم در کنو 
۲۹ ۰۲۸۲۷ ۳۵۰۳۰ ۰۳۷ ۰۸۱۰۱۶۵۳ ۰۸۵ ۰۲ 


"کرسنه روباه شد نا ان ۱۳۳ چشم زی اوبرده , مانده خید خیر 

۸۰ ۸ 

ای بنشا ند از تن تفت و نیز چون زمانی بگذرد ۵ کنرده کت 

۸5 ۰۲ ۲۵ 

۵ وز چکاوك نوف بینی دستعیز دشت بر گیرد بدان آوای تیز 
۸ 

چون کل سرخ از میان پیلگوش با ورس کوشوار ازع کرت 


( ۱ ۲۵ 


تس 


۳۹ 


شیر خشم [و ردوجست | زجای‌خو یش و [مدآن شر کوش دا الفعده پیش 
۰( ( ۱/۰/۰۱ ۸۵ ۰۰۲ 


ابله و فرزانه دا فرجام خاك جایگاه هر دو اندر يك مناك 

۸+۰۰ ۵ ۰ 

موی سر جفبوت و جامه دیناك از برون, سو باد سرد و بیمناك 

۸98 ۸ ۶۵ 

۰ زد کلوخی برهباك آن فزاك شد. هباك او بکرداد مفاك 
۳ ۸9 

از دهان و همی اند حشا ببر کی ریخت مویت از هباك 

۸ ۰۰ 

خشم آ مدش وهمان که کفت : و يك خواست کودا بر کند از دیده کيك 


۸9 ۰۸۲ ٩ ۵ 


ماده گفتا: هیچ شر مست نیست» ويك س‌سیکساری » نه بددانی » نه نيك 
»۰« ۱:«ح(حظ«(/۱(ح(۹چ۱(ظ ۱/۹/۰۱ ۵5 ۸/۵ ۳( 

وم کی ی ایا تفور سک حه کت گشته .کش نجنبد هیچ رگ 
۵( ۵ ۰-۲ 


۵ چون فراز آید بدو آغاز مرک دیدنش بیگاد گرداند مجرگ 
۵ ۲ 2+" 

استاده دیدم آنجا دزد و غول روی‌زشت وچشمپا همچون دوغول 
٩۲ ۰۵ ۳ ۳ ۷ ۱‏ 

چون که زن دا دید فغ ۰ کرداشتلم هجو آهن کشت و نداد ایچ خم 

۰۸۶ 6 ۵ 

تا بخانه , برد ذن دا با دلام شارسانه زد نت و شاد وکام 

۸۶ ٩ ۵ 

نزد آن شاه زمیت کردش پیام دارویی فرمود زامپران ینام 

۸۰ ۱ 

۰ بس که بر گفته پشیمان بوده‌ام بس که برنا گفته شادان بودهام 
۸9٩ ۲۲‏ 

کرد باید مر مرا و او دا ددن دا جرا سر 

۸۰: ۰ ۰۸/۰ 


2۳۷ 


۹۳۵ 


۹۳۰ 


۹۳5 


۵2۳۸ 


پس شتا بان ا[امد | ينك بر رن روی و کاغه کرده خویشتن 
۰۵ ۲ ۸۶۰ 

زش ازو پاسخ دهم اندر نپان زش بیدادی میان مردمان 
 ( ۳ ۹ ۱۸۱۰۲۷ ۲۵‏ + 


چون بگردد بای او اذ پایدان خود شکوخیده بیاند هم چنان 
ء( ۵ ۵ ۵ ۲ 2۲ 

مار و عنده فربشه تا زر دمان خورد ایشان گوشت روی مردمان 
6( ( ۸ ۳ + 


پرنیان م سب اف تاد دون 


(2۲ ۵ 


تاك رز بیثی شده دسا دون 


از همالان وذ برادد من فزدن ژانک ‏ هی امید فان ی دون 
۸٩ ۱‏ 

کن درم داری * در ان آرد بدین بفکن اودا گرم و درو ش ی گز ین 
۵ ۵ ۲ ۲ ۸۰ 

مر د را نماد خشم مد اذین غاوشنگی بکف آوردش . گزین 
۸ 

ار همه خوبی و تک دارد او ماده ور بر کار خو یش ار دارد او 
۸۰ 

نگ شد عالم برو آذ پر کاو شور شور اندر و و کاو کاو 
۰۱ ۸/2۵ 

گفت : فردا بینیام دد پیش نو خود بیا هنجم ستیم اذ دیش تو 
۷۰۵ ۰--+ + ۳۰ ۵ ۳ ۳ 5 5( 

کاش آن گوید که باشد بیش نه بر یکی بر چند بفزاید فره 
٩ ۷۲ ۵‏ ۸95 

هیچ گنجی ست ار فرهنگ به تا توانی رو هوا زی نج نه 
۲ ۸۰ 

روی هر بك چون دوهفته گرد ماه جامه‌شان غفه » سمودیشان کلاه 


۲۰۸۸۶۰۰۸ ۳ ۳۶۰۵۹۳۰ ۵ 


تسس 


لت سانشان » حاتگتاه هفت,تابتده دوان ۰ در دو و,داه 
۸۷( ۳ ۹۰۳( ۷( ۱ ۵ ۰ 


موس برووده ‏ ابمی تک اخته نيك ددمانی زئان را ساخته 
٩ 9 2 9 ۹ ۵‏ 


بر بکنده » چنگ و چنگل ریعته خاك کته » باد خاکش بيخته 


ره بت ۱ ۱"«+«ث-_«(ح(+(چصط«/ /۷۹/۰/9/ ۱۳۵۳ 


نزو تو اماده بد و اراسته دص او زا خونشتض بر اشته 


۸5 ۰۸۲۰۸۱۰۳۵۰ ۵ 


۶۰ سنحد چیلان بدو نیمه شده تقطه ۲ سرامه لل دك بر رده 


٩۲ ۰۸۵ ۰۸۲ ۰۸۱ ۳۵ ۵ 


هست از مغز سرت ء اک متکاه همچو رش مانده نی از "کشکله 
۱- ۸9 
بپتر ین یادان و نزدیکان همه نزد او دارم همیشه اندمه 


٩۲ - ۸9-۸۲-۸۱ - ۷۱-۳۰۳۶ ۳۱-۲۹۰۰۲۷۰۵ 


تین بیوبادید ایشان را همه كَ شبان رامش زنده » نی دمه 
٩۲ - ۸۸-۵‏ 

بای کرد اذ بر بودن گزهای زانکه کرده بودشان اندازه‌ای 
۸۸-۵ 

۴۵ گفت : ای من » مرد خام کل درای پیش آن فرتوت پر ژار خای 
۲ - ۸۵ - ۸ 

و کنده دهان داری و نای خایگان‌ هریکی همچون ددای 
۷ 2۲۸ ۶2۳-۳۵ - ۸5-۸۱ 

پیسی و ناسود دون و کر به بای خابه غردادی تو چون اشترددای 
۸۱ 

آبکندی دور و بس‌تاريك جای لغز لغزان چون دروینبند پای 
٩۰۲ - ۸9 - ۰/۷ 7۱ 2۱ ۵ 9‏ 

وت و نافرهشته و نایدردی آدمی دویی و در باطن بدی 
۳ - ۸5۵ 


5۳۵ 


۶۰ من سخن آکویم » تو کانایی #کنی هر زمانی دست 


بر دستی ژزنی 
۳۸ هه ۲ ۵ ۷۱۱ اه و 2 


دستگاه او نداند کز چه روی ؟ تنبل و کنبوره دن دستان .اوی 
۱- ۸5-۸۶ 
شو؛ بدان گنج اندرون خمی‌بجوی زیر اوسمچیست ؛ بیرون شد بدوی 


٩۲-۸5 - ۸۲-۸۱-۳۷ - ۳ - 6 


حون یکی جغیوت بستان ند اوی شیر دوشی ذو بروژی دو سبوی 
۸9-۳ 
خم و خنبه پر ژ انده » دل تپی زعفران ور کس رو ید و بچی 


۸5-۸۲-۸۱ - 6۶ 


پاب ۳ 


ابیلات بر گنده از ه«غنوی بحر عتقارب 


وم لاندا تودند و تور نز بدید آن سرایا همه نود دا 


۹۰ 


س 


۸۵-۳۲۰ ۲۷۰۲ 


کفن حله شد کنر نبرامه ۱ ۳۹۹ ابر یشم جان "اکند حامه ۱ 
۰ - ۷۱ ۸۵ 

بکوه اندرون کفت : کمکان ما یاف بکن ۰ بکسلد جان, ما 
۷- ۸5 

توانی بر و کار ستن فریب که نادان همه راست بیند وریب 
۵ - ۸۸ 

گرفت آب کاشه ز سرمای سعت چو زدین ود گشت برک درعت 


۸5 2 ۷۰ - ۲۷ - ۷-۱ 


ژقلب آن چنان سوی دشن بتاخت که از هیبتش "شیر نر آب تتاخت 
- ۲۷ - ۸6-۲۳۱ 

چو گشت آن پریروی بیماد عنج ببرید "دل زین سرای سپنج 
۸ - ۳۰ - ۰-۷۱-۶۳ 2۸۱ ۸9 

سکالندة چرخ مانند غوج تبر برده بر سر چو تاج خروح 
- ۲۶ 2 ۲ - 7۲۷ ۸0 

کی اب و کل نس ما کلف د‌ که ماهاد دد بینی بلو" کزد 
۲۷۷-۲ 27۱۷ ۸6 

بدهمی بر ۰ اف خشم از گرد بو گفتی مگر عندد آفاز کرد 
7- ۲۷ -۳۱- ۸5 

نقس را بمترم چو انگیز کرد چو آذر غزا آتشم تیز کرد 


۸9-۸۱-۲۷ - ۲۷-7۱ 


لفزت 


۹۷. 


۷۵ 


5۳ 


زهر خاشه‌ای خویشتن پرودد که جزخاش وی را چه آندرخورد؟ 
65 - ۱۰ - ۸9 


نشست و سخن دا همی خاش زد د اب دمن کوه را شاش زد 
۲۰-۲۸-۷۲ - ۸۱۰-۶۲ - #5 


بیادافره جاودان کردمند ۱ بدوزخ بما ند روانش نو ند 
۸۱-۵ 
یکی بزم خرم بیاراستند می و رود ورافشگران خو استند 
۰ - ۸ 
تن خنگ بید ار چه باشد سپید بتری و نرمی نباشد چو بید 
۷۲ ۲۸-۲ - ۷۱-۶۲-۳۱ - ۸۱ ,۸۵ 
کفیدش دل از غم» چو آن کفته ناد کفیده شود رک تیماد خواد 
۸ - ۱۳۰ وت 9۱۱ ۲۱:9 
درخش ‏ ار نخندد بوقت بهاد انا کرت حقت. اابی زد 
۵ 2۳۰ ۸6-۳۵ 
بدامم نيامد ,پسان "نو گوو رهایی نیابی » بدین سان مشود 
۰- ۸۷ 
رسید ند زی شپر چندان فراز سبه خیمه زد در نشیب و فر از 
۱- ۸5 
چه خوش,گفت مزدودبا آن خدیش: مکن بدبکس کر نخواهی بخویش 
٩۲-۸9-۸۲ ۸۱-۷۱-۶۳ ۰۳۹۰-۳۶ ۰ - ۲۹-۲۸ 2 ۲۷ 2۵‏ 

تس 0 تخرد ۰ 
تن ازخوی بر آب ودهان پرزخاك زبان کشته از تشنگی چاك چاك 
۸5-۵ 
فکندند بر لاد. پر نیخ سک نکرد ند درکن مود درنگ 
۲۸-۷ ۶۳-۳۱-۳۰ - ۸5-۸۱-۷۱ 
بیك باد اگر بیشتر تاد دنگ )٩(‏ که باشد که بیشی بود بی‌در نگ 
1 ۸6-۰ 
دو جوی دوان از دهانش ذ خلم دو خرمن زده بر دو چشمش ذخیم, 
۵ ۳۰۰ - ۸5 


۸۰ بپارست همو اره هر دوذیم 


٩۸۵ 


۹۹۰ 


بمانکن فراوان بمعروف کم 
۸- ۸5 


مکن خویشتن از ره راست ک که خجود را بدوزخ بزی بافدم 
۱- ۸5 


از ان به که ماهی بیوباددم 


۸۷ - ۸6 - 

زاگ با شگو نه بود برهن بود حاچت بر کشینان د تن 
۰ - ۸6 

یر نشتگاند ی و شکان که بیچار گانند و بی ذاددان 


٩۲-۸5 - ۸۱-۷۱-2۳ 2-۳۷ ۰ -۲۸ - ۲۷ 2-7-۱ 


۵ 1 بهلوانی ندانی زذبان ورز رود را ماودالبر دان 
۲۷۰-۲ 2۳۱-2۲۸ ۳۵- ۳۷- 2-۷۱-۶۳ ۸6 

۴ در که که تبره بگردد جپان سوزد چو دوذخ شود با ددان 
6۵ - ۸6 

بد اندیش دشن برو ویل جو که تا چون ستاند ازو چیز او 
٩۲-۸۵ -۷۱ ۰-۶۳ -۳۷ -۳9 ۵‏ 

سرشك از مره همجو در ریخته چو خوشه ز سارونه آو بخته 
2-۷-1 ۸6-۷۱-۳۱ 

نشسته بصد چشم بر باده‌ای کر فته بحنگی اندرون باده‌ای 
۵ ۳۰- ۸۵ 

لب بخت پیروز دا خنده ای مرا نیز مروای فرخنده‌ای 
۸9-0۵ 

میلفنج دشن ۰ که دشن کی فز و نست و دوست ارهز ار اند کی 
۰۵ ۳۵-۳۰ ۸5-۷۱-۳۷ 

ابا خلعت فاخر از خرمی همی دفتی و می نوشتی ذمی 
۲۰-۶ - ۸9 

جوان بودم و ینبه فخمیدمی چو فخمیده شد دانه بر چیدهی 
۰ - ۸5 


2۳ 


حوان چون بد یه آن نگاریده روی بسان دو زنجیر مرغول موی 


٩۲-۸۵-۸۶ -۸۲ -۸۱ ۳9-6 


6۵ ستاگری "بر ورد دوی که:چیزی که‌دل خوش کندآن‌بگوی 
۸۲-5 
بچشم دات دید باید جپان که چشم سر تو نبیند نهان 
بدین آشکادت ببیت آشکاد نپانیت دا بر بای #دار 
770-۶ - ۸5۵ 


ابیات درا کنده از مثنوی بح ر خفیف 


قاسمو سر یی آفزها ان ذشت اغت زنگار گون همه لب‌کشت 

هر یکی کاردی زخوان برداشت تا ین‌ند از سمو طعامك چاشت 

#۸۵, 

وه زتیست یرای نی ار مرا عشق شد در جهان فیار مرا 
۱( ۷ ۱ ۲ 2+" 

زرع و ذرع اذ بهار شد چوبشت زرع کشتست و ذرع گوشةٌ کشت 

۸۰5 5 ۱ (۰/0/۱۵ (۸ 

آشعی رستف یمد رد کی شکوهه ز خار ؟ چیره خورد 

۸5۵۰ ۸۰۱ 

هر کرا راهب زغن باشد کنر اوه درعرت ااشد 
۷/۵ ۷ ۷۲۰۳۳۵ ۸۵ 

دیوه هر چند کایرشم یکند هرچه آن بیشتر بخویش تند 

۱ظ۸ ۸ ۸۰5۰ 

۵ کاومسکین ز کید دمنه چه دید ؟ وز بدزاغ بوم را چه رسید؟ 
۸ ۸۰:۵ 

دورماند از سرای خویش و تبار تسری باخت بر سس دهسار 
و > 

گرچه نامردهمست ان نااکس نشود سیر ازو دلم رک 

ها 

دخت کسری ز سل کیکاوس درستی نام » نفز چون طاوی 

۸۵ ۰ 

تیر از بس‌که زد بدشهم‌ن کوس سرخ شد همچو لالکای خروس 

۸۵ ۰۳۱ ۷ ۹ 

۰ آاآنکه از این سین شنید ارزش باز پیش از ۰ تا کذد پژهش 


۸۰ ۸ 


۵2۳۵ 


۱۰۵ 


۱۰۳۰ 


۱۰۳۵ 


2۴۹ 


خویشتن باك دار و بی برحات هیچ کس را مباش عاشق اش 
رد ود ی ۱ و رن ان 


٩۰۲۰ ۰۸۵ ۰ 4 

حویشین با دار ب حان رو باغاش اندرون مخراش 
۸ ۳ ۸۵ 

خویش بیگانه کردد از بی‌دیش خواهی آن روز مزد کمتر دیش 
۵ ۰ ۸ 

از یرک که هستی , ای خشوك جاکرت در لعف مد دنو 
۰۶ ۸۵۰۷۱ 

از تو خالی نکاد خانه جم فرش دیبا فگنده بر بجکم 
و 2 ی را رب رد 

من چنین زار از ان جماش شدم همچو آش میان داش شدم 
۵ ۸۷ 

من چنان زار از ان جماش درم همچو آتش میان داش درم 
۸۱ 

جات رنه و دنه حل گویی ان م همی رد سم 
۱- ۸۵ 

اي ی حشن نوروز و کوسیند کشان 
۱. (۸۱ (ح 

بودنی بود » می بیار اکنون رطل ردان 4 مگوی بیش سخون 
۹۵ ۰۷۰۰۸ ۰۷۷ ۸۵ ۰ 

چون نهاد او بهند دا نو قید شده در پمند او ادو 
۸۱ 

جون ببانگ آمد از هوا بخئو می‌خور وبانث رود وچنکک شذو 
7 

از شبستان ببشکم هد شاه ات بشکم ز دلیران چون ماه 
۱ ۸5 

رن و سیلت همی خضاب کی خودشتن را همی عذاب کین 
۵ ۰ ۰۷ ۸۵ 

آنکه نثك آفرید و سرو سه‌ی وانکه بید آفرید و ناد و بهی 


۹ ۳ (۰۹ (۹ ۸ ۰۲۷ ۵ 


لس ست. 


باب هفتم 


ابیات در ) گنده ازمثنوی بحرهزج 


شبی دیرند و ظلیت با هت 


چو نابینا درو دو چشم بینا 
۱ - ۸۵ 


درک زار ولاعا سفیی جرج وزرا 


کیاخن رت باید وگورد کارا 


۸۲-۵-۲۱ - ۱۱۱۳-۱۵ 


چراغان در شب چك آن چنان شد 


که کیتی رشك هفتم آسمان شد 
۱ 7۵ 


چو یاو ندان بمجاس می کر فتند 
۰ نیارم برکسی این راز بگشود 
اک چه دروفا بی شبهی ودیس 
بود زودا , که آیی نيك خاموش 
ای »از خودم بستان واکم اکن 
سر سرو قدش شد باژ کر 
۵ تو از فرغول باید دور باشی 
براه أندر همی شد شاعراهی 


یشت آادون شراای با تدای 


و ود رف حسندت له را گاشتانه 


۳ مجلس مست چون ی رفتند 
۱ - ۸۵ 
مرا از خال هندوی و بفنود 
۸۳۰-۵ 


نمی‌دانی تو قدر من از ندیس 
۸۱۵ 


چو مرغابی زنی در آب پاغوش 
۱ #۵ 


تور تا بر من اشتلم ادن 
۸۵-۶ 


دوتا شد پشت او همچون درو نه 
۸۷ 

شوی دنبال کار و جان خراشی 
۵ - ۸5۰ 

ی ال طا رود پادشاهی 
۵ ۵ اد ۸۱۵ 

زهر گونه درو عمثالها ساخت 


5 ۰ 
درس سیمین و زدین پا لکانه 


0 ۰ و وی 2۶۱ 2 - ۲ - ۸۵ 


2۴۷ 


باب هشتم 


(بیات برا گنده از مثتویهای اموزان دیگر 


مثئوی بحر مضار 
۳ 


ای بلیل خوش آوا , آواده 


۱۰۳۴۰ وان تست و چره زبانی 


۳ صد هار مردم تنهایی 


اعد ساقی 1 آن قدح با ما ده 
۳ - 2/۱ ۸9 


ط کیفت رن تا 


۸۵ -۸ 


بی صد هزار مردم تنهایی 
0 - ۸۵ 


مشنوی بحر سریع 


حامهةٌ بر‌صودت دهر , ای جوان 


رنکگ همه خام وچنان پیچ و تاب 


لقمه‌ای از زهر زده در دهن 


جرد شد وشد بکف وازران 
منتظرم تاچه براید ز آب ؟ 


۸۵ - ۱۷۲ - 


مرگ فشردش همه در زیر غن 


1 


مثنوی دیکر بحر هزج 


۵ بکگرفت بچنگک چنکک و بذشست 


بنواحت شست یت را شست 


۸۵ -۷۱ -۳ -۳۱ ۲۷-۹ 


فرخان مدرک وه تا 


زه کفشگری که دوخءستی 


2۳۸ 


کان موضع آن بت نواییست 
زج 


ته کندم و جو فروخستی 
ریت ۳ ۸۵ وهاها 


اشعار رود کی منسوب بدیتگران 


یکی ازدشوار یهایی که در بار‌اشمارسراینه کان پارسی بدان برمی‌خوریم اینست 


شعری را کامی‌بنام اين و گاهی بنام آن نوشته‌اند ۰ مخصوصا اکربیت بر 


که 
| گنده‌ای باشد 


تفخیص آن که از کیست بدیار دشوارست حتی هم | کردرکهنه ترین سندباشد. منگن ]نکه 


روش‌شاعر و کاماتی که در آن‌آهده است تا اندازه‌ای راهنمایی کند. این‌دشواری‌در کتا بهای 


لت که اشعاررا بشاهد آوردها ند بیشترست ویگانه چاره‌ایشت که بنام‌هرکس شبط کردهآند 


مکر رکنيم. در یار برخی از اشعاررودک ی که درین کتاب آمده است آن دشواری هست ۰ 


در بار؛] نچه دلاءل‌متةن‌هست که ازو نیست‌و آزدیگرا شت نی ار فن در صحایف ۱۱ 95۱/۱۱ 


در بارء [ نچه‌قطعاً ازقطرا نست در صحا یف ۱۸ ۶ 


تا 2۷۸ نیز [ نحه گفتنی بوده‌است گفته‌ام. در با 


اشداری که شك دارم ازو نباشد واز دیگران باشد [ نچه تا کنون یافته‌ام بدین گونه است. 


ارقامی که در آغازهرسطر گذاشته‌ام شمارة 


۷۶ ابواسحق حویباری 

٩۶ ۰‏ ناصرخسرومروزی 

۲ کسایی مروزی 

۱۸۲-۰۱ سیدحسن آشرفیدمر قندی 
۶ فرخی سیستانی 

۲۸۸-۷ رشیدالدین وطواط 
۵ قردوسی‌طوسی 

۵ کسایی‌مروزی 

۲ قطران اره‌وی 

۷ غواس 

۵۰۰-5 انوری ابیوردی 

۳ مهزی نیشابوری 

۵۱۳-۲ ابوشکور بلخی 

فرخی سیستانی 

۰۳-۲ رفیم‌الدین لنبانی 
۰-۹ محمود قتالی‌خوارزمی معروف 
بیوریای و لی 

۰۶۲-۱ انوری ابیوردی 

۷ کسایی مروزی 


آت دیت از صحایف ٩۱‏ تا ۵4 است: 


۳ عنصری بلخی 

۹ دقیقی بلخی 

۷ عسجدی مروزعه 

۰۱ کسایی‌مروزی 

۷ فرالاوی 

۷ منحيك تر مذی 

۹ ابوالعبای عباسی 

۲ شید بلخی 

ابوشکور بلخی 

عسجدی ورشیدا لدین وطواط 

۳ شاکر بخاری 

۵۶ ههستی گنجوی 

۸ رشیدا لدین وطواط 

۵ شاکر بخاری و ابوسليك کر کانی و 
عرتامی (ا)که معلوم نیست در اصل چه بوده 
است ؟ 

۹ ابوطاهرخسروانی وخسروی سرخسی 
۰ کسایی‌مروزی 

۰ فرخی‌سیستانی 


8۴۹ 


۳ طیان ژاژخاعا فرغزی 24 طیان مرعزی 
۷۵ طیان مرغزی فردوسی طوسی 
۷۰ طیان مرغزی ۲ ابوشکور بلخی 
۲ طیان‌مرغزی شهید بلخو, ومنجيك ترمذی 
5 طیان مرغزی ۰ قردوسی طوسی 
۷ ابوشکور بلخی 


۰۱ ابوشکور بلخی 


۰ طیان مرغزیک 

۰۱ طیان مرغزی 

۳ کرو ر (۱) که کویا در اصل ادوش‌کور 
بوده است : 


تا کدی رونت ۳ عنصری بلخی 


۳ ابوشکور بلخی وخجستهُ سرخسی 


طیان مرغزی ۱ فردوسی‌طوسی 


۲ کسایی‌مروزی 1۱۰۳۸۷ بوالمثل بخارایی 


234 


تکپله 


ذرصحینة ۲۷ ۶ و4۳۵ بنا بر گفتهٌ مو لف قرهنگث حپانگیری و فرهنک انجهن آرای 
ناعری این نکنه را آوردهام که توداکی بك‌ممذوی بنام «دوران آفتاب» داشته‌است. در ات 
موقع متوجه نبودم که این نکته بهمچ وجه درست نیست زیرا گذشته ازین که بسیار دود 


می نما ید رودکی‌نام یکی‌ازمتنویهای خود را دورانآفتاب گذاشته باشد و کلمة دروان را 


بکار برده با شدو ت رکیب‌دوران فتاب برای 


که‌در آنزمان چندان رایج نبوده است در نام کتا + 
مثئوی مناسبت ندارد و بیشتر با کتابی دراخترشناسی‌یا کاینات جوهتا ویست تور یانه دراا۵ 
حاشاهد کلمةٌ «بروز» آورده| ند بم‌مان وزن‌کیله و دمنه وستد‌باد نامه رود 8 سر دلیل‌اان 
اشتباه اینست که آاین‌شعن: 
از خراسان بروز طاوس وش سوی خاورمی‌خرامد شادوخوش 
در بارء رفتن ]فتاب از خراسان (مشرق) بخاور(مخرب) است و پیداست در کتاب 
دیگریکه مرجع موّ اف فرهنگث حهانگیری بوده ومو اف فرهنگک انجمن آرای‌تاصری از 
از آن گرفته است درصدراین بیت چیزی مانند این توجیه «رودکی دردوران آفتاب» یعنی 
برای سیروحرکتآفتاب گفته است ومو اف فرهنکک جها نگیری «دوران آفتاب» رانام‌یکی 
ازمثدویهای رودکی بنداشته است. 
دنه مد 
دربارء مطالب صحایف۰ 2۸ 4۸ که کفتار شعرای ایران دربار# رودکی و نصربن 
احمد ممدوح او آمد» است باین نکته متوجه نیوده‌ام که درکتاب «صحاج الفرس»: لیف 
شه س| ادین‌محهدبن فخ را لدین‌هندوشاه نخج وا نی‌متو لد در ۰۸۷ که‌در تبر یزاز۲۸ ۱۷۱۳۹۷ 
مشغول تا لیف آن بوده است درصحیفةه۲۵ که در زیرچاپست این قطعه ازامیرمعزی درمدح 
امیراسمعیل گیالکی که ازممدوحان معروف اوست بشاعد کلم تون بمعنی| کنون که‌در نسخة 
دیوان او نیامده است ضیط شده : 
کر رودکی بشعرمثل بود درعجم وربود نصر احمد ممدوح رودکی 
نون درعجم‌منم بدل رودکی بشعر ذن ات ماد یل وتات 
دهد 
در صحيفةٌ .۵ بیت شمارء ۳۸۵درین بیت از قصیده معروف نونیه: 
بر بط عیسی و لونهای قوادی چنگث مدلك پین و نای چابك حا نان 
متوحه نبوده‌ام که کلم «لونها» در جایی که سخن از موسیقی و سازها رفته است 
بهیچ وجه مناسب نیست وچنان می نه‌اید که دراصل «لحن‌ها» بوده وبدین گونه تحر یف 


شده باشد . 


25۱ 


دم مد 
درصحایف۳/ ۶ وه دادرک ازه‌تفاسیر» کتاب لغت قطران‌آمده است بایدا فزود 
که شهس| لدینمحمد هندوشاه‌دردیباجةٌ سحاح| لغرس(ص۸)تصریح کرده است: «اول کس ی که 
بر تیب لغت فرس مهخول شد وا نرا بکنابت مقید گردا نیدحکیم قطران اره‌وی‌بود, اما او 
بیش ازسی‌صدلت ذاکر نکرد.» 


دربارء دو بیت شمار۱6ه ۵۷-6 6 در کتاب آداب‌الحرب والشجاعه تألیف فخر مدبر 
مهد این‌دو بیت رادر بارمودودینمسعود غز نوی چنین سرودها ند: 
سلطات زمانه شاه مودود انك 


از بهر عدو ز زر زند پیکان 
تا آفشته او اد آن کفن ساره 


ها جسنته او ار آن‌اکند درمان 
اما.این گفته درست نمی‌نماند. 


2 


» 


۲ 


در صحایف ۰ و ۱ که سخن از راوی اشعار رودکی رفته‌است این نکته فرو 
گذارشده است که‌سوز نی‌چنا نکه در صحیفه 2۸ گذشت این بیت را در بار رود کی وراوی 
اشعاروی و عیارغلام اوسروده است: 


بلیل چه شود ؟ رازل وراوی و بخواند ببت وغرل رود کی اندرحق عیار 


این بیت در نسخم‌ای دیوان سوزنی‌چنین آمد» است اماچون کلهة «رازل» معنی(غوی 
ندارد بیداست که در اصل بجای «رازل و راوی» می باأیست د راز راوی» بوده باشد و 
بدین گونه رازل نام راوی اشعار رود کی بوده است اما تا کون در هیچ‌جا بچنین نامی 
پر نجورده‌ام و چون کفتَةٌ سوزنی درین زمیته سندست باید آنراپذیرفت. اما در بارِکلمهٌ 
«مج» که در فرهنگها چنا که گذشت‌نام راوی رود کی‌دا نستها ند تردید دارم که درست‌باشد 
و بیشیر بدین می‌ما ند که درین شمءررودکی : 
ای مج کنون توشمرمن‌ازبر کنو بخوان از ءن دل وسکااش , از تو تن و روان 

کلمه «مج» تحریف کلم دیگری بوده باشد و شایه در اصل«فغ» بوده است بمعنی 
بت که کر اراٌ در اشعار وحتی درشعررودکی هم آمده است وشاید بهتر آن باشدکه این‌شسص 


را چنین بخوانيم: 


ای فغ , کنون توشمرمن ازیر کنو بخوان از من دلوسکااش , از توتن و روان 


55۳ 


کلمات مپچود و متروك که درضعر رود آی [ مده است 


ایرد محفف ره » بلقات ۰ 

آبکند از آب وفعل کندن, جایی که آبکنده 
باشد . 

آدینده ۰ قوس قح . 

آذرخش : صاعته . 

آذرفزا . از آذر وفزاییدن بمعنی افزودن : 
آتش|فروز که ایدك آتش کیره و گیرانه 
و 

آر نگ خماانا . 

آشکوخیدن : بر پای ایستادن وخود را از 
افتادن بازداشتن س‌از آنکه پای‌بچیزی 
برخورد. 

آشکوخیده 3 بر بای ایستاده و برپای داشته 

آغاش: عشق بسیار ودلباختگی . 


آفروشه : نوعی ازحلوا و لوزینه که از آرد 
ساز ند دِ 

آلفده : خشمکن و آرعده 2 

آمار : شمارش. 


آمیخ : آمیخته . 

آور : یقین وایمان و کلمه‌باور از آن‌ساخته 
شده است - 

آونگ : آويخته چنانکه درترکیب د«انگور 
آونگ» هم آمده است . 

آهنج: کشیده . 

آهنجیدن : کشیدن . 

ابا : یا, حرف ربط . 

ابا ۰ آش‌ودیا» درنامهای آشها مانند شورباو 
سکیا وس‌که با و دوغبا وجز آن. 

ای فا 


ارغنده : آشفته و خشمکن . 


ارمنده : این کلءهرا درجایی ضیط نکرده| ند 
ازسیاق معنی دربیت شمار۸۰۲۶ شاه 
بتوان ح<دس‌زد که حیطی از کلم آرمیده 


و آرامیده‌و اصل آن «ارمیده» بوده‌باشد. 


از ندیس, این کلمه در هیچ جانیست و بیشتر 


احتمال تعریف در آن می‌رود وازقرینةً 
معنی در بیت شمارء ۱۰۳۱ می تعوان 
بنداش تکه‌شایدتر کیبی از کلهءداندیس» 
ضیط دیگری ازلفظ داندازه» باشد. 

استره: از فعل استردن و ستردن بمعنی تیغ 
دالااکست: - 

اشتردرای - دراک وزنگی نه برکردت شتر 
بند ند . 

اشتام : فرهنگک نویسان بمعنی‌راست وف-وی 
ورحذمای آورده| نداماازسیاقابیات‌شمارء 
۷ برمی‌آیدکه همان کامه - 
ایست که هنوز در زبان محاورات هست 
و بمعنی بر خاش‌ودرشت گویی بکار میرود. 

اشن : جامة بار 5و نه پوشیده . 

اعور 1 بزبان تازی يك چشم 1 راعنمای بد 
راهی. 

افشك : شید 

افلا کیان: باغند کان افلاك ( آسمانها) یعنی 
را اه ب 

الفختن: اندوختن والفغدن وا لغتجیدن ّ 

| لغده: | ندوخته‌ازفعل الفغدن بمعنی| ندو ختن 
والفختن والفنجیدن . 

الفغنجیدن . اندوختن والفختن والغغدن » 

انبودن : آفریدن وانبوشتن. 


اولتت 


انجوخ؛ پوست‌چین گر فته وچین‌روک وا نجوغ 
و نجوغ . 

ند , چندو سخن گفتن بشكک و شمار مشود 
و نامعن و چندان که 5 

اندا , خوابی که فریشتگان مردم صالح را 
تایه ّ 

اندمه : باد آوردن غم گذشته 2 

نگشته: مشتق از ا نکشت چوبی بش کل انگشتان 
که برز گران بدان خرمن‌را باددهندو 
امروز سه شاخه و بتجه گوینن و بمعنی 
برز گرتوانگرهم آمده است . 

او باریدن: درخود فروبردن و بلعیدن. 

اوشان : او ایشاذرا 

او لیا : درتازی جمع و لی‌و در اصطلاح دربار 
های ایران قدیم سران دربار . 

او کندن : افگندن . 

ایدده سری: سبك سری و هدور 

ایند : سخن‌شگفت ومشکوك وضیط دیگراز 

کامهٌ اند بمعنی‌شمار نامعین . 


باحور : بخاری که در هوای ٩-رم‏ از زمن 


خیزد . 

بادافره : بادافراه رن ۳1 حزا و بادفره 
ویادفراه . 

باداران : سروشی‌که بادرا بجنیش‌آورد . 


بادفره: بادافراه و بادافر» وبادفراه و کیش 
وجزا . 

پادوبود , عرچه‌هست وهرچه بود . 

بادین: چوبی که از پس‌دی-وار افگننه زو که 
اصل آن‌پادیز بوده است ۱ 

بارك میان : باريك میان . 

باره : بارو واسب سواری ۰ 

باستار : پاستار وبیستار بمعنی فلان وبمان 
و بیستارهم نست که اينك درزبان عوام 
« فیسا» تلفظ می کند . 

باشگونه : باژ گونه وواژ گونه. 

بافدم 2 پایان وسرانجام . 


88۴ 


بالاد : داری‌که خانپا را بدان پوشند ور 


سعف . 


بان : درختیما نند درخت آمله که بوی خوش 
دارد ودا نهآ نراايذك‌درزبان عوام‌«حسن 
له وی 

۳ ندام: مر کب ازدبه»وهاندام» بمعنی راست 
و آراسته بادغام الف‌باید خواند 

بانگك : بانك خردو آهسته . 

باهو : چوب دست شبا نان 1 

بتفوز بوزة جانوران . 

بتنج 


از فءل تنجیدن بمعلی درهم فشردن . 
بعتگك : 


بت کوچك . 

بج‌بج : کامه‌ایکه برای رام کردن و نواختن 
بو 

ایوان و بار کاه وخانة تا بستانی‌که 

دوارآن مشيك باشد وبشکم . 


بجکم 0 


بختو: تندرو ورعد و بختور. 

بخدور: همان کلمةٌ بخدو بمعنیر عدست ۰ 

بخئو : فرهنگگ نویسان بهمان معنی بختوو 
بختور بمعنی رعد وهر چیز غر نده ضبط 
کرده‌ا ند وچنان‌می نها یه که‌یکی تحر یف 
دگر دس 

بد‌آموز: بدآمو<ته و دوک فنه . 

بدره: کیسة پول ومقدار ده‌عزار درهم. 

بدودر: دارای دو در ازدوسوی ۰ 

براز؛ آزفعل‌برازیدن بمعنی برازند گی. 

برافزون: افزوده وروبافزایش. 

برخیره: بیه‌وده. 

برغست: تر5بهاری که یز ند و آدمی‌وجا نوران 
خور ند . 

بر کشیدن: بیرون آوردن ازغلاف . 

بر نوردیدن: رهاکردن وترك کردن * 

پروز: جامةٌ سنجاب‌ودامن‌وسر آستونو پیرامن 
حامع‌ای افکندنی و پوشیدنی وبجاف و 
اس مردم امادر بیت شمارء۸۲۷ باهیچ 


بك ازین معانی هناب نمست و بوشتر 


احتمال تحریف میرود. 
برون: براگو برون‌تو: برای‌تو. 
برون‌سو: ازبیرون وازسوی بیرون. 
بادی که از 


برین: بالاییو بادبرین + لابوزد در 


برابرباد فرودین. 
بزم‌خا نه: خانه‌ای که در آنبزم برپا کنند. 
بزد: کناه. 
بزیب: آراسته‌از فعل‌زیبیدن. 
بساك: بساك وتاج از کل و بر کی‌درختان. 
بسدین: برنگ بسد وعرجان. 
مورک کر فد این کلمه« بسر کار» و« بصد 
کار» وه بشدیار» طیط ده است واین کلمه 
زم‌ایند که‌در 


اصل «دنبة بشدیار» بوده‌باشد و شدیار 


حرها درست نءست؛ چتان‌می 


«معئی شیارست یا آنک-ه «دنیه‌ایش در 
کارست» و بیشتراحتمال میرود که «دنیةٌ 
تبه کار» ی «دنبهٌ بزهگان» بوده باشد. 

«سغده : ازفعل بسفدیدن یمعنی آماده‌وساخته. 

بش : ابر. 

شک : بجکم‌وایوان‌و بار گاءوخا تابستانی 
که دیوار آن مشرك باشد. 

بلاده: بدکار وفاسق. 

بلایه: بدو تیاه و نا بکارودشنام ده. 

بلغخت: ازفعل الفختن بم‌عنی اندوختن و 
العُغدن وا لغنجیدن . 

بلکامه: بضم اول بمعثی بسیار کام مرک از کام 
و کامةٌ فارسی‌وداب» تازی مانند بلهوس 
(بوالهوس) و بلهتول (بوا لفضول). 

بندورغ: بند و سدی که در براین آب ساز‌ند» 
درهمه‌جااین کامه راه بندرو غ» نوشته | ند 
و پیداست که درست نوست زیرا که م رکب 
ازه بند» و«ورغ» است که بمعنی سد آب 
باشد ودلیل ندارد که‌رامقدم برواو باشد. 

بنساله: کون و سالخ‌ورده مر کب از «بن» و 
سال» . 


پنشاست: از نشاستن بمعنی نشا ندن. 


بثللاد : پشتیبان و بنیاد میت آزدین» و ولاد» 
که بمعنی پی‌وبايةٌ ساختما نست. 

بوب: بساط و فرش. 

بهرام: ستارء مریخ. 

بپرامه: کرم‌بهرامه کرم ابریشم. 


ن: بهشت مانند. 


ارینهٌ «قلان»۰ 


بی‌بدی: ناچاری ولایدی. 
بیدستان: جای درختان بید . 
بت بیهار که بموشك ایند تادرد 


پیسیار : 


۰ 


بیدا کند. 

بیگار: کار بی‌مزد وبیخره وم‌جرکی وشاهکارو 
شایگان. 

بیمار غنج: بیمار ناك ودردمند: 

پیوك: عروس . 

بیو کند: اذفعل‌او کندن‌بمعنی افگندن. 

با تیله: پاتیل‌ودیک دهان فراخ. 

پادیز: بادیز وچوبی که ازپس‌دیوارافکنند. 

پاغوش: غوطه بردن. 

پالکانه: ذرمشيك آعنن‌یاچوبین. 

پاليك: پای‌افزاد چوبین. 

بای کیش ِ پای دست ه- کب از «بای» و 
« کیش » از فعل | یشیدن بمعنتی 
آویختن ۰ 

پایدان: پایذ. 

بده: نوعی ازدرخت که بارندارد. 

پرعو نه : هرچیززشت وچر کین و نا پاك. 

بر کاله: وصله وپاره‌ایکه برجامه‌دوز ند. 


تخته سنگ. 


پژاو ند: چوبیکه دریی در گذار ند وحامه 
فسته بر آن افکنند. 

پژهش: مخفف پژوهش. 

وسندر: سرا ندر و نایسری. 

پش: بش وبندفازی که بررصندوق ودرز نشد . 

بشوز: «ول خرد. 

پلالك: نوعی‌از پولاد جوهردار. 


باشت: نا باك وپلید و نخس. 

پشدام: این کلمه درهیچ‌جا نیست وا کر محرف 
زرا شد ازسیاق معذی بیت‌شمارء > ۱ ۳ کهدر 
آن آمده است برمی آیدکه چیزی ما نند 
زباله وخاکروبه معنی میدهد. 

بويك: هدهد وشاذه یس . 

بهذد : دام؟برای گرفتن آهو. 

بیخهه : این کلمه درهیچج ۳ نیست واز سیاق 
معنی بیت‌شمار ۲۷۵۶ که دران3 است 
شاید بتوان گنت دراصل«بیچده» مخفف 
پیچیده یاضیطی ازین کلمه بوده‌باشد. 

پیشگاه: ن‌ساختمان : 

بیشیار: پیشکار و دستیار ۰ بکما نم اصل 215 


5 ِ هد 
من ار تحر یف‌شده است. 
پوشناز بوده و تحرد ۰ است 


پيك مر تب: پيكمزدور. 

پیلگوش: سوسن آزاد یاسوسن آسما نگون که 
نعطهٌ سیاه ورحخنهٌ خردداشته باشد. 

پیون: افیون وتریاك. 

تا بنده: کنایه از ستاره. 

تاختن: آب تاختن: پیشاب کردن. 

تار: میان سروتارك. 

تاش: تااورا وتا آن دا. 

تافته راهی: کمراهی. 

تامور: این کامه دو حا در بت شمارء ۷۵ 
«نامور» نوشته‌شده‌است وچنین کلمه‌ای‌در 
هیچ حا ذءست همتکناست در اصل «تأمور» 
بوده باشد که درزبان تازی‌یکی ازمعانی 
آن حو زست . 

تاویدن: تاب آوردن ۰ 

تبیر: تبیره وطبل. 

تيك ۵ آبر یشم ی که بجوراب و کلاء با فند و 
تيك‌هم ضبط کرده ند که ناچاریکی تحریف 
دیگرست ۰ 

تینکود صندوق و نا ندانی که از چوب یدبا ۳ 
باشند. 


تبوراك: دف ودایره . 


افحت 


تتاری: تاتارت. 

تراز: شهرو ناحیه‌ای درمرز تر کستان چینو 
اسپیجاب که نام [ نرا طرازهم نوشته‌اند. 

تراویح: درتازی‌جمع‌ترویح بیست‌ودور ٩عت‏ 
نماز نا فله که در شبهای رمضان خواننه 
وازمادء راحتست زیراکه پس‌ازهرچهار 
رکعت راحت می کنند 0 

ترب: حیلت وزباندانی. 

ترسگین؛ ترسان و ترسنده . 

تر فنج: راه باريك ودشوار. 

تر نجیده: از فعل‌تر نجیدن به‌عنی‌سخت درهم 
کشیده شدن و چین خوردن. 

تز : مرغکوچکیکه در کاستانست و خوب 
نمی پرد. 

تش: ترانچه وسیلی. 

تفت: تفنه و تفتیده و تندو تین . 

تکنر :امه دابا کیر» درعیادت ۰ 

تکود: بیما نه شراب خواری ازسفال یازر که 
بشیل کاو ساحمه باشرد. 

تلاج: با تک ومشغله وهیاهو ذ 

تنبل ۳ حیلت وم 

تنجیدن: درهم فشردن. 

تن‌شوی تخته‌ای که‌مرده‌رابرروی آنبشویند. 

توجبه: سیل. 

توختن: گزاردن و اداکردن و فرو کردث و 
شین و خواستن و اندوختن و واپس 
دادن . 

توفان: از فعل‌توفیدن به‌عنی‌غریدن وغر نبیدن 
وهنکامه وشوروغوغا کردن و با نگ بلند 
بردنث ری را بیاری خواندن وطوذان 
معرب آ[ زست . 

تویل: پیشانی ‏ وکلة سر بی‌مویکه اینك‌طاس 
8 

تیتو: این کامه‌در بیت شمارة۰ ۸۸ بممین گونه 
آمده ومعاوم نیست دراصل‌چه بوده است 


زیراکه درهیچ‌جانیست . 


تیز گام: تندرو وتیزرو وتیزتك . 

تيك: قزو کژی که در کلاءوجوراب بکار برده 
باشند و تبلك عم ضبط ک رده | ند که ناچاریکی 
تحر یف دیگر یست . 

تیمارخوار: طر بت‌خورده وضربت دیده. 

تیماس: بیشه‌و نیستان. 

حاف <اف: ز نی که بر يك شوی آرام نکند و 
زن روسبی. 

جامه: کوزء شراب. 

حز که: هرچند که. 

جزم گفتن: ازروی یقین وباستواری گفتن. 

جغبوت: پثبه که درجبه وقبازده واز انجا باز 
گر فته ند. 


بتازی رو پوش سا روکهاد 0 فراخ 


جلبیب : 
وامل‌ان جلاست. 
حجماش: چماش وشوخ ومست: 

جهان: حجرمده . 

جوین‌نان: نان جوین. 
جاره: یك‌باره . 

چاوچاوان : از چاویدن بمعنی بانگه‌کردن 
گنجخك. 


چاه 
۲ 


بی : درا فتاده بچاه ۰ 


چخبدن: کوشیدن ۳ 

چرز: چال ومرغی که گوشت آن بسیار کوارا 
وناز دست: 

چشم کشای: آ نچه ازدیدن آن خوش‌شوند. 

چك: برات وقباله و شب چك شب برات. 

چلغوزه: تخم‌درخت صنوبر که خوردنیست. 

چکاوك : پرنده‌ای خوش آواز که بتازی قبره 
وابوا لعلیح گویند وان کتحشاک بر روت 
ات 

چم: رونق . 

چمان: ازفءعل چمیدن بمعنی خرامیدن. 

چمیدن : خرامیدن وخرامان رفن وبناز 
رفتن وراغب شدن وتافتن و بیچیدن و 


کج کردن و آشامیدن باده . 


چندن : درخت وچوب صندل . 
چنو؛ چون‌او ۰ 

چنان . 

ست دک زان 


: حجاب . 


چونان : 

چیبلان 2 

حجیب 

حران : جمع حربمعنی آزادان و آزادگان ۰ 

حرص, بتازی نگاهبانی ومردحرس نگاهبان. 

حملان : بتازی بار کرده . 

خاش: خاشالك وتراشه وریزء چوب وکا و 
خاشه , 

خاشه : خاشو خاشاك . 

ای خاگرفتد . 

خان : خانه . 

خاور: دراصل به‌عنی مغر بست . 

خباك : آغل و حاگاهووستته وچمار دیوار 
۱ 

خجش: آماسی که‌در گلو دید آید ودردندارد. 

خدیش : کد با تو. 

خراسان: دراصل به‌عنی‌مشر فست. 

خراش: ناچیزوافکندنی و بازماندة میوه و 
جز آن . 

خرام : وفای بعهد. 

خردو هند: خردهند 

خروج : خروسوخروه . 

حا ندن وخسا نیدن : پرمرده کردن : 

خساییدن : ریش کردن. 

خسر: پدرزن . 

خشتوك : حرامزاده و خشوك . 

حشعامار: استسقاً و آب آوردن تک َ 

خشوك : خشتوك وحرامزاده . 

حفچه : شوشه <وب بید که سیم ۳ زر بر آن 
"کشیده باشند ۰ 

خلالوش: غلنل‌و آواز کور . 

خلقان : بتازی جمع‌خلق بمعنی کهنه . 

خلم :خاطیکه ازبینی‌بر آید . 

خله : از فعل‌خایدن هرچیزسر تیز که‌درجاء 


مذحلح) 


رو بر ند و بخلانند . 


خمیرمایه : خمیرترش, 


خن : خانه درروی زمین یازدر زمن وخانة 
بشتی . 
خناك : خناق و کرفتکی کاو. 
جیت ؟ خمو خمره ‌ 
خنیه : فرهنك نویسان بمعنی چپار دیواری 
نوشته‌انه که مانئد چرخشت بسازن-ه و 
در آن غله بریزند اما بیداست که‌دررست 
مب تکرده‌ا ند ومصدر همان تمه حد 
معنی نکرده ومصغی همان کلمةٌ خثب 
بمعنی‌خم وخمره است . 
خدشان : فرخنده ومیارك 3 


خنگت : 


خن بید: خارسفید . 


سفید وهرچیزسفید واس‌سفید. 

خنور : ظرف و آوند خانه . 

خوابنیده : خوابانیده . 

خوب دیدار : خوبروی وزیباروی. 

خوی : عرق . 

خیم : چرکی‌که ازچشم پر آید . 

دار بوی: عود. 

داسکاله : داسنا له وداس کوچك. 

داش: کورء آحر بزی و سفالبزی‌وخا کستردان. 

دا نگك: دا 4 کوچك ۳ 

داه : عدد ده , 

دختندر: نادختری ودختر اندر. 

در : ازدر یعنی‌سزاوار وسزای وشايستة . 

درای : چرس وز نگ بزرگ ِ 

درخش : فرهنگک نویسان به‌عنی‌برق آورده| ند 
وچون کلم مخفف آذرخش بمعنی صاعقه 
است صاععه درست درست . 

درستی: م رکب از دو کلم در بمعنی‌مرو ارید 
وستی به‌عنی‌خا نمو پا نو گفته | ند که نام‌دختر 
کسری‌بوده است . 

درغال: آسوده وایمن . 


درم خرید: زرخرید . 


ایزداد 


در نگک آسا : در نگ کرده در ودک و 
آسایش . 

درواخ : درست - 

درون : درفرهنگما معنی که مناسب مفموم 

بیت شمارء 2٩۹۷‏ باشد که این کامه در 
زان ات نیاوردها ند ,و پندارم‌همان 
کلم؛ٌدرو نه به‌نیکمان ندافی وحلاجی 
باشد که از فرهنگها وت شده است . 

درو نه: کمان ندافیو حلاجی‌وپنبه زنی. 

درهمی : حالت درهم بودن . 

دریواز : چپارچوب در. 

دسنك : پروانه واجازه نامه . 

دستوری : اجازت ورخصت . 

دسته : گستاخ. 

دفدوك : غاشیه اسب ِ 


دلام : 


دن : فریاد مصیبت ودادخواهی . 


حیلت وفریب . 


دند: هی وابله و بی‌باك وخودکامه . 

دوروید : دفو دایره. 

دوستگان : دلدار ودلیرودوست. 

دوستگانی: آوند بزرگ باده خواران . 

دوغول این کلمه بدین صورت در فرهنگا 
نیامده است و داغول ودغ-ول را بم‌عنی 
حرام‌زاده وعیار وحیله کرومکار آورده 
اند واحتمال عی‌رود بشکلی که در بیت 
شمارء ۰۱۰ آعده است‌تحریفی ازداغول 
باشد جنا نکه با مفهوم آن مسبت دارد. 

دو نا نك: این کلامه درهیچ‌جا فیست گر محواف 
کلم دیگر نباشد ازسیاق معنی بیت ۸5۷ 
که دوپاردر ان آمده است پیداست مراد 
حا زوریست که با نك بلئد ‌ 


دیربازی : دیری ومدت دراز. 


4 


در 1 + دهر وزمان وزما نه وروز کار. 
دیس: مانند وهمانند چنانکه درتس کیب 
کاءاتی‌ما ننه طاقدیس و حوردیسو تذدیس 


هم [ مده است ۲ 


دیش: بده اوراء دیش‌دیگر بمعنی‌دادودهش. 
برنگگ دینار یعنی زددن و 
طلاییر نگث . 


دینی: دیذدار . 


دیتار کون : 


دی-وارخشت : دیواری 4-5 ازحشت. ساخته 
باشند. 

دیوه : کرم پیله ‌ 

ذرع : بتازی کنار و کوشه کشت و کشت‌زار. 

راه.: هرتبه ویار . 

ربون : پیش‌هزد و پیش با و بیعا نه. 

رده : صف ورج . 

رد . سخنی که باخودگویند ازفعل ر کیدن‌با 
خود سخن گفتن ازروی خشم‌وباهستگی. 
یکمانم فرهنك نویدان درضیط این لغت 
بخطا رفته باشند ودراصلژ کیدن بوده 
که بدینتگو نه تحر یف شده است . درهن 
صورت این‌معنی‌باسیاق بیت شمارء> ۲۵ 
آکه‌دراآن آمده است مناسیت ندارد. 

رم : کوشه اندرون و بیر وت دعان 

رن جآهنج: ر نج آهنگک ورنج دیده ور نجور. 

رون: بدو فتحه آزمایش. 

ریخن : شکم نرم شده ومبتلا باسهال . 

ریدك : غلام وزرخرید . 

ریژ : ریزوکام وهوی و آرزو . 

ر یمتا (د : مر کب ازدیم 1 نا چر کین وچرك 
گر فته 5 

خادر :دز فرهنگها این کلمه نیامده است , 

چنان می‌نماید ضیطدیگری‌از کلم زاور 

بمعنی چبار بای سواری باشد چنا نکه از 

سیاق معنی بیت شماد ۷۷۲۶ نین برمی 

آید . 

زابکر: زا پنروپرباد کردن دهان‌ودست‌بر آن 
زدن تاباداز آن بجهد . 

زاهمه‌ران: نوعی ازتریاق و بادزهر وپازهر. 

زاور: چهار پای سواری . 

زاولانه: مشتق‌از زاوك یازابل و زابلستان و 


زاو ستان بند آهنین ويك‌پاره که برپای 
زندانیان نهند و درین زمان‌کند گویند 
و نیز بم‌عنی‌جمد من‌غول: 

زر آ کین: زراندود وزدین . 

زرمهتافشار: زری که‌ازبس نرم بود دردست 
فشرده می‌شد و گوینددر خزانهساسا نیان 
بوده آست. 

زش: ازو و ازوی. 

زشتیاد: مر کب اززشت ویاد بدتگوییازرکسی 

درغیاب وی که اکنون غیبت دویند. 

زغار: زغارهءو نانی که‌از کاورس‌وارزن‌بین‌ند. 

زغند: بان یو وبا نگ سپمکین و سممناك 

وبیم زده. 

زفان: زبان. 

ار ال در 
ودیش. 

زلفکان: زلفان کوتاه. 

له : جزدوچزد و پرنده‌ای که در ک-رمای 
سار آید و آوازدهد و کویادما نست که 
پات دح حوکوینت ‏ 

زنگار کون: برنگک. زنگارو کبود ر نگث. 

زندواف : رنه خوان و زنه‌یاف و کسی که 
سرودهای کتاب زند را باواز خواند و 
درخواننده و سرودسرای. 

زواش: زاوش وستارء مشتری ماخوذاز کلهة 
زوس یونانی . 

زودغرس: زودخشم و کس ی که زود بخشم آید 
معتق از کلمه غرس‌بمعت خد 
رت با و 

زود گزای: آنجه زودبگزاید و بکزد. 


زوش: تندطیع وزود 

زو نج: رودء گوسفند که‌از کوشت وپیه پر کرده 
باشنه ولکانه و بتازی عصیب نیز گویند 
ما نذد | نچه درین‌زمان کالباس می گویند. 

زوی: ازو وازوی. 

زه: آفرین و احسنت. 


زک: نزد و پیش 


88۹ 


زیغال: قدح و پیمانة بر کد. 

ژخ: زخمو نالة زار 

ژکور: زفت و بخیل ودزد. 

ژ نك: ارژ نك وارتنگث وارئنگت کتاب معروف 
ما نی‌پیامبر . 

ژی: آبکیرو آبدان و شم ر وحوط. 

سار: شتروساربان مشتق‌ازی نکلمه‌است. 

مارونه: رزو تاك ودرخت انگود. 

ساری: شم ر هعروف ماز ندران 1 

ساریان: شهر که درغرحستان. 

سامان: آرامش وسکون وقرار. 

سيك‌سار : سرك‌سن. 

سیار: چرخشت درزبان‌ماوراءا لنهر. 

سپرم: اسپرم واسپرغم وسپرغم‌هر گونه گل و 
رستنی و کلیکه اینك همیشه‌بهار کویند 
وههیشه حون نو کفعها ند 

سپری: بیایان رسیده و پایمال. 

سونج: جرا گاه وچراخور. 

سینجی ؛ ناپایدار ‌ 


دک 


نکامه را فرهنگ نویسان بط 


نکرده‌اند ازسیاق معنی‌بیت شماره ۰۲ 


پرمی‌آیه کهدمعمال معا ود 


می‌دهد و کویا مشتق از سپید و رگ 
باشد .۰ 

ستا: ستایش ازستودن وستاییدن . 

ستاح: شاخه نوو نازك درخت کهازشاخةٌدیگر 
رت 

ستا گوی: ستایش گروستاینده . 

ستان: بیشت خفته وبا صطلاحامروزطاق باز. 

ستودان : مخفف استخوان دان که استخوان 
مردکان راپس از آنکه ازهم‌بباشد وفرو 
ریزد در آن‌نبند. 

ستیم: خونی که در زخم وحراحت دیم وچرك 
شود . 

دای نامه : نامه‌ای‌که برای دلجوییکسی 


پئو دسئد ء 


51۰ 


سختن: سنجیدنو کشیدن‌وو زن کردنو تا بیدن 
وسخت کردن : 

سخون: سخّن 0 

سر: بضم پای افزار که درخراسان ازریسمان 
می‌با فتندما نند آ نچه‌امروزچار غ گویند. 

سرپاش: کرزبزرك. 

سرخاره: شانه سس. 

سفیان: بوعبد له سفیان بن‌سعید بنه«سروق ژوری 
ازتازیانمضر محدث معروفمتو اه درسال 
۷ ومدوفی‌در۱۱۱. 

سگالش: از فعل‌سکا لیدن اندیشه. 

سکبانی: پاسپانی ازسگان. 

سمایبی: آسما نی. 

سمچ: سمج و نب و راهی که در زیر زمین 
بکشند ۰ 

سمن: این کلمهرا فرهنگک زو وسان‌ضیط نکرده | ند 
از سیاق معنی بیت شمار4012 که درآن 
آمدء است چنان‌می نماید که آرد جوسیز 
شدهبادوکه الکتون 5۲و ۱3۸ 

سمن باد: باد بپاری که هنگام کل کردن سمن 
می‌وزد. 

سمو: ره دشت . 

سموری: حامه و ح<ز آنک-ه از پوست سمور 
بدوز ند . 

سن: بیچك وعشعه. 

سوتام: اندك وخرد. 

سوس: کیاه یکه بسوز ند و ناه دیگریکه‌در 
داروبکار برند وهمانست که شیر آنرا 
اينك «ربااسوس» می گویند ‌ 

سوسمار : جلیاسه و بزمجه و تمساح و خولد 
تدای « 

سوك: ءزاومصیی ت که بخطاس وگ مینو بسند. 

سیام: کوه نخشب و نسف که مقنع‌هاه خودرااز 
آن بررمی آورد وماه سیام ماه زخشب و 
ماه مقنع. 


ی می‌و باده وشراب. 


شان: سارومرغ معروف که بانگگ بر آورد. 
شاش: از شاشیدن بمعنی لعاب و تر شح وشاش 
زدن فروریختن مایعات. 
بیغاب و کمین و بوك. 


شاهبوی: عبیر. 


شاشه: 


شاهراه: راء‌یینو گشاده. 

شاهرود: شورود و رودبزر گهاز آلاتعوسیقی. 

شاهوار: شاها نه. 

شباروز: شبا نروز. 

شخ کاسه: ژاله وتکر کگ. 

شخیش: نوعی ازمرغان. 

شد کار : کشت زاری که شیار کرده باشند. 

شنك: جلف‌و.ست‌رای و فرسودهو تا بکار. 

شکست ومکست: شکست ومکست اتباع باشد 
ماننه دست ومست. 

شکسته: نا کشته وبایرو لم‌يزرع. 

شکن: تاولای هرچین. 

شکنیدن: شکانیدن و شکاندن. 

شکوخ: از فعل شکوخیدن بمعنی لزش و دسر 
در رکه وازپا درآ امد کی 

شکوخیده: از همان فعل شک-وخیدن «ععنی 
لغز نده و بسر در آمده و از پای‌در آمده. 

شکوهیدن: ترسیدن وهراسیدن وبیم بردن: 

شلك: کل ولای سیه‌فام و گیرنده وچسینده. 

شمن: بت‌پررست و خادم بت‌خا نه 5 

شذوشه: عطسه. 

شورشور: شورشهای پی‌ددپی. 

شور یدن: : آشفتن وبمم آمیختن. 

شیب و تیب: سک ومدهوش وجزواول آن 
از فءعل شیفتن آمده است: 

صامت: بتازی خاموش و مال صامت زر وسیمو 
کوهروزیوردر برابرمال ناطق که کنوز 
وغلام وچهار بایان باشد. 

صایم : بتازی روزه‌دارو مجازاخودداری کننده 


ازخوردن . 


طاقدیس: م رکب ازطاق‌ودیس بمعنی‌ما نند تخئی 
که خسرو پرو یزساخته بود. 

طراز: تسراز نام شهری و ناحیه‌ای نزديك 
اسبیجاب‌درمرزتر کستان چین 

عدن : بسکون دال بتازی حا یگاه و کنایه از 
بهشت وجنت. 


غاب: ازپس افکنده وبازما نده. 


غارچی : بادةٌ صیوحی و باده‌ای ک ۵ در ر کوزه 
خور ند . 
غاش: دلداده و فریفته . 


غر: بضم دیه خایه وادر فتار فتق» 

غرآشمدد: ازغو اشیدن بممنی خ رآشنده و خهمتا لك 
و بوزار 

غرس: خشم . 

غهاك: کند ومخحصوصاً گنددهان. 

غفه: پوستین از بوست رم بره. 

غمان: جمع غم غم‌ها. 

غمان آمیخ: دارایغم‌های بسیار فراوان. 

غمکن: غمکن و غمناك و غمین. 

غمکنی: غمگینیو غمنا کی. 

غن: تیرعصاران. 

غنده: رتیل ورتیلا . 

غذوج: این کلهه | یط فس و ان 
سیاق معنی بیت۱۸۲ که در آن‌آهده است 
۰ 1 باید ضبط دیگری از کلمةٌ 
غنج بء‌عنی کر شمه وناز باشد. 

غوج: گوسیند شاخدارجنگی 

غوشت: برهنه و لخت. 

غیشه: کیاح ی که از آن بوریا و حوال کاهکشان 
سازند . 

فاخته گون: بر نگ فاخته وقمری . 

فام: وامو فرش 

فام: ر نك. 

فخمیدن: باك کردن پنبه وجدا کردن‌دانهآن 

۳ بیش از ۰ 

رامشت: فراموش وفرامش 


ارت 


فر توت: بسیارسا لخورده واز کارما نده. 

فرخار: سرزمینی‌درشمالافعا نستان امروز, 

فرخشه: فرخشته و قطاب یعنی تانی‌که بادام 
و پسته‌وجز آن درون آن بگذار ندو برشته 
کثنه وشیر وشتکر برلات ور اد 

فرسب: تیبزر کی ام ود کل کشنی: 

فرسدن: مخفف فرسودن. 

فرسنافد: شب نوروز. 

فرغند: گیاهی‌خود روخز‌نده چون کدو. 

فزغول: در نک و تخیر ودفعالوقت. 

فر نج: پیرامن‌دهان. 

فروار: فرواره وبالاخانه تابستانی. 

فرودین: پایینی در برابر برین . 

فره: بسیاری. 

فر هخته : از فعل فر هخئن بععثی ادب کرده و 
تر بیت یافته . 

فرهنگ: ادب ویر رکواری ۹ 

فْزاك: بلید ومردار و پلشت و فژاك. 

فا کن: بهمان معنی‌پلید وباشت ومردار و 
گویادر اصل فا کین بوده‌و فزا کن‌درست 
ریاد ِ 

فژه: پلید و پلشت و فزاك وفژاك وفزاکن و 
فا کن که پیش ازین کذشت 

فسیله: کله‌ورمه‌ازستوروچارپایان وجا نوران. 
فش: وش علامت تشییه وحاتم‌فش یعثی 
ماننه حاتم. 

فغ: دت وصنم. 

فلات: تاری که حولاه برای بافتن آماده کند . 

فلاسنگت: فلاخنی که از پشم باشد. 

فلج: ز نجیروچفت در. 

فلرز: فلرز نک وعرچه در ازاری یار کویی 
بذف زد , 

فلرز نگ: فارز. 

فنا : بمعنی فا نی آمده‌است. 

فناروز : نام جایی درسمر قنه که باده بسیار 


خوب دارد. 


وت 


فند؛ تر فند ومکرودروغ و بیموده. 

فنودن: فریفته شدن وغره شدن. 

فوات: بتازی مرگ‌نا گمانی. 

فیار : در فرهنگها بمعنی سزاوار و شغل و کار 
آوردها ند, ازسیاق معنی بیت شما ر ۹۹۸5 
که این کلمه درآن ده چنین برمی آید 
همان کلمه‌ای‌باشد کها کنون د«ویار» تلف 


می کنند و به‌عنی‌هوس می آید. 


ین بوده‌است ازفعل فیریدن به‌عنی 
خرامیدن و بتکبر راء رفتن چنانکه از 
سیاق بیت شمارة۱ ۱۸ برمی آید. 

فیلك: تیری که پیکان آن دوشاخه باشد. 

قاف: نام کوه قفقاز. 

کابوك : جای مرغ خانگی و چیزی‌که چون 
زنبیلی ازمیان خانه بیاویز ند. 

کابیله: هاون چوبی. 

کاتوره: سرکشتکی وسرزکر داتس و دردس . 

کار کرد: کرده و کار. 

کازه: فرهنگث نویسان بمعنی کوهه که برای 
باران سازنه وسایه وخر پشته و صوععاو 
کاوه یعنی‌چوکی که‌درود گران درمیان 
چوبیای بزرگی نهند تا بشکافند و زیر 
ستو نها نهاد و نیز بم‌عنی شاخ درخت 
آورده‌ا ند که شکار | فکنان برا بردام بز ند 
تاشکار نترسد. ازسیاق معنی بیت شمارءٌ 
۲ نیز برمی آید که‌نوعی‌ازجایگاه و 
نشیم ن که باید باشد 

کاشه: یخ و آب بسته یایخ تنك . 

کاغه: تن‌زده. 

کانا: نادان وابله واحمق وبی‌عقل. 

کاناز: خوشهٌ خرما ورطب و کناز. 

کانایی: نادانی و بی‌عقلی. 

کاو کاو : کاوش دی‌دد ای ۰ 

کبت:مکس انگبین وز نبورعسل. 

کبودر: کیوتر و کفتر. 


کبی: بوزینه‌و بوزنه ومیه‌ون ۰ 

کجا: که . 

کیجه: کچه وا نگشتری بی‌ نکین که بدان‌شیها 
بازی‌کنند و کجه بازی‌انگشتر بازی. 

کدو نیمه: نیمه پوست کدو که بجای پیما نه 1 
پیاله بکار بر ند. 

کدیور: کدخداعا وخانه خدای و زمین دار و 
کشاورز و برز یگر و در درکن ودهقان: 

کر بشه: مار پلاس. 

کر با علندوز که نوعی‌از ریواس باشد. 

کرد کار : عم 

کردمند: کارمند . 

کرم: غم واندوه. 

کروز: شادی وطرب و نشاط . 

کروه دندان: دارای دندان تهی وفرسوده. 

کریزی: مرغی‌که پر ریختهو باز آورده عشتق 
از کریز بمعنی‌چیزیکه بمرغان دهندتا 
اد بریز ند وباز آور ند . 

کسیمه: نوعی‌ازخار. 

کشف: لال,شت وسنگگ یشت . 

کشکله: نوعی ازشال پای که شاطران وپیاده 
روان برپای کنند ۰ 

کشکین نان: نان کشکین یعنی‌نانی که ازجو 
و گندم وبا قلا وچیزدیگر بیز ند. 

کشی: خوشی و تن‌درستیو نازوخرامش. 

کفته: شکافته وترکیده وچاخورده. 

کنك: کف. 

کفیدن: شکافتن وترکاندن و چاك زدن. 

کلخج: چرك وشوخی که بردست وا ندام‌باشد. 

کل‌درای: یاوه کوی ویاوه‌درای. 

کلفت: نوك ومنقار مرغان . 

کمکان: کوهکن. 

کناز: ,بخ وین خوشه خرما و کاناز. 

کنام: آرامگاه و پناهگاه جا نوران فا 
در ندکان ر 

کنبوره: مکر و فریب وحیله وتنبل و دستان. 


اکندت ؛ مخففا کون دزو کمن دژ. 

کنگر: کنگره . 

کنند: تبردوس و بیلس کج بزر کرآن. 

کنور : نارف سفالین که گندم در آن ریزند و 
کندو و کندوله وتاپو نیز گویند. 

کنه: ساییان . 

کوری: تعاط وشادی. 

کیاخن: آهسته و بدر نك. 

تکماز: کاهلیو تن بروری. 

کیچکیج : بهره بیره وخدرد خرد واندك 
| ندكك . 

کيك : مردمك چشم . 

کیل: کج‌وخمیده و پریشان و آرزومندو کلیم 
و بلای‌پوش ۰ 

گاهی: برتخت نشسته . 

گراه : ازفعل گراییدن و کرایستن بمعنی 
گراینده وماننده . 

3 بو طرار وحربن. 

گربه‌بای : درفرهنگها نیست و چون از دو 
اکلمهزگر به و بای‌ساخته شده پیداست بءعنی 
آن کسیست که‌پایاو ما نندپای گر به‌یعنی 
کج‌باشدچنا نکه ازسیاق‌معنی‌بیت شمارء 
۷ که در آن آمده است نیز برمی آید . 

گردماه 3 ماه‌شب چهاردهم و بدر + 

8 : مار گرژه مارزهردار. 

کرم : بضم‌اول اندوه وغم . 

گرنج : برنج . 

کریز: فریضه و کار واچب . 

گزاییدن : گزیدن و کز ند رسا ندن . 

کی کح 

کمیز: پیشاب وبول . 

کوارشت : گکوارش و کوارایسی از فعل 
گواریدن ِ 

کوسیند کشان : عیداخحی وعید قر بان . 

کوش‌خار : این کلمه در ف-رهنگها نیست و 
پیداست که ازدو کلم کوش و خاری-دن 


2 


ساخته‌شد» است . در فر‌هنگها گوشخاركد 
را به‌عنی‌هر ار پا آورده| ند ودر بیت‌شمار؟ 
۲ که این کلمه آهده ات غه‌کاست 
همین‌معنی را بد‌هی , 

لابل : باعکه۲۳ 

لاد : پایه و پیو بنیاد ساختمان . 

رک : تاج خروس. 

لت لت : پاره پاره . 

لحزك : لحن آهسته ۱ 

لخت : بارودفعه ۰ 

اك : نادان واحعق 

لك و یک : تکایو . 

امازیدن : آدن فرهنکها کلمةً ملماز را «معفی, 
کونهٌ رنسک رزان آورده‌ا ندکه جامه 
بدان رنگگ‌کنند وبیت شمار؛ ۷۷۸ را 
شاهد آورده| ند . درین بی تکله4 ملاماز 
بصورت فعل نهی آمده است و پیداست که‌مصدر 
آن امازید نست بدین گونه با مدلما زود 
به‌عنی‌ر نك کردن جامه‌باشد وازفرهنك 
ها ذوت شده‌است ۰ 

لوس : غشی که در کافوراکننه و آنرا مفشوش 
آکنند.. 

لوش: دارای دما ن کج 2 

ماتمی: ماتم زده . 

مادر ندر؛ ماأدرا ندر وهادندر و نا مادری 9 

ما دندر: ما درا ندر ومادر ندرو نا مادری . 

هاده‌ور ۰ دردکشیده وبمت رد* ‏ 

ماژوموژ: فریاد موش ازترسص کرابه . 

ماغ: مرغ‌سیاه فام که بیشتردر آب نشیند. 

ماك: خاكوماكاتباع باشدما نندشککست و متکست 
ودست و مست. 

ما لیده : زمن‌هموار 1 درایی شده . 

ما نیدن ۳ ندن و بجا گذاشدن ۵ 

مانیذ : ازفعل مانیدن بازمانه گی از چیزی 
یا کاری واین کلمه بزبان تازی رفته و 


موا یذ جمع بسته| ند و بیشت بمعنی‌ما نده 


رت 


ویفایای مالیات روت 

ماهار : هپارشیی ّ 

مج رک : بیگار وسخره و شاکار و شایگان 
و کار بی‌مرد ۰ 

مدخل: بتازی لمیمو ۳ کی ۲ 

مدیش : مده اورا و آنرا . 

مرح : مرزوبوم ۰ 

مرغزن +ورستان .۰ 

مرغول : موی پیچید» . 

مروا ؛ فال نيك . 


مسته : خورش شکره‌وخوراك مرغان شکاری. 


هس 


ی : بضم آرزومندی ونیازمندی ورکله ر 
شکوه و کلمهٌ مستمند از همین ریشه 
است . 


بتازی‌حای باران رسیده . 


مغز‌یدن : دورسپوزیدن وسپوختن ِ 

ملحم + بتازی جامه ایریشمی. 

ملکانه : شاها نه وخسروانه . 

ماماز : رجوع شود بکلمة لمازیدن . 

ههد رد فعل نمی ازمغنیدن ً 

مندل : خط عزیمت‌که معزمان کشتند و این 
کلمه هن دبست , 

منکله , علاقه و ريشه ابریشم یکه اکن-ون 
متکو وین ۱ 

مورد : درختی‌ههءشه سیزدارای ب رگی‌خوش 
بوی و کلی‌سیید و کو چك و خوشب وکه آس 
نیز گویند ۰ 

مورد زار : جایی که درخت‌مورد در آن‌کاشته 
باشند . 

ایک ۰ میرک ار ۳ 

میلاد؛ شا گرد وخدمتگار وخدمتگزار. 

میلاو یه : شا گردانه که میلاوه درو ند ِ 

نادید : نایدید وینهان ونهان و نهنته . 

ناز کك : بسیار نازك . 

نافرهخته : مر باز نا و فرهخته بمعنیادب 


ناکرده وتربیت نایافته وبی‌ادب . 
او !2 ‌ یدب 


ناد : این کلده رافرهنك دوستان مت 
کر فده و بمعتیآلوده و آغشته وغش‌دار 


ومندوش وداغدار وعیب دار ونتادرست | 


کر فته‌اند. امادربیت شمارء۷۳۳ بصبورت 
اسم آمده وععنی آلود گیو آغشتگیوغش 
می‌د هد ‌ 
نال: نالان وناله‌کننده . 
ناهشیان ؛ بی‌هوش. 
نابهره و بیهوده . 
کیاهی‌درشت که خا کرو بان بدان‌زمين 


نبهره 
بحح: 
رویندوجاروب درشت . 


نخچیرز : 


پیچیده ودرهم. 

نس: بضم نورو بیرون واندرون دهان . 

نسترون : فرعنك نویسان بوشتر نسر ین‌معفی 
کرده‌ا ند اما ازشکل کامه پیداست که‌ضیط 
دیگری او کلم نستر نست . 

نستوه : اس که ازحنك روی نگرداند و 
بکوشد مشتق‌از کلمةٌ ستوه . 

تس ی هک راز عوت وخاشاله 
سازند ونسار نیز کویندکه بمعنی سایه 
گاه وسایبا نست 


تسيمك : نسیم ملا 
نشاستن : نشاندن و نشانیدن . 
نشك : در ختیست که بار نیاورد . 


نغام : زشت و ناخوش وتیره رنك وسیه‌فام. 

تخل : کنده وخندق برای کوسنندان . 

نفاط : 
پارسی بمعنی نفتاندازو کسیکه درجنگها 
چیزهایی نفت آلود برای آ تش‌زدن بر فلاع 


بتازی مشتق از نقط ماخدوذ از نفت 


دشهن بیندازد ن 

نواله : خوراکی که برای مممان غایپ‌نگاه 
دار ند و بازما ند خوراك و خورا کی که 
بجا نوران دهند . 

نوایی: نوازن و نغمه ساز. 

نوبیوك : نوعروس . 


نورد : پیج و تاب وپیچید کی ودبیچش ۰ 


نوزین : مواکب از نو و زین تازه رام‌شده.و 
تازه تک ۰ 

نوش آمیخ : نوش آمین ونوشین. 

توف : فریاد 0 مردم وجانوران ؛ 

نو کوا 3۳ مرک بِ از نو و کواره ازفع-ل 
گواریدن پر گوی وهرزه کوی 

نوند :«فریبنده: ومکان: 

نوند : پيك وخبر آود . 

فرهنك نویسان بمعنی ,هر انسان و 


که دیگران باوی مصاحبت کننه 


ازسیاق‌معنی بیت شهار۷۱۷۶ 


نهاز : 
حیوانی 
آورده‌اند. 
که این کلمه در آن‌آمده است: برمی ید 
که اسب نهاز همانست که امروز ید 
می گویند 

نهفت : نهانگاه 5 

نوماز : بسیار بزرگ وشگفت 

نیر نج , نیر نك . 

نیزء بالا» باندازء درازی : 


نیسان : ماه هفتم ازسال روهی برابر ماه 
دوم بهار . 

نیمروز : ظهروجنوب وسرزمین سیستان . 

نیوشه: از فعل نیوشیدن عمل‌نیوشیدن و کوش 
فرا داشتن وخروش از کریه و کرية در 
کلوودرضهن ندیشه‌و آرزو معنی‌میدهد. 

نیوه : ناله وافغان 

واتگر. فرمنك نویسان بمعنی‌پوستین دوز 
آوردها ند امادرهرجا آکف مد از سیاق 
معنی پیداستکه‌دباغ معنی‌می‌دهد . 

وار ۰ بارو توبت و واره وباره . 

واره : بار و نوبت ووار وباره . 

وخشور: پیامبر وپیغعیر وپیمیر . 

ورزرود , مرکب از کلام ور وازورود یعی 
آن سوی‌رود سرزمین‌ماوراءالذبر 1 

ورش: و گراوراوویرا و آن‌را . 

ورغ : بندی از چوب و کیاء که دربیش آب 
بثه ند وسد 


و 


وریب کج که ازکنون ار کوید ۱ 

وسیار , بسیار . 

وغیش : بسیار وانبوه . 

و يحك : بتازی‌م رکب ازو یحو کاف ضمیر یعثی 
افسوس برتو ووای بر تو وخوشایرتو. 

ویذ ,کم وضایع . 

ويك : ویل وويحك معنی‌وای برتو. 

ویل : پیروزی وظفر. 

ویل‌جو : 

مباك : 

هرك 0 


جویندة پیروزی وویل . 

فرق سر وتارك ومیان س . 

کف دست . 

هده : حقو بیوده و بیهوده مشنق از آنست . 
هراش: فی‌مستان و بیماران . 


همارا : همواره . 


ات 


همال: انباز وشريك وهمتا وما ندد . 


هن : هت , 


هیزم بده : هیزم درخت پبسده یعنی درخت 
سییدار . 

یافه : یاوه و بیپوده و بپدر رفته 

یاو ند : پادشاه و ضبط دیکری از کلماً 
یا بنده . 

بخچه : مشئق ازیخ تک رگ ۰ 


بر گس : هر کن. 

يك پهلو : يك‌دنده . 

یکران : اسب خوب و اصیل هشتق از یسك 
وران . 

یون . فرمنك نویسان یمنی معنی کرده| ند: 


فهوست نامهای کسان و شاندانها 


0 
آبتین: ۱۷۵ 
آبتین (از اجداد سامانیان) : ۱۷۶ 
آبله (بیماری): ۱۱۸ 


آبثن: ۱۷۵ 
آدم: 2 
۷۳ > - "۰" 


آدما لشعراء (لقّب رودکی): ۲۷۲ 

آذر اصفپانی (لطفعلی بيك ) : ۰۲۰۸ ۰۲۷۲ 
3 

آرتاباز: ۵۷ 

آرتور کر یستنسن: 

آریانوس ر. فلاو یوس 

آریایی‌ها : ۵۵ 

آریستو بول: ۱۳ 

آزات: ۱6۶ 

آزاتان: ۱۳۲۰۰۱ 

آزاد ر. محمد حسین 

آزادان, ۳۲۰ ر. آزاتان واحرار وحر 

آزاد بلگرامی: ۲۷۰۲۰۸۹ ر. غلامعلی 

آزاد کان: 2٩۷,۱46‏ ر. احرار 

آزر: ۱۳۷۲۰۲۱۲ 

آسچتورف (یو): ۲۹۱ 

آسنا: ۷ 

آشنا شئول: ۷۸ 

ات ۱۳۱ 

آغاجی: ۳۵۵-۳۵ 

آغاجی بخارایی : ۳۵۶ 

آغاچی: ۲۵۵-۲۵ 


آغجی: ۳۵ 


۱۳۹۳ 


آغچی: ۲۵۵-۲۵۶ 

آل ابوطالب: ۱۸ 

آل اسحق: 5۸۰ 

آلب ارسلان سلجوقی: ۳۹۰۲۳۳ ر. الب 

ارسلان 

آلترتی: ۶۲۵ 

تا ها 

آلبویه: ۷۵:۳۵۹:۳۳۹۱۲۳۱؟ 

آل تیم: ۳۲۸ 

آل رسول: 5۸۲۸۲۸۱۳۹۵۰۱4۸ 

آل زبار: ۶۷۵۰۳۰۹ 

آل ساسان: 1۸۱,۲۵۰ 

آلسامان: ۰۶۰۱۲4۲۱۱۸۸۱۵۰۷۸ ۰5۸ 
۰۸۱۷۷۸۱۷۸۳۲ ۰۱۸۱-۱۷۹ ۰۱۹۹ 
۱ 
۸ 0 ۵ ۱۹۸۱۱ ۲۷۰ 
۲ ۰۲۷۵۸۲۷۳۲ ۲۸۵۱۲۸۲ ۳۲۰۲- 
ی 
۰۳۷۵۱۳۹۱۰3۳۵ ۰۳۸۰ ۰۱۱ 
۵6 ۸۱۱۳۸-۳۲۷ 5۸۲ 
6۸۵ > 

آل سامانیه: ۲۰۱ 

آل سبکتکن: ۳۷۲ 

آل سفیان: ۱۵۳ 

آل ساجوق: 1۷۳ 

آل صنار: 1۳۷,۹۲ 

آل طاهر: ۵۲۱۲۹ ۱۱۸۸۰۱۷۹۸۱۷۱۰۱۷۰ 
5 

آل عبا: ۳۹۵ 

آل عباس: ۲۰۱۳۷۰۱۲۷ ۱۵۳,۱۶ 


۷ 


آل‌کنکنه: ه 
آل لیث: ۶۱۵۰۲۷۵۰۲۷۳۰۱۲۰۲۸۱۸۸ 


آلمانی: 5:۳۸۹:۳۰۹ 1۲ 
آل‌محمد: ۱۵۱۱۱۶۱ 
سای وا 


آل مهلب: ۱۲۶ 

ال مت : ۱۰ 

آل نبی: ۲۹۵ 

آله آگوتا: ۳ 

آهتد 0 ۱۵۳ 

]نا کوئتی : 

توالت ر ۳ 
ورس دوم: ۷۰ 

آن لوشین: ۷۲ 

آیتاش حاجب خاص: ۳۹۷ 

ا 

اباالحمره: ۸۹ 

اباحی: ۳۹۰ 

ابامجرم (ابو مسلم): ۶۹٩‏ 
ایان لاحقی: ۶۳۵ 

ابر اهیم: ۸ ۱۱ 

ابراهیم رن دروازهٌ ابراعیم 

ابراهیم (نام ایومسلم): : ۱۶ 

ابراهیم (طمغاج خان): .3 

ابراهیم الاشتر: ٩۳‏ 

ادیم الامام: ۱2۶۰۰۱۶۲-۶ 9 
۱۵۱-۸ 


ابراهیم امام و ابراهیم دن محمد 


آبر 


ابراهیم‌بن احمدبن اسف سامانی: ت۱۳ 

ابراهیم بن احمدین اسمعیل ( ال آ 
۷ ۱۸ ۰۲۱۳۰۲۰۷ ۳۳۲۳ - ۰۲۲ 
۳۸-۳ 

ابراهیم بن احمد مروزی شهج عافمیان ) 1 
اسحق): ۲۵ 

| براهیم بن‌اسحق نیشا بوری انماطی(ا بواسحق): 

3 


22۸ 


ابراهیم‌بن اسمعیل‌ین احه‌دساما نی: ۱۷۷ 
ابراهیم‌بن الولید: ۱۶۱ 

ابراهیم بن جیرئیل: ۱۰۷ 

ابراهیم‌بن خالدبن بنیات (ابواسحق): ۱۰ 
ابراهیم‌بن زیدویه: ۲۰۷,۲۰۳ 
۱ 
ابراهیم بن عبد ال هاشمی: ۱۵۵ 


ابراهیم‌بن سیمچور دواتی 


ابراهیم‌بن عثمان‌بن بشار بن‌سدوس‌بن جودزه 
خراسانی (ابومسلم): ۱۵۲,۱۶ 

اپراهیم‌بن محمد (ابواسحق): ۳۵ 

ابراهیم‌بن محمدین اسحق‌بن عبدالبن حدیر 
ابن ذراع‌اسدی بایشی (ابواسحق):۲۳۸ 

اپراهیم ین محمد بن سفیان فقیه نیشابوری 
(ابواسحق): ۲6۲ 

ابراهیم‌بن محه‌دبن علی‌بن عبداله‌بن عبای‌بن 
عبدا لمطلب (امام) : ۰۱6۲-۱۱ ۱6 
۱۵۱-۰ 

ابراهیم بن محمد فارسی اصطخری کرخی 
(ابواسحق): ۱۲ ر. اضطخری 

ابراهیم ین ب<یی بن عثه‌ان غزی: ۶۸۷-۲ 

ابراهیم حیکان: ۱ 

ابراهیم زید: ۳۰۷ 

ایراهیم سرخ: ۳۱۱ 

ابراهیم سیمجور دواتی: ۲۳۷ 

ابراهیم مخلوع: ۱۱ 

ابراهیم هاشمی: ۱۵۵ 

ابروی (امیر): ٩۵۰۱۵‏ 

این پنةاحهد ر. قاسم بن‌قسم 

۱۳۵۰4۰ 

ای اس ۱۳۵ 

ی 
۱ ۱۱ 
۳۰ ۱۳۸ ۰۱۵2۰۱2۰۱6۰۱4۰ 
ی 
۵ ۱۲۲۳-۲۱۷ ۰۲۳۲۰-۲۲۵ 


ابن‌ابی اصییعه: 


۱۳۹۳۸ ۱۳۱۸۵۳۱۵ ۰۳۲۵ ۰۳۲۸ 
ی یلایر 
ابن اسفندیار: ۲۰۰ ر؛ محم‌دین حسن 
الاثیر جزری: ۲۱-۲۹۰۰۱۲ ۰ ۲۹۰ ۰ 
۹-۳۸ ۲ ۳۳۵۳6 ۳۰۳۸ 
۲۳ در. ابن‌افیر 


این‌البستنبان ر. محه‌دین احمد 


ابن 


ابنالجهیر ر. محمدین محمد بن جمدر 
این‌الحفار ر. محمدبن عباس 

ی ۱۳ 

این‌الصلاح: ۳۲۳ 

ابن‌الفقیه: ۱۲ ر. ابن‌فقیه 


ابن‌القفطی ر. علی‌بن قاضی اشرف 

این لمروزیه: ۱۳۰ 

ابنا لعقعع: ۰ ۰ ۶ ۰8۲۷-۲۵ 
2 


این لندیم: ۳( ۳۵۰ 2۲۵ 
ر. محمدین اسحق 

این‌الهینم. ۱۵۲ 

ابن‌الیاس: ۲۲۵ ر. . محمد ین | لیاس 

این امالجراح: ۱۳۰ 

وا ۵ 

ان امیر(صاحب دماو ند) : ۲۲۰ 

ابن حزم د. حسین‌بن‌ادریس 

ابن حوقل ر. محمدبن‌حوقل 

ابن حیدر ر. محمد پن‌حیدر 

ابن خرد اذبه :۱۲۰ 

این خادون: ۱۲۸ 

خلکان: ۲6۰۰۱۲۲۰۱۱۰۱۸۲۹۱ ك 


ابن خیاط ر. . محه‌دین | حمد 


این 


ابن رسته ر. احمدین عم 

ابن زیاد ر. عبدالة بن متحمد 

ار 
ابن عبداله 

ابن صعلوك: ۲۱۹۰۲۰6 


اق 


ابن‌عبدا لرزاق: ام محمد بن عبدا لرز 


ابن عمید ر. محمدین حسین 


۳ 
فقیه: ۱۲ ۰ ۵4-64 
این قفطی: ۲۱۲ 


کرد بر قحفنیی ذفمل زذیاد 

ابن ما کولا:۱۹ ۲۲:۳ ۳۲-۲ 

این‌مت:۲۱۸ د. محه‌دین حسین‌بن مت 

ابن مسکویه: ۶۰۸۰۱۱۲ 

ابن معفع: ۰ ۲۵۰5 5۲۷-6 ۰ 
۳۱-۰ د. عبدالّاین مقفع 

اپن مقله ر. بسرمقله 

ابن نوح: 1 

نهج‌اعرابی : 

1 بن هانی ۳ 

آبن دمین فریومدی: 5۸۱/6۱4۵۷ 

ابوایراهیم ر. جویبار ابوابراهیم 


ی 


ابوابراهیم ر. اسحق بن‌اسمعیل واسمعیل‌بن 
احمد و اسمعیل‌بن نوح ومنتص 

او زا 

ابواحمد (الموفق بال) ۳ 

ایواحمد د. یک رین محمد وحسینبن بلال و 
خلف‌بن احمد ومحمدبن سلامات ومحمد 
این عبدا لعزیز ومحمدین محمود 

ابواحمدین ابو بکر بن‌جامد: ۲۱ 

ابواحمد یمامی بوشنجی:۱ ۲۳۰۰۲ 

ابواسحق ر. ابراهیم ين احمدین انمعیل و 
ابراهیم بن‌احمد مروزی و ابزاهیم بن 
اسحق و ابراهیم بن خالد و آبراهیمبن 
محمد و ابراهیم بن محمدبن اسحق و 
ابراهیم بن محمد بن سفیان و احمدین 
محمد و م<مد بن ابر اهیم‌ومحمد بنآ لیای 
ویعقوب پن‌اسرائیل 

ابواسحق (کنيةٌ ابومسلم خراسانی):۱۶. 

ابواسحق :۱۸۷ 


54۹ 


1 


ابواسحق حویباری: ۰۳۵۷۰۱۳۵۳۱۳۰۲,۲۷۰ 
9:۹ 

ایواسسی قاضی. ۱۰۰ 

ابواشعت: ۳۹۷۲ 

ایوالاشعت: ۱۹-۱۹۳ رنه اسد ین احمد 

ابوالیشرسیم‌سالار اران:۶۷۰ 

ابوالجم 3 خاادبن هانی 

ابوالحارث ر. منصور بن نوح 

ابوالحسن ر. ا<مدین موّمل و اسمعیل ٍن 

محمد و شهیدین حسین و عبدالر<هن و 

عیدا لاه بن‌احمی والیاس وحسن وعلی‌بن 

ابوالحسن و علی‌بن ابوالکرم و علی‌بن 

| حمدوعلی بن اسمعیل وعلی بنا لیاس‌وعلی 

ابن‌حسن وعلی‌بن حسین وعلی‌بن قضل و 


علی‌بن قاضی اشرف وعلی بنمحمد و علی بن 


محمد بن‌سختو یه وعلی بن«وسی و علی اشکری 


وفاثق وفائق الخاصهو کسایی ومحمدین 
ابر اهیم ومحمدبن شعیب ومحمدبن علی 
ومسددبن فطن و نصربن احمد و نصربن 
اسحق و نصیربن احمد 

ابوالحسن: ۲۰۲ 

ابوا لحسن(کنيةٌ رود کی): ۰۲۱۷۰۲۱۵-۰۲۱ 
۹4 ۷/۶۵ ۰۲۷۹۸۲۷۸۷ ۰۲۸۲ 
۱ 

ابوالحسن آغاچی: ۳۷۲ 

ابوا لحسن اعجمی: ۰ ۵ ۳۵۸-۳ 

ابوالحسن اغاچی: ۲۵۵ 

ابوالحسن اغجی:۵۲۰۳۰۲ ۲۵۸۱۳۲۵۵-۳ 

ابوالحسن بن‌حسین‌بن علی اطروش علوی : 
۱۲۱۸۰۲ 

ایوالحسن بیس عجور: ۷۳۰۰ 

او ی ای ۱ 

ابوالحسن بن ناصر :۲۱۸۰۲۰۷ 

ابوالحسن حه رر و دار ۳۳۷ 

ابوا لحسن‌رود کی: ۲۷۱۰۲۱۹-۲۱۷۰۲۵۶- 


2۷۰ 


۲ + 
ابوالحسن رود کی‌بخارایی بروایتی سمرقندی 
(استاد) : ۲۷۹ 
ابوالحسن سیمجور قهستانی: ۳۳ 
ابوالحسن شهید فرالاوی :۱5 
ابوالحسن عارض: ۱۸۲ 
ابوا لحسن عبد ال رود کی: ۲۹۹ 
ابوالحسن عتبی: ۲۳۲-۲۳۱ 
ابوالحسن عراقی: ۲۸ 
ابوا لحسن علوی: ۲۱۷ 
ابوا لحسن علیبن ا لحسین بن‌علی المسعودی: 
۳ 
ابوالحسن کسایی: ۳۵۷,۳۵۳,۳۰۲ 
ابوالحسن محه‌دبن عبدا رودکی: ۲۹۰ 
ابوالحسن محمد رودکی : ۲۸۵ 
ابوالحسن محمد سیمچوری: ۳۶۲ 
۱۳۹9 
ابو لحسن مرادی:4۹,۲۹۳۰۲۷۱۰۲۱۹ 
ابوالحسنین ر: طاهربن محمد 


ابوالحسن مداینی 


اپوالحسین ر. عبداله بن محمد و محمد بن 
محمد 

ابوالحسین‌انصاری: ۳۲۰۸-۳۰۷ 

| بوا لحسین بن‌عبداله ین احمدعتبی:۳۳۹ 

| بوا لحسین بن‌محمدبن علی‌حمویی: ۳۱ 

ابوالحسین بن دوسف : ۲۰۷ 

| بوا لحسین خارجی: ۳۰۹-۳۰۸ 

ابو لحسین عتبی: ۳۳ 

ابوالحسین ماصلی: ۳۰۷ 

۸۹ 

ابوالخصیب حاجب: ۱۵۰ 

ایوالتیی وان ۱2۸ 


اارالالال رب جر 


ابو لحعزه : 


ابوا لخیر بن طاهر اصرم: ۳۰۸ 

ابوا لفرعه معمرالجرجانی (شیج): 1۱۵ 
ابوالرشید ر. عبدالجلیل 

ابوالریحان بیرونی: ۲۶۷۰۱۲ 


ابوالزرعه: 4۱۵ 

رانا و اتامت 

ابوا لشرف حرفادقانی : ۲۷۷ 

ابرایی رن تسام وحسص ی رن 

ابوالعبای ر. احمدین یحیی و بختیار وتاش 
و حامد بن‌محمد و حسن‌بن سفیانو صعلوك 
وعبدالهبن طاعر وعبداله‌ین‌محمد عمیرو 
فضل و فضل‌بن ابوبکر و فضل‌ین"احمد 
و فضل‌ین سلیمان و فضل‌بن عباسو قاسم 
آبن‌قسم ومامون خوارزه‌شاه و محمدین 
احمدومحه‌دین شادان ومحمدین یمقوب 

ابوالعیاس : ۳۲۵۲ 

| بو لعبای(شیخ): 5۱۵,۲۷۳,۲۷۰۰۲۸۲ 

| بوالعبای (امیرطبرستان): ۲۰۲ 

ابوالعبای السفاح:۱۵۲,۱۹,۱۶۸ 

ابوالعباس بن‌طاهر بن محمد بن عمرو لیث 
صفاری: ۳۱۱ 

ابوالعبای بن‌عبای زنجی: ۲۷۰ 

ابوالمبای بن‌فضل‌بن سلیمان طوسی:۲۹ 

ابوالعبای تاش: ۳۳۸۸۲۳۲ 

ابوالعبای ربنجنی: ۳۵۸۰۳۵۳۱۳۰۲ 

|بوالعیاس ز نجی: ۳۲۵۸-۳۵۷ 

ایو لمبای‌سعلوك : ۲۰۰,۲۰۶ 

ااوالسای عبایی :925۲۰۸ 

ابوالعباسءمیر:۳۱۰ 

ابوالعبای کوسه: ۲۲۳ 

ابوالعبای مروزی: 2۱,۲۷۹,۲۷۷ 

ابوالعبای معدالی:۳۲۲ 

ابوالعبای معدانی:۳۱۹ 

ابوالعبيك ر. بختیار 

ابوالعتاهیه: 4۰ 

ابوالعتیك:۳۹۲ 

"بوالعلاء ر. بخیتار ین مملان 

ابوالعلاء ششتری: ۲۷ 

ابوالعلاء شوشتری: ۲۷ 


۱ |بوالفارس (امیر): 4۷ 


ابوالقتح ر.پندار وعبدالجبار پن عمزء و 


علی وعلی‌بن محمد 
| بوا لغتح(سپ‌سالار): ۹۳۰۸ ۱۳ 
ابوالقدا: ۳۱۹ 


ابوالفرج ر. محه‌دین اسحق 

ابوالفرج اصنهانی: ۱۳ 

ابوالفرج‌بن ابوالقاس؛ 6۷۰ 

ابوالفرج رونی: 40 

و و 

اپوالفضل ر. احمدین محمد وثایر وحارث و 
جعفر ین علی و حسن بن یعتّوب وصفین 
وعلی ومحمدین احمد بن عمار و محمد 

این احمد ومحمدین حسن ومحمدبن عبدال و 

محمد بن عبید ال 

ابوالفصّل (ممدو ح قطر ان) : ۶۷۸ 

ی 

ابوا لفضل‌بن محمدین احمد مروزی سلمی : 
۲۳۵ 

ابوالفضل‌بن یعوب نیشابوری: ۲۲۵,۲۰۸ 
۱۳۸۳۸۲ 

ابوالفضل‌ین یوسف صاحب شاش: ۲۱۸ 

ابوالفضل بیهقی : ۰۳۱۲ ۰۳۲۵ ۳۲۸ ۰ 
۳۳۸ 

ابوالفضل‌ثایر : ۲۲۳ 

ابوالفضل‌حارث : ۳۰۷ 

اپوالفضل حصین : ۳۰۷ 

ابوا لغلاح ر. عبدالحی‌بن‌عماد 

ابرالفوارس ر۰ بکتوزون و طغانشاه و عبد- 
الملك‌بن نوح 

ابوالفواری قناوزی (خواحه عمید) :۳۶؟- 
3 

ابوالفیش ر. محمد مرتضی 

ابوالقاسم زد احمد بن‌حسن و اسمعیل منتصر پن 
توح وحسن عنصری وعبد ال بن احمد و 
عبداله بن احمد کمبی وعبدالّه بن‌محمد ۳1 


(فت 


عبد اه بن و هسودآن‌و علی بن‌محه‌دو فردو سی 
ومحمد بن حوقل ومنصورین نوح و نوج 
بن‌منصور 
ابوالقاس :۳۰۸ 
اپوالقاسم (خواجه) : ۵۰۲:44۱,۳۲۱ 
ابوالقاسم‌بن ابوحامدین نصربلیانی انصاری 
کازرونی: ۶۲۷۰۲۰۲ 
۲- ۱۳۱۱۲ 


ابوالقاسم بن حسن : ۹« 


ابوالقاسم‌بن بانجین : 


ابوالقاسم‌بن حفص : ۲۱۷ 

ابوالقاسم‌بن طاهراصرم: ۳۰۸ 

ابوالعاسم تاجی : ۱۵۵ 

ابوالقاس‌خزاعی :۰ ۱۵۵ 

| بوالقاسم کسروی اردستانی اصفبانی: ۲۶۱ 

| بوالقاسم کعبی: ۲۳۱ 

| بوالقاسملاهوتی کرما نشاهی : 

ابوالقاسم محمه بن حوقل بفدادی : ۱۲ 

۲5۸ 

)بوالغاس مپرانی: ۲4۸ 

| بوا لمثل بخاراین: ٩‏ 
۱ 1 


۱۳۸۲ 


ابوا لقاسم مودب : 


ابوا له‌طرف ر. و کیع‌بن عسان 

ابوا امظفر ر. احمدین محمد و سرخاببن 
وعسودان‌وطادرین اپوالعبای وطاهرین 
ابوالفصل وطاعربن فصل وعبد ال بن ابو 
علی‌و محمد بن اپراهیم ومحمد بن تعمان‌و 
مکی پنجدهی و نص.ر ین فحمد و نصربن 
ناصرالدینو تصیر بن‌محهد 

ابوالمعالی د. رستم‌و نصرأله بن عبدا لحمید 

ابوالععی د. فاسم 

اروالملوك ر. ارسلان‌بن مسعود 

ابوالموحد ر. محمدبنءءرو 

ابوالموید بخارایی : ۶ 

۱7 

۳:۷ 


آرالتررد بای 


ار رش اش ۱ 


۷۳ 


ابوالنجم [ احمدین غوص‌و عمرآن‌بن اسه‌عیل 

ابوالنجم‌بن عمران‌بن اسمعیل : ۱۱ 

ابوالنصر ر. محمدین محمد 

ابوالنعمان : ۱۵۸۱۱۵۶ 

ابوالوفا ر. حسن ومومل‌بن حسن 

ابوالولید ر. حسان بن‌محمد 

ابوالهیجا ر. منوچرین وهسودان 

ابویشر د. احمدین محمد 

ابویکر ر. احمدین‌اسحق و احمدین سعد و 
احمد بن‌علی واحمد بن‌محمد واحمدبن 
محمد بنءمر وجعثر بن‌محمد وعبداللین 
| بوداود و عبد ال بن‌محمد و عبد له بن‌محمد 
| بن‌زیادو محمد بن| بر اهیم و محمد بن | بوسعد 
ومحهدین احمدومحمدبن احمدبن|سدو 
محمد بن اسحق ومحمد بن‌اسمعیل ومحمد 
این جعفرومی<هد بن‌حاعد ومحمدبن‌حسن 
ومحهد بن <مد و ن‌و محمد بن داود و محمد 
| بن ز کر یاو محمد بن‌عباس و محمد ن‌عبد ال 
ومحمدین عژمان ومحه‌دبن فضل و محمد 
ابن‌مطش, ومحمدین نصرو محمدبن‌یجیی 
ومنصور بن‌علی 

ابوبکر: ۸۸۱۲۰ : 

بویکراحمدین ,محمدالم‌مدا نیا لمعروف بابن 

۲ 


الفقیه : ۲ 
ابو یکر ین‌احمد ۱ 


ابوبکرین احمدین حامد فقیه : ۳۰ 
ایک ی و ۱ 

| بوبکربن‌حسن :1۸5 
اپوبکربن‌سعد : ۲۳۷ 


|بوبکر بن‌طرخان : ,۲۳۷ 

آبوبکربن فضل : ۲۳۲ 

ابوک ی خیار سا ۱۱ 
۳ ۱ 

ایوتعرنن محتاج چغانی ۱ رٍ. مح<مد 
| بن‌متفر 


ابویکر تیان مان ۱ 


ابوبکرخوادزمی : ۳4۸ 

ابوبکردبیر : ۳۰۱ 

ابوبکرسد ر. | بویکر بن‌سعد 

ابوبکرطرخان ر. عبدالهبن محمد 

ابوبکرطغار : ۳۲۸۶ 

ابوبکر فهستانی : ۳۳۲۱۳۱۵ 

ابوبکرمحمدین جعفر نرشخی: ۱۳ 

ابوبکر تخشبی: ۶۰۱,۳۹۷ 

ابوبلال (دارالعدل) : ۶۰۲-4۰۱ 

ابوتراب ر. احمدین حمدون 

ایوتعام ر. حبیب‌ین‌اوس 

ابوجعفر ز. احمدین علی‌واحمدین محمد و 
ذوغوا وصعاوك و محمدین احمدوعجمدبن 
جریرومحمد بن‌دشمن زیار ومحمدبن‌علی 
و مح<ءد ین‌محمد ومحه‌دین نعصبر وعتصور 
دوانقی 

ابوجعفر(کنیه رودکی) : ۲۹۰۲۷۲ 

ایو فردوتوا ه ۳۲۵۵۰۵ 

ابوجعفرسامانی ۱۷۷۰ 

ابوجمفرشاعر : 5۸۰-6۷۹ 

ابوجعةر صعلوك: ۲۱۰۰۲۱۲:۱۲۰۲ ۲۱۷ 

ابوجعفر عبدالٌ رودکی: ۱۲۳۹۹ 

ابوجعفرعتبی: ۵۱۳۲۰۳۲۵ ۳۱-۳ 

ایوجعفرعلوی:۲۲۰ 

ابوجعفرغوری:۲۱۲ 

ابوجعفرقمی: ۸۰-4۷۹ 

ابوجعفرمحمد: ۱۷۷ 

ابوجعتر مذصور دوانقی:۸,۲۱ 

ابوحاتم ر: محمدین حبان 

ابوحاتم سجستانی: 4۰۳,۳۱۶ 

ابوحاتم یساری: ۱۹۲ 

ابوحامد ر. احمدین حمدون واحمدین علی 
و احمد بن‌محمد ومکی بن‌عبدان 

ابوحرب ر.مسام بن زیاد 

ابوحزابه ر. ولیدین نهيك 

ابوحنص ر. احمدین حفص وحکیمبن احفنس 


و عمرین احمد وعمر ین جریر و عمربن 
عبدالعز دز و عمرین مجه‌داو عمرین 
یععوب 

ابوحفص بن طاعراصرم:۳۰۸ 

ابوحفص حکیم‌سفدی سمرقندی: 4۱۰۱۲۷۷ 

ابوحفص سفغدی ر. حکدم بن احفص 

ابوحفص کبیر بخاری :۱ ۳۳۵۰۱۹۱:۳۵۱۲- 
ر. ا<+دین حفص 

اپوحفط سندی(حکیم): ۲۷۹ 

ایوحثیفه: ۵۰۷۱۳۹۰۱۲۱۲۸۲۳۸۲ 

ابوحیان توحیدی: ۰۸ 

ابوخالدبن برمك: ۱۱ 

ابوخلیل ر. جعفر وجعفرین عزالدین 

ابوداود ر. خالدبن ابراهیم 

ابوداود (شیعه):۱۵۰۰۱۷,۱۱ 

ابوداود امیر بلخ: ۱۹ 

ابوداود ذهلی: ٩۹۶‏ 

ابودلامه: ۱۵۰ 

اوولف عسلی ۱۵۰2۰ 

ابودلف کر گری امیراران: ۶۷,۷۲ 

ابودیم ر. حازم‌سدوسی 

ابوذر ر. محمدین یوسف 

ابوذراعه جرجانی: ۲۷۵ 

ابوذراعه معزی جرجانی: ۲۷۲ 

ابوذراعه معمریامعه‌ری کر کانی:۳۵۸ ر. 
ابوزرعه 

ابوذر بلخی حاکم: ۱۳:۱ 

ابوذر معمرالجرجانی: ۶۱۵,۲۷۳,۲۷۰ 

ابورجا ر. احمدبنعبدا لصمد 

ابورجاعابدی (دهقان): ۱۳۷۷-۳۷۰۸۲۵۱ 
۶ 

ابوریحان بیرونی :۲۶۷۰۱۳ 

ابوزراعه: ۳۵۸ 

ابوزرعه کر کانی: ۳۵۹-۳۵۸ 

ابوزرعه معه‌ری کر گانی: ۳۵۸۰۲۲۰۲۵۲ 


د. ابوذراع ۸۵5-۰ 


۷ 


ابوز کریا ر. یحیی بناحمد ویحیی بناسممیل 
ویحیی‌بن ز کریا ویحیی‌بن محمد 
ابوز کریا:۲۰ ۲۲۵۰۲ 
] بن منصوربن نوح‌سامانی:۱۷۷ 
ابوز کریا زیدوی:۲۰۸ 
ابوزیادکعبی: ۳۵۱ 
ابوزید ر. احمدین‌سهل 
ابوساج:۱۷۱ 
ابوسعد ر. عبدا لرحمن‌بن محمدو عبدا لکریم 
ابن‌محمد و مظفرین محتاج و حندو بن 
محمد 
ابوسعد ادریسی‌حافظ: ۰۲۹۸۰۲۰۱-۲۵۹ 
۸ ۶ 
ابوسعید رد عبدالحی بن داد ومحمدین 
عبدا لحمید ومفضل‌بن محمد 
ابوسعید ابوالخیر: ۰5۵۷۰۳۲۱۰۰۳۰۰۰۱۰ 
ر. بوسعید مهنه و فضل ال 
ابوسعید ادریسی حافظ: ۲۵۹ 
ابوسعید خطیری:۲۸ 
ابوسعید عبدالحی بن طْحا ك بن محه‌ود 
گردیزی:۱۳ د. اگردیزی 
ابوسعید شروطی: ۳۰۷ 
آیوسعید هندو (زین | لملك): ۲۸ 
ابوسلمهٌ خلال (حفص‌بن سلیمان) 
۱5۱ 
ابوسلیك: ۳۹۲ 
ابوسليك کورکانی: ۲۷۵ 
ابوسليك کر کانی: ۵55۰4۱۵۰۲۷۳۰۲۰۸۲ 
ابوسهل زوزنی :۲۸۷ 
ایوسپل‌صعلوکی: ۳۳۰ 
ابوشریف ر. احمدبن‌علی 
اپوشریف (شاعر), ۲6۸ 
ابوشعیت صالح ین محمد هروی:؟: ر.صالح 


۱5۸ : 


این‌محمد 
ابوشکور بلخی, ,۰۲۷۰۲۷ ۵5,6۵۲ ۰ 
6۵۰-4 


2۷۴ 


بوشبید بن‌حسین وراق متکلم,۳۵۱-۲۵۰ 

ابوصااح ر. منصوربن اسحق و منصور بن 
اسمعیل ومتصوربن عبدا لءلكومنصوربن 
ح 

ابوصا لح‌بن‌منصور بن نوح ساما نی ۱۱۷۰ 

۱ 

ابوطاهر ر. طیب‌بن محمد ومحمدبن حسن 

ابوطاهربن قاضیابوسعید سور قندی: ۱۳ 

ابوطاهرخسروانی: ۵4۹,6۵۵ 

ابوطاهرو لدقاضیا بوسعید سمر قندی: ۱۳ 

ابوطلحه ر. مثصور ینش کب 

ابوطیب ر. طاهربن محمد ومحمدین حاتم و 
ورن علی 

ابوطیب طاهری ر. طاهربن محمد 

ابوطیب مصعبی:۲ ۳۰ ر. محمد بن‌حاتم 

ابوعاصم ر. حمید بن‌احمد 

| بوعا صم(شاعر):۲۸ 

ابوعباده ر. و لیدین عبید 

ابوعباس (شیخ):۲۵۸ 

ابوعبدالرحمن ر. احمدین شعیب و حاشدین 
عبدائ وعبداله بن محمود ومحمدپن‌منذر 

| بوعبداله ر. احمدین‌علی واحمدین محمد و 
حعفردن محعد و <اشد بن عبد | له وحسین 
ابن حسن‌وعبدالواحد بن محمد و فضل 
ابن‌عباس و محمد ابی‌طا لب ومحمد ین | دو 
حفص ومحمد بن‌احمد و محمد بن‌اسمعیلو 
محمد بن‌حسن و مح<هد بن‌صا لح و محمدبن 
عبد ال وعحمد بن‌عبدا له پن‌دیثار ومحمدبن 
عبدوس ومحمدبن فضل ومحمدبن «وسی 
و محمد بن نصرومحمدبن یعقوب ومحمد 
ابن یوسف ومحعد بن یوسف ین بر و 
محمود بن عمرومکرم بن‌العلاویاقوت 

ا بوعبدا لله( کشيةً رود کی)۷۰۲۹۹۰ ۰۲۷۹۰۲۷ 
۲۹۱-۲: ۶۲ 


| بوعبدالله !لرودکی:۸۷۰۲۰۰-۲۵۹ 1 


ابوعبدالله بن ابوحقص : ۲۳۵۱۱۹۱۱۸۰ - 
۳۳۹ 

آبوعبدا لله‌بن | بوحمز»‌سمر قندی, ۳۹۲۰۲۱ - 
۳۹۳ 

ابوعبدالله‌ین موسی‌الفرالاوی ,۲۷۳ 

ابوعتاللهجذر بن‌م<هد رودکی:4- ۱۲۵۰۱۷ 
۹۵ 

ابوعبدالله جنیدی:۳۵۹۹ ر. محمدین‌عبدالله 

ابوعبدالله جیهانی, ۳۳۸۰۳۲۸۰۳۲۵۰۳۰ 

ابوعبدا لله خرم:۱۸۰ 

ابوعبدالله رودکی: ۱۳۷,:۲۹۸,۲۹۳۰۲۵۱ 
۰۱۲ 

ابوعبدالله ضریرابیوردی:۲۱ 

ابوعیدا له فقیه, ۱5۹۱ 

ابوعیدا لله محمد ابی‌طا لب الانصاریا لدهشقی 
شیخ الربوه (شمسالدین),۱۳ 

ابوعبدالله م<مدین ابی‌بکر البناء الغامی 
| لمقدسیمعروف با لبغاری (شمس| لدین), 
۱ 

آبوعبدا له محمد رودکی سمر قندی: ۲۰۲ 
۳+ 

اپوعبید ر. عبدالواحد چوزجانی 

ابوعبیده: ۱۳۰ 

ابوعلی ر. احمدین ابوبکر واحمدین زدین 
واحمدین عمرواحمدین محمد وحسن و 
حسن بن ضحا لو <سن بن‌علی و حسن بن محمدا 
وحسن‌بن نصروحسین بن‌ادریس وحسین 
این‌عبدالله و حسین بن‌علی و حسین بن 
علی‌بن زید و محه‌دین احمد ومحمدین 
احمد بن‌محمد وهء‌حمدین الیاس و محمد 
آبن عبد الوعاب ومحمدین علی ومحمد 
ابن محمد 

اوعلی رای 

ابوعلی احه‌دین عمرین رسته,۱۲ 

|بوعلیالسلامی,۰ ۲۶ 

ابوعلی‌الیای:۳۲۵۵ 


ابوعلی بن ابوالحسن محمد بن ابراهیم 
سیمچورک: ۵ ۶ ۳ 


| ابوعلی بن ابوبکربن مظفر:۲۲۵ 


ابوعلی‌بن احمدبن|بو بکربن مظفر بن‌محتاج, 
۱۲۶۱۳۱۸ 

ابوعلیبن تر کی:۲۲۲ 

ابوعلی‌بن عبدالله محمد. بلدمی:۳>۱ 

ابوعلی‌بن لیث:۲۰۲۳ 

ابوعلی‌بن محتاج,۲۳۱۰۲۲۷ 

ایوعلی‌بن محمدین مظفر:۲۳ ۲۳۱۰۲ 

| بوعلی‌چاچی:۲:۸ 

ابوعلی‌چنانی:۲۳۱ 

ابوعلی‌دامغا نی۲۰ ۳۵,۳ 

ابوعلی دقاق:۳۵۰ 

ابوعلی ساجی:۲۱ 

ابوعلی سلامی بیهقی,۳٩‏ 

ابوعلی سیمجوری: ۳۵ 

ابوعلی فهستانی:۰ ۲۳ 

ابوعلی محمد,۱۷۷ 

ابوعلی مروزی:۲ ۰ 

ابوعلی مسکویه: 1۰۸,۱۳ 

اپوععر ر. محمدین یوسف 

ار ۱ 

ایوعمران د. موسی‌بنعباس 

ابوععرو ر. احمدین محمد وعبداللهین‌مقفع 
وعثمان بن‌سراج الدین وعثمان بن‌محمد 
ومحمدین اسد 

ابوعوانه د. یعقوب بن اسحق 

ابوعون د. عبدااءلك‌بن یزید 

۱۹ 

ابو عیینه بن مملب:۱۲۸ 


ابوعون 3 


اپوفریش ر. محمدین جمعه 

ابوکالیجار ر. خاص‌بيك و گرشاسف 

ابوما لك‌الاخطل الاصم: ۱۳۱۳۰۰۳ 

ابومحمد ر. احمد بن‌عبدوس واحمد بن محمد 
وبدیع‌بن محمد وجعفربن احمد وحاجب 


سفت 


این‌احمد وحسن‌بن علی و حسن‌بن محمد 
وعباس وعباس‌بن ابوالعباس وعبداللهبن 
احمد و عبدالله بن اسحق و عبدالله بن 
عروه و عبدالله بن محمد و عبدالله بن 
مهد بن عبدا لرحءن و عبدا لاه بن محمد 
ابن یععوب و عبداللهبن مقفع وقاسم‌بن 
حسین ومنصورین علی ونوح بن نصر 

| بومحمد بخا رخداة: ۱۹۳ 

| بومحمدبن اعثم کوفی نت احمدین اعنم 

یر ۱ 

ابومحمه عباس (اهیر): 4۰۱-۶۰۱۵ 

ابومحمدکافی زوزنی:۳۵۱ 

ابومحمد مرتعش ر. عبدالله‌ین محمد 

ابومحمود ر. عبدالله بن محمد 

ابومسام ر. عامرین مکامل و عبدا ارحمن 

ابوه‌سام خراسانی:۲:۳۵ ۱5۱۰۱۳۸۱۹۵۱5 - 


:۱۱۳۰۱۱۰۰۸۱۵۸۸۱۵۵ - ۲ 
۱-۵ 


ابومعاذفاریابی:۱۵۸ 

ابومقاتل ر. حفص‌بن مسلم 

ابومنذر د. هشام 

ابومتصور زنب احمدین عبدون وحعفردوا نقی 
و حسین بن‌محمد وطلحه و عبدالملك بن 
محمد وعماربن محمد و همحمد ین حسن و 
محمدبن عبدا لرزاق وعحمدین محمد و 
مسعود بن وهسودان و مملان بن و هسودان‌و 
موفق بن علی و وحسودان بن محمد 
وهستودان ویوسف بن اسحق 

۳:۱ 

| بومنصورین‌مسعودین مملان ۰ ۶۷۷ 

| بومنصورثعالبی:۲ 4۷۰۳۲۰۰۱ ۹,۳ ۰۳۵۵۰۲ 
۹ ر. عبدالملك‌بن محمد وثعالبی 

ابومنصورحیلی‌عضدی دیلمی (قطرات): ۶۷۳ 

| بومنعورچغا نی‌عارض:۹۷ ۶۰۱۰۳ 

| بوعثصور حاجتا لحجاب : 4۷۰ 


ابومنصور بافری : 


ابوملصور؛ خزارچی:: ۲۶۱ 


۷5 


ابومتصورطاهوی , ۲۶۱ 

ابومتصور فوشنجی‌ملقت بمضرابا لشعراء ۱ 
۱ 

آبومتصور کر پکری, ۶۷۸ 

ابومتصورمععری ,5۲۵ 

ابومتصور مملان : ۶۷۸ 

ابوموید بخاری : ۲۷۳ 

اه ۱۱۸۲ 

ابو نجم دکانی: 2۳۹ 

ابو نصر ر. احمد بن اسه‌عیلو احمد بن‌محمدواحمد 
ابن‌منصورواحهد بن نصروجستان و خلیل بن 
| حمدوسعد بن‌مهدی وعبدا لوهاب‌وعلی‌بن 
ابوعلی وعلی‌بن احمد ومحمدبن احمدو 
محمد بن حمدویه و محمد بن مح<مد و 
محمد ین مسعود و محمد بن مصور ومحمد 
ممالان و مملان 

ابو نصر(مه‌دوح قطران) ۰ ۶۷۷۰۲۷۰ 

ابو نصراحمدین نصرقباوی : ۱۲ 

ابو نصر بن‌احمد : ۲۷/۲۱۶ 

ابو نصربن مسعود مملان ۰ ۲۹۶ 

ابو نصردن هزیم‌هزیمی معافی: ۳:۸ 

ایوتسی رت ۲۵ 

ابو نصرظر یفیا بیوردی ۰ ۳۶۷ 

ایوتصرعتیی اه ۱۹ 2۸۷۰۹۱۵۰۱۳ 

ابو نصومرغزی : ۲۸ 

| بونصرمملان ۰ ۲۸۲۷۷۰۲۷۰۸۲ ۶۷۳-۷ ۰ 
۷۸-۷۷ 

ال ری ۰ ۱۳۵۰۳ 

ابونعمان : ۱۵۸ 

ابونواس: ۲۸۷ 

ابووعب ۰ ۱۵۵ 

اپوهاشم ر محمدین منتش 

ابوهشام الکنا نی ز بر( 

| بوهلال طالقا نی ۱۵۵ 

ابویحیی ر. احمدبن فتل و طاخربن‌ابو - 
العباس 


آبویزید ر. حاتم‌بن محبوب وخالدبنمجهد 

ابویزید بلخی , ۲۵۱ 

آبویزید بنکی, ۳۰۸ 

آبویزید نثکی ۰ ۲۰۸ 

ابویمقوب ر. اسحق‌بن ابراهیم و یوسف بن 
ناصرالدین 

ابویعقوب‌بن نوح‌بن منصورین نوح سامانی : 
۱۷۷ 

ابویعلی ر. عبدالءومن‌بن خلف 

ابویوسف ر.یعقوبین‌اسد 

ابویوسف : ۱۹۸ 

ابویوسف عروضی: ۲۸ 

ابپری (شاعر) : ۲۸ 

ایختریها : ۵۸ 

انسن خوارزمشاه (علاءالدین) ۰ 1۸۳ 

اته (دکترهرمان) : ۰۱۰ 4*6 - 59۸ 

اثفیان : ۱۷۵ 

اثفیان سك (از اجداد سامانیان) :۰ ۱۷۵ 

را 
آزادان وحروحران 

احمد حکیم ۶ ردر. حکیم احمد 

احمد ( دهقان بخارا) ۲۶۰ 

احمداشنانی : ۲>۸ 

احمد امیر گوز گانان : ۱۹۵ 

سوت ی را 


آزاتان و 


احمدین ایراهیم , ۳۱۱ 

احمدین ابراهیم برکدی : ۲۳ 

احعدین اسحق‌ین ایوب ضبمی شیخ شافعیان 
(علامه آبوبکر) ۰ ۲۵ 

امین یی مان ان و 
طفات‌بن نوشزدین بهرام جورجنشنش : 
۰۱۷۰۰ ۳۵۵۱۱۸۰۰۱۷۸ 

احمدین اسدساهانی :۰ ۱۷۸۱۱۷۰۸۱۷۵ 

احمدبن اسمعیل بن احمد سامانی (لهیرشهید 


ابو تصر):۲۱۰۲۱۲۲۱۹۹۰۱۸۱۰۱۷۷۰- 
۵ ۳ ۰۲۳۲۰۲۱۱۲۳۸ 
۱ 
۵ ۲۳۳۸-۳۲۱ ۰۳۷۸۱۳۵۵۰ 
3 

احمدبن عم کوفی : ۰۱۲ ۱۰۰ 

احمدبن السید زینی‌دحلان (سید) ۰ ۱۳۸ 

احمدین بویه (معزا لدوله) : ۲۲ 

احمدین خامه کرما نی( فشل‌الدین) ۰ ۳۵۶ 

آحمد بن‌حفص بن‌زر قان‌بن عبدا للها لجر عجلی 
بخاری معروف بابو حفص کبیر( خواجه 
امام | بو حفص]:۱,۲۷ ۲۳۵۰۱۹۱۰۳۵۰۳ - 
۳۳۹ 

احمدین حمدون ب-ن عمارةبن‌رستم اعدشی 
نیشا بوری حافظ (ابوحامد یاابوتراب): 
۳:۳ 

احمدین خالد :۰ ۱۷۸۰۱۲۹ 

احمدین زرین بامشانی هروی محدث (ابو- 
علی) هه 

احمدین سعد (خواچه امام ایو د ۱۳ 

احمد بن‌سهل بلخی(| بوزید) : ۲۶۱ 

احمدین سهل‌بن هاشم بن و لیدبن جیلببن 
کامگاربن یزد کردبن شهریار ۰ ۰۱۹۰ 
۵ ۱۳-۱ ۲؛ 
۲۱۷-۰ 

ا<هدبن سیدزين دحلان (سید) : ۱۳۸ 

احمدبن شعیب بن علی نسایی(| بوعبدا لرحمن): 
۲:۲ 

احمد بن‌عبد | لصمد عابدی ( دهقان ابورجا) : 
۱ 

آحمدبن عیداله ۲۰۱۰ 

احمدبن عبدالله خجستانی: ٩۳‏ 

احمد بن عبدوی عنزی طرایفی ( ابومحمد): 
۲۵ 


وفت 


احمدبن عبدون عبدو نی(ابومنصور): ۲۱ 

احمدین علی‌بنا بوجعفرمحمدبن صا لح‌بیهقی 
معروف بروحعغرك باجعفرك( ابوجعش): 
۳۸۹ 

احمدین علی‌بن حسن پن حسئویه نیشایوری 
تاجر محدث (ابوحامد) :۲۱ 

احمد بن‌علی‌بن شهریاررازی نیشا بوری حافظط 
(ابویکر): ۲6۲ 

احمدین علی‌بن علاء جوزجا نی(| بوعبدال) : 
33 

احه‌دبن علی‌بن عمر بن صالح بن احمدببن 
سلیمان‌بن ادریس بناسمعیل بن یوسف‌بن 
ابر اهیم حنفی‌طرابلسی‌منینی ۰ ۲۵۹ ۰ 
۶۷ 

احمدبن علی‌مخلدی کر گانی (ابوشریف) : 
۴۸۱۰۲۵۲۰۲۵۰-۹ 

احمد بنعمر ۱ 

احمدین عمر بن‌علی نظامی‌عروضی سمرقندی: 
ره نتلامی‌عروضی 

احمد بن عءربن رسته معروف باببن رسته 
(ابوعلی): ۱۲ 

احجمد بن عوض ب-ن احمد مذوچهری‌دامفا نی 
(ابوالنجم) ر. مذوچپری دامغانی 

احمدین فریغون : ۱۹۲ 

احمدبن فضل( زاهد ابویحیی): ۸٩‏ 

احمدبن قدام : ۳۰۵ 

احمد بن قوص‌دامفا نی‌مذوچهری معروف بشصت 
کله : 

احمدبن کماج (اعیر) :2۷۵ 

احمدین محمد ( | بوالفضل) : ۳۲۷ 

احمدین محمد | لمدعو بملازاده : ۱۳ 

أحمد بنمحهد المعروف به‌سکویه (ابوعلی): 
۱۳ 


ر. منوچهری دامغانی . 


احمدبن محمد الهعدانی المءروف با بنا لغقیه 
(ابوبکر): ۱۲ د. آبن‌فقیه 


2۷۸ 


احمد بن‌محمدبن براهیم طوسی بلاذری صفیر 
حافظ (ابومحمد) : ۲4۵ 

احمد بن مد بن احمد بنح4ص‌بن مسام‌چیری 
نیشابوری (ابوعمرو): ۲۲ 


احمدبنمحمد بن اسمعیل پن اسحق‌بن ابراهیم 


ابن‌اسرائیل‌بن فشاخرافرخشی اسمعیلی 
بخارایی (امام فقیه ابوبکر) : ۲۳۸ 
۳۳۸ 

احمدپن محمدین خلف‌بن لیث صفاری (امیر 
ابوجعغر) : ۳۰۲,۲۸۸ ۳۰۵- ۰۳۱۱ 
۱ 
۰-۹" 

احمد بن عحمد بن زید سکری مروزی 
(ابوالفضل) : ۲۶۱ 

احمدبن حجهد بن عم رتیمی‌سکندری حیحازی 
محدث (ابوبکر) :۲۳ 

آحمد ین‌محمد بن عمروبن مصعب کندی مصع. 
مروزی حافظ (ابوبشر) :۲46 


ی 


احمدین محمدین لیث : ۰۱۵۰ ۲۰۷۰۱۱۸۰ 
۰۷ 

احمدبن محمدبن مظفر (ابوعلی) 4 
۲۲۵-۶ 

احمد بن‌محهد بن‌موسی بن رجا بن حنش ار بنجنی 
یار بنجنی قاضی(ابوبکر) ۰ ۲۳۹ 

ا<هدین محهد بن نصرقباوی (ابونص):۰۳۰۱ 
۳۷۵ 

احمدبن محعدبن مارون : ۱۸۵ 

احمدبن مجمد بن یاسین هروی حافظ حداد 
(ابواسحق): ۲6 

احمدین محه‌دین بحیی‌بن بلال نیشابوری 
(ابوحامد): ۰۲۶ 

احمدبن محمه غغاری ( قاضی) : 2٩۰‏ 

احمدین محمد معروف بءسکویه (ابوعلی) : 
۳ ص25 2۹ 


احمدین محمد همدانی معروف بابنالفقیه: 
۲ 6 ۶ 404۹-5 ۵ 

احمدین محمود معین | لفقر اء ملازاده : ۱۴ ۰ 
۱۳ 

احمد بن مثصور اسدی طوسی (ابو نصر) ر. 
آسدی وعلی‌بن احمد وابومتصور َ 

احمدین منوچهر شست کله ( شمس‌الدین ): 
۰۰ 

احمدین موسی‌مرزوق :۱۹۶ 

احمدبن موّمل (ابوالحسن ) :۲۳ -4۲5 

احمدبن نصر بن احمد ین اسه‌عیل‌سا ما نی :۱۳۳ 

احمدین نصربن احمه سامانی: ۰۱۹۳۱۷۷ 
۱۹۵ 

احمدین نتصرقباوی (ابونصر) : ۱۲ 

احمدین یحیی بن‌اسه سامانی (ابوالعبای ) : 
۳۹۰ 

احمد بن یحبی بن‌جابر بفدادی بلاذری: ۰۱۲ 
۱۱۳۸۸۵۸ 

احمدین یموب رزدانی : ۳۰۸ 

احمد پهلوان لشکر : ۱۸۲ 

احمد چه ناصحی: ۳۹۶ 

احمد حسن: ۳۲۱ 

۱۷۸ 

احمدخوارزمی : ۰۲۳۲-۲۳۱ ۳۳۰- ۳۳۷ 

احمد دراز : ۱۷۱ر. احمد طویل 


احمه خالد : 


احمد رازی د- امین‌احمد 

احمد سامانی (امیر تصیرالدین ) :۲۰۲ 
احمه سمسار (دهقان) : ۰4۱۰ ۶۸6 

احمد طویل: ۲۰ آر. احمد دراز 

احمد علی‌احمد ( مولوی‌آغا) : 1۲۸,۲۷۲ 
ا<مهعلی‌خان کرمانی: ۳۵ 

احمد محتاج (امیر) :24۷4 ٩۷۵‏ 

احمد مردل: ۲۸۷ 

احمد مثصور : ۲۸ 


احمد واتکی: ۲۶۸ 

ری تخس هی 3 

احید ر. مسجد احید 

اخشاد فرغانه : ۱۲۰ 

اخشونواز : ۷۵ 

اخشید : ۷۱۰۵۲ 

اخشیدین سارك : ٩۸‏ 

اخشید سرمارك :۲ ۱۲ 

اخطل‌الاصم (ا بوما لك): ۰۳۲۲ ۳۲۰ 

ادبن بنداد : ۱۵ 

ادرس (پارچه) :۱۷ 

ادریس بن‌عبداله : ۱۵۰ 

ادر یس‌بن معقل بن‌عمیرعجلی: ۱۶-۵ 

آدریسی: ۱-۲۵۹ ۶ ۶ 
-4۱۸ ر. عبدالرحمن‌ین محمد. 

ایوکار بلوشه ۰ ۳۲۳ 

ارات سای هی زرا 

ادوارد زاخائو :۲۰۹ 

ادیب سابرترمذی: ۸,۰۹,۳۷۳ ۰۹6۲۰6۳ 
4۵ ۷6۲ 

ادیب نیشابوری : ۲۸۷ 

آذین‌بندادبن وسیحان : ۱۶۵ 

اراتستن: ۹ 

ارخن:۷۳ 

اردشیر : ۳۳۷۰۱۸۳۲ 

اردشیر با بکان :۵۵:۳۳۷۰۱۸۳۲ 4 

ار دشیر پسر با بك :۸۱ 

ارسلان بن مسعود غزنوی ( ابوالملوك ) : 
1:۸ 

ارهنی: ۱۸,۵۸ 

ارموی: ۶۷ 

ارویایی: 4۳۵ 

ارومی :1۷۳ 


٩۵ : ارییید‎ 


8۷۹ 


ازپوس : ۶۲۹ 

ازد : 1۷۳ 

ازدی : ۶۷۳ 

ازدیان : ۱۵۵ 

ازرقی‌هروی : ۱۲ - ۵5۰۰5۲۰۶۱۳ , 
م3 

ازهری : ۶*۰ 

اساوره + ۸۸ 

اسپر نگر(دا کتر) :۲۷۳ 

اسپمبد (ازاجداد سامانیان) : ۱۷۵ 

اسپهید هوشنك: ۱۷۵ 

اسپیتامن : ۵۷-۵7 

استاد ر. عبدالاین محمد . 

استادسپید مونی ر.عبدالله بن‌محهد 

5۸۰ ۸ 

استاد سس: 9۰ ۱۵۲ 

استاد عجم ( رود کی) : 1۵۰,61۸ 

استاسی اد عسی؛ ۱۵۰ 


9 ۰ 


استاد سمرقند : 


استرابن 

استغذایی نیشابوری : ۲۶۷ ۰ ۳۵۹-۳۵۸ 
7 رین ۳ 

اسحق (آل) : 1۸۵ 

اسحق‌بن ابراهیم بن نصر نیشاب-وری شبتی 
(ابو عون ۱2۰۲ 

اسحق بن ابراهیم خیطی: ۳۳ 

اسحق بن احمدین اسدساما ۱۱/۱۵ 
۷۱- ۱۹۶/۱۸۲- ۲۰۱/۲۰۲۰۱۹۵ - 
۸ ۶۰۲۱۵-۲۱۰۲۱ ۳۳ 

اسحق بناسم‌عیل‌بن جعفربن داودین یوسف 
یاسیف‌بن جبلة بن <سین‌بن معد زاهد 
با بکسی‌سه‌رقندی ( ابوا براهیم) : ۲6۰ 

اسحق‌بن طلحه : ۱۰۰ 


اسد (بنی) ر. دروازة بنی‌اسد . 


2۸۰ 


اسدین احمدین اسدسامانی ( ابوالاشت » : 
۳/۱۸۰۰۱۷۷۰۵۰ ۱۹-۱5 

اسدبن احمدین اسمعیل سامانی :۱۳۷ 

اسدبن سامان خداه :۱۱۷۸-۱۷۵ 

اسدین طاحه طاهری : ۱۷۸ 

اسدین عیداله قسری یاقشیری یا قصری:۱٩-‏ 
۲ ۱۱۳۸۱۳۷۰۱۱۳۵ 
۱ 

5۲۱۳۷۳۲۱۳۲۵ ۷-۲۵۰ ۰ ٩ اسدی طوسی:‎ 
4٩۰2۷۱۸۷۲ 

اساری ی ۹ 

اسعدی (شاعرن: ۳۹۲ 

اسفارین شیرویه دیلمی: ۲۲۲-۲۱۹ 

اسفذد‌یار :۰ ور. سفندیار. 

اسف : ۵۸ 45۹۵ 

اسکافیر. علی‌بن مح<مد . 

٩۵:۲۳:۱۰ : اسکجکت‎ 

اسکندربن قابوس: 1۷۵ 

استکندر ذوالفرنن: ٩۰‏ 

اسکندرمقدونی: ۰۵۷-۵۵/6۷-6۱,6۰۰۲۱ 
۵۱۱-6 4۵ 

استکهد (ازاجداد سامانیان) :۱۷۵ 

اسکیث : ۰ ,۱۸,۵ 

اسلم‌ین زرعه کلابی: ۱۰۲۵۱ 

اسماء ( دخترابومسلم خراسانی): ۱۶۶ 

اسماعیل سامانی: ۱/۸۰ 

اسماعیلیان : 4۰۱ 

لاله مت 

اسمعیل اصفهانی: ۲۵۲ ر. کمالا لدین . 

اسمعیل المنتصر بن نوح ( امیرابوابراهیم) : 
۲۹۱۳۰۱۸۱-۷ 

اسمعیل‌بن احمد ( فقیه ) : ۰۳۱ ۰۳۲۳ 
۳۳۰ 


انا 
حنمان‌بن طفاث‌بن -وشردین به-رام 
چوبین : ۱۷۲۳ 

اسممیل‌رن احمدین اسدین سامان‌بن حبادبن 
مار بن نوشوت بن‌طمعان ین به رآمچو بین: 
۱۳ 

اسمعیل بن احمد بن‌اسد سامانی:۰۱۷۷-۱۷۵ 
-۱۹۱۰۱۸۰ 

اسمسیلی احمه سامانی (امیرزاووا برااهي ): 
۰۳۸-۳۷۰۳۵۸۳۹ ۰ - ۰5۵/5۲ 
۱۸۰۰۱۷۰۸۱۷۳-۵ 
اه رو 
۰ ۰۱ 2۲۳ 
۱۱-۰ ۱۲ ۲۲۱-۹ 
۱۵ ۰۱۱ /۱۱۱۳: 
۸۵۵ ۰۳۸۲-۲۸۰۸۳۷۵ 5۰۳۲-6۰۱ 
۰6۲۹-۲۸ ۸۷۶۷۹ 

اسمعیل بن‌عبادطا لقا نی(صاحب) :۱۷۱ ۰۲ 
۱۰-۰۳ ۲ر.صاحب بن‌عبا د 

اسمعیل‌بن محمد بن اسلم قاضی سر قندی : 
۱۳ 

اسععیل‌ین محمدین فل بن محمدبن مسیب 
نیشابوری شعرانی عابد ( ابوالحسن ): 
۳:۹ 

اسمعیل‌بن نصربن احمدین آهمعیل‌سامانی: 
۷ اه 

اسمعیل بن نوح(| بوا براهیم یا | بوا لقأسم‌منتصر): 
۲۰۳۰۱۸۱۷۲ 

اسمعیل پیغامیر : ۱3 

ال سامانی زرم ۱ 

ای ایا 

اسم‌میل‌منتصر بن نوح‌بن‌منصور بن نوح‌سامانی 
(اس واه با ابزهاس)۰ ۱۱۷۷ 
۱ 


ات 


اسمعیلی(مذعب): 6۰۳:۳۳۲۸۲۱۵۰- 6 5۰ 

اسمعیلی (احمدین محمد):۲۲۳۸ ۰ 

اسمعیلیان: 2۰۷ - ۶۰۶ 

اسه‌میلیان (خاندان): ۲۳ 

اسمعیلیه: ۰5۰,۳۹۵,۳۱۶ 

اسمعیلیه ( درهم): 33 

آسیدبن عبدالله: ۰۱۵۶۰-۱۵۵ 

اشرس بن عبدا للهسلیمی کامل: 2/۹۱ ۱۳۵:۹- 
و 

اشرف ر. حسنغز نوی 

ارف بن شرف مذ کر فاروقی: 1۹۰ 

اثر فی ر . حسن غز نوی ۰ 

اشعث: ۰۰۱۰۳۹۷ 

اشکانی: 3 

اشکانیان: 4۰ ۵۸ ۰۷۰۸۱۷۱۱۲۸۰ ۸۱ ۰ 
۵ 

اشمو نی(جامه): ۱۷ 

اشناس: ۰۱۷۲ 

اصیم‌ید: ۰۱۲۵ ۰۱۵۲۰۱۲۸ 

اصیید: سکزی:۰۸ ۱ 

اصطخری: ۲۸۰۲۵-۲۳۰۲۱-۱۷ ۲۰ ۰۳۸-۳ 
۰ ۱ 2۸-۶۱ 2 ۵۱۳ ۶ 1۵ 
۲ ۲۳۶ ر. 
ابراعیم . 

اصفمانی: ۰۱5۵ 

اصمعی: 3 

اطروش ر. حسن . 

اطروش علوی: ۲۱۷. 

اعاجی: ۲۵۶ - ۰۳۵۵ 

اعثم کوفی :۰۰۱۲ ۰ ر. احمدین اعثّم و ابو 
محمدبن اعذم. 

اعراب: ۸۳۰۱۷۱:۲۳ 2 ۸۸ ۱۹۱۰۱۹۰۰۸۵۸ 
2۵ د: عرب,وردازها 
وتازیان . 


(امت 


آعور بن عردا لاه لیئی: - 

غاجی: 4 ۲۵ر. علی‌بن‌الیاس . 

غاچی: ۰۳۵۶ 

غجی: ۶ ۲۵ر. علی‌بن | لیاس. 

اغچی: ۲۵ 

|فتالانوس: ۷۵ . 

فتالمت: ۰.۷۵ 

- ٩۵۲۳۰۲۱۳۰ ۶۷۰۲۵۱۳۱ ۲۸ فراسیاب:‎ 
۲ 

فشین: ۰۱۷۵۱۷۱۰۶۲ 

اذشین کاو( ازاجداد ساما نیان): ۱۷۵-۱۷۶ 

فلا لدین ر. احمدین حامد. 

فنانی (باد): ۰۱۰ 

افلاطون: ۳۹۰۰۳۱۲ر. فلاطن . 

اقبال (دکترمنوچهر):۲۸۹. 

اقبال (عبای) : ۳۹۰۳۲۹۰۵ ۳۰۱ 
را 

اقدم الشعرا (رود کی): ۲۸۰ 

اکرامی (جلال): ۲۸۱ . 

اکریءوش ترا ۱ 

انکوست: ۷۰۰۱۳ 

الب ارسلان سلجوقی: ۳۹۰,۳۳۳ 

الیعیکین: ۳۰۳۰۲۶۱ ۲۶۰ 

الغ‌زاده(س): ۰-۲۸۱ 2۲۸,۲۹۳,۲۸۲ 

الفت: ۲۹۵ر. محهد‌باقر. 


الله‌داد ین اسدا لعاها علیشی ر سرهندی متخلص 
بفیضی: 1٩۰‏ 

| لمقدسی:۱۰۲۲-۲۲۰۱۷۰۱۲ ۲۱۳۸۰۳ 5-۶ 5 
۸ 2 ۰۵6 ۰۱۹۹ ۰۲۰۶ ۰۲۰۸ 
۶ ر. محمدین احمد. 

| لمتتصرلال رسول‌الله: ۲۱۷ 

الموفق‌بالله (احمد): ۲۰ 

الموّید لدین‌الله: ۲۱۷ 

الناطق با لحق: ۱۸۹ 


2۸۲ 


الیاس بناسحق‌بن احمدبن اسدین سامان‌خداء 
سامانی: ۰۷۰۱۷۷ ۰۲۱۵-۲۱۱۲۱۱۲ 
۸ ۳۵۹۰۵ 

الیاس بن‌اسدبن سامان‌خدا< سامانی: ۵ 
۱۲( 

الیاس بن نصر بن احمدبن اسدین سامان‌خداه: 
متس 

ام ابان: ۱۰۰ 

امالفضل: ۱۳۰ 

امالقاسم:۲۲ 

امامابراهیم: ۰-۱۶/۱۶۲-۱ ۰۱4۸۱۱ 
۰ ۱۵۱ر. ابراهیم‌بن مجون 

امامی:۳۹۰ 

امامیه: > . ء 

امانف (رجب): ۲۹۲۹۱-۲۹۰ 

اعرء القیس: 2۸۰-4۷۹ 

!ممحمد: ۱۰۷ 

امو لد: ۱۲ 

٩۱,۸۳ اموی:‎ 

آمیةبن‌عبدا لله بنابی| لعاص بنعبدشمس: ۱۰۹ 

امیةبن عبدالله بن خالدبن اسدین ابوا لعیص 
این‌امیه: ٩۱‏ 

امیرالشعراء ر. رضاقلی 

امیرالملك ر. محمد صدیق 

امیر بن عبدالله: ٩6‏ 

امیرحمید ر. نوح‌بن اصر 

آمیرشم.ه ال احمد ین اسمعیل 

امیرعادل (اسمعیل‌بن احمد): ۰۲-4۰۱ 

امیر قلوف (س.):۲۹۰ 

امیربلع‌می: ۲۱ 

امیرنظام: ۲۱ 

امیر وس‌ر. همر 

امین : ۱۱۹ -۱۷۰ر. محمدامین‌ومحمدبن 


باکت 


امین آل‌محمد: ۱5 

آمین‌احمدرازی و رت 
۳۹4۸ 

امین‌بن‌الامین : ۱۱۵ 

امیه (ینو) :۱6۱ 

امیه (بئی): ۶ ۰۱۶۰۸۱۰ ۱۵۲ 

انبیا: ۵۱۲,۳۹۷ 

انس‌بن ابوانس بن ربیع‌بن زیاد الحارثی : 
۱ 

انس بن‌مالك: ۸٩‏ 

انصار: ۶۷۳,۹۷ 

انصاری ر.ابوالحسن 

٩۸-٩۷ انصاری:‎ 

اتگلیسی: ۰۳۱۱۳۰۵ ۱۲۲۲ ۱۲۱۰۲۰ 
3 

انندراج: ۱ 

۵۴٩۹:۵۱۷۰ 4۵/۶ ۲,۳۸۲ آنوریابیوردی:‎ 

انوشیروان: ۹۸۰۰۷۰ ۶۷۹,۲۵۲ 

انوشیروان خسرواول: ۱4۶ 

او تیکیوس: ۷۰ 

ای ما 

اور لیوس ویکتر: ۱۳ 

آورمزد: ۶*۷ 

اوس بن ثعلبةین ظفر بن وديعة بن مالك بن 
تیملاه بن‌ثعلبة بن عکیه تمیمی : ۰٩۱‏ 
۷۰۰ 

اهل‌بیت: ۱۷ 

اهورمزد: ۵۵ 

ایاز:۰ 4۲,۲۳ 

ایاس بن‌بیهس باهلی: ۱۱۵ 

ایای بن عبدالّه بنعمرو: ۱۱6 

۰460۲۵۱۲۳۲۱۰۱۹ ۰۱۸۰۱۰۵ ایرانی:‎ 
۸۱۱-۵۵ ۸۲۱۷۹۱۷۵۰۱۵۱۵۹۵۲ 
٩ 


۱۱ 


ی ماد وونل 
۸ ۰ ۹۵ 1۸۰ 


د. عجم 
ایرانی زاده : ۱۵۴۳ 
برانی نژاد: ۰*۳۰ 


ایرانیان: ۰۷-۸۲ ۵۸:۱۵ ۷۵۱۸۷۰۱۸۱۲۸- 
+ 
ک ۵ ۳ رز 
9 

ایرج: ۱۷,4۷ 

ایریارت: 4۲۹ 

ایستامی: ۷ 

ایغور: ۷۹۰۷۳/۲۳۲ 

ایلخان: ۵ 

ایلك خان: ۲۹۳۰۱۸۱ 

ایلی‌خان: ۷۳ 

اکمه: ۳۹۷ 

ایوب ر. چشمة ایوب 

ایوب بن‌حسان : ۲۵ 

ایوب‌بن سلیمان‌بن عبداامك: ۱۱۰ 

ب 

بااشعت ۲۹۷ 

بابك: 4۵۵ 

باحور :4 ۵۲ 

بادغیسیان: ۱۵۲ 

بادوسیان:۱۱ 

باذان (بادشاه مرورود):۱۱۷ 

باربد: ۰ ۸۸۰۱۲۸۲۱۲۷۷۸۲۵ ۶۸۱۱۳ 

بار تو لد (و.):۳۳:۲۷۹ 

بارس (غلام قراتگین): ۲۱۷ 

باری‌کیر ۲۰۸۰۱۵۰۰ 

بارما نی(سرهنگک): ۱۵۵ 

باز کریاز یدوی: ۳۰۸ 


۸۳ 


باطفی: 4۰۱,۳۹۷ 

باطنیان : ۰۱:۳۹۸-۳۲۹۷ ۶۰۲-4 

باغی: ۱۶۰۳۰۱۰۱ 

با نجین دیلمی:۲۲ 

باهلی:۱۲۵ 

باهایان: ۱۲ 

بایزید بنکی:۲۰۸ 

بایزید ننکر: ۳۰۸ 

باینجور: ۱۱۹ 

بت: ۱۳۰۸۲۷ ۱۳۹۱۱۳۹۰۸۱۱۲۱۱۲۵ 
۰4۵۸/4۲ ۱۱ 
3 | 

بت پرست :۱۱۳۰۲۷۰۲۲ 

بت پرستی : ۵۲5 

بجستا نیان : ۱ 

بحتری ( ابوعباده و لیدین عبید ) : ۰۱۳ 
۰۸۵ 

بحربن درهم ۱۳۶۰۰ 

بحر بن‌ورقا, شاج خن ۱ 

بخارا خداة ۱۰۱,۹۵ ۰۱۱۹۸۱۱۲ ۰۱۳۲۸ 
۱5۹۰ 

بخارایی ۰ ۲۷۹۸۲۷۷ ۰۲۸۲۰ ۲۹۸-۲۹۷ 
۳۵۲ 

بخارایی(زبان) , ٩۱ر.‏ بخاری. 

بخارخداة: ۰۰۱۷۱۱۳۵۰۱۲۸۵۸۲۰۸۱۰ ۱۱۳۹/۹ 
4-۳ ۰۱۸۸۱ ۱۷۰۸۱۷۲ ۱۹۳۰ 

بخارخداتی : ۱۳۹ 

بخاری (زبان) , ۱۰۲,۱۵ ر. بخارایی. 

بخاری (شاعر) ؛ ۲۸ 

اه ۱ 

بختیار (ابوالعبيك ) ۰ ۰۲۵۲ ۳۹۲/۳۸۸ 

بختیار بن مملان (امیرابوالعلا) : ۶۷ 

بختیاری اهوازی: ۲۹5۹ 

بدرا لکبیر :۲۱ 


5۸۴ 


بدل‌بن ورفا : ۱۰۹ 
بدیع‌الزمان فروزان فر ۲۸۹۰ 


بدبعا لزمان همدانی : ۲۸ 
برازبنده بن پیروز : ۱۵۵ 
تاک تن رای ۰ ۲۰۰ 


بر کینسکی (ای.س: ۲۵۰ 

بر کینستکی(س. :۲۹۰۰ 

برا کینسکی (ک.), ۲۸۲ 

براوت (ادوارد ج.): ۳۵۱۳۲۹:۳۱ 

برتلس([۰): ۲۹۰ 

برجیس(شاعر) :۲:۸ 

برد بن‌سنان : ۸٩‏ 

بردزبه : ۲۳۷ 

بردی فندقی (پارچه):۲۷ 

برزويةٌ طبیب : ۶۳۰,۲۵ 

#رعشی: ۲۶۰ 

بر گزیدء عبنان : 0۰۸,۳۲۱,۳۱۹ 

برمك : ۱۱,۲۲ 

برمك (آل) : ۳۲۱ 

برمکی: ۳۶,۳۲۱ 

پرمکیان:۲ ۳۲۲-۳۲۱۸۱۷۸۲ د. برامکه 

بروخیم :۳۳۳ 

برهانی‌نیشا بوری: ۳۹۷ 

برهمن : ۵۲۱ 

بزورک ولد ۰ ۲۸ 

بزر کث مبربن بختگان: ۱۴۴, ۴۵۵ 

پسفروج : ۱۳۰ 

بشار (پدرا بومسلم) :۱۴۴ 

بشار ین بن‌مسلم‌بن عمرو بن‌حسین‌بن د بیعةبن 
خالدین اسدین قداعی‌بن هلال باهلی ۳ 
۱۱۰ 

بشارمرغزی : 545 

بشربن طغشاده : ۱۳۹ 

بصیروف (د.) : ۲۹۱ 


بطلیه‌وس (سردار اسکندر) : ۵۷ 

بطلیه‌وی : 6۲۱۸۱۵ ۰۱۵۸۰۶ 

بغدادی (دینار) :۳۳۹۰۲۳۲ 

بغوا : ۲۱۸-۲۱۷ 

بغرابيك ر. تل‌بغرابيك . 

بغراخان :۳۵-۲4 

بقایف (۰0) ۰ ۲۹۱۹۲۹۰ 

بکار ر. جویبار بکار و کوی بکار . 

بکاربن مسلم : ۱۵۷ 

بکتاش ۰ ۳۰۲ ۳۱:۲۹ - ۰۳۸۸ ۳۷۰ 
۳۷۲ 

بکتوزون (ابوالفواری) :۱۸۱ 

بکر بن‌العباس ۱ 

بکربن حنئللة بن انوه‌رد اسکار نی سغدگی : 
۱ 

بکربن محمدبن یسع: ۲۱۹ 

بکربن وائل: ۵۲ 

بکرمیکالی : ۱۳۶۰۱۳۲ 

بکیربن وشاح ٩۱:‏ 

بلاذری ۰ ۱۳۸۰۱۲۸۰۱۲ 

بلاذری صغیر: ۲4۵ ر. احمدین محمد. 

بلاش , ۸۰ 

بلال بن الازهر ۱ 

بل (بلی) ۰ ۱۷۶۲ 

بلسان : ۶۷۹ 

پلعمی: ۲۰۸۳۱۸۵-۰۲۱۷ ۱۳۳۲-۳۳۱۰۳۲۵ 
4۲-۱ ۵۰۳ ۷-۳ ۰۳۲۵۰-۰۲۹۰۳ 
5 ۵ 2۵ ۰۶۲-۶ ۰1۲۹ 
ر.محمد بن عبید له و محمد بن «حمد 

۱ 
۱۳۹۵۵ 

بلء‌می‌بزر که : ۳۳۸۰۳۲۵ 


بلوچ :۲۲۰ 
بلوشه (اد کار) :۳۱۷ 


بلهیان :۵۸ 

بلیزر ۰ ۸ 

بنت‌کیت ۰ 5۵۱۱۳۷۹۰۱۳۷۲ ره وایعه". 

بنجی ۲۹۸/۲۲۰ 

بندون : ۷۱ر. بیدون . 

پنوامیه : ۱5۱ د. بنی‌امیه . 

بنوجیهان ۳۵۲ 

بئوسامان ۰ 5۸۷-۸۶ 

پنوسلم : ۱۲۳ 

بئیات‌بن طغشاده : ۲/۹۵۰۱۳۵ ۱۰۵,۱۶ 

بنی اسد ر. دروازء بنی‌اسد / 

بئی | لمباس: ۲۰۸۵ ۰۹ ۰-۱5۵۰۱۳ ۱,۱ ۰۱۵ 
۳ . بنی‌عباس. 

بنی| لواجر ۱۵۷۰ 

پثی‌اهیه : ۱۵۳۰۱۰۱۰۶ ر. بنوامیه . 

بلی‌تهیم ۰ ۲۲۶۰۱۲۲۰۹۷ 

بنی‌حناله ر. مسحه بنی‌حنظله . 

بنی‌حنظله : ۱۱۳,۲۵ 

بنیر بیعةین حنظله : ۱۰۷ 

بنی‌سامان : 4۸۷-6۸ ر. پنوسامان . 

بنی‌سعد ر. دروازة بنی‌سعد . 

بنی‌شداد : ۶۷ 

بنی‌عبای : ۳۲۱,۱۳ ر. بنیالعباس . 

بنی‌عجل : ۶۷ 

بنیعهروین بربوع : ۱۰۰ 

بثی‌قتیبه , ۱۱۵ 

بنی لیث : ۳۰ 

بنی مروان : ۶۸۱۵۱-۱۵۰ 

بنی‌ملکان : ۱۱۵ 

بوالعبای : ۶۸۲,۲۸۷ 

بوالعبای‌بن طاهرین محمدبن‌عمرو : 

بوالعبایعمیر: ۳۱۰ 

بوالعلا : 4۸۲۱۲۸۷ 


بوالفتح (سپهسالاد) : 


باق 


۱۳۱۱۰ 


2۸2 


بوالفتح بستی: ۸۲,۲۸۷ 4 

بوالفقل (بلعمی): ۲۸۸ 

بوالقصل ات۲۰ 

بوالفضل حصین ۳۰۷ 

بوا له‌ظفر میرنصر ناصرالدین : 295 
بوالقاسم تاجی: ۱۵۵ 

بوالمئل: ۲۸۷ 

بوبکر دبیر:۲۰۱ 

بو بکرربابی, ۲۸۷ 


بو بکر نخشبی: ۲ ۵« 
بوبلاگ ۰ 2۰۲-۰۱ 
۱ 


بوجعفرك ۳۸۹۰ 

بوحثیفه , ۶ ۰۲۳ ۵۰۷ ر. ابوحنیفه . 

ور تفن 

بودا ۰ ۸۱۱/۱2۱۲۱۰۲۲ 

بودایی ۰ ۱۱۱۲۲ ۱ 

بوسعید شروطی: ۲۰۷ 

بوسعید مهنه : ۱۱ آر. ابوسمیداپو الخیرو 
فضل ال . 

بوسليك : ۶۸۲۰۲۸۷ 

بوشکور بلخی: ۸۲۸۲۸۷ د. ابوشکور. 

بوطیب مصعیی : ۲۰۹ 

بوعلی مروزی : ۰۲ 

تور ۱۱۱ ۰۱۱ 

بو لدیرف ([.۰۵) ۰ ۲۹۰ 

بومثل : ۶۸۲ 

بومعاذ فاریابی ۱۵۸۰ 

بومنصورچفا نی عارض: ۶۰۱,۳۹۷ 

بومین خاقان : ۷۳ 

دویه : ۲۲۷ 

بویه ([0): ۰۲۳۱ 5۷۵۱۳۵۹۱۳۳۶ 

بهافرید مغ: ۱۵۹,۱6۸ 

بهافریدیان بادغیسی: ۱۵۲۰ 


بهاءالدین ر. محمد ومحمدین‌علی . 
ی ن د و :نی 


بت 


بمآعا لدین‌عاملی(شیج): 2 
بایی(شیخ) :۲۷ 

بهاره‌شهدی (ماك| لشمر اء )۲ :۳۸۷۰۱۳ 
بهیودی (ع۰) ۰ ۲۹۳ 

با ۸۱ 

بپرام جنشنش: ۱۷ 

بهرام چوبین : ۱۷-۱۷۳ 

بپرام گور ۰ ۶۱۶۰۲۷۹۰۲۷۲۰۱۲۰۸ 
بپشتیان : ۱۸ 

بهپلواف : ۶۷۹ 

بهمن‌بن اسفندیار : 4 
ب‌من‌مردانشاه (ذوالحاجب) : ۸۱ 
بممنیار : ۳۲۹۰ 
بیاغو : ۱۰-۱۵ 

بیا نی(دکترمودی) ۱ 
بیت (اهل) : ۱۷ 
بیت ساسان : ۸۱ 


۲۸۹ 


بید بای 30 

بیدون بخار خداه : ۱۰۵,۹۵,۲۸- ۱۰۰ 
ر. بندون . 

بیژن :5۵5 

بیش‌الاعور (پادشاه چغانیان ): ۱۱۶ 

بیش بليك : ٩۷‏ 

پیعشس: ۶۲۳ 

بیل (طاعسو لیم) و 

بیوقی : ۳۱۹:۳۱۳۲-۳۱۲۰۲۱۰۰۱۳۲۸۸ ۰ 
۵ ۲ ۳۷۲۱۳۲۵۶-۳ 


۲ رنه ابوالفضصل ومحمدبن حسین. 


ب‌ِ‌ 


ترا ۱ 
پارتها : ۵۸,۵۵ 
پارس بیتکندی : ۱۹۷ 


پارسی: ۱۵ ۰۰۰ ۵ ۱۱۰۱۰ 


۲۷۵ ۰۲۷۰۰۲۹۸-۲۹۷ ۹ 
۱۲۹۹ -۲۹۸ ۰۲۹۵۱۲۸۸-۶ 


۱ ۱ 2۱۳۳۱ 
۵۰۲۵۲-۳٩۰۳۰‏ ۳۵- ۰۲۵۷ 
۱۵-45 ۲۵۸۲۲-4۲۱۰4 وس 
۶۳۷ 5۰۰ ۰ 
644-۳ 5۷۸۸4۱۵۸44 - ۶۷۹ 
ر. فارسی . 

پارسی‌دری :۰ ۲۱:۳۳۹۹۳۳۳۱۹ 2۲۷2۶ ۰ 
دراک : 

پادسی‌زبان : ۶۳۷۰۲۲۱۳۹۳۰۳۵۰۱۲ 

بارسیزبانان : ۷-۶ 

پارسی گوی : ٩۰‏ 

پا کاوا (۵.) :۰ ۲۹۰ 

پان‌چاگو : ۱۷ 

پان نامی : ۸۶ 

پاول هرن : 6۳۸6۳۱۳۸۹ 2۷۲-۷۱ 

پتگوسپان : ۱2۰ 

بردیکاس : ۵۷ 

پرطاوس :۰ ۱۷ 

پر کوپ ۰ ۷۵۸ 

پرنیان ( انگور) : ۲۵۰ 

پرویرس : ۳/۸۰ 

پرویز : ۲۹۰ 

پری : ۰۰۱۳۰۸ ۵۶4۱:۵۰۹۵ 

پسران جیهان : ۲۵۲ 

۳۳۹ 2 

پسر<سین بن عمرمروزی ۰ ۲۱۳ 

پسرحنار : ۲۰-۲۰۳ ر. مجمدین عباس . 

پسرخازم : ۱۰۸ 

سر ساامه: ۰ ۱۵ 

سرسواده : ۶۰۱۱۳۹۲ 

رید ری 

پسرکرمانی ۰ ۱۶۲ 

پسرهروزیه: ۱۳۰ 

پسرمقله ۰ ۶۷۹ 

پسر نوح : ۲۰۰ 


| اعنگه , ۱۷2 


پلوتارد 5۹9 

پلین تا 

پلی‌طبیمی‌دان: << 

پلن قدیم 8 

٩5 : بمیه‎ 

پو توریدزه (و.) : ۲۹۰ 

پودیایولی (پهاوان محمودقتا لی‌خوارزمی): 
۵:۹ 


پوزید ونیوس , ۷۰ 


چومو نیوی ملا : ۳ 

پهلوان د. پوریای ولی ومحه‌ودخوارزمی. 

پهلوان لشکراحمد ,۱۸۳ 

پهلوانی (زبان): ۲:۲۳۳ ۵:۶ ۳۰ هر. 
په(وی . 

پهلوی (خط) ۰ 2۲٩‏ 

پهلوی ( زبان )۰ ۰۱۱۱6۰۱۳۳۵۹۸6 
۳ ۲ 5۲۸-46 
۰ ۳۷۰۲۵ د. پپلوانی 

پیامیر: 4۰5 د. پیه‌بر وپینمیر ورسول‌ونبی 

پیران : ۵4-4۵۲۳ 

پیرصالح ر. صالح . 

پیر نیا (دت. مرن ,۵ 

پیروز ۰ ۷۵ ر. فیروز . 

کر ۱۷ 

+عروز سوم : ۸۲ 

پیروزی: ۲۸ 

پیشداد ( ازاجداد ساما نیان) : ۱۷ 

پیدامیر : ۲۶۰ د. پیامیر وپیفعیر وپیمبرو 


رسول ونبی . 


۸۲۷ 


پیغمیر ۰ ۱۰۵۰۱۷۰۵۱۲۷۸۱۲۷د. بیمیرو 
بیغامیر سارک ورسول ونبی. 

بیل‌بای ء 2 

بیلسم هام 

پی‌لوسه : ۸۱ 

پهمبر , ۲۹۵ ر. پیامیر وپیغامبر وپیذمیر و 
رسول و نبی . 

پئی‌هینگث کین ۸۲ 


(۳۳ 


تابعن ۱۳ 

تاپوخان: ۷۶ 

تاتارها : ۰۷ ۸۰۸۲ 

تاتئو: ۷۷-۷۰۷۲ 

تاعئوخاقان : ۷ 

تاج‌الدین ر. حسن‌ین محمد نظامی و 
عبدا لوهاب ۰ 

تاجالماك (امیر) : 5۷۰ 

تاجيك : ۰۲۸۲۰۸۳۲۸۰۱۸ ۱۲۹۱-۲۸۹ 
۳۹۳ 

تاحیکان : ۲۸۹ 

تاجیکی : ۲۹۱-۲۹۰ 

تاردو: ۷۰,۷۲ 

تازی : ۲۵۰۲۳۰۱۹-۱۸,۵-۶ ۱۳۲۳۰۱۲۹۰۲۰-۰ 
۸۵۱۸۲۱۷۵۸۷۱۸۱۲۵۵ 
۱ ی 
و 
۰۳۰۲ ۲۱۰۱ 
۸۸-۷ ۲۱۳۰۲۱۰-۳۰۹۱ - 
۵ ۷۳ - ۲۲۸ 
۱ ۱۱۵۱۹۸ 
۵ ۱ ۰ 
۵ 46 ۸۷-۶۷۰۵ 5ر. 


اعراب وتازیان وعرب. 


مات 


تازی (اسب ) ۰ ۰۵۲۲۰۱۱۳۱۳۲۰۹ ۱۵۲۰ 
۳۵ 
تازیان:۱۷۱ ۹۸۵۸۵۱۰۸۵۰۱۷۷۰۷۵ 
 (‏ ۱ 
۵ ۱۱ ۱۱۱ 
۱۵۱۵۱44 ۱۵ 3۱۱ 
2 
۳ ر. اعراب و تازی وعرب: 
تازی مندرك ۰ ۳۱۱ 
تاش :۱۸۷ 
تاش (ابوا لعبای‌حساما (دو له) :۰۱۲۳۲ ۳۳۰ 
۳۶۸ 
تاشه , ۸۲ 
تا لویین: ۱۷۰-۳۳ 
تا نینگک وانگک :۷۸ 
تان یو : ۷۳ 
تایو که چه : ۷ 
تائی‌دسونگگ : ۸۱-۸۰ 
تبایعه : 2٩‏ 
تب‌باد (باد) :۱ 
تبریزیان : 2۱۰ 
تبع : 2۹4 
تبع‌الافرتبن ابی‌ما لك‌بن ناش 2 
ری ۵ 
تثرا دراخم (سکه): ۷۰ 
تدن ۷۱۰ 
تربیت (محمد علی) ۰ ,۵۲۶ 
ترسا: ۸2۰۵۶2۲۵ ۰۳۲۳۹۰۱2۹ 6۸ - 
۶۹۵ 
درسی : 6 
۱۸۵ ۵ ۱۸۱۱۱44۵4۲ 
۰۸۷/۵ ۰۸۵۸۷۹۸۷۵ ۱۰۵/۹۵ 
۱ ۶۱/۱۷/۱ 
اک ا ۰ 


ترا 


۱ 
۸ ۲۸۰۱:۳۹۹۰ ۰ ,8۰۸6۱۳ - 
و و 7 

ترکان: ۲-۷۹,۷۷-۰۷۰۱۸۹۵۸۱۱۸ ۱۸۱۱۸ 
۵ ۰۱۲۸۰۱۱۸-۱۱۵ 
۰۱۱۰۸۱۳۸-۱ ۱۵۶ ۱۵۸۰ 
۱ 
۹۵ ۱ 
5 

ترکان جنوبی : ۷۸-۷۷۰۷۳۲-۷۲ 

ترکان شرقی :۷-۷۳ 

تروان شمالی : ۷۷ 

تر کان غربی : ۰۱۷۲ ۸۲۰۸۰-۷۷۰۸۷ 

تر کان‌مشرقی : ۷ 

تر کناز : 1*۱ 

تر کنازان : ه 

تر کتازی: 4۲ 

ترکزاد : ۷ 

ترك سمر قندی : ۳۷۸ 


ترکتان ۰ ۱ 
کی 3 ۳۵۵-۷ 
تن کمن مغلی: ۲۲ 


طرات تسا ۵ ۱۲۵۸ 

ترکگ مپه :۷۰ 

ترمدی: 1۷۳ 

ترمف شاء : ۷۱ 

تصنعیان : ۱۵۵ 

تکش : ۱۳۰۶۱۰۰۳۳۱۱۳۱۵ 
:۳ 

تمیم : ۱۳۵ 

تمیم : ربنی) ۰ ۰۱۲۳۰۶۷ ۲۲۶ 
تیم بن نصر :۱۲ 


تمیمی: ۳۲۲ 


یمان ۰ ۱۱۲۳۹۰۸ 
تناسخیان : ۱۵ 

تندر : ۱۱۵ 

توپوخاقان ۷۸ 
تودویا(م۰) : ۲۹۰ 

دور 3 

تورسون زاده (م۰) :۰ ۲۸۲ 
تور کایه : ۷۲ 

و دا ند ۱۹ 

توروشکه : ۷۱ 
توشمشویلی(ل.ن) : ۲۹۳۰۲۹ 
تولای ۱۳ 

توکی؛وئه : ۷۳۰۷۱ 
تولو : ۷۸ 

تولوخاقان : ۷۹ 

تلا مها 
تولی‌خاقان ۷۷ 

تومن : ۷-۷۳ 

تومی تو: ۷۹ 
تومی‌خاقان : ۷۹ 

تونك : ۷۷ 

تو نك شه هو : ۷۷ 

تووو : ۷۳ 

توهیان ۹/۹ 

تویوعوئن: ۷۸ 

تیبردوم : ۷5 

تیبول : 3 

تی‌تسو نگک ۰ ۷۷ 

تیم رآل) : ۲۲۸ 

تیم‌ور کور کن (امیر) : 4۵ 
تین‌چووانگ :۰ ۷۸ 

تین کی‌گوگه ۱/7 


8۸۹ 


ثابت بنعمهان‌ین مسعود : ۱۳۳ 

ثایر (ابوالفضل) :۲۳۲۳ 

شعالبی : ( ۳ ۳ 
۷ -۵۲ ۱۳۵۹-۲۵۵۰۳ 
رد ابوعتصوروعیدا لماك 

شءا لبی ر. حسین‌بن محمد . 

هملك ر. طاهرین علی 0 


تعیلا لسمع ر. حسن بنعلی ۵ 


‌ 

جابربن معاذالازدی : ۸٩‏ 

۰۲۷ ۳--- ۰۱ 
۰ ۳۸۵۸ - ۵ 
4۸۰6 ۲۸ ۲۰۰۱۳ -۶ ۵ 

جانان (نای‌زن): ۵۰۶۰:۳۲۲۰ 

جاهلیت (شاعران) : ۳۷ 

جبا ( ازاجداد ساما نیان) :۱۷۲ 

٩۰-۸۵ جبرئیل:‎ 

جبرئیل (جددیواستی) : ۱۳۲ 

جبرگیل‌بن یحیی : ۱۹۲,۱۵۹-۱۵۸ 

۱ 

جیذوی بزرگ : ۷۳ 

۱۱۸۱۱ ۱ 


ای : 


جیغو : 


حبلی: ۶۷۳ 

جیلی ر. عبدالواسع 

جبهان : ۲۵۲ 

حبهانی : ۲۵۲ 

جژمان (ازاجداد ساما نیان) :۱۷ 

جدیع بن‌علی معدیا لکرما نی : ۱۵۱۰۱۶۱ 

جراح‌بن عبدال الحکمی: ۱۳۰۰۹6۰۹۱ - 
۱ 

حرداد (ازاحداد سامانیان ): ۱۷ 


٩۷ : حردیه‎ 


8۹۰ 


حر فادقا فی ٩‏ 
نامح . ۱ 

جریربن عطية بن الخطفی حذيفة بن بدرین 
عوفبن کلیب بن بربوع ( ابوحرزه ) : 
۹۰ ۵" 


۸ 4۲۰ ر. 


جریربن یزیدبن جریر بدن عبداله بجلی : 
۱:5۹ 

جریر بن‌بزیدین حاتم : ۱۳۷ 

جریرطبری (امام): ۳۲ 

حجستان ۱ 

جستان‌بن ابراهیم‌بن وهسودان (امیرشرف - 
الذدین ابو نصر) : ۶۷۸,۷۰ 

حستان‌بن وهسودان ۱۳ 

جستان دیامی: ۱۹۰ 

جستانیان : ۲۰۰ 

جسنش (ازاجداد سامانیان): ۱۷۶ 

حعدةین هبیره : ٩۶‏ 

جعفر (امیرابوا لخلیل) : 2۷۸-۷۷ 

جعفر (نام رودکی) : ۲۹ 

جعفرالخشکی : ۶۲ 

جعفربن ابی‌جعفر داود : ۰۲۰۷ ۲۲۵ ر. 
جعفربن داود . 

جعفر بن‌احمد پن نصرحافظ نیشایوری معروف 
بحصیری (ابومحمد) : ۲۶۲ 

جعفر بن حنظله البم‌رانی : ۱۱۳۸-۱۳۷۸۵۸۲ 
۱۶۰ 

جعفربن داود : ۲۲۵,۲۰۷ ر. جعفربن ابی 
ند 

جعذربن عزالدین (ابوالخلیل) :1۷۰ 

جعفربن علی( امیرابوالفضل) : 2۷۰ 

۱۸ 

جعثر بن محمدالاشث : ۱۱۷-۱۱۱۹۶۱۹۲ 


حعفربن فعلا فرا لحاجب : 


جعفر بن‌محمد بخارایی نسفیمکنی با بوالحسن 


یا بوعید ال (رودکی) : ۲۸۲ 


حعفربن محمدبن حسن‌هستفاخی تر کی‌فریابی 
قاضی دیذور(|بوبکر):۲ ۲6 

جعفر پن محمدبن‌حکیم ین عبدا لرحمن‌بن آدم 
رودکی سمر قندی (بوعبداله) ۳ 
۰-۰۲۸۵۰۲۱۱-۲۸۸ ۲۹۰۰۰۱۲۸۰ ۰ 
۳۵ ۵۸( 21۱۷ 
۷۸ د. رودکی. 

حعفر بن محهدین علیءطار قمی:۷۹ 1۸۰ 

جعفر بن محمد رودکی : ۲۹۵۰۲۹۹۰۲۵۰ 

جعفر بن بحیی‌برمکی: ۱۳۷۰۹۲ 

جعفرخشکی: ۲ 

جمف رخلدی : ۲۳۷ 

جعفردو انقی (ابومنصور) : ۱۳۰ 


حعفرك : ۳۸۹ 

جعفر مجمد | لرود کی| اسمر قندی ۲۵۲ 
جعفریان : ۳۷ 

حلاب بخاری : ۲۸ 

حلالاکرامی : ۲۸۱ 


حلاا لدین عبدا لرحمن و ملکشاه . 

جلاا لدین بلخی‌رومی مولوی(مولانا): ۰۳۸۵ 
۱۲-۷ ؟ 

جلال|لدین حسینی اره‌وی معروف به-حدت 
رن 

جلالا لدین ملکشاه ر. ملکشاه : 

-جلال‌دیزه ر. قصرجلال‌دیزه . 

جلا‌همایی : ۲۸۹ 

جلیلک (۰۱/ ۰ ۲۹۰ 

جلیلوف (۰7) : ۲۹۳ 

چم : ۵۲۲ 

جمالا ادین‌ر. ابوالحسن وحسین‌وعبدا ارزاق 
وعلی‌بن قاضی اشرف ۰ 

حمالا ادین ابوالحسن عون بن قاضی‌اشرف 
یوسف قفطی ر. ابن المعط 
قاضی‌اشرف . 


ی و علی‌بن 


جمال | لدین‌عبدا ارزاق اصفمانی : 15۷ 


جدشیه + ۲۸۷ 


حه‌شید ( از احداد ساما نیان): ۱۷۵ 


جمم‌ور بن موار: ۱۶۹ 

حناب قندهاری: ۶۲۲ 

جذشنش (ا زا جدادساها نیان): ‏ ۱۷ 
جنگی: ۶۳۰ 

جلی : 8۳۹ 

۱۵5 

حجنید پفدادی : ۲۳۷ 


حنیدبن خاله : ۱۰۶ 


حنید ۶ 


حنید ینعبد | لرحهن بن عهرو بن حارث بن‌خارجة 
ابن‌سنان‌ین ابی‌ا لحار ثةالمصری: ٩۲,‏ 
۱۵۸۰۱۵۶۰۱۳۷-۰ 

جنمد که ر. محمدبن عبد ال 5 

حوانشیر: 4۷ 

۱۸۵ 

جودرن (حدابومسلم) : 6 ۱46-۱ 


جوا نه‌رد 


جودزه (حدابوسلم) ۱۵۲۰۱۵ 
جودون ( جدا بوم‌سلم) : 14۵ 
حورایف (ر.): ۲۹۳ 

حوری (کل) : ۲۱۰ 

جوزر (حدابومسلم): ۵ ۱ 
جوشک : ۱« 

۱٩ جوکی:‎ 

جویباری ر. محمد بن| بر اهیم ِ 
حرشیاری ر. محهمد بن‌عیدوس. 
جممبن صفوان : 15۱ 
جهمیان : ۱۱ 

جپن ۰ 1۵۶6 

جبوربن مرار عجلی : ۱۵۲ 
جیلی : 4۷۳- ۶۷۸,6۷ 


جییان (بنی) : ۳۵۲ 
جیهانی ر. ابومتصور واحمدین محمد( ابو 
عبداله ) و عبدالله وعبیدالله بن احمدو 


8٩۱ 


محمد بن احمد (ابوالفضل) ومحمدین 
احمه ( ابوعیدالله ) و محمدین احمد 
(ابوعلی) ومحمدینم<مد ۰ 

حیهانی : ۰۷۰۳۲۵۲۱۳۰۳۱۳۰۱۲ 


حیها نی‌بزر کش ر. محمدین احمد. 


‌ 

چایکین( کنستانتین‌ایوا نف ): ۳۵۰۸۵ 

چرخی(شاءعر ) : ۲۶۸ 

چن چوشرو: ۷۹ 

چن‌چولئه هو : ۷۸ 

چنکیز خان : ه 

چولوخاقان : ۷۹۷۸۰۷۰۷۲ 

چو نك چپو : ۷۸ 

چیثی : ۱۷۱۱۸۰۱۸۱۳۲۸۱۸۲۲ 
۵۳۰۵۱۱۱6۱۳۰۸۰۹۱۷ 

چینی(حریر) : ۱۱۵ 

چینی (موزه) .۳۰ 

چینیان: ۷۱۱۸۳-۰۲ ۸۲۱۸۰۰۱۷۸۰۷۷۰۱۷۱ 
۶ ۶ 


‌ 
حابر : ۳۱۰ 


حاتم‌بن محبوب شامی محدث (ابویزید ) : 
1۹4 

حاتم طایی: ۰ ۱" 

حاجب (غلام‌مقنع) :۱۹6 

حاجب لحجاب ر. ابومنصور 

حاجب‌بن احمدبن برحم طوسی ( ابومحمد ): 
2 

حاجب‌بن ارکین فرغا نی ضریر محدث:۲ ۲ 

۲۲۰-۳۳ 
32 203 3 

حاجیان ر. درو ازءحاجیان 


حاج خلیفه اتب چلبی : 


حاجی‌بن نظام عقیلی(سیفالدین ) :۳۲۰ ۰ 
۲ ۶۰ 


8۹۳ 


حارث (ابوالفضل) :۳۰۷ 

حارث‌بن حاجبالحطمی: ٩۷‏ 

حارث‌بن شریح : ۱۱۰۱۳۷ 

حارث‌بن عامر: ۱5۱ 

حارث‌بن قیس بن الهیثم السلمی 1 

حارث بن کعب ۳ ۳۱۸۵۲۱۷۱۲۰۱۴ 
۳۷/۱/۳۰ 

حارث‌بن معاو یه | لحارثی: ۳« ۱۰ 

حارث محاسبی: ۳۳۵ 

حازم سد وسی (ابودیم) : ۲۳6 

حاشدبن عبداله بن ذصیر بن عبداللدین ایمن 
ابنعبدا لله ین‌مرةبن احنف بن‌قیس‌سندی 
اعذو نی( ابوعبدا لرحمن) : ۲۳۸ 

حاشد بن‌عبدا لله صوفی بخاری معروف بحاشد 
ک‌پناه (ابوعبدا لله ۱ 

حاشد کم پناه ۱۳ 

حافطا لدین ر. تل‌حافظالدین 

2٩۰ : حافظاوبپی‎ 

حافظ شیرازی (خواجه شمی‌الدین) : ۰ ۰ 
۸۸ ۲۳۸ 

حاکم :۳۳۳ 

حامدین محم‌دبن شعیب بلخی مدب محدث 
(ابوالعیای) : ۲۲ 

حامدی ۰ ۳۶۸ 

حایری (هادی) : ۲۸۹ 

حبیب‌بن اوس‌طایی (ابوتمام) : ۳۹۰ 

حبیب‌بن عبدا للهبن حبیبالباهلی : ۱۱۸ 

حبییوف : ۲۹ 

حجاج‌بن یوسف‌بن حکمبن عقیل‌بن عاه‌ربن 
مسعود شغفی: 4 ۱۰۹/۱۰۵۵۵۱۸۵ 
۲ ۰۱۸ ۶۱۲2-۱۲۱۰۱۱۸ 
۱۳۰ 

حجت ( تخاص ناصررخسرو) : 1۸۲۱۳۹۲ 

حجی :۳/۳۷ 

حد شرون ر. دروازء حد شرون 


حر: ۱۶ ۱۳۰ ۲۵۱۲۶ ر. آزاتان و 

آزادان واحراد 

حرات: ۳۲۰ 

حران : ۰۳۲۰-۳۱۹۰۱6۶ ۰۳۳۳ ۵۰5 
ر. آزاتان و آزادان وحص. 

۱۵۲ ۱6۵ : 

۱ 


حرب‌بن زیاد 

حرث‌بن سریج خارجی 2 

حرشی : ۱۵۹ 

حروریان 2 ۱۹4 

حره : ۳۲۰ 

حزین د. محمدعلی 

حساما لدو لدر. تاش 

حسان‌ر. درواز؛ حسان 

حساپن‌تمیم‌بن نصر بن‌سیاد: ۱۵۸۰۱۵ 

حسان‌بن ثا بت بن ثا بت خزدجی: ۷ ۵ ۱۳۹ 
۵ ۵۰۸۰۸۷۰۸۲۰۳۹ 

حسان‌بن محمد فقیه(بوالو لید):۳۲۳ 

حسان‌بن محمد‌قرشی‌اموی فقیه شیخ شافعیان 
درخراسان (علامه| بوا لولید) 2 
۳۳۳ 

حسن(شمس الکفات بوعلی): ۶۷۱ 

حسن اشرفی سمر قندی(سید) :۵45 

حسن اطروش: ۲۰۵-۲۰ ر.حسن‌بن‌علی 

حسن‌بن اسحق‌بن احمد ساماتی: ۱۷۷ 

حسن بن‌حمرآن: ۱۵۱ 

حسن بن سفیان شیبانی نسوی (حافظ کبیر ابو 
البای): ۲6۲ 

حسن بن سهل:۲ ٩۱۹‏ 

حسن بن‌زید(داعی کبیر): ۱۸۹ 

حسن بن‌ضحالك بن‌مطر بن عناد باردیزی‌بخاری 
(ابوعلی):۲۳۹۰ 

حسن‌بن طالوت:۳۸ 

حسن‌بن طاهر:۱۹۳۰۲۰ 

حسن بن‌علمان همدانی: 4 ۲۳ 

حسن بن علاء سغدی:۲۲ 


| حسن‌بن‌علی‌بن 


اسحق (خواجه نظطام الملك 
ابوعلی) ۰ ۰۳۲۱۰۲۰۱ ۰۳۳۸ ۰۳۹۵ 
۰۳۸۰۵۰۳ ۸۵۰6۰ 
حسن بن علی بن‌حسن بنعبدا لملك قمی:۷۹؟ 
حسن‌بن علی‌بن حسین‌بن علی‌بن ابی طالب 
معروف بحسن اطروش یا حسن ثقیل 
السمع علوی: ۰۲۰۸۰۲۰۰-۰۲۰ ۲۱۷ 


| حسن‌بن‌علی‌بن مطلران مطرانی (۱بومحمد): 


۱۳ 


1 حبن بن‌علی داعی تاصر(کی: ۰ ۰ 


حسن بن‌علی مندوس :۳۰ 

حسن بن‌عمرطةا لکندی : ۱۳۵ 

حسن‌بن فیزوزان:۲۲۸ 

حسن بن قاسم داعی (سید) : 
۲۲۰-۲۹ 

حسن بن قحطبه: ۱6۸ 

حسن بن لطف الهطهرانی رازی: ۷۲۹۵ 


حسن دن محمد: ۱۸۰ 


۰۲۱۷ ۵ 


حسن بن محمدبن اسحق‌استراینی محدث 
اسفراین (بومحمد):۲ 

حسن‌بن محمدبن طالوت: ۳۸۰۰۳۷ 

حسن بن‌محمدین محمد رامی(شرفالدین): 
1۹ 

حسن بن‌محمد دقاق (ابوعلی):۳۵۰ 

حسن‌بن محمدنظامی نیشا بوری(تاجا لدین‌یا 
صدرا لدین): ۸٩‏ 4 

حسن بن نصرطوسی خراسانی معر وف بکراس 
(ابوعلی): ۲۶۳ 

حسن بن یعقوب بخاری‌عدل (ابوالفضل):۲۵ 

حسن‌بیر نیا: ۵۵ 

حسن ثقّیلالسمع: د. حسن‌بن علی 


حسن داعی: ۳۳۰ 


| حسن سمرقندی اشرفی(اشرف): 64٩‏ 


حسن‌صیاح: 4۰۱ 
حسن علوی: ۲۱۹د.حسن بن علی 


8۹۳ 


حسن عنصرعا بلخی(ابوالقاسم)د. عنصر ی 

حسن‌غز نوی اشرف(سید): ۸۰ 658٩‏ 

حسن‌ملك: 5۰۱۰۳۹۸ 

حسین آ قا ملك (حاج): ٩‏ 

حسین اطروش: ۲۰ 

حسینا لخوادجی: ۱۹۲-۲ 

<سین بن اددیس‌بن مبارك بن‌هیلم انصاری 
هروی‌معروف با بن‌حزم( بوعلی):۲ ۲ 

حسین پن اطروش : ۰۲۰ ۲۲۰ 

حسین بن | لعلا صاحب‌شرط ۹/۸/۱۹۳۹ ۱۲۳۰ 

حسین بن بلال بن آزهر(| بواحمد): ۳۰۸-۳۰۷ 

حسین بن حسن بن ایوب طوسی ادیب 
(ابوعبه‌الله) : ۲۵ 

حسین بن‌سهل کامگادی: ۲۱۰۰۲۱۲ 

حسین بن‌طاهی: ٩۳‏ ۱۹۱-۱۹۰ 

حسین‌بن طاهرالطایی: ۱۵۲-۱۹۰۹۳ 

حسین بنعبد ألَّه بن حسن بن علی بن‌سینا (شیخ- 
الر کیسابوعلی): ۰۱۲۷۰۲۰۰۱۳۹۰۳6 
۰۰۲ 

حسین بنع۱: ۲۰۲۰۱۹۲ 

حسین بن‌علی المروزی یا المرودودی: ۲۰۳- 
۷ ۱ ۰۲ 
۳۲۸ ۶ 

حسین بن علی‌بن عمرو بن‌علی بن‌حسین بن‌علی 
ابن ابی‌طا لب‌اطروش: ۲۰ 

حسین بن‌علی بن‌عیسی بن‌ماهان: ۱۰۸ 

حسین بن‌علی بن محمدعادض: ۲۰۰ 

حسین بن‌علی بن بزید بن‌داود نیشا بوری حافظ 
(|بوعلی):۲2۲ 

حسین بن‌علی مرورودی: ۰۲۱۱۰۲۰۷-۲۰۳ 
۳ ۵ ۰۳۳۰۰۳۲۸۰۲۹۱۸۲۱۸ 
39 

حسین بن‌غیاث | لدین محمد: ۵ ۲۹ 

نوم محمدا لخوارجی: ۱۹۲-۱ 


2۴ 


1 
حسین‌بن محمد مرغنی‌ثعالبی (ابومنصمور): 


۲۹ 

حسین‌بن معاذین مسلم: ۰۱۵۹-۱۵۸ ۱۱ 
۱۳ 

حسین دوست سنبهلی(میر): ۵۲۷۰۲۷ 

حسین زاده(ش۰): ۲۹۰ ۲٩۳‏ 

حسین کاشفی و اعظ (ملا):۲ ۶۲۹۰۲۷ 

حسین و اعظ کاشفی(ملا): 5۲۹۱۲۷۲ 

حسین وفایی: 1٩۰‏ 

حسینی قزوینی:( کیا): ۲6۸ 

حشری تبریزی: 4۷۸ 

حصری (شاعز):۲۸ 

حصیزی ر. جعفر بناحمد 

حصین(| بوا لفضل): ۳۰۱۷ 

حهین بن | لمنذرقاشی: 2۷ 

حصین‌خارجی: ۱۰۷ 

حفص‌بن مسلم فرازی (ابومقاتل): ۸٩‏ 

حفص‌بن منصور مروزی:۱:۸ 

حفص‌بن هاشم: ۲۰ 

حفصه (خواه راحمد بن‌سهل):۲۱۲ 

حعوقی(د کتر عسکر): ۲۸۹ 

حقيقة دلبر: ۸6 

حکاك(شاعر):۲۸ 

حکم‌بن بشر قفی: ۱۰۳ 

حکم بن‌عمر وا لغفادی: ۲۰۹۱ ۱۰-۱۰ 

حکم‌بن عوانالکلبی: ٩۱‏ 

حکمت(علی اصغر):۲۹ 

حکیم (نام مقنع با پدد مقنع): ۶6 ۰۱۵۸ 
۱۹۰ 

حکیم احمد: ۱۰۱۳۰۱۰۱ 

حکیم| لمقنع: ۱۵۹ 

حکیم بخاری: ۱5۸ 

حکیم‌بن | فص سفدی سمرقندی (ابوحفص): 
۳:۷ 

حکیم طالقانی: ۱۵۸ 


حمدالهین .ابی‌بکر‌بن احمدین ثصر مستوفی 
قزوینی: ۰۲۵-۲۵۳ ۳۰۰۳۰۲۰۲۱۷ 
۸/۳۷ ۸/۸۷/۰۹ ۷/۷۸ ۰۳۷۸-۳۷۷۲ ۶۳۸۵ 
1 

حمدان:۲ 4۰ 

حمدو نه: ۳۲ 

حمزها لهمدانی: ۱۳ 

حمردین دراد شاری سیستائی خارجی:۱۰۸- 
۱۹۹ 

حمزءین عمارءین عمادةبن حمزبن یسار 
اصفهاتی: ۱۷۰۱۵ 

حمزءین مالك:۲٩‏ 

حمزء اصفهانی: ۱۵ 

حمك بن نوح:۰۱ ۳۰۸۰۳ 

حمول(دهتان):۱۵ 

حموية بن آسدبن احمدسامانی: ۱۷۳۲ 

حمویة ین اسد بن علی: ۱۷۹ 

حمویة بن‌علی (صحابوجودخر اسان): ۰۲۰۸ 
۲۱۷-۲۱۵۰۲۱۳۰ 

حمویه صاحب‌سیاه: ۰۲۰۸ ۳۵ 

حمید | لد ین‌د . محمود بن‌عمر 

حمیدبن احمدین اسدساما نی( بوعاصم): ۰۱۷ 
۱۸۰ 

حمیدبن قحطبةبن شبیب‌بن خالدین مصدان 
الطایی: ۰۹2۰۲ ۰۱۵۸-۱۵۷ ۱۰۱ 

حمیری(خط): 1۸-4۷ 

حمیری(ز بان): ۶۸ 

حنطله: ۳۱۲ 

حنظلة بن‌عراده: ۱۰۷ 

حنظله (بنی): ۰۲۵ ۱۱۳ 

حنظلهة بادغیسی: ۰۲۸۲ ۰۲۷۳ ۰۲۷۵ ۰۲۷۷ 
33 

حنطله وعیسی: 4۱۵ 

حنفیان: ۲۵ 


حور نژاد: 440۰۲۵ 

حیان: ۲۷ 

حیان الثبطی: ۱۳۰۱۲۸۰۱۲۵۰۱۱۱ 

حیدر ۰ ۰۳۷۹ ۰۳۹۵-۲۹۶ ۵۰۰ و. حیدر 
کراد 

حیدر بن‌علی | لحسینی الرانی:۱۷۹ 

حیدر کر اد: ‏ ۳۹۵۰۱۳۷ د.حیدر 

حیرت اشر فی(غلامحسین خان): ۳۸۷ 

حیکان( لعب| بومسلم): ۱۲ 

حیو به: ۱۰۷ 


ج‌ 

خاتون: ۰۷۳ ۰۲۰۰ ۵۰5 

خاتون (ذن بخارخداه) : ۰۱۰۲-۱۰۰۰۲۸ 
۵ ۱ 

خاتون (مادر طغشاده) :۰۱۰۲-۱۰۰۰۹۹۵ 
۱۱۸۰۵ 

| خادا خره: ۱۰۷ 

خادتگین: ۳۲۷ 

خارجه(از اتباع مقنع): ۱۵۹ 

خارجی: ۳۹۰ 

خارجیان: ۲۰۸۰۱۹۶6 ۰ ۰۲۱۱ 4۰۲ د. 
خوادج 

خازم بن خز یمه‌حرشی: ۱۵۷-۱۵۰۹6۰٩۲‏ 

خاقان: ۰۱۵۹۰۲۳ ۰۷۳۰۸۷۰ ۰۷۸ ۰۱۱۷۰۷۹ 
۰ ۱ ۰۱۳۷ ۰۵۵ 
2۰ 

خاقان ترك : ۷۷-۷۰۵۹ ۰۱۳۷۰۱۳۵ 
۱۰ 

خاقان ترکان جنوبی: ۷۷ 

خاقان ترکان غربی: ۷۸-۷۷ 

خاقان چین: ۱۰ 

خاقا نی‌شروانی: ۰6۳۸۰6۲6 ۰44۷ ۰4۵۰ 
3 

خا لدا لغطر یف بنعطا: ۲ ٩‏ 

| خالد برمکی:۲۲ 


8۹8 


خالد بن| بر اهیم ذهلی(| بوداود) ۱۶+ 
۰۹۳ ۱5۵۵ 

خالدبن برمك د. خالدبرسکی 

خالدین جنید: ۱۳۹ 

خا له بن‌عبداله| لتستری : ۱۰۵ 

خالدبن عبداله| ل2صری یا قسری: ۰۵۲-۱ 
۵-6 ۱۲۳۸-۱۲۳۷۰۱۳ 

خالدبن محمد مروزی (ابویزید): ۲۱ 

خالدبن معمر سدوسی: 9 

خالدبن منیث بنالحرب‌بن‌ما لك‌بن حنطلا بن 
زیدمناة: ۳۲۳۰۳۱۲ 

خالدبن‌ها نیا لمتفقه(| بوا لجهم): ۳۶۰ 

خالدبن یزید:۱۲۸ 

حان خانان: ۵+ 

خاندان رسالت: ۳۲۵۹۵ 

خاندان رسول: ۱۵۲ 

خحاندان محمد؛: ۱۵۲ 

خانی(سلسلة): 2۳۵ 

خباز قاینی: ۲۸ 

خبازی نیشابودی : ۰۶ ۰۲۷ ۰۲۷۰ ۰۳۰۲ 
۳( ۳۵۵ 

٩۳ خجستانی:‎ 

خحجستً س‌خسی: ۵۵۰۰۷۲۸ 

خدات‌زاده: ۱۰۱ 

خداو ند جامبودوئیپا: ٩۲‏ 

خراسانی: ۲۸۷۰۱۱۹ 

خراشةین سنان خارچی: ۱۳97 

خرزاد: ۱۱۹ 

خرسمی‌ها: ۵۵ 

خرم ر.ا بوعبد له 

خرم دینان: 6 ۱ 

خرمك: ۱۳۲ 

خروموف (۰۲): ۳۹۰ 

خزاعیان: ۱۵۵ 

خزد:۸ ۶۷ 

خزرها: ۷ 


8۹۹ 


خسرو: ۸۲۳ 

خسروانی ار | بوطاهروطیب بن‌محمد 

خسرواوك انوشیروان: ۰۷۰۱۵ ۰۸۰ ۸۷ 

> د.انوشیروان 

خسرواول نوشین‌دوان: 4۲۰ 

خسروبن یزد گرد:۱۳۹ 

خسروپردیز: ۵۵۰۳۹۰۰۸۸۸۷ د. خسرو 
دوم 

خسرو دوم پرویز: ۰۸۷-۸5 خسرو پرویز 

خسرو دهلوی: ۲ 

خسروی: ۰۲۵۸ ۰۳۳۳ ۱۵۷۹۰۲۰ 5۸۷ 

خسروی سرخسی: ۵۵۰ 

خشنواز: ۷۵ 

خشوی: ۰۱۰۱ ۱5۸۳ 

خشویه (وزیر بخادا): ۲۲۵ 

خطاب‌بن یزید: ۱۵۵ 

خطیری د. | بوسعید 

خفاف (شاعر): ۲۶۸ 

خلخالی (سیدعبدالرحیم): ۰٩‏ ۰۲۲۱ ۰۳۷۸ 
۰۷۹ 

خلخیان: ۵۰۵ 

خلفا: ۱۲۹۰۹۳ 

خلید بن‌عبد ال الحنفی: ۱۰۰۹۱ 

خلید بن قره یر بوعی: ٩۱‏ 

خلید بنکاس: ٩۱‏ 

خلیفه ر.حاج‌خلیفه 

خلیل‌بن احمد(قاضی سیستان):۳۰۸ 

خلیل‌بن احمدا لسجستانی: ۳۰ 

خمارتگین صاحب جیش: ۰۳۳۸۰۳۲۹۰۳۲۷ 
۰:۰۳ 

٩۸ خنگخاتون:‎ 

خنگ خداة: ۱۱۱۰۳۵ 

خنیه( دهقان): ۲۰ 

خواجوی کرمانی: 5۵۷ 

خواجه ابوالقاسم: ۵۰۲۰44۱۰۳۲۱ 

خو اجه پوبکرحامدر. تل‌خواجه | بو بکرحامد 


خواجهٌ پاده‌دوز ر. محمدین احمد 
خواجه طرخان د. تل‌خواجه‌طرخان 
خواجة عزیزان:۲۱ 
خواجه عمید | بوا (فواری‌قناوزی :1۳۰-4۳ 
خواجه کعبان د. کعب‌ین سعید 
خواجه محمد : 4۵۰ 
خواجه نظام | لء مر . حسن بنعلی و نظام | لملك 
خوادج: ۲۱۷۲۰ ر. خارجیان 
خوارجی :۰ ۱۹۱ 
خوارزمشاه: ۱۱۹۰۷۱ ۰۱۲۰ ۲۱۷ 
خوادذمی: ۰۱۹۲۰۱۲۱ ۳۶۸ 
خوادذمی‌د. محمد پن‌آاحمد 
خوارزمی (از اتباع قتیبه): ۱۲۱ 
خوارزمیان : ۱۹۶۰۱۹۰ 
خواندمیر: ۰۲۵۸-۲۵۷ ۰۳۳۸۰۲۱ ۰۳۶۲ 
۶۰۰۳ ر.غیاثالدین و خو ندمیر 
خوشگو: 4۱۸۰6۰۱۰ 
خولو: ۷۳ 
خوندمیر: ۲۵۷- ۰۲۵۷ ۱۳۲۰۳۳۸۰۲۱ 
۳ د.غیاث‌الدین و خواندمیر 
خوئتی طسو: ۷ 
خیام نیشا بودی (حکیم‌عس):۰۰ ۰۳۹۳ ۶۷۷ 
خیرین ابی الخیر: ۱۸۱ 
خیزران: ۲۰ 
د‌ 
دادا: ۰۲۹۹۰۱۲۹۹۰۲۵۲ ۷- 6۸ 
دارالعدل (اپوبلال): ۶۰۱ 
داریوش:۵۵ 
داعی د. حسن‌بن‌علی وحسن‌بن قاسم 
داعیان: ۰۱۳۱ ۰۱۳۷ ۰۱۵۷ ۱۸۰ ۰۱۰ 
داغوانی: د.سهل وکاخ داغوانی 
دامغانی: ۳۲ 
دانش بزرك نیا (محمد): ۳۸۷ 
دانش پژده (محمدتقی): ۶۰۱ 


دانمار کی: ۳۳۰ 


داودین یزیدین حاتم: ۱۰۷ 

داو ید ایوا نوویچ کو بیدژه: ۳۹۰ 

داویدوویچ و ۲۳۹۰ 

دبوسی: ۱۳۲ 

دبیرسیا قی( محمد): ۲ 15٩۰۰6۳۷-6‏ 

دختر کب: ۰۱۳۹۷۰۳۹۳ ۳۷۰د. رابعهو بنت 
کت 

درژاوین(ب.ب.) : ۲۹۰ 

درستی (دختر کسری): ۰۳۹۰ ۵۵ 

در فش کاویان: ۵۲۳۰۸۸ 

در گا: ۲۱ 

درویش‌نوا: ۲۹۵ 

دری(ذبان): ۲۸۰۱۲۸۷۰۱۳۳۰۱۹- ۰۲۸۸ 
۳ ۳ ۲۸-۲ ۰4 
۰۳۷-۲ 2۷۹ د.پادسی ددی 

ددی (د.) :۲۹۱ 


۱ دعبل خواعی: ۶ 


دقیقی: ۰۲۵۸۰۲۵۲۰۸۵ ۰۲۹۲ ۰۲۷۰۰۲۹۶ 
۳ ۰۲۸۰۲۷۷ ۱۳۸۵-۳۵۷۰۱۳۵ 
۵۰۸۲ ۰۶۳۸۳۷۰۵۱۸6۱۵ 
۲ 5 ۵۸۷ 
د. محمد بن‌محمد 

دمنه: ۰۳۱ ۵۳۲ 

د نیسن راس(س): 19۸۰5 

دوزخیان: ۰۲۰۷ ۵۱۶ 

دوست‌د, حسین دوست 

دوسر بن منوجهی ( ازاجداد سامانیان ) : 
۱۷ 


دولتشاه‌بن علاءالدوله بختیشاه‌غازی‌سمر قندی 


(امیر) : ۲۵6 ۰ ۰۲۱۸ ۰۲۷۹۰۲۷ 
۲ 2 ۰۲۹۷ ۰۳۹۲۰۳۸۸۰۳۷۷ 
۰6۲۵-4۲۳-۱6۲ ۰6۲۸ 4۷۵- 
2۷۸ 

دهاتی ([۰): ۲۹۱ 

دهاتی(پ.): ۲۸۲ 

دهاتی(د. ): ۲۸۹ 


8۹۷ 


دهخد | (علی اکبر) ۰۶۲۲ 
34 

دهقان: ۰۲۸-۲۵ ۱۳۳-۰۱۳۲ 2۱۳۹ ۱۱2۰ 
کت اا 5 
۹۹ 

دهقان د. احمدین عبدا لصمدو احمدسمسار 


۰2۵۷ ۷۲ 


دهتان د. کوی‌دهقان 

دهقان احمد سمساد: ۶۱۰ 

دهقّا نان:۲۲۱۰۱۹۹۵ ۱۳۵۰۱۱۵۹۲۱۱۱۱ 
۰۱4 ۱۲ 7 

۱۵ 

دهتان خوزی:۸ ۲ 

دهقان سامانی: ۱۷۳ 

دهقان سفد: ۵۲ 

دهگان: ۳۲۰ 

دیزاپول: ۷۲۱-۷۲۸۵ 

دیلم: ۰۲۱6 ۲۱۷ 

دیلمان : ۰۲۰۸۰۲۰۵ ۰۲۲۱۲۲۱۷ 
2 

دیلمیان: ۲۰۰ 

دیلمی جیلی: ۰۷ 

دیو: ۰۲۱۷ ۰:۵6 6۰5۹۰251۵ 

دیواستج: ۱۳۳ 

دیواستک: ۱۳۲ 

دیو استی‌شود بن‌شود بن‌شوربن شودبن فیروذبن 
یزد گردبن بهرام گود: ۱۳-۱۳۲ 

دیواسی: ۱۳۲ 

دیواشتج: ۱۳۲-۱۳۲ 

دیواشتی: ۱۳۲۱۳۲ 

دیواشنج: ۱۳۲ 


۱ 


دیواشنی: ۱۳۳ 
دیواشی:۲ ۱۳ 
دیوانی( امیر): 2۳۹ 
دیوبند: ۱۱۷۵ 


دیودوتوی اول :۷۰ 


8۹۸ 


دیودو توس‌دوم: ۷۰ 
دیوستی: ۱۳۲ 
دیوشتی: ۱۳۳۲-۱۳۲ 
دیوشی: ۱۳۲ 
دیون کر یزستوم: 9 
دیو نگهبان (از اجداد ساما نیان): ۱۷۵ 
ذ 
ذ بیح‌الصفا(د کتر): بو 
ذوالحاجب: ۱ د. بهمن‌مردا نشاه 
ذوالفتار د.علی‌مت 
دوالتر نین:4۱ ٩۰۰‏ 
ذوالیمینین: ۰٩۲‏ ۰۱۰۸ ۳۹۹۰۱۷۰ د.طاهر 
ابن‌حسین 
ذوبان منجم: ۱5۹ 
ذوغوا (ابوجعش):۲۰۸ 
ذدفی: ۲۸ 
ذهنی( گ.): ۲۹۱ 
7 
دابع بنت کعب قزدادی: ۰۰۲۷ +۰۳ ۱۳۷۲ 
۳ د. بنت کعب‌ودختر کعب 
رابعهٌ دختر کعب قزدادی‌زینالعرب: ۰۳۹۰ 


ی ۱۸ 


| دازل: ۵۵۲ 
3 
دازی د. محمدبن زکریا 


| دازی (شاعر): ۶۷۹ 
| راس(سر‌دنیسن): 20۸۹ 
الراضی‌باله : ۲۱۳ 
دافضی: ۳۹۰ 
دافعبن لیث بن نص‌بن سیاد: ۱۰۹ 
دافع بنهر ئمه: ۱۸۹۲۱۸۲۱۸۰۲۱۷۸۹۲ 
۱ ۱۵-۹۳ 
رامید. حسن بنمحمد 
راودتی: ۳۱۲۳۲۹۰۳۲۷ 
راگته جاریه عبداله قسری:۱۰ 


ربنجنی د. فضل بن‌عباس 

ربیع د. رباطدبیع 

دبیع‌بن زیادا لحادثی: ۷۱۰ 

ربیع‌بن سلیمان: ۳۳۵ 

دبیعةین حنظله( بنی): ۱۰۷ 

دبیعاین عسل: ۱۰۰ 

دبیعه: ۲-۱۱۱۱۳۰۲۵ ۱ 

دبیعی: ۲۸ ۱ 

رتبیل: ۱۰۹ 

رجاء بن حیوة الکندی:۱۱۰ ۱ 

رجاءبن معبدین‌علوان‌بن‌زیادین غالب‌بن‌فیس 
| لمنذد بن| لحرث بن‌حسان بن‌هشام | لمعتب ۱ 
ابن الحرث‌بن زیدمناج بن‌تمیم: ۳۲۲- 
۳۳۳ 

رجاءین معد: ۳۱۰ 

رجب امانف: ۲۷۹۰ 

رحا: ۳۱۰ 

رحیمی(ع۲۸۲:)۰ 

دخش: ۲۳۰۹۸ 6۱۳ 

رزدانی د: احمدبن یعتوب و محمدبن یعتوب 

51۸ ۲٩ رس(سردنیسن):‎ 

دستم: ۲۳۷۱۲۳۹۸۱۲۸۲۲۵۱ ۵۳۹۳۹۰ 6- 
و 

رستم(| بوالمعالی شمسا لدین): 5۷۸۰۷۱ 

رستم دستان: ۲4۹ ۵۰۸ 

رستم زال: 1۷۹ 

رستم فرخزاد:۸۸ 

رسدکاو( ازاجداد ساما نیان ) :۱۷۵ 

رسول:۵-۰۱۰۳۰۹۳۰۹۰۲۸۸ ۰۱۹۸۲۳۱۵۲۱۰ 
۲ ۰۳۱۹۰۲۳۹۰۲۳ ۳۳ د۰ 
پيامیر وپیغامبروپیفمبر وپیمبرونبی 

رسول( آ):۸ 5۸۲۳۳۸۲۳۹۵۲۱ 

رسول(خا ندان):۲ ۱۵ 

رسول خدای: ۸٩‏ 

رسول هاشمی: ۲۸۷ 


۱ رشید( استاد): ۳۳۲ 


رشید (شاعر): 5۹۸-۷ 

رشید(عبدا لملك): 2۳ ۳-۳ 

رشید (هادونا لرشید): ۱۰۹-۱۰۸ ر. هادون 
رشیدا لدین ده عبدا لجلیلو فضل ال ومحمدین 


محمد 


رشیدوطواط بلخی: ۰2۲ 2۱6۲۵۷۲2۵۲ 


۷۵ 2۷۷ ۲ 2۸۰ ۵۲ ۵۹2۰ د. 
محمد بن محمثد 

رشیدی سمر قندی: ۰۲۵۹-۲۵۸۰۲۵۳ ۲۲۱" 
۳ ۲۸۰۰۲۱۷/۷ 
۳ ( -۲۱ ۰2 ۰.2۲ 
3 

رشیدی مولف فرهنگ: ۷۲۰۱۸۰۹ 

رضازاده شفق(دکتس):۱۰ 

رت علی‌زاده (سید): ۱۳ 

رضاقلی خان هدایت آمیرالشعیاء لله باشی ؛ 
۵ ۰۲۹ ۰۳۷۲ ۳۷۷ 

رضوان: ۰۳۰۱ ۵۰۷ 

رضی | لکاتت: ۲ر. محمدین احمد 

دفیع‌الدین لنبانی: ۵4 

رفیتان: 4۰۱ 

ر کنالدو لین بویه: ۳۳۰۰۲۳۲۰۲۲۷ 

رموزا (آبل): ۱۷-۱۸۸۲ 

دندان: ۱۹۲ 

روادیان: 4۷ 

رواشی: ۱۳۲ 

روحالامین: ۳۸۵ 

روحالقدس: ۵۱۲۰۳۹ 

دودکی: ۰۱۲۰۱۱۰۸۰۰۰۲۰۱ ۰۱۶ ۱۸- 
۰۰ ۰5۵-66 ۰6۷ ۰۵۵-۵5 
۳ ۲ ۹۰۲۷۰۲ ۲- 
۰۳۱-۳۱۹۰۳۱۲۵ ۳۱۸- 
۲ ۰۳۳-۳۳۲ ۰۳۵۱-۳۵۰ ۳۵۳- 
۳۵6 ۰۱۳۸۰۰۳۵۰ ۱۳۸۱-۲۷۳۱۳۷۰ 


8۹3۹ 


۰5۵۲-۶۳۲۱۰۲۹ -۰۳۰۳۹۷-۳ 
۱2۸۵-۷۷ ۰۸۷۳-۰۷۱ ۰۵۱۸ ۵ 
۱۵۱6 ۰۵۰۸۰۵۰۵ ۰۵۹۵۰4۸۳-۲ 
۵ ۵۱۲/- 6 ۲ 

رودگی: ۰۲۵ ۲۹۵ 

دوده کی: ۲۸۵۰۲۷۹ 

دوذکی : ۰۱۲۸۱۱۰۲۵۵ ۰6۰۸۱۲۹۲ ۲۳ 
۲۹ 

روذبه پس دادویه: 4۲۵ 

روذکی: ۶۲۳ 

روسی: ۳۳۹۰۱۲۹۱-۲۹۰ 

روسی(خط): ۲۹۰ 

ای 2 

رومی: ۰۱۰۸۱۱۵۰۱۳۰۱۰۰-۵۹ ۰5۱۰۰۱۷۵۲۷ 
2۹ 

رومیان: ۰۸۱۰۷۰۰۸۷ ۸۵ 

رونتی ر. ابوالموّید 

رهام(از اجداد سامانیان):ء ۱۷ 

رمبان: 1۱۶ 

ریاضی(غلامرضا) : ۲۸۵ 

ریمنکاو( از اجداد ساما نیان): ۱۷۵ 

ریو(جارلز):۳۵ 

رئیس شرق ر. ی 


زاتودق: ۳۱۱ 
زاخائو(ادوارد): ۳۰۹ 
زادان فروخ بن بیری گسگری: 2٩‏ 
زال :۵۵-6۵ 1۷۹۰ 
زامباور(ا.دو): ٩۳‏ 
زامهر ان: ۵۳۷ 

زر تشت: ۱۱۷۵۰۸ 

زر تشتی: ۸۲۰-۸۵ 
زرتشتیان: ۶۳۲۷۰۸۷-۸۰ 
زردشت: ۸۲۰۵۹ 
زرمشت‌افشاد: ۵۲۳۲ 


۰۰ 


زین کتاب(شاعر): ۲۸ 
ذکریای حاجب:۲ ۶۰ 
زلیخا: ۳۱۳ 

زمارك: ۷۰ 

زمار کوس: ۵+ 
زمخشری: ۳۲۹ 

دنجی: ۲۵۳ 

زند(ای۰): ۲۵۹۰ 
زند(م۰) :۲۹۱-۲۹۰ 
زندباف: ۲۰۵ 2 4 

زند خوانی: ۲ 4 
زندنیجی (پادچه): ۳۷۰۳۳۲۰۲۷ 


| زندواف:۵۲۳ 


زنگ: ۱۰۱ 

ذنگی: ۳۱۸۱۳۰۱ 

زنگیان: ۳+۲ 

زواشتی: ۱۳۲ 

زواشی: ۱۳۲ 

زوبن منوچهر(از اجداد سامانیان): ۱۷ 

زوتنبرك: 1۲۰ 

زهما (علی‌محمد): ۲۸۵ 

۱۰۵-۱۰۳۰۹۷- 

زیادبن صالح: ۱۵۲۳۱۸۰۱-۱6۲ 

زیاد: ۲۰۷ 

زیاد ([0): 2۷۵۱۳۰۹ 

زیادی(خاندان):۳۳۵ 

زیدبن محمدبن زیدعلوی: ۱۸۹ 

زیدی(مذهب): ۲۰۶ 

زین‌العرب: ۳۷۲۱۳۰۱ د. دابعه ودخت رکب 
وبنت کمپ 

زین| لملكد. طغا نشاه بن | لب‌ارسلان وطفا نشاه 


ابن موید وهندو بن‌محمد 


زیادین ابیه : 


‌ 


9 
ژن‌خان: ۷۷ 
ژوان ژوان:۷-۷۳ 


ژوستن دوم ۱۷۵ 

ژوستن مودخ: ۷۰ 

ژول سزاار: ۳۱۳ 

س‌‌ 

سا بود: 4٩‏ 

ساسان (از اجداد ساما نیان): ۱۷ 

ساسان( آل): ۰۲۹ 5۸۱ 

ساسان (بیت): ۸۱ 

ساسان( گوهر): ۰۳۱۱ ۵۰۷ 

ساسانی: هت ۰۷۱ ۸۵۰۸۲-۸۰۰۷۷ 
۳۸۸ ۲ ۳۰۰ 

ساسانیان: 4 ۰۱۹-۱۸۰ ۰۵۹4۰ ۱۷۱-۱۹ 
۵ ۱۱۹۱۱6۰۱۳۲۰۸۷۰۹۸ 
۰۱۹۹۸۱۷۵۰۱۷۳۲ ۰۳۰۰۱۳۲۰ 
۳۸۹6 ۱ 

٩۱۱ ماسس:‎ 

ساسی: ۳۸ 

سالادین وشمگیر: ۲۳۸ 

سالارصاحب سمران طرم: ۲۲۲ 

سالار صاحب شمیران طادم:۲۲۲ 

سام: ۰۳۹۰ ۰6۵۲ ۱۵۰۷ ۵۲۸ 

سام(ازکار گزادان عمرولیث): ۲۰۱ 

سامان(آل): ۶ ۰۲۱۰۱۸۰۱۵۰۷ ۰۲ 
۰ ۰۱۷۲۹ ۰۱۷۷ ۱۷۹- 
۵( 
۱ ۰۲۵۲۰۲۹۵-۲۶۷ ۰۱۲۸۰۲۸۲ 
۰ ۰۲۸۳۰۱۲۷۵۰۲۷۳ ۰۲۸۵ 
۳۱۳۹۹۲ ۹ ۱۳۳۸۳۳ ( 
۵۵۳ ۱۳۸۰۰۳۵۷ ۰۱۳۷۵ ۱۳۸۰ ۱ 
۱ ۰۸۳۸-۹۳۷۰۹۱۵ ۰4۸۱ ۱ 
ی 

سامان( بنو): 1۸۷-4۸ 

سامان(خا ندان):۳۲۳ 

سامان (دود۶): 1۸-6۸۵ 

سامان خداة ۱۷۹۰۱۷۹۰۱۷۵۰۱۱۷۳-۰۱۷۲ 


سامان خداه:۲ ۱۷۳-۱۷ 

سامان داد تن جبابن طمعات بر نوشردبن 
بهرام جود: ۱۷۳ 

سامان خداه بن خامتابن نوش‌بن طمفاس‌بن 
شاول بن بهرام جو بین بن بهرام حسیس‌بن 
کوز بن | ثفیان‌بن کردادبن دیرادن 
جم‌بن جر بن بستاد پن‌حدادبن دنجهان‌بن 
فیربن فراول‌بن‌سیم بن بهرام بن‌شاسب‌بن 

گر کین ین 

میلادین مرس بن مروذان بن مهرآن‌بن 

فاذان‌بن کشرادین سادسادین بشدادین 

اخشین‌بن فروین‌بن ومام‌بن ادساطین‌بن 

دو سر منوچهر پن کوزك بن ایرج بن 

| فر یدون بن | فقیان‌سك بن‌سك بن‌سو کاو بن 


کوزبن‌جردادبن سفرسب‌بن 


اخشین کاداین دسد کاوبن دیمنکاد بن 
بیفروش بنسمشید بن دلو نکهان ین اسکهد 
| بن‌هوسنك بن فرو ال بن‌منشی‌بن کیومرث: 
۱۷۵-۷ 

سامانی: ۰۵-6 ۰۱۲۳۳۰۱۷۰۰۱۳۱۰۲۸۰۱۸۰۱ 
۰۲۷۰۲۸۲۲6۸ ۰۲۰-۳۰۳ ۰۱۳۰۹ 
۹۳/۷/۸۸۳۹ ۳( ۸ ۳۰۳۳۹۸5 ۳۵۵- 
۰۳۵۸ ۳۸۱۱۳۷۷۰۱۳۷۵۰۹۳۷ ۰4۰۱ 
۳ ۹ 

سامانیان: ۲۶ 2۲۲۵۰۱۸ ۰۱۰۷۰۹۳۰۷ 
۱۷/۳۲ ۰۱۷۹-۱۷۵ ۰۲۰۰ 6 ۲۰- 
۲ ۲۳۳۰۲۳۱-۰۵- 
۵ ۲۱ ۰۲۷-۲۰ ۰۲۵۱ 
۲ ۲( 
۱ 
۲ ۰۳۲۲ ۳۲- 
۹۳/۷۳/۳۳۳۵ ۰۳۳۸۰۱۳۳۹3۳۳ ۰ ۰۳ 
۳/۹۹۳( ۰۹ ۰۳۵۹۹۵۳۵56 ۰۱۳۹۰ 
۰۳۸۱-۷۹۵۵ ۱۳۹۶۰۰۳۹۲ 
۵ ۰۱ ۱۸-6۱۷ 
2۹۸۰ 


۰۹ 


سامانیه: ۳۰۲۰۲۷۲۰۲۱۵۰۲۵ 

ساما نیه( آ): ۲۰۱ 

سیاعیه: 2۳ 

سبدری: ۱۳۲ 

سبکذگین: ۰۲۵۸ 5۷۹ 

سبکنگرن( آ۲:)0 ۳۷ 

سبکری (غلامعمرو بن لیث): ۲۱۲۰۲۰۵ 

سبکی: ۰۳۳۰۰۳۲۳ ۰۳ د.عبدا لوهاب 

سپهبد بلخ: ۱۱۷ 

۰6 در.علی 

سپرد جامگان : ۰۱۵۵ ۱۹۱۰۱۵۹۰۱۵۸ 
۵ د. سقید جامگان 


سیهری «خادایی: 


سیید جامه: ۱۵۹ 

ستاد »(ماددابن‌سینا):۳ 

سجزی: ۳۰۵ 

سحاا ب(ددفش): ۱5 

سحبان‌بن ذفربن ایاس‌وائلی (۰حبان واگل): 
۷ ۰ ۰ --<" 

سحبان وائل د. سحبان‌بن زثر 

سدوس: ۱۵۳ 

سرخاب بن بادس: ۱۹۹۹۳ 

سرخاب‌بن وهسودان رآمیرابوا لدظذی): ۲۱۷ - 
32 

سرخ ستا: ۳۲۰۷ 

سر کب: 5۸۳۰6۳۸ 

سر کش: ۰۳۰6 1۸۳۰۳۸ 

سرودی( شاعر): ۱۳۹ 

سرودی: ۰۰۱۰۵ ۰۱۸۰۱۳۵۷-۲ 4۷۲ ده 
محمد قاس 

سروش: ۱۵۲ 

سروش اصفها نی( مسا لشعرا): ۳۸۷ 

سریانی :۱۰ ۱۰ 1۳۵ 

سری ین عبدالله : ٩۲‏ 

سزاد د. ژول ست‌اد 


۷۰۲ 


سعد ( بنی سعد ) د. دروازه بنی‌سعد و مسجد 
پنی‌سسد 

سعدا لملك : ۳۲۱ 

سعد پن ابی وقاص: ۸۸ 

سعد بن خلف بخاری : ۲۵ 

سعد بن مهدی (ابونصر) : 1۷ 

سعد خادم : ۲۱۱ 

سعدی شیر اذی: ۰۲۸۱۰۲۸۵۰۰ ۵۱۰6۲6 
3 

سعید امیرهری : ۱۸6 

سعید بن بشیر: ۱3 

سعید بن خذینه : ۱۳۱ 

سید بن خلف بلخی: ۲۳ 

سبید ین عبدالعزیز بن حادت,ین حکم بن 
ابی‌العاص: ۱۳۵۰۱۳۱/۵۵ 

سعید بن عثمان بن عفان : ۰46۰٩۱‏ + - 
۱۱۳۹۰ 

سعید بن عمروپن اسودالحرشی: ۱۳۱۰۹۱- 
۱ 

سعید بن مهدی : ۱5۸ 

سعید جولاه : ۱۵۵ 

سعید طالقانی: ۲۱ 


| سعید نفیسی:۱۱۱۸۰۱۳۲۰۱۲۱۱۱۹۳۰۸۷/۰۱۳-۲ 


و 
۳«-۰-«۰,۰۹۹,+/>,/ ۱۷۱ ۱/۱ ۱۲۳" 
سفدی : ٩٩‏ 
سغدی (خط) : ۱۳۳۰۰ 
سغدی (زبان) : ۱۳۳۰6۰ 
سغدی ( نژاد) : ۵۵۰6۰ 
سخدی (پسرسلم بن زیاد) 2 
سغدیان: ۱۰۸۰۱۵۸ 
سندیان (اذنقیبان مقنع): ۱۰۳ 
سندیها : ۵۵ 
سفاح : ۸ د. عبداله بن «حمد 
سفروج : ۱۳۰ 


٩۵ ستکل::‎ 

سفتدیاد: ۵۰۷ د. اسفندیار 

سفیان: ۵۰۷۰۳۹۰۰۳۲۱۲ 

سثیان (آل) : ۱۵۳ 

فد حاهات : ۰۱۰ ۱۰۵۱۳۱۲ مت | 
جامگان 

سید جامه : 

تقاط : ۵۰۷۱۳۹۰ 

سك : 6و۵ ۹۱۸۱۱۵ 

سکان بن طغشاده : ٩۵‏ ۱ 

سکندر: ۳۸۵ ر. اسکندد 

سکین :۷ 

سلار(صاحب سمران طرم): ۲۲۲-۲۲۱ 

سلام (حکمران طبرستان) : ۲۰۸ 

سلامه (پسر) : ۱۵۰ 


1 
۶ د. سپیدجامه 


سلامی: ۲۱-۲۰۰۹۳د. ابوعلی و علی‌بن , 
احمد 
سلجوق ( آل) : 2۷۳ 


سلجوق (دولت) : 5۸۳۰۳۸ 

سلجوقیان : 1۸۰۰۷۰۰۲۹۷ 

سلجوقیان‌دوم : 1۳۱ 

سلسله خانی : ۶۳۵ 

سلطان الشعرا (لقّب رودکی): ۰۰۲۷ ۲۷- 
۲۹۷-۳۷۷۷۸ 


۱ سلیمان بن عوف : 


سلطا نوف (۰) : ۲۹ 

سلم : 4۷ 

سلمان فادسی : ۸٩‏ 

سلم بن احوذ: ۱۱ 

سلم بن زیادبن ابیه (|بوحرب) : 2۱۰۲۰۹5 
۱۰۸ 

سلمه پن مسلم : ۱۵۸ 

سلمی: 6۱۰ 

سلوکوس نیکاتر: ۱ 

سلوکی : ۷۰۰۵۹ 


سلوکی ها : و 


سلیظ بن عبدالله عباس 2۱6۵۰۰۳ ۰۱۵۰۰۱ 


۱۰۳ 
سلطا رب محمد بن احمد 


سلیم الناصح : ۱۱۸۰۱۱6 
تلیمان : 6۰۱۷۰۳۹۳۰۳۲۱ 
سلیمان بن ابی‌السری :۱۳۳ 


| سلیمان بن دشیه صاحب الخراج : ٩۳۲‏ 
| سلیمان بن عبدالملك : ۰۸۳ ۰۱۱۰ ۱۲۲- 


۱۳۰-۷ 

۳۱ 

سلیمان ینکش رالحرانی: ۱ ۲-۱,۶ 2۱۶۵۰۱5 
۱۹۹4 

سلمان بت حب الدخاتی ره ۳۳ 

سلیمان قرشی : ۱۲ 


سلیمان لیای : ۱۰۱ 
ما کی 25۱ 
سمر :۵ 6 


سمر با قر: 39 

سمر قندی : ۳۷۸۰۱۲۹۸۰۲۸۲۰۲۷۹ 

سمر‌قندیان ۱۶۰۰۰ 

سمر قندیه (پادچه) :4۳ 

سمعانی: ۲۳۹/۱۷/۳۰۱۹۲۰۸۹- ۲۵۹۰۲۰ - 
۰۳۱۸۰۲۹۸-۰ ۲۳۱۸ 
۲ ۰۳۳۰ ۸۰۳۳۳ ۰۳ 
۲ ۰۱۸ 6 ۰4۷۹۰6۷ 
۷ د. عبدالکريم بن محمد 

بت ۰۱۵ ب 

سمیجود: ۳۸5 

سمیر وا (لیدا) : ۲۹ 

سمینوف : ۲۸۹ 

سنایی غز نوی (مجدا لدین مجدودبن آدم 70 
۵ 6 ۵ ۵۰ 5۷-5 ۱ 
۹4 

سنباد : ۱:۵۲ 


۰۳ 


سنجر بن ملکشاه (سلطان) : ۲۵۰ - ۲۵۷ 

۱۷۵ 6۷۹۰4۱4 ۰۳۸۳ ۷ 

30 
سنسکربت : 
سئتك : رها 
سنیان : ۳۹۷ 
۱5۵ 


5 ۰۰۱ ۲ 


سوار: 

سوتسونگک : ۸ 

سودة بنا لحجرالدادمی : ۱۳۷۰۱۳ 

سوز نی سمر‌قندی : ۳۳۱۸۳۱۵۰۳۱۰۱۸۱ 
0 
2۰:۹۸ 

سوغدها : ۵۵ 

سو ناس کین ؛ ۲۹ 

سه شه هو : ۷۸ 


سهل ین احمد اغوانی بخاری : ۳۷-۳۰ 
سهل بن حسین : ۳۵۱ 

سهل بن هاشم کامگادی ۳ 

سهل خجندی : ۳۳۵ 

سهیلی (ج۰): ۲۸۱ 

سیاسی (د کترعلی| کبی) : ۲۸۹ 

سيامك : ۱۷۵ 

سیاوش : 160۳۵۰۲۸ 

سیاه جشم بن مالك دیلمی : ۱۳۹۳ 
سیبویه بن عبدالعزیز بخادی نحوی: ۲۳ 
سی پنگ ۰ ۵ 

سیدا لسا دا (لعّب مقنع) :۱۰۰ 


سیدپا بند د. محمدپن علی 

سیده بانو:۳۰۸ 

سیر تردوش : ۷۲ 

سیرخ بن نعمان : ۲۲۷ 

۲۹۳۹۰ 

سیف لدو له د. محمودبن ابراهیم ووهسودان 
ام محمد 


سیروس (ب .) : 


سیفالدین زنن حاجی بن نظام 


۹۰۴ 


 ناایلاس‎ | 


| شافعیان : 


سیف | لدین‌بن حسام‌الدین هروی: 4۷ 
سیف‌اله یف (۰1) : ۲۹۳ 

سیف حسام هروی : 51۷ 

سیفی (استاد) با ت۱۳ 

سیلزیبول ۱ 


سیماء الکبیر : ۳۸۰۰۱۹۵-۰۱۵۰۳۸ 


سیمجوردو | تدادیا دواتی : ۲۰ - ۲۰۷ 
۰۲۲۰۲۱۹۰۰۲۱۷۰۲۱۵ ۱۳۲۸ 
۳۸۹۸۲ 

سیمرغ : 5۳۵ 


سیوطی رید عبدا لرحمن 

ش‌ 
شا یورذوالا کتاف: ۷ و 
شا پولوشه‌وحاقان : ۷۵ 
شاپولیو: ۷-۳۳ 
شاپولیو ته لی شه: 
شادان بسر پرژین : ۶۲۵ 
شادروان (پارچه) :۲۷ 
شاد(غرجستان) : ۱۳۲۲ 
شار(ماوراء النهر) : ۱۳۲ 
شارك : ۱۳۲ 
شارل شفر: ۳۷۵۰۳۰۱۰۹ 
شاعی: ۳۹۵ 
۳۹۸ 
شافعی(امام): ۲۳ ۳۵۰۱۳۳۵۱۳۱۲۰۱۲۰۰ 
شافعی (مذهب) ۰ ۰۳۲۳۰۱۸۲ ۱۳۳۵۱۳۳۰ 

۰-۷ 


۷۸ 


۱-۵ ۳۳۰۰۲ 
شا کر بخادی : ۵250۲۸ 

شامیان : ۱۷ 

شاوان : ۸۵۱۸۲-۸۱۰۷۲ 

شاه آفرید : ۱۲۳ 

تثاه بن میکال : ۱۳6 

شاهپورملك ساسانی : ۳۷ 

شاه حسینی (د کتر ناصرالدین): ۳۳۱ 


شاهساد (شاعر) : ۲۸ 

شاههر ند : ۰45 ۱۲۵ 

شاه محمد بن‌مبارك قزوینی(حکیم) : ۰۲۵۶ 
۸ 

شاهی (پادچه) : ۱۷ 

شباب کر ما نشاهی (محمد جواد): ۳۸۷ 

شبدیز: ۵۴6۰ 

شبلی بن طهمان : ۱۶۱ 

شبلی د» کل شبلی 

شبلی نعمانی : ۳۸۷ ۱ 

شبیب بن حادث بن‌قیس بن هیثم سلمی:۱۰ 

شداد (ینی): ۶۷۱ 

شدادیان : 1۷ 

شرف الدوله د. عملان بن وعسودان 


شرف الدین د. جستان ین ایراهیم وحسن 
ابن‌محمد ومملان بن وهسودان 

شرف الزمان قطران‌بن منصورادموی : ۶۷۳ 

شرف الز مان قطراقعضدی‌تبر یزی: 1۷۳ 

شرف المله ن. وعسودان بن محمد 

شرف نرشخی :۰ ۱۰۳ 

شروین یل ۰ ۲۵۳ 

شریح بن عبدائه : ۱۵۵ 

شریف مخلدی گر گانی : ۰۲۵۲۰۲۵۰-۲۵۹ 
#۱ 

شریك بن‌شیخ | لمهری خادجی: ۰۱۳2۱۲ 
۱۳۹۱۰۸ 

شريك خارجی د. شريك بن شیخ 

شست‌کله : ۲۸د. احمد بن منوجهر 

شعوبیه : ۳۹۷ 

٩ : شعوری‎ 

شفر(شارل) ؛ ۳۷۵۰۳۰۱۰۹ 


هه 


۰ ۰ رضا زاده 


سفق : 

شکر و. هحمد بن هناد 
شکودف (محمد) : ۲۹۰۲۹۰ 
شمر: 4 


شمرا بو کرب : 4۱ 

شمربن افریقیس بن اپبرهه: 45 

شمر‌بن الحارث : 1۷ 

کمرال ق۱۹۳3 

شمس | لدو له ر. طغانشاه 

شمس الدین ر. آبوعلی و احمد بن مثوچهر 
وحافظ ورستم وطنانشاه وفخری ومحمد 
ابوطالب و محمد بن احمد و محمد بن 
عبدا لعز یز ومحمد پن فخرالدین ومحمد 


بن فیس ومحمد عجیبی ومحمد فخری 


| شمس‌الدین ابوالمعالی دستم : 1۷۸۰6۷ 


شم س الدین تبریزی : ۶۲-۱۰ 

شمس‌الدین جوینی: ۲۸۲ 

شمسا لدین سامی بيك : ۲۸۵۰۹ 

شمس‌الدین فقیردهلوی (میر) : ۲۷ 

شمس الکنات ر. حسن 

شمس المعالی د. قابوس ین وشمگیر 

شمس‌الملك د. نصرپن ابر اهیم 

شمس | لملوك د. خاص بيك 

شم هرق 

شمی فضری اصفها نی (ملككا لشعرا) زد. فخری 
اصفهانی ومحمد فخری 

شمس قیس داذی: ۲۹۰ 

شمن : 6۲5۰۵۰۱ 

شنگل : ۳۱۱ 

شورچهارم ۰ ۱۳۲ 

شودوی : ۲۹۰۰۱۳۳ 

شون : ۷۸ 

شهاب الدین ر. عبدال بن فضل‌اله ویاقوت 

شه پی خان : ۷۷ 

شه تیه می : ۷ 

شهرءآفاق (شاعر) : ۲۸ 

شه کوگه گی : ۷۸ 

گثی خاقان ۰ ۷۸۰۷۷۰۷۲ 

شه هو: ۷۸ 


شه 


۰ 


یدرد ان اب 

شهید بلحی: 4 

شهید بن حسین وداق جهودانکی بلخی: ؛: 
۲ ۲۷۱۷-۲۷۲۰۲۱۳ » 
۰۲۵۹۹۰۲۵۹۱۰۲۸۷ ۳۵۰۰۳۰۲ - 
4 ۳۷۰۱ - 
۰۸۳-۸ ۰۵۰54۰4۸۵ 


۵۵۰-۵ 
شهید فرالاوی (سید ابوالحسن) : ۲۷۰ 
شیبان حرودی : ۱۲-۱۱ 

نیان (سلسلهٌ) : ۶۷۰ 
شیخ | لحرم د. محمد بن ابراهیم 
شیخ الر بوه 7 ۱۳ 
شیخ | لرگیس : ۳ حسین بن‌عبد له 
شیر:۲ ۱۳ 


شیرخان لودی : 2۲۸۰۲۰۷ 

شیرزیل بن سلاد: ۲۲۳ 

شیرعلی خان لودی (امیر) ۶۲۸۰۲۰۷۰ 

شیر کشود: ٩۵۰۱-۱۵‏ 

شیطان : ۵۰:۳۹ 

شیعه(مذهب):۱ ۰۱۵۲-۱6 ۳۹۸-۰۳۹۱۰۱۹۵ 

ص‌ 

صا بر بن اسمعیل ترمذی (ادیپ): 1۰۹۰۳۷۳ 

6۸ ۷ ۸ 


2۸۳ 
صاحب الدعوه : ۱۰۰۰۱6۳ 
صاحب برید : ۱۸۷۰۱۸۵ 
صاحب بن عباد : ۰۳۲۱۰۲۲۲ ۰۳۸۰۱۳۳۰ 


۳۰-۳۹د. اسمعیل بن عباد 

صاحب حرس : ۱۵ 

صاحب خراج : ۳۹۸ 

صاحب دعوت : ۱۶۷ 

صاحب دیوان درسالت : ۰۲۰۹ ۳۱۲۰۲۱ 
۳۳۵ 

صاحب دیوان ممالك : ۳۸۰ 


اض 


1 صاحب سیاه ۳۰۸ 
صاحب سیران طرم: ۲۲۲-۲۲۱ 


صاحت شاش : ۳۸ 

صاحب شرط :۲۰۱۰۱۵۵۰۱۱ ۲۱۵/۱۹ 

صاحب شرطه : ۱۲۵ 

صاحب شمیر ان طادم ۳ 

صاحب وجود خراسان : ۲۱۰ د. سموية بن 
5 


عا 
صادق بن صالح اصفها نی : ۳۵۱ 
صافی خادم : ۱۹۸ 
صافی شرا بداد : ۱۸۷ 
صالح بن عمران حنفی سفدی : ۲۳۹ 
صالح‌بن محمه ضریر: ۳۳۰۱۳۲۲۳۱۲۱۹ 
صالح‌بن محمد هروی (ابوشعیب) : ۲۷۳ 
صالح بن مسلم بن عمروبن حسین بن‌علی‌بن 
دبیعة بن خالد بن اس بن قداعی بن 
عالأال باهلی : ۱۲۳۰۱۳۰-۱۱۹۱ 
صالح حنفی سغدی : ۲۳۹ و. صالح بن‌عمران 


۱ 
صالح‌دهقان (پیر): ۵۳۳۲۲۱۳۲۰۰۳۱۹ 


صانع بلخی: ۳۱۰۰ 

صائب تبریزی : 2۲۰۳۰۱ 

صددالافاضل ر. قاس بن حسین 

صدرا لدین د. حسن بن محمد ومحمد 

صدرالدین عینی : ۲۸۹۰۲۸۱۰۲۷۹- ۱۲۹۰ 
39 

صدقة بن وثاب : ۱۵۱ 

صدیق‌الابلیس (عبدالهبن هلال هجری): ۱۲۹ 

صریع | لغوانی د. مسلم بن ولید 

صعلوك : ۲۲۰ 

صعلوك (ابوالعباس) : ۲۰۰,۲۰ 

صعلوك (ابوجش):۲۰۳ ۰۲۱۷-۲۱۰۲۱۳۰ 
۳۳۰ 

صغدی بن سلم بن زیاد بن آبیه ۱ 

صفا (د کترذ بیح اله) ۳ 

صفاد( آل) : ۳۷۰۹۲د۰ صنادیان 


صفادمرغزی : ۲۸ 
صفاری : ٩۳‏ 

صفادیان :۰۱۷۱ صفار( آل) 
صقی د۰ علی‌ین حسين 

صلة بن ثیم الءدوی : ۱۰ 


صندلی د ۰ محمد بن هرمز 


صورتگر(د کتر لطفعلی) ۲۸۹۰۰۰ 


صوفیه : ۲۵ 
صول ۰ ۱۳۳/۸ 
صول تراك ۲۲۷۶ 


ض‌ 
ضحال حرودی : ۱۶۲ 
شرآدین حصین ضبی : ۱۲۳ 
ضریر | بیوددی (ا بوعبداله) ۲6۱۶ 
ضیاء الدین (ممدوح سوذنی ) : ۰۳۳۲۰۳۱۵ 


33 
ط‌ 

طاعتی (عبدالعلی) : 5٩۰‏ 

طاقدیس : ۰۳۳ 

طامس ولیم بیل : ۲۷۱ 

طاهر: ۲۰۲ 


طاهر( آل) : ۰۹۲۰۲۹ ۰۱۷۳۱-۱۷۰ ۰۱۷۹ 
۲۷۳/۸۸ ۰۱ ۲۷۵ 2۱6۰ د. 
طاهریان 

طاهراصرم : ۳۱۰۰۳۲۰۸ 

طاهر بنحسین بن‌مصب بوشنجی(ذو | لیمینین): 

۰۱۸۰۰۱۷۸۰۱۷۵۰۱۷۰ ۳ 
۳۹ 

طاهربن عبداله بن طاهر: ۱۷۱۰۹۳ 

طاهی‌بن علی : ۳۰۳ 

طاهر بن علی ( ثقة الملك) : ۶1۵ 

طاهر بن‌فضل بنجمد بنمحمدپن مظفرچنانی 
(امیر ابو لمظفر) : 5۱0-6156۰۲6۸ 


طاهر بن محمد : ۵۲ 


طاهربن محمدبن طاهر بن عبدالله بن طاهژ : 
2 

طاهر بن محمدبن عبداله بن طاهز طادری 
(ابوطیب)معروف با بوط یب‌طاهری:۲۱ 

طاهر بن محمدبن عمرواللیث: ۳۱۱ 

طاهز بن محمد بن|بیتمیم(|نو: لحسین): ۳-۹9 
۱۳۸ 

طاهری د. ابومنصود و طاهربن محمد 

طاهری(خا ندان): ۱۶ 

طاهری(| بومنسود): ۲۱ 

طاهریان؛ ۷۵ ۱۷ اهر (آ) 

طایی (شاعر): ۰۵۰۸۰4۳۹۰۳۹۰ حبیب ین 
اوس 

طبرخزی: ۳۸ 

طبری: ۳6۸ 

طبری(جامة): ۱۷ 


| طبری(مورخ):۰۹6-۱۰۳۰۱۰۰۰۹ ۰۱۰۹۹۱ 


۰۱۲۲-۱۲۱۸۱۱۵ 
۱۳۸-۱۳۹۱۳۲۳۱ ۱۱۵6۱۱6 
۱ 2۳ (مخهد بن 
جرب 

طحاوی: ۲۵۳۰۱۳۰۲ ۱۳۵۷-۰۳۵۹۰ 

طخاری(شاعر ): ۷ ۳۵6۷۰۳۵۰۰۲۷۰۰۲ 

طرابیل هندو: ۳۰۷۰۲۰۵ 

طرخان: ۱۱۸ 

طر خون (ملك‌سند) : ۰۱۰۵۰۷۱۰۲۷ ۰۱۰۹ 
۸ ۱ 

طرخو نی( پس دیواستی): ۲ ۱۳-۰۱۳ 

طغاث(از اجداد ساا نیان):4 ۱۷ 

طفاد( بوبکر): ۳۸ 

طفان: ۳۰۵ 1 

طغا نشاه بن الب‌ارسلات سلجوقی (شمس | لدو له 
زین‌الملك): 4۸۵ 

طغشاده: ۲۸ ۰۱۳۷۸۳۵۰ ۱۳۸۰۱۱۱۲۲۱۰۱۸۱۹۵ 
۱۳۸۰۹ 


۷۷ 


طلحه (ابومنصود): ۱۸-۱۸۳ 
طلحةا لطاحات: ۱۰۸ 
طلحةبن زدیق:۱۶۱ 


طلحة پن‌سو اد: ۵ ۳۰ 

طلحة بن طاهر :۱۷۳۸۰۱۷۱۵۹۵۰۵۲ 

طلحة بن‌عبد له پن خلف| لخزاعی: ۱۰۷۰۱۰۰ 
۱۰۸ 

طلحة بن‌عبید ال | لخز اعی: ۱۰۸ 


طلحة بن‌هبیر | لشیبا نی : ۲۷ 

طلنا و کا: ۳۹۸ 

طمفاج‌خان | بر اهیم: 39 

طهمورث: ۱۷۵ 

طیان ژاژخای مرغزی: ۵0۰ 

طیان مرغزی: ۵۵۰ 

طیب‌بن محمد خسروانی (ابوطاهر): ۶۵۵ 
ظ‌ ۱ 


٩۸:)مالغ(رفظ‎ 

ظل(ددفش): ۱۵۱ 

ظهودی ترشیزی: 10514۳۳ 

ظهیر | لدین بن سید نصیر | لدین‌مرعشی (سید): 
۰ ۱۲۰۵ 

ظهیر الدین فاریایی: 4۵۷ 

ظهیری د. محمدبن‌علی 


ی 


عارض ر. جویبار عارضش 


عادض ر. عبداله 

عادفی (۰): ۲۹۲ 

عاصم بن حمید هلالی: ٩‏ 

عاصمبن‌عبداله بن‌یزید الهلالی: ۱۳۷۰۹۲ 
عاصم‌بن یونس العجلی: ۱۰ 

عامرین اسمعیل: ۱۶۸ 

عامربن ضباده: ۱۷ 

عامربن عمران قاضی بخارا: ۱ 
عامرین عمربن عمران : ۲۳۶ 

عامربن کریز: ء ٩‏ 


۰۸ 


| عامربن‌ما اكالحمانی: ۱۱۸ 


عامر بن مکامل‌بن محمدبن قطن‌بن عثمان بن 
عبداله بن‌عام‌بن خالدین قرءبن شرف 
همدانی اد بنجنی یا دبنجنی (|بومسلم): 
۲۳۳۹ 

عامری(علی‌محمد): ۳۵ 

عایشةٌ سمر قندیه: ۳۰۳۷۳ 

عايشةٌ مقریه: ۳۲۱۳۷۳ 

عبا( آ): ۳۹۵ 

عباد بن‌زیاد: ۱۰۷-۰ 

عباس( امیر | بومحمد): ۶۱-۵ 

عبرس( آل) : ۷ 2۵۵ ۱د.عباس(بنی) 
وعباسی وعباسیان 


عباس( بنی): .عباس ( آل)دعباسی 


وعباسیان 

عباس اقبال ۰۳۹ ۶۲۳ 
4 2۰ 

عباس‌بن جیرگیل: ۱5۳ 

عبای‌ین جفرین‌محمدین الاشعث: ۰۸۲ ۹4 
۱۰۷ 

عباس‌بن شقیق: ۲۱-۲۱۳ 


عباس مروزی: ۶۱2۰۲۷۰ 


عباسی 5 ابوالعباس 

عباس لمعا نی‌ر. لمعانی 

عباسی: ۲۰۸۱۲۹۰۲۰ هد.عباس ( آلوبنی)و 
عباسیان 

عباسیان: 5 ۱ 

عبدا لجیار ازدی: ۱۰۰ 

عبدالجبار بن احمدین خطیب: ۸٩‏ 

عبدا لجبار بن‌حمزه (بوالفتح): ۱٩۲‏ 

عبدا لجبار بن شیب: ۱۲ 

عبدا لجباد ین عبدالرحمن ازدی ۶ اجان 
۱5۵ 

عبدا لجلیل بن| بی | لحسین بن | بی| لفضل قزوینی 


دازی(دشیدا لدین| بو لرشید): ۳۹۵ 


عبدا لحی بن‌ضحاك بن‌محمود گر دیزی( | بوسعید): عبدا لرحمن نعیم‌عامری: ۱۳۰۱۳۱۰۹6 


۱ 
۸ ۵ ۰۱۷۵+ 
-- 
۰۳۵-۳۳۰۳۳۸۰۳ ۰۲۰۳۸۶ - 
۳ د. گردیزی 

عبدا لحی‌بن‌عما دحنیلی (ابوالفلاح): ۳۹ 

عبدالخالق غجدوانی : ۱۰۱ 

عبدا لررحمن( نام | بومسلم):۵ ۰۱۰۹۱۹۲۲۳ 


۱۷ 
عبدا لرحمن السیوطیا لشافعی ( جلال| لدین): 
۲۳۹۲ 


عبدا لرحمن‌بن آبی بکر: ٩۷‏ 

عبدا لرحمن‌بن | بدیا لخزاعی: ٩‏ 

عبدا لرحمن بناحمدجامی ( نوا لدین): ۰۲۱ 
۸ ۲۰۲۸۲۰۲۵۵ ۰۲۷۳-۲۷ ۰۲۸۵ 
۲ ۷۷۷/۸۳ ۱۳۸۹-۳۸۸ ۰5۰۵ 
۲ ۰۸۲۰۰۱۳ ۰2۲۸ 6۸ د. 
جامی 

عبدا لر حمن بن‌جبله: ۱۷۰-۱۰۵ 

عبدا لرحمن بن‌زیاد: ٩6‏ 

عبدالرحمن‌بن زیادین ابی‌سفیان: ۱۰۶۰۰۹۱ 

عبداا لرحمن‌ین محمدالاشعث: ۱۰۵ 

عبدالرحمن‌بن محمدین‌عبد ال بن اددیس‌بن 
حسن استرابادی ادریسی حافظ( بوسعد 
یا ابوسید) : ۰۱۲۹۸۰۲۹۰۲۱۲۵۹ 
1۱۸-۸ 

عبدا لرحمن بن‌محمد نیشا بوری(| بوا لحسن): ۱۵ 

عبدا لر حمن بن‌مسلم بن عمر وبن‌حسین پن د بیع 
بن‌خا لد ین اسد بن قداعی بن‌هاال لباهلی: 
۱۲۵۰۱۲۳۰۱۲۰ 

عبدا لرحمن بن‌مسلم خراسانی (ابومسلم):۰۳۵ 
۱ 

عبدالرحمن بن نعمان| لحرشی یا قرشی:۱٩۰‏ 
۱۳۳ 


۱ 
۱ 


عبدالرحمن نشابودی: ۱۸۹ 

عبدالرحیم خلخالی (سید): ۰٩‏ ۱۳۷۸۰۳۲۱ 
2۷۹ 

عبدالرزاق اصفها نی (جمال‌الدین): 44۷ 

عبدا ارشیذین عبدا لغفود حسنی مد نی تتوی: ۰۹ 
۲۸ د. دشیدی موف فرهنگ 

عبدالسلم‌بن مزاحم: ۱6۰ 

عبها لصمد بن‌علی بن عبداله بن‌عباس: ۱6۸ 

عبدا لعز یز بن‌السادی: ٩۳‏ 

عبدا لعزیز بنو لید بن عبدالملك: ۱۲۲۰۱۱۰- 
۱۱ 

عبدالعلی طاعتی: ۹۰« 

عبدالغنارین صالح طالقانی : ۱۵۸-۱۵۵ 

عبدا لغنی‌خان‌غنی: 4۱۰۰۲۷۹۰ 

عبدا لغنی میرزایف: ۲۹۰ 

عبدا لعاددین عمر بفدادی: ۲۳۰ 

عبدالکریم‌ین محمدین ابوبکر محمد تمیمی 
مروزی‌سمعانی ( تاج لدین| بوسعد): ۸۳۹۹ 
۲ ۰۲۰-۳۳۳ ۰۲۰-۲۵۹ 
4 ۰۳۱۹۸۲۹۸۰۲۹۰ ۰۳۲۲۰۸۳۱۸ 
۰۳۸۰۳۳۳۰۱۳۳۰۰۳۲۹ ۰۳۹۲ 
۵ ۸۷۰۷۹۰۱۸-۶ 

عبداله( نام دود کی): ۲۰۲۹۹۰۱۲۰۷ ۰۲۸۲۰۲۷ 
۲۹۵ 

عبدالّه استاد د.عبدالهبن محمد 


عبداله بلعمی: ۰۳۲ ۰۳۳۰-۲۲۹ 2۲۹ 


۱ عبداله بن| بوداودسلیمان بن آشث‌حا فطاسجستا نی 


(ابوبکر):۲۳ 

عبداله ین بوعقیل ثقفی: ۱۰ 

عبد ال بن احمد: ۳۰۷-۳۰۵ 

عبدالهبن احمد بلخی کمبی شیخ معتزله 
(ابوالقاسم): ۰۲۱ ۲6۳ 


عبد ال بن احمدبن سعدبن منصور نیشابوری 


جاجی بزازحافظ معروف باین سعدبزاز 


۰۹ 


(ابو محمد): ۲ 

ءبدالبن اات ۳ خحستا نی: #۷۵ 

عبداله بن احمدعتبی( | بوا لحسن): ۰۲۳۲-۲۲۱ 
۳۱ 

عبد ال بن اسحق بن | بر اهیم‌خر اسا نی‌معدل‌محدث 
(ابومحمد):۲۱ 

عبدالبن الامام ابو لعبای العتضدبائة امیسر 
المومنین: ۱۹۸ 

عبد ال بن| لمسلم : ه‌۱۹ 

عبداله بن| لمقفع ر.عبداله بن‌مقفع 

عبد اه بن‌حازم: 3 

عبدال بن حمیدبن قحطبه: ۱۵۸ 

عبداله بن خازم سلمی: ۰۹۱ ۱۰۹-۱۰۱۰۱ 

عبداله بن‌خودان: ۷ 2 

عبد له بن رشید(ماموت): ۱5۹ 

عبد ال ینز بیر: ۱۰۹-۱۰۸۰۱ 

عبدالبن سلیم: ۱۳۰ 

عبد اه بن‌طاهر(| بوا لعباس): ۹6٩۳‏ ۱۳۷- 
۳۸ ۱ 

عبداله بن‌عامر بن کریز: ٩۸-۹۳‏ 

عبد ال پن‌عباس: ۵ ۱۰۸۰۱۵۰۰۱۰۲۱ 

عبداله بن عثمان‌بن ابی‌العاصالنقفی: ۱۰۷ 

عبد ال بن‌عروه‌هروی حافظ( | بومحمد): ۲ ۲ 

عبداله بن‌علی: ۱۲۷ 

عبداله بن علی‌بن عبداله بن‌عباس: ۱۹۹-۱۶۸ 

عبدالبن عمرو: ۱۰۰ 

عبدالبن فتح: ۱۷۲ 

عبداله بن فضل‌اله شیرازی معروف بوصاف و 
ملقب بوصاف | لحضره(شهاب| لدین )۳۸۰ 

عبداله ین قیس: ٩۰‏ 

عبداله بن محمد( | وا لعباس): ۲۰۰ 

3 مروزی بغدادی‌محدث 
(ابوالقاسم): ۲6 

عبداله بن محمدبن اسمعمل: ۳۱۱ 


۷۱۰ 


عبداله بن محمدابن حازم: ۱۰۸ 

عبدالهابن محمد‌بن زیادین داصل ففیه شافعی 
نیشا بوری معروف بابن زیاد (ابوپکر): 
۳33 

عبدالله بن‌محمد بن‌عبدا لر حمن بن‌شیر و به بن‌اسد 
فرشی مطلبی نیشا بوری‌حا فظ(| بومحمد): 
:۲۳ 

عبدالبن محمدین عبدالعزیز بدوی‌محدث 
(ابوالقاسم): ۲۲ 

عبد ال بن محمد بن‌علی بن طرخان بلخی( امام 
مجاهد ابوبکر): ۲۳۷ 

عبدألهبن محمد پن مسام اسفر اینی‌حا فظ( | بو بکر): 
۱ 

عبدالهبن محمدین منازل نیشا بوری زاهد(ا بو 
محمود): 6 ۲ 

عبداله بن محمد بن‌موسی فرالاوی د. فرالاوی 

عبداله ین محمدین نوح معروف‌با بن نوح (ابو 
الباس): ۰۲۰۰ ۲۰۸ 

عبدالهین محمدبن یموب بنا لحرب الخلیل 
بخاری اسپاذمونی معروف باستاد (ابو 
محمد): ۲۳۸ 

عبدالة بن‌مجمدبن یعقوب‌بن حارث‌بن جلیل 
کلاباذی فقیه حارثی سفیدمونی یساسبید 
مونی و یا سپذمونی معروف باستادسبیذ 
مونی(شیخ امام ابو محمد): ۲۳۷ 

عبدالهة بن محمدبن یمتوب‌بن حرث‌بخاری فقیه 
شیخ حنفیان مروف بعبدالهاستاد (علامه 
ابومحمد): ۲۵ 

عبدالّه بن محمد پن یونس سمنانی محدث 
(ابوالحسین): ۲6۲ 

عبداله بن‌محمدساما نی (ابوالعباس): ۲۰۰ 

عبدالّین محمد نیشا بوری زاهد( ابو محمد 
مر تعش): ۲65 

عبداله بن محمود سندی محدث مرو ( ابو 
عبدا لرحمن): ۲۲ 


عبدالهبن مسلم (بومسلم): ۱6۱ 

عبدالین مسلم‌ین عمرو بن حسین بن دبیعةبن 
خا لدین اسد بن قداعی بن‌هلال باعلیععروف 
بغتیر: ۰۱۱ ۱۲۳ 

عبدالهبن مقفع (ابوعمرویا ابو محمد): ۰۸۰ 
۸ ۱ ۲۷-4 5۳۱-۳۰۰ 

عبداله بن وألانا لعدوی: ۱۱۵ 

عبد ال پن وصسودان (امیرا بوالقاسم): 1۷ 

عبداله بن هلال‌عجری معروف بصدیق الا بلیس: 
۱۹ 

عبد ال پسر متفع: ۲۵ 

عبدال#جیهانی: ۳۰۱ 

عبداله خازم: ۱۰۲ 

عبد ال#خان ملكا لشعراع( قادی): ۲۸۰ 

عبداأله خودان: ۱۰۰۱ 


عبدالسفید مونی : ۲۳۹ 

عبدال عادض:۲۸ 

عبداله عباس: ۱2۵ 

عبداله‌عزین: ۲۰-۳۰۳۲ 
عبد ال عمزاد؟ آمیرراسمعیل: ۲۰۰ 
عبدال قصری: ۱۰ 


عبدا لمجیدین ابراهیم نرشخی:؟ ۲۳ 

عبدا لملك( فرما نده سیاه اسفاد):۲۲۱ 

عبدا لملك| لرشید: ۳۳ 

عبدا لملك بنات معتقد: ۳۹ 

عبدا لملك بن‌محمد بن اسمعیل نیشا پوریثعا لبی 
(ابو منصود): ۰۳۱۲۰۲۰ ۱۳۳۰۰۳۲۸ 
۳۶۹ ۰۳۵۹۰۳۵۵۰۳۵۲۰۳۵۱ ۰5۲۳ 
۲۹ ۱ 

عبدا لملك‌بن مروان: ۳۱۰۹۰۱۰۸ ۱۲۵-۰۱۳ ۱ 

عبدا لملك‌بن نوح: ۳۱ 

عبدا لملك بن نوح بن‌منصورساما نی(| پوا لفو ارس): 
۲۰۳-۲ ۱ 

عبدالملك‌بن نوح‌بن نصر بن احمدساما نی‌ملك 


موّ یدیا موفق‌یارشید(ا بو لفوادس): ۲۱۷۷ ۱ 


۲۱۲-۲۸ 

عبدا لملك بن توح بن تصرساما نی( | بوا لغوادس): 
۳۱۳۱۷۸۱۹۸۳۲ ۵-۳ ۳۸۵۰۳ 

عیدا لملك‌بن هرنمه: ۱۶۲ 

عبدالملك‌بن یزید خراسانی (ابوعون): ۰٩۲‏ 
۱۵۸-۶ 

عبدا لملك بیان: ۳۹۲ 

عبدا لموّمن ین خلف تمیمی نسفی (حافظ کبیر 
ابویعلی):۲۱ 

عبدا لو احدبن‌خر مك بن بکر بن‌دیو استی:۲ ۱۳ 

عبدا لواحدین محمد بن عبد له بن | یمن بن‌عید ال 
ابن مریناحنف‌بن قیس تمیمی اغزونی 
(ابوعبداله): ۲۳۸ 

عبدالواحد جوزجانی(| بوعبید): 5۰۲ 

عبدا لواسع جبلی:1۷۷۰4۰۳ 

عبدا لوحاب‌بن تتی‌الدین سبکی(تاج| لدین ابو 
نصر): ۶۰۳۰۳۳۰۰۳۲۳ 

عبدشمس: ۳۲۸ 

عبده بن قدید: ۱۵۷۲۹۶ 

عبده پن هدید: ۱۸۰ 

عبری: ۳۵ 

عبیداله بلعمی: ۳۲۹۰۳۲۶ 

عبیداله ین "اب بکر»: ۱۱۰۹۷ 

عبیداله بن احمد جیها نی: ۲۱ 

عبید ألّه بن احمد عتبی( | بوا لحسن) :۲۳۲-۲۳۱ 

عبیداله بن‌زیاد: ۰-۱۰۰۹۷۵۹۰ ۱۰۱ 
۱ ِ 

عبیدالّبن مسلمبنعمروبن تحسین‌بن اسدین 

خالدین‌اسدبن قذاعی‌بن علال باهلی و 

۱۱ آ 

عتبة بن دپیعه: ۱۰ 

عتبی: ۰۳۲۲۱۳۱۵۰۱۲۵۸۱۲۰ ۰۳۲۲-۳۳۱ 
۸ ۰ ۰۷۹۱۳۶۷ 4۸۷ : و 
ابوالحسن وابونضر وابونضر ژعبیدال#بن 
احمد و محمداین عبدا(جبار 


۹ 


عتبی(ابوالحسن): ۲۳۲-۲۳۱ 
عتيك: ۲ ۳۹ 


عثمان بن ابی‌العاص ثقفی:۱۳۰ 


عثمانن سراجا لدین محمد گوز گانی معروف | 


بمنهاج سراج (سراج الدینابوعمرو): 
۱ ۳۸۳-۳ 

عنمان‌بن سعدی: ۶ ۱۱ 

عثمان‌بن عفان: ۱۲۹۰۹۷۰۸۸۰۸۳ 

عذه‌ان بن‌عمادة بن خزیمه: ۱۰۷ 

عمان بن‌محمدبن احمد سمر قندی( |بوعمرو): 
۱:۵ 

عنمان‌بن نهيك: ۰۱۵۰ ۱۵۳ 

عثمان پس کرمانی: ۱۷ 

عثما نف( ای۰): ۲۹۰ 

عثمان مختادی غز وی: 2۵۰-44۸ 

عجل( بنی): 4 4۷ د.عجلی وعجلیان 

عجلی: ‏ ۷د. عجل وعجلیان 

عجلیان: + ۱د : عجل وعجلی 

عجم: ۰۱۰۸۰۰۸۸ ۰۱۲۶ ۰۲۹ ۰۲۵ 
۱۲۷۲۹۵ ۰۲۷۹۰۲۷۷ 
۲ ۱ -۲۷ ۰۳ 
۳ 0 
۵۵۱۰5۸۷۰۹۸۵۰۹۸۰6 

عجمیان: ۱۵۰۲۷۳۰۲۷۱۲۲۰۲۲۰ 4 

عجیف‌بن عنیسه: ع ۵ 

عدلی(سکذ) : ۲۱ 

عدنان: ۵۰۸۰۳۲۱۰۳۱۹ 

عد نان( گزیدة): ۵۰۸۲۳۲۱۲۳۱۹ 

عدنانی: ۵۲۰۲۳۸۸۲۳۱۹ 

عدی: ۳۲۸ 

عدی‌بن ارطاة فزادی: ۱۳۰۰۱۲۷ 

عذراء: 1۷۵ 

عرب : ۲۲۱۸ ۰۷۱۰۸۵۹۰۱۹۰۰۲۳۰۲ ۱ ۸- 
7 
۱ 


ٌ 


۸ - ۱۲۷۲۲۲۸۸۰۲۰۱۲۲۱۲ 
۸۲۸۳۲۰ ۱۳۲۲ 
۳ 
۲ - 2۷4۵۰44۲ ۰۶۸۲۱۷ 
۵-6 ۶ ۷۰ > د.عر بی‌و تأزیو تازیان 
و 

عربی : ۲۲۲ ۰۶۱۳۸۹۰۲۷۲۲۲۵۰۲۵ 
۷ ۳۰-2 د. اعراب و تازیو 
تازیان وعرب 

عربیه:۲۰۱ ع 


| عرتامی(شاعر): 6٩‏ ه 


عرصات: ۸٩‏ 
عر فجهة بن‌عامرا لسعدی : ۱۲۰ 
عروضی د. نظامی عروضی 


۱ عزالدین رد ی رن ابوالکرم و کیکاوس‌بن 


یخسرو 
عزالدین ابن الاثیر: ر. این اثیر وابن 
الاثیر 


ّ 
| عزیزین عبد ال بنآاحمد: ۳۰۷-۳۰۵ 


عسجدی‌مروزی: ۵1٩10‏ 
عسکرحقوقی (د کتر) :۲۸۹ 
عصام خزاعی: ۱۵۵ 

عصمة الّیف :۲۹۱ 


عصمت بن محمد المروزی: ۱۹۲ 


عضد ممدوح قطران (امین) : 2۷۰۰۷۲ 

عضدالدو له فنا خسرو دیلمی : ۰۲۳۲-۲۳۱ 
۶۱۷۵۰۳۳۷-۳۳۹ 

عضدی: 1۷۵۰۷۳ 

عطا ر. پل‌عطا 

عطاء ( نام مقنع) : ۱۵۶ 


۱ عطاءاله بن محمود حسینی‌مشهدی عطایی: ۶۹۰ 


عطاران د. دروازة عطادان 
عطار نیشا بوری( فریدالدین) : ۱۳۹۰۰۳۲ 
۲( 5 


عطا ملك جوینی؛ ۲۲ 

عطایی ر. عطاء ال 

عقیلی: ۰۳۰۳6۲۰۲۲۹ د. حاجی 

علاء ر. کوی علاء 

علاءا لدو له د. خاص بيك 

علاء الدین انش خوارزمشاه 

علاء بن حریث : ۱۶۱ 

علم سپید : ۱۵۸۱۵۵ 

علوان (غلام) : ٩۸‏ 

علوان :۳۲۲۰۳۱۰ 

علوی : 2٩۵:6۵6۸۰۲۱۹‏ د. علویان 

علویان :۰۳۷۰۱۸ ۰۱۸ ۰۲۲۰۰۳۰۷۰۲۰ 
۳ در. علوی 

علویان د. کاريك علویان 

علی (؟) : ۱۳۰ 

علی (ابوالفتح) : 1۷۸۰2۷ 

علی (ابوالفضل) :5۷۹ 

علی (مجدالدین‌دگیس شرق ) : 

علی آغاجی(ابوالحسن) : ۱۷۷ 

علی اصفرحکمت: ۲۵۶ 

علی| کبر دهخدا: 4۳۷۰۲۲ ۶۸۰4۵۷ 

علی| کبرسیاسی(د کتر): ۷۸۹ 

علی‌بلعمی : ۳۱ 

علی‌بنا بوالحسن مسعودی‌مورخ (| بو لحسن): 
۲ ۱:۵ 

علی‌بن| بوالکرم محمدپن‌محمدین عبدالکریم 
ابن عبدالواحد شیبانی جزری معروف 
بابن‌الاثیر (عزالدین ابوالحسن) :۲۹۰ 
د. ابن‌اثیرواین‌الاثی 

عل بن ای تال را هی 
۲ ۱ 

علی‌بن احمد: ۱۹۷ 

علی بن احمدسلامی: ۲۱-۲۰۰۹۲د. سلامی 
وا بوعلی‌سلامی 

علی‌بن اسمعیل خراط (ابوالحسن): ۸٩‏ 


4۸۳۲ ۸ 


علی‌بنالحسین: ۱۹۰-۱۹۵ 

علی پن‌ا لحسین بن‌علی مسمودی(| بو الحسن): 
ت۱3 

علی‌بن الیای :۳۵۰ 

علی بن الیاسآغاجی يا آغچی بخادایی ( امیر 
ابوالحسن):۰۲۷ ۳۷۳۰۳۵۹۱-۳۵۹ 

علی‌بن جدیع کرمانی: ۱۷ 

علی‌بن‌جهم: ۱۶۱ 

علی بن حسن بن قحطبه: ۲ ٩‏ 

علی‌بن‌حسن‌بن نصربن خراسان بن عبدالّابن 
طلحةبن قیس بن تعلبةبن ما ْك‌بن‌خویشان 
فا ات۱ 

علی پن‌حسن لحام حرانی(|بوالحسن): ۳6۷ 

علی بن‌حسین واعظ کاشفی صفی: ۱۱۰۲۱ 

علی بن خورشیدسپهسالاد: ۲۱۹ 

علی بنذ نجی: ۲۲۰ 


| علی‌بن سروش: ۱۹۷-۱۹5 


علی بن‌شروین ۶ ۱۷ ۱ 5 

٩۳ علیبن‌طاهر:‎ 

علی بن‌عبد ال بن‌عباس: ۱۷-۱ 

علی بن‌عیسی بن ماحان: ۱۹۹-۱۰۸۰۹۶۰۲ 

علی‌بن فضل‌بن طاهربن نصربن جوال بلخی 
حافظ (ابوالحسن): ۲ 

علی‌بن‌قاضی اشرف‌یوسف قنطی معروف باین 
قفطی (جمالالدین | بوالحسن): ۳۲۱۳ 

علی بن‌محمد (خواجه‌شرف لدو له): 3 

علی بن‌محمداسکافی نیشا بورید بیر(| بوا لقاسم): 
۲۳۱ 

علی‌بن محمد بن‌سختویة بن محمشاد دینوری 
حافظ (ابوالحسن): ۲4۵ 

علی‌بن محمد حسین (سید): ۲۹۵ 

علی بن‌محمدعارض (ا بوا لحسن): ۳۰۳ 

علی‌بن معتضد: ۱۷۱ د. مکتفی 

علی‌بن موسی‌الرضا : ۱۷۰ 

علی‌بن موسیلشکری (ا بو لحسن) :1۷ 


۳ 


علی‌ین‌بحیی بن نصربناحمد سامانی: ۱۷۷ 

علی بودی‌تگین (امیر) : ۲۸ 

علی حسن‌خان‌بن امیرالملك سید محمدصدیق 
حسنخان بهادر (سید) : ۳۸ 

علی زداد :۳۹۸ ۱ 

علی ذکی (وجیه الدین): 2۸5۰۳۲۱۰۳۱6 ۱ 

علی سیهری بحارایی ۳ ما وراء النهمری: 
۳:۷۲ 

علی سروش: ۱۵۹۷-۱۵۰ 

علیشیر وایی (میر نظام الدین): ۳9۹ 

علی فرط آندکانی : ۳۲۶۸ 

علیقلیخان داغستانی واله : ۲۹۵ 

علی قهستانی: ۲۳۰ 

علی کلویه: ۲۲۲ 

علی لشکری (ابوالحسن) : ۶۷۸ 

ی متکلم( خواجه) : ۳۹۹ 

ی محمد زهما ۰ ۳۸۵ 

علیمحمد عامری : ۱۵۶ 

علی نساج رامیتنی‌خواجهة عز یزان ۱0 

علیوف ( گ.) : ۲۵۹۰ 

عماد الدو له بن بویه :۲۲۷ 


عمادا لسلطنه (فریدون میرذا): ۲۷۷۲۰ 

عمادة بن احمد یامحمدمروزی (ابومنصود): | 
۲ ۷۵ ۱۳۱۰۱۳۵۸ ۱ 
2۱۵ 

عمان سامانی : ۱۷۳ 

عمر ان بن اسمعیل الطایی (ابوالنجم): ۱۶۶ 

عمران بنالفضیل برجمی: ۱۰۷ 

عمر ر. کوشكك عم 

عمر بن احمد بن عليك مر وزی‌جوهر ی( | بوحفص): 
:13 

عمربن | لحسین: ۱۵۵ 

عمربن جریز بن داود بن جندم آنجا ف‌ینی 
بخادایی تس ۱۳۳ 

عمر بن‌خطاب: ۱۲۹۰۱۲۷۰۸۸۰۸۱ 

عمربن سلم‌بن قتیبه :۱۵۷ 


۴ 


عم بن هبية بن یزید : 


| عمربن عبد الحزین (ابوحفص) ۱۲۷۰۱۹۱۰۰ 


۱۷۰۱۵۰۱۳۳۰۱۳۱۹ 

عمربن محمد بن یحیی همدانی سمر‌قندی 
(حافظط کبی ابو حنص): ۲2۲ 

عمربن محمد نسفی حنفی ( ابوحفص) :4۱۷ 

عمرین مسلم پن عمرو بن حسین‌بن دبيعة بن 
خالدبن اسدبن قداعی بن هلال باهلی : 
۱۳۳۸ 

۱۳۹ ۱ 
۱۷ 

عمر پسر خطاب : ۸۱ 

عمرخیام ر. خیام 


عمروین اعين : ۱۱ 


عمروبن جمیل : ۱۰۷ 

عمرو بن زداده القسری : ۱۱ 

عمروبن لیث صفادی : ۰۳ ۰۱۷۲-۱۷۰ 
۰۲ ۸-۱۹۵۰۱۹۰۰۱۸۹۰/۱۸۰ ۰۱۹ 
٩‏ 
5.۸ 

عمرو بن مسلم‌بن‌عمروبن حسین بن دبیعة بن 
خا لدبن اسد بن قداعی‌بن هلال باهلی : 
۱۳۳۸ 

عمروبن یر بوع (بنی) : ۱۰۰ 

عمرو بن یعفوب بن محمد بن عمروبن لیث 
(ابوحفص) : ۲۰۳-) ۳۰۸۰۲۰۹۸۸۲۰ 


| عمرو سوبخی : ۱۸۱ 


عمرو لیث: ۲۷۳۸۱۸۰ د. عمروبن لیف 
عمرویةبن یزید ماژدی : ۱۹۸ 


| عمید الملك کندری (ابونضرمحمدین منتصور): 


۰۳٩ ۳‏ 2۲۷ د. محمدبن منصور 
عمیر (ابوالعبای) :۳۱۰ 
عمیر بن احمد الیشکری: ٩۳۰۹۱‏ 
عمیر بن عثمان ٩۰:‏ 
عنصرا لمعالی د. کیکاوس 
عنه ری بلخی: ۲۰۱-۵ ۵-۲۵ ۰۲۱۰۲۲۰۲۵ 
۷ ۰۲۷۱ ۱۲۸۲-۲۷۸-۲۷۳ 


۰۳۹۷ ۰۳۵۰۰۳۳۹۱۳۰۲۵ 
۰5 ۲۰۳۹-۳۷۰5۵ ۲ 
۱ 4 ۵ 
۱ 7 
۵۵۰-۵ 

عوفی: ۰۱۱۷۷۸۱۲۰ ۱۲۷۳۰۱۲۵۲۱۸۷۰۱۸۲ 
۲ ۱۲۹۷ ۱۳۵۱۰۳۳۷۳۳۵۰۱۳۰۲ 
۸۱۳۵۵۹۳۵ ۳۸۵-۳۸۸۳۷ * هس 
۵ ۰5۷۳۰۵۲6۰6۲۲۰۱۱6 
۰ ۶۸۱ د. محمد بن محمد؛ ومحمد 
عوقی 

عیاد : 4۵۰۱۳۳۱۰۳۱۵۰۱۱۸۱ د. عیادان 

عیار ( غلام دودکی) : ۰۳۳۲-۳۳۱۰۳۱۵ 
4۱۳۰۵۱۰ 4۵۰۰4۲۰۵6۲ 
۵۵۲۰5۲۰۸۳ 

عیادان : ۲۲۳۰۱۵۹۰ ۳۰۰۸ ۳۸6۱۳۰۷ 


۱5۱ 
: ۸۵ د. ترسا ونصادی 
عیسی : 
1۹ 
عیسی (بر‌بط ذن) : ۵۵۱۰۵۰۰۳۲۰ 
عیسی‌بن اعین :۱۱ 
عیسی‌بن علی‌بن عیسی‌بن‌ماهان : ۱۹۹-۱۰۸ 
عیسی‌بن شبیب : ۰۱۰۳ ۱۰۰ 
عیسی بن معقل بن عمیر عجلی :۱۰-۱46 
عیسی بن موسی : ۱٩‏ 
عیسی‌بن موسی السراج: 6 ۱ 
غیسی بن موسی تمیمی معروف بغنجاد: ۲۳6 
عینی : ۲۹۰-۰۲۸۹۰۲۸۱۰۲۷۹ ۲۸۰۱۳۸۱۰ > 
د. صددالدین 


عینی (۰): ۲۹۰ 


۳ ۳ ۷ ۸ 


| غسان ین عباد : 


ج 
غادجی :۳۹ 
غالب بن استاسیس : ۰۱۵5 ۱۷۰ 
غالب‌بن عبداله اللیتی : ۱۰۵-۱۰2 
غالب بن فشالة اللیثی : ۱۰۵-۱۰۰۹۱ 
عغباد : 
غباد همدانی :۳/۸۷ 
غددفی (سکذ) :۲۲۰۰ ۱۹۱ 
غددیفی (سکهٌ) : ۲۰ د. غطریفی 
غزالی (امام): 15۹۲۰۳۹۵۲۳۸۱۳۳۵۹ 
غرنوی: 4۲۸۲۱۸۰ 
غز نویان : ۰۲۹۷ ۳۹ 
غری د. ابراعیم بن‌بحیی 
غساسنه :۸۵ 
غسان (ملوك) : ۰۸۵ 5۸۷ 
۲ ,+ 


۰ ۸۷ د. قباد و کواذ 


۱۸۰ 

غضایری داذی : 5۸۳۰۸۰۳۸ 

غطر یف بن علاء الکندی: ۰ ۰۹۶ ۱۵۹+ 
۱۳۷ 

غطر یفی (درهم) : 
۱۹۱ 

غطر یفیه : ۱٩‏ 

غنادی :۳۱ 

غفادی د. احمدین محمد 

غنوروف (۰1) : ۲۹۳ 

غفودی طالقانی : ۵ 

غلامحسین خان حیرت اشرفی :۳۸۷ 

غلامرضا ریاضی: ۲۸۵ 

غلامعلی خان آزاد حسینی بلگرامی (میر) : 
۹ ۲۱۷ 

غمناك شاعر (حکیم) :۲4۸ 

غنجاد.: ۲۳ د.. عیسی‌بن موسی تمیمی 

غندر د. محمد بن یوسف 


+۰۱۷۰۱۷۵۱۱۵۵۸ 


نله 


غواص(شاعر): ۵5۰۲4۸ ۱ 

غودی د. | بوجعفر ۱ 

غوزك : ۱۳۲۰۱۲۰۰-۱۱۹ 

غیاث الدین بن همام الدین خواند را ۱ 
خوند میر هروی :۰۲۵۸۰۲۵۷ ۰۲۶۰۱ ۱ 
۸ ۶۷ ۰ ۰۳ د. خواند میر و | 
خو ند میر 

غیاث باطنی : ۳۹۷ 

عیانی (شاعر) ۰ ۲۶۸ 

غیسلشتان ۰ ۱۱ 

ف‌ 

فاتك :۰۲۱۹ ۳۸۳ 

فاخر (شاعر) : ۲۸ 

فادوسپان : (۱2- ۱۷ 

فادوستان: ۱2۰ 

فارجك ر دروازة فارجك ومدرسه فارجك 

فارسی: ۱۰۷ ۰۳۳۲۱۸ ۰۱۳۸۰۱۳۲۲۷۵ 
۲ ۳ ۰۲۲ 
۲۲۲۵ ۲۷۵۹۰۲۷- ۲۸۹۰۳۸۱ - | 
۰ 2 ۰ 2 ۰۲۹۵ ۱۳۱۷ 
۰ باقن 
2-۸ 6۲۸۰۹۱۵-۱۳۹۰ - 
٩۶ 2۲۰۳۹۳۰۸-۳ ۰ ۹‏ 
6 2۷۹۰۷ د.پادسی 


فادسی ددک ر ۱۵۹ ۰ پادسی دری 
فارسیان :۳۹۵ 
فارسی"زبان : ۲۸۹ 2۸۰ د. پادسی زبان 
فارسیه 5۸۷۰۲۰۲۸۰۲۵۸۰ 

فاد نو کس: ۵ 

فاطمه (دخترابومسلم خراسانی) : ۱ ۱ 
فاطمی : ۰۲۵۲ ۰۲۷۰۰۲۸ ٩۲۸۰۰۲۸۲‏ 

9۱۲۳۹۵۰۲۹۰ 

فاطمیان :۳۹۰ 

فایق| لحاصه (بوالحسن): ۳۱۰۳6۲۳۰ ۱ 
فتایوا (م۰): ۲۹۲ 


۹ 


فخر | لدو له د: احمد بن‌محمد ومحمدبن‌جهیر 
ومحمد‌بن محمد 

فخر | لدو له دیلمی : ۳۲۱ 

فخرالدین د. ابراهیم بن عمادالدین 

فخرجاجرمی :۳۹۵ 

فخرمدبر ۰ ۵۵۲ 

فخری اصفهانی (ملكا لشعراء شمس الدین): 
۹ د. شمس‌آلدین وشه‌س‌فخری 
ومحمد فخری 

قدر : 2۲۹ 

فرالآاوی: ۰۲۰۲۱۲۷۰ ۱۳۰۳۰۲۷۵۱۲۷۰ 
۵4٩۰ ۵۱۳۲ ۰۱۵ ۱‏ 
د. محمدبن‌موسی 

فرانسوی ۲ ۰۱۵ ۰۳۱۷ ۰۳۷۵ ۰1۲۸۱ 
32 


فرخشید د. دروازءٌ فرخشید 


| فرخی سیستانی ( علی‌بن جولوغ ) : ۵- ٩‏ 


5۱6۳۸۰۱۳۸۸ ۰۲۳۲۸۳۱۵۹ ۹ 
۲ 
9:۹ 

فردوسی طوسی :۰-۵ ۰۱۷۵-۱۷ ۱۲۹ 
۳ ۸ ۷ ۱6۱۳۰۱۳۹۵ 
۰۲۷-۶ ۰6۵۳۲۱۲۰ 6۱44۵۱ 
۵۵۰-۵۸ 


۱ فردنیا ند ووستنفلد(د کتر ) :۳۰۳۰ 


فرزدق: 1۸7 

فرزندان پیامبر :۱۲ 

فرزندان علی: ۱۶۲ 

فرس : ۰۲۸۰۲۵6 ۵۵۲۰۲۸۲۱ 
فرسان تمیم | لمعدودی : ۲۳۲۷۱۷۳/۳۹ 
فرسنافد (شب نودوذ) :۵۲۱ 
فرشتگان ۰ ۱۰۵ 

ی ۱۱ 

فرشته : ۰6۱۰۲ ۰4۹ ۵۰۷ 


ر. فر شته 


۰ 


فروزان فر (بدیع الزمان) : ۲۸۹ 
فرهاد (دکتر) :۲۸۹۰ 
فریدا لدین ر.عطلار 


فریدالدین (لقّب دودکی) : ۲۰۲ 


فرید الدین ابو عبداله محعد ( روداکی ۱ 


۳ 

فریدالدین ابوعید ال محمد رود کی ۰۲۷۱ 
۷۳ 

فریدالدین عبد ال (دودکی) 2 

قریدون : ۰۸۷ ۰۲۷۱۰۱۷۵ ۰64۸ 4۵5: 
ر. افر یدون 

فریدون میرزا عمادا لسلطنه : ۰۲ ۲۷۷ 

فریشته :1۳۹ 

فریمان (۰1-1) : ۱۳۳ 

فزونی استرابادی : ۰۳۲۷ ۳۲ 

فصیحی خوافی : ۰۱۰ ۲۸- 1۲۹ 

فضل ال بن آبوا لخیز محمد بن احمد میهنی 
(ایوسعید): ۵۷۱۳۹۱۰۰۱۳۰۰۰۱۱۰ ۵۹4 ۶6 
د. اپوسعید ابوالخیر و بوسعید مهنه 

فل‌اله همدانی (خواجه دشیدالدین) :4۰۱ 

فضل بن احمد المروزی :۱۹۲ 
ابوالعبای ) : ۰۳۲۳۳ ۰۳۹۹ ۶۲۷ 

فضل‌بن حمید : ۲۱ 

فضل‌بن دبیع : ۱۸۹ 

فضل بن سلیمان طوسی(| بوالعباس): ۰۹4۰۹۲ 
۱۰۰ 

فضل بن‌سهل: ۱۷۰-۱۸۵۹۰۱۵۷ 

فضل بن سهل کامگادی: ۲۱۰۰۲۱۲ 

فضل بن عباس د بنجنی‌بخادایی (ابوالعبای‌یا 
ابوعیده): ۳۵۳۰۲۷۳۰۲۷۰۵۰6 

فضل بن محمد: ۸۲۰۳۸۰۳۰۲ 

فسل بن محمد مروزی: ۱٩۲‏ 

فضل بن یحیی پن خالد پرمکی : ۰۳۰ ۰٩۲‏ 


۱۳۸-۷ 
فشلون (امیرابوا لمظفر): 5۷ 


| فنیل د. کوشك فنبل 


فغ ۵۳۷۰۵۲۸۵۲6 
فناسکون ر. درواز؛ فناسکون 
فغعود جین: ۱۱۱ 

فقیر د. شمس‌الدین 

فلاسفه: ۳۹۷ 

فلاطن: ۵۰۷ د. افلاطون 


فلاویوس آدیا نوس: ۵9:۰ 
قلسفی: ۳۹۱ 

فلكالمعالی د. منوچهر بن‌قا بوس 
فلوریان: ۲۹ 


نا خسرو (عضدالدوله): ۲۰۸۰۲۳۲۲۳۱ ۳- 
۷ د. عضدا لدو له 

فوادی (فرشهای‌فوادی): ۵۵۱۰۱۵۰۰۳۲۰ 

فوادی ( احن‌های): 65۱ 

فویون: ۷۸ 

فهم بن محرذ: ۱46 

فیروز: ۸۲۰۷ 

فیروز (ازاجداد ساما نیان): ۱۷ 

فیروز (مرزبان): ۱۲۸ 

فیروز اصبهید: ۱۵۳ 

فیروزان شکودی( امیر): ۲۰۵ 

فیروز بن خول: ۱۲۸ 

فیروزبن کسری بزد گرد: ۸۲-۸۱۰۹ 

فیروذین یزدجرد بن‌شهریادبن کسری|برویز 
ابن هرمز بن انوشیروان کسری بن قباد 
ابن فیروز بن‌یزدجرد بن شآپود بن 
اردشیر: ۱۲۹۸-۱۲۵۰۱۲۳ 

قرو ی ید۱۲۸۱ . فبرون بن 
کسری وفیروزذ بن‌یزدجرد 

فیروز مستوفی (حکیم): ۲۷۳ 

فیروز مشرقی(حکیم): ۰۲۲ ۰۲۷۳ ۰۲۷۵ 
۱۵ 


۷ 


فیضی: ۲۹۲ 
فیلسترات: 1۵ 


5 

قا بوس بن وشمگیر (شمس الععالی ) : ۱۳6۸ 
32 

قادی عبدالخان ملك لشعراء :۳۸۰ 

قاسم (استادا بوالممر): 1۷۲ 

قاسم‌ایرانی: 2 

قأسم بن حسین بن‌محمدخو آدذمی (صدرالافاضل 
ایومحمد): ۳۲۹۰۳۲۲۰۲۵۸ 

قاسم بن قسم بن مهدی سیاد مروزی شیرازی 
معروف با بن| بنةاحمد زاهد محدث(امام 
اپوالعباس): ۲۵ 

قاسم تویسرکانی (دکتر): 5۸۰ 

قاضی غفاری ( احمدبن محمد 

قانعی طوسی : ۲۱ 

القاهر باه : ۰۲۱۳ ۳۸۶ 

قائم با لحق: ۱۸٩‏ د. محمدبن‌زیدین محمد 

قائمی(شاعر) :۳۹۹ 

قباد بن فیروذ: ۰ 4۸۰۲۷۰۰۱۲۹ د. 
غباد و کواد 

قتالی ر. محمود خوادزمی 

قتا لی‌خوارذمی‌معروف بیوریای و لی(محمود): 
9:۹ 

قتیبه (بنی) : ۱۱۵ 

قتيبة بن طغشاده بخارخداة : ۰۱۳۸ 2-۱۲ 
۰۳ ۱ 

قتیبة بن‌مسلم بن‌عمرو بن حسین بند بيعة بن‌خا لد 
ابن اسدین قداعی بن‌هلال پاهلی: ۰۲۲ 
۲۹۰۲۷-۲۰۵ - ۱۹۱۰۸۰4۹۰۳۰۳۲۰ 
6 ۱۱۰۰۱۰۸۰۱۹۵ ۰۱۲-۲ ۰۱۳۸ 
۳۷۲۳۸۳۱۹ 

قئم بن عباس : ۱۰۲ 

قحطبة بن شبیبا لطائی : ۱۷۰۱۲-۱۶۱ 
۸ ۱( 


۸ 


قدامةا لحرشی: ۱۵۵ 

قداود د. دروازء فداود 

۲٩۲ قدرخان:‎ 

قراتکین : ۲۱۰۰۲۰۷ ۱۲۲۵-۲۲۹۰۲۱۷ 
۳۸۹۰۸ 

فراتگین امیر گر گان: ۲۱۷-۲۱۰۸۰۲۱۲ 

قراتگین دهقان کاشنر: ۲۱۸ 

قراتکین سیستانی : ۳۰۸ 

٩۵۰۱۵ قراجودین:‎ 

قراجودین بیاغو: ۱۵ 

قرامطه : 4۰۲ د. قرمطی وقرمطیان 

قرا گول ( گوسفند) : ۱5 

٩۷ : قرشی‎ 

قرط د. علی قرط 

قرمطی : ۰۳۱6 ۰۳۹۸ ۰۱ د. قرامطه و 
قرمطیان 

قرمطیان: 6 4۰۲۰۳۹۹۰۳۳۸۰۳۱ د. قرامطه 
و قرعطی 

قر یحه(طبیب) : ۱۳۹ 

فریش: ۱۰۹ 

قریشیان د. مسجد قریشیان 

قریع الدهر: ۲۸ 

قریع الثرس : ۲۶۸ 

قزوینی د. ذ کریاین محمود 

قزوینی (محمد): ۰۲5 ۰۳۲۱۷ ۰۳۵۱۰۳۰ 
ت3۱ 

قصارامی :۲۸ 

قطب (پادچه) : ۱۷ 

قصرانی (گل): ۲۱5 

قطران : ۰۲۷۰ ۰۲۷۷ ۰۲۸۰ ۰۲۹۵ ۰1۲۳ 
۸ 4۷۸-۰ ۰ 
تسد 

قطران | بومنصورا لجبلی المضدی :4۷۳ 

قطران اجلی: 2۷ 

قطران ادموی: 1۷ 


قطران العندی التبریزی: 1۷۳ 
قطرآن تبر یزی: 4۸۰56۰۲۸۳۰۷-۲ ۰ 
99۵4 
قفص : ۲۲۰ 
قلج: ۳۲۱ 
قماری (عود): ۳۱۳ 
قنطادی: ۳۷ 
قوادیریین د. جویباد قوادیریین 
قوامی(امیر): ۳۹ 
قهستانی : ۳۳۲۰۳۱۵ 
قیس بن هیثم: ٩۱‏ 
قیس داذی: ۲۸۷ 
قیصر: ۲ 5۵۵۰۱ 
رت 
کاپلشاه: ۱۱۸-۱۱۷ 
کاپرانف (9.): ۲۹۱ 
کاتب جلبی د. حاج خلیفه 
کارازیسکی :4۲۹ 
کاکی گیلانی (امیر): ۲۰۵ 
کال بن برمك: ۲۲ 
کالی: ۲۰۹ 
کامگاد (جد احمدبن سهل): ۲۱۰۰۲۱۲ 
کامگادی ( کل): ۳۱۰۰۲۱۲ 
کامگاریان: ۲۱۲ 
کانا ( پخارخداع): ۲۹ 
کانر که : ٩۱۲‏ 
انیت : ۰۱ ۷2 
کاوس : 4۵ 
کائو تسونك: ۸۲ 
کائو کیو : ۷۹ 
کتایون : ۰5۵ 
کثکثان: ۱۱۲۰۲۵ 
کنکثه (0): ۱۱۲۰۲۵ 
کدد: خفیه: ۲۶ 
کرد : 5٩:4۰:۱۵‏ 


| کردان: ۱۵۰ 

کردس ( حسن‌بن نصر): ۲۲ 

کردك: ۱۰۳۰۱۰۱ 

کردیه(هانری): ۸۵ 

کردیه (ایول): ۸۲۰۷۲ 

دای ۱۵۱۰ 

کریستنسن ([دتود): 

کریلف: 5۳۰ 

کسایی‌مروزی (| بوا لحسن‌مجدا لدین اسحق): 
۲۹۷۰۲۷۰۰۱۵6 ۰۱۳۱۵۰۳۰۲۰۲۹۹ 
۳۱۸ + 
۲ ۰۸-۸۵ ۵۵۰-۵4۵۲۰ 
1 ابوالحسن واسحق ومجدالدین 

کسروی (ایوان): 5٩‏ 

کسری: 26۰۳۹۰۰۱۲۹۰۸۸۰۷۰ ۶۹۷ 

کسری انوشیروان: 5۲۵ 

کسری پسرهرمن :۱۲۹۰۱۲۷ 

کشواد ( ازاجداد سامانیان): ۱۷ 

کب: ۲۸۷ 

| کب (پدد دایعه) : ۲۷۲۰۳۲۹۰ 

کیبان عابد د. کب‌بن سید 

کعب بن سید عامری معروف بخواجه کعبان 
و کعیان عابد :۲۳۹ 

اامت ‏ | بوالقاسم وا بوزیاد 

کنشکران د. تیم کنشگران 

کلبا کوف ([.پ.): ۲۹۱ 

کل شبلی: 1۸۰۳۳۱۰۳۱۵ 

کلنجری (انگود): ۲۵۰ 

کلیم فیروز مشرقی : ۲۷۵ 

ی ات ۱۳۵۱ 

آکمالالدسن میدانی : ۳۳۲ 

کمالالزمان: ۳۸۳-۳۸۲ 

کمیت : 4۱ 

کنوس: ۵۷ 

کواذ : ۸۰ له غباد وقباد 


( 


۹۹ 


کوبیدزه (داوید ایوانوویج): ۲۹۰ 

کوثری : ۷۹۸۱ 

کوج (طاینه): +۲۲ 

کود بغاون: ۱۱۳۰۱۱۲۰-۱۱۱ 

کورش کبیر: ۵۵۹/۵۵۰۰ 

کوزکان خداة د. گو زگان خداة 

کوس : ۰:۷۵ 

کوشانی (سلسلةٌ) : ۷۵ 

کولادتگین: ۱۸ 

کوینت کورس: +۵ 

کیا حسیفنی قزوینی : ۹۸ 

کیان (سلسل): ۳۳۳۰6۵۰۲۸ 

کیانی سوکیا د۳ 

کی‌تولو: ۷۲ 

کیخسرو : ۵ ۵5-5 

کی ژن: ۷۷ 

کیغلغ: ۱۹۰ 

کیکاوس : 4۵۱۳۹۰۰۱۵۰۲۸ 

کیکاوس بن اس‌کنددین قابوس ( امیر عنصر 
المعالی ): 2۷۵۰۳۳۵ 

کیکاوس بن کیخسروبن کیقباد سلجوقی (عز- 
الدین ): 1۳۱ 

کیکاوس بن کیقباد : 11 

کی‌لیه : ۸-۸۳ 

کی‌مین خاقان : ۷۷ 

کینگ لو نگ : ۸۳ 

وی سی : ۱۸۳ 

کیومرث : ۱۷۵ د. گیومرته و گیومرث 

کیوموچه : ۷۷ 

کیئوچیئوخیو : ۱۱ 

وت 

گبر : ۳۳۹ 

گبری: ۱۱۳ 

گراسیموف ( ۰2 ): ۲۵۱ 

گرجی (ذبان) : ٩۰‏ 


۳۰ 


گردیزی : ۰۲ ۰۱۰۰۱۰۲ ۱۳۱۲ 
٩‏ 
۹۵۸ ۲۱۳۸۵ 
رد عبدا لحی 

رسای 3 

گر کانیان : ۲۱۸-۲۱۷۰۱۳ 

کر | بودلف 

گرینی (ج۱۰): 4۵ 

زيدة عدنان : ۵۰۸۱۳۲۱۱۳۱۹ 

کی و 3 

گندمك :۳۰۸ 

گواخاری (۰1): ۲۹۰ 

گوبینو( کنت): 2۷۵ 

گوخادیا (۰)۰.1 ۲۹۰ 

گودرز : ۵ 45۳ 

گوددز (ازاجداد ابوسلم) :۱۵۳ 

گوددز (ازاجداد سامانیان) : ۱۷۶ 

گوز گان خداء : ۱۷۲۰۷۱ د. کوزکان خداء 

گوسپند کشان (عید) : ۲۰۳ 

گوم سیل (باد) : 2۱ 

گی (جن) : 5۳۰ 

کیب (اوقاف): ۱۲۳۷-۲۳۰۰۱۲۰۲۲۰۱۳ 
2۳ ۱۳۳۳۰۳۳۰۱۳۱۷ 
۲ 5 ۵5 ۱۳۹۰۰۳۷۵۹ 
5۸۷-۵ 

گیل: ۲۱۷ 

گیلی : 2۷۳۰۲۲۰ 


که ۱۷۳۵۶ 
ل‌ 


لاتین (ذبان) : 1۳۵۰۵۹۰۵۷ 
لاتین (خط): ۲۸۹۰۲۸۲ 
لاذاد(3.): ۲۹۰ 

لازئف (پ.ن۲۹۰:)۰ 
لافونتن : ۲۹ 


لامعیبگ رگا نی: ۲« 

لاهز بن فریظ :۱۱ 

لاموتی کرما نشاهی (ا بوالقاسم) : ۳۸۷۰۲۸۲ 

لبید : 1۸۵ 

لحام ‌. علی‌بن حسنن 

لسترانج : ۳۷۷ 

لسینگ : 2۳۰ 

لشکری د. علی ومحمد 

لطف له یوا کبریا :۲۸۱ 

لطفعلی بيكآذد بیکدلی(حاج): ۰۲۷۲۰۲۰۸ 
۷ ۲۸۰۳۸۷ 

لطفعلی صورتگر (د کتر): ۲۸۹ 

لقمان: ۵۰۷۰۷۹۱۲۹۰۱۳۹۰ 

لله باشی ر. رضاقلی 

لمعانی عباسی: ۲۸ 

لن پول ۱۳ 

لنین: ۲۹۲ 

لو کری د. علی‌بن محمد 

1۰۱٩ لولیان:‎ 

لويك (ب.ب.): ۲۹۲۰۲۹۰ 

لپبکین : ۲۹۲ 

لیتوینسکی (ب۲۰): ۲۵۰ 

لیث (آ0): ۳۰۱۲۹۲۰۱۸۸ 5۱۵۱0۷۵۰۱۲۷ 

لیث (بنی): ۳۰۰ 

لیث .ین سند : ۱۷۰ 

لیث بن نصر: ۱۵۸۰۱۵ 

لیداسمیر نوا :۲۹6 

لیکتاس : ۱۳ 

لیلةا لقدد : 1٩۳‏ 

لیلی: ۵۱4:۵۱۰۰66۰:۳۹۰ 

لیلی بن نعمان دیلمی: ۳۲۸۰۲۱۷۰۲۰۷ 

م 

ماج: 5۱۱ 

ماج د. مسجد ماج 

مأجوج: ۷۲ 


ماخ: ۶۱۱۰۲۷ 

ماخ ل مسجدماخ ودرماخ وباذادماج 

ماخ پسر خراسانی: 4۲۵ 

ماركآ نتوان :۱۳-۰۱ 

ماکان بن‌کاکی دیلمی: ۱۲۱۵-۲۱۳ ۲۱۷- 
۰ -- ۳۲۸ > ۰۳۰ 
۸ ۱۳-۱۲۰۳۷۹۱۳ > ۱ 
4۹۹ 

ماکان‌ین‌کالی: ۳۰۹ 

ماگ و گت (ماجوج) :۷۲ 

مالك‌بنا لهیثم: ۱2۱ 

مالك‌بن دبیب المازتی ٩٩-۹۷:‏ 

ماك‌بن فادم: ۱۰۲ 

مأْمون عباسی: ۲۳ ۱۹۹۰۱۷۰۱۵۹۱۹- 
۸ ۰۷۷۰۰۸۱۸۷۸ ۱۰۳۳۳ ۰ 
۲۱-۵ 

ما نویان : 6۵۰۸۷-۸۹۰ 4۹5 

مانی: ۷۹۰۰۳۷۳۰۸۷ 

مانیاش : ۷۹-۷۵ 

ماود الثهری : ۲۸ 

ماء آفرید: ۱۷ 

ماه چاه کش: ۱۵ 

ماه سیام :۱۵ 

ماه کاشغر :۱۵ 

ماه کش :4 ۱۵ 

ماه مقلع : ۱۵6 

ماه نحشب: ۱۵ 

ماهوی بسرخودشید: ۰۳۵ 

مایا: ۸۳ 

المتقی: ۲۱ 

مج :4۱۰ ۵۵۲۰۵۰۹/۱۱ 

مجئبی میئوی : ۲۰ 

مجدالدین د. ابوالحسن و اسحق و سنایی و 
کساییوعل یو مجدود بن آدم ومحمد‌حسین 
مجدی 


۳۱ 


«جدالدین (لقب‌دود کی): ۲۸۱ 

مجدالدین علیلک شیر 

مجدا لدین مجدودبن آدم . سنایی 

مجدود د. سنایی 

مجدی د. مجدالدین محمد 

مجدی (۰1) : ۲۵۲ 

مجنون: ۵۱6۰۵۱۰۰۹6۰6۰۳۹۰ 

مجوس: ۲۳۸۰۱۳۰۰۵۱-۵۰ 

سحست: ۱۵۲ 

محب الدین د. محمد مرتضی 

محتاج (امیر): 6 5۷ 

محتاج (س‌هنگ) : ۱۵۵ 

محرز بن ابراهیم: ۱۶ 

مجقّق طوسی د. نصیرالدین محمد 

(۲ ۰ 

محمد( آ0): ۲۱۱ ۱۵۱ 

۱5 

محمد ( نام دودکی ) : ۰۲۵۵ ۰۲۸۲۰۲۷۷ 
۰7*0 ۳ 


محمد: 


محمد (خاندان) : 


محمد (خواجه): ۵۰ 

محمد (فوام الملك صدرالدین ): 5۸۵ 

محمد (شیخ بهاءا لدین) د. بهاءالدین 

محمد آل میران (نظامالدین): 5۸5 

محمد اپوطالب انصاری صوفی دمشقی شیخ 
الربوه ( شمس الدین ابوعبدالله): ۱۳ 

محمد الآامین: ۱۷۵۰۱۱۷۰-۰۱۸۱۹۰۱۸۷ 

محمد الرود کی السمرفندی (حکیم): ۲۷۲ 

محمدا لمهدی : ٩۲‏ 

محمدامیر الامراء (ابوعلی) : ۳۷ 

محمد امین دازی : ۲۷۳ 

محمد باقرالفت (میرذا): ۲۹۵ 

محمد بن ابراهیم: ۳۵۳ 

محمدین ابراهیم برغشی (ا بوا لمطشض):۳۱ 

محمدبن| برراهیم بن بنی منذر حافظ نیشا پودی 


۳۳ 


علامه شیخ الحرم مفتی (ابوبکر): ۷۳ 

محمد پن ابراهیم بن محمد جویباری بخاری 
(ابواسحق): ۳۵۰۲۵۳۰۲۷ 

محمدپن ابوحفص کبیر (۱ بوعبدال ): ۰۱۸۰ 
۲۳۲-۳ 

محمد بن احمدالاسکاف معروف بخواجه پاره 
دوز (امام زاهد شیخ ابوبکر):۲۳۷ 

محمد بن احمد الشیلی ( بوعبداله):۳۳ 

محمدبن احمد بلعمی (ابوعلی): ۳۶۲ 

محمد بن احمد پن ابوبکربن احمد مستوفی 
ملقب برضی‌الکاتب: ۱۲ 

محمد بن|حمد بن| بو بکی بناءشا می‌مقدسی بشادی 
(شمس الدین | بوعبداله):۱۲ ( مقدسی 
والمتدسی 

محمدبن احمدبن ابویکر ما پیژ نا بادی: ۱۲ 

محمدبن احمدبن اس هروی بغدادی معروف 
پابن البستنبان حافظ(ابوبکر): ۲6 

محمدین احمد بن حبیب بغدادی دهقان فقیه 
محدث (ابوبکر): ۲ 

محمد پن احمد بن‌زهی ر طوسی(| بوا لحس): ۲6۳ 

محمد بن احمذبن سلیمان بخاری ( | بوعبداله): 
۱ 

محمد بن‌احمدین عمارجارودی هروی حافظط 
شهید ( بوالفضل): ۲۳ 

محمد بن احمدبن مت اشثیخنی (ابوبکر) : 
۳۳۹ 

محمد بن احمد بن محبوب مروزی محدث 
مرو (ابوالعباس) ۱ 

محمد بن احمد بن معتل میدانی نیشابودی 
(ابوعلی):6 ۲ 

محمد بن احمد بن منصورخیا ط معروف با بن‌خیا ط 
(ابوبکر):۲۳۹ 

محمدین احمد بن نصرجیهانی (ابوعبداله ) : 
۷ ۱۰۲۱۵۰۲۱۱۰۲۰۸ ۰۳۰۵۰۲ 
۳۳۲ 


فمخمد بن ایا بن بوسف کاتب خوادذعی 
(ا بوعبدا): ۱۳ 

محمدین احمدجیهانی (عبداله): ۳۰۰-۳۰۵ 

۲۳۳۱ 

محمد پن احمد تخشبی: ۱۱۳۹۸-۳۹۷ 5۰ 

محمدین اسحق العربی(| بوالفضل): ۳۰۷ 


محمدبن احمد صاحبت شرط بخادا 


محمد بن اسحق الندیم معروف بابن الندیم 


(ابوالفرج): ۰۲۲۹-۲۳۸ ۰۳۵۰۰۲۱ 
۲۵ د. ابنالندیم 

محمدین اسحق بن خز یمه سلمی نیشا بوری‌حا فظ 
(امام ابویکی): ۲۲ 

محمد. بن. اسد؛ (ابوعمرو):۲۱۸ 

محمد بن اسمعیل بخاری(امام): ۲۳۸۰۲۱۱ 

محمد ین اسمعیل‌بن ابر آهیم ین مغيرة بن پردز به 
بخادایی (ابوعبداله): ۲۳۷ 

محمدین اسمعیل فرغانی صوفی ( ابوبکر ) : 
:13 

محمد بن المظفربن مجناج سپهسالار خراسان 
(ابویکر): ۰۲۰۳ ۰۲۱۳۰۲۰۵ ۲۲۳- 
9 

محمد پن المنتشربن دافع بنلیث بن‌نصربن 
سیاد(ابوالقاسم): ۱۸۰ 

محمدین المهلب بن زداده مروزی: ۲۱۱ 

محمدین| لیاس: ۲۲۰۲۰۷ 

محمد پن الیای بن اسحق سندی سمر قندی 
سامانی (ابوعلی): ۰۱۷۷ ۱۲۲۲-۲۲۵ 
۳۵۳۵۹۳۸ 

محمد بن الیاس‌بن اسدساما نی: ۱۷۰ 

محمد پن الیای بن یسع معروف پابن الیاس 
(ابوعلی):۲۲ 

محمد ین الیاس مامانی (ابواسحق): ۱۸۰ 

محمد بن | لیاس‌سندی‌سمر قندی(| بوعلی): ۳۵4 

محمدبن | لیسع: ۲۱۸ 

محمد بن اوس‌الانبادی: ٩۳‏ 

محمدپن بشر: ۱۷۱ 


محمد بن بلال‌بن آزهر: ۳۰۷ 

محمدین بهمن: ۳۰۷ 

مجمد بن‌جابن: ۳۳۰۲۳۲۲۲۳۱۰ 

محمدبن جریر بن یز یدطبری(| پوجعفر): ۰۱۲ 
۱۰۰ ۱۶۳ ۱۰۹/۱۰ ۰۱۱ 
۸ ۰ ۰۱۱۵ ۱۳۱۰۱۲۳۲-۱۲۱ 
۲ ۰۱۵۰۰۱۳۸ ۰۱۸۰۰۱۵۵ 
۳۰۷ د. طبری 

محمد بن‌جء‌فر منز کریا بن‌خطاب بن شريك‌بن 


بزبم نراخی ( ابوبکر): ۰۱۲ ۰۱۰۳ 
۱ د. نرشخی 
محمد بن‌جعفرسمنا نی : ۲۲۱-۰ 


محمد بن‌جمعة بن خلف قهستا نی اصم( | پو قر یش): 


۲:۳ 
محمد رن رزییخ موی 
محمد بن حا تم العصبی ( ( ابو طیب): ۰۲۰۹ 


۰۳۱۵-۳۷۱۳۰ ۸ ۷/۹۱۹۳ 
۵۰۱-6 ۵۳۰۰۳-۰۹۸ 

محمدین حامد(بویکر): ۲۳۷ 

محمدبن حبان‌بن معدین موّید بن‌سمید بن‌شهید 
تمیمی‌بستی معروف‌با بوحاتم سجستانی 
۰۳۳ 

محمدپن‌حسن بلعمی: ۳۲5 

محمد بن‌حسن بن‌اسحق سامانی: ۱۷۷ 

محمد بن‌حسن بن | سفندیا رمعروف با بن اسفندیار: 
۲۰۰ 

محمدبن‌حسن بن جمعفر بن‌غروان‌بادنی بخادی 
(۱ بوعبدال):۲۳۸ 

محمد بن‌حسن بن‌محمدمحمد | بادی نیشابوری 
(ابوطاهر): ۲6 

محمدبن حسن‌بن نصربن‌سباع دعقانی‌انداقی 
(ابومنصود): ۲۰ 

محمد بن‌حسن قطان نیشا بوری‌محدث( | بو بکر): 
:۲ 


۳ 


مخمد بن حسن مع روف یا معرو فی بلخی( | بوعب له ): 
5 ۰ ۳۹ - 
د. معروف و معرودفی 

محمد بن حسین العمید معروف با بن عمید 
(ابوالفضل): 5۸۰-۷۹ 

محمد بن‌حسین بن‌مت معروف‌باین مت: ۰۲۰۷ 
۲۳۸ 

محمدین حسین بن‌مصعب: ۱۷۰ 

محمدبن حسین کاتب بیهقی (ابوالفضل): #۸ 
۰۸۳۱۳ ۲۵۰۳۱۵۸ ۰۳ 
۸ ۰۳۳۸ ۲۵۲ - ۰۳۲۵ 2۷۲ د. 
ابوالفضل بیهقی دبیهقی 

۳۷۰ 

محمد بن حمدون بن حاله نیشابوری حافظط 
کبیر (امام|بویکر): ۲6۲ 

محمدین حمدویه بن سهل بن یزداد مروزی 
غازی محدث (ابونصر):ع ۲ 

محمد بن حمید |اطوسی! لطاعری: ٩۳‏ 

محمدبن حوقل پفدادی معروف بابن حوقل 
(ابوالقاسم):. ۱۲ 


محمدین حیدر صاحب شرط بخارا معروف 


محمد بن حمدون: 


با بن‌حیدر: ۲۱۵ 

محمد بن خاو ندشاه بن‌محمودملقب بمیر خو ند: 
۷۰ 

محمدبن داودین سلیمان نیشا بوری شیخ صوفیه 
ومحدث(|بوبکر): 4۵ ۲ 

محمد ینز بیده (امین): ۱۷۰-۱۹۵ 

محمد بنزفر بن‌عهر: ۳۰۱۲۱۲ 

محمدبنز کریابن‌حسین نسفی‌حافظ (امام‌ابو 
بکر): ۲6۵ 

محمدین ز کریا دازی: ۳۵۰۰۱۹۵ 

محمد ینز نجویه قشیری نیشا بودی: ۲۲ 

محمد بن‌زید بن محمدعلوی قائ با لحق: ۱۸۹- 
۳ 

محمد بن‌سلام بیکندی: ۲۳۵ 


۳۴ 


محمد بن سلیمان بن فارس دلال نیشا پوری 
(ابواحمد): ۲6۳ 

محمدبن سهل‌کامگادی :۲۱۰۰۲۱۲ 

محمدبن شاذل نیشا پوری حافظ(| بوا لعباس): 
۲:۲ 

محمدین شعیب‌بن آبراهیم بیهقی عجلی مفتی 
شافعیان (فقیه| بوالحسن): ۳۳۰ 

محمد بن صعلوك معروف بابن صعلوك ( ابو 
العباس): 6 ۲۰۸۱۲۰۵۲۰ 

محمد بن‌صول: ۱۲۷ 

محمدبن‌طا لوت همدانی: ۲۳۵ 

محمدبن طاهربن عبدالبن طاهر: ۰۵:۳۲ 
۱۳/۹۳ 

محمدین عباس پسرحفاریاا پن| لحفار: ۲۰۳ 
۳۰۰ 

محمدبن عباس خوادزمی طبرخزی(| بوبکر): 
۳-۸ 

محمدپن عبدالحبارعتبی (ابونصریا ابونض): 
۳ ۳۳۱ 
۲ ۹۹۳۰ ۱۳۹۸۹ 
د. بو نص عنبی‌وعتبی 

محمدبن عبدا لحمیدعبدا نی (|بوسعید): ۰۳۱۰ 
۳۲ 

محمد بن‌عبد | لحمیدعد نا نی (| بوسعید): ۰۳۱ 
۳۳۲ 

محمدپن عبدالرحمن: ۳۰۸ 

محمد بن عبدالرحمن هروی سامی حافظ : 
3 ۲ 

محمد بنعبدا لرزاق بن فر خ‌طوسی (|بومنصود): 
۷ ۲۵۰۳۱۰۳ 5 

محمدبن عبدا لصمد: ۱۹۹ 

محمد بن عبدالعزیز بن مازه ( شمس‌الدین ): 
5 

محمدین عبدا لعزیز نسفی (خواجه): ۲۱ 

محمدبن عبداله الجنیدی (ابوعبداله): ۱۲۹۲ 


۲ ۱ ۱۵۰۱۳۵۹۹۵۳ د. محمد 
ابن عبداله جنیدی 
محمدبن عبداله بلعمی ( اپوالفضل ): ۰۲۸۷ 
۵ -۳۱۹د. محمدبن عبیداأْل 
محمددبن عبد ال بن‌حکم: ۳۳۵ 


محمد پن عبداله ببن دیناد نیشابوری فقیه 


(|بوعبداله): ۲۵ 

محمد بن عبد ال بن طلحه طاهری: ۳۵۹ 

محمدبن عبداله بن عبدالرحمن بن عیسی بن 
رجاء بن معبدین‌علوان‌بن زیادبن غالب 
آبن قیس بن المنفد بن‌حرب‌بن حسان‌بن 
هشام‌بن مفیث بن الحرب بن‌زید مناه‌بن 
تمیم‌بلعمی تمیمی: ۳۳۲-۳۲۲ د. محمد 
ین‌عبید ال 

محمد ین عبداله بن عبدالمطلب بن ماشم بن 
عبد مناف بن قصی بن کلاب ین مرة بن 
کعب بن لژی‌بن غالب؛ ن فهربن مالك 
آبن النضربن کنانه بن خزیمةبن مدرکة 
این لیاس‌بن مضر بن نزاد بن‌معدبنعدنان 
(رسولال۳۱۹:)4 

محمد ین عبداله بن‌علی| لسائحا لباهلی: ۸٩‏ 

محمدبن عبداله ین مطذر کسبی (ابوالفضل) ِ 
۸۹ 

محمد بن عبدال جنیدی (بوعبداله) : ۰۲۲۲ 
۳ --۵۰۳۵۹ ۱ د.محمد 
ابن‌عبد ان | لجنیدی 

محمدبن عبداله خطیب(| بوبکر): ۸٩‏ 

محمدبن عبداله دود کی: ۲۹۲ 

محمد بن عبدالوماب ثتفی نیشا بوری فقیه 
(ابوعلی): ۲ 

محمد‌بن عبده: 6۸ ۲ 

محمدبن عبیداله بن محمدبن عبدالرحمن بن 
عبدأله بن‌عیسی بن‌رجاءبن معید بن‌علوان 
ابن زیادبن غالب بن قیس‌بن المنذدبن 
حرب بن حسان بن شام بن منیشبن 


آلحرب‌بن‌زیدمناه ین تمیما لبلعمیالتمیمی 
(ابوالفضل) ۲۰۸۰۱۸۲ ۲۱۳۰۲۰۹ 
۰۲۲۵۰۱۲۱۸ ۰۲۳۲۰۲۲۸ 
4 ۳ ۱۳۰۳۰۲۸۸ 
۲ - ۹۰۳۳۸ ۳- ۱۳۵۰ 
6۰۵۸ ۱۰۵۰۸ ۰6۱۱ 
۳ ۳۱ ۰6۷۹۹۹۹ ۰5۸6 
/ 0 

محمدین عثمان نیشابوری خازن (ابوبکر) : 
۲۱ 

محمد بن‌عطا: ۳۰ 

تحص بن عقیل آزهر بلخی: ۲:۳ 

محمدپن علی الامام: ۱6۱۰۱۳۱ 

محمدبن علی النوحابادی ( خواجه امام‌زاهد 
واعظ): ۸٩‏ 

محمدبن‌علی بخادی شاعر( بوطیب): ۲۳۸ 

محمدبن علی‌بن| للیث (| بوعلی): ۵ ۲۰ 

محمدبن‌علی‌بن حسین‌بن حسن القأسم بن‌محمد 
این قاسم بن حسن بن‌زیدپن‌حنن|بوطا لب 
علوی‌همدانی معروف بسید پا بند(شیخ‌امام 
ابوالحسن): ۲۳۷ 

محمدبن علی‌بن سروش: ۱۹ 

محمدبن علی‌بن سلیمان داوندی: 4۸۰ 

محمدین علی‌بن عبداله ین‌عبای‌بن عبدا لمطلب 
(امام): ۱:۵ 

محمدبن علی‌بن‌عمر نیشا بوری‌مف کر( پوعلی): 
3 

محمدین علی‌بن‌لیث (ابوعلی): ۲۰۵ 

محمدبن علی بن محمد بن عمر ظهیری کاتب 
سمر قندی ( بهاءالدین): 1۳۵-6۳ 

محمدین عمر: ۱۹۲ 

محمدبن عمر دادویانی: ۵٩۰‏ 

محمدبن عمن سوبخی: ۱۱ 

محمدبن عمرو (ابوالموجد): ۰۳۱۰ ۰۳۲۳ 
۳۳۰ 


27۵ 


هخمد‌بن فخرالدین‌هندوشاه نحجوانی (شمس 
الدین): ۵۵۲-۵۵۱۰۰4۹۰ 

محمدبن فضل بلخی زاهد (ابوعبداله): ۲۲ 

محمدبن فضل بن جشر بخادی ( شیخ امام 
ابوبکر): ۱۹ 

محمد بن قاس ۸:1 

محمدبن قیس دازی (شمس‌الدین): ۳۹۰ 

محمدین لقمان‌بن نصر بن احمد بن‌اسد سامانی 
(ابوالمظش) : 5٩‏ 

محمدین لیث : ۱۹ 

محمدپن محتاح( | بویکر): ۲۲۸ 

محمدپن محمد الجیهانی (۱ بوعلی): ۱۲۱ 
۸ - ۲۹۰۳۲۵۰۳۱۵۰۲۲۹ 4۰۲۰۲ » 
۷۲ 5 

محمدبن محمد بلخی(|بوعلی): ۳۱۷ 

محمد بن محمد بلعمی(ابوعلی): ۱۳ 

محمدین محمدبن ابراهیم البصیر المیدانی 
البخاری (امام): ۲۳۲ 

محمد بن محمدبن احمد بن نصرجیهانی (ابو 
علی): ۳۲۵ 

محمد بن محمد بن‌ابی تمیم : ۳۰ 

محمدین محمدین حسن بن اسجق سامانی : 
۳/۲ 

محمد بن محمد‌بن ذبیده: ۱۵٩‏ 

محمدپن محمدبن طرخان فاداپی حکیم (ابو 
نصر):۲۵ 

محمدبن محمدبن عبدا لجلیل بلخی معروف 
برشید وطواط ( رشید الدین ) : ۰۲۶ 
۲ 7 + 
۹ 

محمد بن محمد بن عبد له بن حمزه بغد ادی‌محدث 
(ابوجعفر): ۲۰ 

محمدبن محمدبن عبیدالهُ پلعمی ( اپوعلی ): 
۷ - ۲۲-۲۲۱۸۳۲۱۸ ۲۵۰۳ ۰۳ 
0 


5۳۹ 


محمدبن محمدجیها نی( بوعلی): ۱۲۲۷۱۳۱۲ 
۳۲ 

محمدبن محمد مرادی بخادایی (ا بوالحسن 
یا بوالحسین): ۱۲۷۱-۲۹۰۲۷۰۲ 
۹ .۰ 56۰۰6۱۰۳۵۲ 
۹ د: مرادی 

محمدبن محمدبن یحیی بن طاهر بن عثمان 
عوفی بخاری حنفی ( نورالدین): ۰۱۳ 
۲ ۹۹۸/۸ ۷۷۳ ۲۰- 
۲ ۷ ۸ ۰۳۳۷-۲۳ ۱۳۵۰۱۳۵۱ 
۰۲۷ 6۰4۳۸۸ 5۰۵ 
44۲ > 
۱ د. محمدعوفی 

محمدین محمد طوسی شافی منتی خراسان 
(امام ابوالنص): ۱2۵ 

محمدبن محمود غزنوی ( سلطان | بواحمد ): 
3 

محمدین مسودین مملان ( آمیر علاء الدین 
ابو نصر): ۶۷۱ 

محمد بن‌مسلم بن عمر و بن حسین بند بيعة بن‌خا لد 
این‌اسدبن قداعی بن‌علال باهلی:۱۲۳ 
حافظط: ۲۳ 

محمدبن مطرف گر گانی ( وزیر اسفاد بن 
شیرویه): ۲۲۲-۲۲۱ 

محمدبن مظفر (ابوعلی): ۲۳۰ 

محمدبن مظفر سپهسالار خراسان (ابوبکر): 
۲۲۷-۳ 

محمد‌بن مس بن محتاج ( امیرابوسید ): 
۲۲۷-۰۵ 

محمدبن مظفر والی فرغا نه: ۲۳۸ 

محمد بن‌منتشربن دأفع بن لیث بن نصر بن‌سیاد 
(ابوهاشم): ۱۸۰ 

محمد بن منفد هروی حافظ معروف پشکر 
(| بوعبدا لرحه‌ن):۲ ۲ 


مخمذبن منصوربن هلجد بن‌ودق: ۲۹ 

محمدبن منصود عمیدا لملك کندری( ابو نصر): 
3 

محمد بن منود بن ابوسعیدبن ابوطاهرین ابو 
سعیدبن ابوا لخیر: 5۵۷ 

محمدین موسی: ۳۵۱۰۳۰۷ 

محمدبن موسی حدادی بلخی: ۳۲۵۱۰۲۱ 

محمدبن موسی فرالاوی ( ابوعبداله ) : ۰4 
2۲ ۰۷۷۵۰۷۰ ۰۳۵۱۰۳۰۳ 
۵۱۳۰۱۵۸ 

محمد بن‌میکال: ۱۳ 

محمربن نصرفقیه (بوعبهال): ۳۲۲۰۳۱۹- 
۳۳۳ 

محمدین نصر اشمینی(| بو بکر):۲۳۹ 

محمدین نصر بن احمد بن ال سامانی 
(ابوجعشش): ۱۷۷ 

محمدین نصر پن‌سیاد: 6 ۱۵۸۰۱۵ 

محمدبن نصی جیهانی(| بوعبداله): ۳۲۵ 

محمدبن نصر فقیه شافعی‌مروذی(ا بوعبداله): 
۲( ۳ - ۲۹۰۳۲۳ ۳- 
۳۰ ۳۳۵۵ 

محمدبن نوح بن‌اسه ساما نی: ۱۹۲ 

محمدبن نوح بن نصر بن‌احمد سامانی: ۱۷۷ 

محمدبن واسع: > ۳ 

محمدبن وصیف سکزی: 5۳۷ 

محمدین هارون: ۰۱۹۰-۱۸۷ ۰۱۹۷ ۱۹۹- 
۲۰۵-۰ 

محمدبن هرمز صندلی‌یا مولی صندلی: ۰۲۰۲ 
۲۰۹ 

محمدپن یحیی صولی(| بوبکر):> ۳۲ 

محمدبن یموب بن یوسف پن آخرم شیبا نی‌حا فظ 
محدث (بوعبداله): ۲۵ 

محمدبن یوب بن یوسف بن معقل بن سنان 
آموی‌نیشا بودی‌معقلی موّذن وراق‌معروف 


باصم‌محدث خراسان (ابوالعباس):۲۰ 
محمدین یموب رزدانی: ۳۱۱۰۳۰۸-۰۳۰۷ 
محمدین بوسف بخاری (ابوذد): ۲۲ 
محمدین یوسف پن بشر هرودی حافظ معروف 
۱33 
محمد‌پن یوسف‌بن مطر قربری صاحب بخاری 
( بوعبدان): ۲۳۰۲۳۸ 
محمدین یوسف بن‌یمموب الکندی (۱بوعمر): 
۳۰ 
محمد تقی بن محمدهادی فراهانی: ۸ 


بغندز (| بوعبداله) : 


محمدتقی دانش‌پژوه: 4۰۱ 

محمد جریر طبری (امام): ۳۱ 

محمد‌جواد شباب کرما نشاهی: ۳۸۷ 

محمدحافظ شیراذی ( خواجه شمس‌الدین ): 
۱۳۸۵۸۳۷۸ 

محمد حسن بن عبدالرسول حسینی زنوزی 
2۹۰ 

محمدحسین آزاد(مولانا): ۲۸۰۲۰۲۲۸۰ 

محمد حسین شیبا نی(امام): ۲۳۵ 

محمد دانش بزرکث نیا: ۳۸۷ 

محمد دبیرسیاقی: 1۹۰۰1۳۷-4۳۷۰ 

محمد رسولاله ر. محمدین عبدا له 

محمد زمجی اسنزاری (معین‌الدین): ۳۸6 

محمد شاه : ۱۹۸ 

محمد شداد : ۱۵ 

محمد شکورف : ۲۹۰ 

محمد صادق ناظم‌تبرریزی: ۰6۲۸۰6۲۰۰۲۰۵ 
۸ 2 

محمد صدیق حسن خان بهادر امیر الملك 
(سید): ۲۷۱ 

محمد طالوت (امیر بخادا): ۲۳۵ 

محمدطبری (امام): ۳۲ 

محمد عادف لقایی: ۲۰۱ 

محمد عبدالغنی خاننغنی فرخ] بادی (مولانا): 
2۹ 


۳۷ 


عنم غجیبی جونجا نی ( شمسا لدین): 5۸5 

محمد علی تبریزی (مددس): ۶۲۸۰۲۸۲ 

محمد علی ثر بیت: ۵۳۰۵ 

محمد عوفی ( نودالدین ): ٩۱۸۲۰۱۷۷۲۱۳‏ 
۷ ۲ - ۰۳۰۲۰۲۹۸ 
۱۰۳۳۷۵۳۵ ۰۳۵۹۰۲ ۱۳۷۲۰۱۳۵۹ 
۳۸۹۳۸۸ ۰۵۰۵6۰6 ۱6-4۱۲ 
۲ ۶۸۱ 

محمد فخری اصفها نی (ملك| لشعراشه‌سالدین) 
ر. فخری اصفهانی 

محمد قاس بن حاج محمد کاشانی متخلص 
پسروری (حاج): د. سروری 

محمد قدرة ال خان گوپاموی: 5۲۸۰۲۸۵ 

محمد قزوینی : ۰۲٩‏ ۰۳۲۱۷ ۱۳۵۱۰۳۰ 
2-۰۳۵۵ 

محمد لشکری: 2۷۹ 

محمد مدرسی زنجانی: ۰۱ 

محمد مرادی (ابوالحسین) ر. مرادی 

مجمد مرتضی حسینی وأسطی ذبیدی حنفی 
(سید محب الدین اپوالفیص): ۳۲۳ 

مجمد معین (د کتر): ۲۸۹۰۲٩‏ 

محمد ملك الکتاب (میرزا): ۳۵۳ 

محمد ناصر طبیت دیلمی‌متخلص بادیب: 4 ۰۲۷ 
1۲۰ 

محمد نخشبی د. محمدین احمد 

محمدهارون: 4۰۲۰۱۱۹۰-۱۸۷ 

4۰۲-۱ 

محمد هرون: 4۰۲ 

محمدیه(درم ودرهم): 6۰۲۰ 

محمود (گ): ۲۹۲ 

محمود بن عمر نجأتی‌نیشا بودی (حمیدالدین 
بوعبداله): ۶۸۷۰۲۵۸ 


محمد هر ثمه: 


محمودخوارژمی معروف بیوریای و لی‌ومتخلص 


بقتالی (پهلوات): ۵1٩‏ 


۳۸ 


محمود سبکتگین ) یمین الدو له سلطان) ِ 
:2 

محمود غز نوی (یمین‌الدوله): ۰۲۳۰ ۲۵۸ 
۴ ۰2-۱ ۰۲۸۷ 2۳۳۳۰۱۳۲۱ 
4۱۳ ۳۸ 
۱ 
۹ 22 

محمود وراق: ۲۷ 

محمودی (شاعر): ۲4۸ 

محمودیان: 5۸۰۰6۱۰۲۵۳ 

مخ: 4۱۱ 

مختاد بکر: ۱۳ 

مختاری د. عنمان مختاری 

مخدح بن یزدجرد: ۱۲ 

مخلدبن حسین: ۱۲ 

مخلدبن عمر: ۲۳ 

مخلدبن یزیدبن مهلب: ۱۲۹۰۱۲۷۰-۱۲۰ 
۱۳۱ 

مخلدی گر گانی: ۹ 6۸۱۰۲۵۲۰۲۵۰-۲ ر. 
احمدین علی وشریف 

مدخل: ۵۳۵ 

مدخلان: ۵۲۳ 

مدرسی زنجانی (محمد): ۶۰۱ 

مدرك بن مهلب: ۱۳۰ 

مدلك نیر (چنگ زن): ۵۵۱۰۵۰۱۳۲۰ 

مراجل: +۱۵ 

مرادی : ۰۲۸۱ ۰۲۷ ۰۲۷۱۰-۰۲۹ ۰۱۲۹۹ 
۳ 4۱۰۳۲۵۳ 6۵46 
د. محمدرن محمد 

مرادین انس : ۹۸ ۱۰۵۵ 

مراذبه: ۸۸ 

مرتعش د. عبداله بن محمد 

مرداویج‌بن زیاد دیلمی: ۲۰۷ 

مر‌داویز دیلمی: ۰۲۱۳ ۰۲۲۵۰۲۲۰ ۰۲۲۷ 
۳۲۸۸۳۹ 


مرداویز بن ذیاد دیلمی گیلی: ۰۲۱۹ ۲۲۱- 
۳۳۳ 

مرذبا ن: ۰۱۲۲ ۱۷۰۱۲۸ 

مرزبان (اذاجداد سامانیان): ۱۷ 

مرزبانان : ۱۲۰-۱۱۹ 

مرزبان دنت کسمی:. ۵۲ 

مرذبان فیرود: ۱۲۸ 

مرزبان مرو: ۱۰۷ 

مرغزی: ۶۱۰ 

مروادیدی (شاعر): ۲4۸ 

مروان (بنی) : ۱۵۱-۱۵۰ 

مروان الحماد : ۱۸۲۱۱ 

مروان بن حکم : ۱۲۰۰۹۷ 

مروان بن محمد: ۱۰۱۲-۱۱ 

مروانیان: ۱۲۰۱۳۷ 

مروذی: 55۰۳۲۰۳۲۲ 

مروزی(شاعر): 2۸۰۲۹۸ 

مردلد : ,۹ 

مردریی : ۶۰ 

مزد کیان : ۸۷ 

المستعین بالله‌بن المعتصم ۳۷۰ ۳۸۰۰ 

مستغثری : ۱۷۲ 

مستلصر : ۲۳ 

مسددین فطن نیشابوردی محدث زاهد 
(اپوالحسن) : ۲۲ 

مسعودین‌کامل السکالك(| بوسعید) ۸٩:‏ 

مسعودین مسلم : ٩۳‏ 

مسعودین‌وهسودان( امیر | پومنصور ناصرا لدین): 
32 

مسعود سعد سلمان : ۰۲۷۹ 4۷ ۰ 64۵ ۰ 
۸ ۵ ۸ 

مسعود غز نوی :۲۸۷ 

مسدودی ‌. علی بن‌الحسین 


مسعودی مروزی (شاعر) : ۲۹۹ 


مسکور : 

مسکویه د. احمدین »حمد 

مسلم بن‌زیاد: ۱۰۵۰۹۱ 

مسلم بن سعیدبن اسلمبن زرعة الکلابی: ۰٩۱‏ 
۱۳ 

مسلم بن عبدالملك: ۳۲۳ 

مسلم بن‌عمروبن حسین بن دبيعة بن‌خا لذبن اسد 
ابن قداعی بن‌علال باهلی: ۱۲۳ 

مسلمة بن عبدالملك: ۳۲۳۲۱۲۷۰۹۱ 


5۰ 


مسیب : ۲۰ 

مسیب بن زهیر بن عمربن مسلم النبی: ۰٩۲‏ 
۱ 

مسیب‌پن مسلم : ۱۵۵٩‏ 

مسیب پن عطا: ۲۰ 

مسیبی (ددم): ۱۵۵ 

مسیبیه (درحم): ۲۰ 

مسیح : ۲۸۵ 

مسیلمة بن عبدالملك : ۳۱۹ 

مشنقی بلخی: ۲۸ 

مشی: ۱۷۵ 

مشیانه: ۱۷۵ 

مصریان: 6 ۵۱۰۹۵۰4۵۸۰4۰ 

مصطفی: ۱۳۹۰۰۲۸۷ 

مصطفی( آل) : ۳۹۹ 

مصعب بن الزبیر: ۱۰۸ 

مصعب بن زدیق: ۱۵۸ 

مععبی د. محمدبن حاتم 

مصفا(مظاهر): ۳۸۵ 

مصر: ۱۲۵۰۱۱۱۳۰۲۵ 

مضراب الشعراء د. ابومنصود فوشنجی 

مضریان : ۱۱۰۱۰۸ 

مطرانی (شاعر): ۳۲۰ 

مطرف بن محمد ( وزیراسفار و مردآویز ): 
بفحفتتو 


۳۹ 


مظاهر مصفا : ۳۸۵ 

معاذین مسلم: ۰۱۵۹۱۵۷۰۱۵۰۹6 ۱۱۳- 
3 

معاذیان: ۱۸۸ 

معاوية بن |بوسنیان: ۹۹۰۹۷-۹۰۰۹۰۹۱- 
۰ - ۱۰ 

معاوية بن یزید بن مهلب: ۱۲۷ 

معاویةٌ دبیر: ۱۵۹-۱۵۵ 

معتز بن متوکل: ٩۳‏ 

معتزله: ۲۳ 

معتصم : ۵44۳۲ 

معتضد بالّه: ۱۹۵۰۱۸۹۰۱۸۰۰۱۷۲۱ 
۱۹۹-۸ 

معتمد (خلیفه): ۱۷۹۰۵ 

معدل بن علی‌دن اللیث صفار: 1( 

معروف بلخی : ۰۲۰۸6 ۲۹۲۰۲۸۲ د.معردفی 

معروف کرخی : ۲۷۰ 

معروفی بلخی: ۰۲۵۲ ۰۲۱ ۲۸۲ ۰۲۸۰ 
4٩ ۰۳۹۳۰-۳۹۵‏ د. محمد بن 
حسن ومعروف 

معز الدولة بن بویه: ۲۲ ر: احمدبن بویه 

معزی سمر قندی نیشابوری ) امیرالشعرا : 
۰۲۵ ۲۸۲۰۲۷۰- 
6 ۳ ۰۳۷۷ ۰۳۸۲-۲۸۲ 
۵ 6 6۰۰۳۸ > 
۲ 4 ۰6۵۷4۵۰ ۰2۷۱۰4۳ 
۵5۸-4۸۳۲۰۸۱۰ 

معقل عجلی: ۱ 

معمر د: | بوزرعه 

معمری د. ابوزدعه 

معمری‌گ رگانی ( ابوزدعه ) : ۰۲۵۳ ۰۲۲ 
۵ 2 ۰۰۸-۰۷۳۵۹ 6۱ - 
۵ > 

معین (د کش محمد): ۲۸۹۰۲۹ 

معین‌الدین ر. محمد زمجی 


۳. 


معین الفقراء د. احمدین محمود 


مغ: ۱4۸ 

منان :۲۳۹۰۱۸۰۳۵۰۲۵ 

منان (زبان): ۲۲ 

مغان د. دروازء مفان و کوشك منان و کوی 
مثان 


مغان بخادا: ۲۳۹۸۰۲۸ 

مغل : ۵ ۲۱۳۲۰۱۲۸۵۰۱۸۵6۵6 

منلی(زبان): ۲۲ 

مغيرة بن عبدال : ۱۱۷ 

مفجع: 6 

مفضل بن محمد جندی محدث ( ابو سعید ) : 
:۲ 

مفطل بن‌مهلب بن | بی صفره: ۰۱۱۳۰۱۰۹۰۹۱ 
۱۲۲۳ 

مقاتل‌بن بن سلیمان‌قریشی: ۲۷ 

مقتدد باله: ۰۱۲۲ ۰۲۰۳ ۱۲۰۸-۲۰۷۰۲۰۵ 
۱ 

مقدسی: ۰۱۲ ۰۲۰-۱۸ ۱۳۲۵۰۳۵-۲۲۰۲ 
۱ د. الم‌قدسی ومحمدین احمد 

مقدم الشعراء ( لب دودکی): ۲۷۰۲۷۱ 

مقدو نیان: ۸۵۰۱۵۰۵۷-۵۹ 

مقله (پسر) د. پسر مقله 

مقنع: ۲ ۱۳۰۵-۱۵۷۰۱۵۵ 

مقنعیان :۱۵۹ 

مکتفی (علی بن معتضد): ۱۹۹۰۱۹۰۰۱۷۱ 
۱۳۰۳ 

مکرمبن علاء ( بوعبداله): 5۸5 

مکسه (درهم) : 46 

مکی : 6۸ 2 

مکی‌بن عبدان تمیمی نیش بوری محدث (ابو 
حامد): ۲ 

مکی پنجدهی (ابوالمظفر): 25 

ملازاده: ۳۰۱۰۱۳ د. آحمدپن محمود 

ملك الشعراء بهاد : ۳۸۷۰۱۳ د. بهاد 


ملك‌الکتاب د. محمد 

ملکان (بنی) : ۱۱۵ 

ملك حمید د. نوج بن نصر 

ملك دشید د. عبدالملك بن‌نوح 

ملك دضی د. نوح‌پن نصر 

ملك سدیه د. منصودین نوج 

ملك سعید د. نصر بن‌احمد 

مك سند: ۱۱۱ 

ملکشاه سلجوقی(سلطان جلالالدین): ۰۲۵۳ 
13 

ملك کود بفا نون: ۱۱۱ 

ملك موفق د. عبدالملك بن‌نوح 

ملك موّید د. عبدالملك بن‌نوح 

مملان: ۶۷۸ 

مملان‌بن وهسودان (| بومنصود شرفالدین): 
32 

مناذده: ۸۸۱۸۵ 

منا ندد: ۷۹۰۹۹ 

7 ی و ۵ 

منتص: ۱۸۱-۱۸۰۰۱۱۷۷ د. اسمعیل بن‌نوح 
واسمعیل منتصر ومنتص‌بن نوح 

| لمنتصر لآلرسول اله: ۲۱۷ 

منتص‌بن نوح‌بن منصور بن نوح سامانی (ابو 
ابراهیم) :۰۱۷۷ ۱۸۱-۱۸۰ د. آسمعیل 
اپن نوح واسمعیل منتصر ومنتص 

منجم باشی: ۱۸۹ 

منجيك ترمذی: 5۰۲۹۷۰۳۸۸۰۵ ۰5۱۵-45 
۵۵۰-6 

منصود بن احمد بن ار سامانی: ۱۷۳۹ 

منصوربن احمدین اسمعیل سامانی(ابوصا لح): 
۳۸۹-۳ 

منصود بن اسحق بن احمد بن اسد بن سامان 
سامانی (ابوصالح): ۰۲۰۰-۱۹۹۰۱۷۷ 
۳ ۲ ۰۲۲-۲ 
۳۸ 


منصودبن اسمعیل‌بن احمد سامانی( | بوصا لح): 
۱۳۲۷ 

منسورین ش راکب (بوطلحه): ٩۳‏ 

منصوربن عبدالملك‌بن نوح‌ین نصربن احمدین 
ال احمدین اسدین سامان خداه 
سامانی (ابوصالح): ۲۰۳۱۷۰۲۰۲ ۳- 
۱۳۰۹۸۰۳۵ 

منصودبن علی؛ ۳۹۵ 

منصودبن علی(|بو بکی): ۳۸6 

متصود ین علی بن حسین مرودودی: ۰۲۱۱ 
۳۵ 

منصود بن‌عمرپن |بی‌الخرقاع: ۱۳۹ 

منصورین قرانگین: ۲۲۰۱۹۷ 

منصود بن نوح (|بوالتاسم): ۲۶۲۰۲۳۲ 

منصوبن نوح‌بن‌منصور ساما نی (|بوالحارت): 
۷ ۱۲ 
( ملك سدید اپوصالح ): ۰۱۷۷ ۰۱۸۱ 
۳۸۰۰۳-۳۰۳۲۲ 

منصوربن یزیدبن منصورا لحمیری: ۱۱۸۰۹۲ 

منصورجفغانی: 1۰۱ 

منصور دوانقی( ابوجعش) : ۰۸۲۲ ۱6۸- 
۰ ۵۳-۲ ۵۰۱ ۱۳۸۰۰۱۵۷-۰۱۵ 

منصور قراتگین: ۲۲۲۱۹۷ 

منوچهر: ۱۷۰۷ 

منوچهراقبال (دکتر): ۲۸۹ 

منوجهر بن‌شمس المع لی قا پوس وشمگیر:۲۸۰- 
۲۸۷ 

منوجهر بن قا بوس بن‌وشمگیر( امیر فلك| لمعا لی): 
۰۷۵ 

منوجهر بن وهسودان ( امیر ابوالهیجا ) : 
۶۷۱-۷۵ 

منوجهری‌دامنا نی: 04۳۸۰۲۸۷-۲۸۶ 4 6- 
۵ >> 

منهاج‌الدین د. عثمان 


۳۱ 


منهاج سراح: ۳۸۲-۲۳۸۲۰۱۳۱ 

منینی: ۲۲۰۲۹۷۰۲۵۹ ۰۶۰6۰۳۰۳۲۹۰۳ 
۷۵۷ ۰ د. 
احمدبن علی 

موبد : ۰2۵۵ ۵4۲ 

مویدان: ۳۳۳۰۱۹۸۰۸۸۷-۸ 

موبدان موّبد :۸۰ 

موتمن: ۱۶۸۹ 

موحدان: ۸ 2 

مودب نفیسی (دکنر): ۳ 

مودودین مسعودغز نوی: ۵۵۲ 

مودیس: ۷۲ 

موسس خودنی: ۵۸ 

موسه پان: ۸۱ 

موسی: ۰۱۵۸ ۰۱۰ ۱۹۶ د. موسی‌عمرآن و 
موسی نبی 

موسی الساج : ۱5 

موسی‌بن عباس جوینی محدث ( ابوعمران ): 
تک 

موسی بن کعب: ۱6۱ 

یبن دج جرک ۱۱۱۰ 

موسی عمرآن: ۰۵ ۵۰۷ د. موسی وموسی 
نبی 

موسی نبی: ۱۵۰۰۷۲ د.موسی وموسی عمران 

موفق (استاد ): 2۷ 

الموفق بال را بواحمد):۱۹۲۰۹۳۰۳۰ 

موفق‌بن علی هروی (ا بومنصود) : ۲۷ 

موقری: ۲۸ 

مولانا د. جلالا لدین بلخی 

مولوی د. جلالالدین بلخی 

مولی صندلی: ۲۰۳ د. مجمد بن‌هرمن 

مومل بن حسن بن عیسی بن هرجس دئیس 
نیشابودی محدث (ابوالوفا): ۲۶۳ 

موهان خاقان: ۱۸ 

موهان خان: ۷ 


۳ 


موهوتو : ۷۸-۷۷ 
الموّید لدین اله: ۳۱۲ 
مهبود : 4۵۲۳ 


مهتدی‌بن حمادبن عمرا لذهلی: ۲۵ 

مهدی‌بن منصور ( خلیفهٌ عباسی ): ۰۲۵۹ ۸۲, 
۱۱۵۰۱۸۲ ۱۹۸۰۱ 
د. محمد 

مهدی بیانی (د کتر): ۲۸۹ 

مهران (د کشر): ۲۸۹ 

مهرداد دوم: ۲۱5 

مهرك : ۶۵۵ 

مهررگان: ۰۲۵۱-۲۵۰ ۱۳۳۷۵ ۷ 
2۹۷ 

مهستی گنجوی: ۵٩‏ 

مهلپ‌بن اپی صفره : ۸۸۱ ۱۰۵۱۰۰۵ 
۰ ۱۳2 

میخائیل سریانی: ۷۲ 

میدانی نم تال الدین 

میرخوند: ۰۷۰ ۳۳۸ د. محمدین خاوندشاه 

میرذا ذاده (خ۰) : ۲۹۲۰۲۹۰۰۲۸۱ 

میرزا زاده (خ.ع۰) :۲۹۰۲۵۰ 

میرذایف (عبدا لغنی): ۲۹۲۰۲۹۰ 

میرشهید: ۳۲۱۰ 

میکال : ۱۳۲ 

میکال (آل) : ۱۳۲ 

میکالی(خاندان) :۱۳ 

میکالیان :۱۳۲ 

میکائیل بن جهفر :۱۸۱ 

میسره: ۱۳۱ 

مینوی (مجتبی): ۳۰ 

میهم‌بن رونك: ۳۰۷-۲۰۲ 

ن‌ 
نابغة الذبیانی: ۲۸۷ 
تاش له 


ناصح‌بن ظفر بن سعدمنشی جرفادقا نی ( ابو | نسرالدین‌بن 


الغرف):۶۰۲۵۸ ۲۰۰۳۰۰۳ 5 

ناصحی (احمدچه): ۳۹ 

ناصر([۰): ۲۹۲-۲۹۱ 

ناصر آدیب د. محمد تاصس 

ناصرالدین د. مسعودین وهسودان 

تاصرآلدین‌شاه حسینی (دکتر): ۳۳۱ 

ناصرالدین منشی کرمانی: 5۰۳ 

ناصرالدین محمدنیشا بودی(ا بو ا لمظفی): ۲۷۳ 

ناصرخسرو قبادیاثی مروزی: ۳۹۵۰۳۹۳۰۵- 
۹ ۳۰۵ ۰2۷ ۰6۸۲ 
1۹ 

تأصر کییر: ۲۱۷۲۲۰۰ د. حسن بن‌علی 

ناظم تبر یزی (محمدصادق): ۲۰۰۲۹۵ ۶ 

نباتة بن حنظله کلآابی: ۱۵۲-۱۵۱۱۷ 

نبی: ۵۲۵۱۳۹۵ 

نبی( آل): ۳۹۵۰ 

نجاتی:۰۲۵۹-۲۵۸ ۱۵6۰۹6۰۸۰۹۰ 
۰ د: محمود بن عمر 

نجادی: ۲۸ 

نجاد(شاعر): ۲۸ 

نحج طولونی: 4 ۲۱ 

نخشبی ر. محمدین احمد 

تخشبیان: ۱۰۸ 

ندرت د. فطرت 

نرسس:۸۲ 

ترسی: ۸۲-۸۲ 

نرسی(ازاجداد ساما نیان): ۱۷ 

نرشخی د. محمد بن جعفر 

نرن: ۱5 

نزابیان: ۱۵۱ 

ستودی: ۸5-۸۳ 

نصاری: 2۳۰۰۸۱۰۸۰۵۰46 د. ترساپان 

نصراحمد: ۵۵۱۲۲۸۵ 

(صرالدین احمد سامانی: دی 


احمدین اسمءیل سانما نی( امیر ): 
۲۳۸۳ 

نصر | لدینف (۰1): ۲۹۰ 

نس البنعبد| لحمیدمنشی شیر ازی(| بو لمعا لی): 
۵ ۳۱-۳ 


۱ تصرالمختادی : ۱۷۱ 


نصر بن | بر اهیم‌طمغاج‌خان ( ماك‌شمس | لملك): 
۳۸۰ 


| سرین| مد( ازسياهیان نصر ین |حمدساهانی: 


۲۹ 

نصرربن احمد بن اسد سامانی ( ابوا لحسن ): 
۸۳۰۱۸۱۵ ۱۹۵-۱۹۰۰۱۸6۱ 

نصر بن احمدبن آسمعیل بن‌احمد بن‌اسدساما نی 
(ملك سعیدا پوا لحسن): ۰۳۰۰۲۸۰۰-۵ 
۷ ۲ ۲۳۳-۲ 
۰۲۵۸ ۰۲۶۲-۲۶۹۱ 
۸۲۰۵ ۵ ۰۲۷۵۵ ۲۷۹-۲۷۷ 
۲ - ۰۲۸۲ ۲۸۵ ۰ ۲۸۸-۲۸۷ 
۱ ۰ ۱۲ << 
۷۵ 2۳۲۵۰۳۲۲ ۰۳۲۹ 
۳۳۲ ۰۳۳۰۱۳۳۳ ۲۱۳۵۰۲۳۳۸ ۳۵- 
۳ 2 ۸۲۰۳۷۹ ۳- 
۳۳۸۸ ۰6۰۰۲-۳۹۷ ۰5۰۷ 
2۵ - 
۲ ۷۳-۲ 
۵۵۱۰۹۵۸۲۹۸۰۰۹۷۸۷ 

نصربن اسحق کاتب (ابوالحسن): ۲۰ 

نصرین اسمعیل‌بن احمد سامانی: ۲۹۱۷۷ 


| نصربن خالدین بنیات: ۱۰۲ 


تصربن یار اتکنانی: 5۶۰۵۲ ۰۱۱۶۱۱۲ 
۰۱۳۸۰۱۳۵۰۳۵ ۱۵۰۱۱۵۷۱۱۵۲ 
۱5۲ 

نصر بن عبدالملك سامانی: ۲۲۱۸۱ ۵۰۳ ۳- 
۳۹ 


۳۳ 


نصن‌بن محمد استغنایی نیشا بودی(| بوا لمظفر ): [ 


۷ 

نصر بن محمدبن مت: ۲۰۷ 

نصربن محمد نیشا بوری ( | بوالمظفر ):4۱۵ 

نصر بن ناصر | لدین-بکنگین( امیرا پوا لمظفر): 
3 

نصرخان بن‌طمفغاج خان: ۳۸۰ 

نصیر الدین احمد سامانی: ۱ 

نصیر | لدینوف (۰1): ۲۹۲ 

نصیر ین احمدین اسمعیل (ابوالحسن): ۲۹۳ 

ذصیر بن محمد | لنیشا بودی( بوا لمطفر): ۲۰۲ 
۳ ۶۱۵۰۳۵۹۹۵ 

تصیربن نوح ساما نی (امیر): ۳۰۲۰۲۵۹ 

نظام الدین (ت خس ومحمد آل میران 

نظام الدین وذیر: 1۸۱۳۳۱۰۳۱ 

نظام الملك طوسی ( خواجه ): ۰۳۲۱۰۲۰۱ 
۸ ۲ ۳۳ 
۰ د. حسن پن علی 

نطامی عروضی سمر قندی: ۰۲۵۳-۲۵۲۰۲4٩‏ 
۵ ۷ ۰۳۰۲۰۲۹۰-2 
۷ ۰۳۵۲ ۰۳۵۷۰۳۵۵ 
۵ ۰۳۷۸ ۸۰۳۸۲ ۳- ۱۳۸۵ 
۰۱۲-۸ ۱5۲-5۲۳۱۵ 
۵۷۸ د. احمدبنعلی 

نطامی گنجوی: 4۲ 

نظامی نیشابودی د. حسن بن‌محمد 

نظیر و ف(ع۰): ۲۹۲ 

نعمان بن ممرن: ۸۱ 

نعیم بن‌سهل: ۱۰۲ 

نفیسی (سعید): ۲- ۰۷۰۳ ۹۳ ۰۱۲۰ ۰۱۳۲ 
۸( ۸ ۰۳۳۳۰۹۸۵۸۵۸ 
۳۸ 9 

نکیسا: ۳۸۸۰۲۸۲۰۲۷۷ 

نگساد: ۰:5۵ 

نوا (ددویش): ۲۹۵ 


۳۴ 


وایی: ۵4۸ 

وایی د: علیشیر 

وح: ۲۷۲ ۳۹۰۰۱۱۸۰۰۱۱۵۸۰۱۵ 

نوح‌بن اس سامانی: ۰6۳ ۱۷۸۰۱۷۵۰۱۷۰ 
۱۸۰ 

نوح‌بن‌منصودبن نوح‌بن نصرساما نی(ملك‌رضی 
اپوالقاسم): ۲۵۸۰۱۸۱۰۱۷۷ ۲۵۹ 
۲ 6۰۲۲ ۳۶ 
۰۰ ۳ 

نوح‌بن نصر بن احمدبناسمعیل سامانی: ۱۷۷ 

وح‌بن نصربن احمد سامانی (ملك‌حمیدناصر 
آالدین ابومحمد): ۰۱۷۷ ۰۱۸۱ ۲۳۰- 
۳۳ 
۱ 
۶۲۵-۳۱۲۹ 

نوح ملك : ۳۵ 

نود لدین د:عبدا لرحمن بن | حمدجا می و محمد 

نودا لدین بن‌محمد عوفی: ۱۳ 

تودوز : ۰۱۳۰۳۱۳۵۰۲۸ ۱۵۰۳۰6۷۰۱۳۸۳ 
۳ 

نوروز کشاورزان: ۳۵ 

نوروز مخان: ۳۵ 

نوشرد (ازاجداد سامانیان): ۱۷ 

نوشروان: ۳۰۲ د. خسرو اول 

نوشین دوان: ۵۵:4۵۲ 

نوهوپو: ۷۸ 

نود صاحب دری: ۱۵۲ 

نیزك طرخان: ۱۱۸-۱۱ 

نیلی خاقان: ۷ 

ی نیه سه: ۸۲ 


و 


| وائق بالّه (خلیفه): ۱۷۸ 


وادن: ٩‏ 
واصل بن‌عمرو: ۱۳۹ 


والانتن ۱۳ 

واله داغستانی:۲ ۲۷۰۲۷ ر. علیقلی‌خان 
وامق: 1۷۵ 

وجیه الدین‌ین علیزکی :۱۳۲۱۰۳۱ 
وردان خداة: ۱۷۲۰۱۱۸۸۱۱۲۱۱۱ 
ورقاء بن تصرالباهلی: ۱۹۰ 

وزیر آل محمد: ۱۵۱ 


وذیر ین آیوب بن حسان: ۱۳۰۲۰ 

وسیازین: ۱ 

وشمگیر بن ذیاد :۲۲۱۰۲۰۷ ۲۲۵۲۲۲۰ 
۳۳۸ 


وشیکه( کنیزابوسلم) : ۱6۰ 

وصاف الحضرة د. عبداله بن فضل‌اله 

وفایی ر» حسین 

و کیع‌بن!ابی اسود غدانی: ۰۱۲۳۰۹ ۱۲۵- 
۱۹۸ 

و کیع‌بن | لدودقیه: ۱۰۹-۱۰۸ 


و کی بن‌حسان بن فیس غدانی ( بوا لمطرف): 1 


۱۳۲ 

وکیل خاص : ۳۹۸ 

ولانتین: ۷۲ 

و لدجلبی: ٩‏ 

ووالحی ر. مسمدین سالم 

ولی ر. محمو خوادذمی 

ولید بن عبدالملك : ۰۱۱۰-۱۰۹۰۸4۹ 
۱ 

ولیدین عبید بحتری(| بوعباده):4 1۸9۰۱۳ 

ولیدبن نهيك (ابوحزابه): ۱۰۷ 

و لیدین یزید بن‌عبدا لملك: ۱۵۱۱۵۰۰۱۱ 

دن‌نی ۷۲۰ 

ووتولو :۷۸ 

ووتی به باله تثو خان: ۷۸ 

ووستنفلد(د کتر فردینا ند): ۲۰۳ 

وونوشه پی: ۷۸ 

ووهو: ۷۹ 


وهسودان (امیر): ۶۷۸ 

وعسودان بن‌محمد روادی (امیرسیف|لدو له و 
شرف الملة ابومنصود): 5۷ 

وهسودان بن مملان: 1۷۶۰ 

وهسودانیان: 1۷ 

ویرژیل: ۷۳۰۸۱-۰ 

ویشتاسف: 4۱ 

وشئوسرمنه: 4۳۰ 

وینا کود(د۰): ۲۹۱ 

‌ 

هادی: ۱۰۸۲ 

هادی حایری :۲۸۹ 

هادی زاده (ده): ۲۹۰ 

۵۲٩ هاروت:‎ 

هارون الرشید: ۰۲۰ ۰۹۰۳۰ ۰۸6 ۱5۸- 
۹ ۷۱۷۸ ۲۵ د. رشید و هرون 
| لرشید 

هادون بن سیاوش :۱۳۹ 

حاشم ۱ 


| هاشم بن حکیم (مقنع): ۱۰۰۰۱۵۸۰۱۵ 
| حاشمف (د.): ۲۹۰ 


هاشمی: ۱۵۱ 

ماشمیان بلخ :۱۵۸ 

هانی‌بن هانی: ۱۳۵ 

هخامنشی: ۵۵۰4۰ 

هخا منشیان: 1٩‏ 

هدایت: ۳ در. رضاقلی خان 

٩۱۳۰۰۰ هراس:‎ 

هرا کلیوس: ۸۱-۸۰ 

هرثمة بن ااعر < ۲ ۰۱۷۰-۶۵ 
۱۷۸ 

6۵٩۰۵۵ هردت:‎ 

هرقل: ۸۰ 

هرمان اه (دکتر): 1۱۸-46۰۱۰ 

هرمز (سرداد | نوشیروان): ۳ 


۳۵ 


هرمز د:؛ ۶۵۵ 

هرمز‌داس: ۷۳۰ 

هرمزجهادم: ۷ 

هرن (پاول): ۳۰۱۳۸۹ ۶۱۷۲-۷۱۱۹۳۰۹ 

هر ودوت: ۵٩۰/۵۵‏ 

عرودین: ۷ 

هروسندان گیلی: ۳۳۰ 

هرون الرشید: ۱۰۷-۱۰۳د. هارون الرشید 

هرون بن غریب: ۲۲۱ 

هرون بهرام: ۱ 

شام بن السائب الکلبی (ابومنذد):٩2‏ 

هشام بن عبدا لملك‌بن مروان: ۱۳۸-۱۳۶ 
۱۱-۰ 

هفتال: ۸ 

هفتالیت: ۷۵۰۷۰۱۸ 

هفستین :۵۷ 

هلویا :۵ 

همایی (جلال): ۲۸۹ 

همر: ۵ ر. امیروس 

هند (دختر مهلب دق اس صفره): ۱۰۵ 

هندو : ۰۲۵۵ ۵۱2۰4۱۳۰۳۲۱۲ د. هندی و 
هندوان 

هندو آریایی: 5۹ 

هندوان: 2۲۵۱۳۰۵۱۰۷ د. هندو و هندی 

هندوان یعقوبی: ۳۰۵ 

هندوپن محمدین هندو اصفهانی ( زین‌الملك 
ابوسعد): ۳۷۰۰۲۸۵۰۲۵۱ 

هندوسکایی : ۱9-6۱۱۰ 


عندی: ۰۱۰۵۸ ۰۳۳۲۱۳۱۵ ۲۹۰۲۵ 6- 
4٩۲ ۰۸ ۰ ۰‏ د. هندو و 
هندوان 

هو : ۷ 

هوان جوانگ: ۲۲ 

هوسنگ : ۱۷۵ 

هوشکا : ۱ 


اور 


هوشنگ: ۱۷۳۵ 

هوشنگک ( ازاجداد سامانیان):۱۷۵ 

هوم : 8۵ 

هومی د. همر و امیروس 

هون : ۲۱۸ 

هون‌سنید : ۷۸ 

هوئوژوجه : ۸۱ 

هویوئن کیون وانگ :۷۸ 

هوئئی‌هه : ۷۹ 

میاطله: ۸۰۱۷۵-۰۷۷۱۸ 

یم بن شعبه :۱۵۲ 

هیونگ نو : ۷۳۸۰۷ 

هیه پی تالو : ۷۹ 

هیه لی‌خاقان: ۷۵٩‏ 

ی 

یاخستان: 

یافث: ۷۲ 

یافعی : ۳6۱ 

باقوت (حکمران فارس):۲۲۵ 

باقوت بن عبداله حموی رومی بغدادی(شهاب 
الدین ابوعبدال): ۰۱۸۰۱۲ ۰۲۰۲۰ 
۱۳۰۰۸۵۹۸۹۵۷ ۱۲۰۲۱۷۳۸۱۵۵ 
۸( ۰۳۱۹۰۳۳ 
۳۰۳۵۰۱۰۱۳۵۳۰۱۳۵۱ ۰ 

یان کائوچین: ۱۱ 

یانگ‌تی : ۷۷ 

یتا : ۷ 


۲۰۰ 


یحیی‌بن احمدپن اسد سامانی (اپوذکریا) : 
۱۷ 

بحیی بن احمدین اسمعیل ساما نی( بوز کریا): 
۱2| 
۲۲۵۵۰ ۳۸۵-۳۸۳۰۷۲۲۹ 

بحیی‌بن اسدبن سامان خداة : ۰۱۷۰-۱۷۵ 

۱۹۹۱۸۰ 


یحبی بن اسمعیل‌بن احمدساما نی (بوز کریا): 
۱۳۷ 

یحیی بن خالد برمکی: ۱۰۷ 

بحبی‌بن ز کریا نیشایودی اعرج حافظ (ابو 
زکریا): ۲۲ 

یحبی بن زید بن علی بن حسین بن علی بن 
ابی‌طالب:۱2۱ 

یحبی‌بن زیدویه :۲۰۲ 

یحیی‌بن طلحه طاعری: ۱۷۸ 

یحبی‌بن علی‌بن عیسی‌پن ماهان: ۱۰۸ 

یحیی ین محمد عنبری نیشا بوری عدل حافظ 
ادیب مفسر(ا بوذ کریا):۲۵ 

بحیی‌بن معاد: ۱۸۹۰۱۰۷ 

احمد سامانی: ۲۳۵۰۱۷۷ 


بحیی‌بن یعمرالعدوانی: ۱۰۷ 


یزدان داد پسرشاپود: ۵ 

یزدانی : ۲۸ 

یزد گرد سوم: ۰۷۱ ۰۱۲۳۰۸۸۰۸۳۲۰۸۱۸۰ 
۳۲ 

یزداگرد شه‌ریاد ۰ ۲۱۲ 


یزدی (پادچه): ۲۷ 

یزیدالناقص : 2٩‏ د. یزید بن ولید 

یزید بن ابومسلم : ۱۰۹ 

یزیدین زیاد :۱۰۶ 

بزیدین عبدالملك: ۱۳۶۰۱۳۱-۱۲۹٩‏ 

یزیدین عمربن هبیره : ۱۵۱۰۱۲ 

پزید بن غورك : ۲۹ 

یزیدبن معاویه: ۰۱۰۲۹۷۵ ۱۰۹۰۱۰- 
۱۰۸ 

بزیدبن منصود: ٩56‏ 

یز ید بن‌مهلب بن ابی صفره: ۰٩۱‏ ۱۰۹۰۹6 

۱۳۰-۱ ۲۰۱۲ ۰ ۲ 

یزید بن ولید بن عبد الملك : ۰۱۱۰ ۱۱۲۱ 
۱۲-۳ 


بزیدبن هبیره : ۱۸ 


| یزیدین یحیی:۱۵۸ 


پسار(برادد ابوسلم) : ۱6۷ 

یسار( پددا بومسلم) : ۱6 

یسادین سلم بن عمروین حسین‌بن دبيع بن 
خالدین اسد بن قداعی ین هلال‌باهلی : 
۱۳ 

یستروج :۱۳۰ 

بعوب: 6۵۰۱۰۳۹۰ 

یعتوب بن احمدین اس سامانی (اپویوسف) : 
۱۹۳۰۱۸۰۰۱۷۷۰۸ 

یعقوب بن احمدین اسمعیل ساماتی: ۱۷۷ 

یعتوب‌بن اسحق‌بن ابراهیم‌بن یزید اسفراینی 
(ابوعوانه): ۲۳ 

یعقوب‌بن اسدین احمد سامانی ( ابویوسف): 
۱۹۸ 

یعقوب بن اسرائیل بن ابی‌السمیدع یاددیزی 
(|بواسحق):۲۳۹ 

یعقوب بن لیث صفادی: ۰۳ ۰۱۷۱ ۱۷۹- 
۰ ۰۱۵۲۷ ۲۰۲۰۸ ۰۲۷ 
٩ ۲‏ 

یمقوبی: ۵۱۰6۹۰۱۵:6۲-۲۰۲۵ د. آجمد 


آین| بی‌یعتوب 

یعقوبی د. قصریهتوبی‌و کوشك‌یمتو بی‌وهندوان 
یعقوبی 

یغما :۳۰۷ 


یقطین بن موسی: ٩‏ ۱۵۰-۱ 

یمان بخادی: ۲۳۸ 

یمان بن حذیف : ۳۰۷ 

یمانی: ۵ 2 د. یما نیان 

یما نی(عقیق):۵۰5 

یمانیان: ۱۵۱۰۱2۲-۱56۱ د. یمانی 

٩۷ یمینی:‎ 

یمین الدو له د. محمود غز نوی 

یوسف: ۰۲۱ ۰۳۸۸۰۱۳۹۳-۳۱۱۰۱۳ ۰۱۳۹۰ 
۱ ۱۹۱ 


۳۷ 


یوسف‌بن ابی‌الساج: ۳۸۳۰۲۱۸ 

پوسف بن اسحق وذیر ( ابومنصود): ۷۲ .۱۳ 
۳ ۷-۳ ۶ ۳ 

یوسف بن عمر بن شبرمه: ۰۰5۲ ۱۵۰۰۱- 
۱5۱ 

یوسف بن ناصر| لدین‌سبکتگین( امیر | بویعقوب): 
3 

یوسف حرودی: ۱۵۸ 

یو کوشاد: ۷۹ 

یونانی: ۰6۰ ۰۵۱-۵۵ ۱۱۲-۵۸ عصب 
۸ 


یونا نیان : ۸۵۵-6 


5۳۸ 


یونس‌بن عبدالاعلا : ۳۲۵ 
یوئنی : ۱ 

یوئن لی‌جن : ۷۹ 
بوگ‌چی : ۸-۷ 
بوثلی‌جی : ۱ 


| یطا: > 


۰ ۹ 

بی‌پی‌تو لوخا قان : ۷۹ 
بی‌پی‌شه کوئئی : ۷۹ 

۳ 

یی کیولی‌شه‌یی‌پی خاقان : ۷۵ 


بهود : 


بی‌سه‌سه : 


اً 
آب‌حیات : 4۱۱-2۰۰ 
آب حیوان : ۳۰۵ 
آب خضر: ۳۱۳-۳۰۲ 
آبسکون : ۵۲۷۰۳۰۲ 
آب کوثر: ۰۲۰۲ ۳۸۷ 
آتشکده : ۵۳۰۰۱۲۰۰۳۵ 
آتشکدهء بخارا : ۳۵۰۲۸-۲۷۰۲۵ 
آجوالا : 2۱ 
آخرون : ۱۱-۱۱۳ 
آذربایجان : ۰۲۲۲۰۱۷۰۱۵۵ ۶۷۲ - 
322 
آذربایگان : > 1۷ 
آریان ۶ ۵۸ 
آسیا : ۱3۹-۸۰۵۵4 
آسیای صفیر : ۲۳۳۰۸۵۰۸۰ 
آسیای غربی : ۰۰-۵۹ 
آسیای مر کزی : ۷۵۰۷۲-۹۹۰۰۰ 


آقطاق : ۷۰ 

آلتایی( کوه): ۰۷۵-۷۳ ۷۸ 

آلمان : ۳ 

آمد : ۱۲ 

آمل(مان‌نددان) : ۲۰6۰۲۰۰۰۱۱۸۹۰۱۸۷ - 
۵ ۱ ۱۲۱۲ 

آمل(ماوراءا لثهر): ۲۱۳۸۰۰۱۱۳۵۰۱۱۷۰۱ 
۳۹4 


آمو ۶ 4-۲3۵۲ ۲۹۸۵۰۲۱۵۰۲۵۷۲۵۰۵ 


< 
آهون : ۲۰۸۸ 
آموی : ۱۰۱۹۸۵۸۰۱۱۸۱۳۰۱۵۹۰۸۱۶ ۱۱۹۲۰۱۷ 
۱ 
آموبه: ۱۹۷-۱۵۹۰۰۱۱۸۵۰۰۰۱۷۹۰۵۹۰۵۰۷ 


ابار کت 6۲ 
ابغر : ۵۳۲-۵۲ 
۱ ابوقاد: ۳ 


ابهر : ۲۲۸۰۲۲۰۰۲۱۹۰۱۹۹۵ 

ابیودد : ۳۸-۳۷ 

اپختری : ۵۸ 

اپرشهر : ۵۸ 

اتحادجماهیرشوروی سوسیا لیستی : ۲۸۹ 


ااعست . ۱۱۶ 


ادان : 1۷۸۲۷۰۰۸۷۰۷۲ 


| ادینجن : ۱۰۳۰۵۶ 


4۷۸۰۷  : اردبیل‎ 


ادسلان داغ : ۶۱ 
ارقود : ۳۲ 
ارگ بخادا : ۲۸ 
ارمنستان : ۰۸6 ۸۱-۸۵۰۷ 
ادمیئن : ۷ 
ادمیه : 2۷ 


ار نگ (دود): ۵۸ 


۳۹ 


اروان : ۳۹-۳۸ 

اروپا : ۰5 ۳۵۱۲۲۳۰۱۲۸۰۹۵۸ 
ارومیه : 1۷ 

ارو ند : ۵۲ 

ادیامیئن ۰ ۳۰۳۱ 

اس : ۱۸۵ 


اسیسک د. دروازة اسپسکت 

اسبیجاب : ۰۱۸۳-۱۸۲۰۲ ۱۲۱۳۰۱۹۲ 
۸ ۱۳۲ 

اسپیشاب : ۲ 

2۲٩ : اسپانیا‎ 

استالینآباد : 25۹۰:6۵۹۲۵۹6-۲۸۹ 

استا نبول : ۳۲۹۰۲۹۰۰۱۸۹۰۱۳ - ۰۳۳۰ 
۰ ۰۶۳۰-۳۵ 
2۰-۷ 

استخر : ۲۳۵۰۸۰۰۱۹ د. اصطخر 

۱۲ ۸ 

اسحقآباد : ۲۲۷ 

اسدآباد : ۱۷۰۱۳۸ 

سروشنه : ۲۲۱۷ ۱۱۳۱۳۷۱۰۵۲۵۱۰۸۰۲ 
۷ ۱۸۰۰۱۷۸۲ 

اسفراین : ۲۱۳۲۳۰۲۲۰ 

اسنزاد : ۱۰۷ 

اسکادن : ۲۳۹ 

اسکجکت : ۳۷-۲۰ 

اسکندریه : ۷-۲ 

اسکودبیوفر : ۵۸ 

اسمیئن : ۲۳۹ 

اشتاخنج : ۵۱ 

اشتیخن : ۰6۲ ۲۳۹۰۱۹۲۰۵۵۳۰۵۱ - 
۲۶۰ 

اشل( کوهستان) : ۱۰۳ 

اصطخر : ۲۲۵۱۸۰۰۱۹ د. استخر 

اصفهان : ۱6۰۱6۱۰4 - ۰۱۵۰۰۱۷ 
۳ ۲۵۱۰۲۳۱۰۲۲۳-۲ ۰ 


استراباد 1 


۳. 


اسان 


دص ۱۵ 

اغدون : ۲۳۸ 

اغزون : ۲۳۸ 

افرحش ۰ ۲۳۸ 

افریقا : ۱۷۲,۰۷ 

افشنه : ع ۰۳,۳ 

افشينة : ۱۳,6۸ 

افشینکک د. درواز افشينك 

افغا نستان : ۲۸۵۰۲۸۵ 

الان : 2۷۸ 

البیاسان : ۱۳۸ 

الذد : ۳۹-۲۸ 

الموت( قلث) : ۲۲۲۰۲۲۰ 

الکسا ندرشته : ۶ 

ام‌القری : 2۹ 

5۸ 

اب : ۳9۹ 

انجافرین : ۲۳۸ 

انداق : ۲۶۰ 

اندا کت : ۳۶۰ 

اندجان : ۲۰۸ 

اندرآب : ۲۳۳ 

اندریان گندمان : ۳۸ 

اندیزی : ۳۶ 

۶۳۰ 

انوشدادن دژ : ۲۰۰ 

۱۱ 

323 

اوشر : ۳ 

اوفر : ۵۲۰۲ 

اوق : ۳۱۱۰۱۰۸-۰۱۰۷ 

اوقاف گیب : ۲۳۹۰۱۲۰۲۲۰۱۳ - ۱۲۳۷ 
۲ ۳6۲۰۳۳۳۰۳۱۷-۲ ۰ 
4 و( 
٩۸۷-۰‏ 


ن 


اور نت : 


آورمیه ۵ 


1 


ایتالیا : 4۲۹ 

ایران : ۰6-0۲-۰۱ ۰۰۱۹-۱۸۰۱ 
۵۸۵۵4۵6 ۱۵۵ ۱۲ ۵-6 
۸ ۰۵6 ۸۰۰۱۷۹ ۸۳۱۸۱ ۰۸۸ 
۵۵ ۲ 5 ۱۵۳- 
2 ۰۱۷۸۰۸۱۷۵ ۰۱۸۱-۱۸۰ | 
۹ ۲ 42-۳۳ ۱۰۲۳ ۰۲۶ ۱ 
4۹ ۰۸۰۰۷ ۰۲۹۸۰۲۸۹ ۱ 


| ۱-5 


- 6 
-۳ ۸۰۱۳ ۶۳۰۳۳۸۰ ۲ 
| ۳۸۸۳۸۱۰۳۷۸۰۳۵۵ ۳۵۳۵۵ 
- 6۲۰ ۲۲ ۰ ۰ 
۱ ۶ ۲۷۰۲ ۵- ۶ ۰۳۰ 
5 ۵۷-6۵5 5۵۰-66۷66 ۵-۲ 
۰ 1۷۵۰8۷۳ - ۲ 
۵۵۱۰۵۳۰۵۰۷۱6۸۸۸6 ۸۰-۹ 

ایران‌زمین : 1۷ 

ایر‌اتشهر : ۵ 

ایر تیش(رود) : ۷۳ 

ایسوانه : ۱۲ 

ابلاق : ۳۹۸۰۱۷ 

ایکار یوس(رود) : 5 

اینستیتوت‌رسپو بلیکی تکمیلی |اختصاصی‌معلمان: 
۲۹۳ 

اشسو : ۱۱ 

باب‌الجامم 5 ۱۳ 

باب| لسهله : ۲۳ 

بات لشیخ| لجلیل| بیالفضل : ۳۳۰۳۱ 

باب لطاق : ۵۰ 

بابالهند : ۳۰ 

با بدستان : ۲۰ 

بابش : ۲۳۸ 

باب کس (محلهُ سمر قند) : ۲6۰ 


بابل : ۵۱۰۱۳۹۰,۵۵ 


باجود : ۵۲ 

باختر : ۳۰۸۱-۵۹- ۵۰6 

۵٩ : باختری‎ 

باختریان : ۸۰۱۷۱-۵۸۰۸۰ 

بادغیس : ۱۰۱۱۱۷۵ ۰۲6۰۰۱۰۸۰۱۵۰۰۱ 
۳ ۳۷۷-۰۲ ۰ 
۸۵-۷۲ ۲۳۰۳ 5 

بادن : ۲۳۸ 

بادیه خرد که 

باددیز : ۲۳۹ 

باد کث : ۵۲ 

بای ار ار 

باد گین‌سیستان : ۳۰۵ 

با کین فاح : ۳۶ 

بادمش( نهر ) : ۵۰ 

پادء سمر قند : ۲۹ 

بارء شهرستان بخادا : ۲۹ 

باذاد بزازان (بخادا) : ۲۱ 

باذاد بسته‌شکنان ( پخادا) ۰ ۲۰ 

بازاد خرقان ( بخادا) : +۲۳ 

باذاد درواجه : ۳۲ 

بازادصر افان( بخادا) : ۲۱۰ 

بازاد ماخ (بخادا) : 1۱۱۰۲۷ 

بازاد ماخ‌دوذ : ۲۷ 

بازاد نو(سیستان): ۳۰۸ 

باغ عدنانی : ۳۱۹ 

6٩ : باکترا‎ 

بامیان : ۱۳۲۰۷۵ 

۱۰۰۵۹ 

بت‌خاثه : ۲۰۱۹ ۱۱۱۰۲۹۰۲۲-۲ 

بت‌خانه بیکند : ۱۱۱ 

بتکده : ۱۲۰۰۱۱۱۰۲۳-۲۲ 

بتکد؛ بیکند : ۱۱۱ 

بتم : 5۳ 

بتم ( کوه) : ۵8۱-۵۰۰۱۷ 


۳-۹ 


۳۰ 


باورد : 


۹۴۱ 


بحراحمر ؛ ۸۵ 

بحرین : ۶۳۸۹۸۰۸۸۰۸۵ 

بحیره5 سامجن ۱۳ 

بخاد : ۲۲ 

بخادا : ۵2:۵۲-6۷۰66:6۲-۱۲- ۵۵ , 
۰۷۱۰۱۷۰۰۱۸۱۷۹۵۵۸ ۸۱۸6 ۰ 
۳ ۲۵۵۵ ۰۱۱۳-۱۱۰۰۱۰۵ 
۰۱۲۲-۱۱۹۱۱۷۵ ۱۳۵,۱۲۷ - 
۹ ۰ ۲۰۱ ۱۵۲۰۱۱۵6-۰۱6 
۵ -۰۱۸۱۷-۰۱۱۱۰۱۵۹ ۱۷۲ ۰ 
۰۱۸۳۰۱۸۱-۱۷۸ ۱۸۱۳ - 
۲۰۷-۲۰۱۰۱۱۹۹ ۰ 
۲۳۲۰۲۲۱-۲۲۰۱ ۲- ۲۲۵ 
۲۳۳۰۲۳۲۰۰۲۲۸-۷- ۲۳۰۱۲۱ ۰ 
-۵۲۳۰۲۵۱ ۲۲۱۳۰۲۵۸-۲ - 
۵ -۷/۱ ۲۹۷۰۲۸۵-۲۷۰۲ - 
۰۳۱۸۱۳۰۵-۳۰۸ ۳۲۳۰۱۳۲۱ - 
۳ ۳ ۳ ۳۳۵ ۳۰ - 
۰۳۹۹-۳۵ ۰۳۵۹۶ ۳۹۸۸ ۱ 
۰ ۸۸ ۳۹۸-۳۹۷۰۳۸۸۳ ۱ 
۱ ۲۲۰۱۲-2۱۱۹۰ > 
۳ ۰۱6۷۸۰۹۹۱۸۰۵۱۲۰4 
ات 

بخادا(دود) ۰ ۲۰ 

بخاراالقدیمه : ۲۲ 

بختیاردی(خا کت) : ۱۷۳ 

بخذی : 6۹ 

بخسون : ۲5 

بدخشان : ۳۸۰۲۹۱۰۷۵-۷ ۱5۸۳۰6۵۲ 
2۰4 

برذم : ۱2۲ 

برش( نهر): و 

برع : ۵6۰ 

بر کد : ۱۹۲۲۳۷ 

بر کدعلویان : ۳۷ 


۳ 


0 


برلن : ۳۲۵۱۳۱۷۰۱۷۰۸۸۳۸۳ ۲۲۸ 
۳۹ 2 

برلین : ۰۲۱۳۸۵۳۰۹۳۰۳۹ ۲۵ 
2۷ 

بروته : ۳۷۰۲۲۸۶ 

برمجرد : ۲۲۲ 

بروقان : ۱۱۷ 

برد ۰ ۷۱۲۱ 

برونه : ۲۵۹ 

بزاذان د. باذادبزازان 

بست 81 : ۲۲۲۰۱۸ 

بست 1081: ۳۰۵۰۲۲۱۲۱۲۰۵۰۲۰۳ 
۸ ۱۹ 

بستان بنج‌رودکک : ۲۰۰ 

بسطام : ۲۲۰ 

پشمین( نهر) : ۵۰ 

۱۱۵ ۱۰۷۱۰۰۱۱۰۳۲۹۷ ٩۰ : بصره‎ 
۱۳۰-۷ 

بغداد : ۰۲۷ ۲-۲۰۸۱۲۷۰۳ ۰۳ ۰۱۳ 
۹ ۰۱۷۰-۱۸۹۰۱۸۱ 
۱ ۹ ۵( 
۰۲۲۰۲۱۷-۲۱۲۳ ۱۲۳۲ 
۵ ۰۲9-2 ۰۳۲۰۸۰۲۹۷ 
۵۰۲۳۸۲۱۳۲۹۱۳۳۷۲۹ 6۵۸ 
1۹۲۳ 

بغلان : ۱۱۸ 

بکار د. جویباد پکار و نهر بکار 

بلادشرق : ۱۹۲ 

بلاساغون : 2۰۱۰۳۹۹ 

پلخ : ۰۲۳-۲۱ ۰4۵ ۰۵۵ ۰۵۹-۵۸ ۱۷ 
۸ ۰۹۵۰۳ ۰۰۱۱۰۸۱۱۵۸۵۸ ۰۱۱۸ 
۱۱-۰۵ ۱۵۱-۱۵۵۰۱۵۱۲ 
۸ ۱۷۳-۱۷۲۲۱۸۵۹ ۲ 
۷ -۹۸ ۱۱ 
۳ ۰۲۳ 


-۳۵۰ ۰۳۲4-۳۳ 
۱۷۵-4 ۸ 

بلخ‌بامی : ۸ 

بلدچین : ۱۱۰ 

پلعم : ۳۲۱۲۲۲۰۳۱۹۰ 

بلمان : ۳۲۶۰۳۲۳۲۰۳۱۰۸ 

بم : ۲۲5 

بمیگی : ۰۲۰۱۰۱۷۹۰۱۰۰۸۱۲ ۱۲۳۰۰۱۲۰ 


۰۳۵۳۰۳۸۰۲۸۵ ۰۳۸ ۶۲۱ * 
۹۰ ۱ 
بمجکت : ۲۲ 
بمجکث : ۳۲۳۰۲۲ 
پنج : ۲۹۷۰۲۰ 
بنج رود : ۲۹۸۰۲۰۰۰۲۵۹ 
تسکت ۵۲-9۱۰ 
بندان : ۳۰۷ 
بنگاه‌ز بان‌و اد بیات فرهنگستان‌علوم تاجیکستان: ۱ 
۲۳۹ ۱ 
بنمجکت : ۲۲ 
بودق : ۳۸ 
بور نمذ: ۵۳ 
۳۰۵ 


5۱ 


بورود : 
بوزجان : ۵۳ 
بوزماجن : و 
بوژنمد : ۵۳ ۱ 
بوزئمذ : ۵۲ 

بوشنج : ۲۲۵ 

پوقان‌داغ : 5۱ 

بومة : ۳۸ 

بومجکت : 1۲۰۳۳۰۲۲ 
بومجکث : ۱۵۰۱۵۰۲۳۳۰۲۲ 
بومسکت : 


بهشت : ۸ ۱۳۰-۱۵۹۰۱۸۰۸ ۲۵۰ ۲ 
۸۳ ۰۱۳۷۹۱۸۱۳۷۱3 ۳۷۸ ۰ 


۰:۳۳:-۳"«< 
بهشت عدن : ۳۷۱۲۳۱۸۱۸۲۵۱ 
بهل : ۵۸ 
بمل‌بامداد : ۵۸ 
بهل‌باميك : ۵۸ 
بهلرودین: 5۸ 


بهوپال : ۳۷۰۲۷۱ 
بیت| لحزن : ۳۹۹ 
بیتا لطر از : ۲۷ 


| بیت‌العیاده : ۲۲۵ 


بیت‌المال : ۳۱۱۰۱۱۸۱۰۰۱۰۶ 
بیروت : ۱۳ 
بیش‌بليك : ۷ 
بیکند:۱۱۰۰۹۵۰۱۷۱۱۳۹۰۳۱۲۲۲۱۸۰۱۵- 
۱ 
بیهق : ۲۲۲۰۱۵۰ 
ت‌ 
پاتی‌ین  :‏ ۷۵-۷ 
پادتیا : ۵۸ 
پارس : ۲۷۰۱۲۲۰۵۸ 1۳۰۲۲۰۰۰۱ 
پاد گین‌فراخ : ۳5 
پادیس :۰۰۱۷۰۱۵۰۱۲۲۱۲ ۰۳۰۱۰۲ 
۱2 
پامیر : ۱۵ 
پاهانا . ۸۳ 
پترزبورگك ۰ ۳۹۰ 
پطرز بودغ (سن): ۲۰۰۰۱۳ 
پل‌حسان د. درواز؛ پلحسان 
پل‌حندو نه : ۳۲ 
پل‌سویته : ۲۳ 
پل‌عطا( بلخ) ۰ ۱۹۷ 
پلی‌تیمتوس : ۵۷ 
پنج‌ده : ۲۱۳ 


۴۳ 


پنج‌رودك ۰ 6۳۰۵۱۲۹۸۰۱۹۵۰۲۵۰ ۰ | 


2۱۸ ۷ 

پنج کنت : ۱۷۲۰۸۰۲۹۸۰۲۹6 ۶۱۸-۶ 

پوروشا پورا ۳ 

پوسه : ۸۰ 

پوشنک ۱5۸-۱۳۰۰۱۵۸۰ 

۱ - 

٩۷۰۰۲ : پیشاود‎ 

پیکند : ۷۱ 

ت‌ 

۵٩ : تاتارستان‎ 

تاجیکستان :۲۸۹۰۲۷۹۰۱۳۳-> 6۰۸۰۱۲۹ 
2۵4۱۸۷ 

۱۱ 

تاشکند : ۸۳۰۷۷۲۷۲ 

تایوئن : ۸۳ 

تبت : 2۱6۱۳۱۳۰۸6۸۳۰4 

تبریز : ۰۲-4۰6۳۱۵۲۸ 6۸ 
۳- ۹۰۵۷4 ۵۵۱۰۱۵۳۲۹۷۸-۷ 

تبلیسی: ۲۹۲۰۲۹۰ 

تخارستان : ۳۵۰۸۱۵۷۰۱۳۳ ر. طخارستان 

تراز : ۵۱۳۰۳۱۳ د. طراز 

تراوجه : ۱۵ 

در ۱ 

تر کستان : ۱۷۰۲۹۰۳۷۰۳۱۸۰۱۰۵ 
۵ ۲3 ۰۱۱۰۱۳۷/۱۱ 
۰۲۰۰۱۹۷۰۱۸۵۱ ۰۲۱۱ 
۰ 5 ۶2 

تر کسفی : 4۲ 

ترکات ۱۳۰ 

ترمذ: ۰۱۰۰۰۸۷۱ ۰۱۳۷۰۱۱۰۰۸۱۱ ۲۲۶ 

2٩ ۰ نستر‎ 

تسونگک‌لینک : ۸۲ 

تفلیس: ۲۹۳۰۲۹۰ 

تل بزر گث بخادا: ۳۵۰۳۱ 


تاراب : 


9۴ 


تل‌پغرا بيك : ۲۳۷ 

تل خواجها بوبکرحامد : ۲۳۷ 

تل‌خواجه‌امام |بوحفص کبیر : ۳۵۰۳۱۰۱۷ 

تل‌خواجه طرخان : ۲۳۷ 

تل‌ماستر : ۵ 

تل‌مولانا حافظالدین : ۲۳۷ 

تل‌میانه : ۲۲۷ 

تگینآباد: ۸ 

تنجانه : ۱۱ 

تنگال : ۳۹ 

تنگاخلم: ۱۱۸ 

تودان‌زمین : ۶۷ 

تورفان : ۰۷۵ ۷۸ 

توهو لو : ۸ 

تفران : ۰۱۲۷۷۰۱۲۵۲۱۱۵۵۵۸ ۱۲۸۵ 

2 ۹ ۰۰ 

تیا نان ( کوه): ۶۱ 

تیسفون : ۸۷ 

تیم کنشگران( بخادا): ۲۱۰ 
ت‌ 

تلج‌ماسبذان: 1۹ 

ثهلان( کوه) : ۵۰۸۰۳۹۰ 
ح‌ 

جامیودوئیبا 9 

جبال : ۱4۵ 

جبال‌حصار : ۱۵ 

جبل : ۲۲۸۰۱۰۰۹۲ 

جحیم : ۳۱۳ 

جرغ : ۲۹د. نهرجرغ 

جرعر : ۳۲۸ 

جرفادقان : ۲۲۲ 


جروادکن : ۳۱۱ 


جزء : ۳۸ 
جزیره ۰ ۲۱۳۸/۱ 
جریرء گر کات ۰ ۱۵۱۸ 


جمهوری نوروی‌از بکستان : ۲۸۹ 

جمهوری شوروی‌تاجیکستان : ۲۸۹ 

جمهوریهای شودوی : ۲۸۹ 

جن(دود) : ۵۰ 

جنان : ۳۸۵ 

جنت : ۲۵۰۲۳۷۰۸۹ 

4٩ : جند‌سابود‎ 

جودی( کوه): ۵۰۸۰۳۹۰ 

جود : 1۲۵۰۲۱۰ 

جوزجان : ۱۱۸د. گوز گانان 

جوزجانان : ۱۱۷۰۷۱۰۱۵۸د. گوز گا نان 

جوغشج : ۳۲ 

جویباد : ۳۵۲ 

جویباد ابیابراهيم : ۳۱ 

جویبار بخادا : ۳۵-۳۵۲۰۲۳۲ 

جویباد بکاد : ۳۱ 

جویبارعادش : ۳۲ 

جویباد قوادیریین : ۳۱ 

جویبار ورخشه: ۳۵ 

٩٩ : جوی‌بلخ‎ 

جوی‌موالیان : ۱۳۸۱-۳۸۰۰۱۳۸ 

جوی‌مولیان : ۰۳۸-۳۷۰۲۸ ۲۰۲۰۱۱۹۹ ۰ 
۰۲۵۷-۲۵۰۲۵۳۱ ۲۸۳ ۰ 
۵ ۷ ۰ ۲۸- 
۳۷۸۱۳۷۸۰۰۸۲۸۵۰۵۱ - ۳۸۲ ۰ 
۲۰۳۸۷۵ 6۱۲۰۲۰۱۸۰۰ 


جوین : ٩۲‏ 
جهودانك : ۳۵۰ 
جی: ۱۶۷ 
جیتی‌داغ : 5۱ 


جیحون : 6 ۰۰۱۳۹۰۳۳۰۲۸۰۱۵-۱ 6۷۰۶ ۰ 
۰۷۵-۷۵۰۷۰۱۱۸ 
۰۱۹۵۱۸۹۸۵۸۰۸۰۱۸۰ ۱۱۰۱۲۰۱۱۰ 
۱ 
۳۱ ۱۸۰۲۱۸۱ ۱۸۷ ۰ 


۲۱۳۰۲۰۲ ۰۱۹۷۰۰۵ 
۳ ۱ (۳۲ 
(۲ (۰ ۳۳۹ 
5۱۱۲۱۱۳۹۳۸۵ ۳۸۲ 

۰۲ 


جیرفت : ۲۲۲۱۰۸۷۲ 


جاج : ۱۷۹۰۱۳۰۱۲۳۲۱ ۱/۸ ۲۱ 
۳ شاش 


| جانك‌نگان : ۸۰۸۲ 


جشمه آیوب : ۲۳۰۸ 
جنانیان : ۶ ۱۱۳۹۲۰۷۰۰۵۰۲۳۱۹۵ 


۱۳۵ ۳۳۰۳۲۸ ۷ 


جوبه بقالان : ۲۶ 
حول‌میر زا بر 3 
جهارشنبةٌ دامیتن : ۲۲ 
حهارطاق : ۱۳۰ 
جهارمحال :۱۷۳ 
جیلان : ۵۳۹ 


جین : ۵۹۰۱۳۶۰۲۳۱۱۷۱۰ -0۳۱۳- 
۱۱۱-۱۱۰۹۵۹۸۵-۷ 
۰ ۱۹۹۰۱۲ ۲۱۱ ۰ 
۳ و 
۰۱۹ 


ک‌ 
حائط بخادا : ۳۳- ۳۹-۲۸۲۱۳۰۲۳ 
حاطسمر قند : ۵۰-0۵ 
حج : 2۲۱۸۵۰۱۵۲۲۱۹۰۱6۸ ۲۳- ۲۲۳۵ 
۵۰۳۹۹ 
حجاز : ۳۱۳۲۲۲۸ 
حدشرونر. دروازءٌ حدشرون 
حرامکام(دود) : ۳۷۰۳ 
حرم‌سرای بخادا : ۲۸ 


" حمسار( کوه) : ۶۱ 
حصارافشنه ۰ :۳ 


۴۵ 


حصار بخادا : ۹۰۵۹۵۰۳۸۲۳۰ ۱۱۰۲۲۱۵ 
رف ۱ 

حصاد بیکند: ۱۱۰ 

حصارحصین مرو : ۲۱۲ 

حصار سم فند . ۱۵۹۲ 

حصارمرو: ۲۱۰ 

حمادمقنع : ۱۱۵-۱ 

۳۵ 

حصار وردانه : ۳۷ 


حصارورخشه 1 


حصادیر خشی : ۳۵ 
حصن|ندیزی ۰ ۳ 
حصن بخسون : ۳۵ 
حصن بیکند ۰ ۳۳ 
حصن‌خدیمنکن ۳۹ 
حصن خرغا نکث ۱۳۰ 
حصنز ند نه ۰ ۳۳ 
حصن مفکان ۱۳ 
حصن ندیامجکث :۰ ۰۳ 
حصن‌وخسون : ۳۵ 
حصن‌ودخشه : ۳۵ 
حصن‌بر خشی : ۳۵ 
حصین(حصاد):۲ ۲۱ 
حظیرء بخادا : ۱۹۲ 
۱۹۰ 


90 


حلوان : ۱۹۸۱۵۱۸/۱۲۵ - ۰۱۹۹ 


۲۳۸ 

حموکت : ۱۸-۱۵ 

حمیمه : ۱۵۰ 

حودان : ۲۱۳ 

حوض‌حیان : ۲۷ 

حیره : ۱۵۹۲۸۸۱۸۵ 
حً 

خامه : ۳۵ 

خام‌جرد : ۱۲۰-۱۱۹ 

خانقاه : ۰۲۷ ۵۱۷ 


۳۹ 


خان‌وشمگیر : ۳۷ 

خا نهحمدو نه : ۲۲ 

خانه‌خدا : ۱۵۲ 

خاود : ۵۵۱۰۵۲۲۰۵۲۷۰۰۰ 

ختای : ۲۲ ر. خطا 

ختع د. سک خنع 

ختل : ۲۲۵۰۱۸۰۱۳۵ 

ختاآان ۰ ۱۳۸۰۱۳۲ 

۵۰6-6 ۵٩۹۱۱۰۵۰۷ ۰ ختن‎ 

خجاده , ۳۳ 

خجان ۰ ۲۱۳۲ 

خجند . ۱۳۲۳ 

خجندة ۰ ۱۳۱۰۱۳۱۸۱۰۷۰۵ 

خدیمنکن : ۳۷-۳۰ 

۱۲ ۳۲۳۲۱۲۰۰۱۷۵ . خراسان‎ 
۱ ۵۶ 66 4۰۰۳۱۰۲۰۳۲۰-۹ 
۱۲ ۱۰ ۱ ۸ 
۱۳۷-۱۲۱ ۰۱۱۹۰/۱۱۵ 
۱۰۱۱-۱2۰۱6 ۲-۱۰۰۱۳۸-۹ 
۱۷۹۱۷۵۰۱۷۲۰۱۸۸۸۱ 
۱۸۰۰ ۱۸۵-۱۸۲ ۰۱۸۰ ۰۸ 
۱ ۱۹۹-۱۹۸ ۰۱۹۵-۱۳۰۱۹۱۸ 
۲۱۳ ۰۲۱۱-۰۲۱۰۰۲۸ 
۰ ۲۳۲ ۰۲۲۸-۲۲۵۰۲۲۳ ۷ 
۰ ۲۷-۲۵۰۱۲۳-۲۷ ۱-۶ 
- ۲۹۷ ۰۲۱۳-۲۱۱۰۲۵۵ ۰ 
۳ ۸ 
۷ 
- ۳۲۳ ۰۳۱۹۵۵ 
- ۳۶۳ ۰۳۳۹۰۱۳۳۸۰۳۲۹ ۵ 
- ۲۳۷۰ ۱۳۵۱۳۵۹ ۵ 
۱۳۸۰۱ ۱۳۸۹۳۸۲۰۱۳۷۸ ۵ 
٩ ۱۵ - ۵۰۵۱۳۹۸۲ 
-6۷۸ ۰6۵۸44۵ ۰۲۸-۵ 
۹ 


۵۰۵۱ ۰2۰۹/۱۳۱۱ | خیبر : ۳۷ 


خر تنگ : ۲۳۸۰۲۱۱ خیلام : ۱۸۱ 

خرخیز :۰ ۱۷ ‌ 

خحرغا نةا لعلیا : ۳۸ | دارالامارء آلسامان (سمرفند) : 6۸ 
خرغان‌رود : ٩۳د.‏ نهر خرغان رود | دارالامادء بخادا : ۳۲ 

خرغانکت : ۳۹ دارالامادء سمرقند : 1۸ 

خرغانکث : ۳۰ دارالمك بخادا : ۲۷۸۰۲۳۷۰۲۵۰۲۵۰ ۰ 
خرغانکث‌سقلی : ۲۰ ۱ 

خرغا نکث‌علیا: ۳۲ دارموی : 1۷۸ 

خرقان : ۲۳۰د. باذادخرقان دامتان : ۲۲۳۰۲۲۰۰۲۱۷ ۲۲۸۲۲۲۳۰ 
خرفقان‌دود : ۱۰۵۰۱۵ | دانشکدة ادبیات طهران : ۲۸۹ 

خرفقا نه‌سفلی : ۱۱۰ دانشگاه آبلامسی علیتگره ۰ ۲ 

خرمین :۰ ۳۹۰۳ دانشگاه دولتی تبلیسی: ۲۹۳ 

خر نج : ۲۱۲ دباسیه : ۵۱ 

ور ۶۱۸ دیوسیه : ۰۵ ۲۳۹۰۱۳۹۰۱۳۱ 


خزر(دریای) ر. دریای خزد دجله : ۵9۱۰۱۱۷۰۰۸۵۰۵۵ 6 
خزینه بخادا : ۲۸ | درآهن : 5۸ 

خشتوان‌ر. کوشك‌خشتو ان دراسروشنه : 4۸ 

حطا ر. ختای دربازاد (بخادا) ۰ ۱۱۳۰۲۵ 
خلد : ۳۸۱۳۸۷۰۸۳۷۸ 5۸۲۳ درینی‌اسد : +۲4 

خلدبرین : ۶۰۳ دربنی‌سعد: ۲۰ 

خلم(تنگة) : ۱۱۸ | درحقره : ۲۷ 

خلنج : ۱۳۳ درد شهرستان (بخادا) : ۲۵ 
خلیج‌فادی : ۸۵۰6 درعطاران( بخادا) : ۱6۰۱۱۳۰۲۵ 
خلیج گامبی : 04 درغم : ۵۳-۵۱ 

ختیوت ۰ ۱۱۳۸۰۱۱۰۱۲۰ قاریتی (سیستات) ۰ ۱۰۵ 
خراشی ۱۵ در گیریه : ۲۹ 


خوادذم : ۰۷۱۰۲۳۰۲۰۲۱۸۰۱۵۱ ۸6 ۰ | درماخ (بخادا): ۱2۲ 
۷ ۰۷۱۲ ۱۱۰2۰۱6۲-۱6۱ ۰ | درمهرو : ۲۹۸ 
۰۹ ۵ ۰ | درمیدان‌بخادا (محلهٌ) : ۲۳۶ 


1۷۹ درمینا (سیستان) : ۳۰۷ 
حواف : ۱۶۸ در نو( بخادا) : ۲۷ 
خوجان : ۲۱۳ در نون( بخادا) ۰ ۱۱۳ 
خوزان : ۲۱۳ دروازجه : ۳۲۰۲۳ 
خوئئی‌طسو : 5۷ دروازه : ۳۷۹۰۵۰ 


4 


۲۳ 
دروازءٌ ابراهیم ( بخادا) 4 


درواذء آهن ( بخادا) : 
3 
۸ 
3 
1۸ 


دروازء اسبسك(سمر قند) 0 
افشينك(سمر قند) 
افشینه (سمر قند) : 


بازار 9 


دروازء 
دروازء 
درو ازءٌ 
دروازءٌ بخارا(سمر قند) 5۸ 
درواز؛ بنی‌اسد( بخادا) : ۳۲۰۲۲ 
بثی‌سعد (بخادا) 9۹ 
پل‌حسان : ۲۳ 


درواز؛ پل‌سویقه : ۲۳ 


دروازءٌ 


دروازء 


دروازءچین(سمر قند) ِ 


1۸ 
درواذ؛ حاجیان (بخادا) : ۲۳۷-۲۲۰ 
دروازءٌ حدشر ون( بخادا):۲۳ 
دروازءٌ حقره( بخارا) ۱ 


دروازءٌ در با زار( بخارا): ۲۳۵ 
درواذه دروازجه : ۳۲,۲۲ 
دروازء رامیثنیه( بخادا) : ۲۳ 
دروازء داه‌منان: ۲۳ 

دروازه دخنه : ۲۳ 

دروان دیگستان : 0٩۱۲۹-۲۸۰۲۳‏ 


درواز؛ دیول( بخادا) : ۲۳ 

درواز؛ دیودد (سمرقند) : 5۸ 

۳۱ 

دروازء سمرقند( بخادا) : ۰۸۳۲۸۲۳ ۱۳۲۷ 
۲ 1۱۲ 

درواز؛ سوخشین( سم قند) : 5۸ 

دروازء شرقی بخادا : ۲۸ 


دروازء سرا معید : 


دروازة شهرستان( بخادا) : ۲۳ 
دروازء شیخ‌جلال ( بخادا): ۳۳ 
تنم شیخ‌جلیل( بخادا) : ۳۳۶ 
دروازء عطادان : ۲۹-۲۵ 
دروازء علاء : ۲۹ 
دروازء علف‌فروشان : ٩۵‏ 
دروازءٌ غر بی بخارا ۷/۰ 


۳۸ 


| دروازهٌ 


درواز غشج ( بخارا) : 
غودیان :۲۸۰۲۳ 
فارجك :۲۳ 
درواذه فرخشيد (سمر قند) : 4۸ 
دروازه فناسکون( بخادا) : ۲۳ 
دروازء قدا ود(سمر‌قند) : ۶۸ 
دروازء که فروشان : ۲۸ 


۹۳ 
دروازء 


دروازء 


ددوازء کش (سمرقند) : و م۵ ۵۱ 
۷ 

دروازة کلاباد (بخادا) : ۲۳ 

درواز؛ کوهك(سمر قند) 4 

درواز؛ کهندز( بخادا) ۱۹ 

درواز؛ مدینه( بخادا) : ۲۳ 

درواذ* مردقشه( بخادا) : ۲۱,۲۳ 

مرد کشان( بخارا) ۳ 

مسجد ادینه : ۲۳ 

معبد( بخادا) : ۳۵۱۳۱۰۲۸ 

مهر(بخادا) : ۲۳ 


دروازءٌ 


درواز؛ 


دروازءٌ 


دروازء میدان( بخارا) : ۲۳ 
دروازء نو( بخادا) : ۶۸ 
دروازة نوبهاد( بخادا) : ۲۳ 
درواز؛ نود : ۲۳ 

دروازء نون : ۲۹-۲۵ 
دروازء ورسین(سمرقند) : ۶۸ 


درياجهة گر گان ۱ 
دریای ختای : ۷ 


دریای خزد : ۰۵۸ ۵ - ۸ ۰۷ ۰۸ 


۱۱ 

دریای سیاه و 1 
دربای‌شمال : ۷ 
دز آشوب : ۳ 
دزدویین ۰ ۷۱ 
دژآهنین : ۱۲۰ 
دستجرد : ۱۵ 
دستگرد : ۱۶۵ 


دشتك : ۳۸۰۲۵ 

دشتك (صحرای): ۳۸ 

دماو ند( کوه) : ۲۲۰ 

دمشق : ۲ 6 ۱۵۰۰۱۵۱۱۰ ۰ 
۵۹ ۵ ۳ 5 

دمن : ۵۸ 

دهك : ۳۰۵ 

دورا لشیخ| لجلیل ابیالفضل محمد بن‌عبید ال 2 
۳۳ 

دوزخ ۰۳۷۲۰۳۷ ۳۸ ۰ 
۳-۲ ۵ 

ده‌کین : ۳۹۷ 

دهلی : ۶۸۵ 

دیا باختر : ٩٩‏ 

۹ 

دیرالجماجم : ۱۰۹ 

دیزج : ۱ 

دیلم : ۲۲۳۰۲۲۰۰۲۰۰۰۱۸۹۰۱۲۸ 

دیلستان : ۲۰۸۰۲۰ 

دینود : ۲۸۰۲۲۵۰۱۲۲۲۰۱۱۷ ۲۲۰۲ 

دیواراسکندر : ۶۷ 

دیواد بیکند: ۱۱۵ 

دیوارقيامت : 3 

دیوار کثبرك : ۱ 

دیوان اوقاف : ۲۸ 

دیوان‌خراج : ۳۰ 

دیوان‌صاحب برید : ۲۸ 


دیأرمفرب 


دیوان صاحب‌شرط : ۲۸ 
دیوان‌عمیدا لملك : ۳۸ 
دیوان‌قضا ۳/۸ 
دیوان‌مجتسب : ۲۸ 
دیوانمستوفی : ۲۸ 
دیوان‌مشرف : ۲۸ 
دیوان‌مملکت خاص : ۲۸ 


دیوان‌وذیر : ۲۸ 


دیوانهای بخادا :۲۸ 
دیه بخادا: ۳۶ 


ذاتا لطلواویس : ۳۳ 
ذات لمطامیر : 5٩‏ 


راس‌السکر : 
راسالطاق : 
راس‌الکلب : 
راس‌الودغ : 
دامتین : ۲ 
دامش : ۳۵ 
رامند : ۳۸ 
دامیشن : ٩۰۲۲-۲۱۳۱۰‏ ۳۵-۲ 
وی ۱ 
رامیئنه : ۱۱۲ 

رامیئنیه : ۳۹۰۳۰۲۱ 

راوس : ۳۹ 


۰۱۸ 
به 
۱ 


| داه‌متانر. دروازء راه‌مغان 


رباح د. نهر دباح 
رباطحمادتگن : ۶۰۳۰۳۲۸ 


رباطدبیع : اج و 

ریاطفراتگین ۲۵ 

ربش‌اشتیخن : ۵6 

ریش بخادا : ۰۳۲۹۲۹۰۲-۰۲۳ ۰۳۵ ۲۹ ۰ 
۱۸۲ 

دیض‌بیکند : ۳۳ 


ربضز ندنه : ۳۳ 

ریش سم قند : 1۸-6۷ 

دیش مغکان : ۳۳ 

ر بش‌ورخشه : ۳۵ 
ربض‌یرخشی : ۲۵ 

ربنجان : ه 

ربنجن :۳۵۳۰۱۹۰۵۰۵۱ 


| دبیخن : ۲۵۲ 


۳۹ 


رجفندون : ۳۵ 

رخج: ۰۲۱۰۲۰۵ ۲۲د. رخد 
رخد: ۳۰۷-۳۰۵۰۱۲۰۳د. دخج 
رخنه ر. دروازء رخنه 

رخود : ۲۰۳ ر. رخج ورخد 
رزم‌دود : ۱۷۱ 

5۹ 

ر ندان ( کوی): ۱۵ 
۱۰( 


رقه : 


رودبار قصران : 

رودك : ع-و 

رودك ( بخادا) ۱ ۱ 
۰ ۰۲۸۰ ۲۸ ۰ 
۲۹۲ 

رودل(رود پادفصرات) : ۲۹۸ 

رود( سمرقند) : ۰۵-6 ۲۹۰-۲۵۵۸۱۲۵۲ 
۲ ۲۱ 
۷۹ ۸۵-۲ ۱۲۹۸-۰۲۹۷۰۱۲ ۱۳۷۵ 
۸ ۶« 

رود( قزوین) : ۲۹۸ 

رف رش ۰ ۲۰ 

رود( نسف) : ۲۵۹-۲۵۸ ۰ ۲۹۷۰۲۹۱۹ ۰ 
2 

٩ روذآود؛:‎ 

روذك : ۲۱۱-۲۵۹ ۰ ۱۲۹۸-۲۹۷۰۲۸۵ 
۰۸۷ 

روستای اشتیخن : ۵ 

روستای بخادا ۱ و۱ ۱۱۵ ۲ 
۱۹۳ 

روستای سمر قند : 

روستای کش: ۱۵۸ 

روستای کشانی: ع ۵ 

3 

۰۸۱-۸۵۱۷۱۰۷۰ ۲۰۱۵۵۸۵۵ 

ها 7 

3۱22 3 


5۱ 


روسیه : 


دوم : 


۵۰ 


۱ ب‌ 
رومیةالسنری : ۸و ۱۷۱۷۵۱۷۲ 


۸۵ 
رومیه : ۱۵۲ 
رویان : ۲۰۵ 


و ۱ 
۰۱۷۱۷۱۰۱۱۸۹۰۱۵۳۲ ۱۸۳ 
۶ ۱۲۰۱۰۱۹۹۰۱۹۰ 
۲۱۱۰۲۱ 
۲۵۰۲۲۲۸ ۱۲۱۰۲۳۱۰۲۲۸-۲ 
۳ 
۰۱/۹ 

دیامیژن : ۳۰۲۱ 

دیشخن : ۱۹۰۲ 

دیکستان ( بخادا ) : ۱۲۸ 
۱33 

دیگستان(سمرقند) : ۶۲ 

دیکستان(میدان) : 20۰۲۳ 

ریگستان(صحرا) : ۳۳۱۱۵ 

دیو د. دروازءریو 


دیودد: ۵۳-۵۲ ر.درواز؛ ریودد 


1 


ز 
ذابل : ۲۱۱ 
زاغول : ۱۰۵ 
زاول : ۳۳۲ 


زرافشان (ایالت): ۶۰ 

زرافشان(دود) : ۳۱۰۰۱۲۱۸۱۵ ۵۷۱۹۹۱۹ 
۶ 

زرافشان( کوه) : ۵۰-4۹۰۱ 

زرمان : ۳۸۰۰۱۹۹۰۱۱۰۵۰۱۰۳ 

زرمیشن : ۳۸۰۳۵ 

ذدنج : ۰۸۲ ۰۲ ۱۸ - ۲۰۱۰۱۸۹ د. 
زر نك 

زرنگ: ٩۹4-۹۳‏ د. زدنج 

زده : ۳۲۱۱۰۳۰۸ 

زره( آب) : ۳۱۳ 


زغار د. نهر زغاد 

زم : ۱۵۰-۱۵۵۰۱۱۱۹-۱ 
زمین‌هغرت : ۱۸۹ 

زنج: ۲۱۱۰۱۳۳ 

زنحان : ۲۱۹۰۱۹۰ د. زنگان 
زندان بخادا : ۲۸ 


زندان سمرفند : ۶۸ 


زندنه : ۳۳ 
زنگ : ۱۰۱ 
زنگان : ۲۲۸۰۱۹۹ د. ذنجان 
زنگباد : ۸۵ 
زوزن : ۱۸ 
س 
سابود : 4٩‏ 


ساتراپی‌شانزدهم : ۵۵ 
ساتراپی‌های ایران 6۵ 
ساری : ۵۲۹۱۳۹۰۰۲۰ 
سادیان : ۵۲۰۰۳۹۰ 

ساریه : ۲۰-۲۱۸۰۲۱6 ۲۲۸۰۲ 
ساسان (طیرستان) : ۱۲۸ 
سافری‌کام : ۳۹د. نهر سافری‌کام 
سامان(طبرستان) : ۱۲۸ 
سامان( اصفهان) : ۱۷۳ 
سامان(بلخ) : ۱۷۰۰۱۷۳ 
سامان(سمر‌قند) : ۱۷۰۰۱۷۳ 
سامجن (بحیره): ۳6 
سامچن(دود) : ۳۷ 

سامجن مادون : ۳۸ 
سامجن ماوراء بش 
سام‌خاص ۱ 

سامدون : ۲۹ 

سام و کین ۱۸ 

ساوداد : ۶۶۲ ۵۶/۵۱6 
ساودار ( کوه) : ۵40۵۲ 
ساوه : ۱۲ 


سیر رواد ۰ ۱۳۸ 

سپیجاب : ۳۰ 

سیندماشه : ۲۲ 

ستالین آباد: ۲۸۲ 

تا و ۵ ۱۳ 6۵۶ ۶۶ 
سگکستان و سیستان 

سدوم : 5۷۹ 

سرای‌خواجه‌امام ابوحفص : ۲۷ 

سرای امیرخراسان : ۳۰۰۲۹ 

سرخاب : 1۷۸ 

مرس :۰۱۵۹ ۰۱۹۰۰۱۸۷۰۱۷۰ ۲۱۲۱ ۶ 
۳۸۷۳۳۰۰۳۲۳۳۵ ۶ 
۹۱ 

سرزمین مفرب : ۱۲۵ 

سروشئه د. اسروشنه 

۹ ۰5۰۰۳۸۰۱۳۰ ۲۹۰۱۲۷۰۱۱۵۹۸۸۱ 6 : سید‎ 
- ۹ ۰۵۹ ۰۵۷۰۱۵۵-۳۵۵۸ 
+ ۲ 
-۱۱٩ ۰۱۱۷- 
۱ ۶ ۰۰۱۱۳۵۱۱۱۳ "۱۱ 
۰۱۶۱۰۰۱۸6 ۱۵۶ 
۱۳۹۹۳ 

سغدرود : ۰۱۲۱۸۱۷ ۰۳۱,۱۲ ۳۹ - 5۷۰۰ ۰ 
۵۲-۹ 

سفدیٍان ۰ ۰۱۲۱۰۱6 ۷۱-۱۹۱۵۹-۵۵۰۱6 

سفنه : ۱۹۲۰۱۵ 

سفیدرود : ۲۰ 

سفیدهون : ۲۳۷ 

سفیدنج : ۱۵۱ 

سقمتین : ۱۰ 

سکةختع ۰ ۳۲ 

سگستان : ۰۹۸۸۱۸۵۸۰۷۰۵۰ ۲۶۳۰۱۱۰۷-۱ 
ر. سجستان وسیستان 

سکس ۰ ۲۳۰ 

سلطان‌ویس با با( کوه) : ۱ 


۰-۱ 


سمتین : ۱5 
سمران : ٩۰:65‏ 
سمران طرم : ۲۲۲-۲۲۱ 


سمر قند : ۰۱۲,/۵-6 ۱۱۱۵-۱۷۰۱۵۰۱ 
۵۵ 
ما۱ 
مو ده ۱۱۱ ۱۱۱/۰۱۵ 
۱۱۵۰۱۰-۰۱۳۵۱۱۳۳-۲ ۱۵۸ - ] 
۱۲۲۰۱۱۷۰۰۱۸۹۰۱۸۹ 
۱/۳ ۱ ۱ 
۲۲۰۳۱۲۰۰۰۱۹۸۰۱۹۵ 
۸ ۰۳۱۵-۲۱۳۰۲۱۱ ۳۱۸ ۰ 
۲۳۸۰۱۲۳2-۶ ۲۳۰۱۲۵۰ 
۰۲۵۹۰۲۵۲-۰ ۲۲ ۰ ۲۸۷ 
۵ ۰۲/۹ ۲۸۰-۰۲۷۸ ۱ 
اه ۱ 
۱۲۳۰۰۳۲۸-۳ ۳۳- ۳۳۵ ۰ 
۰ ۰۳/۷ ۰۱۳۸۶۰۳۸۱ 
۱۷ 
ی 

سمر کند : 2-6۵,6۲ 

سمنان : ۲۲۸,۲۲۰ 

۱۱۸ 

سمتن ۰ ۲۱ 

۶۷۳۰ 

سناواب : 

سنجاب 


سنجرد : 


سمتجان 1 


سمیرآن 
۱ 
۱۰ 
۱:۵ 
سنجرده : ۱۵ 

سنجر فغن : ۵۲-۵۱ 

سند : ۰۱۱۷۰۱۸۱۲۵۵ ۲۱۱/۱۹۸۰۸ 
سند( ایا لت) 4 ۹ 

سندل(دود) : ۸۰-۷۹:/۱۸۰۲۱۷۰۱۱۵ 


سنگزار(دود) : ۵۰۰۱ 


سنکسر : ۲۲۰ 


ار 


شنگرده ۷۱۵۸ 

سواد بخارا : ۳۳۹ 

سویح : ۱۰۸۶۰۱۰۱ 
سوخشین‌د. درواز؛ سوخشین 


۱ سورا: 44 


سورا(آب) : 4٩‏ 
سوریه : ۱۷۲۱۸۵۰۱۸۰ 
سوغده : ۵۵ 


| سوغود : ۵۵ 


سوئد : ۲۳۲ 

سویقه ر. پل‌سویقه 

سهلان : ۳۹۰ 

سیام : ۱۵۵۹-۱۵۸۱۵56 

سیامر کوه) : ۰۱۵6 ۵۰۷۳۹۰۰۱۸۱ 

سیام (ماه) : ۵۰۱,۱۵6 

سیبری : ۷۲ 

سیثکث ۰ ۳۸ 

سیحون و 
دریا 

سیر جان : ۲۲۰ 

سیردریا ۶ 52۱ ۰ در. سیحون 

سیستان : ۸۲۰4۰ ۱۰۵-۱۰۸۵4 ۱۵ 
اه 
۲ ۰۲۱ ۰۲۹ 
۸ ۰۱۳۰۸۰۳۰۵۰۱۲۰۱۲۹ ۳۱۰ 
۱ ۱۲۰۰۳ 
۵ در. سجستان وسکستان 

سیکث : ۳۸ 


ِ 


ش‌ 
شابهاد : ۱۰۷ 
شادیآ باد : 2۷ 
شارستان : ۱۹۷۰۱۱۰ 
شارستان|فشنه : ۳ 
شارستان بخادا : ۳۰۱۲۷-۲۰ 
شارستان بلخ: ۱۹۷ 


شادستان دویین : ۰۲۷ ۱۱۰ . شهرستان 


دویین 

شاش : ۰۸۳۳ ۸۵۸۱ ۰۷۱ ۱۲۰- ۱۳۹۰۱۲۱- 
۰ ۱ 
د. چاج 

شام : ۰۸۰۰۲۷ ۱۰۰۱۰6۱۰۳۰۱۹۷ 
۰ ۱( + 
۱ 

شانجش : ۳۸ 

۱۹۰ 

شرغ :۰ ۲۷۰۱ 

شرغ(دود) :۰ ۳۷ 


شر 21 


شومان : ۱۲۳۰۱۱۹-۱۱۸۲۱۱-۱۱۳ 
شهارطاق : ۱۳۰ 
شهر بازار گانان : ۱۱۵ 
شهر جود : ۲۵۰۲۱ 4 
شهرزود : ۱۱۷۲۱۶۷ 
شهرستان اشتبخن ۰ ۵۶ 
شهرستان بخادا : ۱۱۳۰۲۷۲۵ 
شهرستان دویین ۰ ۳۶ د. شارستان دویین 
شهرستان‌سمر قند ۰ 1۸ 
ص و ض 
صرافان د. باذارصرافان 
صعیدهصر ۱۸۰ 
هد : ۱۰۷ 
صفین : ٩5‏ 
صنعا : 5٩6۷‏ 


طبرستان : 


حومعه : ۲۷ 

صین : ۶ 

ضیاع علیاخنبون : ۱۳۸ 

ط 

طاحو نه د. نهر طاحو نه 

طادم : ۶۷۰۰۲۲۲ 

طالقان : ۰۱۱۶۲۱۰۸۰۷ ۱۱۷ - ۰۱۱۸ 
۷۲ ۱۸( 

۱۹۰-۱۹۰۱۵۳۱۹-۸ 
۰۲۱۰ ۰ ۲۰۸-۲۰۰۲۰۲۱۲ 
۰۲۲۳-۲۲۲ ۰۲۲۰۰ 
۲۲۸-۷ 

طستن ۱۲:۰ 

طحا : ۳/۵ 

طخاران :۶۵ 

طخارستان:ع ۰۲۱ ۰۸۲-۸۱۰۷۹۰۷۷ ۱۱۰ 
6 ۱۳ 
ر. تخادستان 

طرابوذان : ۷۰ 

طراز : ۳۹۰۰۲۱۸۰۱۹۵۰۱۷۰۵ 4 ۰ 
۳ د. تناز 

طرم : ۲۲۲ 

طنجه : ۵۰5۰۳۹۰ 

طواویس : ۱۵۹۰۱۳۰۲۳۹۰۳۵۰۳۳-۳۲ ۰ 
۱۹-۳ 

طوایسه : ۳۲ 

- ۱۶۸۹ ۰۱2۲۰۱۰/۰۹ - ٩۳۰۸6 ۰ طوس‎ 
۱۳ ۰ 

طهران : ۰۲۱۰۱۳-۱۲۰۹-۷۰۱ ۰۵۵ ۷۰ 
ات 5 + 
۲ + 
۰۲۸۲۰۲۹۰۲۵۷-۸ ۰۲۸۹ 
۰۲۹۸۰ ۵۰۳۰۲-۳۰۱ ۱۳۰۱-۳۰ 
۸ ۰۳۱۵۰۳۱۹۳۱۳ ۳۲۷ 
۰۱۳۹۹۹5 


0۳ 


۳۹۰۱۳۵۹۳۵۵۸ ۰۳۷۳ ۰۳۷۵ 
۳۹۳۰۳۸۸۲۳۸۱-۳ ۰ 
۵ 5 > - 
۸ ۰۲۲-۰ ۰5۲۸-۲۷ 
۳ 6۱۲-6۵۸۳۹ 6۱6 6۵ 
۸ ۰۵۷۹۹۵۷۱۸۹۷۲ ۰5۸۲ 
۵۱۰۰۵۰۲۰۱۹۰-۹ تهر ان 

ع‌ 

عبادت‌خانه : ۲۲۵ 

عدن : ۵۲۰-۳۱۹ 

عراق: ۰۹:۳۳ ۱۱۸۵-۸۹۲۸۱۳۵۲ ۱۹ 
۰۱۲۱۸۹۷۹ ۱۳۳۰۱۳۱-۲۱۳۰ - 
۵ ۰۱۵۲ ۰۱۵۹ 
۷۷۷۵ --۳ ۰۱۲۳ 
۵ ۰۲۰۲۲۵۰۰۲۳۹ ۰۲۸۲ 
و 
2۷۳ 

عرب: ۲۱۱ 

عر بستان : 4۰ ۸۸۰۸-۸۵۲ 

عروان : ۳۸ 

علیآ باد( بلخ) ۱۹۷ 

علیاخنبون‌ر. ضیا ععلیاخنبون 

علیگره : ۲۷۹۰۲ 

عمان : ۵۰ 

۱ 

ت 

غجدوان : ۱۸۰۱ 

عرجستان : 4۰۲-4۰۱۰۲۲۲۱۳۲ 

غزنه :۰ ۲۱۰۲۱ د.غزنین 

غزنین : ۲۱۰۱۸۳ ۰ ۰۳۲۷ ۲۳۹۰ 4۵۰ 


ر.عز زه 
غشج د.دروازءغشج 
غلوة : ۳۷ 
غوباد : ۵۱-۵۰ 
غور : 1۰۷۲-4۰۱ 


0۴ 


غوده (انگود) : ۳۷۰۰۲۵۰ 
ف‌ 

٩۰-۲ 

فاداب : ۱6۰۱۳۹ 

قاری : ۹۸۵۵۷۰۳۳ ۱۱۰۷۱۱۰۳ ۱۲۰۵ 
۹ 
فارس 

فادیاب : ۱۱۱۱۳۷۰۱۱۹۰۱۱ 

فا کولة ادبیات‌کابل : ۶۷ 

فایق : ۱2۷۰۱1۵ 

فرات : ۱۸۰۸۵۰4۵ 

فرانة : ۳5 

فرانسه : 2۲5 

فراورسفلی : ۳۹-۲۸ 

فراودعلیا : ۳۹-۳۸ 


فاخره : 


فراویزعلیا : ۲۰ 

فراه : ۳۰۷ 

فرب : ۱۵۹۵-۱۹۳۰۳۰ 

قربر : ۳۲۱۸۱۱۳۰۹۳۹۹۰۲۲۱۹ ۰۱۹۵-۱۹ 
۲۰۷-6 ۲۳۸۰ 

فرخاد : ۵1۸۰۵۰۱ 

فرخشة : ۳۹ 

فرخشی ۲۳۸۰۱۰۸۵۰۱۲۰ 

فردوس : ۳۸۰ ۵۰54۵ 

۱6۵ ۰ ۰۳۳۰۲۷۲۱۸۱۷۰۱۵ : فرغانه‎ 
۰۱۱۹۵ ۳۰۸۵۰۸۳۰۱۷۸۱ 
۰۱۳۹ ۰۱۳۱۰۱۲۳-۰ 
٩۱۷/۷۰ ۸ 
-۱۹۳ ۱۹۱-۱۹۰۰۱۸۱۸ 
۱ 

فرغید : ۳۸ 

فرهنگستان علوم تاجیکستان :۲۹ 

فریاب : ۱۹۷ 

قریدن ۰ ۱۵ 

فریدین ۱۵ 


فشیدیزه( نهر ): ۳۱ 


فهون : ۳۱ 
تا لا 
قغرسین : ۳۸ 
فلاس : ۲۰۵ 
قلسطین : ۸۵ 
فنجا نی( آب) : 1٩‏ 
فندین : ۱۶۵ 
فنك ۰ 1۸ 
فوشنج : ۳۳۰ . پوشنگک 
فیزون (دود): ۵۸ 
فیل : ۱۲۰-۱۱۹ 

ق 
قادسیه : ۸۸ 
قادن( کوه) :۰ ۲۱۸ 
قاسمیه . ٩۰‏ 


قاف( کوه) : ۵۱ 

فاهرء ۰ ۲۰۰۰۲۵۹۰۱۳۳ 2-۲۲۳ ۰۳۲ 
۰-۳۹ ۰۳۵۰۲۳۸۰۳۳۵۰۳۳ 6۰۸ 
۰۳۵ 

قاین : ۳۶۷ 

قبله : ۲۳۹۱-۰۲۳۵۰۳۰ 

قرا کول : ۵۰۰۳ 

قرد : ۲۰ 

قرشی: ۲۹۷۰۲۰۹ 

٩ ۰ قرماسین‎ 

ان ۱۳۸۵۱۰ 

قزل‌قوم : ۱ 

قزوین : ۱۹۹۰۱۹۰۰4۹ 
۱۹۸ 

قسطنطنیه : ۱۳۲۷۱-۷۵۰۸۵ 

قصبه سیستان : ۳۱۱ 

قصدار ۱۳۹ 

قصرابی‌هشام الکنانی : ۲۳ 

قصرالریح : ۱۳۱ 


۱۲۲۲ - ۲ 


قصران: ۲۱۰ 

قصراوس : ۱۰۰ 

قصر پادشاهی بخادا : ۲۳ 
قصر جلال‌دیزه : ۳۲ 
قصردیاح : ۳۲ 


وغسادده : ۲۹ 


قفقاز : که 
وناز( کوه): ۵5 
قفتازهندوستان : ٩۵‏ 
قلعهٌالوت : ۲۲۲۰۲۳۰ 
قلعة بخادا: ۱۸۸ 
قلعهٌ کورشته ۶ ۶ 
۰۳۹۰۰۲۲۸۱۲۲۲۲۲۲۲ ۷۹ 8-< 
۸۰ 
فنوج : 15*۷ 
قواله : ۲۸۰ 
قوچان : ۵۸ 
قوفه : ۲۱۱ 
قومس : ۱۵۳ د. کومش 
قومش : ۱۲۲ د. کومش 
قهستان : ۱۰۸۰۱۸۰ 
قهندز د. کهندز 
قهندز بخادا : ۲۱۳۰۲۳ 
فهندز بخسون : ۳۲۵ 
وهند زفوخسون :۰ ۳۵ 
قهندزهر ات : ۲۸۱۳۳۰۰۳۲۸ 
قیروان : 4۰۷۰۳۸۵ 
ک 
کابل : ۲۰۱۰۵۹۸۷۸۵ ۰۱۹۷۰۱۵۸۸۱۲ ۰۲۱۱ 
۰ 5۳ 
کابلستان : ۷۰ 
کاخ آخشید: ۵۲ 
کاخامرای آلسامان : ۲ 
کاخ‌پا دشاهان بخادا : ۲۸ 


۵8 


کاخ‌با دشاهان ساماانی ۶ ۲۸ 
کاخ‌داغوانی : ۳۷ ۱ 
کاخشتوان : ۳۸ ۱ 
کاركعلویان : ۳۸۰۰۳۱ 
کاريك‌علویان : ۱۳۸ 
کازه : ۱۰۰ 


۳۰ ۰۷۲۲ ۵ 
۳۵۵6 ۱۳۳۷۰۳۲۹ 
۸ 

کرما نیای‌سرد , ۵۸ 

کرما نیای گرم , 0۸ 

کرمیِثه : ۱۳۰۰۵۱۱۳۵۰۱۸ 


کاشان: 4 ۳۹۰۰۲۲۲۰۱۲۱۰۱۱ | کرمینیه : ۳۳۵۰۱۸ ۵ ۱۳ و 
کاشفر :6۵ ۱۱۵۵۰۱۲۹۱۲۱۰۸۵۰۷۵۱۱۷۰ | ۱۹ 

۲۱۳۸ کروخ. ۲۵۰ 
۱۱۵ کش ۱۱۳۱۱۷۰۵۱۵4 
کانتن : ۸5 ۱۱۸۱۱۰۰۱۱۱۲-۵ ۱۱۵ 
کانگ : ۷۷ ۱۵6۱۰۰۱۳۲۰۱۲۷۰۱۲ 
کانگ کیو : ۸۳ ۸ ۰۱۸۳۰۱۱۵-۵ ۳۰۱۷۰۳۱ 
کبوذنجکث : ۵۳۱۲ | ای رت 
کینها گک : ۳۳۰ کشانی : ۱,۵۶ 
کت: ۱ کشانیه . ۲۳۵/۱۰۵26۲ 
کتابخانة برلین : ۱۰ کشته ۰ ۳۲ 
کتابخانة بروخیم : ۳۳۳ کشننن . ۳۸ 
کتا بخا ن‌ساما نیان در بخادا : ۲۰ کشعیر ۰ ۱۳۳ 
کتابخا ن‌سلطا نی بر لین:: ۱۰ کشماهن : ۱۲۱ 
کتابخانةٌ طهران : ۰۳۹۳ ۶۸۲ کشمه : ۵۸ 
کتا بخا نفا کولتة ادبیات‌کابل : 21۷ کشمهن : ۱۲۳ 
کت بحانه مدره‌ناصری ۰ ۱۳ | کشمیر : 212۰۷۵۱ 
کتابخا نهمرحوم محمد لشکری : ۷۹ 9 
نا حانهل لت ۰ ۰ کشین : ۱۳۳ 
کنابخانة موقوفة مدرسه ناضری : ۳۰۱ که : ۵۱۷۰۵۸۳۹۰۰۱۲۹۳۰۲ 
کناش وی اوو سنا ۳ کفتان : ۱۱ 

کفحان : ۳۰۹ 

ت ۱ کلاباد : ۳۱ر. دروازء کلاباد 
کرانایات : ۵۸ ۱ : ۰ 
کرج:: ۲۲۸۰۲۲۰ کلکته : ۰۳۱۳۰۳۱۲۰۱۲۷۲۰۲۱ ۱۳۱۹ 
کرخ : ۳۸۶ ۳9۵۵ 
خر ۰ ۱۳ کلیسیا : ۵۱۷ 
کرد ۱۹ کلیسای بخادا : ۱۱۳ 
کر کوی : ۳۱۱ کلیسیای بزر گک طراذ : ۱۹۵ 


کرمان : ۰۱۱۵۱۰۱۲۲۰۸۳۳ ۱۸۳۰۱۷۷ ۰ 


مد 


کلیسیای ترسایان‌بخادا : ۱۱۳۰۲۵ 


کلیسیای جام‌طوس : ۸۶ کوه‌سیپآام : ۵۰۷۱۳۹۰۱۱۱۰۱۵4 


کلیسیای طراز: ۱۵۵ کوه‌قادن : ۲۱۸ 
کلیسیای طوی : ۸5 کوحك : ۶۳ 
کلین : ۳۹۷ کودك(دود) : ۵۰ 
کمبریج : ۳۷۷ کوه‌مغ :۱۳۳ 
تک ۱۳۰ کوی‌بکاد (بخادا) : ۲۱۰ 
کترا : ۲۵د. دیواد کثبرك کوی‌دعتا نان( بخادا): ۲۳۰ 
کندز : ۵۷۹۱۲۸۰۱۲۰۲۳ کویر ندان( بخادا): ۱۱۳۰۲۵ 
کنعان : ۳+۳ کوی‌عا(ء :۱۵۹۲۰۱۲۰ 
کنگاور ۰ ۲۲۲ کویکاخ( بخادا): ۱۱۳۰۲۰-۲۵ 
کوثر(آب) ۰ ۳۸۷۰۳۰۳ کوی‌منان ( بخادا) : ۲۳ 
کور انیت ۰ ۱۱۲-۱۱ کوی وزیرابن یوب بن‌حسان ( بخادا) : ۰۲۵ 
کورسم قند : ۵-۵۳ ُ ۱۱۳ 
کورشته ۰ 2۰ کوگثی‌جو ۰ ۱۷ 
کوزکانان‌د. گوز گانان "وت هوانگ : ٩۱‏ 
کوزکانیان : ۱۹۵ کهندن: ۲۲۳۰۲۱۲۳ 
کوشان : ٩۱‏ کهندز اسکجکت : ۳۹ 
کوشكاسمعیل ۰ ۱۸۷ کهندز اشتیخن : ۶ه 
کوشك بخارخداة ۰ ۱۶۰۱۰۵ کهندد بخارا : ۰۳۵۲۳ ۲-۳۰۰۱۲۸۲۰ ۱۲ 
کوشك‌خشتوان : ۱۰۸۵ ۳۸( ۰۰۲۲۳۰۲ ۲۰4۰ ۰ 
کوشك‌عمر : ۱۰۵ | کهنددی ید : ۳۷ 
کوشك فضیل : ۱۸۱ ۱ کهندز خجاده : ۳۳ 
کوشك‌ماخك : ۲۱د. ماخك کمندزرامیتن : ۳ 
کوشك‌مغان : ۲۵ کهندزز ندنه : ۳۳ 
کوشك یعةو بی‌سیستان : ۳۰۵ کهندز سمرقند : 58-6۷ 
کوفه : ۲۱۳۱-۱۳۰۰۱۰۲ ۱۹۸-۱ | کهندزشرغ : ۳۷ 
کو کونر : ۷۲ | کهندزمرو : ۱۰۹ 
کول‌اسکندر : ۵۰ کهندز وخسون:۲۵ 
کول نبك : 1۱ کهندزورخشه : ۳۵ 
کومش: ۰۰ ۱۸ - ۰۱۹۰ ۲۱6۰۱۹۹ ۰ | کهندز برخشی : ۳۵ 

۵ د. وم‌س و قومش کهندزوردانه : ۳۷ 
کوه‌خوران :. ۳۱ وت 
کوه دماوند: ۲۲۰ کامبی(خلیج) : ۵۵ 
کوه‌سام: ۱۰۱ | گبی: ۷۵-۷ 
کوهستان اشل : ۱۰۲ , | گچان :۵۸ 


5۷ 


گردون کشان بخارا(محله) : ۲۱۰ 

گر گان :۵۰۹۳ :۰۱۵۱۲۱۷۰۱۲۹-۱ 
۰۲۰۰۱۹۸۰۱۹۰-۷ ۰۲۰۲ 
۸ ۰۲۲۰-۲۱۰۲۱ 
۳۸۰۳۷۸۹۱۰۱۲۸۲ 

گرینویج : ۵ 

آگزربن : ۸ 

"گز کات : ۵۸ 

گنجه : 2۷۱۰2۷ 

کنگ : ۵۵ 

کین افراسیاب : ۳۵۰۳۱ 

رنه سوبات تن ۱۳۰ 

کورخانه نو کند. :۲۰۲ 

گودستان بخادا و ۱ 

گوزگانان : ۰۱۳۷۰۱۲۳۰۷۱۰۵۸ ۱۱۱ 
۲۲۲۱۹-۰۷۸ د. جوزجان و 
جوزجا نان 

گوزن بز رد گه: ۱۹۵ 

٩۳ : گویان‎ 

گوین : ۱۰۸ 

کیب(اوقاف) ر.اوقاف گیب 

گیلان : ۰۱۲۸۰۸۸ 1۷۳۰۲۰۰ 

ل 

۱۹۱ 

لاسگرد : ۳۳۸۰۳۲ 

لآاهود ۰ ۳۸۲۰۲۵۸۰۱۰۸۱۲۲۱۳ 

لایپزیخ : ۱۳۰۰۱۳ 

لاپزیگ : ۳۵۰۲۳۰۳ 

لبان :۱۷ 

- 46٩ ۰۳۸۵ ۰۳۵۰۰۲۹۷۲۱۵ : لکنهو‎ 
9۹/۹۰۹۲ 

لندن : ۳۵۹۰۳۰۹ 

شن‌اباد ۰ ۱۹۲-۲۵۱ 

لويا نگ : ۸5 

لهستان : ۶۲۰ 


لاسجرد : 


۸ 


لیدن : ۱۲۵۵۱۱۳۳۰۱۳۰۱۲ ۱۲۵۸ ۱۲۵۲ 
۳۰۳ 


۳ 

ماخ : ۳ د. مسجدماخ 

ماخان: ۵ ۱۷۰۱ 

ماخك( کوشك) بخادا : ۲۱ 

ماخوان : ۱۵ 

مادا : 0۸ 

ماددشهرها : وه 

مادبورگک: ۱۷۳ 

مازنددان : ۲۸۵۰۱۲۵۱۰۲۵۰۱۱۸۷ ۲۸۸ 
5 

2٩ : ماسبذان‎ 

ماستر: ٩‏ د. تل‌ماستر 

ماسف : ۵۱ د.ماصف 

ماصف : ۵۱ د.ماسف 

مالگوزاد( کوه) : 6۱ 

مالن : ۱۳۷/۰ 

ماوانه : ۱6۷ 

ماوداءالتهر : ۰۱۹-۰۱۰۰۱ ۰۲۰۲۳۰۲۱ 
۲ ۰۷۱۱۵۹۹۹۸۹64 ۷۵ ۰ 
٩۳۰۹۰۳۸۸۰۸ ۰‏ - ۰۹ ۹5 ۰ 
۰ ۰۱۰۵۰۱۰۳۰ ۲۱۰۸۰۱۰۱ 
ی 
هر یاس ها 
۲ ۵ ۶ - 
۵ ۰۱۸۱-۱۷۰۲۱۷۲ 
۰ ۰۱۹ ۱۱۹۹-۱۹۸ 
۲ ۲۶۱ ۰ 
۲۶۱۷-0۵ ۷-۲۵۵ ۳۳۳-۲۰۱۲۰۲۲۵ 
۱- ۰۳۰۲۰۲۹۷۲۲۷۵۰۲۷۲ ۰۱۳۱۰ 
2-۳۳۹۳۸۹۹۳ ۰۳۶۱ 
۰۱۳۸۳۸۳۹۸۳۲ ۰۱۰۱۳۹۸-۳۹۸۷ 6- 
3 

ماودالهر : ۵۳۰۵۰ 


مأیمرغ : ۵۲-۵۱,۲۲۳۲ 

محترقه : ۱۱۹ 

محغوظه : ۸5 

محله باب کس (سم‌قند): ۲4۰ 

محلهٌدرمیدان ( بخادا): +۲۳ 

محلهٌدروارء حقره (بخادا):۲۳۵۰۱۲۳ 

محلهٌ‌دروازء سمر‌قند (بخادا): ۰۳۷۲۳۲۲۲۳ 
۵ ۳ 

محلهّدرو ازء کس!(سمر قند): ۰ 4 ۲ 

محلةٌ گردون کشان( بخادا) ۰ ۲۱۰ 

مداین : ۱۵۳۰۹ 

مدراس : ۲۹۸۵ 

مددس؛‌علوم میا طهر ان : 2۱۱ 

مددسة قادجك (بخادا) : ۲۱۰ 

مددسة ناصری : ۳۵۱۰۳۰۱ 

مدینةا لتجاد : ۱۱۵۰۲۲ 

مدینة | لصفر یه : ۲۲ 

مدینة لمحنوظه : ۸٩‏ 

مدیثه : ۲/۱۰۰-۵۹۵۹۱۹۷ ۰۱۰ ۰۲۳۱۰۱۲۷ 
۳۳۹ 

مذیامجکث : ۲۰ 

مراغه : 1۷۹ 

مر کی : ۸۱ 

مرد : ۵۸ 

مردقشه : ۳۱ د. ددوازة مر قشه 

مردکشان د. ددوازء‌مرد کشان 

مرزبان : ۵۲ 

مرژیان : 2 

مرغاب(دود) : ۸۱ 

مرغ سپید : ۳۷۵۰۲۵۰ 

مراکند : ۵۸-۵ 

مر کندا : 1۰۰۲۱ 

مر کوند : 4۰ 

مرمح : ۲۱۲ 

مرو : 6۰۱۹-۱۸ ۰۸6۰۸۱۱۷۰۵۵۰۱۱۰6 


۰۱۰-۰۲۱۵ ۱۰۸- 
۹ ۱۲۳۰۱۲۱ ۰ ۰۱۲۶۰ 
۷ 2 ۱۵۱۰۱۸۰۱۵۰۱۲ ۰ 
۰۱۱۰۱۸6۱۱۳۰۱۸۳ ۰۱۹۹ 
۷/۸۵ ۲ -- 
۳ ۰۲۱۷ ۲۲۰۲۲ - ۰۲۰ 
۰۲۳۱۳۰۲۸۰۲۵۹۰۲۵۷ ۲۷۵ ۰ 
۸ ۰۳۲2 ۰۳۳۰ ۰۳۳6 
۰۳۷۸۰۳۷۷۰۳۵۷۰۳۳۸ ۳۸۱- 
۳ د. مروالرودومرورودومرو 
شاعحان 

۸ -- 
۷۲ مرو ومرورودومروشاهجان 
۱ 
۹ د. مرو ومروالرود ومروشاهجان 


مروالرود : 
مرودود : 


مروشاهجان ۲۵ ۰ ۳۲۷۷ ۰ 
۴ د. مروومروالر ودومرودود 

مسجد آدينة بخادا : ۱۱۳ 

مسجد احید : ۳۱ 

مسجد بنی‌حنظلله ( بخادا): ۱۱۳۰۳۵ 

مسجد پنی‌سعد : ۲5 

مسجدجامع افشثه : ۳ 

مسجدجامع بخادا : ۲۲- ۲۱۳۰-۲۹۰۲۷۰۲ 
۱۱۸ 

مسجد جامع‌بیکند : ۳-۳۳ 

مسجدجامع‌خجاده 5 ۱۳۶ 

مسجدجامعز ندنه : ۳۳ 

مسجدجامع‌سمر قند : ۸-۷ 

مسجدجامع‌طر از : ۱۹۵ 

مسجدجامع‌طو اویس ۱۳۹ 

مسجدجامع فر بر : ۳۹ 

مسجدجامع کرمینیه : ۳۰ 

مسجدجامع کهندز بخادا : ۳۰ 

مسحدجامع مرو : ۱۷۰۰۱۷ 

مسجدجامع‌منکان : ۳۳ 


۵۹ 


مسجدجامع نشا بود : ۱۶۷ 

مسجدجامع نود : ۳۹ 

مسجدجامع ورحشه : ۳۵ 

مسجدجامع بر‌خشی: ۲۵ 

م‌جدسغد: ۱۲۰ 

مسجد عادض : ۳۲ 

مسجدقریشیان : ۲۷ 

مسجد کهندز بخارا : ۳۰ 

مسجد ماچ ۳ 

مسجد ماخ ( بخادا) : ۶۱۱۰۲۱۰۰۲۷ 

مسجد محمدبنو اسع (افشنه) ۶ 

۱ 

مسجد مغال( بخادا) : 

مسکو : ۲5۹۰۲۹۰ 

مشرقزمین : ۵ 

مشهد : ۲۸۵ 

مصر : ۲۵۷۰۱۴۳-۱۲ ۱۲۰۵۰۱۱۷۲۸۱۵۸۰۸۰ 
۲ -۲ ۲ 
۵ ۰۲۹۷ ۰۳۱۶ ۰۳۲۱۰ ۱۳۱۹ 
۵ ۲ 4 
۶:۷ 

مصرصعید : ۰۱6۸ ۳۵۰ 

مطیع حیددی : ۲۱ 

مطبعة ایرانشهر : ۳۰۲۳ 

معبدا لخیل : ۳۱ 

معبدایران : ۸۲ 

مغ( کوه) : ۱۳۳ 


«خار ر.هسجد مار 


مسجدمرو : 


۱۰۲ 


مغان ر.موغان 
مغان( کوشك): ۲۵ 
مغرب (سرزمین) : 
منگان : ۳۳ 
مقان : 2۷۸ 
مقبرةا لشعراء : 4۷۸ 
مقبرة اسمعیلیه : ۲۳۲ 


۱۹۹۱۳۵ 


۹۰ 


مقبر خواجه‌پاره‌دوز : ۲۳۷ 

مکه : ۰۲۳۲۰۲۳۱۰۱۹3۸ 
۳۳۷-۲۳۲ 

مماستین : ۱5 

منتی : ۳۵۰ 

موز پریتانیا : ۳۷۸۰۳۵۰۲۹۵ 

موصل : ۲۸۰۰۲۲۰۱5 

موغان : 2۷۸ د. منان 

مولیان( بخادا) : ۳۸۱۰۲۸۰ 

مولیان(سمرقند) : ۳۸۱۰۲۷۰ 

مولیان(محل) : ۳۸۱ 

مولیان د. جوی مولیان 

مولیان نوقص : ۲۸۰ 

5٩ : مهرجانقذق‎ 

مهنه : ۳۲۶۲ 

میان کل : ۱۳۰ 

میدان‌دیگستان : 2۵,۲۳ 

مینو : ۵۳۰۳۷۸ 

میهنه : 10۷ 

[ 

نامی(دود) : ۷۷ 

نجادجفر : ۳۹-۳۸ 

نخشب ۰ ۱۲۲۳۱۱۲-۱۱۱۱ - ۰۱۲۳ 
۷ ۰۱۵۵ ۰۱۸۳ 
۹ د. تسف 

نرجق : ۱۰۲ 

نرشخ ۰ ۱5۳-۱۰۲ 

سا : ۱۹۰۱۵۱۲۱۲۰۰۱۲۲ 

سف : ۲۱۱۰۰۵۲۲۰۲۳ ۱۱۸ - ۰۱۱۹ 
٩ ۸‏ 
۰۲۹۷۰۲۸۱۹۰۲۵۵۸ ۰۱۸ 1۸۷ 
د. نجشب 

نشا بود : ۲-۱۱۰۱۳۷۰۵۳ ۰۱۸-۱۷۰۱۵ 
۵ -/۰۱۹ ۰1۹۹ 
۸ ۰ - ۰۲۲۸ ۰۲۳۱ 


۳۹ ۷۹۳۵ ۰۳۸۷ ۰۰ ۵۲۸ ۱ 
د. نیشا بور 
تضیبین ۰ ۱6 ۱ 
نگان‌سی : ۸۲-۸۲ 
نماز گاه پلخ : ۱۹۷ 
نماز گاه‌عید( بخادا) : 
نمجکت : ۱5۰ 
نموجکت : ۳۳۰۲۲ 
توآباد : ۱5 
تواحی : ۳ 
نوا کث : ۱۵ ۱ 
نوایح : ۸۲ 
نوباغ‌الامیر : ۳٩‏ 
توبهاد : ۵۲۱۰۱۱۷۰۳۲۰۲۲ 
توبهاد د. ددوازه نوبهاد 
نو بهادبلخ : ۱۱ 
ود : ۳۰۱۲۳۰۱۵ 
تور آتا( کوه) : 4۱ 
نود بخادا : ۳۶ 
نوزاد : ۳۰۸ 
نوقصر : ۲۸۰ 
توکث : ۱۵۸ 
نو کند (نعر) : ۳۱ 
نو کنده : ۲۰۲۰۱۹۳۰۱۳۹۲۳۲۳۱ 
نومجکث : ۱۵۸۰۳۳۰۲۲ 
تومشت ۰ ۱۱۰ 
۱ 
نو یدد : ۳۸ 
نهاو ند : ۲۲۸۰۱۷۰٩‏ 
ثهر بادمش: ۵۰ 


(۱۹ 


نهر برش : 3 
نهر بشمین : ۵۰ 
نهر بکاد : ۳۲ 
نهر بیکند : ۳۲ 
نهر جرغ : ۲۹ 


نهر دپاسیه ظ 
توردیاح : ۳۲ 
نهر رد بنجن : ۵۱ 
نهرریگستان : ۳۲ 
نهرزغاد کنده : ۲۲ 
نهرطاحونه : ۳۲ 
نهر کرمینیه : ۳۲ 
نهر کشته : ۱ 
نهرمعتل : ۱۳۰ 
نهر تو کند. : ۳۱ 
نهر و کنده : ۳۲ 


نیشا بود: ۲۰۹۰۲۵۸ ۰۱۱۱۷۰۱۱۰۲۹۸۰۹۵۹ 
۰ ۵ + 
۸ ۲ ۰۲۰۸ ۲۱۰- 
۳ ۰۲۲۱۰۲۱۹۵ ۲۲۳- 
۲( ۰۲-۲ ۳۱۹ ۰ 
۳۰۳۳۰-۳۲۸۰۳ ۳۷۰۳ ۰ 
۵۸ 2 د. نشأ بور 


۱ 


۰۳۰۵۰۶ 
نیمروز : ۵۰۸۰۱۳۹۰۲۳۱۱ 
نیویورك : ۷۰ 
كِ 
واذبدین : ۱۹۶ 
واسط : ۲۱۸۰۱۵۰۸۸۱۳۰۰۱۲۹ 
وخسون : ۲۵ 
وذاد : ۵۲ 
| ورخشه : ۳۵ 
وددان : ۱۱۰ 
وردانه : ۱۱۲-۱۱۱۰۱۳۹۰۳۷۰۱۵ 
ورد کس : 6۸ 
ورزدود : ۵5 ۵۶۲۰ 
ورسنین : ۶۸ د. درواز؛ورسنین 
ودغ : ۳۲-۳۱ 


ورغس : ۲-۵۰ ۱۳۹۰۱۵ 


رده 


رت سل( کب)) ۷ ها 
ورکان : ۵۸ 

ور کة (قریه) : ۳۹۲۱۷ 
ور کت( کوه) ۱۷ 


ور کی : ۳۸ 

وز کرد : ۵۰46 
وسخر : ۳۸ 

ولوالج : ۲۸۷ 

وهاد : ۲۲ 

وهرود : ۵۸ 

وین : ۲۵۵ 

وینه د. دین 

۲ 

٩۳ مانود:‎ 


هجر : 4۸۱۰۳۸۰۲۵۲ 

هرأت : ۹۳۲۸۱۷۵۲۵۸- ۲۱۵۱۲۱۰۸۲۹ 
۰۲۰۵۰۲۰۳۸۲۰۱۸۱۸۹ ۲۱۱ ۰ 
۵ ۵ 2-۲ ۰۲۵ ۲۱۷ - 
۸ ۰۲۸۰۰۲۷۸۰۲۷۱ ۰۳۰ 
۸ ۱۰۲-۳۷۹۳۳ 
۹ د. هری 

هراه : ۳۷۹ 

هرو : ۵۸ 

هری : ۱۰۵-۱۸۱۳۰۵۸ ۲۱۸۰۰۱۷۹۸۰۱۷۵۹ 
۲۸۷۰۲۸۳۰۲۵۹۱ ۰ 
۷۷۹-۵ د.هرأت 


اونیه 


هزاداس : ۱۲۰-۱۱۹ 

ملمنس: ۲۳۳ 

همدان : ۱۵۹۲۱۵۲-۱۵۲۰۸۱ ۱۲۲۳۰/۱۸۳ 
۱۳۳۸ 

۱ 
۰۵ د. هندوستان 

هند کوش : ۷۵۰۹۷۱۵-۳۰۵۹ 

هندوستان : 6۰۱۳۳۰۱۹ ۲۱۱۰-۵۸6۷۰ 
0 
۸ د. هند 

هندو کوش : ۱+ 

هیر کانیا :0۸ 


یار کت : 5 

یار کث : ۵۲-۵۲ 

برخشی : ۲۵ 

۳ 

یغما : ۳۰۷ 

یغنوب (دد) ۰ ۷۵ 

یمان: ۱۳ د.یمن 

یمن : ۰۰۲۵۰۲۰ 4۵۹۰۱۱۳ - ۱ ۰ 
و ری باق 

پونان : ۰۱۹۱۵-۱۵۵۹۰ ۱۷۰ ۳۹۰ 
۰۷۲۹ 

بوئجی : ۱۷ 


فبرست تامهای کتا برا و مطیو عات ومقالات وس ره‌ها 


و آهنگ‌های موسیقی 


1 
آتشکده : ۲۰۸۰۸ ۲۹۰۲۸۲۰۲۷۹۲۷۲۲ - 
٩ ۱۵-2۱5 ۰۳۸۸۰۳۷۸-۳۹۲‏ 
۳ > د. تذ کرة آتشکده 
آثاد ابوعبداله دودکی : 4۵۹:۲۹۰ :۹۰ 
]ثادالبا قیه‌عن قرونا لخالیه : ۷۱۰۱۳ 
آثارالبلاد : جع 
آثارالوزداء : ۰۳۲۹۱۳۲۰ ۳۱ - ۰۳۲ 
۶۰۲ 
آثاررودکی : ۲۹۰ 
آداب| لحرب وا اشجاعه: 55۲ 
3-1 
آفرینند؛ شعرو وطن‌دوست بز رک : ۲۹۲ 
آکتا اریانتالیا , ۱6 
آلعمران (سوده): ۲۳۵ 
۱ 
ابستا : 4٩۷۰۳۹۰‏ د.اوستا 
آین‌ار: ۰۱۰۹۱۱۰۵۱۰۲ ۰۱۱۵ ۱۱۸ 
۱۳۲-۱۲۱۰۱۱۵۹-۸ ۲-۱۳۱ ۰۱۳ 
۰ اک + 
۰ ۲ ۲۰۷ . 
۱۲۲۳-۲۲۲۰۲۱۹ ۲۲۹-۲۲۵ ۰ 
۱۸۱۰۳۱۵۰۲۳۹-۳ ۶ 
ابن‌الاییر : ۳/۸۰۳ 
۲-۱ ۵54۷-64۰6۲۰۲ 


آفرین نامه : 


آبن‌فتبه : 


ابا لحسن جعةردودکی : ۲۹۱ 

| بوا لحسن‌دود کی افاده کنند؛ یده‌های پيشقدم 
عصن ۱۲۰ : ۲۹۲ 

ابوعبداله دود کی : ۲۹۰ 

| بوعبدالهرود کی اساس گذادادبیات کلاسیکی 
تاجیکی : ۲۹۰ 

احسن التقاسیم فی‌معرفةالاقاليم : ۰۱۲ ۳۱ 

احوال‌رودکی : ۲۸۰ 

احیاء لملو ك : ۲۹۵ 

اخبادالوزداء : ۳۲۳۰۳۱۰ 

اخبارولاهخراسان : ۲۱ 

آخوانالصفا : ۵۰۵ 

ادبالکتاب ۳ 

اد بمین‌حسن بن سنیان : ۲6۲ 

اردای ویراف‌نامه : 1۳۷,6۲۲ 

ادمان(مجله) ۰ ۷ ۲ 

ارمنان ر.مجله 

ازآثاد دود کی : ۲٩۳‏ 

ازتادیخ حیات مدنی زمان دودکی : ۲۹۳ 

اساس گذاد ادبیات تاجيك : ۲۹۱ 

اساس گذاد بزد گنه نظلم کلاسیکی تاجيك 
۳۹۲ 

استادا بو | لحسن‌دود کی تا 

استادرود کی : ۲۷۲۹۰-۲۸۵ 

استادرود کي سر آمد کلام موزون و نخستین 


۳ 


کلاسيكادبیات تاجیکی : ۲۹۲ 
استاددودکی و ایجادیات‌او : ۲۹۳ 
اس‌ارالتوجید فیمتایات اا ۱۳ 

4٩۰۰ ۵۸-۷‏ 
اشاداتی در باب سلسلهای‌اسلامی : ۳۰۵۹ 
اشعارهم‌عص ان‌دود کی ۳۹۰ 
اصطخری : ۲۰۱۲۸۱۲۵۰۲۳۱۲۱۱۷ ۱۳۸-۲ 

۱ ۱۸۱۵۵-۵۱۰۹۸ 4-۰ 

۱( 
اغانی : 1۷۹,۲۸۷۲۲۵۵ 
اقرب‌الموادد 92 
الاعلاق النفیسه( کتاب):۱۲ 
الاغانی ( کتاب) : 5۷۹۰۲۸۷۰۲۵۵۰۱۳ 
الفلیلةو لیله : ۳ 
| لمحمدون‌منا لشعراء ۱۳ 
المعجم‌فی‌معاییر اشعادالعجم : ۱۳۷۳۰۳۵۵۰۹ 

۰ ۱۹۱۹۸۳۰۵۵۵۰6۵۲ 
المقدسی: ۳۱۰۲-۲۲۰۲۰۱۷ ۲۱۳۵ - 

۰ ۲۰۸ ۰۲۰ ۰۱۹۹۰۵ ۶ 

۱۹2 
الهوامل‌وا لشوامل : 2۰۸ 
الهی‌نامه : ۳۷۲۰۳۹۰ 
امثال وحکم : 1۵۷ 
امثال وحکمحکيم‌دود کی : ۲۹۲ 
انجمن آرای ناصری‌د. فرهنگ انجمن آرای 

ناصری 
انساب‌سمعا نی : ۵4 ۲ر. کتاب الا نساب 
انوارسهیلی : 1۲۹۰۲۷۹۰۲۷۲ 
انیس‌العشاق :۰ 1٩۰‏ 
اوستا : ۱۸۵,۵۹۰۵۵د. ابستا 
اوستاد | بوعبدالرود کی 5 ۱۹ 
اوقاف گیب : ۱۲۵۳۰۲۳۷-۲۳۰۰۱۰۲۰۲۲۰۳ 

۰ ۳۵۲ ۳۳۳۰۳۳۰۰۳۱۷-۳ ۲۵۰ 

۱4۷6 ۰۳۹۰ ۰۳۵۷-۹۸ 

5۸۷-2 ۰ 


۴ 


۱ 


اولین کتاب درز بان‌فارسی‌حالید : ۲۱۷ 

اهمیت ایجادیات دودکی و گفتارها در بارءٌ 
وی : ۷۲۹۲ 

ایا نستعین : ۲+ 


| ایاك‌نعبد : ۲ب 


ایجادیات دهنکی (شناهی) خلق دد اثرهای 
استاددود کی وهم‌عصران او : ۲۵۲ 

ایران(دوزنامث): 

ایران‌باستانی : ۷۱-۷۰۵۵ 

ب‌ 

بحثی‌دد اشعار وافکاد دود کی : ۲۸۵ 

یه ۰ ۶۰۳۲۱۳۲۲۱۳۲۹۸۲۲۷ 

بدایع لسنایع ۶9۰ 

براهینالجم ۸ 

برخی‌خصوصیاتز بان‌دود کی : ۷۲٩۳‏ 

برمان جامع :۸ 

برمان‌قاطع : ۶۵۱۲ 

بسا تین | لفضلا : ۲۵۸ 

بض ما لب لنواصب فی‌نقض ببض فناشح 
الروافش : ۳۹۵ 

بعطی‌عقیده‌های اجتماعیعصردهم در ایجادیات 
دود کی ۹ 

بصٌی قیدها عاید بلیر یکای‌رود کی : ۲۹۰ 

بعضی مسئله‌های تر بیه در ایجادیات‌دودکی : 
۱۹ 

البتره(سورة): ۲۳۵ 

بو لتین | ینستیتوت رسپو بلیکی تکمیلی اختصاصی 
معلمان ۰ ۲۹۳ 

بو ندهش :۰ ۵٩‏ 

بهارستان : ۰۸ ۲۵۵ ۰۲۷۲۲۲۵۷ ۱۲۹۷ 
9 
۳ 5 

بیاض‌اشعار خطی * ۷ 

ب‌ 


پایان‌نامة داکتری ادبیات فادسی عبدا لعلی 


طاعتی 5٩۰,‏ 
پردءعشاق ۰ ۲۸۰۲۷۸۲۲۵۱ 
پنچه‌تنتره ۰ 4۳۰ ۱ 

پندنامةٌ کسری : 1٩۷۰۳۹۰‏ 


ِ 


تاج‌العروس : ۳۲-۳۲۳ 

1۸٩ ۰: تاج‌الماش‎ 

تاج لمصادد ۰ ۳۸۹۲۲۸۰۱۲۷ 

تاریخبن‌الاش : ۳۲۹ 

تاریخ | بن‌حلذون : ۱۲۸ 

تاریخ ابوالقدا : ۳۱۹ 

تاریخ| بوجفر محمد بن‌جریر بن‌یز ید طبری : 
۳۷ ۱ 

تادیخ ابونصر‌عتبی : ۲۲۲ 

تاریخ ادبیات افعا نستان : 1۱۷۰۲۸۵ 

تاریخ‌ادبیات‌ایرات : ۲۸۰ 

تادیخ‌ادبیات ایران (ادواردبراون) ۳۱۰ 
۳۰۹ 

تاریخ‌الام‌وا لملوك : ۳۳۹۲۳۱۷ 

تاریخالکامل : ۱۳۳ 

تاد یخ| لملو كوالامم : ۳۹ 

تادیخ امام جریرطبری : ۲۲ 

تاریخ‌امام‌محمدجریر طبری : ۲۱ 

تاریخ ایرا نیان‌قدیم : 4۷۵ 

تادیخ بخارای | بوعبداله : ۲۳۳۹ 

تا ریخ بخار ای نرشخی: ۰۰۱۸۰۱۰۰۱۲ ۰۲۳-۲ 
۵ -۳۳۰۳۱- ۹5-۹۵۰۹۰۰۳۸ ۱ 
۱۱۳-۰۱۷۵۱۰۳۲ ۱۳۸- 
۵ هه | 
۰ ۰۱۹۸ ۳۱۹۹ ۰۲۰۲ 
۰ ۳۸۰۰۳۷۵۰۳۰۱۰۸۲۳۱ 

تادیخ بیهقی ۰ ۳۱۹۰۳۱۳۰۲۱۰۰۱۳۲۰۸ ۱ 
۷۲۰۲۵-۳۵۳ 2 د.تادیخ‌مسعودی 


ادیخ ت رگ پمپه : ۷۰ 
تاریخ‌جریرطبری : ۲۰۳۱۷ ۳ 


۱ تادیخ گز یده 0 


تاریخ جهانگشای‌جوینی . 1۸۷۰۲۲ 

تاریخ خاندان طاهری -۱ -طاهربن حسین : 
۱۳۰۹۸ 

تاریخ‌سمر قند : ۲۵۹- ۲۲۰ ۰۲۹۰ ۲۹۸ ۰ 
۸ ۱۸-۶ 

تادیخ‌سیستان : ۲۳۰۹-۲۰۵۰۳۰۱۰۸ ۳۰۸- 
۳۳۹ 


تاریخ طیرستال : ۲۰۰ 
تاریخ‌طیرستان ورویان ومازنددان : ۲۰۰ ۰ 
۳۰۵ 


| تادیخ طبری : ۲۷۰۳۱۷۰۱۳۳۰6۵ ۱۳۳۹۰۳ 


۳۲-۳۱ 

تادیخ عتبی : ۰ 

تاریخ‌عمومی : ۷۰ 

تادیخ قم ۰ 1۷۹ 

تاریخ‌کاملاین‌الایش : ۳۳۵ 

تادیخ کرمان : ۳۵6 

تاریخ کشمیر 9 

۰۳۰۲۰۲۹۷۹۲۵۵۸ 
٩۳۷۷ ۳۵ ۰۳۶۲-۳۱۳۱۷۸۳ 
۰۰۲۱۲6 

تاریخ‌محمدپن‌جریرطبری : ۳۳ 

تاریخ محمودوداق : ۲۷ 

تاریخ مسودی : ۰۱۳۲ ۳۱۲ د ۰ تادیخ 

تایخ منجم‌باشی ۰ ۱۸۹ 

تادیخ‌منوجهر : ۲۵ ۰ 1۲۲ 

تادیخ میخائیل سریانی : ۷۲ 

تادیخ نگارستان : اد 

تادیخ‌هرات ۰ ۲66 


تادیخ وصاف :۳۸۰ 


تاریخ یافعی : ۳۱ 

تاریخ یمیئی : ۰۲۵۸۰۲۰ ۳۲۲ ۲ ۳۲۹ 
۵ ۹ ۷۰۷6 

تبادكر آی) : ۵۱۷۰46۱ 


.یه 


تتمةالیتیمه: ۳۵۵ 

تجادباآامم : ۲۱۷۰۲۰۷۰۲۰۵۲۱۳ 

تجز یةالامصارو تزجیة الاعصاد : ۳۸۰ 

39 

تحفةا لملوگ ۰ 5۸۹۰۵ 

تذ کرةا لشعرای دولتشاه: ۱۲۹۰-۲۹۵۰۱۲۵ 
۰۲۸ ۰۶۷۸ ۸۰ 
د. تذ کرء دولتشاهی 

تذ کرةالشعرای غنی : 2۱۰۰۲۷۹ 

تذ کر آتشکدء : ۲۷۹۰۸د. آثشکده 

تذ کر؛‌پزم آدا : ۲۹۵ 

تذ کر #حسینی : ۰۲۰۷ ۵۲۷ 

تذ کر#خلاصةالاشعاد : ۲۹۷-۲۹ 

تذ کرءخلاصةالافکاد : ۱۰ 

نذ کر ءخیرالبیان : ۲۵۹۵ 

تذ کرء دروش نوا : ۲۹۵ 

تف کرء دو لتشاه‌یادو لتشاهی : ۱۲۸۲۲۲۸۰-۸ 
۵+عر. تذ کرءالشعرای دولتشاه 

تذ کر ریا ض | لشعراء ۰ 

تذ کر ءعرفاتا لعاشتتین : ۱۰ 

تک 2 عمادا لسلطنه : ۲۵۹۲ 

تذ کرء میخانه : ۲۹۵ 

تذ کر میرزا محمد ناصر‌طبیب دیلمی متخلص 
پادیب : 23 

تدرکر: نواب‌مستطاب و الاعمادا لسلطنه: ۰۱۷۷ 
۲۹۰ 

تذ کر؛عفت اقلیم ۸ ر.هفت اقلیم 

ترجمان‌البلاغه : 45۰۰۳۷۳۱۳۵۵۰۱۰ 

ترجمهٌبارسی کلیله‌ودمنه : ۶۳۱-۳۰ 

ترجمةٌ تادیخ طبری : ۰۱۲ ۰۲۷ ۰۲۱۸ 
۰۳۵۰۰۳۵۰۳۲۱۳۳۹۵۸ 6۲۸- 
اج 

ترجمهً تازی کلیله ودمنه : 


تحفةالاحباب : 


۳۱-۰ 
ترجمه‌تفسیرطبری ۰ ۳۰۰۳۱۷۲۲۷ 
ترجمهٌ جرفادقانی : ۳۰۰۳6 


۹ 


ترجمةً سندپادنامرود کی : ۲ 
ترجمٌسندباد نام ظهیری : +۲ 
ترجمه سندباد نامه قنارزی 7 
ترجماٌطبری : ۳۱۷ 


| ترجمة طبقات ناصری : ۳6۱۱۳۲۹۰۳۲۷ 


ترجمه عربی کلیلهو دمنه ۶۳۰ 

ترجمه فادسی کلیله‌ودمنه : ۶۲۸ 

ترجمه کتابا لفتوح رن ۱ 

ترجمهة کلیله و دمنبلعمی : 4۲۵ - و 
1۲۹ 

ترجمه‌مجا لس النفایس : 5۲۸۱۲۵ 

تر جمهٌ‌منظوم‌سندباد نامه : ۳۵ 

ترجمهٌ منظوم‌سندباد نامهرود کی : ۶۳۵ 

ترجمةٌ منظوم کلیله‌ودمنه رودکی: 1۳۰ 

ترجمً یمینی : ۱۲۵۸-۲۵۷ ۱۲۰۱ ۲۲ 
۶۲۰۰۲۷۷۱ 

تر کستان(مختادبکر) : ۱۳ 

تصویر طبیعت دراشعاررود کی : ۲۹۶ 

تفاسیر : ۵۵۲۱۷۲ 

تغسیرا بر اهیم بن اسحق : ۲۶۲ 

تفسیرطبری : ۳۲۹ 

تفسیر عمر بن‌محمد : ۲۲ 

تقریرابن‌سینا در احوال‌خودش : 2۰۲ 

تلقیح‌البلاغه : ۰۲46 ۰۲۵۷ ۰۳۲۲ ۳۲۹ - 
۳۳۰ 

تور کستان : ۲۷۹ 

توقیعات| نوشیروان : ۳5 

توقیعات‌بلعمی : ۳6۹۰۳۱۷ 

توقیعاتذوالیمینین طاهر بن‌حسین فوشنجی: 
۳۹۹ 

کت 

جامعالتوادیخ : ۶۰۱ 

حدول متا سهةً تقویم عیسوی واسلامی : ۳۰۳ 

جغرافیای بطلیموس : ۵۸ 


| جفرافیای موسس خودنی : ۵۸ 


جنگ‌محمدتقی‌بن هادی : ۸ 

جوامع لحکایات: لامعا لروایات: ۱۸۲۱۱۳- 
۸ ۳۲۳۷-۳۳۵۰۲۳۳ 

جهانگیری : ۲۷ 

جمت‌های ضدخاافتیو اجتماعی در نظم‌رود کی‌و 
هم‌عصر ان او : ۲۹۱ 

3 
جندسخن در بارة مندرجه غایوی دباعی‌های 


دودای : ۲۹۲ 


۱ خزا نةالادب و لب لسانالعرب ۳ 


اه 


جندسخن در بارة‌میر اث‌ادبی ابوعبدال#دود کی: | 


۲۹۲ 

چندنکةٌ تازه‌در بادء دود کی : ۲۸۹ 

جهار گلزار : ۸ 5 

چهادمقاله : ۰۲۹۰۸ ۲۸۰۲۷۸ ۱۲۸ 
۷۵۵ ۵۲-۳ ۰۳۲ 
۸۰۳۷۵۰۳۵۷۵ ۳۸۲۰۱۳۷۸۰۲۷۲۷ ۰ 
۵ 6 ۰ ۰2۷۲ 
۸ ۶+ 

چهارمقا لهعردضی : ۳۰۲۰۲۸۵۳ 

ِ 

حبیبالسیر فیاخباد افرادالبش : ۰۱۷۹۰۸ 
۷۳۰۸ ۰۳۷۷ 
۳۸۸ 2 

حدایق‌البلاغه : ۲۷ 

حدایق| لسحر فی‌د قایق| لشعر : ۸ 
1:۷۹ 

حدودا لعا لممن| لمشرقا لیا لمفرب : ۲۳:۷ 

حدیقه | لحقیته : ۶۵۷۰۵۲ 

حواشی‌چهارمقا له نظامیءروضی: ۱۳۵۱۰۲۹ 
۳۵ 

حِ 

خاد کن(طریق) : ۳۳ 

خدای‌نامه : ۲۵ 

خرابات : ۸ 

خراج‌خراسان : ۱۰۸ 


+ ۸ 
> ۲۸۰۶5 ۵ ۵ ۲ 

خزاین | لعلوم ۱۵ 

خسروی( نامةٌ) : ۳۳۳ 

خصوصیات بدیمی شمرهای‌دود کی : ۲۹۳ 


خطمحتق : ۳۱۵ 
خط سخ : ۳۰۹۵ 
خلاصةالائا روز بدةالافکار : ۳۹۷ 
خلاصةالاشعاد : ۲۹۷-۲۵۹۲ 
خلاصةالافکاد : ۶۱۸/۵۱۵۱۱۰ 
خلاصهٌ ملاحظه‌ها عا ید بز بان اشعار استادرود کی: 
۱20۳ 
‌ 
داداب‌نامه : 6۵۸ 


داستان‌سندباد : 4 1۳۵-4۳ 

دانشنامة قدرخان : 2٩۹۰‏ 

دا نشنامة قدرخانو اهمیت آن‌در آ موختن‌میراث 
ادبی‌ماو آثاردود کی : ۲۹۳ 

دا نشوران‌خراسان : ۲۸۵ 

دایرهةا لمعارف اسلام 4 ۳۳۶۰۲۲ 

درباد بضی خصوصیات زبان دود کی: ۲۹۱ 

درباد؛ پضی کلامهای معمول استاد رودکی و 


معاصرانش : ۲۹۱ 
دستورا لوزداء : 1۰۳۰۱۳۲۰۳۳۸ 
دستورسخن : ۸ 


دودانآفتاب: ۳۲۰۱۲۷ ۵۵۱۱۳۵۰6۳۲۳-۶ 
دولتشاهی : ۲۷۹۰۲۷۲ 
دیباچهٌدیوان‌سنایی ۱ 

دیوان ابن‌یمین‌فریومدی : 415 

دیوانا بوا لحسن آغاجی : ۳۵۵ 

دیوان انودی : ۵۱۷۰۵۱۰۰۲۰۳۸۳ 
دیوان بحتری : ۱۳۶ 

دیوان‌حافظ : ۳۷۸ 

دیوان‌حکیم‌سوز نی‌سمر قندی : ۰۲۳۱ ۵۵۲ 


۷ 


دیوان‌حکیم قطران : 4۷۲۰۲۷۰ 
دیوان‌حنظلهٌ بادغیسی: 4۱۵ 
دیوان‌خاقانی : ۶۲ 


دیوان‌دقیقی : 323 
دیوان دشید و طواط : ۰۷۰۰۰4۰6۲۶ 
۰ 


دیوان رود کی: ۱۱۲-۲۱۰۰۱۸۰۸-۵ ۲۱۶۰۲ 
۵ ۲۱ ۰۲۷۲-۲۳۱ ۲۱۷۷ 
۰ ۳۰۲۲۹ ۰ 
۱۱۱۱۰۵۱۳۷۸۲ 
4 
۸ -۲ ۶5۹5۹۰6۸۷۰۷۹۰۷ 


دیوان‌سنایی : ۶۲۱۳۸۵ 

دیوان سوزنی : ۵۵۲۰6۲۰۳۳۱۱۳۱۵ 

دیوان‌عنصری : 2۰۱۲۲۳۳۲ 

دیوان قطران : 5۷۲۰۱۹۱۸۰۱۵۰۳۳۰۱ 
4۷۲۱۵ 

دیوان‌مجعول‌رود کی : ۷۲۸ 


دیوان‌مسعودسعدسلمان : ۶۲ 
دیوان معزی :2۲ ۵۵۱۰ 
ديو ان‌منجيك  :‏ 1۷ 
دیوان ناصر‌خسرو : 1۸۲۰۳۹۳ 
ذ 

ذریعه : ۲۸۵ 

ر 
راجاتادانگینی ِِ- 
داجع بز بان نظم‌عصردودکی : ۲۹۱ 
راحةا لصدورو آیةالسرود : ۸6۸۰ 
راست( پردة): ۳۹ 
رام‌ودامین : 4۲۵ 
رسالهٌدلداری‌خطاب بهلویا : ٩۵‏ 
رسالهة ملآاذاده : ۱۳۰۱۰۲۳۷۰۲۳۹۰۱۲۳۰۱۲ 

۳۸۰۱ 

رسالهٌ نيك بختی‌اسکندد : ٩۵‏ 
رسائلابی‌بکرخوادذمی : ۳۸ 


4۸ 


رسائلاخوان لصفا 0۰-۹ 

دشحات : ۱۰۱۰۲۱ 

الرعد(سورة): ۲۳۵ 

رل‌استاد دود کی‌در مسئلة شکلیابی عصرهای 
۲:۱۲ ۲۹ 

وا نی‌وساد گی ددزبان‌رود کی : ۲۵۱ 

دوح‌التوانین : 5۵ 


دود کی ۱۹۵۷-۸۵۷: ۲۵۰ 


| دود کی( بزبان‌روسی) : ۷۵۹۰ 


دود کی( قطد) : ۲۹۲ 

دود کی اذپندو حکمتش : ۲۹۲ 

دودکی درآ ثارشاعران گذشتة تاجيك : ۲۹۱ 

دود کی-دباعیها : ۲۵۸۳ 

دود کی-سطرهای_نصیحتی‌تر بیوی : ۷۸۲ 

دودکی واختراع دباعی : ۲۸٩‏ 

دودکی وانکشاف غزل درعصرهای۰ ۱۵-۱: 
۳۹۰ 

دود کیدخلق ۲۳۹ 

دود کی‌وز بان‌عربی : ۲۵۸۲ 

دود کی‌وزمان‌او : ۲۹۱-۲۹۰ 

دود کی‌وسندبادنامه : +۲ 


| دودکی وفو لکلورتاجيك : ۲۵۸۳ 


دود کی وموسیتی‌تاجيك : ۲۹۱ 

بدخشان ساوتی : ۲۹۱ 

پراودای‌لئین] باد 7 

تاجیکستان : ۲۹۲۰۲۵۹۰ 

تاجیکستان ساوتی : ۲۹-۲۵۰ 

روز نامة‌حتیقت لنینآباد : ۲۹۳-۲۹۲ 

روز نامه کامسومول تاجیکستان : ۳۹۱ 

روز نامه کمونیست تاجیکستان: ۲۹۲-۲۹۱ 

روز نامه معلمان : ۲۹-۲۹۱ 

روضاتا لجنات ف اوصاف مدينة هرات : 
۳۸ 

روضةالصفا : ۰۱۸۲۰۱۱۷۹۱۱۵۸۷۱۵ 
۲۰۸۲۰۱ 


دوزنامةً 
روزنامةً 
روز نام 
روزنامةً 


4 


روضه‌اطهاد : 4۷۸ 

1٩۰ : ریاش‌الجنه‎ 

ریاض | لشعراء : ۰۱۰ ۲۲۷۲ ۰۲۹۵ 6*5 - 
1-۸ 

ریاض‌العادفین : ۲۱۰ 

ریحانةالادب فی‌تراجم آلمعروفین بالکنية 
اوا لب : ۰۲۸۵۰۲۸۲ 4۱۷ ۰ ۰۲۰ 
2:۲۸ 

3 

زند : 1۹۷۰۱۳۹۰ 

زنه گی‌و آثار دودکی : ۲۵۹۱ 

زندگی وکار و اندیشه و روزگاد پورسینا : 
۶:۰۳ 

زین‌الاخباد: ۳۰۱۳ ۰۱۲۲۲۱۰۸۰۱۰۲۰۹۰۸ 
۰۱۳۷ ۰۱6۰ 
۲ ۱-۰ ۰۱۷ 
۰6 ۰-۱۸۹۰۱۷۸ ۰۱۲۰۰-۱۹۹۰۱ 
6 ۰۳۰۳۰۲۱ ۰۳۱۲ 
۵ ۵ ۳۳ - 
5 

زینتا لمجالس: ۲۰۳۰۱-۳۰۵۰۸ ۱۳۷۷۰۱۳ 
۶1۲۰ 

ژنگ :۰ 1۹6۰446 


س 
ساقی نامف‌ظهودی ترشیزی : 4051۳۳ 
سخنان‌منظوم | بوسیدا پوالخیر : ۰۱۰ ۰4۵۸ 
۰۹۰ 
سخندان‌فارس : ۰۲۰۰۲۸۰ 4۲۸ 
سخن‌های حکمت ناد رودکیو معاصران او : 
۲۳۹ 
سرچشمة گران‌بها برایآموختن میرات شاعر 
(دربار دست‌خطهای‌دود کی) : ۲۹۱ 
سردفتر ادبیات کلاسیکی تاجيك ابوالحسن 
دودکی :۲۹۳ 


سر ذشت بن‌سینا بقلم خود وشا گردش ابوعبید 
عبدا لواحد جوزجانی باترجمةٌ فادسی : 
۰۳ 

سعدنامه : 5۸۷۲۵۶۰۰۱۲۵۹۰۲۵۸ 

سفر نامهٌاسکندد : ۵۷ 

سفر نامه مسافرچیثی : ۲۲ 

سفی نامه ناصر خسرو : 1۷6 

سفیثةا لشعراء : ۸ 


سفینه‌اشعاد : ۱۰ 


سفینهٌ‌خوشگو : 1۱۸4۱۰۱۰ 
سفیده شمار؛ ۳۳ : ۶2٩۵‏ 

سفیثه شماد؛ ۵۲ : 1۱۶ 
سفینه‌مورخ۰ ۱۱۳: 1۱۷ 
سفیثه‌های‌اشعار فارسی : ٩‏ 
سلسلةا لذعب : 6۸ 

سلسله‌های اسلامی : ۳۰۹ 
سلم‌السماوات : ۵۲۶۰۰4۲۷۰۲۰ 
سلمالسموات: ۳۷ 

سمریه : ۳۲۸۱۰۲۳۸۰۰۵۵۰۳ 
سنتیباس : ۰۳۵ 

سندبادنامه : ۵۵۱۰۵۳۲۰۳۹۳۲۰6۲۲ 
سنن ابوعیدالرحمن : ۲۲ 


سیاست‌نامه : ۰۱۰۳۹۷۰۳۳۸۰۳۲۱ 
سیرالملوك : ۳۸۱ 
ش‌ 
شانای : ۰۵ 
شاهد صادق : ۰۳۵۱ ۱۱ ۰۶۷۱۰ ۶۷ - 
۰:۷۵ 


شاهنامهٌ | بوالمویدبلخی : ۲۷ 

شاهنامهةٌ ابومنصودی : ۳۳۰۲۷ ۰ 4۲۵ ۰ 
۰۲۲ 

شاهنامةٌ فردوسی : ۲۵۰۳۳۳۰۲۸۸ ۲۹-۶ ۱5 
۳ > د. شهنامه 

شاهنشاهی ساسانیان ۶ ۳۹۹ 


۹ 


شذر تا لذمب فی | خبادمن‌دهب: ۲ ۰۲ ۳۲۵۹- 
۳۳۰ 

شرح‌تادیخ‌عتبی 8 

شرحتادیجیمینی ۰ ۰۲۹۷ ۶۱۵۱2۰۸-۰۷ 
۳ 

شرح‌حال عبداله بن | لمقفع فارسی: ۶۳۰ 

شرح‌نجاتی : ۲۵۸ 

شر ح‌منینی : ۲۰۱ 

شرح‌یمینی : ۶۲۰۰۲۷۳۰۲۵۵ 

شر حیمیلی‌صدر الافاضل : ۲۵۸ 

شرح یمینی منینی : 5۲۰۰۲۱ 


شرح یمینی نجاتی : ۲۲۵۸ ۰۲۶۰۱ ۰۲۰ 
۰۸۰۷ 
شرعالشعراء : ۲۷ 


شعرالعجم : 2۱۸-6۱۰۱۰ 

شعر قدیم‌ایران : ۶۲۷ 

۲۸۹ 

شمع انجمن : ۲۷۱۰۹ 

شهنامه : ۰۶۱۳۰۱۳۹۵۱۱۷۵2 ۰۶۳۰ 
۳ ر. شاهنامة فردوسی 


شعروشاعری‌دود کی : 


ص‌‌ 
صاحب‌قر ان‌شاعری‌استاد رودکی : ۲۹۰ 
صب حگلشن : ۱۳ 
صحاحا لفرس : ۵6۵۲-۵۵۱۰4۵۰ 
صحیحالمسند : ۲۳ 
صحیح بخاری ۳۳۸۰ 
صحیح عمر بن‌محمد : ۲۲ 
صحیحین : ۲۵ 

ض‌‌ 
ضمیمةً فهرست کتب‌خطی فارسی موز بریتا نیا: 

۲۹۵ 
ط و ظ 


طبری : ۰۱۰۳۲۰۱۰۰۰۹ ۰۱۱۰۱۰۸۰۱۰۵ 
۱۲۱۰۱۱۹۵ ۰۱۲۲ ۱۳۱ - 
۱۸۰۰۱۵۰۱۰۰۱۳۸۲ 


۷۰ 


طبقات| لش فعیةالکبری : ۰۳۲۳ ۳۲۵۱۳۲6 
۰۳۳۳۰« 

طبقات ناصری : ۰۱۳۹۱۰۱۳۲۹۱۳۲۷ ۱۳۷۷ 
۳۸۲ 

طب‌منصوری : ۱۹۵ 

ظفر نامه : ۲۷۸ 


ت 
عایدبوزن اشعاررود کی : ۲۵۳ 
عجایبالبلدان : ۲6۷ 
عرایس التفایس : ۳6-6۳۳۰۲۹۵ > 
عرفات‌الماشتین : ۸-۷۱۱۰ 
عشاق( پردغ) ۱ ۳۵ 
۳۸۸۷ 
عقدا لعلی‌فی‌مو قف‌الاعلی : ۳۵ 
عمار مروزی : .پم 
عیون‌الانباء فی‌طبتات الاطباء : ۰ع۲, .و۳ 


ع‌ 
غاية وطن دوستی در شیرهای استاد رودکی : 
۲۹۶ 
غرداخبارملوكا لفرس وسیرهم : ۲۰ 
غررالسیر : 4۲۱ 
غراءذات‌الاباطیل : ۲۳۵ 
ف‌ 


الغتح| لوهبی‌علی‌تادیخابی نصا لعتبی : ۱۳۵۹ 
۰ ۲ ۲ د. 
شرح یمینی منیئی 

الفتوح( کتاب) : ۲۰۱۰۰۰۱۲ ۱۰-۱۰ 

فتوحات‌الاسلامیه : ۱۳۸ 

فتوحالبلدان : ۱۳۸۰۱۲۸۰۱۲ 

فرقان : ۵۰۷ د. قرآن ومصحفو نبی 

فر گرد اول و ندیداد : ۵۵ 

فرهنگ] نندداج : ۱۵6 

فرهنگ اسدی : ۱5۳6۰۲۷۳۰۳۵۷۰۳۵۰ 
4٩۰۰۷ ۲-۱‏ 

فرهنگ انجمن آدای ناصری : ۰۲۹۷۰۹ 


: 6 ۲۷ ۲ ۵ 
۵۵۱۰ ۰۸ 

فرهنگگ جها نگیری : ۰۳۱۹۰۲۹۰۲۷۰ ] 
۸ 2 - ۰۶۳۲۲ ۰۳۵ 
0 ۱ 

فرهنگ‌رشیدی : 1۷۲۰۱۸۰۹ 

فرهنگلسرودی : ۳۵۷-۳۵۹۰۹ د.مجمع - 
الغرس 

٩ : فرهنگ‌شوری‎ 

فرهنگ متعلق بکتا بخا ن‌مدرسه‌علوم سیاسی : 
۶۰۹ 

4٩۰ : فرعنگنامهٌحسین‌وفایی‎ 

فریدالتادیخ‌فی اخبادخراسان : ۲۰ 

فصلالخطاب : ۲۳۵ 

فقها للغةایرانی : ۳۵ 

فکرهای دیدا کتیکی‌رود کی ۰ ۲۵۸۲ 

قولکلور درآ ثادرودکی : ۲۹۱ 

الفهرست( کتاب): ۱۳۵۰۰۲۱۰۲۳۹-۲۳۸ 


۰۳۵ 
فهرست کتا بهای‌خطی فادسی موزة بریثانی : 
۳:۵ 
فهرست کتب‌خطی قارسی کتا بخانهٌ ملی‌بادیس: 
1۳ 
ق‌ 
قابوسنامه : ۶۷۵۱۳۲۳۵ 


قاموس‌الاعلام : ۲۸۵۰۹ 

قبررود کی‌یافت شد : ۲۹۱ 

قدیم تر ین کتاب‌درز بان فارسی‌حالیه : ۳6۰ 

قراآت سبع : ۲۵۲ 

قرآن : ۰ ۱( 
۵ ۰۲۲۰۲۵۷ 2-۲۷۱ | 
۳ ۲۹ ۳۸۸ ۵ 
۷ د. فر قان‌ومصحف ونبی 

قر آن‌مجید : ۲۸۲ 


قسمت(سر نوشت)شاعر : ۲٩۳‏ 


قلمر و خلافت شرق : ۳۷۷ 

قند( کتاب) : ۶۱۷ 

قوس نامه : ۰:۷۵ 

کت 

کاملا لتو ادیخ ۷۳ 

کتاب الا بنیهعن‌حقایق الادو به : 

کتاب‌الاعلاقالنفیسه : ۱۲ 

کتاب‌الاغانی : ۲۵۵۰۱۳ ۷۹۰۲۸۷ 

۸٩ : کتاب‌الافانین‎ 

کتاب‌الامراء والتضاه ۵ ۲ 

کتابالانساب : ۱۷۳۲۱۰۳-۱۰۲ ۲۳۰۰ - 
۲۹۰۰۲۹6۰۲۰۰ ۰۲۹۸ 
۳۲۵۹۰۳۲۳ ۰۳۳۰ 
۳ ۱۸-۲ ۰ 
3[ 

کتابالبلدانابنالفقیه : ۷۲ 

کتاب البلدان‌یعقوبی : ۲۵۰۱۲ 

کتابا لتاریخ‌قی | خبارولاع خراسان : ٩۳‏ 

کتابالتفهیملاوایل صناعة‌التنجیم : ۲۷ 

کتاب لتنبیه‌و الاشراف ۱۳ 

کتابا لظرفا : ۳۵۱ 


3239 


| کتابالمیون و الحدائق فی‌اخبار الحتايق : 


۰۱۳۸۰ ۱۳۵۰۱۲۹ ۰۱۲۷۰۱۲۵-۵۶6 
۱ 


۱ کتاب|لفتحا لوهبی :۲۹۹۰ 


کتاب|لفتوح : ۱۰-۱۰۲۰۱۰۰۰۱۲ 

کتابا لفتوحات‌الاسلامیه : ۱۳۸ 

کتابا لفهرست : ۱۳۵۰۰۲۱۰۲۳۹۲۳۸ 
۶۰.۳۵ 

کتابا لباب فی تهذ یب الا نساب : 
2۱۷ 

کتاب! لمسا لك لمما لك : ۶۵ 

کتابالمسا لكالمما لك بنحو قل : ۱۴ 

کتاب المسالك والممالك اصطخری : ۱۲ 
۳۳ 


(۰ 


از 


کتابا لمسا لك وا لمما لك آبن‌خرداد به ۱ 
کتاب‌الهقالات : ۲۲۷۰۱۲۵6 ۰۳۲۳ ۳۲۹- 


1۳ 
کتاب‌المتنع ۱۹ 
کتاب لملحمه : ۱۵ 


کتابا لمنقذفی‌الایمان 4 ۶ 

کتاب| لموجز : ۲۳۹ 

کتابا لنحوالکبیر : ۲۳۹ 

کتابا لنقض : ۳۹۰-۳۹۵ 
| کتاب پروپرس: ٩۳‏ 

کتاب تحفةا لملوك : ۸۹۰۹ 

کتاب‌خرا باب : بر 

کتاب خر اج‌خراسان : ۱۹۸ 

کتاب خطاب بشهید دراثبات‌مماد: ۳۵۰ 
کتاب‌درردشهید بلخی : ۳۵۰ 

کتاب‌متدس : ۵۸ 

کتابهای‌مهم : ۳2۰ 

کتاب‌یمینی : ۳۲۲۰۲۵۸ 

کتب‌پارسیان : ۳۵ 

کتیبهٌ دادیوش : ۵۵ 

۵٩: کتیبه‌های‌مخامنشیان‎ 

کشف نون فی‌اسامیالکتب والفنون : ۰۱۳ 

۰۳۳۰-۳۲۹ ۹ ۹۸ 
1 

کشکول : ۶۲۷ 

کلال مجید : ۲۷۷ 

کلام‌مجید : ۲۰۵ 

20٩ : کلیات‌شمس‎ 

کلیات شمس‌تبریزی : ۰۳۸۵ 10٩‏ 

کلیات کمالاسمعیل اصفهانی : ۳۵۳ 

کلیله ودمنه :۲ ۳۰-۲۵۰۲۷۹۲۷ ۳۳۰ 6- 


6 5۱۰ 
کلیلهودمنها بن‌مقفع : 1۲۷-۲۱۰۲۱ 
کلیله‌ودمنهً بلعمی : ۲۵ ۶۲۷-4 


کلیله‌ودمنة بهرامشاهی : ۶۲۸۰۲۱ 


۷۳۳ 


| کلیلدودمنرودکی : ۵۵ ۲۵ ۲۲ 
۰۲۱۹ ۸۰۲۷۵۰۲۷۱ ۱۲۸۰-۲۷ 
۰۱۲۸۸۵۲۸۷۰۲۸۲۲ سس 
۰8۲۲-4۲۱۰۱۳۶ ۲۵ - 
۱ 
۱ 

کلیهو دمن فارسی منظوم : 6 ۲۱۱۲۸۲۰۲۵ 
2۲۹ 

کلیله ودمناٌ قانمی طوسی : 2۳۱ 

کلیلودمنة منظوم‌دود کی: ۵۰۸ ۶۲۹-6۲۷۰ 
2۳۵ 

کوش‌نامه : ۶۷۵ 

کین‌سیاوش (سرود) : ۳۵ 

۱ ک 

| گرشاسب‌نامهةً اسی : 2۷۱:6۷۲-۸۷۱ 

گریستن‌مغان( آهنگ) : ۲۸ 

متا رها در باد؛رود کی : ۲۹۱ 

گلستان : 25۱ 

گلستان‌ارم : ۳۷۳۲ 

گنجینهمعارف : ۵۳ 

لك 


لباب ال۱آا لباب : ۰۲۵۲۲۱۷۷۰ ۲۵۹۵۱۲۱ - 
۱ 
۱۳۹۲۱۲۸۸۰۳۷۳۳۹ 2۰ ۰ 
۲۹4۲۲۹۱۲ ۰۷۲ ۸۰ - 
2۸۱ 

لب‌اللیاب : ۲۹۷۰۲۷۳ 

لب للباب‌فی تحریرالانساب ۳۹۷۲ 


لغات وتر کیبات‌رود کی ۰ ۲۸۹ 

| لغت‌اسدی : ۳۸۹ 

لغت حلیمی د نا 

| لغت‌شاهنامه : ۹ 

| لغت فرس: ۵۵۲ 

| لغت‌فری اسدی‌طوسی : 1٩۰:٩‏ 
لغت‌مدارالافاضل فیضیو اشعاررودکی: ۲۹۲ 


لیریکای‌رود کی : ۲۹۱ 
ع‌ 

الماگده(سورة) : ۲۳۵ 

مثلوی‌فر دوسی : 1۷۸ 

مثنوی ویس‌ورامین : ۱۰ 

مجالسالعشاق : ۱۰ 

مجالس‌النفایس : ۳۵۹ 

مجلهٌ ادمان : ۳ 

مجلهٌ ایران‌امرود : ۳۷۳ 

مجلهة ایرانشهر : ۳۰۰۳۱۷ 

مجلةٌ پیام نو : ۲6۷ 

مجلة تقدم : ۳۰ 

مجلهٌ دارا لفنون درسلری : ٩‏ 

مجلهً دا نشکدء ادبیات : ۲۸۹ 

مجلهٌز نان تاجیکستان ساوتی :۰ ۲۹۲ 

مجله‌شرق : ۳۶۰ 

مجله‌شرق‌سرخ : ۲۹۲-۲۹۰ 

مجلهٌکاوه : 1۳۷ 

مجلهٌ گنجینه‌معارف : ۵۳ 

مجله‌مدنیت تاجيك : ۲۹۱ 

مجلهٌمکتب ساوتی : ۲۹۲-۲۹۲ 

مجلهٌوصیت لنین : ۲۹۲ 

مجلهٌینما : ۶۳۲۹ 

مجمع التوادیخ : ۰۱۸۲۰۱۷۹ ۲۰۲-۲۰۰ ۰ 
۲ ۱۷۱۳ 

مجمعا لصنایم : ۵۹ 

مجمع الفرس‌سرودی : 4۷۲۰۱۸۸۰۱۰۵ د. 
فرهنگ‌سروری 

مجمعالفصحاء :۲۵۹۰۹ ۰۲۸۵۰۲۷۸-۲۷۰ 

۱۳۵۷-۰۲ ۵۱۰۳۵ 6-۳۵ ۳۰۲۰۲۰۱۲۹۷-۵ 
2 ۰ 
- ۷ ۲ ۸ ۹۵6۳۱۲ 
3 

مجمعا لفضلاء : ۲۰۱ 

مجمل لتوادیخ وا لقصص : ۱۲۳ 


مجمل فصیحی‌خوافی : 4۲۸۰4۱5 

مجموعة اشتاد :۰ ۱۰ 

مجموعه اشفاد خطی متعلق بمرحوم سید - 
عبدالرحیم خلخالی 4 

مجموعة اشعار خطی کتا بخانة سلطانی بر لن: 
۱ 

مجموعه « دود کی ءدانشگاه دولتی تبلیسی: 
رد 

مجموعه غنودی طالقانی : ٩‏ 

مجموعة لطا یف وسفینه ظرایف : ۶۷ 


محاسن آل‌طاعر ۲۱۰ 


مخالف(پردء) : ۳۶۸۶ 
مدادالافاضل : 5۹۰۰:۲۹۲۲ 
مدارجالبلاغه : ۱۰ 
مرآتالخیال : ۰٩‏ ۲۷۲۰۲۸۷ - ۰۲۷۳ 
۸ 
ْ مر‌اصد : ۲۸۶ 


| لمسا لك‌وا لمما تك| بن‌حو قل( کتاب): ۱۲ 
المسالك دالممالك این‌خرداذبه ( کتاب ) : 
۱۲ 


۱ المسالك‌والمما لك اصطخری ( کتاب) ۰۱۳ 


۱۳۹۳5 
مسامرهدراخبار خوادزم : ۲۷ 
مسنداسحق بن| بر اهیم : ۲ ۲۶ 
مسند بخادی : ۱ 


مسندحسن بن‌سفیان : ۲۲ 


۱ امس علی ان مد : ۲۶۵ 


مسند محمد بن یعتوب ۰ ۲۵ 
مصحف : 4۱۱۳۰-۳۳۹ د. فز قان وقرآن 
ونبی 


مصیبت نامه 4 ۱۵۵ 
معا نیالقرآن : ۲۳۹ 
معجم‌الاد با ۲۵۸۰۱۲۵۰ 


معجم‌البلدان : ۱۳۰۰۸۹۰۵۰۲۵۷۱۰۱۲ 
۷/۷/۷۰۰۵ (/ ۱۷( ۱۳۱( ۱( ۱۷ ۱( ( ۱ ( ۸ ۲۱۳ 


۷۳ 


۰۳۲ - ۵ ۸ 

۱ 3 3 32 
المعجم فی‌معاییر اشعادالعجم ( کناب) : ۰٩‏ 
۵ ۰ - ۰4۵۲ 4۵۵ 


3 

معوذتین : ۳۹۱ 

معیارالاشاد :۰ ۳۵۲۰۹ 

٩ : معیادجمالی‎ 

مفاتیح‌الملوم : ۷۱۲۱۳ 

مفاخرخراسان , ۲۱ 

مفتاحالتوادیخ : ۲۷۳۰۲۷۱ ۰۲۷ 6۱5 
۰ > 


مقالةٌ د کترهرمان‌اته : :2۱۸-66 

مقالهّ و لدچلبی ددمجلهٌ داد لغنون درسلری : 
٩‏ 

مقدسی: ۲۱۳۵-۲۱۰۲6-۲۲۰۲۰-۱۷ 4 
۰۲۰۹۹۱۵۹۵۹۵۸ ۰۲۳۲۰۱۲۰۸ 


3 
الملحمه( کتاب) : ۱۵ 
منتخبات‌فادسی : ٩‏ 
منتخبات فارسیه : ٩‏ 


المنقذ فی‌الایمان( کتاب) : > 

موسیقیو موسیقی‌شناسان ایران : ۵۳ 

موضوع‌خرد ودا نش درایجادیات دود کی دم 
عصران او ۰ ۲۹۱ 

مونس‌الاحرادفی‌دقایق‌الاشعار :۳۱/۳۸۵۸ 

میراث ادبی دود کی داشار تازه بدست‌آمدء 
او : ۲۹۲ 

ت‌ 

نامتخسوی : 6۲۱۲۳۳۳ 

نامه‌های‌رشیدا لدین فطواط : 2۸۰ 

ثبی : ۲۷۱۲۲۱۵۰۲۵۲ ۰ 4۸۰ د.فرقان و 
قر آن ومصحف 

نثر‌فادسی درقرن‌چهادم : ۳2۱۲2۷ 

نخبة | لدهر فی‌عجا یبا لبر وا لبحر: ٩۰,۱۲‏ 


۷۴ 


نخستین تطمین‌هاً بشمرهای‌رود کی : ۳۹ 
نزهت نام‌علایی : 5۷۹۰۹ 
الساع(سورة) ۳۳۵ 
نسائم الاسحاد فی‌لطائم الاخباد اد 
نشریات‌دولتی تاجیکستان : ۰4۵٩‏ ۰هء 
نصیحةا لملوك : 25۲۰۳۸۱۰۳۵۰ 
نظری بحیات استاد دود کی ۲۹۲ 
نظم گزیده : ۵ ۱۸ 
نفحات‌الانسی :۰۲۱ ۱۸۱ 
نقاش‌معنوی و مصور زیبایی‌های حیات : ۷۵6 
نگارستان : 2۵۰ ر. تادیخ نگادستان 
نما یندة بزر کت مد نیت تا جيكك : ۲۵۱ 
نمونة ادبیات ایران : ۲۷۵۹۰۹ 
نمو ناد بیات‌تاجيكا لغ‌زاده ۶۲۸ 
نمونهٌ اد بیات‌تاجيك‌صددا لدین‌عینی: ۰۲۷۹۰۹ 
5 
نمونةٌ فولکلوردور رود کی : ۲۹۰ 
نمونه‌های ادبيات‌تاجيك : ۲۸۱ 
و 
وامق‌وعذرای‌قطران : ۷۵ 
وصایای اردشیر : ۳۳۷۸۱۸۳ 
وصایای خواجه نظام الملك : ۲۰۱ 
وفیات‌الآاعیان : ۰۱۲۲۰۱۱۰۰۲۵۱ ۰۱۲۸ 
۵ ۱۲( 
و ندیداد : ۵٩۹۰۵۵‏ 
ویدیوداد : ۵٩۹۰۵۵‏ 
ویس‌ودامین ۱۵ 
د‌ 
هفت آسمان : ۲۷۲ ,۶۲۸ 
هفت‌اقليم : ۸ ۰۲۸۲ ۰۲۷۱ ۰۲۷-۲۷۳ 
۰۳۰۰۲۰۲۰۲۹۷-۹ ۲۵۸ - ۰۳۵۹ 
۰۳۸۹-۳۸۱۳۷۸۵ ۰۵ ۰ ۱۲>- 
۳ ۲ 5 


هیتو بدسه : 4۲۰ 


ک‌ یزد گردسوم : ۱۲۰۱۲۱ 
یادبودهزارةا پن‌سینا : 4۰۳ بسین(سودء) : ۳۹۱ 
۳۳۱ یمتوبی : 6۵۱6۲-6۲ :0۱:6۹ 
| يك‌فصیدء رود کی : ۲۸۹ 
یتیمة | لدهر : ۰۲۱-۲۰۲۱۲ ۳۱۲- ۱۳۱۳ يك نمو نه نثر فادسی از دود دود کی : ۲۸۹ 
۸ ۱ ۳۲۱۰ | یمینی : ۰۲۰۵ ۰۲۵۸ ۲۲۲ ۳۳۵۱۳ 1 


۵ 5 ۸ ۰۷۰ د. تادیخ 
دیسا ۰ ۲۷۱ ۱ 2 


هی 


۷۵ 


صحبفه سطر 
۱ ۵ 

۸ ۱ 

1 آخر 
۷ ۹ 

43 ۱۳ 

۷ ۷۱4 

۱۵ ۱۳ 
۱۹ ۳۹ 
۱۸ ]تخر 
۱۸ آخر 
۳ ۱۳ 
۱۹ ۸ 

۱۷ ۳۲ 
۱ ۳۲ 
۳ 1" 
0 ۲۵ 
۳ ۳۷ 
۳ ۲۹ 
۱۸ ۳۹ 
۱۵ ۳۱ 
۹ ۳۱ 
۱۳۹ ۳۱ 
۲ ۱۳ 
۳۲ ۱۳۹ 


۸۸۸ 

ذقر 

لابیز یخ 
۳۵ 

کتب 

قرا گول 
01ع۳0 
«منعهه ط [ 
نثحات 
نمومحکث 
حصرو [ و11 
ساسا نیان 
کوبی 
دندیتجی 
یساز ند 
هلجدین 
شاحها 

بکاو 
تادیخ۲۷ 
بدو ازه 


قع وه ومع ]۷ 


۳۵ 

کبت 

قرا کول 
دایز( 
تما :۱۳۱ 


نثحات 


بکار 
تاریخبخارا ۹7 
بدوآزده 


8 ده رمع ۷ 


صحیفه سطر 
۳۹ ۳۳ 
۳۹ ۰ 
۱ِ ۲۹ 
3 ۲ 

۱ ۶۲ 
۳۳ 5۲ 
۱۳ 1۸ 
۷ 5۹ 
3 0۰ 

3 ۱ 
۲۷ ۲ 
۱۳ ۳ 
۳۰ 3 
۳۲ 3 
۱۳ 13 
۱۳ 5۵ 
۳۰ 9۵ 
4 5 

(۹ 5۹ 
۳۲ 5 
۱ ۷ 
۲ ۷ 
2 ۷ 
۹ ۵۸ 

5۸ ۷۹ 
ِِ ۳۵ 
۱ ۳۲ 
۳ ۱۹ 
ف‌ ۱۵ 
3 ۳9 
3 ۱ 

۱۱ 2 
۷۲ 5۹ 
۱ 5۰ 


ناددست 

ابو قاد 

تیکان 

زمانهان 

کتاب 

کاخات 

سو ومد ق مک 
احمصنها ۸ 
۱ 
گول 

اسر وشته 
۱ 
2 
این فقیه 


روط ز | طظ 
ه‌._- 

۱ 

در باده 

خراج گذاد 
۰ 
پادتر کل 
سگهای 

۳ 

سکها 


در ست 

او پوقاد 

تنگان 

زما نهای 

کتاب‌خود 
کلخات 
۳0۵ 
امدان ]۸ 
۱۱۳ 
کول 
اسروشنه 
۲( 
۱ 
آبن فقیه 


اصحلخری 


ما صقط ۱۱ حظ 
9 

4۲ 

درباد 

خراجگزاد 
90۰ 
پاتر کل 

سکهای 

وت 


همه 


۷4۸ 


سگها 

تسون لینگ 
پودویا بورا 
پولاچی 

تا ۱۱۱۱2 
بیش 

به‌فر قا نه 

بهلوی 


۱/۳ 


0-۷-ع]۷[ 
16-01-17 [[ 
۰ 

بوده | ند 
هیدپی‌تا لو 
امیراتوری 
ستکستان 
۱0-۱0-06 
۱ 
طخارستان 
113 

کین و نك 
عنیق 

16۳ 

جانکث 

لويا نک 
تازیاق 
ای 

دشاخ 


پوروشا پورا 
یوثاجی 
۵ و( 


016 
۳ و[ 
ی 
0 
۷]0-10-۷ 
16-6۱-28[ 
حکمرانی 
بوده | ند 
هیه‌پی تا لو 
سکسیان 
10-00-10 
۱ 
پادشاه‌طخادستان 
تم من ما لا 
کینگ لو نگ 


زادرست 
۳ص 
رامتین 

عبد ال 
الریب 
عبدا 
الریب 
الریب 


بمرد 


۹۳-۱ 


نرادر 
ابی‌اثیر 
اپیاس 
کشنه 
حراسان 
الغزادی 
عدی را 
حوشی 
ایسری 


ره 
رات 


۷۹ 


سریح 
پسیار 
توح جوم[ 
خز بمه 


حسن 


3 
ویا 
معانی 


سعید 


ددست 


و10[ 
خزیمه 

حسین 

سیام 

کوذکا نیان 
وهسودان 


بیخادا 

جیهانی 
موصخ‌سا بق‌الذ کر 
تازیان باشد 
0۵ 
وبا 

سمعانی 


سعد 


۳:۱ 
۲ 
۲:۷۲ 
۳:۷ 
۲۱:۷ 
۳۹۷ 
۱:۷ 
۱ 
۲۹۰ 
۷۳۶ 
۱۸۸ 
۲۹۰ 
۲۹ 
۲۹2 
۲۳۹4۸ 
۲۹۹ 
۳۰۲ 
۳۹۹ 
۳۳۱ 
۳۶:۰ 
۳۰ 
۳۳ 
۳۸۲ 
۳۸۹ 
۳۹۰ 
۰۱ 
۹ 
۱۷ 
۰ 
۲۲ 


ناددست 
اند 
رل 
ا وس 


ممع ۱۲[ 


صح اس 

وجیه | لدین‌علی بنزنگی 
لحسنابن‌علی 
که 
بسیادی 
اکود کات 
۹5۰ 
سهللان 
باصثاف 
خزانةالادب 
دا نشمندان فارس 
۹۹۰ 


ددست 
اندا 2 
جبله 
ابوالحسین 
م0۲81[ 


محمد پن م<مد بنعبید له 
دبنجنی 

ادمان 

۱۰-۸ 

ت 

متخلص 

شنیدنی 

فولگلور 

و لکلور 

اددیسی 

درست 

هز ادوچهل‌وهفت 
ووستنفلد 
ی 


وجیها لدین بن‌علیز کی 


دیحا نةالادب 
سخندان فارس 
۱۰:۲ 


ادن 


ی ۲ ناددست ددست 


9۳ 1 1 
ك 5 لحن‌ها قولها 
5۹ ۱ دیناد 9 


) در صحیفة ۵ سار ۷ را که‌چنین جاپ شده : «داد(ع) اما کوی‌های بخارا : 
ازدرشهرستان که از بیرون آمدند نخستین» 

بدینگونه اصلاح کنید : 

دداد (ع) اما کوی‌های‌بخارا : شهرستان‌راهفت‌دروازه بود : 

درواز؛ اولرا درباذادمی‌خواندند وهیچ درواز دیگر بنزديك‌بازار نبودمگردروازه 
عطاران . ازدرشهرستان که‌بیرون می آمدند نخستین.» 

۲) درصحیقة ده اول‌سطر ۱۱ که« گذشتن»جاپ شده جنین اصلاح بکنید : « گذشتن 
از کوه‌های‌قنتاز وجه در گذشتن از دود آمویه» 


۱۸۷۱۷۱۸۵۱۲۷ .۱6 ب بل 
9 ۱ ۰ 0 بر 
,سکس سک ست.... 2 


۸۳ 


۰ 


۳ 


____ سس 
01۳0۳۷5 
.0 


[59۶ 
۱-۹۹3 


10۲۳۵۵۵ 
0